کلمه ها و ترکیبات تازه : کیون/نفر واحد شمارش افرادیست که شما بدون اطلاعشون برای به فاک رفتن به مکان و یا به سراغ شخص خاصی میفرستین. این واحد رو که از اکتشافات خودم است شخصا در موسسه گینس ثبت کردم البته مسئولین موسسه گفتن نصف در امد حاصله از این واحد عظیم محاسباتی رو به خاطر استفاده از نام تجاری کیون به حساب جناب شادو69 واریز میکنن (یعنی اونجام میشناسنش!!!) من شخصا سهم خودم از منافع مالی این پروژه جهانی رو وقف تاسیس موسسه خیریه ای به نام بنیاد شاه ایکس کردم که هدفش کمک به دخترانی است که استطاعت عمل جراحی بزرگ کردن سینه رو ندارن!! براستی که بجز ابرقهمانان از خود گذشته چه کسی به یاری مظلومان خواهد شتافت!! (biggrin)
دوستان اتفاقات این مجموعه به چند سال پیش بر میگرده. یه روز تو پاتوق نشسته بودیم که ارش اسکل تپه پیداش شد. راستی حرف این گوساله شد چند تا از دخترای سایت به من پیام دادن که دو تا از یوزرهای اینجا تو پیام خصوصی خودشون رو به دخترا ارش اسکل تپه معرفی کردن و گفتن که قسمت ازدواج ارش رو من از خودم در اوردم و اونا ارشن و مجرد و ساکن تهران. تو پیامشون تاکید کرده بودن همونطور که من تو خاطراتم بارها ذکر کردم خیلی ثروتمندن و حاضرن ساپورت مالی کنن و… خواستم بگم اولا خر نشید باهاشون قرار بزارید دوما خیلی زورم اومد من بدبخت که دو نصفه شب تو تاریکی نشستم سوزن به تخم چشمم زدم این مزخرفاتو تایپ کردم هنوز نتونستم باهاش سکس پارتنر یا دوست دختر و یا حتی کسی که حاضر بشه بهم بگه ساعت چنده رو پیدا کنم تنها تاثیری که داشته این بوده که اینجا به هر کی میگم پسر خوبیم اول پونزده دقیقه با صدای بلند میخنده بعدشم میگه برررررررررررو بابا (دقیقا با همین تعداد ر!!) مردم ازارانو خوندم!!! (یعنی شما دخترا درساتونو اینجوری میخوندین الان پرفسور سمیعی پیک پیتزایی محلتون بود!!!) بعد دیگران میخوان باهاش دختر بلند کنن واطاق خواب برن!! یعنی خودمونیم کجای ادم میسوزه البته مال من مدتهاست خاکستر شده ولی زور داره ها!!
خلاصه ارش از در اومد تو و معلوم هم بود خیلی سرحاله. دوستان در مردم ازاری استاندارد شما وقتی طرف چیزی میگه در حالی که نگاهش میکنین و لبخند میزنید با لحن پر از هیجان تیکه میاندازید و مسخرش میکنید و به صورت اطرافیانتون نگاه میکنید که ببینید خندیدن یا نه. اما در مردم ازاری پیشرفته شما سرتون رو پایین می اندازین و با صدای کاملا بی تفاوت حرف میزنید مثلا وقتی طرف میگه نه راه پس دارم نه پیش جوری خونسرد میگین باز اره تو کونت گیر کرده؟ که انگار این یک اتفاق عادی در زندگی روزمره اون ادمه و صبح تا شب صد بار براش پیش میاد!!! صبر کردم ارش بیجنبه خودش به حرف بیاد وقتی گفت دیشب یه سکس رومانتیک داشته با لحن بیتفاوت و یکمی تمسخر گفتم باز قبل جق شمع روشن کردی؟؟ بعد از کلی هرهر کرکر و ضایع شدنش پیش بروبچ گفت که یه کلاس ماساژ مختلط زیر زمینی در خیابون روبرویی مجموعه ورزشی شیرودی پیدا کرده و اگه مردم ازاران پایه باشن میتونیم دسته جمعی بریم ثبت نام کنیم و ماساژو حرفه ای یاد بگیریم که البته بیشتر هدفش مالوندن دخترا بود!!! میخواستم موافقت کنم که ذهنم در زمان به عقب برگشت. زمان دبیرستان خردادماه با همکلاسیا تو حیاط مدرسه وایساده بودیم که یه پسر قدکوتاه اومد شروع کرد حرف زدن که بزودی تابستون شروع میشه و قراره اینقدر کس بکنم که کمرم بشکنه!! بچه هایی که معمولا غریبه ها رو ادم حساب نمیکردن یهو ساکت شدن و کله ها برگشت طرف پسره. اون گفت کلاس زبان میره ومدیر گفته چون تعداد پسرا خیلی کمه و صرف نمیکنه براشون کلاس سوا تشکیل بشه تابستونو میخواد کلاسها رو مختلط برگزار کنه. گفت که دخترای اونجا اینقدر حشرین که به استاد های پیرمرد اونجا هم رحم نکردن و استادا هر روز جفت جفت کس میکنن بچه ها پرسیدن کدوم موسسه؟ اینم ادرسو گفت. چند بار دیگه تو حیاط مدرسه دیدم داره اینو برای ادمهایی که در گوشه های حیاط جمع شده بودن تعریف میکنه. من فکر کردم چه ادم بدبختیه که کار نکرده رو داره اینقدر پزشو میده. اون زمان هنوز کتاب هنر جنگ اثر سان تزو رو نخونده بودم و اولین درس روز اول تمام دانشگاه های نظامی دنیا رو بلد نبودم ((هرگز دشمن رو دست کم نگیر)) چون خودم موسسه دیگه ای کلاس میرفتم به خاطر وفاداری ذاتی یک ابرقهرمان (تبلیغات الکی!!) به جای جدید نرفتم (اگرم دلیل واقعیشو بخواید چون تو موسسه خودمون از تاپ استیودنت یا شاگرد اول شهریه نمیگرفتن و من هر ترم بالاترین نمره رو میگرفتم برام مفتی تموم میشد جوری که رئیس موسسه به شوخی میگفت نرگدا جنگی یه دفعه کیف پولتو باز کن ما ببینیم داخلش چه جوریه!!!) ماه دوم تابستون تصادفی یکی از بچه ها که مسیر خونه رفتنش با ما یکی بود و هر وقت یه دسته دختر دبیرستانی از بقل دستمون رد میشد بلند بلند میگفت دخترا منو از دست ندین به من میگن خوش سکس!! که منم همیشه اینجور وقتا با صدای بلند میگفتم خوش کس جان زر نزن بیا بریم!! که معمولا نتیجش رگبار فحش دوستم به من و شلیک خنده دخترا بود رو دیدم ( نه اون از مزاحمت دست بر میداشت نه من بیخیال میشدم!!) سراغ موسسه زبان رو گرفتم گفت بجز تو و مدیر و ناظم کل دبیرستان اونجا ثبت نام کردن گفتم پس هر روزتون …؟ گفت نه بابا اینقدر پسر ثبت نام کرد که به حد نصاب رسید روز پسرا رو سوا کردن و شهریه رو هم هرکاری کردیم پس ندادن. البته سال بعد مشخص شد اون پسر قد کوتاه که با تظاهر به اسکل بودن و ندید بدید بودن وعده یک تابستان پر از سکس رو میداد پسر صاحب اون موسسه زبان بوده و با بردن اسم مقدس کس جلوی یک مشت جقول بچه حشری خرج یکسال خانوادشو یکجا در اورده!!. میگفتن چند تا از کسایی که گولشون زده بود تو دستشویی مدرسه خفتش کردن و پولشونو جور دیگه پس گرفتن اما راستو دروغشو هیچ وقت نفهمیدم. با صدای ارش به خودم اومدم گفت چی شده باز که رفتی تو ژنرال مود!! ( وقتایی که دستامو میزارم زیر چونم به افق خیره میشم و مشغول نقشه طرح کردنم رو دوستام میگفتن ژنرال مود یا به قول مرحوم چیمن دیوس مود!!) به ارش گفتم اگر تعداد پسر زیاد بشه یا برای اقایون یه سانس سوا میزارن که یعنی کلی پول به یه غریبه میدیم که همدیگرو بمالیم!! یا اگر صاحب اونجا اصرار به مختلط بودنش داشته باشه در نهایت کسها رو بین دو گروه تقسیم میکنه که این یعنی محرومیتمون از نصف دخترها . هر دو انتخاب یکجور باخته . بچه ها پرسیدن خوب میگی چیکار کنیم؟؟ دوستان در دنیای نا امیدی ها این مهمه که هرگز فراموش نکنیم شب همیشه قبل از سپیده به تاریک ترین درجه خودش میرسه اما در همین تاریکیهاست که در میان رعدو برق از میان جعبه های صابون ابرقهرمان ها ظهور میکنن!! در اون لحظه خاص که چشم تاریخ به مردم ازاران نامدار خیره شده بود ابرقهرمانی متولد شد که بعدها یارانش در اوج افتخار طی مراسم باشکوهی با لگد از جمع انداختنش بیرون!!! (وجدانن این بچه هایی که خارجن یه دست لباس ابرقهرمانی یا حد اقل شنلشو برای من بفرستن هرچی کشیک کشیدیم چادر مادر بزرگمون رو کش بریم ببندیم دور گردنمون چون حواسش جمع بود اخرشم نشد. بالاجبار برزنت رو کولرو بستم به شونم پاموو گذاشتم لب نرده پشت بوم ژست گرفتم اخم کردم زل زدم به افق که باد بیاد تکون تکون بخوره یه دو ساعتی الاف بودم اخرشم باد که هیچی نسیم در حد گوز باقر کبابی هم نیومد و حسابی کیر شدم برگشتم پایین یعنی فقط باد به ما نریده بود که اونم رید!!) جواب دادم اینجا فرصت بزرگی است که ما داریم ندیده میگیریمش. اگر اطلاعاتت صحیح باشه اونجا پر از دخترایی است که با لخت شدن جلوی ما و دستمالی شدن توسط پسرای غریبه مشکلی ندارن. این یه معدن طلاست که اگر درست ازش بهره برداری کنیم برای یه مدت طولانی مشکل پیدا کردن دخترای پایه رو نداریم .اگر همگی الان بریم در بهترین حالت با دخترای شاگرد این ترم اشنا میشیم و چند تا سفر شمال میبریمشون اما اگر به تیم های دو نفره تقسیم بشیم و تو هر ترم ( اول هر سه ماه) نوبتی دو تامون ثبت نام کنیم تو هر چهار ترم اینده ما حضور داریم و میتونیم چهار گروه دختر که در طول ترم باهاشون اشنا شدیم رو از اون موسسه بیرون بیاریم و به شمال دعوت کنیم تا بقیه هم باهاشون اشنا بشن!(biggrin) بعد از اینکه مردم ازاران با نیش باز خوندن دعای همیشگی: اعوذو به اله من الشیطان رجیم!! خبیث ملعون لئیم رجیم… که ریشه اش به دوران مدرسه برمیگرده و جریانشو مفصلا در تولد یک مردم ازار خواهم نوشت و معمولا هر وقت من نقشه های جدیدمو توضیح میدادم رو تموم کردن . ستاد جنگ تصمیم گرفت که من برای شناسایی وجمع اوری اطلاعات جهت کشیدن یک نقشه موثر جزو تیم اول باشم و مسئولیت واحد اطلاعات عملیات رو به عهده بگیرم بعد بحث بار کشی شد مشکل اینجا بود که همه میخواستن با سیروس هم تیم بشن و هیچ کس ارش رو به خاطر ابرو ریزیا و گند زدنای همیشگیش نمیخواست.در نهایت هیچ کس باهاش نرفت تا اینکه ارش به من گفت تو بیا با هم بریم شهریتم من میدم. وقتی رفتیم دیدیم بر خلاف تصورمون هیچ دختری اونجا نیست فقط یه مشت پیرزن بالای پنجاه ( از اونا که راه میرن پستوناشون میخوره سر زانوشون) به توصیه روانشناس خانواده برای اینکه توجه شوهرای پولدارشون رو از دخترای جوون خوشگل منحرف وبه خودشون جلب کنن تو کلاسهای اشپزی فرنگی و ماساژ ثبت نام کرده بودن اونجا بودن . البته ارش به همینام راضی بود اما مربی نامرد که یه ادم قدبلند ریش بزی بود و ادعاش میشد از یو اس ا مدرک داره(احتمالا یونجه زارهای سر سبز اردبیل!) ولی قدر خر نمی فهمید. موقع تشکیل تیم های دو نفره ما دو تا رو یک تیم کرد وگفت همدیگه رو بمالونید!!ارش گفت بیا کلک بزنیم یه جلسه در میون نوبتی غیبت کنیم که مجبور شه مارو هم با زنها بندازه اما وقتی تکی رفتیم مربی مارو به جای عروسک پلاستیکی که مدل ماساژ بود گذاشت رو میزو قشنگ یک ساعت تمام دستمالیمون کرد!!! یعنی اگر دوست پسر قزوینی میگرفتم اینجوری باهام ور نمیرفت!! خلاصه تمام کارایی که تو سربازی باهامون نکرده بودن این جلو جمع باهامون کرد. اخر به ارش گفتم دمت گرم بیا تا کونی نشدیم بیخیال شیم گفت نمیشه نفری شیشصد تومن شهریه دادم گفتم الاغ سیصد به خودم میدادی میزاشتم هرکاری میخوای باهام بکنی این همه راهم نمیومدیم!!! خلاصه اخرش بی خیال شدیم و کان سالم به در بردیم!!!
چند روز بعد حاجی به من کاری رو سپرد قرار بود چکی رو که احتمالا رشوه بود به رئیس صنف… برسونم وقتی به محل صنف رفتم گفتن حاج اقا رفته کارخونش به اونجا رفتم گفتن رئیس طبقه بالا است طرف یه اطاق برای خودش در قسمت بالایی دیوار ته کارخونه درست کرده بود و کفشو فرش کرده و تلویزیون گذاشته بود. در زدم گفت بیا تو دیدم یه مرد حدود شست ساله کف اطاق نشسته. پشتش به من شورتو شلوارشم تا سر زانوش پایین بود البته من چیزشو نمیدیدم اما قسمت بالای لپ کونش پشمالوش کاملا پیدا بود تا خواستم حرف بزنم گفت بگذار مورچه کونم رو بُکُشم بعد!!! دوستان در زندگی من لحظاتی هست که اگر کس دیگه ای برام تعریف کنه چنین چیزی اتفاق افتاده محاله باور کنم. یه وقتایی به این نتیجه میرسم خدا حوصلش سر رفته بود منو خلق کرد که یکم بخنده سرحال بیاد !! . یعنی اینقدر که من صدای خداوندو که داره از ورای اسمانها هرهر به ریشم می خنده رو شنیدم خود پیامبرا نشنیدن!! جدا تو این فکرم که یه دین جدید راه اندازی کنم مجموعه مزخرفاتی رو که اینجا نوشتم رو هم یکجا بدم چاپ کنن به اسم کتاب اسمانی که در معابد دینم کاهنان برای کسانی که بهم ایمان اوردن بالا منبر بخونن و تفسیرش کنن!!! یعنی ادمی که رئیس یک صنفه با خارج معامله میکنه هم کارخونه داره و هم مقام دولتی فهمش در حد گاو هم نبود بیخود نیست ملکت ما اینجوری با سرعت نور داره به فاک فنا میره مسئولینمون واقعا یه چیز دیگن!!!
نوشته: شاه ایکس
28 پاسخ به “شاه ایکس در افسانه کسخوش (۱)”
لایک سوم (clap)
خسته شدم بس که هی میزد بخاطر تخلف پست نمیشه بزارمداداش تو بهترین کاردستی خداییییییلایک اول رو زدم بنامتاما کامنتم یهو بلوکه شد
خوب مینویسیاولی خب شاکیم ازتبچه تهرون ما بچه شهرستانیا انقدرام اسکول و پپه نیستما!چرا همیشه توی کامنتهات و البته توی این داستان حوری حرف میزنی انگاری شهرستانی ها خیلی مشنگ و بدبختن؟حالا من به همشون کار ندارم بالاخره آدم خوب و بد همه جا هست حتی همون پاتخت خودتون!تجدید نظر کن در افکار خصمانت نسبت به ما شهرستانی ها ?لایک 5
مثل همیشه خندیدم مرسیفقط تا جایی که من خوندم زمان صفویه تهران یه قرییه کوچک بوده پس نمیتونسته بالای 200 تا برجک نظامی داشته باشه حالا اگه کتابی چیزی سراغ داری که همچین چیزی توش اومده باشه معرفی کن منم از اشتباه در بیام ممنون
شاه ایکس عزیز جدای از مقوله داستان نویسی ذهن خلاقی داری… رندان سلامت میکنند …جان را غلامت می کنند …مستی ز جامت می کنند …مستان سلامت می کنند
بالاخره توفیق حاصل آمد من یه داستان شما رو بخونم شاه ایکس جان.فکر میکردم فقط تو کامنتها شوخی میکنی و بف
و بقول اینجایبها کول هستی،اما اینطور پیداست کلا آدم شوخ طبعی هستی.این خیلی خوبه. امیدوارم همواره با روحیه بالا و لبانت به خنده.داستان زیبایی بود،سبک نوشتنت کاملا خاص خودتونه.لذت بردم از خوندنش هرچند یه کوچولو اینجا اونجا گم و گیج بودم که بحتمل بدلیل نداشتن همون پیش نیازیست که خودتون اشاره کردید.قلمت مستدام دوست عزیز
علی خفن گرامی حداقل پیشنهادای بیشرمانتون رو تو پرایوت بدین زشته جلو همه!!! برو چیزت بر مرغی دگر نه !!!
عالی ???⚘⚘⚘⚘???
شاه ایکس جون مثه همیشه عالی سبکت منو یاد تاریخ بیهقی میندازه بقول پیام اس ای سبکت تو بکن تو تکهو خایگانمان از فرط خنده سر به بیابان نهادندی
عشقی داداشی دلیل بودن تو این سایت بخاطر حضور خوبانی مثل شماست
لایک، عالی بود،منتظر ادامه ایم ???
سلامخودت خوندی چ کردی ؟ چرا اینقدر این شاخه اون شاخه؟نسبت به اون چیزی که انتظارش میرفت از تو واقعا ضعیف بود روال منطقی روایت داستان کاملا از دستت در رفت فضا سازی ضعیف و هول هولکی ،،اسم تو رو که دیدم خوشحال شدم بهر حال ،،بابت زحماتت ممنونم
آقا اون موقع که رفته بودی خلیج و زندگی شیخ افسردت کرده بود با خودم گفتم شاه رفت از دست. چه خوبه که برگشتی. شاید هم تو بودی و من نبودم. ترک بکن تو کرده بودم. دمت گرم که زحمت میکشی و برامون مینویسی و ما هم رایگان میخونیم. کاش میشد جبران کنیم.
شاه جان ارتباط بین لباس چرم و موتور سیکلت بزرگ با جالب و باحال بودن رو نفهمیدم. بعدشم اولین باره میشنوم یه نویسنده از نوشته خودش بعنوان چرندیات یاد میکنه.
اقا عالی بود ? ? ? ?
جناب شادو شستو نه شما اینقدر بد قول نبودی هفته بعدم تموم شد اما قسمتای بعدی داستان شما هنوز نیومده!! چی شد پس؟
شاه ایکس جان خیلی عالی . کلی خندیدم داداش دست مریزاد . اون قسمت حموم سرخ حصار عالی بود و تسویه حساب با اون پسره قد کوتاه که همه بچه هارئ برده بود موسسه باباش تو دستشویی ها هم حرف نداشت .
ارش69 عزیز عالی شما یاران وفادارید که بی تفاوت نیستید!!
سلام سهراب جانامیدوارم بدونی ک واسه تو زاین آپ کردم.یه پیشنهاد: چرا اشعار هزلیات پارسی رو استفاده نمیکنی ینی معنی کنی یا تغیرات فان بدی؟تو که اهل مطالعه ای یه الهامم ازینا بگیر فک میکنم دیوان شعر خوبی در بیاد. شایدم بعد از براندازی چاپ شه!
Critical عزیزم نمیدونم چرا مردم به من میگن مردم ازار شما که از من خیلی بدتری!! یه ساعته تونت دارم دنبال اون زاین میگردم که ببینم چیه که به خاطر من اپ شده هنوز نفهمیدم!!! خلاصه از ما که گذشت ولی با بقیه مهربون تر باش!!! ?
دهنت سرویس…عاشقتم…سلطان کسشر ایران وافتخارکسشرایران درجهان
به به جناب پارسا بهار راد خواننده قدیمی یار وفادار چه عجب اینورا زیر چندتا کار قبلی ندیدمتون خوش تشریف اوردید!! خوشحالمون کردید!!! نفستون گرم!!
ساعت بیستوسه لایک بیستوچار،یعنی نمیشد ی ساعت دیگه صبر کنم لایک ساعت ست شن؟
پاتقتون کدوم پارک بود؟
دلنوشته های گلنار عزیز و گرامی معمولا پارک چیتگر میرفتیم با برو بچ بابت لایکتون هم سپاسگزارم
شاه ایکس جون آسان پی اچ هستم با تشکرآره راستش بنظرم خوب میشه اگه بنویسی ولی زودتر اینو تموم کن و بقیشو برفس تا موضوشو یادمون نرفتندی
عالییییییییییییی تو