…قسمت قبل
✨ممنون از دوستانی که تا اینجای کار توی این مجموعه داستان رو خوندن و با نظراتشون انگیزه دادن، بابت تاخیر ها از دوستانی که مخاطب بودن معذرت میخوام این قسمت پایان بخش اول هست بخش دوم رو با اسم ((گلوله علیه سنگ )) منتشر خواهم کرد، پیشاپیش بابت غلط های نگارشی و املایی معذرت میخوام حقیقتش انقدر افراد کمی داستان رو میخونن که دیگه انگیزه ای برای پولیش کردن نمیمونه✨
چند ساعت قبل
درست در لحظه خروج سباستین از سازمان:
ادوارد، نگران خود را به درب شیشه سلولش میکوبید. خوب میدانست که تنها گذاشتن پتوس چه تبعاتی برای زندگی سباستین و حتی خود ادوارد دارد.
چراغ های سرخ خاموش شده بودند و تب و تاب ها در سازمان خوابیده بود و این موضوع بیانگر حقیقتی بود که ادوارد را میترساند, سباستین به ماموریت رفته بود و این بدین معنی بود که پتوس الا تنها در خانه مانده بود , نمیتوانست این را بپذیرد نمیتوانست بگذارد بار دیگر این سیر تباهی طی شود همین شد که تا جای ممکن عقب رفت بازویش را روی چشمانش که نور سبز کمرنگی را منعکس میکردند گذاشت و با تمام توان انگار که سرنوشت زمین به این وابسته باشه به سمت شیشه سلولش هجوم برد و همین کافی بود تا شیشه شکسته و ادوارد بیرون پرتاپ شود , شکسته شدن شیشه همان و فعال شدن پروتوکل های امنیتی همان , اژیر ها به صدا درامد سرباز ها شروع به حجوم اوردن سمت ادوارد کردند و ادوارد که از دو طرف محاصره شده بود چاره ای ندید جز انگه خود را از طبقه ای که در ان قرار داشت و با نرده هایی دوار از هم جدا میشد به پایین پرتاب کند و همین هم شد ادوارد خود را پایین انداخت و سقوط ازاد را در چیزی حدود 10 طبقه تجربه کرد , هنگامی که به زمین برخورد کرد دروغ است اگر بگوییم گودالی به عمق 10 سانت ایجاد نکرد نور سبز ملایمی که ناشی از ترمیم زخم های پسر بود ساتع شد و ادوارد سریع خود را جمع و جور کرد ماشین های زرهی و سرباز های تا دندان مسلح به سمتش حجوم میاوردند گروهی از پشت و گروهی دیگر جلوی در او را محاصره کرده بودند .
تک و تنها در حلقه ای از گردن کلفت های سازمانی که برای همچین روز های تعلیم داده شده بود گیر افتاده بود چشمانش را بست نفس عمیقی کشید و زیر لبی گفت:
^اراده سنگ رو هم خورد میکنه*
ادوارد اصلی را به یاد اورد که چگونه تمام توانش را جمع کرد و او را به زانو دراورد, نباید پسر را نا امید میکرد باید هرجور شده بود موفق میشد بنابر این نفسش را در سینه حبث کرد و به سمت نزدیک ترین سرباز دوید مشتش را به کلاه خود پسر کوبید , تمام تمرکزش را جمع کرده بود تا موجب مرگ کسی نشود بنابر این دستش را از کلاه خود شکسته سرباز گرفت او را به خود نزدیک کرد و همانطور که با یک دست سر باز را سپر خود کرده بود با دست دیگر بازوی اورا از جا دروارد همانطور که صلاحش را صاحب میشد فریاد زنان به صورت دایره ای شکل شلیک میکرد و با هر چرخش خود را به دروازه اصلی نزدیک میکرد طولی نکشید که تیر ها تمام شد ادوارد گروگان خود را به سمت مشتی از سرباز ها که در حال هجوم اوردن بودند پرتاب کرد و همین ضرب شست کافی بود تا انهارا نقش بر زمین کن , بازویش را سپر خود کرد و هنگامی که به نزدیک ترین سرباز رسید با جهشی مشتی محکم روی سر او فرود اورد ارنجش را در صورت سرباز پشت سرش فرود اورد و هنگامی که تمام سرباز ها برای مهار ادوارد خودشان را به او رسانده و روی سرش اوار شده بودند و هر کدام بخش از بدن پسر را گرفته بودند ادوارد دندان هایش را به هم فشار داد تمام نیرویش را جمع کرد و به هر چه میدید خواه سرباز باشد خواه سپر باشد و خواه لوله فتنگ ضربه وارد میکرد وحشیانه میجگید با سر با صورت با مشت با بازوی با زانو با هرچه میتوانست و به هرچه میدید ضربه وارد میکرد و و درنهایت با تمام توانش هرکه را میتوانست به کناری پرتاب کرد و همین که به خود امد چیزی ندید جز تلی از سربازان که روی زمین افتاده بوندند روی بدنش و در جای گلوله هایی که خورده بود ارام ارام نور سبز رنگی در حال ترمیم بود از روی گرده هایش دود بلند میشد که پیرهنش پاره پاره بود و نفس نفس میزد نمیتوانست وقت تلف کند بنابر این سریع خود را به محوطه سازمان رسانید بالگرد ها و ماشین های زرهی بیشتری در راه استقبال از او بودند و همین شد که سرسیمه اطرافش را برای پیدا کردن راه فراری جست و جو کرد و در نهایت اقبال موتور سیکلتی را پیدا کرد خندیدیو گفت:
^سلام خوشگله
سریع خود را به ان رساند و بی معطلی به سمت خانه سباستین رساند , نپرسید که چگونه ادرس را بلد بود و نگویید که چرا انقدر برای این کار مصمم بود همین بس که در سریع ترین زمان ممکن خود را جلوی در خانه سباستین یافت و سراسیمه داخل شد و همین که پایش را روی پادری داخل پذیرایی گذاشت ناگهان انگار از دنیایی که در ان پا گذاشته بود جدا شد خانه بوی خانه خودش را میداد رنگ و نور فضای داخل خانه عوض شده بود و همه چیز ارمانی بود انگار هیچکدام از این اتفاق ها نیفتاده بود انگار او واقعا ادوارد بود بوی لازانیا تمام خانه را پر کرده بود ادوارد همیشه عاشق لازانیا بود , ادوارد خود را به گوشه ای رسانید دستش را روی دسته مبل کشید تمیز بود انگار که در خانه هنوزم زندگی جریان داشت ناگهان صدایی دو رگه و اشنا از داخل اتاق به گوش رسید:
#ادوارد؟ عزیزم تویی؟
چشمان ادوارد به ناگاه پر از اشک شد لکنت گرفته بود , ان صدا ان لحن ان حس و حال را خوب میشناخت , رزماری بود , رزماری خودش ,قلبش عشقش جانش.
رزماری همانطور که حوله ای را به خود پیچانده بود از اتاق بیرون امد بدن سفیدش برق میزد گونه هایش بر اثر اب گرم حمام سرخ شده بوندن و موهای اندکی خیس بودند , ادوارد دوباره متوجه عشق بی حد و حثرش شد نمیتوانست دختر را نپرستد.
رزماری همانطور که خنده ای تو ام با تعجب میکرد گفت:
#عشقم؟ خوبی؟ دارم با تو حرف میزنم نگرانم کردی.
ادوارد با لکنت و همانطور که اشک میریخت گفت:
^تو…خو…خودتی رز؟
رزماری نزدیک تر امد بوسه از روی لب های پسر گذاشت و گفت:
#اره دیگه عشقم انتظار کسی دیگه رو داشتی؟
ادوارد دستش را روی گونه رزماری گذاشت بوی موهای دختر مستش میکرد داخل چشم های دریایی دختر ذل زد و گفت:
^اما تو …من…اون خودش … من خاطراتشو دارم … تو مردی.
دختر کمی جا خورد اما با مهربانی گفت:
#نیاز نیست بترسی چیزی نیست من اینجام
این را گفت صورت پسر را نوازش کرد و لب هایش را روی لب های ادوارد گذاشت و خود را به او چسباند خوب میدانست ادوارد چقدر کمبودش را دارد خوب میدانست دارد به ادوارد زندگی میدهد , قطره های اشک رقص کنان از گونه های ادوارد می افتادند و و صورت و لب های رزماری را تر میکردند .
دروغ است بگویم ادوارد این وضع را دوست نداشت اما یک چیزی غلط بود ذهن انسان شاید نمیتوانست تحمل کند اما ذهن او استثنایی بود و برای این خاص بودن نیازی به قدرت های ماورایش نداشت , مغز ادوارد در حالت انسانیش پر بود از صدایی هایی که بینهایت احتمال را برایش بررسی و پیش بینی میکردند ذهنی که لحظه ای از فکر کردن نمی افتاد و صدا هایی که لحظه ای او را ول نمیکردند و ذره ذره مغزش را میخوردند و همین بود که پسر را خاص میکرد همین پیچیدگی بود که در دیدار اول به اطلس اجازه نداد دائمی روی مغزش اثر بگذارد و اثرش را بعد از مرگ رزماری با تشدید صدا ها از بین برد.
ادوارد چشمانش را باز کرد این رزماری دروغی بود این خواب بود این واقعیت نداشت همین شد که دختر را از خود جدا کرد و ملتمسانه گفت:
^روحتم خبر نداره اون پسر چقدر عاشقت بود ولی تو اون نیستی تو نمیتونی اون باشی رزماری روح ادوارد را لمس میکرد نه جسمشو.
این را گفت و همزمان با دور کردن دختر از خود مشت محکمی را روانه فک او کرد ناگهان تمام نور داخل فضا محو شد بو ها از بین رفت حال خوش کذایش محو شد حالا خانه سرد وبی روح سباستین ظاهر شده حالا وسایل به هم ریخته خانه را میدید حالا صدای فریاد زدن های پتوس را که کم کم مانند زنگ در گوش و مغزش تنین انداز میشد را میشنید . ادوارد خودش را از دست بازی های ذهنی و جادو های ساحره انجمن برزخ خارج کرده بود و کالبد بی جان پیرزن که بر اثر شدت ضربه ادوارد جان باخته بود روی زمین افتاده بود و مامور های ویژه انجمن در حال بردن پتوس بودند , ادوارد نمیتوانست اجازه دهد چرا که در این صورت تمام زحماتش بی فایده میشد همین شد که خود را جمع کرد و سریع به پتوس رساند , همین که دختر داخل ون زور تپان میشد و دستش را برای کمک در هوا تکان میداد دریست در لحظه ای که نا امید شده بود درست در لحظه ای که چشمانش را بسته بود ونام سباستین را زیر لب تکرار میکرد گزمای دستی را دور مچش حس کرد , ادوارد دست دختر را گرفت و به سمت خود کشید انقدر قدرتمند که پنج ماموری که در حال کنترل دختر بودن هم به همراه او به سمت ادوارد کشیده شدند , ادوارد سریع دختر را پشت خود قرار داد و خود را در مرکز مامورانی که دورش حلقه زدنه بودند.
ادوارد خطاب به پتوس کرد و گفت:
^برو قایم شو
پتوس اما بحت زده سر جایش ایستاده بود که ناگهان با صدای فریاد ادوارد به خود امد و سریع داخل خانه شد , همین که ادوارد از امن بودن جای پتوس مطمئن شد لبخندی به مامورین زد و زیر لب گفت:
^ خب اقایون حالا وقت صحبت های مردونس
این را گفت و به سمت ماموران حجوم برد , پتوس که با چشمان بحت زده در خانه پناه گرفته بود و ارام ارام اشک میریخت با صدای ناله های مردانه ای به خود امد , ابتدا گمان کرد این ادوارد است که ناله میکند که ناگهان با شکسته شدن اد خانه و پرتاب شدن یکی از مامورین متوجه شد که ادوارد عامل این ناله هاست نه صاحب ان .
ادوارد دانه دانه مامورین را با لگد و مشت دور میکرد و به در و دیوار میکوبید و هر کدام به او نزدیک میشدند را با کوبیدن مشت یا یکی از وسایل خانه به سر و کله هایشان از خود دور میکرد و , سرهایشان را به هم میکوبید و بازوهایشان را از جا درمیاورد , از لنگ هایشان میگرفت و با چرخشی در هوا انهارا به دیوار میکوبید و مغزشان را روی فرش های ایرانی خانه سباستین خالی میکرد.
پتوس از این حجم وحشی گری جا خورده بود ,ادوارد انقدر خشمگین بود که اصلا به چیزی جز خالی کردن این خشم توجه نمیکرد دست و صورتش خونی بود و لبخند زنان همزمان با متلاشی کردن سر و صورت ماموران , بیرون کشیدن دل و روده شان و حتی جدا کردن دست و پاهایشان فریاد میزد:
^اینجا از هرکدومتون که بیاید دریای خون میسازم
این را میگفت و همزمان دست یکی از مامورین را از کتفش جدا کرد و انچنان قدرمت ان را داخل جمجه مامور دیگر فرو کرد که گردن مامور بیچاره خورد شد و بجای سر یک دست پیدا کرد پس این مامور دست به جای سر را بلند کرد و انقدر کشید که به دو نیم تبدیل شد نیم بالایی را به انقدر محکم به سمت مامور سوم که پاهایش را از دست داده بود و حراسان روی مزنی میخزید پرتاب کرد که مرد بیچاره از درد بیهوش شد و نیمه پایین را چنان محکم روی صورت مامور چهارم کوبید که جمجه مرد بیچاره خورد شد . ادوارد نفس نفس زنان در حالی که خون داخل دهانش را تف میکرد به سمت مامور پنجم رفت مامور بدبخت دستش را بالا گرفته بود و گریه کنان التماس میکرد که ادوارد به او رحم کند و همین که ادوارد به جلویش رسید خم شد و در چشم های مرد ذل زد و گفت:
^وقتی ذهن یه مرد رو با خاطره زن فقیدش به بازی میگیری این نتیجش میشه میفهمی؟
مامور حراسان به زور سرش را به نشانه تایید تکان داد و چشمان درخشان و صورت خونی ادوارد اخرین چیزی بود که میدید چرا که ادورارد صورت مامور را گرفت و انرا چنان قدرتمند کشید که سر از تنش جدا شد و انقدر محکم انرا شوت کرد که مانند هندوانه به دیوار خورد و ترکید .
ادوارد که خشمش را خالی کرده بود بعد مدتی مکث به خود امد و به سمت پتوس برگشت و گفت:
^ ببینم تو خوبی؟
پتوش وحشت زده سرش را به نشانه مثبت تکان داد .
ادوارد دست دختر را گرفت و او را که از ترس و استرس میلرزید به سمت اتاق هدایت کرد او را نشاند و با ارامش به دختر گفت:
^پتوس کمکم کن ازت خواهش میکنم
پتوس اشک هایش را پاک کرد اگرچه نزدیک فروپاشی روانی بود و میلرزید اما به سختی لب به سخن گشود و گفت:
*چرا اومده بودی اینجا؟
ادوارد که کمی نا امید شده بود گفت:
^اومدم نزارم ببرمت
پتوس با شک و تردیدی وصف ناپذیر گفت:
*تو از کجا میدونستی اونا میان؟
^نمیتونم بگم
*نمیتونم بهت اعتماد کنم
ادوارد ملتمسانه گفت:
^ولی باور کردی که میخوام به سباستین کمک کنم پس ازت خواهش میکنم کمکم کن پتوس اون تو خطره
پتوس با عصبانیت دست ادوارد را پس زد و گفت:
*تاوقتی بهم نگی اینجا چه خبره نمیتونم کمکت کنم
ادوارد خواست حرفی بزند که ناگهان صدای سباستین که نام پتوس را فریاد میزد از بیرون اتاق به گوش رسید.
پتوس خواست برود که ادوارد دستش را گرفت و با جدیت گفت:
^بهم کمک کن , تنها راه نجات همه چیز زنده موندن تو و لازمه زنده موندنت همکاری من و شوهرته.
پتوس میدانست که ادوارد راست میگویید اگرچه به روی خود نمیاورد اما از همان دیدار اول به ادوارد اعتماد کرده بود , چشم ها هیچوقت دروغ نمیگفتند و ادوارد هم از این قاعده مثتسنی نبود . همین شد که سکوت کرد و به سمت صدای لرزان و وحشت زده سباستین رفت.
سباستین به محظ دیدن پتوس تفنگش را به کناری انداخت و به سوی همسرش دوید, او را انگار که مرده ای را از زمین بازپسگرفته باشد در اغوش کشید و به خود فشرد , تمام سعیش را میکرد که چشمانش اشک هایشان را جاری نسازند اما در این امر موفق نشد و قطرات اشک دانه دانه و به سان گوهر شروع به ریختن کردند , دختر را سفت به خود فشرد و سپس چندین بوسه روی سر و صورت او نشاند و در اخر با نگرانی گفت:
+پتوس…پتوس عشقم حالت خوبه؟
پتوس به سختی خودش را جمع و جور کرده و اگرچه او نیز به اشک ریختن نیاز داشت اما با حفظ لحنش گفت:
*اره … اره نگران نباش ادو…
جمله اش را تمام نکرده بود که ادوارد از اتاق خارج شد و سباستین تا پسر را دید پتوس را به پشت خود هدایت کرد و با تمام خشمی که میشد از یک مرد دید فریاد زد:
+پدرتو در میارم کله سنگیه دیوث
اگرچه ادوارد با ارامش و انگار که بخواهد سباستین را ارام کند در گوشه ای استاده و دست هایش را بالا گرفته بود اما سباستین خواست به سمت پسر هجوم ببرد که پتوس سریع خود را بین ان دو مرد قرار داد و فریاد زد:
*بس کن سبسایت اون منو نجات داد.
سباستین مرتبه اول از زور عصبانیت نشنید اما پتوس به گفتن ادامه داد و سر اخر موفق شد تا سباستین را متوقف ساز , ادوارد در جایش مانده بود و نمیخواست با حرکت ناگهانی سباستین را تحریک کند , سباستین تازه متوجه فریاد های پتوس در تلاش برای متوقف کردنش شده بود که ناگهان سرش تیری کشید, این بار از مراتب قبلی بیشتر بود و همین شد که خون از دماغش شروع به بیرون زدن کرد و روی زانوش فرود امد, ادوارد خوب میدانست که این اتفاق نشانه چیست و همین شد که سراسیمه خود را به سباستین رساند جلویش زانو زد و زیر بازوی او را گرفت و همین شد که از برخورد سبساتین با زمین جلوگیری کرد .
پتوس گرچه متعجب بود اما زانو زد و دستش را روی گرده سباستین گذاشت و هراسان گفت:
*سباستین…سباستین خوبی؟ میشنوی؟
سباستین اما در حال خود نبود انگار خوب نمیدید , تصاویری مبهوم از جلوی چشمانش میگذشت , تصاویری که در ان پتوس در حال جان دادن و ادوارد خسته و بی حال در گوشه ای افتاده بود , همین شد که هزیان گویان از حال رفت.
پتوس نگران همسرش را صدا میزد که ادوارد با ارمش گفت:
^حمله های عصبیه نگران نباش اگر میخوای کمکش کنی کنارش بمون تا به هوش بیاد , اون بیشتر از هرچیزی به تو نیاز داره.
این را گفت و بی انکه به پتوس اجازه سخن گفتن بدهد , سبسایتن را بلند کرد و او را داخل اتاق برد و روی تخت گذشت و پتوس نیز به دنبال او داخل اتاق شد و کنار سباستین نشست سر شوهرش را در اغوش کشید و شروع به بازی کردن با موهای خوشحالت مرد کرد , غم و اندوه تو ام با نگرانی از چشمانش میبارید.
ادوارد خواست ان دو را تنها بزارد که پتوس با لحنی ارام اما نگران بی انکه به پسر نگاه کند گفت:
*چرا باید کمک کردن به اون انقدر برات مهم باشه؟
ادوارد که به چهارچوب در رسیده بود کمی سرش را برگرداند و گفت:
^باور نمیکنی.
امتحانم کن
^ازبین بیشمار دلایلی که دارم اونی که هربار میخوام بیخیال بشم و برم دنبال راه راحت جلومو میگیره اینه که نمیخوام چیزی که باعث شدم یه بار یکی دیگه تجربه کرد , سباستین هم تجریه کنه
پتوس مکثی کرد و گفت:
*اون فرق کرده, چیزایی مبینه , فرا تر از دژاوو …
ادوارد سرش را برگرداند و گفت:
^امیدوارم قبل از اینکه مغزش ذوب بشه این قضیه رو تموم کنیم.
پتوس سرش را بالا گرفت به ادوارد ذل زد و با نگرانی گفت:
*کدوم قضیه؟
ادوارد اما بی انکه به دختر نگاه کند و همانطور که از اتاق خارج میشد گفت:
^فقط کنارش بمون و کمکش کن اروم باشه.
این را گفت و بی انکه به پتوس فرصت حرف زدن بدهد به سمت تراس رفت و به دیوار سنگی ان تکیه داد و همانطور که هوای تازه استشمام میکرد خود را در هیاهوی شهر غرق کرد.
…
شب هنگام:
چند ساعت گذشته بود و ادوارد همچنان در تراس بود , نمیخواست مزاحم پتوس و سباستین بشود , تجربه کردن زندگی ادوارد اصلی برایش ازار دهنده بود و لحظه مرگ رزماری از ذهنش دور نمیشد , بیچاره ادوارد اصلی چه عذابی را متحمل شده بود…
در افکار خودش غرق بود که صدای دره شیشه ای تراس او را به خودش اورد و همین شد که سریع به سمت در برگشت, سباستین به ارامی اگرچه هنوز تنفر از ادوارد در نگاه و قدم های سنگین و حتی لحن صدایش موج میزد اما گفت:
+نترس اومدم یه سیگاری بکشم.
ادوارد خواست حرف بزند اما سکوت را ترجیح داد , این کاری بود که ادوارد اصلی میگرد , اگر بود.
سباستین به سمت دیوار مقابل ادوارد رفت به ان تکیه داد و یک نخ سیگار روشن کرد , مکثی کرد و زیر چشمی به ادوارد نگاه کرد و ارام گفت:
+سیگار میکشی؟
ادوارد مکثی کرد و به ارامی گفت:
^اره ممنون.
سباستین از پاکت سیگارش یک سیگار دراورد روشن کرد و به دست ادوارد داد , سکوتی بین دو مرد حکم فرما بود که ادوارد انرا شکست خواست درباره حسن نیتش با سباستین حرف بزند و اعتماد او را جلب کند که سباستین پیش دستی کرد و گفت:
+پتوس باهامخ صحبت کرد و همه چیز رو بهم گفت , میدونم که از سازمان فرار کردی و اومدی اینجا و چیکار کردی.
مکثی کرد و اگرچه گفتن این موضوع برایش سخت بود گفت:
+جون اون رو مدیون توم پس فعلا بینمون اتش بسه.
ادوارد لبخند کم رنگی زد کامی از سیگارش گرفت و گفت:
^سعی کردم بهت هشدار بدم به جفتتون اما به حرفم گوش نکردید و منم چاره ای نداشتم جز فرار , بابت سرباز هاتون متاسفم.
سباستین به هیاهوی شهر ذل زده بود و بی انکه به ادوارد نگاه کند گفت:
+هنوز نمیفهمم چرا این کار هارو میکنی, اولین دیدارمون میتونستی منو بکشی اما نکشتی و الا زنم رو نجات میدی.
مکثی کرد سپس به ادورد نگاه کرد و گفت:
+چرا؟
ادوارد مکثی کرد دلش میخواست حرف بزند اما میدانست این کار همه چیز را خراب تر میکند بنابر این گفت:
^نمیتونم بهت بگم سباستین وقتش که برسه خودت میفهمی اما از طرف من هیچ تهدیدی برای تو و پتوس وجود نداره.
این را گفت کامی از سیگارش گرفت و زیر لبی گفت:
^تنها تهدیدی که اینجا وجود داره خودتی.
سکوت دوباره حکم فرما شد که ادوارد سیگارش را بیرون پرتاب کرد و ملتمسانه گفت:
^بهم اعتماد کم سباستین , ازت خواهش میکنم بهم اعتماد کن.
سباستین که کمی نرم شده بود گفت:
+اعتمادمو میخوای؟
ادوارد سرش را به نشانه مثبت تکان داد بنابراین سباستین ادامه داد:
+بزار پتوس بره توی ذهنت . ما دستگاهی داریم که اجازه میده…
ادوارد که انگار نا امید شده بود با لحنی که از ان مخالفت میبارید گفت:
^نمیتونم سباس…
سباستین خنده ای کرد و انگار که از سوء نیت ادوارد اطمینان حاصل کرده باشد گفت:
+میدونستم یه ریگی به کفشته
ادوارد دست سباستین را گرفت و اگرچه سباستین با خشونت دستش را ازاد کرد و اماده دعوا شد اما ادوارد با لحنی منطقی گفت:
^هیچ مشکلی ندارم که ذهنمو کنکاش کنی تا به نتیجه دلخواهت برسی ولی اگر این موضوع رو رها کنیم که تو نباید از خیلی چیزا باخبر بشی تا بتونی زنده بمونی سرف نظر کنیم و ازین موضوع که ذهن من در مقابل هیپنوتیزم مقاومه فاکتور بگیریم ذهن هیچ انسانی توان ورود به ذهن منو نداره درجا ذوب میشه چون بی نهایت خاطره از بینهایت زندگی اون توعه .
سباستین قانع شده بود اما قریضه اش همچنان او را مشکوک نگه میداشت همین شد که به دیوار تکیه داد و بی انکه به ادوارد نگاه کند گفت:
+چی شد که برگشتی؟ خیلی راحت میتونستی فرار کنی.
ادوارد مکث کرد و با لحنی که درد از ان میبارید گفت:
^یه نفرو میشناختم که دندون نداشت ,پول هم نداشت بخاطر همین تموم عمرش جون کند تا بلاخره تونست یه گنج پیدا کنه و اولین کاری که کرد این بود که رفت و برای خودش دندون هایی از جنس طلا درست کرد فقط بخاطر این که میخواست یه بار…
سباستین پوزخندی زد و گفت:
+اره اره داستانشو شنیدم , یارو از سیب خوشش نمیومد.
هر دو لبخند زدند , ادوارد گفت:
^من بودن یعنی اینکه همه دانش هارو داشته باشی من میتونم هر سازی رو برات بزنم با هر صلاحی برات بجنگم با هر زبونی برات حرف بزنم و هر معادله پیچیده ای رو برات حل کنم میتونم یه ساعت یه ماشین زمان برات طراحی کنم و بسازم و این نعمت رو بخاطر این دارم که از بدو تاریخ بینهایت زندگی رو دیدم و تجربه کردم اما وقتی نتونی ازین همه نیرو استفاده کنی و از اون بدتر وقتی هدفی برای استفاده ازش نداشته باشی…
مکث کرد و انگار که چیزی خاطرش را ازرده باشد ادامه داد:
^مثل این میمونه که بهترین خودکار جهان رو داشته باشی اما نتونی چیزی که توی ذهنته رو روی کاغذ بیاری.
سباستین لبخندی زد و همونطور که توی چشم های ادوارد ذل زد گفت:
هنوزم نمیفهمم چرا برگشتی.
ادوارد خندید و گفت:
^میخواستم برای بار چندم سعی کنم تا بتونم چیزی که توی ذهنمه رو روی کاغذ بیارم.
سباستین گفت:
+پس چرا فرار کردی؟ بار اول توی صحرا
^چون ترسیدم دوباره خودکار روی توی دستم بگیرم.
سباستین با شک گفت:
+دوباره؟
ادوارد انگار که از جواب دادن به سباستین طرفه رفته باشد همانطور که قطره اشکی از چشمش رقص کنان افتاد گفت:
^بعضی وقتا بدترین اتفاقی که برامون میفته بهترین اتفاق بین هزاران احتمال بوده, این شاید کمکت کنه راحت تر با حضور من توی زندگیت کنار بیایی سباستین…
مکث کرد و ادامه داد:
^این جنگ مثل بقیه جنگ هایی که توشون بودی نیست , برای موفقیت توش اول باید با خودت کنار بیایی اول باید بتونی از پس خودت بربیایی. این تمام چیزیه که برای جنگیدن بهش نیاز داری و هرچی که نیاز بود بدونی رو تا الا بهت گفتم.
هر دو سکوت کردند , سکوت ادوارد ناشی از ذهن مخدوشی مخدوشی بود که غیر ممکن بود بتوان توصیف کرد از طرفی افکار رزماری ازارش میداد و از طرفی فکر شکست در نبردی که ناخواسته در ان گیر افتاده بود و سکوت سباستین ناشی از شناخت بیشتری بود که نسبت به ادوارد پیدا کرده بود و همین اعتماد غریبی را بین ان دو شکل داده بود خودشان هم نمیدانستند چگونه تنها میدانستند که راهی جز اعتماد به یکدیگر ندارند.
چند لحظه بعد سباستین که حالا لحن دوستانه تری به خود گرفته بود سکوت را شکست و گفت:
+برای این جنگ تو چیزی نیاز نداری؟
ادوارد کمی مکث کرد و بعد لبخند کم رنگی زد و همانطور که به لباس های پاره پوره اش اشاره میکرد گفت:
^یه دست لباس درست حسابی, حموم و یه چاقو ضامن دار که تیغش از جنس طلا و دستش از دست عاج باشه با چرم دوزی قرمز
سباستین پوزخند زنان گفت:
+میخوایی بگم سلنا گومز بیاد یه ساک دارکوبیم برات بزنه پدرسگ؟
هردو خندیدند که ادوارد پس مکثی جدی تر گفت:
^اعتمادت…
همین شد سباستین پس از مکثی کوتاه دستش را به بازوی ادوارد کوباند و گفت:
+دنبالم بیا, حمومو بهت نشون میدم و یه دست لباس برات میزارم که بپوشی.
ادوارد لبخندی زد و سرش را به نشانه مثبت تکان داد و دنبال سباستین به راه افتاد و چندی بعد خودش را داخل حمام یافت.
اب داغ روی صورت و بدنش میریخت کمی ارام شده بود اخر سر انگار قرنی طول کشیده بود تا بلاخره بتواند قطرات گرم اب را روی صورت و بدنش حیس کند ادوارد همیشه از ابا لذت میبرد اب برایش ارامش میاورد گوشه اتاق مسطیلی حمام که دیوار هایش شیشه ای بود نشسته بود و زانو هایش را بغل کرده بود در افکارش غوطه ور بود و این افکار طلق معمول همگی درسلطه رزماری بودند.
سال 2018 انگلیس خانه ادوارد:
ادوارد بدن داغ رزماری را که حالا بخاطر اب خیس شده بود میبوسید و نوازش میکرد دختر به خود میپیچید و موهای ادوارد را چنگ میزد , ترکیب اب ولرم و نور های ابی رنگ که روی سقف و کنار دیوار های حمامشان گذاشته بودند دست به دست صدای برخورد قطرات اب با بدن های برهنه ان دو داده بود و همین کافی بود تا ادوارد کاملا خود را در بهشت تصور کند , کالبد ظریف و زنانه رزماری را به خود میفشرد و به ارامی لب های دختر را میخورد همیشه اعتقاد داشت که معاشقه مانند شمشیر بازیست باید دانست کیر حمله کرد و کی عقب نشست کی شمشیر را هجوم دهد و کیر انرا غلاف کند و همین عقیده باعث شده بود که در این امری بی رغیب باشد . رزماری ارام ارام سر پسر را به سمت کمرش هدایت کرد و ادوارد نیز بدون هیچ مقاومتی زانو زد سرش را وسط پای دختر کرد و پس از انکه خود را از گرمای بدن رز سیراب کرد و پس از ان که نقش های نامفهومی را روی ران های دختر کشید شروع به بلعیدن کرد , صدای ناله های رزماری بلند شده بود و سر ادوارد را بین پاهایش فشار میداد دروغ است اگر بگویم ناله های رز و بدن دختر که در دهان ادوارد سفت میشد پسر را برای یکی کردن وجودش با وجود معشوقش بیشتر نمیکرد و همین شد که اندکی بعد وحشیانه همچو حیوانی که سیدش را به چنگ اورده باشد بلند شد و شروع به مک زدن گردن دختر کرد , تیکه گوشتی که نرینگی میخوانندنش و رزماری صاحب ان بود به بدن ادوارد میخورد و ادوارد انگار که به قصد کندن رزماری را میمکید و محکم به گوشت باسن دختر چنگ میزد و در این بین نیز رزماری بیکار نبود و با ناله هایش این وحشیگری را تشدید میکرد و ناخون هایش را داخل گرده ورزیده و عضلانیه ادوارد میکشید , دختر و پسر به راستی در مرز یکی شدن بوندند و اگر سدی وجود نداشت اکنون دیگر یک انسان وجود داشت. ادوارد ناگهان دست دختر را گرفت و او را چرخاند و دختر را به دیوار شیشه ای خیس و مه گرفته چسباند و همانطور که گلویش را گرفته بود و سینه هایش را میچلاند تمام خودش را اینچ به اینچ و سیانت به سانت ذره ذره و ارام ارام در تمام رزماری وارد کرد و همین شد که رز ناله ای بلند کشید و همچو کسی که برای بقا به دیگری چنگ میزد و معشوقی که عاشقانه دست محبوبش را میفشارد با یک دست دست ادوارد را گرفت و با دست دیگر نرینگیش را چنگ زد. ناله های مردانه و زنانه قاطی شده بود اکنون روح که هیچ گویی کالبدشان نیز واحد شده بود زمان برای هردوشان متوقف شده بود لذت ,درد, گرما, و فرومون هایشان با برخورد قطزرات اب روی کالبدشان همزمان شده بود و همین شد که هردو با صدای بلند ارضا شدند.
.
.
.
ادوارد با صدای سباستین به خودش امد , انگار مدت زیادی بود که ان تو مانده بود و همین شد که سریع بلند شد دستی به صورتش کشید و اشک هایی که به لطف اب دوش حمام نامرعی شده بودند را پاک کرد و بیرون رفت . سباستین یک دست لباس به همراه حوله برایش گذاشتهه بود , یک پیرهن مشکی و شلوارطوسی پارچه ای که کنارشان یک جفت بوت جیر سیاه خود نمایی میکرد, ادوارد لبخند زد , رنگ لباس ها به خوبی بیانگر حال و احوالاتش بود.
لباس ها را پوشید از اتاق خارج شد سباستین در اشپرخانه و پتوس روی میزی که دوباره سر پایش کرده بودند کتاب هایش را پهن کرده و در به در دنبال پاسخی برای سر درد ها و اشنا پنداری های سباستین بود .
ادوارد یکی از سندلی هارو عقب کشید و روی ان نشست و با لحنی دوستانه به مانند برادری که خواهرش را را دلسورزانه خطاب کند گفت:
^فکر کردم وقتی گفتم فقط کنارش بمون منظورمو که نمیتونی راحی برای سردرداش پیدا کنی رو بهت فهموندم.
پتوس بی انکه به ادوارد نگه کند گفت:
*دارم همونکارو میکنم کنارش میمونم
ادوارد که با شمع گرد روی میز بازی میکرد گفت:
^فایده نداره پتوس داری دنبال چیزی …
پتوس عصبی حرف ادوارد را قطع کرد و گفت:
*انتظار داری هیچ کاری نکنم؟ بشینم یه گوشه و به قول خودت ذوب شدن مغزشو نگاه کنم؟
ادوارد که سعی در ارام کردن جو داشت ابتدا به سباستین که در حال خودش بود نگاهی کرد و پس از انکه از مشغول بودن سباستین اطمینان حاصل کرد گفت:
^چیزی که دنبالشی از قانون فیزیک هم پیروی نمیکنه چه رصد به روانشناسی و روانتی
پتوس کمی از دانش ادوارد جا خورد و خواست حرفی بزند که سباستین که تازه حواسش به ادوارد جمع شده بود همانطور که چند بشقاب غذا را از اشپرخانه به سمت میز میاورد گفت:
+کی از فیزیک پیروی نمیکنه؟
پتوس و ادوارد سکوت کردند و پس از انکه سباستین بشقاب ها را روی میز گزاشت و نشست با طعنه به ادوارد گفت:
+شبیه ادم ها شدی ادی
پوزخندی زد و شر وع به خوردن کرد
ادوارد لبخندی زد و گفت:
^به عنوان ادمی که طی چند روز اخیر اینهمه بدبختی رو از سر گزرونده زیاد سر حالی
سباستاین لبخندی لجی به پهنای صورت زد و گفت:
+توم به عنوان ادمی که تا چند ساعت پیش کون لخت کیرشو تو سر و صورت یه مشت عمله تفنگ به دست میتکونده زیادی گوه میخوری
هردو خندیدند و همین باعث شد تا پتوس نیز لبخند کم رنگی بزند حال و هوای مادری را داشت که بحث کردن پسرهایش را تماشا میکند دروغ است اگر بگویم در این مدت هرچقدر کم به حضور ادوارد عادت نکرده بود و از ان گذشته به شیمی ای که بین او و شوهرش ایجاد شده بود را دوست نداشت.
چندلحظه سکوت شد و همین شد که پتوس خطاب به ادوارد که دست به سینه نشسته و به ان دو ذل زده بود گفت:
*چیزی ذهنتو اذیت میکنه؟
ادوارد چشمانش را فشار داد و گفت:
^نه…نه فقط دلم برای رزماری تنگ شد
سباستین کمی جدی پرسید:
+همسرت؟
ادوارد با لبخندی کمرنگ گفت:
^اره … اره راستش اگر بود فکر کنم با پتوس دوستای خوبی میشدن…
دوباره همه سکوت کردند و سباستین برای اینکه فضا را عوض کند ادوارد را خطاب کرد:
+چرا غذاتو نمیخوری ادی؟ میترسی توش مرگ موش ریخته باشم؟
ادوارد لبخند زد و گفت:
^مرگ موش موش هایی مثل تورو میکشه نه امثال منو
سباستین زیر خنده زد و خطاب به پتوس گفت:
+پتوس کم کم دارم باهاش حال میکنم بلاخره یکیو پیدا کردم پا به پام داره تیکه بازی میکنه
سپس رو به ادوارد گفت:
+از کون میکنمت
ادوارد خندید و پتوس نیز خنده ای از ته دل کرد شاید پس از این همه به قول ادوارد بدبختی ها اولین باری بود که واقعا احساس ارامش کرد .
چند دقیقه ای به همین منوال گذشت که ناگهان صدای پیامکی از گوشی سباستین امد پیامکی که چهره هر دوی انها را در هم برد و همین که سباستین رفت تا گوشیش را بیاورد ادوارد خطاب به پتوس گفت:
^چرا انقدر نگران شدید؟ فقط یه اسمسه
پتوس همچو مادری که نگران کودکش شده باشد گفت:
*اون صدای اسمس جیسنه
ادوارد با نگرانی زیر لب گفت:
^لعنت بهش جیسن گمش کرد
پتوس با تعجب و شک به ادوارد نگاه کرد و گفت:
*تو جیسن رو میشناسی؟
ادوارد خواست پاسخ بدهد که سباستین به انها رسید و همین شد که پتوس مخاطبش را تغییر داد و با نگرانی به سباستین گفت:
*سباستین؟
سباستین به ارامی گفت:
+یه فیلم فرستاده
ادوارد و پتوس با نگرانی به سمت سباستین رفتند و سباستین نیز گوشیش را طوری گرفت که هر سه بتوانند فیلم را ببینند و بلافاصله فیلم را پخش کرد فیلمی که هر سه را تا سر حد مرگ عذاب داد:
جیسن با صورتی کبود و لباس های پاره داخل کلیسایی مرموز بود و که در و دیوارش اثار سوختگی و خرابی بود و هر چند ثانیه یکبار صاعقه به دیوار ان و سقف ان برخورد میکرد جیسن با تلفن های زمان گریز مخصوص سازمان پیغام را برای سباستین مخابره کرده بود و مشخص بود که برای ضبط پیام تمام توانش را جمع کرده بود پسر با صدایی که گرفته بود و همانطور که هر چند ثانیه یکبار سرفه های خونین و دردناکی میکرد و اشک از چشم هایش سرازیر شده بود گفت:
#قر…قربان …نمیتونم زیاد حرف بزنم…اون دوباره داره چرخه رو ایجاد میکنه…معذرت میخوام قربان…معذرت میخوام نتونستم جلوش رو بگیرم …داره میاد سراغ شما …حق با ادوارد بود …من…من دیگه نمیتونم برگردم دستگاه زمان اسیب دیده …اون خرابش کرد …من همینجا میمونم هارد دیسک اطلاعات همینجا پیش خودم نگه میدارم …ادوارد میدونه کجام… خودمو به زیر زمین میرسونم اونجا امنه…
ناگهان دیوار ها و سقف کلیسا شروع به خراب شدن کردند و جیسن که مرگ را پذیرفته بود با لبخندی و همانطور که اشک میریخت گفت:
جنگیدن و بودن کنار شما و خانوم گلد برام افتخار بود قربان…
ویدیو نابود با افتادن تیکه سنگی روی دستگاه جیسن و نابود شدن ان قطع شد
پتوس جلوی دهانش را گرفت و شروع به اشک ریختن کرد و سباستین همانطور که گوشی را در دست گرفته بود و شوکه به میز خیره شده بود شروع به ارام ارام اشک ریختن کرد
نوشته: ملکور