رستگاری گلوله و سنگ (۳)

سرباز سرش را به نشانه تایید تکان داد و بی آنکه منتظر بماند رفت و هیچ توجهی به نعره ها و به شیشه کوبیدن های ادوارد که با جمله ( نباید بزارید سباستین به اون ماموریت بره نباید از پتوس دورش کنید) همراه بود نکرد.
ادوارد بی امان همزمان که اشک می ریخت به شیشه می کوبید , التماس میکرد که یا آزادش کنند یا اجازه دور شدن سباستین از پتوس را ندهند , انگار از چیزی وحشت داشت انگار میخواست از پیش آمدن چیزی جلوگیری کند.
سباستین در اتاق پتوس روی مبلی که به تازگی به نزدیکی پنجره ها منتقل شده بود دراز کشیده بود و سعی میکرد تا تعاملی با سردردش که بیشتر به تیر کشیدن های مداوم می مانست برقرار کند و پتوس نیز در نزدیکی پسر نشسته بود و مشغول مطالعه کتاب های پزشکی بود تا شاید بتواند اثری از مشکل سباستین پیدا کند هر از گاهی حرف های ادوارد را به خاطر میاورد( اونو از خودت دور نکن) (تو تنها چیزی هستی که اونو به انسانیت چسبونده) و این ها باعث میشوند تا چند پاراگراف کتاب ها را صرفا بخواند بی آنکه متوجه آنها بشود. در حال و هوای خودشان بودند که صدای آژیر ها آن دو را از فکر درآورد هر دو پریشان شده بودند سباستین خواست بلند شود و بنشیند که پتوس به کمکش رفت و او را بلند کرد و خواست حرفی بزند و سباستین را از فشار آوردن به خودش منع کند که در اتاق باز شد و یکی از ماموران سازمان که انگار موقتا جایگزین جیسن شده بود با تشویش گفت:
-آقای دلاین… خانوم …معذرت میخوام که مزاحمتون شدم.
سباستین حوصله این حرف ها را نداشت بنابر این با لحنی که اعصاب خوردی را فریاد میزد گفت:
+حرف بزن… چی شده؟
-قربان انجمن برزخ برامون پیام فرستادن…
مرد کمی مکث کرد که سباستین با عصبانیت فریاد زد:
+د حرف بزن دیگه نفله
-پیامشون رو برای شما فرستادن
سباستین سکوت کرد و به چشم های نگران پتوس نگاه کرد بار اولشان نبود که نامه های شخصی از دشمنانشان دریافت می کردند اما نگرانی هایشان متفاوت بود سباستین نگران این بود که علت پیام مرگ استاد اعظم برزخیان باشد و برای خونخواهی خطری را متوجه پتوس کرده باشد و پتوس نگران این بود که خلاف حرف های ادوارد اتفاق بیفتد و سباستین از او دور شود بنا برین خطاب به سباستین با جدیت گفت:
*فکرشم نکن بزارم بری.
+باید ببینم چی گفتن.
پتوس با لحنی که بیشتر به دعوا کردن میمانست گفت:
*وضعیتشو نداری که بزارم بری سباستین
+اونا با من کار دارن پتوس
*برام مهم نیست من نگرا…
سباستین حرف پتوس را قطع کرد و با خشم فریاد زد :
+منم نگران توم پتوس
این را گفت و هر دو سکوت کردن سباستین کمی به خودت مسلط شد و گفت:
+کمکم کن بلند شم
پتوس ناامیدانه بلند شد و به سباستین کمک کرد تا روی پایش بایستد و به همراه مامور به اتاق پردازش اطلاعات رفتند روی مانیتور های سالن پیام بزرگی نمایان شده بود و تنها چند کلمه روی آن نوشته شده بود:
(خون در مقابل خون یا خون خودت یا خون عزیزانت)
زیر پیام چند عدد بود که تحلیل گر ها پیش دستی کرده و متوجه شده بودند که آن اعداد در واقع مختصات مکانی را نشان میدهند این مکان , مکانی بود که برزخیان برای ملاقات با سباستین انتخاب کرده بودند. سباستین سرش را پایین انداخته بود و به زمین نگاه میکرد, این کاری بود که باید انجامش می داد باید میرفت و با توابع کاری که انجام داده بود رو به رو میشد پتوس اما نگران به او زل زده بود و آرام گفت:
*میخوای بری؟
سباستین به آرامی به پتوس نگاه کرد و گفت:
+باید برم.
*این یه تلس
سباستین میدانست که حتی اگر از این تله هم سالم بیرون بیاید و موفق به فرار شود یعنی در واقع پتوس را دو دستی به آن دیوانه ها تسلیم کرده و همین باعث میشد که بداند برگشتی در کار نیست , به چشم های مظلوم پتوس که بغض کرده بودند نگاه کرد خوب است که این آخرین صحنه هایی بود که میدید دستش را روی صورت دختر گذاشت بوسه ای از پیشانی او کرد و گفت:
+بار اولمون نیست که ازین تله ها جون سالم به در می بریم مگه نه؟
پتوس به زمین خیره شد و گفت:
*بهم گفت ازت جدا نشم.
سباستین با تعجب گفت:
+کی؟
پتوس به سباستین زل زد و گفت:
*ادوارد
سباستین سکوت کرد
*میدونم ازش بدت میاد ولی میدونم که میخواست از یه چیزی جلو گیری کنه.
کمی مکث کرد و ادامه داد:
*من میترسم سباس واقعا میترسم
سباستین به آرامی گفت:
+نگران نباش برو خونه اینجا نمون…
پتوس حرف پسر را قطع کرد و گفت:
*نمیتونم تنهات بزارم
+میدونم اما به نفع جفتمونه که بری خونه و دنبال راه حل سردردام بگردی پتوس خواهش میکنم مخالفت نکن.
پتوس اگرچه بر خلاف میلش بود به آرامی گفت:
*خیلی خب
سباستین صورت دختر را گرفت بوسه ای از او کرد و با لبخندی رنگ پریده گفت:
+خانومه خوشگل من؟ نیاز نیست نگران چیزی باشی زود برمیگردم.
پتوس بوسه ای به دستان سباستین کاشت و گفت:
*احساس خوبی ندارم … ادوارد…
سباستین حرف دختر را قطع کرد و گفت:
*پتوس هربار اسمشو بیاری بیشتر مجاب میشم که برم.
خندید و پس از چند ثانیه ادامه داد:
+برو وسایلتو جمع کن و برو خونه.
این را گفت و به همراه تیمی از مامور ها که در انتظار دستورش بودند به سمت ماشین هایی که برایشان آماده شده بودند رفتند تا هرچه سریع تر خود را به مکانی که مقرر شده بود برسند.
پتوس اما انگار که خشکش زده باشد و انگار که کاره ساده را به کار درست ترجیح داده باشد مدتی سرجایش ایستاد و رفتن سباستین را تماشا کرد , ترسش کم کم بیشتر میشد نباید اجازه رفتن سباستین را می داد باید هر طور شده او را نزد خود نگه میداشت , فکر میکرد ادوارد قصد داشته تا با این کار از سباستین محافظت کند خواست پیش ادوارد برود و وادارش کند تا حرف بزند این کار را خوب بلد بود اما نه… توان جواب های احتمالی ادوارد را نداشت یک بار دیگر کار ساده را به کار درست ترجیح داده بود اما تصمیم گرفت تا قبل اینکه این افکار و دلشوره ها دیوانه اش کند خود را به خانه برساند و خود را با گشت و گذار در کتاب ها مشغول کند.
افکار پریشان و نصفه نیمه مغز سباستین را می خورند تصویر های نصفه و نیمه از آینده حرف های ادوارد نگرانی های پتوس همه چیز را برایش سخت تر میکردند.
به محل مورد نظر رسیدند سباستین به مامور ها گفت در ون مشکی رنگ تا دندان مسلح بمانند نمیخواست مانند عملیات مصر یا عملیاتی که برای دستگیری ادگار انجام داد موجبات مرگ افرادش را فراهم کند بنابراین علیرغم مخالفت های فرمانده جوخه خود تنهایی برای روبروی با تله ای که انجمن برایش تدارک دیده بود رفت.
رو به روی ساختمانی کلیسا مانند قرار داشت دیوار ها از سنگ ساخته شده بودند و با شیشه های بی رنگ و سرخ تزیین شده بودند ناقوس بزرگی روی سقف قرار داشت و دور تا دور کلیسا به رز ها و پیچک هایی که تا بالای دیوار ها رسیده بودنند مزیین شده بود به متن نامه ای که برایش فرستاده بودند فکر کرد. خون در برابر خون.
سرش را پایین انداخت و به سمت در کلیسا قدم برداشت بی آنکه در بزند در باز شد و سباستین پس از آنکه نفس عمیقی کشید وارد شد. فضای داخل کلیسا عرفانی تر از آن بود که بتوان تصورش را کرد بوی عود سراسر محوطه را پر کرده بود گوشه به گوشه کلیسا شمع دیده می شد و شمعدانی های طلایی که مانند خورشید می درخشیدند نوری که از بیرون به شیشه های کلیسا میخورد و رنگ قرمز به خود گرفته بود سر تا سر کلیسا را روشن کرده بود.
صدایی کلفت و بلند از بالا ترین نقطه کلیسا که بیشتر به منبر می ماند ساطع شد:
!آقای دلاین خوش اومدید.
سباستین سیگاری روشن کرد و گفت:
+فکر نکنم برای خوشامد گویی منو اینجا آورده باشی مگه نه؟
مرد خنده ای کرد و گفت:
!مشخصا نه ا…
سباستین حرف مرد را قطع کرد و گفت:
+برای خون خواهی منو اوردی اینجا خون در مقابل خون شخص در مقابل شخص پس چرا خودت مثل ترسو ها قایم شدی؟
مرد با لحن جدی گفت:
!همیشه این مشکل رو دارید مگه نه؟ توی پیدا کردن چیزایی که مخفی شدن مهارت بالایی داری ولی نمیتونی چیزی که جلوی چشمته رو ببینی.
این را گفت و از یکی از دالان هایی که رو به روی سباستین قرار داشت بیرون آمد. قد بلندی داشت موهایش بلند و طلایی بودند هیکلی چهارشانه داشت و کت بلند سیاهی به تن کرده و گردنبندی طلایی به گردن داشت که سمبل انجمن را حمل میکرد.
سباستین آنچه را می دید باور نمیکرد چهره مرد انقدر برایش اشنا بود که حتی اگر میخواست نمیتوانست باور کند.
با لکنت گفت:
+ا…ادگار؟
مرد لبخندی با متانت زد همانگونه که دستانش را پشتش جمع کرده بود و به سمت سباستین میرفت گفت:
!اره سباستین اسم من همینه ولی من اون مرد ناکامی که جبر جهان به پوچی پرتابش کرد نیستم.
سباستین جا خورده بود ادگار هیچوقت انقدر مودب و متین نبود بنابر این گفت:
+خودم کشتمت ادگار خودم خودم شاهد زوالت بودم چی به روزت اومده که حالا اینطوری شدی؟
!ادگار دستش را روی شانه سباستین گذاشت و گفت:
!متوجه سردرگم بودنت هستم لطفا با من بیا تا بتونم توجیهت کنم.
این را گفت و دستش را به سمت بخشی از کلیسا دراز کرد بخشی که به مبل های سلطنتی قرمز رنگ با پایه های طلایی مزین شده بودند به نظر اتاقی برای مطالعه میامد. سباستین اگر چه کوچک ترین اعتمادی نداشت اما تا اینجا آمده بود و هیچ راه برگشتی نداشت بنابر این دعوت ادگار را قبول کرد و به سمت اتاق رفت.
ادگار سباستین را به سمت صندلی هدایت کرد و پس از آنکه از نشستن سباستین اطمینان حاصل کرد دو گیلاس برندی ریخت و رو به روی پسر نشست, یک جا خاک سیگاری را به همراه گیلاس نوشیدنی به سباستین داد پا روی پایش انداخت و گفت:
!از آخرین باری که دیدمت خیلی تغییر کردی
سباستین پک عمیقی از سیگارش زد و همانطور که دود را بیرون می داد با صدایی بم شده گفت:
+این مسخره بازی هارو جمع کن آدمای زیادی رو دیدم که با جراحی پلاستیک هویت بقیه رو دزدیدن من نسبت به این اتفاقا سر شدم حالا میخوای حرفتو بزنی یا نه؟
!بله بله آقای دلاین ولی بهم بگو اول کدوم رو میخوای بدونی؟ اینکه چی در انتظارته یا جواب اون سوال که داره مغزتو میخوره؟ اینکه من کی یا چیم؟
سباستین جرعه ای نوشیدنی نوشید و دوباره همزمان با کام گرفتن از سیگارش گفت:
+هر کدام زودتر مارو به آخر این داستان میرسونه.
ادگار خنده ای کرد و گفت:
!پس با جواب سوالت شروع کنیم…
این را که گفت بلند شد ایستاد و همانطور که نوشیدنی میخورد گفت:
!توی جهان بی نهایت واقعیت وجود داره که مثل ذرات یک ریسمان به هم متصل شدن با هر لرزش کوچیک توی هر کدوم از ذرات اون ریسمان واقعیت جدیدی شکل میگیره و اندازه اون ریسمان رو بیشتر میکنه.
سباستین سکوت کرده بود دیگر حوصله یاوه گویی نداشت فقط گوش سپرد و سعی کرد سردرد را مهار کند تنها به یک چیز فکر میکرد, پایان این قضایا
ادگار ادامه داد:
پدر بلند مرتبه ما که فعلا نمیتونم اسمش رو برات فاش کنم بعد از سالها عذاب کشیدن به این قضیه پی برد که تمام این ذرات محکوم به نابودی هستن چون تنها یکی از اون ذرات مقدسه و فقط اون باید باقی بمونه و اون ذره, اون واقعیت , واقعیت ما نیست.
بنابر این سعی کرد از بینهایت جهان ها بی نقص ترین نسخه از هر کدام از آدم های ممکن و قدرتمند ترین ابزار موجود رو جمع کنه تا این واقعیت رو یعنی واقعیت مارو به واقعیت مقدس تبدیل کنه واقعیتی که در نهایت باقی میمونه.
سباستین سیگارش را داخل جای خاک سیگاری خاموش کرد ته مانده نوشیدنیش را نوشید و گفت:
+نمیخوای بگی من چرا اینجام؟
ادگار خنده رضایت بخشی کرد و گفت:
!چرا تموم اینارو گفتم که به این برسم . استاد اعظم ما اونی که توی دالان کشتیش نبود اون فقط یه واعظ عادی بود , چیزی برای تست کردن تو چیزی برای به حرکت درآوردن چرخ تقدیر , محرکی برای اینکه تو رو به اینجا و این نقطه برسونیم برای هدفی والاتر…
سباستین حرف مرد را قطع کرد و با خشمی که از سر رفتگی حوصله ناشی میشد گفت:
+تموم کن این مزخرفات دین و الاهیات رو بهم بگو میخوای چه غلطی بکنی , بگو کی قراره دهن همدیگه رو سرویس کنیم؟
ادگار بلند خندید و گفت:
!قرار نیست کسی دهن کسی دیگه رو سرویس کنه سباستین تو اینجایی چون استاد اعظم ما میخواد بهمون بپیوندی اون بهترین نقش رو توی این بازی برای تو نگه داشته.
سباستین سکوت کرد به نقطه ای دلزد اولین بارش نبود که به عضویت دعوت میشد اخرین بار خود سازمان اینگونه او را درون خود پذیرفت پوز خندی زد و آرام گفت:
+بهت اطمینان میدم دوست من همیشه آخرش به سرویس کردن دهن ختم میشه.
این را گفت مکثی کرد و با صدای بلند گفت:
+اگر قبول نکنم چی؟
ادگار مصمم گفت:
!مجبور میشیم وادارت کنیم به هر روشی که بتونیم.
سباستین خواست حرفی بزند که صدای بوق زدن از ساعتش بلند شد , پیغامی از طرف سازمان بود سباستین دستش را به نشانه سکوت به سمت ادگار گرفت هدفونش را داخل گوشش گذاشت و پیغام را پخش کرد . مامور با صدای لرزان گفت:
_قربان… قربان…اد…ادوارد… فرار کرده …داره میره به سمت خونه شما…
سباستین سرخ شد , رگ های پیشانیش بیرون زده بودند اصلا انگار چیزی نمی فهمید فقط میخواست به سمت خانه برود, خطری را احساس می کرد خواست به سمت در کلیسا برود که ادگار دستش را روی شانه مرد گذاشت او را متوقف کرد و گفت:
!متاسفم سباستین نمیتونیم بزاریم که بری.
سباستین با چشم هایی که از آنها خون می چکید به سمت ادگار برگشت دندان هایش را به هم فشار میداد و با فریادی دست مرد را پس زد و خواست به سمت در بدود که ادگار از موهای پسر گرفت و با یک حرکت او را نقش بر زمین کرد و مجددا با آرامش گفت:
!نمیتونم بزارم بری
سباستین فریاد زد بلند شد با یک حرکت تایتانیک خود را از ادگار دور کرد و خواست به افرادش بگوید که سریع به سمت خانه اش بروند اما هر چه فریاد زد هیچکس پاسخگو نبود با خشم به ادگار نگاه کرد. ادگار دست هاش را شتش جمع کرد و گفت:
!وقتی دیدیم میتونی با بیرون ارتباط برقرار کنی مختل کننده های سیگنال رو فعال کردیم متاسفم اما نمیتونم بزارم بری.
سباستین داشت دیوانه میشد باید کار را زود تمام میکرد و به هر قیمتی بود خود را به خانه می رساند بنابراین به خود مسلط شد جلیقه ضد گلوله اش را درآورد و به همراه تفنگش به گوشه ای پرتاب کرد موهایش را بست و خنجرش را درآورد و گفت:
+بهت که گفتم همیشه به دعوا و زد و خورد خطم میشه.
این را گفت و با فریاد به سمت ادگار هجوم برد , هر ضربه ای که بلد بود را بر سر و صورت ادگار فرود آورد اما ادگار بی آنکه حتی خم به ابرو بیاورد و در حالی که یکی از دستهایش پشت کمرش بود انگار که از پیش حرکات سباستین را بداند آنها را دفع می کرد در نهایت یکی از مشت های سباستین را گرفت پسر را به خود نزدیک کرد و مشتی محکم روانه صورت او کرد آنچنان محکم که سباستین نقش بر زمین شد.
ادگار آرام آرام به اون نزدیک شد با حرکت پایش چاقو را از سباستین دور کرد و گفت:
!بهم گفته بودن قبول نمیکنی بهم گفته بودن میجنگی ولی همانطور که گفتم آقای دلاین ما باید نگهتون داریم.
سباستین چاره ای نداشت انگار با مسافر زمانی می جنگید که بار ها این مبارزه را انجام داده بود و دیگر به تمام احتمالات واقف شده بود.
ضربان قلبش بالا رفته بود عصبانیت انقدر به مغزش فشار اورده بود که سرش تیری شدید گرفت چشمان سباستین برای لحظاتی آبی شد انگار چیزی دیده باشد انگار چیزی حس کرده باشد بلند شد و با سرعت به سمت ادگار رفت مشتش را بلند کرد و همین که ادگار اقدام به دفع کردن ضربه کرد محکم با پایش به بیضه های مرد ضربه زد ادگار از درد تنها کمی خم شد و خواست مجدد اقدام کند که سباستین جهشی کرد پاهایش را دور گردن ادگار لنگر کرد و جفتشان را زمین کوباند سریعا و بدون اینکه فرصتی به مرد بدهد مانند مار خزید گلوی او را داخل بازوانش قفل کرد و پایش را دور کتف چپ مرد گره زد . همانطور که ادگار زور میزد تا از چنگ سباستین خلاص شود سباستین اما گوش ادگار را با دندان گرفت و انقدر کشید که گوش مرد از جا درامد و همین همزمان شد با از جا درآمدن کتف مرد سباستین حالا که از بی آزار بودن ادگار اطمینان حاصل کرده بود مرد را رها کرد و سریعا به سمت سلاحش رفت خواست برود که ادگار با صدایی که به زور از دهانش در می آمد و با بهت گفت:
!تمام تاکتیک هات …تمام فنونت رو تموم حرکت های احتمالی رو مثل یه فیلم که بارها دیده باشم حفظ بودم …چطوری؟… چطوری تونستی؟
سباستین متوقف شد به سمت مرد برگشت و با نفرت و همانطور که خون داخل دهانش را بیرون تف میکرد گفت:
+یه بار دیگه باید برگردی عقب این یکی احتمال رو هم ببینی.
ادگار خندید و خون داخل دهانش را بیرون ریخت و گفت:
!اونی که توی زمان سفر میکنه من نیستم …هنوزم معتقدم بین من و تو هیچ آدم خوبی وجود نداره تو بهتر از من نیستی صرفا چون داری کار های ساده رو به کارهای سخت ترجیح مید…
سباستین به یاد جمله ادگار خودش افتاد وقتی که پتوس را گروگان گرفته بود او نیز همین حرف را زده بود (فکر میکنی بهتر از منی؟) این جمله در مغزش اکو شد و اینقدر تکرار شد که تمام تنفرش در انگشتش جمع شد و ماشه را کشید و ادگار را برای بار دوم کشت.
زیر لبی گفت:
+بینهایت بار هم ببینمت اخرش همینه رفیق قدیمی من و تو محکومیم به زجر کشیدن و مرگ.
این را گفت و سراسیمه بیرون رفت بی توجه به نگرانی افرادش تنها یک دستور داد:
+به سمت خونه من.
این را گفت و بقیه که از این حالت سباستین میترسیدند تنها اطاعت کردند و به سمت خانه مرد حرکت کردند طولی نکشید که به خانه رسیدند. سباستین سراسیمه به سمت در رفت خواست وارد شود که متوجه شکسته بودن قفل در شد. دنیا روی سرش خراب شد تمام سناریو های بد ممکن در ذهنش نقش بست. زیر لبی گفت:
+به خدا قسم ادوارد از بین میبرمت به شرافتم قسم.
این را گفت و همان طور که صلاحش را آماده میکرد داخل شد. آنچه میدید را باور نمیکرد, خانه به هم ریخته بود , تابلو ها روی زمین افتاده بودند و شکسته شده بودند مبل ها برعکس افتاده بودند و به وضوح اسار درگیری روی در و دیوار دیده میشد.
سباستین ترسید خیلی هم ترسید بنابراین با صدای لرزان فریاد زد:
+پتوس؟
جوابی نگرفت , قطره اشکی رقص کنان از چشم های سباستین سقوط کردند اینبار مرد با درد و لرزشی که از بغض ناشی میشد فریاد زد:
+پتووسسسسسسس؟

نوشته: ملکور

بازدید 8,230

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

یک پاسخ به “رستگاری گلوله و سنگ (۳)”

  1. مگه میشه چیزی ملکور بنویسه و خوب نباشه. تو از معدود خوبی های سایتی که آدمایی مثل من رو به همچین جایی می کشونه. قلمت مانا

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید