پناه و دوستی با منافع!

سلام پناه هستم این جریان برمیگرده به حدودا 6سال پیش که من 24سالم بود و خواهر کوچیکترم و نامزدش میخواستن منو با یه آقایی آشنا کنن و قرار ما تو کافه بود من یکم دیرتر بقیه رسیدم چون تو ترافیک مونده بودم و وقتی رسیدم از دور بچهارو دیدم و هرچی نزدیکتر شدم متوجه شدم که پدرام برادر پوریا(شوهرخواهرم) هم اونجاست و بااینکه مشکلی باهاش نداشتم و اوضاع بینمون خوب بود ولی یه مسئله ای این وسط بود اونم این که منوپدرام باهم بنفیت یا ساده تر بگم سکس پارتنر هم بودیم(برا کسایی که نمیدونن بنفیت چه نوع رابطه ایه: بنفیت بطور خلاصه یعنی دونفری که بدون تعهد و علاقه ی عاطفی باهم رابطه جنسی دارن،فقط رابطه جنسی هیچ چیز دیگه ای بینشون شکل نمیگیره) و درباره امشب چیزی بهش نگفته بودم که اگر قضیه ام با احسان خوب پیش رفت خودم بهش بگمو رابطه امون رو تموم کنیم و الان از چهرش حسای خوبی نمیگرفتم بطور واضحی بداخلاقو عصبی به نظر میومد، بعد از خوش و بش و آشناییت نشستیم و اینجوری شد که من بین احسان و پدرام نشستم و خیلی فضای معذب کننده ای بود خواهرموشوهرش سعی میکردن با حرفای روزمره و شوخی و خنده جو رو عوض کنن ولی من نمیتونستم تمرکز کنم چون تا نشستم دست پدرام روی رونم نشست و رونمو توی چنگش فشار میداد و من هیچگونه واکنشی نمیتونستم نشون بدم بعد از گذشت نیم ساعت حرفو خنده و آوردن سفارشامون سعی کردم حواسمو از دست مشت شده اش رو پام پرت کنم(میز گرد متوسطی بود که همه تقریبا چسبیده بهم نشسته بودیم و دستش زیر میز بود واسه همین خیالم راحت بود تا کسی خم نشه زیر میز دستشو نمیبینه)همین حین گوشی احسان زنگ میخوره و بخاطر شلوغی با عذرخواهی بلند میشهو میره بیرون که صحبت کنه تا دوقدم دور شد پدرام چونمو گرفتو صورتمو چرخوند سمت خودش با حرص و عصبانیت واضح توی صداش گفت: که میخوای با رفیق من بپریو من بی خبرم آره؟ بی تفاوت چشمامو تو صورتش چرخوندم:خب؟مشکلش چیه؟ چشماشو ریز کرد و عصبی تر شد:مشکلش چیهههه؟من اینجا کیرتم که بخوای بری با یکی دیگه؟ چرا باخودم اوکی نمیشی که بری با رفیقم؟ پوزخندی زدم و کاملا خونسرد به این واکنشاش نگاه میکردم:روز اول گفتی بنفیت باشیم حوصله زیدو زید بازی ندارم منم قبول کردم الان دردت چیه؟با خونسردی و بی تفاوتی چونمو از دستش کشیدم و لیوانمو ورداشتم چندقلوپ از نی خوردم،پدرام:اون مال یکسال پیشه الان اوضاع فرق میکنه و قرارنیست بزارم نصیب یکی دیگه بشی،جوابشو ندادم لیوانو از دستم گرفت یکم محکم کوبیدش رو میز و با تن صدای نسبتا بلندی گفت:دارم باتو حرف میزنم پناه به من نگاه کن، خواهرم هین بلندی کشیدو چندنفر دورمون بهمون نگاه کردن، پوریا:چته پدرام؟موضوع چیه؟(از رابطه بین ما خبر ندارن) لبخند مصنوعی زدم و گفتم:چیزی نیست میدونی که ما یکم کنتاک داریم و صورتموچرخوندم سمت پدرام و باهمون لبخند مصنوعی زمزمه کردم:یکبار دیگه صداتو بردی بالا ببین از خایه دارت میزنم یا نه،کاری نکن مثل سری قبل به گوه خوردن بندازمت الانم خدافظی کن برو نیم ساعت دیگه میام پیشت ببینم دردت چیه،بدون خداحافظی و کوچیکترین حرفی بلندشدو از کافه رفت بیرون و همزمان احسان جفتم جا گرفت: چیشد؟ پدرام کجا رفت؟ بیخیال شونه هامو بالا انداختم و گفتم: نمیدونم یه کار فوری پیش امد انگاری،پوریا:به تو چیزی نگفته؟ چه بی خدافظی،جوابی ندادم و فقط شونه انداختم بالا،قراربود نیم ساعت دیگه بریم ولی با سفارش قلیون حدود یکساعت بعد ما قصد رفتن کردیم، کنار ماشینم ایستادمو چرخیدم سمت احسان حین خداحافظی خم شدو خیلی نرم گونه امو بوسید و در گوشم گفت:امیدوارم که خیلی زود بازم ببینمت و رفت، سوار ماشین شدم گوشیم زنگ خورد،پدرام بود جواب دادمو گذاشتم رو بلندگو گوشیو گذاشتم رو پام،جواب دادن همانا و صدای عربده اش همان، از تعجب چشمام درامدو اون داد میکشید:براچی گذاشتی اون حرومزاده بهت دست بزنههههه؟من احسانو میکنم تو کونه خرو درمیارمممم که جرات کرده تورو ببوسه،چند دقیقه ای ک گذشت و بلاخره آروم شد(نزدیک خونش بودمواونم پشت سرم میومد)آروم گفتم:ریموت داری؟ ماشینو ببرم داخل امشب میمونم پیشت،با صدای خش داری گفت باشه و کمی بعد ماشینامون جفت هم پارک کردیم،از ماشین پیاده شدم ولی اون نه، رفتم و نشستم جفتش تا صورتمو چرخوندم سمتش دوطرف صورتمو گرفت و لباشو رو لبام گذاشت،اول چندلحظه بدون حرکت موند و بعد با حرص زیادی لبامو میبوسید گاز میگرفت و زبونشو تو کل دهنم تاب میداد دستشو انداخت دور کمرم منو چسبوند به خودشو همچنان با حرص میبوسید،زدم رو شونه هاش ک ولم کرد و تونستم نفس بکشم،لبام میسوخت و ذوق ذوق میکردن سرشو برد گردنم و فقط نفس میکشید
یکم که آروم گرفتیم آروم گفتم: صندلیتو بخوابون،کاری ک گفتمو کرد،شلوار پارچه ای فول بگ پام بودو به راحتی درامد اونم شلواروشرتشو کشید پایین رفتم تو بغلش نشستم و یه تف زدم به دستم کشیدم رو کیرش با تنظیم کردنش نشستم روش و تا ته رفت داخلم، تند تند روش بالا پایین میشدم و لبای همو میخوردیم تو دهن هم نفس نفس میزدیم و رو کیرش سواری میکردم بعد از چنددقیقه دوطرف کونمو گرفت و یکم بردتم بالاتر و خودش شروع کرد تلمبه زدن تندتند میکوبید تو کصم و من موهاشو چنگ میزدم و ناله میکردم، سرعتشو بیشتر کرد و همزمان هی میگفت:باخودم بیا باخودم ارضاشو لعنتی زود باش و یدفعه ناغافلی حین تلمبه زدنش سینه امو از روی مانتوم گاز گرفت که دلم ضعف رفتولرزیدم،یه تلمبه عمیق زدونگهش داشت داخلم که ارضا شدم و چندثانیه بعد اونم پرفشار داخلم ارضا شد،اونشب درباره خیلی چیزا حرف زدیم و قراربر این شد من بیشتر با احسان آشنا بشمو اونم با یه دختر دیگه ای آشنا بشه شاید که جفتمون به نتیجه خوبی برسیم و این رابطه قیچی بشه چون میدونستیم برای رابطه ما و آدمایی با خلقوخوی منو پدرام عاشق شدن و احساساتی رفتارکردن بدرد نمیخوره و بعد از تموم شدن صحبتا و حل کردن مسائل بینمون تا نزدیکای صبح سکس کردیم و بعدم همونجوری لخت تو بغل هم تا عصر خوابیدیم
تا جریانات دیگر فعلا……

نوشته: پناه

بازدید 6,706

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

4 پاسخ به “پناه و دوستی با منافع!”

  1. یه پیشنهاد معمولی نیست! چون من مشتری ویژه‌ی مهتاب عزیزم، این بار فقط به خاطر من روی منوهاش پیشنهاد ویژه گذاشته ❤️ ⏰ این قیمت‌های ویژه فقط به مدت ۲ روز هستن؛ پس اگه مدت‌ها بود می‌خواستی امتحانش کنی، این فرصت رو از دست نده پیشنهاد ویژه مهتاب عزیز: • وب کنترل جق — ۱۰ دقیقه | ۳۰۰ • ۱۰ دقیقه بدن‌نمایی و دخول کص | ۳۵۰ • ۵ دقیقه دخول کص | ۲۰۰ • ۱۰ دقیقه سکس‌چت با ویدیو مسیج و ویس | ۳۰۰ • ۱۰ دقیقه وب ارضا با ساک زدن | ۳۵۰ • ۷ تا فیلم باکیفیت و حشری کننده | ۷۰۰ • ۳۰ تا عکس | ۲۵۰ یه نکته خیلی مهم: این تخفیف برای معرفی‌های منه، پس حتماً موقع پیام دادن بگو: «معرفم devmister9 هست» تا قیمت ویژه برات لحاظ بشه. ⏳ فقط ۲ روز فرصت داری… بعدش این قیمت‌ها برمی‌گرده به حالت عادی آیدیش

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...