سلام صبا هستم ۲۸سالمه یه دختر با قد۱۶۶ و وزن حدود۷۵ بدن پری دارم و اهل ورزشم موهای مشکی صاف و که همیشه اطراف شونم پخشه و رنگ پوستم سفیده و دماغمو چند سال پیش عمل کردم و تقریبا دختریم که به خودم میرسم ،صورت تقریبا گردی دارم لبامو ژل زدم و دندونامو کامپوزیت کردم، اغلب باز لباس میپوشم ،اینا رو گفتم که راحت بتوتین قیافمو تا حدی تصور کنید،من علاقه زیادی به موسیقی دارم و از بچگی شروع به یادگرفتن ساز کردم و تحصیلات دانشگاهمم در زمینه هنره خلاصه این همه سال فعالیت تو زمینه موسیقی این شد که الان مدرس موسیقی سازهای کودکان شدم تو یه آموزشگاه کوچیک تو شهرمون، اینا یه کلیاتی راجب خودم بود تا بریم سر اصل داستان.چند سال پیش قبل از شروع کرونا من تازه دانشگام تموم شده بود و به شهر خودمون برگشته بودمو تو یه آموزشگاه فعالیتمو شروع کردم ،آموزشگاه ما یه خونه قدیمی بود با یه حیاط بزرگ که به همون سبک سنتی و قدیمیش نگهداری شده بود ، داخل آموزشگاه موکت کاری شده بود و هرکی میومد داخل کفشاشو دم در درمیاورد و از صندل ها و دمپاییایی که گذاشته بودن استفاده میکرد،کل فضای آموزشگاه پر بود از گل و گیاه و تابلوهای قدیمی خلاصه که فضای خیلی قشنگی داشت،تو یکی از روزای آخر تابستون سال ۹۸ یه خانومی حدود۳۷-۳۸سال همراه با پسر بچش اومده بودن برای ثبت نام و تو سالن نشسته بودن که من آخرین کلاسمم تموم شد و هنرجومو همراه با پدرش راهی کردم که برن و منشیمون شیما که یه دختر ۳۰ساله بود اونا رو بهم معرفی کرد که برای آموزش اومدن، به گرمی باهاشون سلام کردم و با خانم دست دادم، خانم اسمش سحر بود و فوق العاده زیبا بود ،قدش تقریبا اندازه من بود شاید یک یا دوسانت بیشتر بدن پری داشت ،رنگ پوستش نه زیاد سفید بود و نه خیلی گندمی موهای بلوندی داشت که رگه های مشکی لابه لاش بود ،چشم و ابرو مشکی و دماغ عملی و صدای به شدت گرمی داشت ،واقعا جذاب بود،صورتش یکمی کشیده بود و آرایش تقریبا غلیظی داشت، متوجه شدم که حلقه دستش نیست و حدس زدم که احتمالا طلاق گرفته، دستای زیبایی داشت و حسابی به ناخنای دستش رسیده بود و یه رنگ کاربنی بهشون زده بود و تقریبا ناخنای بلندی داشت وسرتا پا مشکی پوشیده بود، شلوار خیلی کوتاهی پاش بود و ساق پاش کاملا مشخص بود و دور مچ پاش یه پابند بسته بود و اون یکی ساق پاشم تتو پنجه گربه داشت و پاهاش برای منی که به شدت به فوت فتیش علاقه دارم با اون ناخنای مرتب کاربنی و انگشتای کشیده و حلقه دور انگشتش به شدت جذاب بود ،همه این برنداز کردن تو کسری از ثانیه انجام شد و بعد از اینکه تو اتاق به خودش و پسرش آرسام کلی مشاوره و راهنمایی دادم برای شروع یادگیری موسیقی قرارامونو گذاشتیم، واقعا از هم صحبتی باهاش لذت میبردم و برای منی که بایسکشوالم و هم با پسر و هم دختر رابطه داشتم واقعا جذاب بود، البته اینم بگم من قبلا با دخترا زیاد لز کردم ولی همشون رفیقام بودن که هم سن و سال بودیم ولی سحر یه خانم ۳۸ساله بود که برای منی که اون موقع فقط ۲۲سال داشتم(۶سال پیش)اختلاف سنی زیادی داشتیم،خلاصه اینکه فعالیت منو آرسام از چند وقت بعدش با هم شروع شد و همواره تو اون مدت من با سحر هم در ارتباط بودم کلا با پدر مادرای بچه ها خیلی در ارتباط بودم چون لازم بود همیشه اونا رو از وضعیت پیشرفت بچه هاشون مطلع کنم،سحر واقعا خانم مهربون و خوش قلبی به نظر میرسید و منو روز به روز بیشتر شیفته خودش میکرد مخصوصا اینکه معمولا مث خودم خیلی باز وشاید تا حدی جلف لباس میپوشید و به خودش میرسید،حدسم درست بود و طلاق گرفته بودو آرسام هر چند وقت یه بار چند روزی پیش پدرش میموند،گذشت تا اینکه یه بار میخواستم از آموزشگاه برگردم خونه، کلاس آخرم با آرسام بود و سحر که فهمید میخوام برم خونه کلی اصرار کرد که باید برسونمت منم هرچی گفتم راهم دوره قبول نکرد و سه تایی سوار ماشینش شدیم که منو برسونه خونه ،مسیر با ماشین در حد ۱۵دقیقه بود که البته برای یه شهرستان متوسط مسیر زیادیه،که تو راه پرسید سخت نیست هر مسیرت طولانیه با وسیله رفت و آمد نمیکنی،که بهش گفتم ،راستش چرا ولی اکثرا یا مامانم میرسونتم یا تاکسی میگیرم یا اگه اگه حوصله داشته باشم پیاده ولی خب چند وقتیه دنبال ماشین میگردم که بخرم، راستی اینم بگم منم بچه طلاقم و نود درصد اوقات پیش مامانمم و ماهی یه بار یه سری به بابام میزنم اخه مجددا ازدواج کرده،سحر وقتی شنید دنبال ماشینم گفت که داداشش بنگاه ماشین داره چقد بودجه دارم و دنبال چی میگردم که بسپره بهش برام پیدا کنه، و قرار شد یه۲۰۶یا پژو پارس در حدی که یکی دو سال کار کرده باشه برام پیدا کنه، پیج اینستاگرام نمایشگاه داداششم برام فرستاد و همونجا بود که اینستاگرام همو فالو کردیم با سحر. خونه نشستم پای پیجش و همه عکساشو زیرو رو کردم از اون آدمایی بود که زیادی عکس از خودش میزاشت، چیزی که متوجه شدم زیادی اهل خوشگذرونی بود و هر مدل عکسی که دوس داشت تو پیجش میزاشت حتی عکسایی که پوشش خیلی مناسب نبود ، غرق عکساش بودم و بیشتر بهش علاقمند می شدم، و یکی یکی بعضی از عکساشو لایک میکردم و از عمد عکسایی رو لایک میکردم که فقط خودش تنها بود که یهو دیدم اونم همزمان داره عکسای منو لایک میکنه، پس الان اونم داره منو نگاه میکنه، چند روز بعد بعد از معرفی چنتا ماشین آخرش به کمک داداشش یه ماشین خریدمو اتفاقا خود سحرم باهام اومد پای معامله ،واقعا برام ارزشمند بود که انقد از خودش مایه میزاره و داره کمکم میکنه و برام عجیب بود من فقط معلم پسرش بودم ولی محبت اون واقعا نشون از دل مهربونش داشت شایدم چیز دیگه ای در میون بود،قرار شد من برای شیرینی ماشین بیرون برای شام خودش و آرسامو دعوت کنم ،البته که قبول نمیکرد ولی من میخواستم با اینکار هم تشکر کنم هم باهاش وقت بگذرونم ،سحر واقعا جذاب بود، هفته های آخر اسفند بود که یهو کرونا سر و کلش پیدا شد و قسمت نشد با هم برای شام بیرون بریم،آموزشگاه هم تعطیل شدو دیگه خبری از دیدار های هفته ای یه بارمون تو آموزشگاه نبود،اگرچه گهگاهی به هم پیام میدادیم و احوال پرسی میکردیم، گذشت تا تابستون که کرونا کم کم فروکش کرد و خیلی از مراکز با رعایت یک سری پروتکل ها مجبور به بازگشایی شدن اما هنوز مردم زیاد جرات نمیکردن بیان کلاس ،یه روز سحر بهم زنگ زد که اگه میشه همو ببینیم و بیرون تو ماشین با هم یه دوری زدیم و گفت که اگه میشه خصوصی بیا خونه با آرسام کار کن نمیخوام از موسیقیش عقب بیفته و اینا که منم قبول کردم و قرار شد هفته ای یه بار ظهرا برم خونشون.هر بار که میخواستم برم حسابی به خودم میرسیدم و سحر تو خونه نقلیشون که یه آپارتمان نزدیک خونه پدریش بود حسابی راحت میگشت، خیلی وقتا در حد یه نیم تنه با شلوارک کوتاه یا لگ پاش بود ولی همیشه مرتب و زیبا ،گاهی بعد کلاس چند دقیقه ای با هم صحبت میکردیم تا اینکه یه بار که رفتم خونشون بوی کیک پیچیده بود تو خونه بعد کلاس اصرار کرد که باید بمونی و یه اسلایس از کیک بخوری ،آرسام تو اتاقش بود و من و سحر تو اشپزخونه دور میز نهار خوری نشسته بودیم و من تو یه ضلع میز و سحر ضلع کناریم نشست، یه لیوان چای برای هر کدوممون ریخت و برای هر کدوممون یه اسلایس کیک آورد ،از اونجایی که یه روز گرم تابستونی بود من با تیشرت و شلوارک سفید و یه پیرهن خیلی نازک رو تیشرتم بیرون رفته بودم، ناخنامو لاک ژل صورتی زده بودم و یه آرایش ملایم داشتم و در مقابل سحرم با یه آرایش خیلی کم و یه نیم تنه نازک و کوچیک که بجز سینه هاش جای دیگه رو نپوشونده بود یه شورتک پاش بود که کامل روناشو پوشش نداده بود و با لاک نود کرم خودنمایی میکرد ،به محض اینکه پشت میز نشست و شروع به گپ زدن باهام کرد پاهاش از زیر میز پاهامو لمس کرد، انگشتای کشیده و خوش فرمش به آرومی انگشتامو لمس میکرد ، اول بدون عکس العمل خاصی به حرفامون ادامه دادیم بعد از گذشت چند ثانیه فکرم فقط پیش لمس پاهاش بود و آروم اروم منم شروع کردم به حرکت دادن انگشتا و پاهام به پاهاش و انگار اونم استقبال میکرد هردو بدون اینکه به روی خودمون بیاریم پاهامونو به هم میمالیدیم،کف پاهامون به هم چسبیده بود و آروم به هم کشیده میشد، نفسم کمی تند تر شد که سحر به پاهام اشاره کرد که :چقد پاهای نرم و لطیفی داری صبا
من:وای مرسی سحر جون، پاهای توام خیلی نازه، مخصوصا امروز با این لاکی که زدی
سحر:قابلی نداره (باخنده)قلقلکت نمیاد که پاهامو به پات میمالم(اینم بگم من و سحر در طول دورانی که همو میشناختیم یه صمیمیتی پیدا کرده بودیم و این حرفا رو هم میشد گذاشت به پای شوخی هرچند که هرچی بیشتر پیش میرفتیم میدونستیم که دیگه داستان داره جدی میشه)
نمیدونم چی شد که خجالت و شرم و کنار گذاشتم و گفتم :نه اتفاقا اصلا قلقلکی نیستم بیشتر برام خوشاینده یکی پامو لمس کنه،
سحر:نکنه فوت فتیشی؟(بازم با خنده و شیطنت)
من:مگه فوت فتیش بودن بده؟اتفاقا بدم نمیاد
سحر:کی گفته بده ، منم خودم خوشم میاد
من:خوبه پس جفتمون داریم لذت میبریم.
سحر:تا حالا کسی برات خورده؟
من:تا دلت بخواد ، هر رلی میزنم اول کار یه دور پامو میکنم تو حلقش
سحر:پس خانوم حرفه ایه رو نمیکنه
من:نپرسیده بودی تا بگم
سحر:آخه پاهاتم واقعا خوشگله حق دارن
من:مثل پاهای تو
سحر :فقط دوس داری برات بخورن؟
من:نه هم بخورن هم اگه پای طرف خوشگل باشه منم بخورنش.
سحر:خوبه مث خودمی، میتونیم پامونو بکنیم دهن هم بجای کیک(باز هم تو قالب شوخی و خنده اینو گفت)
من:خب الان کیک آوردی سیر میشم دیگه نمیتونم پاتو بخورم
سحر:نترس هر چقدم سیر باشیم اینو میتونیم بخوریم.
مالیدن پاهامون به هم سرعت بیشتری گرفته بود که یهو سحر دستشو برد زیر میز و پاهامو گذاشت بغلشو گفت خب کی بخوریم، گفتم:همین الان در اختیارته
سحر:وایسا آرسام الانه دیگه باید بره کم کم ، باباش قرار ببرتش خرید کنه براش(درسته طلاق گرفته بودن ولی به واسطه پسرشون محدود ارتباطی با هم داشتن) همون لحظه سر و کله آرسام پیدا شد گوشی به دست و گفت بابا زنگ زد، چند دقیقه طول کشید تا سحر لباسای آرسامو پوشوند و اون فرستاد پایین دم در تا با باباش برن،وقتی مطمئن شد که رفتن،باز برگشت به سمت من که تو پذیرایی نشسته بودم ،البته با توجه به اینکه از اون حال و هوای شهوتی بیرون اومده بودم دیگه خجالت بهم چیره شده بود، و از قیافم مشخص بود که یکم معذبم ولی سحر انگار با رفتن آرسام حالا بدترم شده بود و مستقیم اومد سمتم و بدون اینکه کلمه ای حرف بزنه خم شد و لبشو گذاشت رو لبم وای که اون لحظه پایان همه چیز بود ،این همه مدت من تو رویای سحر بودم اون هم انگار دست کمی از من نداشت، برای چند ثانیه باور اتفاقی که افتاد دور از ذهنم بود و برای همین چند ثانیه طول کشید تا موقعیتو درک کنم و بفهمم که خواب نیست، حال منم شروع کردم به لب گرفتم فقط لبامون بود که رو هم حرکت میکرد و هر کدوم لب اون یکی رو میمکید ، درست مثل کسایی که از قحطی برگشتن در حال خوردن لب هم بودیم و صدای ملچ و ملوچ لب گرفتنمون بلند شده بود و هردوتامون با تمون قدرت سر اون یکی رو گرفته بودیم که یه وقت حتی برای یه نفس گرفتن کوچیک لبامون از هم جدا نشه، لبای گوشتی دوتامون با تموم وجود رو هم کشیده میشدن،سحر زبونشو آورد تو دهنم وای که حرکت زبونش تو دهنم و لمس زبونامون چ حالی داشت، تند تند نوک زبونشو میزد به نوک زبونم ،نمیخواستم جدا بشه ازم، برای مدت طولانی فقط زبونامون بود که با تموم وجود به هم برخورد میکرد،مثل دوتا مار به هم میپیچیدن، سحر کامل رو من خم شده بود و من دراز کشیده بودم رو مبل ،در همون حین لب گرفتن لباسای همو از تنمون در آوردیم،سینه هاش بزرگ بود و نوکشون سفت و برامده شده بود درست مثل سینه های من، نوک سینه هامون به هم چسبیده بود ، حالا دیگه فقط لبامون نبود که رو هم بود ،کل دور دهنمون از تف هم خیس شدم بود،ولی اصلا برام مهم نبود ،گوشیم زنگ میخورد، یاسین دوس پسرم بود قرار بود غروب با هم بیرون بریم، ولی الان بیرون رفتن با رلم اصلا اولویت من نبود ،اصلا دنیا برام مهم نبود آغوش سحر تنها چیزی بود که داشتم بهش فک میکردم،نوک سینمو با لباش گرفته بود و زبونشو بهش میکشید، داشتم نگاهش میکردم و از خوردن سینم لذت میبردم ،این منو سحر بود که لخت تو بغل هم بودیم ،تو چشاش نگاه کردم و سرشو بلند کرد و چش تو چش شدیم ، با حداکثر حشریت داشتیم به هم نگاه میکردیم، چشمک بهش زدم و هلش دادم عقب که منم سینه هاشو بلیسم ،سینشو تو دستم گرفتم و نوک سینشو گذاشتم تو دهنم که گفت ،صبا برو پایین ،فهمیدم که میخواد کصشو بخورم شورتکی که پاش بودو در آوردم از پاش و شلوار خودمم در آوردم ، دراز کشیدم حالا یه کص تپل و خوشگل و بی مو جلو دهنم بود ، بو میکشیدم ،تمیز تمیز و خیس بود زبونمو به آرومی زدم بهش و آهش بلند شد ، کم کم شروع کردم به حرکت دادن زبونم روی کصش و چوچولشو با زبون میمالیدم زبونمو میکردم توش سرمو به کصش فشار میداد ،مزه خوب کصش به همراه خیسی لزجش داشت دیوونم میکرد،کل صورتم خیس خیس بود داشتم عین دیوونه ها براش میخوردم، سحر داد میزد، سرمو از کصش جدا کردم و کمی متمایل به بالا شدم و دهنمونو بازم گذاشتیم تو دهن هم که تف کرد تو دهنم،فقط قوربون صدقم میرفت و به خودش فحش میدادو میگفت جندتم، تفشو قورت دادم چیزی برام مهم نبود، بهم گفت که قمبل کنم،از پشت شروع به باز کردن سوراخ کونم کرد و تف کرد رو سوراخم و بعد زبونشو به ولع خاصی به اطراف سوراخم و بعد به خود سوراخ کونم میمالید،نوک زبونشو تند تند به سوراخم میزد و گاهی اونو به آرومی بهش میمالوند با دیتش سوراخمو باز کرد و زبونشو تو کونم فرو برد ،باورش سخت بود ولی داشتم دیوونه میشدم، سحر به کل عقلشو از دست داده بود و حشریت بهش امان فک کردن نمیداد،از سوراخ کونم اومد پایین تر و کامل زیرم دراز کشید جوری که حالا به حالت قمبل رو دهنش دراز کشیده بودم کصم دم دهنش بود،گفت بشین و من رو دهنش نشستم واقعا با تمام وجود جیغم در اومد، کامل کصم تو دهنش بود ،داشتم دیوونه میشدم،عین وحشیا برام میخورد،داشت خودشو خفه میکرد،با تمام وجود منم کصمو به صورتش میمالیدم و دماغ و دهنش تو کصم فرو میرفت و کل صورتش از آبم خیس خیس بود،دیگه آهو ناله نمیکردم بلکه داد میزدم، چند دقیقه ای به خوردن کصم ادامه داد تا اینکه کمرمو کمی به جلو هل داد و منم از رو صورتش بلند شدم و باز رو به روی هم تو بغل هم نشستیم و شروع به لب گرفتن از هم کردیم ، مزه ترشحات واژنمون و عرق و …با هم قاطی شده بود و بین لب و زبونمون در حال جابهجایی بود و حالا پاهامونو برای هم باز کردیم تا کصمونو به هم چفت کنیم ،بر خورد کصامون به هم برام دیوونه کننده بود.پاهامون مثل دوتا قیچی باز بود و اون وسط کصامون به هم مالیده میشد پاهامون کنار صورت هم قرار گرفته بود ،پاهایی که خودشون باعث شروع این سکس شده بودن،پاهای سحر واقعا خوش فرم و زیبا بود ،منم البته به پاهام میرسیدم و پاهای منم زیبا بود، پاشو به دهنم نزدیک کردم و همزمان با مالیدن کصامون به هم کف پاشو کامل زبون کشیدم و انگشت بزرگشو کردم تو دهنم و شروع به مکیدنش کردم و برای انگشتش ساک میزدم و زبونمو دورش میچرخوندم اونم با این کارم شروع کرد به خوردن پام،اول مکیدن تک تک انگشتام و لیس زدن کف پام، پنجه پام و مکیدن پاشنه پام،زبونشو لای تک تک انگشتام میکرد و مدام تف میکرد رو انگشتام،دیگه چاک دهن منم باز شده بود و به سحر و خودم فحش میدادم انگار با اینکار سحرم حشری تر شده بود و سرعت مالیدنمون به همو بیشتر کرده بود و بی پروا داد میزدیم،حتی به این فکر نمیکردیم که ممکنه همسایه ای صدامونو بشنوه،جیغ و داد سحر تغییر کرد و آروم شروع به لرزیدن کرد و کم کم داشت شل میشد و شروع به ارضا شدن کرد و منم تا ارضا شدن کاملش به مالیدنمون به هم ادامه دادم، سحر ولو شد و من بلند شدم و کنار قرار گرفتم و شروع کردیم لب گرفتن از هم، که یادش افتاد من هنوز ارضا نشدم ،باز منو خوابوند و با انگشتاش شروع به مالیدن کصم کرد اول یک انگشت، بعد دو و سریعا سومیم کرد تو کصم ،همزمان با انگشت کردنم کف پامم رو صورتش بود و اونو لیس میزد با این کارش منم ارضا شدم و محکم همو تو بغل گرفتیم، نمیدونم چند دقیقه لخت بغل هم بودیم ولی این لحظه ها جزو بهترین دقایق عمرم بود.رابطه جدی من و سحر از اون روز شروع شد، دیگه فقط به واسطه کلاس آرسام نبود که ما همو میدیدیم ،همیشه و هر لحظه بهونه ای بود برای اینکه ما دو تا با هم باشیم البته اکثر اوقات بخاطر بودن آرسام نمسشد کاری کرد ولی با توجه به نزدیکی خونه پدری سخر به خونشون خیلی وقتا آرسام یا اونجا میرفت یا باباش میوند و میبرد بیرون یا با توجه به کم شدن کرونا و باز شدن کم کم کلاسا وجاهای دیگه به فعالیت های دیگه مشغول میشد.
ولی رابطه من و سحر با کشف حشریتمون به مرحله جدیدی رسیده بود که در ادامه حتما بهتون میگم.
نوشته: پنسیلوانیا
9 پاسخ به “لز سال های کرونا”
rad
rad
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
خانم پنسیلوانیا ، داستان ای که شما گفتید بسیار به دل بایسکشوال بنده نشست ، متشکرم گرامی
Tirdad8585
هیچوقت فاز اونایی که پا میخورن و انگشت های طرف رو لیس میزنن درک نکردم. کس و ممه و لب به این خوبی چرا باید انگشت پا بخورید اخه
به امید روزی که قسمتم بشه لایو لز ببینم دمت گرررررررررررم عاااااااااااااااااااااااااااااالیییییییییییی نوشتین
ملو توهمین لحظه که رفت پسرش بردواومد شلوارک تو شد شلوار
دمت گرم کلی حال کردم منم فیتیش پا زیر بغل دارم اونی که میگه کثیفه چطور دلتون میاد نمیفهمه