عشق به سن بالا

از بعد دانشگاه حسی که به سن بالاها داشتم بیشتر شده بود. تازه گوشی اندروید خریده بودم اون موقع هم گوشیهای مدل هوایی مثل وای سیصد یا جی ۶۱۰ یا مدلای دیگه ش خیلی تو بورس بود منم یکماهی میشد یه وای سیصد خریده بودم و تو گوشیم هم یکی دوتا سایت را سر میزدم و عموما دنبال فیلمهای گی اونم از نوع سکس سن بالا با سن پایین بودم . البته هر سن بالایی را نمیپسندیدم معمولا سن بالاهایی که هیکلی بودن و شکم داشتن و تیپ رسمی میزدن را خیلی دوست داشتم، اگر سبیلو بودن هم که دیگه فبها. یعنی فانتزیم این شده بود که با یه مرد این مدلی رابطه داشته باشم.

تابستان بود اگه اشتباه نکنم اواخر تیرماه . یک روز صبح برادرم دفترچه قسطشو همراه مبلغی پول به من داد و گفت من امروز کار دارم وقت نمیکنم برم بانک تو برو قسط منو پرداخت کن امروز روز آخری هست که وقت داره اگه پرداخت نکنم دیرکرد میخوره . حواست باشه پولو گم نکنی . ساعت حدود ۹ صبح بود من رفتم بانک خلوت بود دو سه نفری روی صندلی ها بودن و انگار نوبتشون جلوی من بود . یکیشون که اون جلو بود بلند شد و من روی صندلی نشستم . اون بانک سیستم نوبت دهی نداشت و فاصله صندلی ها تا شعبه خیلی کم بود و صدا ها بهم دیگه میرسید . کارمند بانک خودش صدا میزد نوبت کیه بیاد . همینجور که منتظر بودم تا نوبتم بشه یهو دیدم یه آقای خوشتیپ هیکلی کت شلواری که حدودای ۴۵ به بالا میزد وارد بانک شد. حسابی تیپ و استایلش توجه منو به خودش جلب کرده بود و خب منم نگاهمو بهش دوخته بودم. انگار از اشناهای مسئول صندوقی بود که من روبروش نشسته بودم. همینجور بدون نوبت اومد و شروع کرد با مسئول صندوق خوش و بش کردن. کم کم کار نفری که روی صندلی جلوی باجه نشسته بود تمام شد و بلند و شد و رفت و اون آقا نشست سرجاش. پیرمردی که کنار من نشسته بود با صدای بلند رفت سمتش و شروع کرد به اعتراض که ما اینجا نوبت گرفتیم همینجور میایین میشینی . خدارو خوش نمیاد نوبت مارو میگیری . که با وساطت کارمند بانک ارومش کردن و خلاصه دوباره غر غر کنان اومد نشست کنار من اما من فقط حواسم به اون آقا بود . همینجور که کارمند بانک داشت یه سری ازش سوال می پرسید و توی سیستم وارد میکرد یهو شنیدم که گفت خب شماره تون هم بی زحمت بگید من وارد کنم. من اونجا حسابی گوشارو تیز کردم و شماره ای که میگفت را به خاطر میسپردم. سریع گوشیو دراوردم و تا یادم نرفته بود شماره رو تو گوشی ذخیره کردم. کم کم کارشو انجام داد و بلند شد و از بانک زد بیرون سوار یه پراید نقره ای شد و رفت. اونروز کارم را انجام دادم و سریع رفتم سمت خونه. اون موقع تلگرام چون فیلتر نبود اکثر تا گوشی اندروید میخریدن همون موقع نصب میکردنش و رو گوشی داشتن. گوشیو باز کردم تلگرام رو باز کردم رفتم توی مخاطبین و دیدم بله اسم بببب که شمارشو با اون اسم سیو کرده بودم اومده توی مخاطبین . اما نه عکس پروفایلی داشت نه چیزی فقط با حروف انگلیسی نام کاربریش نوشته بود هوشنگ و آخرین بازدیدش را هم زده بود ساعت ۲۲ روز قبل. انگار شبها انلاین میشد و خب تا شب صبر کردم که اونموقع بهش پیام بدم. چون توی تلگرام مطمئن تر از این بود که بخوام بهش اس ام اس بدم . تا شب فقط تو ذهنم مرور میکردم که چجوری بهش پیام بدم از کجا شروع کنم اصلا چجوری موضوع رو بهش بگم چجوری بگم که بلاک نکنه و کلی از این چیزا توی سرم میگذشت. حدودای ساعت ۱۰ شب بود که براش نوشتم

_سلام . خوبین

چند دقیقه گذشته و من هی گوشیو چک میکردم که ببینم جواب داده یا نه

یهو دیدم انلاین شد و نوشت درحالت تایپ…

+سلام ممنونم شما؟

_من هادی ام امروز توی بانک دیدمتون

+بجا نیاوردم کدام هادی !؟

_شما منو نمیشناسید منم شمارو نمیشناسم . یه چیزی بگم بلاک نمیکنید؟

+بفرما کارتون را بگید

_میترسم ناراحت شید بلاک کنید

+نه بگو

استرس داشتم و مدام تو ذهنم کلماتو میچیدم کنار هم که چجوری موضوعو بهش بگم و اونم همچنان آنلاین بود و انگار منتظر پیام بعدی من بود

_واقعیتش من امروز شمارو تو بانک دیدم و خیلی ازت تیپتون و از خودتون خوشم اومده.

پیام رو دید اما جوابی نداد .

_میشه لطفا بلاک نکنید من قصدم مزاحمت نیس

در حال تایپ…

+دقیق میگی کی هستی شماره منو کی به شما داده؟

_گفتم که ما همدیگه را نمیشناسیم شمارتون را هم امروز داشتید به کارمند بانک میدادی منم ذخیره کردم .

+خب یا کارتو بگو یا مسدود میکنم

_اینجا نمیشه . اگه ممکنه فردا حضوری ببینمتون بهتون میگم.

+فرقی نداره همینجا بگو . اگه سرکارمون گذاشتی برو رد کارت . من حوصله ندارم .

دوباره درحال تایپ…

+فامیلیت چیه . فامیلت بگو . کدوم هادی هستی

کلا باور نمیکرد جریاتی که براش گفته بودم رو . تو خیالش این بود من یه آشنایی هستم که دارم سرکارش میزارم. هی هادی هایی که میشناخت را اسم میبرد که تو فلانی هستی یا فلانی.

دیگه یه آن خودمم انگار کلافه شدم.

_گفتم که نمیشناسیم همو. میخوام با شما دوست بشم ازتون خوشم اومده . پایه ای یا نه اینو بگو.

+برو رد کارت پسر جان.

و دیگه بعد اون افلاین شد و منم دیگه از ترس اینکه مبادا بلاک کنه ادامه ندادم.

اونشب کلا فکرم درگیر طرف بود. فردای اونروز ساعت حدود ۹ صبح رفتم داخل شهر و همینجور که تو پیاده روها قدم میزدم بهش پیامک دادم سلام هادی ام. نیم ساعت دیگه بیایید جلوی همون بانک تا منم میام اگه دوست دارید ببینیم همدیگه را. پنج دقیقه بعد دیدم مدام داره به گوشیم زنگ میزنه گوشیم را سایلنت کردم و میترسیدم جواب بدم . بعد چند دقیقه پیامک داد : کجایی بیا روبرو بانک ، من الان اونجام تا ببینم کی هستی.

این لحن پیامش ترسمو بیشتر کرده بود . هر چی نباشه اولین بار بود ازاین کارا میکردم و خب طبیعی بود اون موقع استرس و ترس داشته باشم. همینجور که نزدیک بانک میشدم از اینطرف خیابون دیدم بله خودش روبرو بانک وایساده و هی گوشیشو چک میکنه و با قیافه ای در هم نگاهشو اینور و اونور میکنه . واقعا نمیدونستم برم جلو یا نه. همینجور با بدنی غرق استرس اروم رفتم جلوش و گفتم سلام . تپش قلب گرفته بودم . سرش سمت دیگه بود با یه صدای بم گفت سلام و وقتی متوجه شد من وایسادم جلوش همینجور سرتا پاما یه برانداز کرد . سریع دستمو واسه اینکه باهاش دست بدم اوردم بالا و گفتم هادی ام. همینجور که با قیافه غضبناک و ابروهای درهم رفته نگاهم میکرد ،علی رغم تمایلش دستشو اروم اورد بالا و باهام دست داد. با یه لبخند رو لبام گفتم شما خوبین؟ اون دست بزرگ و زمختشو مشت کرده بود و با چهره ای عصبانی، انگار میخواست خودشو کنترل کنه اروم زد تو شکمم و گفت تویی دیشب پیام میدادی؟ همچنان با لبخند جواب دادم اره چرا حالا اینقد عصبانی هستین .

دستشو کرد تو جیبش و گفت خب بگو ببینم هدفت چی بود از اون پیاما؟

جلوی بانک ادما رفت و امد میکردن و خب نمیشد راحت حرف زد واسه همین همینجور که رفتم اونطرف تر از بانک با اشاره گفتم بیایید اینجا. شروع کروم دوباره توضیح دادن.

_من اونروز که اومدید توبانک همون اول که دیدمت از تیپ شما خیلی خوشم اومد . اون موقع هم که شمارتو داشتی میدادی به بانک ذخیره کردم و پیام دادم که باهات دوست بشم

شما شغلت چیه؟از چیه من خوشت اومده؟ منظورت چیه ؟ رک و واضح بگو ببینم.

صدای خیلی کلفت و بمی داشت و خب انگار نمیتونست اروم حرف بزنه .

_من دانشجوام . تازه درسم تموم شده . میشه یکم خوش اخلاق تر برخورد کنید . شغل خود شما چیه؟

+من مدیر مدرسه هستم .

همینجور که یه خنده کوچیک میکردم گفتم آها پس بگو چرا اینقد بد اخلاق هستی.

+خب طفره نرو میخوای با من دوس شی که چی بشه؟

یکم برام سخت بود گفتنش. اب دهنمو قورت دادمو گفتم که باهم رابطه داشته باشیم دیگه . دوباره یه لبخند زورکی زدم و گفتم اهل این جور رابطه ها نیستی گمونم نه؟

دوباره با همون لحن عصبانی و خیلی رک گفت چه رابطه ای مثلا . یعنی کونی هستی . میخوای مثلا من کونت بزارم ؟

منی که مدتها تو فکرم دنبال یکی با اون هیبت بودم که باهاش سکس کنم از اونجور حرف زدنش بهم برخورد و گفتم یکم مهربونتر و جور دیگه ای هم میتونی سوالتو بپرسی ها.

+خب دیگه من رک میگم تهش دنبال اینی دیگه . آره یا نه ؟

_خب اره ولی میخوام باهم دوست باشیم در کنارش رابطه هم داشته باشیم

+خب الان میخوای کون بدی به من یا نه؟

-اره خب گفتم که خیلی ازت خوشم میاد

یهو گفت خب بیا تا بهت بگم . همینجور راه افتاد عرض خیابون را رفت اونور تو یه کوچه و منم اصلا نمیدونستم کجا داره میره فقط دنبالش میرفتم. از اون کوچه دوباره رفت تو یه خیابون دیگه . ته خیابون یه دبستان پسرانه بود .دست کرد تو جیبش یه دست کلید دراورد و قفل در مدرسه رو باز کرد و گفت بیا تو . منم با ترس و استرس رفتم تو . چفت درو از داخل بست و دوباره راه افتاد در سالن و بعدش رفتیم توی سالن مدرسه. رفت سمت اتاق مدیر در اونجارو هم با کلید باز کرد و گفت بیا تو.

پرسیدم مدیر این مدرسه ای شما ؟رفت پشت میز رو صندلی نشست و تون صدا رو برد بالاو گفت اره الان تنهاییم بگو ببینم حرف حسابت چیه؟

صدای گرفته و بمی که داشت ترس منو بیشتر میکرد اما از اونورم اینکه دوتایی تنها تو یه اتاق بسته بودیم ، حس شهوتم را برده بود بالا. جواب دادم : گفتم که دوست دارم باهم رفیق باشیم با هم حال کنیم جواب داد یعنی میخوای من بکنمت دیگه منظورت اینه دیگه ؟

من چون یه کم رمانتیک و احساسی بودم انتظار داشتم یه کم با احساس تر رفتار کنه دلم یه عشقبازی یه سکس لطیف و پر احساس میخواست ولی اون خیلی با عصبانیت و بدون ذره ای احساس حرفاشو میزد. ادامه داد ها؟ نگفتی دوست داری الان بکنمت یا نه؟ بلند شد اومد نزدیک . یه تیشرت از اینا ک یقش دکمه داره تنم بودم . دکمه تیشرتم بازکرد انگشت کرد جلوی یقه و کشید سمت جلو سرشو اورد جلو نگاهی کرد و گفت بدنت که مو نداره ؟ دستشو مالید به سینه هام گفت سینه مینه داری یا نه؟

کلا خیلی آدم عجیب غریبی بود. هیچ رقمه نمیتونستم بفهمم چکار میخواد بکنه و چی قراره پیش بیاد. قیافشم کلا همونجوری گرفته و عصبانی بود و ذره ای تغییر نمیکرد و حتی یه لبخند کوچیک هم تو قیافش نمیشد دید.

دستشو گرفت به کمربندم گفت خب پس دربیار شلوارتو ببینم بدنت چه جوریه مگه نمیخوای حال بدی؟

گفتم امروز فقط من اومدم که اشنا شیم و ببینم اهل اینجور رابطه ها هستی یا نه که اگه هستی بعدن قرار بزاریم

گفت خب فرض کن اهلش هستم الانم که تنهاییم اگه نمیخوای برو شماره منم پاک کن دیگه هم پیام نده وگرنه اونروی سگ منم میبینی

گفتم نه اینکه الان خیلی با خوش رویی برخورد کردی

گفت من همینم دیگه گفتم که اگه نمیخوای برو.

اون لحظه از یه طرف با اون طرز برخوردش بدجور خورده بود تو ذوقم از طرف دیگه خیلی حشری بودم و با خودم میگفتم شاید دیگه اینجور موقعیت برام پیش نیاد . جوری بود که غرورم میگفت بی خیال شم و برم ولی شهوتم نمیذاشت و نگهم داشته بود.

خلاصه همینجور که رفت سمت پنجره ها و کرکره ها رو میکشید گفت یالا شلوارتو دربیار اگه موندنی هستی. اتاق کمی تاریک شد . برگشت روی یه صندلی چرم از این صندلی ها که دوطرفش هیچی نداره نشست. یه کم جسارت به خرج دادم رفتم روبروش یه پا گذاشتم اینو یه پا اونور و نشستم رو پاهاش . خیلی حشرم زده بود بالا . دست بردم به دکمه های پیرهنش دوتا دکمه های بالا رو باز کردم و گفتم خب شما هم لباساتو دربیار . پشمای سینه اش از زیر زیرپوشش معلوم شد. با دستام دوطرف صورتشو گرفتم ، صورتشو شیش تیغ کرده بود و خیلی زیر دستام نرم و گرم بود. دلم میخواست تو همون حال یه لب جانانه ازش بگیرم. گفتم میشه یه کم یه امروزی رو خوش اخلاق باشی عین برج زهرمار نباشی. با همون لحن گفت باشه پاشو شلوارتو دربیار ببینم بدنتو. همینجور که بلند شدم گفتم باشه کسی نیاد یه موقع گفت نه کسی نمیاد. پاشد درو قفل کرد و گفت اینجا تا شهریور کسی نمیاد. شلوارمو دراوردم و گذاشتم اونطرف تر رو میز . گفت تیشرتم دربیار . دیگه کامل جلوش لخت شدم فقط یه شرت هفتی پام بود. دوباره برگشتم سمتش گفتم خب شمام لخت شید پس. بلند شد پیرهنو از شلوار کشید بیرون دکمه هاشو باز کرد و دراوردش. کمربندو باز کرد شلوارو دراورد و با هم انداختشون رومیز. با یه زیرپوش یقه گشاد استین دار و یه شرت معمولی دوباره برگشت نشست رو صندلی و منم دوباره همون طوری نشستم توی بغلش. کیرش هنوز کامل راست نشده بود . درحین اینکه زیرپوششو در میاوردم گفتم میخوای کیرتو بخورم تا راس شه . همینجور که چشاشو به سینه هام دوخته بود گفت باشه بخور. از تو بغلش اومدم پایین شرتشو دراوردم و به حالتی که توی دسشویی میشینیم جلوش نشستم و کیرشو گرفتم تو دستم شروع کردم به خوردن. همینجور که رو صندلی نشسته بود دستاشو پشت گردن گره کرد و پاهاشو رو زمین دراز و کشیده کرد . کیرش اول کمی نرم و خوابیده بود اما یه ذره که خوردم کم کم سفت شد و فرم قشنگی گرفت . زیاد بزرگ و کلفت نبود اما خب خوش فرم و صاف بود. به راحتی کل کیرش تو دهنم جا میشد . تا ته که میکردم تو دهنم اون دست سنگین و مردونشو میزاشت رو سرم و سرمو تو همون حال نگه میداشت‌‌. و کمی بعد دوباره دستشو شل میکرده تا سرمو عقب جلو کنم واین حالتو چند بار تکرار کرد . گاهی همینجور که براش میخوردم نگاهش میکردم که عین یه خرس چشاشو بسته بود و همینجور که نفس میکشید با یه صدای زمخت ،خیلی اروم ناله میکرد . واقعا اونجوری کیرشو خوردن خیلی بهم حال میداد و اونم مشخص بود داره لذت میبره. کمی بعد پاهام خسته شد و مجدد بلند شدم تو بغلش نشستم. دیگه انگار یخم اب شده بود . کیرش حسابی سفت شده بود و بین باسنم بود . تو همون حالت لبامو گذاشتم رو لباش و بوس بزرگی ازش گرفتم . مشخص بود از لب گرفتن خیلی خوشش نمیاد با یه کم مکث سرشو برگردوند . یه دستمو توی پشمای سینه اش میچرخوندم و با یه دستم بازوشو نوازش میکردم . از بدن پشمالوش خیلی خوشم میومد و خب بدنش همون جوری بود که دوست داشتم . با یه دستش از پایین سعی داشت تو همون حالت کیرشو جا کنه تو سوراخم . سوراخم کمی تنگ بود و خب موفق نمیشد. انگشتشو خیس کرد و با انگشت اشاره سوراخمو می مالید و یواش یواش سعی میکرد فرو کنه. انگشتای دستش هم نسبت به انگشتای خودم خیلی کلفت تر بودن و اولش به زور تا نیمه تو کونم فرو میکرد. هی تف میزد و هی با انگشت با سوراخم بازی میکرد. تا اینکه دیگه تقریبا انگشتش توی سوراخم روون شده بود . همینجور که با انگشتش سوراخمو باز میکرد سرکیرشو دوباره گرفت و با یه کم فشار سر کیرشو که کمی بزرگ بود جا داد تو کونم. اولش یه کم درد گرفت اما خب اونقد تو اون لحظه شهوت وجودمو گرفته بود که تحمل کردم. سرشو چسبونده بود به سینم و سعی میکرد تو اون حالت سینه هامو که کمی برجسته بود لیس بزنه و بخوره . سبیلش که به بدنم مالیده میشد بدنم مور مور میشد .دستمو برده بودم لای موهاش و نوازشش میکردم. موهای ضخیم و پرپشتی داشت و دست بردن تو اون حالت لای موهاش خیلی حس خوبی بهم میداد .کم کم که حشری تر شدم از زیر با دستم کیرشو صاف گرفتم و با فشار دادن بدنم به پایین، وزنمو تو بغلش زیاد کردم تا کیرش کم کم تا ته فرو رفت . یه کوچولو دردو احساس میکردم اما چند لحظه ای تو همون حالت موندم تا کیرش قشنگ جا باز کنه . ناله هاش کمی شدت گرفت و با دستاش به باسنم ضربه میزد. آروم آروم تو بغلش بالا و پایین شدم تا کیرش قشنگ جا باز کنه. یه کم که گذشت دیگه درد از بین رفته بود و یا حداقل برام عادی و قابل تحمل شده بود و یه جورایی داشت تبدیل به لذت میشد. با دستاش زیر باسنمو گرفته بود و به بالا وپایین هدایت میکرد . گاهی تا ته که میرفت تو ، همونجور نگهم میداشت و دوباره ادامه میداد. من تو اون حالت فقط نگاهم به صورتش بود . اون اخم دیگه انگار از چهره اش رفته بود ، چشماش حالت خمارگونه گرفته بود و قیافه اش مهربونتر به نظر میرسید. با اون دستای بزرگ و مردونه پهلو هامو گرفته بود و تو بغلش بالا پایین میشدم ، همزمان کیرمم به شکم نرمش مالیده میشد ،دیگه داشتم به اوج لذت میرسیدم . هر بار که کیرش تا ته داخل میشد یه پله به ارضا شدن نزدیک تر میشدم . سرعت بالا و پایین شدنم را زیاد کردم و همزمان بادستم کیرمو میمالیدم . دیگه از خود بیخود شده بودم و یه آن آبم تو همون بالا و پایین شدنا با فشار پاشید رو شکمش . صدای ناله هاش بالا رفته بود و مشخص بود داره حال میاد . من بدنم شل شده بود اما خودش با دستاش زیر باسن منو گرفته بود و سعی میکرد بدن منو بالا و پایین کنه یهو با دستاش محکم پهلوهامو گرفت ، به پایین فشار داد و نگهم داشت و با یه آه بلند خالی شد .همون لحظه داغی آبشو داخلم حس کردم. تو همون حال دستاشو شل آویزون کرد و نفسای بلند و ادامه دار میکشید . اونروز بین اون همه بدخلقی ها و استرس و ترسی که داشتم در نهایت روز خوبی برام بود و خاطره خوبی شد.

نوشته: ناشناس

بازدید 5,153

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

6 پاسخ به “عشق به سن بالا”

  1. کاملا میشد حس کرد داستان واقعیه ۹ ،۱۰ سال پیش نحوه برخورد و دیدگاه اکثرا مردا نسبت به رابطه با پسر دقیقا همینجوری بود

  2. کاملا میشد حس کرد داستان واقعیه ۹ ،۱۰ سال پیش نحوه برخورد و دیدگاه اکثرا مردا نسبت به رابطه با پسر دقیقا همینجوری بود

  3. کاملا میشد حس کرد داستان واقعیه ۹ ،۱۰ سال پیش نحوه برخورد و دیدگاه اکثرا مردا نسبت به رابطه با پسر دقیقا همینجوری بود

  4. بالاخره یه داستان گی واقعی و خوب خوندیم. قشنگ واقعی بودن و نبودن داستانارو میشه حدس زد.این یکی عالی بود

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
در حال بارگذاری ویدئوها...