قصه های مجید (۲)

…قسمت قبل

راجع به مجید و تور کویر قبلا براتون نوشته بودم ، وقتشه یه کم بیشتر با این فلک زده آشنا بشید! یه روز من میرم پاتوق میبینم اراذل اوباش محل دارن جرات حقیقت بازی میکنن. جرات به مجید افتاد بهش گفتن باید 15 دقیقه جلو پارک محل گدایی کنی! این رفت تا نشست یکی از این خر پیره های علاف پارک که دنبال گوش مفت میگردن اومد شروع کرد گوه خوردن که جوون تو چهار ستون بدنت سالمه برو کار کن!! من سن تو بودم خرج ده نفرو میدادم!! و… چند دفعه بهش گفتن عمو جون بازیه برو. ولی خوب این مشخصا از اونا بود که خونه ادم حسابش نمیکردن دنبال فرصت واسه زر زدن میگشت و ول کن نبود. تو همین حین دو تا دختر هجده نوزده ساله خوشگلک اومدن گفتن آقا اینو تحقیر نکن! این یه قهرمانه! یه مرد واقعی!! اینقدر بزرگه که خودشو کوچیک میکنه خانوادشو تامین کنه! و… مجید مادرمرده که تمام عمرش کسی ازش تعریف نکرده بود چشماش عین کارتونا بزرگ شد!! تا همین چند دقیقه پیش معمولی هر کی رد میشد میگفت بده در راه خدا. اما حالا چنان با سوزو گداز گدایی میکرد انگار هفت جدش تو سامرا گدا بودن ننشم همه عمرش اینو میبسته پشتش میرفته سر 4 راه اسفند دود میکرده! خلاصه هی این ناله میکرد هی دخترا قربون صدقه میرفتن هی پیرمرده نصیحت میکرد. تا یکی از بچه ها گفت بسه یکربع شد پاشو بریم. مجید گفت چی میگی آقا مجید کیه؟ اگر دستمو نمیگیری برو بزار با معرفتا بگیرن… عباس گفت چی میگی اسکل میگم 15 دقیقت تموم شد پاشو برگردیم. مجید گفت عوضی گرفتی من شمارو نمیشناسم!! (یعنی جاکش اون لحظه پدر مادرشم از اونجا رد میشدن گردنشون نمیگرفت!) یکی از دخترا ازش پرسید اسمتون چیه؟ عوضی با چنان سوزو احساسی گفت مهدی ، که من برای اولین بار تو عمرم رو پسر سیخ کردم!! شروع کردم بستن بند کفش!! (برای خانمها که نمیدونن جریان چیه وقتی پسرا جای نامناسب سیخ میکنن به بهانه بستن بند کفش میشینن زمین چیزشونو می اندازن زیر کمربند لباسشونو می اندازن روش کسی نفهمه! عروسی بوده من 11 دفعه بند کفش بستم! تازه کفشام اصلا بند نداشت!!) بچه ها دیدن این ول کن نیست عین برانکارد 4 دستو پاشو گرفتن بردن پاتوق تمام راه هم داشت فحش میداد وقتی رسیدیم گفت شماها بردین من باختم میخوام برم. گذاشتن چند دقیقه عر زد بعد عباس گوشیو نشونش داد گفت اینو بخون بعد هرجا خواستی گمشو برو. اقا تا خوند چنان عر زد که هیشکی سر قبر پدر مادرش اینجوری زجه نزده!!. برای دونستنتون عباس و برادرش فواد از لاتای سر تا پا تاتوی چاقوکش محله ما بودن. اون دو تا دختر هم دوست دخترای اینا بودن. یارو دیده بود دوست دخترش اونجاست یه اس ام اس داده بود بیا اینو اسکل کن وگرنه دخترای امروز با پراید میری سر قرار میگن کنسلی بعد به گدای بغل خیابون راه بدن اونم جفت جفت با هم!! خلاصه مجیدو مثل سگ با لگد انداختن بیرون. چند وقت قبل این جریان عباس با خواهر کوچیکش اومده بود پاتوق نمیدونم پرینتی چیزی بگیره خواهرش مریم دانشجوی هنر بود و با اشتیاق از دانشگاهش برامون گفت اینکه سیگار کشیدن سر کارگاه ها آزاده اینکه کلاسشون اکیپ اکیپه و نوبتی لخت مادرزاد میشن که بقیه بکشنشون. اینکه استاد ها دخترا رو میبرن خونه به بهانه لختش کشیدن میکننشون و… خلاصه هی گفت هی گفت بیشرفا چنان ساکت بودن انگار کلاس سال پنجم جراحی مغزه!! من عین این بچه کلاس اولیا دستمو بردم بالا. عباس با تمسخر گفت چیه تو هم میخوای هنر بخونی؟؟؟ گفتم نه فقط میخواستم بپرسم دانشگاهتون تو کدوم ایرانه؟؟ آخه اینی که ما توشیم خیلی کیریه!! عباس شاکی شد گفت بسه دیگه سوژه جق 6 ماه آیندشونو تامین کردی پاشو بریم. مجید بعد اسکل شدنش تو پارک والبته بیشتر به خاطر اینکه بچه ها با گوشی از گدایی کردنش فیلم گرفته بودن و تو کل محل پخش کردن تصمیم میگیره انتقام بگیره. سر همین یه روز که مریم از دانشگاه میاد داشته بوم نقاشی رو از ماشین میبرده خونه میاد جلو که میخوام کمک کنم دختر هی میگه نه این هی گیر میده. یهو عباس سر میرسه چنان لگدی میزاره زیر کونش که سوباسا به هیچ توپی نزده بود! مجید از زمین بلند میشه میوفته تو باغچه کنار جوب. پا میشه میگه ببخشین نشناختم اینم میگه جاکش نمیبینی در خونه ما بازه. نمیفهمی این داره میره تو یعنی این دختر مال این خونس؟ خونه مارو ده دفعه اومدی نمیشناسی؟؟؟؟ خلاصه مجید در میره ولی چند بار دیگه سر راه مریم قرار میگیره اخر شمارشو مینویسه رو کاغذ می اندازه تو کلاه هودی مریم. چند روز بعد مجید جلوی بقالی که 20 متربا در خونه عباس فاصله داره داشته کیک نوشابه کوفت میکرده که گوشیش زنگ میخوره میبینه مریمه. میگه دلم گرفته میخوام با یکی حرف بزنم میای خونمون؟ این برمیگرده میبینه دو تا از لاتای محل جلو در خونه عباس اینان تا میاد حرف بزنه در باز میشه اینا میرن داخل. میپرسه ضایع نیست من بیام خونتون؟؟ دختره میگه نه. تنهام هیشکی نیست! اینم داد میزنه گوشیو بده دست اون داداش جاکشت بهش بگو ما خودمون صد نفرو خفت کردیم تو میخوای مارو خفت کنی؟؟ عباس گوشیو میگیره میگه اسکل کونی آخه تو کیو تاحالا خفت کردی اسم یکیشونو بگو!!فکر نکن در رفتی آخرش پرده کونتو خودم میزنم! حالا ببین! یه ده روزی از این جریان میگذره من میرم پاتوق میبینم مجید داره به حمید شکایت میکنه که 18 سال تو این محلیم هیچ کس آدم حسابمون نکرده یه چایی دستمون بده، ده روزه که هی بهم زنگ میزنن این میگه عرق مشتی آوردیم بیا با هم بخوریم ، اون میگه خانوم اوردیم تو هم بیا یه سیخی بزن ، اون میگه یه چی گرفتم نمیدونی چه تل حقیه! بیا با هم بکشیم و… خلاصه همه میخوان مارو بکشن مکان کونمون بزارن!! حمید گفت یه مجلس میگیریم با بزرگون محل در حضور جمع عذرخواهی کن ببخشنت. مجید گفت اگه تو همون مجلس دسته جمعی کردنم چی؟؟ حمید گفت خیالت راحت باشه من هستم نمیزارم طوری بشه به علاوه مصیب خان و آقا مصطفی بزرگ محله ان کسی جلوشون جرات این کارا رو نداره. من کار داشتم اینا هم هی زر میزدن. رفتم پشت میز حمیدو هل دادم کنار فلش زدم پرینتو گرفتم خواستم برم که مجید گفت شما بگو چیکار کنم؟ منم واسه اینکه خفه بشه گفتم برو سربازی 2 سال نیستی یادشون میره. حالا هیششکی مارو دوست نداره هرچی میگیم به پشمشونم نمیگیرنا! صاف این حرف مارو خوند! رفت دفترچه گرفت بلافاصله هم اعزام شد رفت خدمت… اونجا کونش گذاشتن!! چون شیش نفر بودن کارش به بیمارستان میکشه یه افسر باهاش میره میگه هرچی پرسیدن حرف نزن خدمتتو برات میبخشیم! این در پاسخ سوال دکترا ساکت میمونه اینام 3 ماه مرخصی بهش میدن وقتیم بر میگرده یه چیزیو بهانه میکنن معاف پزشکیش میکنن کارتشو میزارن کف دستش! من از همه جا بی خبر چند وقت بعدش میرم پاتوق حمید شروع میکنه دادو بیداد. میگم چه مرگته میگه فلانی رو کردن. میگم خوب به توچه مگه اون بده کون تو درد میگیره؟ گفت مجید سرنوشتش دادن بود ، اون کون حق این محله بود به خاطر تو کون به غریبون شد!!( جهت اطلاعتون این یه اصطلاح مال محل ماست وقتی کسی میخواد بده ولی برای اینکه ابروش نره و براش دست نگیرن نمیخواد به اشنا بده بره یه جایی که نشناسنش مثلا ترکیه اونجا به غریبه میده) اونجا تازه فهمیدم روزی که میخواستن مجیدو خفت کنن حمید هم توی خونه عباس اینا بوده و تمام اون دعوت های بعدش هم ایده حمید بوده یعنی در واقع مجید اومده بود به همون کسی که نقشه های کردنش رو میکشید شکایت میکرد که همه برام نقشه میکشن اینم هی میگفت درکت میکنم!!!

اگه حوصله ای بود و فراخی باسن اجازه داد سعی میکنم بقیه ماجراهای اون شاسکولم براتون بنویسم ولی وجدانن از روی همین دو قسمت بگین ورژن من بهتره یا قصه های مجید صدا سیما؟؟؟

نوشته:‌ شاه‌ایکس

بازدید 5,745

2 پاسخ به “قصه های مجید (۲)”

  1. حتما بازم خاطره بنویس شاه‌ایکس جان من یکی که فقط بخاطر داستانات میام سایت

  2. حتما بازم خاطره بنویس شاه‌ایکس جان من یکی که فقط بخاطر داستانات میام سایت

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...