چی فکر می کردم و چی شد

سلام و عرض ادب…دوستان اصلا نمیدونم باید از کجا شروع کنم و از چی و از کی بگم؟.اولین باره که چیزی مینویسم و درد و دل میکنم…این دست نوشته خاطره زندگی من و عشقمه…به غیر اسم خودم و عشقم بقیه اسمها عوض شدند.،،،علی هستم و تا پارسال تمام زندگیم توی خوشی و خرمی گذشت ولی یکهو ورق برگشت و همه چی عوض شد و عشقم و زندگی قشنگم از دستم رفت…توی تموم زندگیم پاک زندگی کردم و هیچوقت حروم خوری نکردم و هیچوقت آغوشم به حرومی باز نشد…اون زمانی که نوجوان بودم و مدرسه و دبیرستان میرفتم مثل الان نبود که گوشی و فلان و فلان باشه و چشم دریده باشیم…نهایتش نامه ای و گلی و سلامی به دختری چیزی بدیم…بچه حاجی بازاری بودم و هستم و بقول شما ها بچه پولدار…بقول حاج بابام حجره ما قماشی(همون پارچه فروشی)سر دو نبش بازار اصلی توی یکی از شهرهای ایران نزدیک پایتخت…که از هر طرفش که۲تاخیابون چپ و راسته۸تا مغازه دیگه هم مال ما بود و هست که به اجاره دادیم.و ملک بزرگ پشت سرش هم که خونه ابا اجدادی ماست الان۳۰ساله فقط به عنوان انبار پارچه هامون استفاده میشه.نیم چهارراه پایین‌تر از حجره ما یک دبیرستان بزرگ دخترونه بود توی خیابون اصلی.که من همیشه غروب‌ها یا ظهرها زود خودمو به حجره میرسوندم تا وقتی دخترها خارج میشدن نگاهشون کنم و کرم می‌ریختم.که یک بار حاج بابام بدجور زد زیر گوشم…

خب بالاخره پدربزرگم بود و عالم نوجوونی.دیپلم گرفتم و منتظر نتایج کنکور بودم.اون زمان دو مرحله ای بود…مرحله اول قبول شده بودم اما میدونستم مرحله دوم رو ریدم توش…ولی چون که نمیخواستم خدمت برم بهونه می‌آوردم.و نتیجه کنکور اومد و قبول نشدم.پدربزرگم گفت برو دفترچه بگیر برو خدمت…ولی گوش ندادم…هر روز دم حجره بودم.هر روز ظهر دخترها بیرون میومدن و من دختری رو میدیدم که تنها سر به زیر زیبا از کنارم رد میشد.نگاهه ناز بهم مینداخت من که به هر دختری چیزی می پروندم این یکی رو میدیدم لال میشدم…بلاخره یک بار دل به دریا زدم و سلامی بهش دادم که اروم جوابمو داد.فهمیدم دلش با منه،کلاس۱۱انسانی بود.ولی خیلی سر سنگین بود و نمیذاشت که پررو بشم.و اما آخرای پاییز بود و برف سنگینی باریده بود.پدر بزرگم گفت علی با صادق برین پشت بوم برفها رو پارو کنید ته حجره سقف نم زده بگیم کسی بیاد ایزوگام بزنه آب چکه نکنه…توی هوای سرد با شاگرد مغازه رفتیم روی پشت بوم…اون با یک پارو اون سمت رو پارو می‌کرد و من این سمت رو…متوجه شدم مدرسه تعطیل شد.نزدیک ساعت۱بود…اون زمان مثل الان نبود که ده سانت برف بباره تعطیلش کنند…نیم متر برف هم بود باز هم مدرسه ها باز بودند.من عمدا از روی پشت بوم برفها رو مینداختم نزدیک پای دخترها.تا اینکه دلبر خودم از راه رسید و آروم آروم سلانه سلانه از راه رسید می‌ترسید بخوره زمین آخه پیاده رو لغزنده بود…الکی کرم ریختم.و اومدم نیم پارو برف نرم از بالا ریختم روی سرش…که یهو صدای جیغی اومد و دیدم افتاده زمین گریه میکنه…زودی اومدم پایین و پدربزرگم ناکس همون سیلی که اول داستان گفتم رو بهم زد بد جایی هم زد جلوی روی مریم عشقم…که الان اسمش رو گفتم تا ماجرا باز بشه واستون…گفت وای حاج آقا چرا زدینش این آقا مقصر نبودن که خودم افتادم زمین…حاجی گفت دخترم لازم نیست ازین نفله طرفداری کنی.برف های روی سرت معلومه که از بالا برف انداخته روی سرت…من از وقتی فرستادمش روی پشت بوم دارم میبینم که هر کی رد میشه کرم میریزه…اعصابم از پدربزرگم بهم ریخته بود…مریم تمام سر رو روش و چادرش برفی شده بودن.پدر بزرگم آوردش داخل حجره خلوت بود و مشتری نداشتیم.گفت چادرت رو بتکون برفها بریزه…علی علی چرا خشکت زده.مث چغندر وایستادی، مریم بدجور خندید…گفتم جان آقاجون…گفت بدو برو ماشین رو بیار خانوم رو برسون تا خونه اشون لباسش خیسه سرما میخوره…گفتم من آقاجون… گفت نه انتظار نداری که بگم صادق ببره…آرومی یک چشمک هم بهم زد…تازه فهمیدم این آقاجون من از من هم بدتر و شیطون تره…منظورش رو گرفتم… مریم گفت وای نه نمیخواد بخدا تاکسی میگیرم بعدشم راهی نیستش که…حاج بابام گفت نه بشین گرم شو تا بیاد…رفتم ماشین رو آوردم… اون موقع ماشین پدربزرگم یک پیکان سبز زیبا بود که۲۰سال بود از صفرش دست خودش بود.و عمرا نمی‌داد کسی سوار بشه…نمیدونم چی شد داداش به من.مریم اومد و عقب نشست…آروم آروم می‌رفتم…هم زمین لغزنده بود هم که دلم میخواست باهاش زیاد تنها باشم…زبون باز کردم گفتم ببخشید اتفاقی شد…لبخند زد گفت میدونم شیطونی کردی اتفاقی نبود.اما فک نمیکردم بخوای با من هم ازین کارا بکنی…گفتم راستش ببخشید اسمتون رو نمیدونم…گفت مریم هستم…گفتم مریم خانوم راستش…راستش…گفت راستش چی،،گفتم کلا ببخشید شد دیگه…ازش آدرس پرسیدم و رسوندمش در خونه اشون نزدیکمون بودند.برگشتم پشت سرم ازش خداحافظی کنم.دستم روی پشتی صندلی جلوی کناریم بود.اومد پیاده بشه دستشو گذاشت روی دستم…اتفاقی شد ها نه عمدا…بخدا چنان انرژی بهم منتقل کرد.روانی شدم.خودش هم فهمید لبخند زیبایی به لب داشت…صورت زیبا سبزه نمکی رو به سفیدی داشت قد و اندامش هم زیبا بودند…صدای نازی هم داشت…خداحافظی کرد و تشکری کرد و رفت

من موندم و یک دل عاشق توی۱۸سالگی…اولین چیزی که به ذهنم رسید از روی سوییچ های آقاجون کپی زدم.در ضمن گواهینامه داشتم ها…چون با نامه اشتغال به تحصیل تونستم گواهینامه بگیرم…از اول هم ماشین چندتایی همیشه داشتیم دیگه.برگشتم حجره پدر بزرگم خندید گفت پدرسگ اگه کله دختره میشکست چکار میکردی…تا برفها افتاد روی سرش طفلک عین گونی پرت شد روی زمین…خندیدم.و سوییچش رو پسش دادم…فرداش منتظر شدم تا مریم رسید.دم آبمیوه فروشی همسایه که مستاجر خودمون بود منتظرش بودم…ظهر سردی بود نم نم برف هم می‌بارید… نزدیکم شد.لبخند زد.سلام دادم آروم جواب داد.خیابون خلوت بود اما دخترها کم و زیاد از مدرسه خارج میشدن.گفتم مریم خانوم برگشت گفت بعله علی آقا… گفتم مهمونم میشی با هم فرنی داغ بخوریم…گفت نه وای مگه میشه…اینجا همه می‌بینند.فهمیدم راضیه اما اینجا نه…گفتم تو آروم برو…آلان میام پیشت.برم ماشینو بیارمش…آقاجون ضلع دیگه خیابون کناری میزاشت…رفتم دور زدم و خیابون پشتی سوارش کردم…نشست…لبخند نازی زد.گفت پس کو فرنی داغت.گفتم خب بریم جای دیگه…گفت بگیر توی ماشین بخوریم.گفتم مرسی خوشگل خانوم…خندید.دو چهارراه پایین‌تر…واسش خریدم مث خودم کلوچه زنجبیلی با فرنی دوست داشت…از اسم و رسمش پرسیدم و از درس و کلاسش…ازم دو سال کوچیکتر بود.دو تا برادر بزرگ داشت و یک خواهر بزرگتر از خودش و یک خواهر کوچکتر از خودش…چادری بود…نیمساعتی دور زدیم بهش گفتم هر روز منتظرتم…همون جایی که امروز سوارت کردم…گفت میترسم کسی ببینه…گفتم باید احتیاط کنیم زرنگ باشیم دیگه.گفت باشه…فقط علی آقا.گفتم جان علی…گفت لطفا کسی نفهمه ها.بخدا نمیدونم چرا ازت خوشم میاد.گفتم فدات شم خیالت راحت من هم دوستت دارم…گفت مرسی…و رفت پایین و شد آغاز دوست داشتن های ما دوتا و عاشقیمون…دو ماه بیشتر بود هر روز ماشین آقاجون رو برمی‌داشتم و میرفتیم دور زدن کسی هم نمی فهمید…تا اینکه غروب بود اومدم مغازه.کمک پدرم اینها.نزدیک عید بود.مغازه شلوغ بود.پدر و پدربزرگم با صادق بودند…عمه فیروزه ام هم اومد.گفت علی برو از انبار چند تا طاقه ازون چادری مشکی ترک بردار بیار که من زورم نمیرسه این بقیه هم کار دارند…عمه ام جوون بوداما خیلی توی خونه حرفش برو داشت…گفتم چشم و رفتم انباری دیدم گربه اومده پشت طاقه چادرها بچه کرده و دراز کشیده نمیتونه بلند بشه همه جا هم کثیف شده.چادر رو برداشتم و اوردم برگشتم دادم عمه.اصلا حواسم نبود که مریم و مادرش و خواهرش و خاله اش و مادربزرگش توی مغازه دارند خرید می‌کنند.داد زدم صادق های صادق…بدو با من بیا…بریم انباری…گفت چرا پسر حاجی سرم شلوغه…گفتم این گربه زرده اومده پشت پارچه ها بچه زاییده همه جا رو خونی کرده…بیل رو بردار بریم بندازیمش بیرون…یهو مریم دیوونه گفت وای نه علی آقا گناه داره…برگشتم نگاهش کردم کپ کردم…مادرش خاله اش مادر بزرگش…عمه من همه برگشتن نگاهش کردند…پدربزرگم خیلی تیز بود.سریع گفت.عه دخترم هنوز از اون روز اسم پسر منو یادته؟خوب زرنگی ها.بعدشم کم و بیش جریان اون روز برفی رو واسه خانواده مریم گفت.حاج بابام بعدش گفت نه علی مگه دیوونه ای…حیوون بهمون پناه آورده… بدو برو واسش شیر گرم از مجتبی بگیر ببر بزار بخوره…گفتم چطوره واسش شیرینی هم پخش کنم زایمان کرده.همه زدن زیر خنده.گفتم ولش آقاجون پارچه ها رو کثیف کرده بدم اومد…آلان میندازمش بیرون…این مریم عزیزدلم دوباره برگشت سریع گفت وای نه علی جون گناه داره…آقا گفتن این جمله همان و تازه همه متوجه شدن که چیزی بین ماست…خودش تندی از خجالتش از حجره زد بیرون.و من هم دنبالش.سرخیابون تند تند راه می‌رفت.رسیدم بهش گفتم صبر کن مریم.برگشت داشت گریه میکرد. گفت وای علی بدبخت شدم.آبروم رفت حالا چکار کنم چی بگم…من نمیتونم دیگه به روی خانواده ام نگاه کنم…توی خیابون داشت گریه میکرد…یهو عمه ام رسید نگو پشت سر من با مادر مریم اومده بودن بیرون…هر دو رسیدن.عمه گفت به به چشمم روشن…مادرش ساکت بود…گفتم عمه ببین من این مریم خانوم رو دوستش دارم.هدفم ازدواجه…الان چون که داره خجالت میکشه…گفتم…هر چی باد آباد… دست دوتامون رو گرفت آورد حجره…پدربزرگم هم بود بابام مشتری راه مینداخت…پدربزرگم تا ما رو با عمه دید خندید.گفت پدر سوخته فک نکن نمیدونم دو ماه بیشتره بنزین منو تموم میکنی.از روی سوییچ من کپی زدی ها…

گفتم آقاجون هیچچی نگو مردم میگن گاوومون زایید.من باید بگم شانس ما گربه امون زایید کار دستمون داد.پدر بزرگم گفت جلوی خانواده دوتاتون میگم…همدیگه رو دوست دارین یا فقط هوس جوونیه؟؟تندی گفتم نه آقاجون عاشقشم.گفت خاک بر سرت زن ذلیل…همه خندیدن…پدربزرگم و عمه همونجا واسم خواستگاری کردند.و پدربزرگم یک چادر سفید زیبا عروسی برش زد برای نشون عروس داد بهشون و رفتند.پدرم ساکته ساکت بود.ازش خجالت میکشیدم.فقط گفت شانس آوردی حاجی بدجور طرفدارته،،خلاصه که درست یک هفته بعد مریم زن عقدی خودم بود.شرطشون این بود برم خدمت…برای بعد عید برنامه خدمت داشتم و آقاجون گفت توی عید عقدکنون میگیرم واسشون…شب اولی که مهمون خونه پدر زنم بودم…اون موقع خواهر زن بزرگم مهری خانوم دختربزرگش شیماکلاس۵بود و خواهر زن کوچیکه من شبنم کلاس دوم بود…کلا همگی مهربون و خوب و درس خون بودند.مخصوصا این کوچیکه شبنم بدجور هم خوشگل بود…شب اول بود و بعد اینکه مهمونها رفتند من موندم خونه پدرزنم،اصلا حتی نتونستم شام بخورم.خدا رحمتش کنه پدر زنم کارمند بود ساکت و مهربون بود.اما مث ما پولدار نبود اما آدم آبرومندی بود.خوب بچه هایی تربیت کرده بود.من و مریم رفتیم اتاق خواب مهموناشون…روی زمین تشک پهن بود.گفت علی جون دیگه راحت باش.لباس عوض کن.قد بلند هستم و کمی پشمالو.گفتم مریم بد شد کاش نمیموندم…گفت وای چرا؟گفتم از بابات خجالت میکشم.گفت اون رفت بخوابه…همون موقع نازنین خانوم من…اومد پیشم من با زیرپوش بودم و شلوار بیژامه دومادی مامان دوز خودم…اومد بغلم بلوز قشنگ و تنگی تنش بود.چند روز دیگه هم عید بود.دامن قشنگی تنش بود جوراب پاش بود.کنارم سر روی بالش گذاشت…خندید.پرسید چته ارومی،نگاهم میکنی،نکنه پشیمونی،؟گفتم نه بخدا باورم نمیشه به این زودی بهت رسیدم…اگه بدونی توی دلم چی میگذره؟گفت آهان پس چرا بوسم نمیکنی…کادوم رو بهم نمیدی شب اوله کنارتم…رو نما بهم ندادی.گفتم وای چرا مامانم بهم۱انگشتر داد گفت بده بهش…فراموشم شده…خندید.گفتم وایستا بلند شدم دادم بهش.برگشتم پیشش.منه خر حواسم نبود زیر پتو بوده دامن در آورده.روسریش هم نبود…خم شدم روش بوسیدمش.چقدر که دوستش داشتم.لبهای هم رو میبوسیدیم،بغلش گرفتم تا دستامو بردم پایین دستم به بدنش خورد تازه فهمیدم کمر پایین لخته فقط شورت داشت.تعجب کردم پتو رو زدم کنار لخت بود.خجالت کشید چشماشو با دستاش بست.گفتم فدای خوشگلیهات بشم من.دستاشو آروم باز کردم دوباره بوسیدمش.با دستای کوچیک پ گرم و نرمش بغلم کرد.من هم زیرپوشم رو کندم،،گفت وای مرد من چقدر زود پشمالو شده…ماشالله…تازه متوجه شقی آلتم شد.گفت وای علی جون اون چی بود.خندیدم…گفت ببینمش؟پتو رو زدم کنار انداختمش دور…بیژامه رو درش آوردم…خودم شورتم رو هم در آوردم… گفت اوه اوه…چقدره؟پسر چه خبرته،واقعا با تعجب گفت؟گفتم تو چی نشونم نمیدی؟گفت دیدیش که؟گفتم عزیزم از بالا شروع کن…بلوزش رو در آورد… سفید بود سینه های متوسط و سفتی داشت…خودم کرستش رو در آوردم… فقط نگاهم می‌کرد… آروم آروم بدنش رو میبوسیدم و نگاهش میکردم.و هر چند بار یک بار هم لبهاشو میبوسیدم.ارومی خودش شورتش رو در آورد گفت برو ببینش.گفتم مرسی خوشگله ناز من…چندتا بوس خوشگل از نازش کردم…چقدر زیبا بود پوست سفید و مایل به گندمگون داشت.کمی چوچوله دار بود…ناخودآگاه کمی چوچوله اش رو که از لای نازش بیرون زده بود رو مکیدم.منو کشید روی خودش…آلت راست شده من قشنگ افتاد لای نازش…گفت علی علی مواظب باش…هنوز واسه خیلی کارها زوده…گفتم باشه نترس یک چیزایی میدونم…گفت مرسی…خودش با دستش آلتمو گرفت می‌مالید روی نازش.گفتم بزار بزارم لاش.گفت نه بخدا نه…گفتم آخه چرا؟؟گفت میترسم،گفتم بهت قول میدم کار بدی نکنم…گفت باشه ولش داد لای نازش…من هم کمی آب دهن زدم…ناز قشنگش بدون مو بود…لای پاهاش لیز شده بود…همچین آه قشنگی کشید.گفتم جانم عشقم،،گفت علی آروم و با احتیاط بالا پایینش بکن.اوف،،گفتم چشم…جان…اوف…چند دفعه لای نازش ‌جابجاش کردم و لایی دادم…طوری لای پاهاش خیس شد.تشک هم خیس شد.گفت وای افتضاح شد که،خیس شد وای چیکار کنم…خندیدم.گفتم کار خودته ب من ربطی نداره آبروی منو نبری ها…البته به شوخی گفتم…وای وای که این دخترها چقدر ناز و ملوسند،،گریه کرد…بی معرفت میخوای آبروم بره بگی عروس جیش کرده…خندیدم.گفتم نه الان میرم بیرون میگم جیش خودمه…ترسیدم برم توالت مامانم نبود سرجام جیش کردم…دوماد شب ادراری داره…هم می‌خندید هم اشک میریخت…تشک رو چند دقیقه گرفتم روی بخاری تا خشک شد…وای که چقدر من با مریم خاطره دارم…اگه واستون بگم میشه قصه هزار و یکشب…شب اول ما اینجوری جالب به نفع مریم خانوم تموم شد…فرداش پدربزرگم صبح اومد دنبالم.گفت بدو شاه دوماد که حجره شلوغ میشه…باید خرج مجلس دومادیت رو خودت در بیاری…عروس خانوم نمیاد کمک شوهر و پدر شوهرش…گفت وای

حاج بابا من هم بیام…میشه،؟گفت آره چرا نشه؟بدو دست تنهاییم، یکنفر هم یکنفره…عمه فیروزه غرغرو شده مشتریهای خانوم عصبی میشن…مریم هم تندی لباس پوشید و خندون اومد فروشگاه…ظهر بود وقت ناهار…پدرم بخاطر ورود عروسش فرستاد رفتم چلوکباب آوردم… نوبتی میرفتیم اتاق استراحت حیاط پشتی یا انباری ناهار و نماز…پدربزرگم چندتا دود هم تریاک میزد…نزدیک عید خونه نمی‌رفت.

نوبت من و مریم شد رفتیم ناهار و نماز.‌.اینو بگم ها واقعا فروشگاه ما بزرگ و شلوغ بود و هست.اون هم دم روز عید…مریم گفت علی گربه ماده که بچه گذاشته کجاست؟گفتم اون اتاق ته ته سالن.گفت بریم ببینیم.گفتم آره‌‌…دستشو گرفتم سالن تاریک بود و پر پارچه. حیوون کنار بچه هاش بود.شاگرد حجره هر روز براش شیر و جیگر مرغ میزاشت…بچه هاش بزرگ شده بودن…گفت وای علی ببین چقدر خوشگل هستند.دلت میومد اون روز اینها رو بندازی بیرون…گفتم آخه اومدم بدجور همه جا خونی بود وکثیف…خم شد گربه رو ناز کنه…من هم از پشت چسبوندم بهش و در جا شق کردم…بی ادب بزار یک لحظه بشه هنوز خم نشدم…گفتم مریم جون تو دیشب کیف کردی و صبح حمومت رو هم رفتی…من چی پس،،گفت واسه چی…گفتم واسه اینکه تو ارضا شدی تشک رو خیس کردی…من چی…اینقدر دلم میخاد…راستش بیضه هام پر آبه میخاد بترکند.گفت کجات،گفتم خایه هام دیگه،؟گفت هیس چقدر بی ادبی.گفتم مریم جانم کسی نیست که…بغلش گرفتم سینه هاشو گرفتم گفتم علی ولم کن الان جای اینکارا نیست… بزار واسه شب…امشب همه خونه شما دعوتیم…اونوقت شب بغلم کن توی رختخواب هر کاری دوست داری بکن.فدات بشم…گفتم بخدا تا شب دیوونه میشم نمیتونم تحمل کنم.گفت خب آلان اینجا چکار میشه کرد.گفتم فقط ۵دقیقه صبر کن.اخ سر پا التمو درش آوردم بیرون…گفت هیییییی بی ادب،خندیدم.گفتم پشتتو بهم بکن.دستاتو بزار روی طاقه پارچه ها…گفت علی نه…تو رو خدا نه…گفتم هیسسسسس…خوب حرف گوش میداد…خودم دست بردم دکمه و زیپ شلوارشو باز کردم…از دیشب که موقع خواب بغلم بود همش با خودم میگفتم کوسخول یکعمر توی دبیرستان همش حرف کون گاییدن با رفیقات بود که این میگفت اون میگفت کون کردیم حال داده حال داده…تازه پسر…نه دختر…توی خنگ از دیشب خانوم به این خوشگلی بغلته یکبار حتی کونش رو هم ندیدی…آخ خودم کشیدم پایین شلوارشو…شورتشم اومد پایین…گفت علی نکن بخدا بد میشه…کسی میاد ها…گفتم مریم بخدا دارم از هیجان میمیرم.گفت خدا نکنه…من هم دارم از ترس و خجالت میمیرم…گفتم آروم باش.خب…بزار کارمو بکنم.گفت چیکار خب…؟گفتم میخام…میخام…آروم تف زدم سر آلتم و کیر رو کردم لای کونش.تندی از دستم در رفت گفت علی خیلی بدی…میخای بدبختم کنی،گفتم مریم جون فقط لای پاهاته توشی نمیکنم که…تازه بکنم هم از پشت نه جلو.گفت علی پشت مگه جای اینکارهاست،،گفتم مریم آره چرا نباشه…نشنیدی میگن گر خدا ز حکمت ببندد دری، زه رحمت گشاید در دیگری، گفت علی خیلی بدی…این ضرب‌المثل مگه مال اینکاراست…گفتم بچرخ دیگه،،گفت نه اصلا حرفشم نزن…شلوارش رو کشید بالا و لباسشو مرتب کرد.مال من هم بیرون بود…شق و راست.گفتم پس اقلا واسه منو بخور…گفت چی علی بخدا دیوونه شدی…چی چیو بخورم…حالا منه بدبخت چشم و گوش بسته فقط یکبار شانسی فیلم سکسی دیده بودم اون هم روی هم رفته۱۰دقیقه…خونه رفیقم…گفتم مریمی گلم نازم.مگه من دیشب مال تو رو نبوسیدم نازش نکردم.خب دیدی حالت چی شد…مگه من آدم نیستم.ساکت بود.گفت آخه علییی،،همون لحظه صدای پدربزرگم اومد علی مریم کجایین باباجان،،گفتم الان می‌آییم آقاجون پیش گربه هستیم…زودی کیر رو کردم توی شلوارم و باز هم ارضا نشدم…و عصبی شدم…ولی عاشق نگاهش و چشاش بودم…برگشتیم پیش بابابزرگ.گفت وای ناهار نخوردین که…بجنبین حجره پر مشتری هستش…گفتم من سیرم مریم تو ناهارتوبخور و ناهار اقاجون رو بده.این حال منو مردهایی که هات هستند میفهمند چطوریه.اونی رو که خیلی دوستش داری و ازش توقع داری نتونه توقعاتت رو براورده کنه…عصبی بودم‌ شدید.البته الان میفهمم که بی تجربه گی بیشتر ازارم میداد.نمیفهمیدم که اخه دختره هم تازه ازدواج کرده و بی تجربه تر از منه.برگشتم توی فروشگاه.خیلی شلوغ بود و سرم به کارم مشغول بود.و مادرم زنگ زد بیا خونه امشب مهمون زیاده کمکم کن…باید بری خرید خونه…ماشینو برداشتم و رفتم.اصلا مریم رو هم فراموشم شده بود…گفتم نزدیک عید بود…با مادرم کلی خرید کردیم ورستوران سفارش شام دادیم…پرسید پس خانومت کجاست.گفتم موند حجره کمک آقاجون اینا…مادرم خیلی زرنگ بود.گفت چیه پکری اولین روز زندگی بجای اینکه خوشحال باشی ناراحتی…علی عزیزم تو هنوز کم سن و سالی خودت خواستی و عاشق شدی پسرم…عجله نکن هنوز باید به هم عادت کنید…زندگی پستی بلندی زیاد داره…حرفهای مادرم آرومم می‌کرد.اصلا نمیفهمیدم دلم چی میخاد.بدجور گرسنه بودم.اما باخودم هم لج کرده بودم…شب بود برگشتم فروشگاه…هنوزم شکر خدا شلوغ بود.من و عمه و کارگرمون موندیم.پدر و پدربزرگم رفتند خونه چون مهمون داشتیم…ما یکساعتی بودیم.بعدا حجره رو بستیم…عمه توی راه گفت علی خانومت خیلی ناراحت بود چیزی بهش گفتی…چون مامانش و خواهراش اومدن دنبالش بره آرایشگاه…

حالش خوب نبود…برو دنبالش…گفتم ولش کن خودش میاد…گفت عه چه زود دلتو زد…فقط یک شب…گفتم عمه اذیتم نکن.گفت عزیز دل عمه…شما هر دو هنوز نوجوونید…جوون هم نیستین…تا دیروز عاشق هم بودین…الان از هم بیزارید…گفتم عمه چی میگی…عاشقشم…همین الان دلم واسش تنگ شده…ولی اون زیاد دوستم نداره.گفت اشتباه نکن اون صد برابر تو بیشتر دوستت داره…ولی شما مردها همه پرتوقع هستین.عزیزم من حالتو میفهمم…قربونت بشم.پسر گلم…راستش من ظهری که دیر کردین اومدم دنبالتون…حرفهاتون رو ناخودآگاه شنیدم…تو هم حرفهات حق بود.ولی عجله نکن خودش درست میشه…خجالت کشیدم…گفت شرمش رو قربون…الان منو بزار خونه برم دوش بگیرم برو لباس خوشگل بپوش به خودت برس مهمونهات حتما رسیدن خونه شما…گفتم چشم…خونه که رسیدم…هنوز نیومده بودند.رفتم حموم و زود دوش گرفتم تر و تمیز لباس پوشیده زدم بیرون…خونه پر بود.روبوسی و فلان.

مادرشو دیدم گفتم خاله پس مریم کجاست…گفت نمیدونم نیومد.بردمش آرایشگاه رفت خونه.بعدش گفت من نمیام.لج کرده نمیاد.چی شده علی جان؟گفتم بخدا هیچچی خاله.فک کنم پشیمونه.گفتم خودم میرم دنبالش…گفت نه خدا نکنه…زودی رفتم دنبالش خونه هامون توی یک محل بود.در زدم ابجیش شبنم کنارش بود…شبنم آماده بود بیاد خونه ما.گفتم تو برو مامانت اینا منتظرند.تندی برو.نمیترسی که…گفت نه راهی نیست که…من رفتم توی خونه.نمیدونست من اومدم.در اتاقش باز بودپرسید شبنم کی بود در زد.؟جواب ندادم.داد زد شبنم کری مگه،پرسیدم کی بود.؟گفتم منم عزیزم داد نزن.شبنم رفت. آرایشش کرده بودن…لباس شیک مجلسی تنش بود.من هم کت شلوار تنم بود…تا منو دید اولش قهر کرد صورتشو چرخوند.رفتم پیشش گفتم ببخشید.فدات بشم.اینقدر اون چشمای نازش غم توشون بود.الان که یادش میفتم گریه ام میگیره.برگشت دستامو انداختم دور کمرش آروم کشیدمش سمت خودم و لبهاشو بوسیدم.گفتم بیا بریم زشته بخاطر ما مجلس گرفتن…همه منتظر ما هستند.ساکت بود.دستشو گرفتم و توی راه هنوزم ساکت بود…اصلا حرفی نزدیم…وقتی رسیدیم اونجا همه دست زدن و هورا کشیدن…مجلس شخصی بود اما از بله برونمون شلوغ تر بود…رسم بود دیگه آشنایی هر دو فامیل بود.و مجلس پدرم بود…موقع شام…چون پذیرایی می‌کردیم باز هم نتونستم خوب شام بخورم…ولی ته بندی کردم…تا دیر وقت مهمونها بودند و بعدش رفتن.مادرم مریم رو نگه داشت خونه ما…ساعت۲رفتیم اتاق خودم.که طبقه بالای خونه بود.اروم و سر درگم بود.گفتم مریم من گشنه ام…اصلا امروز هیچچی نخوردم همون صبحونه مختصر خونه شما…گفت وای ظهر رفتی نموندی هنوز ناهار نخوردی؟گفتم نه نتونستم.عصبی بودم…شام هم نخوردم…گفت علی جون ببخشید.گفتم صبر کن…رفتم توی سینی شام و شیرینی نوشیدنی آوردم… مادرم هنوز بیدار بود.گفت قربونت بشم.عجله نکن مریم دختر خوبیه بهت عادت میکنه.خجالتیه.گفتم چشم…برگشتم اتاقم.مریم روی تخت زیر پتو بود.گفتم بیا شام بخور.گفت نه من سیرم خوابم میاد.گفتم آخه زیاد آوردم واسه تو هم آوردم.گفت نه تو بخور.علی در رو قفلش کن یکوقت کسی نیاد.منه خر حواسم نبود این لخته لباسهاش کنار تخته…بلند شدم در رو که قفل کردم…توی تخت زیر پتو چرخید.پشتش رو بهم کرد.یک آن دیدم لخته…آروم رفتم کنارش.پتو رو زدم کنار. دمربود اروم گفت بغلم کن.گفتم باشه چشم.اخ جانم…فدات بشم.تو کی لخت شدی؟در جا دوباره راست کردم.گفت بزارش لای پشتم…گفتم چی شد.تو که نمیزاشتی.گفت خواهرم فهمید از هم ناراحتیم…بهش گفتم تو چی ازم خواستی،گفت حق داره شوهرته…پس چرا ازدواج کردی،،گفتم قربون خواهرزن خوب و فهمیده خودم بشم.یک طاقه چادر نماز مهمون منه…خندید.گفت بهش میگم.گفتم خب بگو…بخدا تا ابدهن زدم سر آلتم و گذاشتم لای پاهاش…نکردم داخل فقط لایی.راستش اولین بار توی عمرم بود.فقط شنیده بودم…وای اون هم کون گنده و سفید دخترونه…موهای بلندش ریخته بودن روی پوست سفید پشتش.چند بار لاش مالیدم.گفتم چطوره؟گفت خوبه دوست دارم.علی وقتی میخوره به اونجام بیشتر دوست دارم…برگشت گفت بزار ببینمش…الان روبرو چشم توی چشم بودیم…لبهاشو بوسیدم.از ته خایهام گرفت توی دستش.گفت وای چی بزرگه…آروم آروم میمالوند…گفتم نکن الان آبم میاد.گفت بزار بیاد میخام ببینمش…چه شکلیه…گفتم پس با ابدهنت خیسش کن…بزار حال کنم…آخ تا اولین تف رو زد مالوند…آه و ناله ام در اومد…چشام خود بخود بسته شدن و پاشش آبی بود که روی شیکم و بدنش می‌ریختم.و آه میکشیدم.ولی اون با وجودیکه دستش هم خیس شده بود هنوز آلتم دستش بود…بلند شد لبهامو بوسید.گفت فدات بشم.چه آه قشنگی کشیدی،،دوست داشتی دلت میخواست.گفتم آره خیلی.لب توی لب شدیم…با تیشرتم تن و بدن خودم و خودش رو تمیز کردم…ساکت بود.گفت آروم شدی؟گفتم آره…میدونی خواهرم از دیشب…ازم پرسید بهش گفتم…گفت دختر خوب پسر مردم رو دیوونه خودت کردی و خودت عشق و حالت رو کردی.طفلک رو بردی لب چشمه تشنه ولش کردی…انتظار داری عصبی نشه…خیلی هم آقاست که بهت چیزی نگفته…گناه داره…راستش من خونه موندم بیایی باهم تنها باشیم…ولی اومدی دنبالم بیاییم مهمونی…وقتی رسیدم خواهرم پرسید چکار کردین؟گفتم هیچچی فقط علی بوسم کرد ازم معذرت خواست…گفت مریم علی عاشقته دوستش داشته باش…گفتم مریم بخدا آبجی مهری یک چادر مشکی ترک از اونی که بابام به خودت داد مهمون منه…گفت وای اون گرونه؟گفتم آره ولی حقشه… خلاصه دوستان عشق منو و خانومم و زندگی ما اینجوری شروع شد.تا بعد عید که۱۹فروردین منو فرستادن خدمت.تا اون روز من فقط گاه گداری خونه اینها بودم یا اون میومد و همین ماچ و بوس و لایی کردنها.اصلا از کون کردن و حتی خوردن برای من نبود.ولی خودم دوست داشتم واسش میخوردم.رفتم خدمت لعنتی،.اون موقع اموزشی۳ماه کامل بدون مرخصی بود.افتادم پادگان۰۵کرمان…آخرای فروردین رفتم و تا۲۰تیر طول کشید فقط تلفنی با خانومم و خانواده

ارتباط داشتم…اون هم امتحان درسی کلاس۱۱رو داشت…روزیکه برگشتم…لاغر و سیاه و خسته بودم…ده روز هم مرخصی داشتم.بقیه خدمت رو با پارتی آقا جونم افتادم تهران…محل خدمتم نزدیک و خوب بود.غروب رسیدم اول رفتم حجره…تا پدرم منو دید تندی اومد بغلم گرفت…دلش واسم تنگ شده بود.پدربزرگم رفته بود نماز وقتی رسید.کلی ماچم کرد انگشتر عتیقه قشنگش رو بهم یادگاری داد هنوزم دارمش…پدرم گفت بابا اون مال من بود ها…گفت مستقیم دادم پسرت بزار یادگاری نگه داره…مال پدربزرگ خودمه،،یادش بخیر…گفت بدو بریم میخام خانوم و مادرت رو خوشحال کنم…گفتم اینجوری که بده…حموم نرفتم لباس خوب ندارم…گفت اشکال نداره…لباس خدمت لباس مردای واقعیه،،رسیدیم در خونه پدرزنم…پدرش و شبنم خونه بودند…مادرش و خانومم نبودند.رفتیم داخل…پدرش خوشحال شد.نیمساعتی بودیم.که صدای باز شدن در اومد،،مادرش صدا زد حبیب آقا خونه ای،روی تختگاهی توی بهار خواب خونه نشسته بودیم.هندونه میخوردیم تابستون بود.حیاط خونه اشون پر گل و گیاه بود.خندیدبلند گفت…آره بیا اینجا مهمون داریم.همون اول مریم رسید.اقاجونم رو دید.سلام داد گفت…سلام حاج باباخوش اومدین.چادرش رو در آورد اصلا حواسش به من نبود،چی عجب از این طرفها؟من گفتم خوش باشین.وظیفه است…پدربزرگ و باباش خندیدن…تا چشم انداخت منو دید.۳ماه بود از هم دور بودیم…۳ماه مگه شوخیه…بقران جلوی پای باباش غش کرد.گفتم ای بابا چی شد…پدربزرگم گفت واخ طفلی ذوق کرد…فشارش افتاد شوک شد.مادرش اومد.گفت ای وای مریم.چی شد.تا گفتم نمیدونم مادر جون.گفت وای علی جون خوش اومدی پسرم…خب اینقدری دلش واست تنگ شده بود شبها همش گریه میکرد…کمی آب قند بهش دادیم…به حال اومد.نگاهم کرد گریه کرد…پدربزرگم گفت بلندش کن ببرش اتاقش…بزار یک‌کم اشک بریزه دلش آروم شه…خوب میشه.رفتیم اتاقش…تا در رو بستم.پرید بغلم…ناخودآگاه گریه من هم در اومد…گفتم دلم واست یکذره شده بود.گفت دیگه نرو خب…اگه بری سکته میکنم.گفتم خدا نکنه.دیگه افتادم تهران…هفته ای یکبار میام میبینمت.لبهاش لبهامو ول نمی‌کرد… اشکاش تموم نمیشد.گفتم بریم پیش بقیه.گفت نه یک‌کم بمون.‌ببینمت…نمیخوام پیش کسی باشم.علی،،گفتم جان علی…علی فدات بشه…لامصب طوری گریه میکرد…دلم می‌خواست بترکه، گفت علی دیگه نرو.نمیخوام بری…گفتم چشم.چشم…یه ربعی پیش هم بودیم…رفتیم صورت شستیم.برگشتیم…پدربزرگم نبود.سوییچ رو گذاشته بود و رفته بود.گفته بود همه بیایید خونه ما…همه لباس پوشیدن و رفتیم خونه ما…آقا رسیدن مت همان و غش کردن مادرم همان…آخه من تا الان نشده بود حتی یک روز بدون خانواده جایی رفته باشم.چی برسه ۳ماه…عموها عمه ها.خاله ها…دایی‌ها همه رسیدن و شد مهمونی بزرگ و تا۱شب همه بودند…کلی خوش گذشت…آخر شب…بعد رفتن مهمونها.توی اتاقم بودیم…لخت که شدم.گفت وای چقدر لاغر شدی عزیزم…به جون خودش نمیدونم از کی پرسیده بود و چطوری بود…اومد جلوم نشست…کیرمو کرد دهنش…ساک زدن…وای چقدر خوب بود.دندون میزد خوب بلد نبود.اما برای تجربه اولمون عالی بود.چند دقیقه خوشگل خورد.کیرمو بوسید.لخت شد.دراز کشید گفت…الان تو نخور فقط بکن.گفتم بزارم توش.گفت نه.عشقم لای نازم بزار.گفتم چشم، لایی میکردمش…از من بدتر بود.چی زود ارضا شد.خیسه خیس شد.عاشقونه مالید من هم شدم

برای اولین بار دوتایی رفتیم حموم و نصف شب بود بدجور هم خجالت میکشید آخه اون زمان مث الان ها نبود که…اون موقع جوونها واقعا شرم و حیا داشتند.توی حموم زیر دوش آب چنان بدن قشنگش برق میزد.چند دقیقه نبود دوباره شق کردم…ولی اون طفلی فقط دلش تنگ شده بود دلش ناز کردن و نوازش میخواست.نیم ساعت بیشتر بود توی بغل هم بودیم و بهونه ما شستشو بود اما فقط حال می‌کردیم.‌سینه های ناز و سفت و بزرگش رو اینقدر مالوندم و مکیدم و بوسیدم نوکشون برجسته شده بود و زیرشون کبود…توی حموم چنان کوس و کونی ازش لیسیدم توی دهنم چند بار ابشو ریخت…برای بار اول بود وقتی زیر پاش بودم سوراخ کونشو بوسیدم تنگه تنگ بود.گفتم عزیز دلم اجازه هست یکبار از پشت بکنمت.گفت وای نه سونیا دختر داییم میگه مریم خیلی درد وحشتناکی داره…اخه اون هم تازه نامزد کرده…نامزدش باهاش این کارو کرده بود میگفت مردم و زنده شدم.بلند شدم بغلش کردم گفتم مریم بهت قول میدم آروم بکنم اصلا دردت نیاد.با اون چشای مخملیش نگاه نازی کرد.گفت خیلی دوستت دارم اشکال نداره.بکن.ولی آبجی مهری هم که ازش پرسیدم گفت از پشت اشکالی نداره اما درد زیادی داره اذیت میشی…گفتم باشه پس بی خیال چون آبجی مهری دروغ نمیگه…چون من و تو هنوز تجربه نکردیم…ولی دوستام میگن خیلی حال میده…هیچی توی سکس مثل سکس از پشت حال نمیده.پرسید عزیزم خیلی دوست داری؟گفتم معلومه دوست دارم…وقتی تو به این خوشگلی و اندامت به این نازیه…حتما حال میده دیگه…گفت پس زیاد لیزش کن…چون سونیا میگفت باید خیلی لیزه لیز باشه تا خوب فرو بشه داخل…گفتم بزار شامپو بزنم…پشتش بهم بود به حالت رکوع خم شد…با یکدست لای کون تپلش رو باز کرد و با دست دیگه کنترل خودشو به شیر آب حموم تکیه داده بود…دزد حاضر و بز حاضر…فقط اینو بگم خدا رحم کرد.

خدا رحم کرد حموم طبقه بالا بودیم و خونه کسی نبود و دیر وقت بود…به چی و به کی قسم وقتی فشار دادم سرش رفت داخلش جوری جیغ زد.سقف حموم لرزید.زود از زیرم در رفت و فرار کرد.خودش بدتر کشید بیرون…گریه شدیده شدید می‌کرد.هر چی میگفتم هیس هیس…تو رو خدا ساکت باش گوش نمی‌داد که…فقط بلند گریه میکرد و دو دسته کونش رو گرفته بود زار میزد.اخرش یک کشیده بهش زدم.ساکت شد نگاهم کرد.دلش شیکست.خودم فهمیدم.بغلش کردم گفتم بخدا فقط برای این زدم که از اون حالت بد بیرون بیایی…فدات بشم من من غلط کردم گوه خوردم…گریه نکن خب…آروم باش ببخشید.بخدا اگه مامان یا بابا فهمیده باشند باید چی جوابشون رو بدم.ساکت و بی‌صدا هنوز اشک می‌ریخت.یادش بخیر چه دختر خوب و مهربونی بود.گفتم دستم بشکنه که زدمت…دو دستی صورتمو گرفت و بوسم کرد.گفت خدا نکنه…علی اینقدر درد داره…دارم میمیرم.خودمون رو شستیم اومدیم بیرون…خشک کردیم لباس پوشیدیم.رفتم پایین سرک کشیدم…خواب بودند.اومدم کنارش.گفت علی نمیتونم روی باسنم بشینم…دردم میاد…گفتم دراز بکش سوراخ پشتت رو ببینم…گفت نه نمیخام…خجالت میکشم…خندیدم.گفتم لوس نشو.برگرد.گفت مگه تو دکتری؟گفت بخواب بچرخ…دراز کشید.دامنش رو زدم بالا…شورت پاش بود.سفید.۱لکه خون افتاده بود روی شورتش…طفلی میترسید حتی نمیزاشت لای کونش رو با دست باز کنم…گفتم آروم باش…با دست لاش رو باز کردم…اوه اوه.‌.کیرم سوراخشو پاره کرده بود…از اون سوراخ گرد و ته سوزنی…تبدیل به یک سوراخ بیضی شکل و سوراخ دراز متورم که لکه خون کنارش بود تبدیل شده بود…گفتم هیچیش نیست چون یکهو کردم تنگ بوده دردت اومده.گفت دروغ نگو تو که بد نبودی…تو رفتی پایین آیینه گرفتم زیرم نگاهش کردم…پاره شدم…دارم میمیرم…گفتم ببخشید خدا نکنه.خلاصه که اولین سکس آنال ما هم اینجوری شد…دو روز بعد هدیه پدربزرگم یک پراید سفید خوشگل بود.که اونزمان جدبد بودن و داشتنش آرزوی هرجوونی بود…چند روز مرخصی با عشقم می‌گشتیم…بالش کوچولو زیرش میزاشت مینشست…من میخندیدم…گفت علی نخند بخدا تلافی میکنم ها…حالا ببین.خلاصه دوماه دیگه خدمت میکردم که…مانور عملیاتی برای آماده نگهداشتن نیروها بود.و یکماه فیکس تمرین و آموزش بود و نمیتونستم ببام خونه.تازه بعدشم ده روز رفتیم سیستان برای مانور…شد۴۵روز وقتی برگشتم داغونه داغون بودم…مادرم همون روزی که برگشتم خودش مراسم روضه خوانی نمیدونم برای کدوم امام بود خونه ما برگزار کرده بود و شلوغ بود…مادر زن خواهر زنم هم بودن…طفلی مادرم مجلس مهمونی گرفت…بهم گفت برو دنبال مریم الان از دبیرستان بر میگرده…آبان ماه بود.ماشین خودمو برداشتم و شیک لباس پوشیدم رفتم دنبالش…دم دبیرستانشون بودم.و منتظرش…زنگ خورد دخترها اومدن بیرون…اصلا منو ندید.با رفیقش بود و سال آخر بودند…پیاده دنبالش بودم…پشت سرش براش ترانه خوندم…غروب که میشه روشن چراغها‌…‌میان از مدرسه خونه کلاغها…رفیقش برگشت گفت زر نزن بابا…با اون کله تاست،،ولی عشقم اصلا برنگشت…گفتم کی با تو بود شلغم هندی…من با این مریم گلی خوشگل خودم بودم…تا اینو گفتم تیز برگشت منو دید.گفت وای علی جون…خاک تو سرم کنند.همش گفتم صدا آشناست ها…ولی جرات نکردم برگردم ببینمت…دوستش گفت میشناسیش،،مریم خندید گفت…فاطمه احمق نامزدمه عشقمه شوهرمه…اقامه، گفت اوه حالا توام،،ندید پدید…خندیدم…گفتم بیا بریم ماشین اونجاست…گفت فاطی بیا برسونیمت…خونه شما دوره،،گفت اشکال نداره علی جون…گفتم نه چه اشکالی؟شما رئیسی هر چی بگی بنده در خدمتم…دختره هم می‌خندید.غروب بود کمی سرد.رفتم آبمیوه کیک هم آوردم توی ماشین و خوردیم…رفیقش هم خوشگل بود.رسوندیمش،،رفتیم فروشگاه پدربزرگم خوشحال شد…خودش چند روز قبل رفته بود واسم گوشی و خط خریده بود…خیلی اونموقع گرون بود…ولی لازمم بود…همه شب مهمون خونه ما بودند…رفتیم خونه مریم شون…دوش بگیره لباس عوض کنه…رفت حموم گفتم من هم بیام.گفت نه اگه بابام بیاد چی…گفتم نه اون مستقیم میره خونه ما…گفت نه نیا.شب خونه شما میمونم،،با هم بریم اونجا دوش بگیریم…چیزی نگفتم و اون رفت حموم…منتظرش بود.لختی خودشو نشونم داد.گفت حالا قهر نکن زود بیا…تا کسی نیومده…تیز همونجا لباس کندم و زدم رفتم حموم…وای چقدر دلم واسه اندام قشنگش تنگ شده بود…چقدر خوردم سینه ها و کوسش رو…ارضا شد…نشست زیر پای من و کیرمو ساک میزد…گفت فقط چشاتو ببند کیف کن…منه کوسخول هم چشام بسته بود و پاهامو باز نگه داشته بودم و از ساک زدنش و مالش خایه هام لذت می‌بردم…

اما نامرد یکهو مسواکو کرد توی سوراخ کونم…چنان دردی گرفت دادی کشیدم که نگو…یک‌جور می‌خندید.کونمو با دست گرفته بودم و آخ آخ میکردم.بد می‌خندید عصبی شدم زدم زیر گوشش…ساکت شد.گفتم بی ادب آخه این چه کاریه،،فقط گفت ببینش…دسته مسواکه کلفتیش۱پنجم کیرت هم نیست…اینو کردی توی من خونیم کردی جرم دادی اون دفعه هم زدی زیر گوشم.چیزی بهت نگفتم…ولی دیگه باهات قهرم…تو جنبه شوخی نداری…دو بار کتکم زدی…گفتم مریم جون خیلی دردم اومد آخه زشته من مرد هستم ها…گفت باشه تو مردی من زن…هر دو آدمیم و جون داریم…بفهم چقدر درد داره…دیگه باهات قهرم…خلاصه اولین قهر ما شروع شد…گفتم مریم بخدا عصبی شدم دستم بشکنه…بخدا اشتباه کردم…اصلا حرف نمیزد.اصلا مث اوندفعه نگفت خدا نکنه.لباس مجلسی پوشید و آرایشی کرد و رفتیم خونه ما…شب نموند برگشت خونه خودشون…توی کف موندم.فرداش رفتم سراغش.مادرش گفت رفته مدرسه…بیا خونه ظهر برمیگرده…ظهر رفتم در مدرسه اشون.خودش هم چشمش دنبال من می‌گشت… بدون حرفی سوار شد.فقط گفت هیچ جت نرو فقط برو خونه خودمون.گفتم چشم…ولی مریم جون عزیزم بخدا معذرت میخام…بیا تو هم چند بار بزن توی گوشم…ساکت بود…رسوندمش خونه اشون.حتی تعارفم نکرد برم داخل خونه…دو سه روز دیگه از مرخصیم مونده بود…بدون مریم سپری شد.مادرم فهمید قهریم…گفتم خودم مقصرم.گفت پس برو گل بخر کادو ببر برو ازش عذرخواهی کن.پاشو…روز آخر مرخصی بود.یک پارچه خوشگل مجلسی با گل و شیرینی براش بردم.مادرش خندید.گفت علی جون دخترمو اذیت نکن…مهربونه اما اگه دلش بشکنه زود آشتی نمیشه…گفتم خاله خودم مقصرم مریم حق داره…بلند شدم.گفت بمون شام درست کردم…بعدشم مامانت گفته نگهت دارم.گفتم نه خاله بمونم که چی بشه…باهام قهره…اصلا نگفت بمون نرو…فرداش برگشتم سر خدمتم…آقا شانس تخمی ما…یک جیپ قدیمی و تخمی دادن به من و رفیق کوس دستم با چند تا نامه اداری…که برسونیم جایی…از بدبختی لحظه ای که چرخ ماشین افتاد توی دست انداز لاستیک هم ترکید.اون کودن هم تند می‌رفت… ماشین چپ کرد سمت منه بدبخت و دستم چنان شکست که نگو و نپرس…صورتم کلی زخمی شد…رسوندنمون بیمارستان…هرچی گفتند…باید به خانواده خبر بدیم…گفتم نه نمیخوام کسی چیزی بدونه…ولی برای عمل و خرید پلاتین به پدرم خبر دادند…و اومد پیش من و منو برد بیمارستان شخصی و خوب تر…ساعت۲ظهر بردنم اتاق عمل…وقتی به هوش اومدم اتاق خصوصی بود و همه خانواده روی سرم بودند.نوبتی صورتمو میبوسیدن.ساکت بودم یادمه دوباره خوابم برد…وقتی بیدار شدم بیرون تاریکه تاریک بود…کسی توی اتاق نبود درد داشتم ولی کم بود.دستم کامل بسته و به گردنم بود.سرم ی چیزی بهم وصل نبود…انژیوکتش روی دستم بود اما سروم وصلش نبود…شاش داشتم…بلند شدم کمی سرگیجه داشتم…رفتم توالت.توی آینه خودمو دیدم…چند جای صورتم زخمی بود.گفتم خدا شکر زیاد آسیب ندیدم…با دست سالمم کمی آب به صورتم زدم…اومدم بیرون.کسی نبود رفتم توی سالن از پرستارا پرسیدم.کسی همراه من نیست.اون موقع که به هوش اومدم شلوغ بود…گفت نمیدونم یک خانومی جوون اومد ملاقات شما.نمیدونم چی شد حالش بد شد.بردنش اورژانس…تا اینو گفت معطل نکردم و رفتم سمت اورژانس…مریم گلی من بود فشارش افتاده بود…اون اومده بود ملاقاتم غش کرده بود…وقتی رسیدم روی سرش پدر مادر من و خودش بودند…تا منو دیدن گفتند بفرما مریم جون تحویل بگیر ببین خودش روی پای خودش اومده چیزیش نیست سر و مور و گنده…لبخند تلخ و قشنگی زد…رنگ به رخ نداشت بی حال بود…جلوی پدرش و پدرم دستشو گرفتم بوسیدم گفتم فدات بشم…من که طوریم نیست…حالم خوبه خوبه.اشک کوچیکی ریخت…پدرم و پدرش رفتن بیرون.نشستم کنارش…پرستاره بخش جراحی اومده بود دنبالم…گفت آقا کجایی کار دستمون میدی…ده دقیقه است دنبالتم… باید برگردی اتاقت…تازه جراحی شدی ها…گفتم میشه خانومم هم بیاد اتاق خودم…گفت نمیدونم بذار بپرسم…چون حتما باید شب بمونه…با همون تختش آوردنش اتاق خودم…مادرش پیش ما موند اما رفت بیرون…رفتم کنارش لبهاشو بوسیدم.گفتم دیدی دستم شکست حقم بود مگه نه…دل عشقمو شکستم…خدا گذاشت توی کاسه ام…طفلی یک‌جور گریه میکرد بی‌صدا و آروم…فردا شبش خونه اونها بودم اشتی بودیم و سکس قشنگی کردیم …با دست شکسته…مرخصی خوبی گرفتم بودم.از پدر مادرش اجازه گرفتم و پدرم گفت برین مشهد زیارت و گردش…بر خلاف مخالفت دیگران اما با ماشین خودم اومدم…شب دوم توی هتل…داشت ساک میزد.گفتم فدات بشم چه کون قشنگی داری…خدا کنه زود بریم سر خونه زندگی خودمون…گفت چی عجله داری…گفتم بخدا ببین نمیتونم از جلو بکنم از پشت هم میگی دردم میاد…بخدا دارم عذاب میکشم…گفتم چی میشه اجازه بدی از جلو بکنم…گفت علی سونیا رو دیدم.گفت خودش با شوهرش بدون اینکه دیگران بدونند…قرارداد نوشتن که شوهرش توی نامزدی بکارتش رو برداره و راحت باشند…ولی شوهرش دیگه

از پشت نکنه…گفتم خوش بحال شوهرش…گفت علی اگه بزارم منو بکنی…قول میدی خدایی نکرده تنهام نزاری و ولم نکنی…گفتم مریم تو واقعا نمیدونی من عاشقتم…یک شب بدون تو برام مثه زهر هلاهل میمونه…گفت توی دنیا کیو از همه بیشتر دوستش داری؟گفتم بخدا تورو.‌گفت غیر از من…گفتم مامانم…گفت به جون اون قسم بخور…گفتم قسم میخورم هر چی تو بگی گوش بدم و تنهات نزارم…گفت باشه فردا شب بهت میگم…صبح بردمش داروخانه چند تا چیز خرید بردمش حرم…گفت اونجا باش تا بیام…آخوندی رو دید و بهش گفته بود استخاره کنه…اون هم گفته بود خیره و خوبه…شب اول خودم و خودش رفتیم حموم…بعدش…لخت شد دراز کشید.گفت علی خیس کن آروم بکن خون میاد درد اولش زیاده…گفتم چشم…اولش خم شدم مث مهر توی جانماز کوسشو بوسیدم گفتم جانم…خندید گفت خاک توی سرت…عبادت میکنی،؟گفتم آره عشقه…پاهاشو دادم بالا…فقط یکدستم کار می‌کرد.کیر رو گذاشتم دم سوراخ و فشارش دادم.جیغی زد.و خودم ول کردم روی بدنش…گفت علی بسه زیاد رفته توش…گفتم نه اینو بسپار به خودم…رفیقم میگفت

کوس تنگو باید خوب بکنیش تا باز بشه همیشه بهت راه بده…می گفت نصف دخترها شب اول خوب کرده نمیشن تنگ می‌مونن دیگه نه میزارن شوهرشون خوب حال کنه نه که خودشون دیگه حال می‌کنند… گفت علی جون مادرت روضه نخون تمومش کن دارم میمیرم خیلی میسوزه و دردم میاد.یهو تا تهش فشار دادم توش گریه و جیغ بدی زد و با ناخوناش بازوم رو فشار داد‌…من هم دردم اومد…گفتم نکن دستم زخم شد…آروم باش…گفت علی کشتی منو ولم کن غلط کردم…چند تا تلمبه دیگه زدم و از روش بلند شدم…روتختی ملحفه پر خون بود…با دستمال تمیزش کردم و بهش تبریک گفتم که خانوم شده…گریه میکرد و قهر بود…ازش معذرت‌خواهی کردم…در آغوشش کشیدم بردمش حموم…گفتم که بخاطر دستم مرخصی خوبی داشتم و دو هفته ای خوش گذروندم دیگه بعد چند روز خوب روال سکس می‌کردیم و خانوم خانوما خودش دلش می‌خواست… و با بی عقلی تمام ابمو هم می‌ریختم توش و قرص مرصی هم نمی‌خورد… یعنی اصلا حواسمون به حاملگی نبود.فقط حال می‌کردیم هرجا و هر موقع که بود سکس می‌کردیم جوون بودیم و پر انرژی…بالاخره برگشتم سر خدمتم و مرخصی هم اصلا بهم نمی‌دادند…۵۰روز بود مرخصی نیومده بودم و چون یک ماه بیشتر مرخصی بودم…پدر و پدربزرگم با مادرم خودشون اومدند دم در پادگان دیدنم…بعد سلام و روبوسی پدربزرگم منو کشوند توی ماشینش…گفت علی چیزی ازت میپرسم باید راستشو بگی…پسرم تو توی این مدت که مرخصی بودی کاری با خانومت کردی؟؟پرسیدم آقاجون یعنی چی؟گفت رک بگم باهاش نزدیکی کردی؟،گفتم خب همسرمه دیگه مگه گناه کردم…گفت ای بابا…باشه…رفت پایین گفت آره بابا دهن سرویس میگه مگه گناه کردم…مادرم اومد توی ماشین گفت علی علی بگم خدا چیکارت کنه…خانومت حامله شده

مات موندم وای خدا جون ما چکار کردیم. اخه ما که هنوز عروسی نگرفتیم که…طفلی مریم آبروش میره که…گناه داره.هیچچی دیگه خلاصه که هنوز خدمتم تموم نشده بود اجبارا رفتیم سر خونه زندگی خودمون البته با یک جشن بزرگ…مریم طفلی به زور دیپلم گرفت و دختر به اون زرنگی هیچوقت نتونست بره دانشگاه.نشست خونه و زندگی رو راه برد و دوتا بچه واسم بزرگ کرد…و بالای۲۵سال فقط عشق و حال کردیم.پسرم بچه بزرگترم بود و خوب درس خوند و۲ساله با همسرش رفتن اروپا…دخترم هم توی دانشگاه عاشق شد و الان بچه هم داره و سر خونه زندگی خودشه.یعنی۴سال گذشته من و مریم هنوز جوون و ولی دیگه تنها بودیم…مریم سالن آرایشگاه بزرگی داشت و سرگرم بود…و گاهي که من سفر خارج میرفتم با من میومد…عاشقانه همدیگه رو دوست داشتیم…براتون از سفر به مالزی بگم…توی۱هتل۴ستاره بزرگ بودیم.هتل به شکل استوانه و۱۵طبقه بود…اگه اتاقت جنوبی بود میتونستی زمانیکه دم پنجره وایستادی پنجره اتاق شمالی روبروت رو ببینی…من و مریم دیر وقت از خیابون گردی و گردش برگشتیم…توی آسانسور دست توی دست هم بودیم.که۱زوج نمیدونم هندی بودن.‌پاکستانی بودن…ولی جوون و خوشگل بودن سوار شدن.هم طبقه بودیم…معلوم بود شنگول و مست بودن…همش میگفتن و میخندیدن…ما رفتیم اتاق خودمون…هوا گرم و شرجی بود…من رفتم دوش بگیرم…هر چی مریم رو صداش زدم نیومد…زود اومدم بیرون…اصلا متوجه من نبود…از پنجره بیرون رو نگاه می‌کرد…رفتم کنارش گفتم عزیزم چته؟چی میبینی، گفت علی ببینشون…همون زوج جوون بودند…توی اتاقشون پنجره باز و لامپ روشن سکس میکردن…عاشقانه69شده بودن چه کوس و کیری از هم میخوردند…پسره لاغر و دراز بود.دختره قد کوتاه و لاغر ولی خوشگل بودند…بغلش گرفت جلوی پنجره درست توی دید بقیه…از زیر باسنش کیر رو انداخت توی کوس دختره…کیر متوسطی شاید هم باریکی داشت.و خوب تلمبه میزد…گفتم نگاه نکن عشقم اونها مست هستندمتوجه کاری که می‌کنند نیستند…گفت علی دختره داره از خوشی میمیره…برگشت لبهاشو چسبوند بهم…چند وقتی بود اصلا چشای ناز عشقمو اینجوری شهلا شده ندیده بودم…لبهاش خشک و داغ بودند.لبهاشو محکم چسبونده بود بهم…دیدن این فیلم پورن زنده شهوتیش کرده بود…خودش کیرمو گرفت دستش…نشست زیر پام…من لامپو خاموش کردم…ولی اتاق نورش خوب بود…چون از بیرون نور افتاده بود داخل…حوله رو باز کرد و ساک زد.چند وقتی بود اینجوری نشده بود.اون طرف کار پسره دختره رو داگی کرد و شدید تلمبه میزد…خود مریم رفت روی تخت.گفت بجنب علی.زود باش…محکم بکوب…گفتم باشه باشه…پاهاش رفت بالا…اما چون میدونستم ممکنه زود آبم بیاد…من هم کوس ناز عشقمو لیسیدم…مث مار به خودش می‌پیچید… گفتم حالا وقتشه…روش سوار شدم و سفت و محکم تلمبه زدم‌.اینقدر سریع و وحشیانه آبش اومد…با دستاش شیکمم رو فشار داد تا از روش برم کنار‌…گفت وای چقدر خوب بود…پرسیدم چی شده عزیزم پنچر شدی،خندید و گفت علی جون چقدر خوب بود…گفتم پس من چي؟گفت بزار حالم جا بیاد.بلند شد دوباره اونها رو نگاه کرد…گفت وای داره کون میده…گفتم اوف خوش به حال مرده…گفت کوفت یعنی اون از من هم بهتره…گفتم نه قربونت بشم.خوشبحالش چون خانومش بهش کون میده…بوسم کرد.گفت فدات شم کون میخوای،،گفتم خیلی مریم خیلی…گفت علی اینقدر درد داره یادته مسواک رو.گفتم بیشعوری دیگه…خندید بد هم خندید.گفت بیا بکن…اما هول نشو آروم قشنگ مهربون…ولی چی بگم تا کون داد و آب من اومد منو خوب به جگرم کرد…خلاصه هر وقت یادم میاد آتیش میگیرم…چند باری خارج رفتیم خیلی لذت بردیم…اصلا نمیدونم چیه که لحظه های ناب زندگی زود تموم میشه…حتی اگه چند سال باشه…اما لحظه های بد و ناخوش هر چند دقیقه هم که باشند باز هم طول می‌کشند.من تازه با دوتا از همکارام،با همدیگه شریک شده بودیم و داشتیم مجتمع تجاری بزرگی درست می‌کردیم… یعنی وارد ساختمون سازی شده بودم…این دوتا سم و سالشون از من بیشتر بود و مادر قحبه های روزگار بودند…ولی اصلا سفر خارجی نرفته بودند.بهم پیله کردند یکبار هم که شده با خودم ببرمشون تا چم و خم کار رو یاد بگیرند.من و مریم هم قرارمون بود با هم بریم چین تا اون هم کمی آرایشی بهداشتی بیاره.همین پارسال لعنتی بود…گفتم عزیزم بزار اینبار رو من با این دوتا پت و مت برم…خیلی اصرار دارند اگه با خودم نبرمشون فکرای بد می‌کنند… حتی یکبار به پدرم هم گفته بودند.داش علی می‌ترسه ما رو نمی‌بره خارج تا نفهمیم از کجا و چطوری خرید میکنه…بماند که کلا توی چین دنبال کوس موس و نوشیدنی بودند…اصلا برای تجارت نیومده بودند.مریم چند روزی بود وقتی فهمید میخوام با اونها برم…ازم دلگیر بود.کمتر با من حرف میزد.شب چمدونم رو بستم و مدارکم رو تکمیل برداشتم.تا۹صبح خواب بودم.بیدار شدم حتی هنوز خواب بود.واسم صبحونه هم آماده نکرده بود…توی خواب بوسیدمش…از دو تامون سلفی گرفتم…روی تخت خوابیده بود

سرم رو روی بالشش گذاشتم و سلفی گرفتم.اروم بلند شدم…واسش نوشتم کاش بیدار بودی و دوباره موقع رفتنم واسم دعای خیر میکردی و پشت سرم آب میریختی.و آیت الکرسی میخوندی تا سالم برگردم…عزیزم میدونم ازم دلگیری…عشقم ولی نشد که با خودم ببرمت…شرمنده ات شدم.ولی مث همیشه دوستم داشته باش و واسه سالم برگشتنم دعا کن…علی بغیر تو کسیو نداره قربونت بشم.عکس رو واسش فرستادم و چند تا بوس هم واسش پشت سر عکس…ماشینو روشن کردم و تا رفتم دنبال اون احمقها کارهامون رو انجام دادیم و رفتیم فرودگاه و دیگه ساعت۱۱رد بود…گوشیم زنگ خورد…مریم بود.گفتم جانم عشقم…گفت علی فدات شم بخدا ازت دلگیر نیستم.خسته بودم خواب موندم…چرا بیدارم نکردی،؟بخدا الان واسه عشقم دعا خوندم و اسپند دود کردم و صدقه رد کردم…تا سالم و تندرست برگردی،گفتم فدات شن قربونت بشم…ببخشید نتونستم با خودم ببرمت…دیگه دیدی که نشد دیگه…انشالله سری بعد…گفت آدمیزاده چه میدونی سری بعدی باشه…گفتم یعنی میگه من دیگه زنده نمیمونم یا بر نمیگردم که باهم دوباره بریم سفر…قربونت بشم اینقدر ازم دلگیری، گفت علی بقران اینجوری نگو.از خدا میخوام که از عمر من برداره بزاره روی عمر تو…گفتم خدا نکنه…مریم دیگه چیزی نگو اصلا میرم برمیگردم…گفت نه بخدا برو زشته…دو تا مرد دیگه باهات هستند چند روزه دیگه…زود تموم میشه…آقا این سفر بدترین سفر عمرم بود.روز آخری که برمیگشتیم از وقتی سوار هواپیما شدیم این دوتا که دائما شوخی میکردن و سرحال بودند الان

که داشتیم برمیگشتیم ساکت و آروم شده بودند.هر چی سوال پرسیدم چرا ساکت و آرومیم چيزي نگفتن…تا رسیدیم فرودگاه که دامادم با پدرم و دخترم مادرم همه اومده بودن تهران استقبالم…اصلا سابقه نداشت همچین چیزی که اینها بیان استقبال من…از دخترم پرسیدم پس مامانت کو کجاست؟چیزی نگفت دویید و رفت.پرسیدم حاجی چی شده؟خیره…گفت آره پسرم خیره نگران نباش.‌آخه مشکی هم نپوشیده بودند…با مادرش دعواش شده…نشستیم توی ماشین پدرم…دامادم ماشین منو آورد.‌اون کوسخولها با دامادم سوار شدن…توی ماشین تا برگشتم از مادرم که پشت نشسته بود چیزی بپرسم.‌زد زیر گریه…هر چی پرسیدم چیزی جواب نمی‌داد و اشک می‌ریخت… هیچی دیگه خدا برای هیچکس بد نخواه…وقتی رسیدم در خونه نگو دو روز بود که عشقم نازنین همسرم با ماشینش تصادف کرده بود.چپ کرده بود…در جا فوت شده بود…خدا میدونه من حتی نتونستم از ماشین پیاده بشم…لال لال شده بودم…شوک بدی بهم وارد شده بود…اصلا نفهمیدم کی و چه وقت تشییع جنازه کردند کی مراسم گرفتند.چی شد و کی به کی شد…وقتی به خودم اومدم مراسم۴۰هم تموم شده بود…شبها فقط می‌نشستم روی تختم به آخرین عکسمون و پیام های زیرش نگاه میکردم…دلم واسه دلبر خودم تیکه تیکه شده بود…دخترم۲۴ساعته خونه من بود…ولی اون هم بالاخره رفت چون شوهرش شیراز کار میکرد و خونه اونها اونجا بود.و من موندم و تنهایی و۱دنیاغم و غصه…با هیچکسی حرف نمیزدم حجره نمی‌رفتم… کارهای ساخت و سازم رو شرکام انجام می‌دادند.هر هفته غروب۵شنبه از ساعت۳بعداز ظهر تا تاریکی شب روی قبر می‌نشستم و گل پرپر میکردم و خیرات و خرما میدادم و اشک می‌ریختم.مادر زنم با خواهر زنهام میومدند و می‌رفتند.توی این بین چند باری شبنم هم اومد سر خاک…خانوم دکتر شده بود و دیر ازدواج کرد…شوهرش هم پزشک بود و ۱بچه۳ساله پسر دارند.بقران اینقدر شبیه جوانی های خواهرش بود حد نداشت…ولی قد بلندتر و سفیدتر…آروم و کم حرف…یکسال رو تنها گذروندم…نزدیک سالگردش بود.از همه جا مهمون دعوت کردم…چون توی تشییع جنازه اصلا نتونستم از کسی تقدیر تشکر کنم و مجلس خوبی واسه همسرم بگیرم…از چند روز قبلش به همه فامیل گفتم که در جریان باشند.به دخترم و مادر زن و خواهر زنهام گفتم که بیان خونه رو هم مرتب کنند…همه خونه ما بودند.تا دیر وقت حرف می‌زدند و مراعات حال منو می‌کردند.شبنم هم بود…مهری خواهر زن بزرگم گفت علی جان منو تا خونه میرسونی…فردا صبح زود دوباره میام…گفتم چشم…رفتم و تندی برگشتم…خونه خلوت بود و بعضی ها رفته بودند بخوابند.تا اومدم داخل شبنم اومد پیش من گفت علی آقا۱لحظه کار دارم باهات…گفتم جانم شبنم جان…میخوای تورو هم برسونمت، نگاهم کرد و ساکت شد برگشت توی اتاقش‌.گفتم چی شد شبنم جان…هنوز لباس در نیاورده بودم دخترم اومد در اتاقمو زد…بابا بابا جون…گفتم جانم دخترم…گفت بابا مگه شما چی گفتی خاله شبنم ناراحت شده داره میره؟گفتم هیچچی بخدا کارم داشت ازش پرسیدم اگه میخاد بره اونم برسونم…یکوقت تنها نره خونه…گفت بابا قربونت بشم آخه مامان بزرگ که اینجاست خاله میخاد کجا بره؟گفتم خونه خودش پیش شوهرش و پسرش…آخه پسرش رو نیاورده بود.گفت وای وای…خاله دیدی مامان جون راست میگه…بابام از همه چی بیخبره…پرته پرته،،گفتم چی شده مگه، گفت بابا جونم خاله۹ماهه جدا شده با مامان جون اینها زندگی میکنه حتی خونه خودش هم نمیره…پسرش هم تهران پیش شوهرشه، گفتم شبنم جان بخدا به خاک مریم قسم من نمیدونستم…ببخشید…خیال کردم شوهرت ناراحت میشه بمونی اینجا…بخدا شما ها که اینجا هستین دلم آرومه اگه نه دلم میخاد از تنهایی و غصه بترکه…برگشت توی اتاق چیزی نگفت…دو روز بعد مراسم برگزار شد و سر خاک باز دوباره قلب لامصبم کشش نداد و از حال رفتم…توی ماشین اصلا به عکسش که نگاه میکردم دلم میترکید…شب هنوز مهمون داشتم…ولی خسته بودم…شبنم پزشک بود.گفتم شبنم

گفت چی علی آقا.گفتم باهام بیا بردمش اتاق خوابم.گفتم شبنم ببخشید ها دست بزن قلبمو چرا اینجوری کار میکنه،،تندی دست گذاشت روی قلبم…گفت وای علی آقا تو رو خدا زود دراز بکش به هیچچی فک نکن…بچه داداشش رو صدا زد داوود داوود گفت بله عمه…گفت بدو بیا نسخه نوشت گفت زود برو بگیر بیا‌‌…علی آقا دراز بکش بیرون نیا تا بهت بگم.داوود رفت نسخه رو بگیره…من روی تخت بودم.باور کنید واقعا یکسال بود از خودم و زندگی دلزده بودم…شبنم با کیف لوازم پزشکیش با دخترم و مادرش برگشتن پیشم…مادر پدرم هم اومدن شبنم از پدرم خواست خونه رو خالی کنه و از مهمونها عذرخواهی کنه…ولی باز هم همه اومدن دیدنم و رفتند…خودش سریع وباعجله دکمه های پیرهنم رو بازشون کرد.همه رو بغیر دخترم فرستاد بیرون…داوود نسخه و داروها رو رسوند.سریع سروم رو زد

با اون دستای ناز و قشنگ و کوچولوش نبضم رو که میگرفتم حالم یک‌جوری میشد…دخترم روی سرم بود.رفت بیرون…پرسیدم شبنم چرا جدا شدی حیف زندگیت و پسرت نبود…نگاه آروم و مظلومانه ای بهم انداخت…گفت علی آقا فک کردی همه مث تو مرد هستند که بخاطر همسرشون و عشقشون یک سال بعد فوتش با نگاه کردن به عکسش از دوریش و عشقش غش کنند…اون بیشرف اصلا منو نمی‌دید… اولا خوب بود ولی بعدا فقط دنبال کثافت کاریاش بود…من هم فهمیدم باعث شد جدا بشیم الان هم بخاطر مهریه سنگین من ممنوع الخروج شده اگه نه با پسرم که ازم گرفته رفته بود…گفتم خب بجای مهریه پسرت رو بگیر خودت بزرگش کن…گفت من میخوام بابام و داداشام نمیزارند…گفتم زندگی خودته به اونها چی مربوطه…گفت آخه بهم میگن هر کی بعدا بیاد خواستگاریت،بچه کسی دیگه رو نمیخواد…گفتم هر کس اگه مرد باشه تو رو بخواد پسرت رو هم میخواد دیگه…گفت علی جان همه که مث تو مهربون نیستند اینجوری فک کنند…اوه بغل گوشاش رو نگاه کن…چرا موهات سفید شدن مگه چند سالته،،اشکام اومد گفتم شبنم عشق و دوری مریم روانیم کرده دلم واسش یه ذره شده…گفت خوش به حال مریم با این همسری که داشته و داره…بخدا روحش داره از حرفهات لذت میبره…همون موقع یکهو خوابم برد فک کنم آرامبخش توی سروم زده بود…نمیدونم که ساعت چند بود بیدار شدم.فقط آباژور روشن بود…سرومی

به دستم نبود یعنی اونجا که متوجه نبودم…رفتم توالت برگشتم اومدم که برم از یخچال آب بردارم بخورم…خدا شاهده فک کردم مریمه،،اصلا فراموشم شده بود…عشقم یکساله فوت شده الان مهمون دارم…این خوشگله خواهر زنمه نه که همسرم…دم سینک داشت لیوان‌ها رو می‌شست… رسیدم کنارش اون هم متوجه من نبود.موهاشو درست مث مریم بسته بود.این یک‌ کمی از خواهرش تپلتر بود ولی هم قد بودن…ناز بود و هست تیشرت آستین کوتاه تنگ تنش بود.ساپورت پوشیده بود.آروم کمرش رو گرفتم از پشت گردنش بوسیدم لیوان شسته شده دستش رو ازش گرفتم و پر آبش کردم گفتم عشقم بیا بگیر بخواب خسته شدی فدات شم.یکهو تندی برگشت سمت من.هیییییننن بلندی گفت.وای علی آقا… مات موندم…نمیتونستم تکون بخورم.گفتم شبنم جون ببخشید…بخدا فک کردم مریمه…خاک بر سر احمق من کنند…بخدا دیوونه شدم.خیلی خجالت کشیدم و برگشتم توی اتاقم…خودش با یک لیوان آب اومد پیش من.گفت علی آقا طوری نیست موردی نداره اینقدر خودتو ناراحت نکن…من و مریم شباهت زیادی به هم داشتیم،گفتم ببخشید شبنم جان.پرسید علی جان خیلی دوستش داشتی.گفتم داشتی نه داشتم و دارم…مگه میتونم فراموشش کنم…؟؟گفت یعنی دیگه نمیخوای دوباره ازدواج کنی؟گفتم یکسال گذشته حتی بهش فکر هم نکردم.اخه کی میتونه مث اون باشه جای مریم و پر کنه،،گفت یعنی اگه باشه تو هم میتونی همینقدری که مریم رو دوست داری اونم دوستش داشته باشی،،گفتم کو کجاست همچین خانومی، گفت همینی که امشب با مریم اشتباه گرفتیش،،خب من هم خواهرشم دیگه،،گفتم شبنم چی داری میگی،؟گفت بخدا دروغ نمیگم واقعا دوستت دارم و دارم خودم ازت خواستگاری میکنم…گفتم شبنم من ده سال بیشتر از بزرگم،گفت باشی مهم نیست…من مرد میخوام.مردی که عاشقم باشه…گفتم من نمیدونم چی بگم…بقیه چی؟گفت به هیچکس مربوط نیست…نشست کنارم روی تخت و گفت،علی جون اگه خانومت بشم منو هم مث مریم باید دوستم داشته باشی ها…گفتم آخه… گفت آخه چی،یکسال گذشت دیگه…ببین خاک سرده،حتی مامانم و دخترت و پسرت هم دیگه واسشون مهم نیست پی زندگی خودشون هستند.حق هم دارند. آدم تا زنده هست باید زندگی کنه و خوش باشه…گفتم یکساله فقط دارم تنهایی و زجر میکشم…اصلا به کسی یا ازدواج مجدد فک نکرده بودم…ولی خب تو خانوم خوبی هستی و اخلاق و رفتارت و تیپت شبیه مریم منه…گفت علی یعنی منو میخوای فقط چون شبیه مریمم،یعنی خودمو دوست نداری،لبخند زدم.گفتم اشتباه فک نکن…اگه همسرم بشی روی چشام میزارمت…ولی چی بگم به مامان بابات و اقوام.گفت باور میکنی همه فامیل چند بار بهم گفتند شانس بیاری علی ازت خواستگاری کنه…محبتش جوریه که تلافی تموم ظلمی که شوهر قبلیت بهت کرد میشه…سرش رو گذاشت روی شونه من…حالا بگو نظرت در مورد من چیه،دوستم داری یانه؟دستشو گرفتم آروم بوسیدم گفتم آره خوشگل خانوم…گفت علی یک چی دیگه بگم…ازت مهریه نمیخوام…گفتم مهریه حق زنه…ولی برو پسرت رو از شوهرت بگیر بجای مهریه اش…بیارش خودم واسش پدری میکنم…گفت بقران انتخابم اشتباه نبوده، یک آن بهش نگاه کردم و نگاهمون توی هم گره خورد.خودش لب قشنگی بهم داد.

آروم و کوچیک بوسم کرد و گفت علی جان پس فعلا پیش کسی نگو بزار تکلیف من با اون پس فطرت معلوم بشه.بتونم بچه امو ازش بگیرم چون بفهمه با کسی هستم یا نامزد کردم یا دوست پسر دارم یا هر چی لج میکنه خودشو گم و گور میکنه…گفتم وای پس چرا بهم گفتی و دلمو گرم کردی.به نظرت چند وقتی ممکنه طول بکشه…گفت نمیدونم بگم یک ماه دوماه چند ماه؟؟نمیدونم فقط بگم باید اولش تموم کارامو قانونی انجام بدم…اون هم بره خارج خیالم راحت بشه.گفتم اوه بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد…خندید گفت چیه تو که یکسال صبر کردی چند ماه دیگه هم روش.گفتم شبنم به نظرت یکسال تنهایی و بی کسی کمه،،که بیشتر تحمل کنم…تازه اش هم من که اصلا به هیچ کس و هیچ چیزی فک نمیکردم تو کک ازدواج رو انداختی توی تنم…با تنهایی خودم سوختم و ساختم…دستمو محکم گرفت گفت ببین اگه پسر خوبی باشی فعلا صیغه محرمیت می‌خونیم میام پیش خودت کسی نمی‌فهمه پیش توام…میگم خونه خودمم…نمیخوام هیچکی بفهمه حتی خانواده خودم…گفتم آفرین عزیزم این خوبه…گفت پس بگیر بخواب…قرارمون فردا محضر برای شرعی شدن…دوباره خودش بوس قشنگی بهم داد…

صبح سر حال و قبراق زدم بیرون…ساعت۱۱خودش بهم زنگ زد.گفت کلید خونه دست دخترته…مامانت اینا با بقیه مهمونها همه برگشتند سر خونه زندگی خودشون…علی آقا اگه منو دوستم داری ۲ساعت دیگه شیک و پیک مثل زمانی که با آبجیم بودی کت شلوار پوشیده اصلاح شده میایی این محضر که برات لوکیشن میفرستم…گفتم چشم عشقم.درست دو ساعت و ربع بعد با حلقه زیبایی که واسش گرفته بودم رفتم محضر و با فقط مهریه ۲۰شاخه گل رز سفید همسر شرعی من شد…وقتی دید مث قدیم ندیما تیپ زدم و اصلاح کردم خوشحال شد…دو نفری واسه خودمون جشن گرفتیم و رستورانی رفتیم و حتی سر خاک مریم هم رفتیم.مطب هم نرفت شب نوبتی رفتیم خونه مادرش اینا که نفهمند با هم هستیم…ولی مادرزنم تا منو دید گفت علی جان مادر مبارکت باشه.شبنم هم عین مریمه مهربون و خانوم…ولی بچه ام شانس نیاورد…گفتم مادر جان خیالت راحت کنار من جاش خوبه و توی قلبم جا داره…شبنم و صداش زد و من زودتر گفتم خانوم خانوما شما که گفتی کسی نباید چیزی بفهمه…گفت اولا مامانم کسی نیست…همه کس من و شماست…دوما علی بقران خودش فهمید…گفتم خب خداروشکر. شب برگشتیم خونه من…خودش رسیده نرسیده لباس بیرون رو درش آورد و نگاهی بهم کرد و گفت علی تو رو خدا اینجوری نیگام نکن…من پررو نیستم اما خیلی دوستت دارم…گفتم فدات شم…از نگاه کردن بهت عشق میکنم و جوون میشم…همین جور عاشقونه دل می‌دادیم و قلوه می‌گرفتیم… لخت شدیم…قربون عظمت خدا بشم چه بدنی داشت سینه های گنده سربالا نوک مشکی درشت…گردن ناز و کشیده و زیبا کمر باریک کون خوشگل و تپل…کوس ناز و سفید تپل…لبهاشو توی لبهام قفل کردم و مست بوسیدمش…از لب و دهن و چشماشو گرفتم اومدم پایین تا گردن و سینه های نازش و مست و عاشقونه بوسیدم…و خوردمشون.نوبت رسید به شیرینی بهشتیش…اوف چه کوسی وقتی لیسش میزدم ناله میزد…علی جون علی جون میگفت…چرخوندمش…یه وری خوابید…پاشو دادم بالا و سر گذاشتم لای پاهاش از کوس تا کونش و شاید صدبار لیسیدم و مکیدم. مطمئن شدم که ارگاسم شد.چون میدونستم اگه بکنمش زود آبم میاد.چون جدای خوشگلیش…اشکال کارم این بود که یکسال بود رابطه نداشتم میدونستم زودی پنچر میشم.بلند شدم روبروش ایستادم شورتمو کشید پایین گفت اوه اوه عجب سالاریه،چه خشن و قدرتمند نگاهم میکنه.خندیدم.گفت جونم چیه منتظری بخورمش،گفتم اره عزیزم.گفت باشه عشقم…جانم بهش…تا خایه هامو خوشگل می‌خورد… دو دقیقه نشده بود ابم اومد.گفتم عزیز دلم بخدا ببخشید یکساله رابطه نداشتم نتونستم بیشتر ازین تحمل کنم…

خنده خوشگلی کرد و گفت.چیه زود پنچر شدی؟آبجی خدا رحمتی که خیلی ازت تعریف میکرد.آی علی توی سکس خشنه.آی رحم نداره خیلی زود زود سکس میکنه…زیاد طول میکشه، پس چی شد به ما که رسید آسمون تپید…گفتم معذرت میخوام شبنم خانوم.باید ببخشی این علی دیگه اون علی سابق نیست و نمیشه…گریه ام در اومد گفتم من دیگه خودم به خودمم باختم…شرمندتم…بلند شد بغلم کرد و گفت به خاک مریم و به روحش قسم باهات شوخی کردم…دیوونه مگه من نمیدونم مردی که یکسال سکس نکرده باشه وقتی تازه دوباره سکس کنه زود خالی میشه…مث اینکه من پزشکم ها…بخدا شوخی کردم…گفتم نه تو راست میگی…ضعیف شدم و بی‌حال… خودم هم از خودم بدم اومد…گفت علی ببین دارم جدی میگم ها…من مرد واقعی میخام…مث قبلنا شاد و سرخوش قوی و خوش تیپ…دیگه حرفهای بیخودی و منفی نزن…چند روز و چند وقت که باهم باشیم بهم عادت میکنیم…در ضمن باید ورزش هم بکنی…گفتم چشم عزیزم…گفت حالا برم واست کمی خوردنی بیارم شارژ بشیم…ببینیم راند بعدی چی میشه…نیم ساعتی باهم صحبت کردیم و بعدش کمی تنقلات خوردیم.دوباره خودش بغلم کرد لختی نشست روی پاهام…چقدر در آغوش گرفتنش حس قشنگی بهم میداد.دوباره مست و شهوتی شدیم بادستش قشنگ از زیر کیرم می‌مالید و میومد تا سرش ناز و آروم با ناخونهای قشنگش رگها و پوست خایه هام رو لمس می‌کرد.شقه شق کردم.خوابوندمش زیرم پاهای خوشگلش بغلم بود ابدهن زدم سر کیرم و فرو کردم داخلش…گفت اوف آخ عزیز دلم آرومتر بزار جاش بشه داخلش…خیلی پت و پهنه…دردمو میاره،لبهاشو محکم با لبهام گرفتم و دو تا تلمبه سنگین و مرگبار زدم…توی دهنم جیغ زد…نفس و صداش رفت تا عمق وجودم…خندیدم…گفت علی اینجوری نکن…واسم لذتی نداره…سینه گنده قشنگش رو مکیدم…کشیدمش توی دهنم…تندتند تلمبه میزدم…دستاشو پشت بدنم محکم کرده بود.خودش پاهاشم قلاب کرد.همش میگفت،.آخ وای مامان مامان، اوف علی جونم مرسی هم درد داره هم خوشم میاد…بکن بکن فدات شم شبنمت رو جر بده…بهش رحم نکن…محکمتر بغلش گرفتم و سرعت گاییدنم بالاتر رفت…گفت علی علی صبرکن صبر کن…گفتم جانم چیه…گفت وایستا…چرخید دمر شد.گفت الان از پشت بزار فک کردم میخاد کون بده…گذاشتم دم سوراخش جیغ نازی زد.گفت عشقم مگه میخای منو بکشی…اونجا نه…بزارش جلوم…گفتم نه نمیدونم درست آدرس بده…خنده قشنگی کرد.دلمو پرواز داد.گفت پسر بی ادب بزارش توی کوس تپل و تنگم،گفتم جانم خانوم دکتر دلت آمپول کلفت و گوشتی میخاد…گفت آره عزیزم امپولم بزن تقویتی بزن بهم…طوری میگاییدمش خودم ترسیدم کمرش بشکنه.خوبیش این بود یکبار ارضا شده بودم…چقدر آه و ناله می‌کرد… گفت عشقم صبر کن…داگی کرد…دو سه دقیقه کوسشو لیسیدم گفت دمتگرم موتورم که داغ کرده بود خنک شد…دوباره کردم توی کوس تنگش واقعا تنگ بود ها…ولی درد کشیدن توی کوسش رو دوست داشت…توی حالت داگی خوب گاییدمش نتونستم خودمو کنترل کنم و ابمو ریختم توی کوسش…گفت وای چرا ریختی داخلش… علی جان بخدا حامله میشم…گفتم خب بشی مگه نمی خوای واسم بچه بیاری؟گفت هنوز که عقد نیستیم…گفتم خب میشیم دیگه…گفت علی علی چقدر چقدر؟؟گفتم چقدر چی؟نفهمم،،گفت وای نه خدا نکنه…چقدر بی ملاحظه ای. گفتم نیستم چون دوستت دارم.اگه میخوای مث مریم و حتی بیشتر دوستت داشته باشم باید مامان بچه هام بشی…مامان بچه هات؟مگه چند تا میخوای؟گفتم اقلا کمه کم۳تا…خیلی دوستت دارم.گفت وای علی من پزشکم یا پرستار بچه؟گفتم تو اول عشق منی بعد همه چیز دیگه، بوسیدمش.گفتم نگران نشو دیگه…خلاصه که زندگی ما شروع شد.و وقتی از طرف من خیالش راحت شد…واقعا بچه رو از شوهرش گرفت و بقیه مهریه اش که زیاد بود رو بخشید بهش و اجازه خروج داد بهش اون هم رفت خارج گورش رو گم کرد…و من هم عقدش کردم و الان همسرمه…خلاصه که روزگار چه بازی‌هایی داره…توی عروسی من و مریم این شبنم کوچولو بود جلوی ما می‌رقصید و من و بابام شاباشش می‌کردیم…توی عروسی شبنم من و مریم واسه این و شوهرش رقصیدیم…مریم من فوت شد و شوهر این رفت…زندگی چکارها که نمیکنه…چی فک می‌کردیم چی شد…اصلا معلوم نیست چه فکر می کنیم و چه خواهد شد…خدا به خیر بگذرونه.

نوشته: علیخان

بازدید 4,805

4 پاسخ به “چی فکر می کردم و چی شد”

  1. ایکاش همه سرنوشتها مثل قصه ها بی غصه تموم میشد ولی افسوس که زندگی خیلی بازی داره

  2. ایکاش همه سرنوشتها مثل قصه ها بی غصه تموم میشد ولی افسوس که زندگی خیلی بازی داره

  3. آقا خوشم اومد ، دسخوش ارث خور یه خدا رحمتیم داشتیم اینبار پکیج کامل بود

  4. اخرش نتومستی ی کون بکنی چون آموزگار خوب نداشتی داش علی و بعدم اینکه برو دعا کن از اول پولدار بودی وگرنه باید چندتا عشق پیدا میکردی چه بسا همون مریم هم بهت نمیدادن پس لذت ببر از اینجای که هستی و چیزای که داری کمتر چس ناله بکن

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.