رستگاری گلوله و سنگ (۱)

**🌹 این فصل چهار قسمتی اخرین بخش از سه گانه اطلس سبز و آخرین گلوله هست و به رسم دو داستان قبلی قسمت اول بدون صحنه های اروتیک میباشد اما صحنه های اروتیک از قسمت های بعدی شروع می شود با تشکر از صبر و حوصله خوانندگان گرامی 🌹 **

ساعت 11 صبح روز سه شنبه:
سباستین و پتوس سریع راه افتادند و به سمت مرکز راندند در مسیر حرفی بین آنها رد و بدل نشد جز حرف های خاله زنک گونه و فحش دادن هایی که مخاطبشان کورمک و جیسن بودند دروغ نیست اگر بگویم واقعا اعصاب سباستین را خورد کرده بودند سباستین اعتقاد داشت که این سازمان لعنتی دارد زندگیش را از او میگیرد و کم کم داشت به استعفا دادن فکر میکرد میخواست دست پتوس را بگیرد و با هم به گوشه ای از دنیا بروند در کلبه ای چوبی لب دریا زندگی کنند فارغ از جهان.
چندی بعد وقتی به مرکز رسیدند سباستین بی آن که ماشین را پارک کند آن را گوشه ای رها کرد و سویچ را سمت یکی از دو سربازی که جلوی در پاسبانی می دادند پرتاب کرد و همانطور که دکمه کت کرمی رنگش را می بست خطاب به پسر گفت:
+روش خط بندازی عمتو میگام.
این را گفت و همزمان که پوزخند میزد دستش را به کتف سرباز که سرش را به نشانه سلام تکان میداد برخورد داد, به محض اینکه پتوس و سباستین وارد حیاط سازمان شدند بایگانی از تکاور های زره پوش و تا دندان مسلح رو به رو شدن که در حال چک کردن تفنگ هایشان بودند و در مرکز آنها جیسن قرار داشت که در حال شرح عملیات بود , سباستین که کله اش از جیسن هنوز خراب بود خواست فحشی نثار پسر بکند که پوست دستش را گرفت و به آرامی در گوش او نجوا کرد:
*عشقم به خودت مسلط باش بهش سخت نگیر
سباستین با لحنی جدی گفت:
+باید مرد بار بیاد
این را گفت و بی توجه به پتوس بلند گفت:
+هی عمه خراب , جیسن عمه خراب با توم کون بچه فلسطینی سنگ انداز
جیسن به محض شنیدن صدای سباستین برگشت و با خوشرویی گفت:
-سلام قربان خوشحالم که میبینمتون.
جیسن همیشه خوشرو بود گاهی برای سباستین سوال میشد که این پسر چگونه میتواند انقدر خوب و بی گناه باشد انقدر مظلوم و در عین حال انقدر مصمم البته از حق نگذریم جیسن هم به فحش ها و رفتار سباستین عادت کرده بود و می دانست که این فحش ها بیشترشان زبان علاقه سباستین هستند بنابراین به دل نمی گرفت.
سباستین با اعصاب خوردی گفت:
+منم خوشحال میشم خارتو بگام مرتیکه
این را گفت و ازانجایی که به چند سانتی جیسن رسیده بود طوری که بقیه سرباز ها متوجه نشوند چک محکمی به باسن جیسن زد, پرش از سر شوکه شدن و سکوت جیسن برای حفظ آبرو همان بلند شدن صدای خنده پتوس و سباستین همان همین شد که سباستین لپ جیسن را گرفت و با لب های غنچه گفت:
+آیی ناناااا دردش اومد بچه
پتوس گفت:
*انقدر اذیتش نکن سباس
سباستین سرش را تکان داد لحنش را جدی کرد و گفت:
+بگو ببینم چه خبره جیسن؟
جیسن چشمی گفت و همانطور که هر سه به سمت اتاق تجهیزات راه می افتادند گفت:
-یه سری افسانه ها هست قربان درمورد یک سنگ مقدس به اسم اطلس سبزه که به باور خیلی ها توانایی زنده کردن مرده هارو داره
سباستین سرش را به نشانه تایید تکان داد که جیسن ادامه داد:
-تا چند ماه پیش فکر میکردن توی جنگ جهانی دوم از بین رفته ولی لرزه نگاه هامون توی مصر و توی لندن چندتا فعالیت عجیب رو ثبت کردن انگار که ازشون استفاده شده.
+از کجا معلوم همون بوده؟
-لرزه ها شعاعشون مرکز زمین نبوده از سطح رخ داده بودن اونقدر زیاد بودن که میتونستن یه برجو با خاک یکسان کنن ولی توی هیچ کدوم از موقعیت حتی یه سنگم نشکست ازون گذشته حس میکنم روزنامه نمیخونید قربان.
پتوس گفت:
*چطور مگه؟
-محل و روزی که این لرزه ها ثبت شدن جالبش اینجاست خانوم, اونجا یه جنازه پیدا شده
+چرا باید انقدر عجیب باشه این موضوع؟
-جنازه مربوط به ادوارد لاکترود بوده
پتوس سخن جیسن را قطع کرد و گفت:
*همون لاکترود های معروف؟
-بله خانوم فکر میکنیم ادوارد از اطلس سبز یکبار توی مصر و یکبار توی لندن استفاده کرده.
سباستین گفت:
+بزار حدس بزنم این جامعه مذهبیمون هم تا بو بردن افتادن دنبال گوه کاری های جدید.
-درسته اما راستش رو بخواهید چیزی از این گروه نمیدونیم جز اینکه اسمشون برادری رز و خار یا جوری که خودشون خودشونو مختصر میکنن انجمن برزخه
سباستین با تعجب گفت:
+چجوری هیچی ازشون نمیدونیم جز اسمشون؟
جیسن سرش را خارید و گفت:
-عجیبه اما خیلی بی احتیاط تر از چیزی بودن که بتونن از ماهواره های دیدبانی مون در برن
+یا اینکه میخواستن متوجهشون بشیم
سباستین کمی مکث کرد و ادامه داد:
+احتمالش هست بخواد بیفتیم دنبالشون.
پتوس گفت:
*میتونه یه تله باشه اما کسی از حضور ما خبر نداره از نظارت ما با خبر نیستن که بخوان متوجهشون بشیم
سباستین شانه اش را به نشانه ندانستن بالا برد که جیسن ادامه داد:
-باهاتون موافقم خانوم دزدیدن همچین چیز قدرتمندی که دروغ نیست اگر بگیم از انسان قادر مطلق میسازه انقدر ریسک داره که نخواستی بزاری کسی ازش بو ببره
سباستین به آرامی انگار که ناخودآگاه ذهنش خاطره ای مبهم را به یاد آورده باشد گفت:
+مگه اینکه کسی که اینکارو کرده از وجود ما خبر داشته باشه
این را گفت مکثی کرد و ادامه داد
+وضع چقدر بده جی جی؟
-تقریبا به سنگ رسیدن
+پس باید عجله کنیم.
-بله قربان.
اتمام صحبتشان همزمان شد با رسیدن به اتاق تجهیزات , سباستین شروع به درآوردن کتش و بالا زدن آستین های پیراهن سفیدش کرد و سپس همانطور که جلیقه ضد گلوله را می پوشید گفت:
+جیسن ازت میخوام هدایت عملیات رو به کمک پتوس انجام بدی اونجا ممکنه کنترل از دستم دراد و میخوام هردوتون چشم و گوشم باشید.
جیسن که مشغول آماده کردن سلاح های سباستین بود دست از کار کشید و با لحنی که معذب بود گفت:
-ا… قربان شرمندم ولی اقای کورمک منو برای یه ماموریت دیگه صدا زدن و من روی این موضوع که خانوم هدایت رو به عهده بگیرن حساب کرده بودم.
سباستین که به کمک پتوس وسایلش را برمیداشت با تعجب گفت:
+ماموریت؟ تو هنوز کونتو نمیتونی بشوری بعد میخوایی تنهایی برای یه ماموریت بری؟
جیسن که انگار کمی خجالت کشیده بود به آرامی گفت:
-بله قربان راستش این اولین ماموریت رسمیمه و نخواستم به آقای کورمک جواب منفی بدم.
سباستین که متوجه ناراحتی و خجالت جیسن شد با خوشرویی دستش را روی شانه او گذاشت و گفت:
+میدونم پسر میدونم چه حالی داری خارج از شوخی بهت ایمان دارم تو شاگرد خودمی مطمئنم که جنمتو نشون میدی.
این را گفت و همانطور که میخندید کف دستش را آرام به صورت جیسن برخورد داد و وقتی برق خوشحالی چشمان جیسون را که از تایید سباس ناشی میشد را دید گفت:
+حالا این ماموریت چیه؟
-چیز بزرگی نیست قربان فقط انگار یه سری خرابکاری های داره توی زمان رخ میده و همونطور که میدونید بخش کنترل زمانمون تازه راه افتاده باید برم ببینم این خراب کاری ها برای چی دارن رخ میدن.
سباستین کمی فکر کرد این ماموریت برای جیسن کمی زیاد بود اما نخواست روحیه پسر را نابود کند و همانطور که سایرن را به همراه دو خشاب اضافه از غلاف بیرون میکشد و به سمت جیسن میگرفت گفت:
+بگیرش من اولین آدم رباییمو با این انجام دادم و میخوام توم همین کارو بکنی.
سرش را به سر جیسون نزدیک کرد و گفت:
+میدونی که باید چیکار کنی پسر؟
-برای هیچکس یه کون درست و حسابی نمیزارم قربان.
سباستین خندید و همانطور که دستش را روی سر جیسون حرکت میداد گفت:
+پسره خودمی برو خار همشونو بگا پسر که تو خونته.
این را گفت و به سمت در حرکت کرد.
پتوس نیز با مهربانی و انگار که نیمچه احساس مادر گونه ای به جیسن داشته باشد دستش را روی گونه پسر گذاشت و گفت:
*مراقب خودت باش خب؟
جیسن با همان لبخند پاک همیشگیش سرش را تکان داد و گفت:
-حتما خانوم شما هم مواظب خودتون و آقای سباستین باشید.
پتوس چشمانش را به نشانه تایید باز و بسته کرد لبخندی زد و گفت:
*حتما
این را گفت و پس از آنکه تبلت حاوی اطلاعات را از جیسون گرفت به سمت حیاط سازمان که سباستین در حال آمار گرفتن از سرباز ها بود رفت. وقتی رسید سباستین جلویش رفت و گفت:
+آماده ایم که راه بیفتیم؟
*هواپیماتون امادس
سباستین بوسه به لب های پتوس زد و خواست برود که پتوس با جدیت دست پسر را گرفت و گفت:
*هی گنده بک حواست باشه اگر مثل دفعه های قبل وسط حرف زدنم یهو گوشی رو قطع کنی به خدا قسم خودم اتیشت میزنم و اون سنگو به عنوان بات پلاگ توت جا میدم.
سباستین که ازین دلسوزی همراه با خشم پتوس لذت میبرد گفت:
+اوف چشم بانو حالا نیازی نیست کونمونو پاره کنید.
پتوس چشمکی زد و با لحنی که جایش را به دلسوزی داده بود گفت:
*مواظب خودت باش عشقه من ازت خواهش میکنم.
سباستین مجدد لب های دختر را بوسید و همانطور که گوشیش را در گوشش جامدادی و عقب عقب به دنبال باقی سرباز ها به سمت بالگرد میرفت گفت:
+تو مواظبم باش.
مجبور بود داد بزند چون صدای هواپیما که در حال روشن بود نمیذاشت صدا به درستی به پتوس برسد. سباستین در لحظه آخر با لبخند چشمکی به پتوس زد و برگشت و همانطور که آرام می دوید به سمت بالگرد رفت.
پتوس نیز با نگاهی نگران دور شدن سباستین را دید و آرام در دل گفت:
*خدا به همراهت عشق من هرچند جایی که میری فکر نکنم خبری از خدا باشه.
در مسیر اتفاق خاصی نیفتاد سباستین تمام مدت سرش را به بدنه آهنی بالگرد تکیه داده بود چشمانش را بسته بود و همانطور که اهنگ NIGHTCALL را گوش میداد در حال مرور حالت های مختلفی بود که ممکن بود برایش پیش بیاید سرش تیر شدیدی میکشد انگار خاطراتی که تجربه شان نکرده بود در سرش نقش می بستند و خود را در مغز بسر جامی دادند با خود نقشه میکشید که در هر موقعیتی چه کار کند, حتما آن گروهی که برای بردن سنگ اعزام شده بودند گروه قوی بودند با خود گفت:
+این مذهبیا باید از همشون ترسید حاضرند برای کاری که میخوان بکنن حتی توی کون خودشونو و زن و بچشونم نارنجک قایم کنن و بپرن بغل دشمن و یهو خودشونو بترکونن.
از فکر خودش خنده اش گرفت اما بد هم نمی گفت گروهی که انجمن برزخ ارسال کرده بود تکاور های نخبه ای بودند که به صورت مخصوص توسط خود انجمن تعلیم دیده و شست و شوی مغزی شده بودند تنها چیزی که می دیدند رهبر اعظمشان بود و تنها چیزی که می خواستند چیزی بود که رهبر اعظمشان میخواست. خودش هم نمی دانست که این افکار حدث و گمان هستند یا تصاویری که قبلا دیده.
پس از چند ساعتی که در راه رسیدن به مصر بودند بالاخره بالگرد فرود آمد تشویشی بین اعضای خوجه در جریان بود سباستین اما ارامش خود را حفظ کرده بود بار اول نبود که با به قول خودش مادرجنده های مذهبی درگیر میشد شال کنفی شیری رنگی را دور دهان و بینیش پیچاند عینک دودی معروفش را زد و پس از مسلح کردن AK47 ش جلو تر از همه از بالگرد پایین پرید در سکوت همه پشت سرش به راه افتادند و پشت سر آنها دو پهپاد از بالگرد بیرون شدند و انقدر ارتفاع گرفتند که تمام محوطه را پوشش بدهند.
سباستین خطاب به پتوس گفت:
+دوربینا وصل شدن؟
*اره همتونو میبینم
+خوبه چی جلومونه؟
*یه چاله بزرگ که دور تا دورشو مامور گرفته چندتا پاترول مجهز به تیربار و تجهیزات درگیری و حفاری که کنار چند تا چادر نزدیک مامورا مستقر شدن.
+چند نفرن؟
*30 نفری میشن اما احتمالا توی چاله و تو نزدیکی هم آدم دارن.
+خوبه
با انگشتش خط را عوض کرد و خطاب به خلبان بالگرد گفت:
+اروم ارتفاع بگیر و آماده درگیری باش.
سپس خطاب به جوخه 8 نفره ای که همراهش بودند گفت:
+3 نفرتون اینجا بمونید و با اسنایپ پوشش بدید.
مکث کرد و خطاب به 5 نفر باقی مانده گفت:
+اروم و اهسته با من بیاید 30 نفر اونجان , 10 نفرشونو اسنایپر امون از پا در میارن 10 نفرشون رو به پهبادا میسپارم و اون ده نفر دیگرو با چاقو باید از پا در بیارید فهمیدید؟
همگی سرشان را تکان دادند و چشمی سردادند.
سباستین خطاب به پتوس گفت:
+میدونی باید چیکار کنی که؟
*امادم.
همگی در پوزیشن خود قرار گرفتند سباستین سلاحش را پشتش قرار داد و چاقویش را بیرون کشید به موقعیت خود رسیدند سباستین دستور توقف داد و وقتی از آماده بودن نیرو هایش مطمئن شد دستور حمله داد همان لحظه 20 نفر از سرباز ها از پا درآمدند و خود سباستین دونفر از باقی ماندگان که گیج شده بودند را از پا درآورد بقیه اعضا نیز چنین کردند و همه چیز داشت خوب پیش میرفت که یکی از فداییان انجمن برزخ که نیمه جان بود تمام قدرت زندگی خودش را جمع کرد و شروع به شلیک کردن کرد.
بلند شدن صدای آتش همانا و از پا درآمدن دو تن از نیروهای سباستین همان هرچند که سباستین از از دست دادن نیروهایش بیزار و متنفر بود اما در آن لحظه این چیزی نبود که بهش فکر میکرد بلکه نگران این بود که الان است که خیل عظیمی از فداییان از چاله بیرون بریزند و همین بود که سریعا گلوله ای را حرام مغز فدایی کرد و همانطور که فریاد میزد:
+بالگرد آماده باش. اسنایپرا به گوش.
این را گفت و چند نارنجک را در دهانه چاله ول داد, حدسش درست بود و فداییان داشتند به سمت آنها می آمدند و نارنجک ها کاره حدعق 10 نفر از آنها را ساخته بود.
سباستین با خشم فریاد زد:
+مسلح شید , بالگرد پوشش بده داریم میریم تو.
پتوس سریعا گفت:
*دیوانه شدی سباس بری اون تو موش آب کشیده میشی.
+چاره ی دیگه ای ندارم و علیرغم هشدار پتوس گوشیش را از گوش بیرون انداخت و همانطور که از کارش خودش نیز خنده اش گرفته بود با بی سیم داخل ساعت مچیش خطاب بع بالگرد گفت:
+سنسور هاتو فعال کن و از بالای جلوی پامونو به تیربار ببند.
این را گفت با سرش به سربازهایش علامت داد و چند فلش لایت را داخل تونل اندخت, از کور شدن آدم های داخل تونل که مطمئن شد فریاد زد و هر چهار نفر داخل چاله پریدند و همانطور که فریاد می زدند و دستشان را روی ماشه فشار میدادند بی آنکه به دشمن امان بدهند و بی توجه به اینکه اصلا تیرشان به هدف میخورد یا نه با پشتیبانی بالگرد بشرفتند و پس از چند لحظه به دالان بزرگی رسیدند که دور تا دور توسط فداییانی که اماده درگیری بودند احاطه شده بود و در مرکز آنها یک روحانی که به نظر شخص بلند مرتبه ای می امد در حال دعا خواندن و باز کردن در صندوقچه ای آهنی بود که نور سبزی را بازتاب می داد سباستین فریاد کشید و همانطور که به فدایی ها شلیک می کرد آنها را دور زد و پشت یکی از ستون های دالان پناه گرفت قدرت اتش فداییان انقدر بالا بود که ضربه و گرمای گلوله هایی که ستون را نابود میکرد را حس میکرد, سرش را گرداند و وقتی از سلامت آنها مطمئن شد خطاب به خلبان فریاد زد:
+پس چرا شلیک نمیکنی خارکسه گاو؟
صدای خلبان بریده بریده می آمد و سباستین متوجه شد که فداییان باهوش تر از آن بودند که مختل کننده آنتن در دالان کار نزارند.
نفس عمیقی کشید و شروع به پردازش کرد حداقل 20 نفر داخل دالان بودند که در بدو ورود 3 نفر را از پا درآورده بود یک نفر از آن 17 نفر باقی مانده یک روحانی بود که بعید می آمد بتواند کار خاصی بکند پس 16 نفر فدایی اموزش دیده و تا دندان مسلح بی آنکه به سباستین و آدم هایش امان بدهند شلیک میکردند.
سباستین جرئتش را جمع کرد و چند تا از ان سونیک بمب های معروفش را بیرون کشید به سربازهایش لبخند کسکشانه ای زد و گفت:
+الا براتون خارشونو میگام
این را گفت با سرعت هرچه تمام تر سونیک ها را به فلش لایت و نارنجک وصل کرد و سمت فدایی ها انداخت
ترکیدن و لرزیدن زمین همانا و متفرق شدن و ازبین رفتن چند نفر از فدایی ها همان
سباستین در حالی که میخندید و فریاد میزد:
+لپ کونتونو گزید تیزیم یزیدااااا
همراه با تیمش شروع به تیراندازی کردند, وقتی برای خشاب گذاری مجدد دوباره سنگر گرفتن سباستین گفت:
+میرم سمت صندوقچه پوششم بدید.
اعضای تیم اطاعت کردند و سباستین پس از آنکه تا 3 شمرد شروع به دویدن و فریاد زدن کرد و پشت سرش هم تیمش فداییان را به رگبار بستند و همین باعث شد که از 12 نفری که باقی مانده بودند 5 نفر جا در جا ریق رحمت را سر بکشند و این درگیری برای سباس هم بی تلفات نماند و تنها یکی از مرد هایش برایش باقی مانده بود.
سباستین بلافاصله پشت ستون میز مانندی که صندوقچه روی آن قرار داشت پناه گرفت میزی که رویش با حروف عجیبی کنده کاری شده بود و روحانی که انگار مسخ شده باشد و کلا از اتفاقات اتاق بی خبر باشد در حال دعا کردن بود, سباستین به سرعت جهید گلوی مرد را گرفت و چاقویی را زیر گلویش کاشت و خطاب به سرباز ها گفت:
+اسلحتونو بندازید پدر کیر پلاستیکیا.
میخواست با گروگان گرفتن روحانی هم او و هم صندوقچه را به سازمان ببرد و قائله را ختم بخیر کند که سرباز ها شروع به دعا کردن با اصوات نامفهومی کردند و سپس روحانی را به تیربار بستند.
سباستین که از تعجب خشکش زده بود و در معرض گلوله بود با فریاد سربازش به خود آمد و مجدد پشت میز سنگر گرفت و هنوز توی شک بود همین باعث شد نفهمد که سربازش بخاطر نجات دادن جان او مورد هدف فداییان قرار گرفت.
حالا او تنها مانده بود با 7 تا از فدایی که حتی به رهبر خودشان نیز رحم نکرده بودند. بنابر این خودش را جمع کرد و سریعا صندوقچه را ربود اگرچه رگبار گلوله ها امانش نمی داد اما با چاقو در صندوق را باز کرد و با تیکه سنگی سبز رنگی مواجه شد آن را درآورد و همانطور که با خشم میگفت:
+خب توم یه کاری کن دیگه مادر قحبه.
صندوقچه و سنگ را به سمت فدایی ها پرتاب کرد و افتادن سنگ و صندوقچه باعث شد تا نور سبز رنگ شدیدی برای چند لحظه فضای اتاق را بپوشاند و همین باعث شد تا سباستین فرصت پیدا کند و هر هفت نفر را به رگبار ببند و همه را از پا در بیاورد.
خیالش که راحت شد بالای سر صندوقچه رفت و هرچه گشت جز پودر خاکستری رنگی که گه کاهی مانند اکلیل سبز رنگ نور را منعکس می کردند چیزی ندید.
خودش را تکان داد و بعد از اینکه از صورت پر از خون روحانی عکس گرفت شروع به بیرون رفتن کرد به در دالان که رسید گوشی را در گوشش گذاشت و با فریاد های پتوس رو به رو شد:
*میشنوی؟
*سباس؟ سباستین؟
*خدالعنتت کنه مرد
سباستین لبخندی زد و گفت:
+هنوز زندم
پتوس با خشم گفت:
*دستم بهت برسه باور کن پارت میکنم سباس باور کن طوری به سرت بیارم که گریه کنی
سکوت و مکث کرد و پس از آنکه به خود مسلط شد گفت:
*چیشد؟
+فکر کنم روحانی ارشدشونو کشتم و اطلس بز رو هم پودر کردم.
پتوس انگار که نگرانیش بیشتر شده باشد سکوت کرد اصلا انگار سکوت غیر عادی یکهو حکم فرما شد در دل گفت:
*این غیر ممکنه
خواست حرفی بزند که خط عوض شد و یکی از اسنایپر ها گفت:
-قربان حالتون حوبه؟
سباستین با شک گفت:
+اره خوبم چطور؟
-هنوز توی چاله اید؟
شک سباستین بیشتر شد و به آرامی گفت:
+ا…اره؟!
مکثی کرد و گفت:
+چه خبره اون بیرون؟
-یه ادم لخت از توی گودال بیرون اومد
+لخت؟؟؟
سرباز خواست تایید کند که پتوس مجدد روی خط آمد و گفت:
*سباستین هنوز توی گودالی؟
+دارم نگران میشم کم کم
*داری میبینیش؟
+اسنایپرا گزارششو دادن چی میبینی؟
پتوس سکوت کرد و با صدای خفه گفت:
*یادته جیسون درمورد ادوارد چی گفت؟
سباستین انگار که نمی خواست از باقی ماجرا مطلع شد با اکراه گفت:
+خب؟
*لخت کناره محوطه داره میچرخه.
سباستین خط را عوض کرد و خطاب به اسنایپرا گفت:
+هیچ کاری نکنید.
این را گفت سلاحش را آماده کرد و ارام ارام از گودال بیرون رفت و هنگامی که از چاله درآمد با ان غریبه لخت رو به رو شد.
پسر پوست گندمی و آفتاب سوخته ای داشت اگرچه پشتش به سباستین بود و مشغول پوشیدن لباس جنازه ها بود معلوم بود که در دهه سوم زندگیش است هیکل عضلانی ای داشت و از حرکاتش معلوم بود که انگار عجله داشته و از چیزی هراس دارد
سباستین به آرامی و برای آنکه پسر را نترساند گفت:
+ادوارد لاکترود؟

نوشته: ملکور

ادامه…

بازدید 11,795

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

2 پاسخ به “رستگاری گلوله و سنگ (۱)”

  1. ژانر داستان‌های فانتزی و تخیلی اینجا خیلی کم مورد توجه قرار می‌گیره و افراد کمی هستن که در این زمینه می‌نویسن.به نظرم داستانتون متفاوت از سایر داستان‌ها و خیلی‌ هم خلاقانه‌ست.دو مجموعه‌ی قبلی یعنی اطلس سبز و آخرین گلوله در این این مجموعه به هم ربط پیدا می‌کنن که نشون می‌ده چقدر ذهن خلاقی در داستان‌سرایی دارین.زنده شدن ادوارد شروع خوبی برای ادامه‌ی داستان بود. منتظرم ببینم در ادامه چه اتفاقاتی رخ می‌ده.

  2. من از این ژانر فقط یه سری کمیک خونده بودمکاش لینک های اطلس سبز و آخرین گلوله رو هم داخل داستان می ذاشتید

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید