بهار هزار و سیصد و نود و پنج…
شروع ۱۴ سالگی دخترک در بدنی که حتی چندان هم مردانه نبود. پستانهایی که رشد غیر طبیعیشان از یکی دو سال قبل چنان سرعتی گرفته بود که حتی دیگه نمیشد پشت پوششی از اندام تپل و مقداری اضافه وزن پنهانشون کرد. این پستانها حتی با چاقی مفرط هم توجیه پذیر نبودند چه برسه با چند کیلو اضافه وزن. از طرفی باسن هم به همون مقدار بزرگتر از حالت عادی یک باسن مردانه بود. این فیزیولوژی با احساسات دخترک همخوانی کامل داشت. تنها یک چیز اضافی بود. کیر کوچکی که میان پاهای دخترک خودنمایی میکرد. این تناقضی بود که در شروع ۱۴ سالگی کاملا حل نشدنی به نظر میومد.
دخترک که از خردسالی با هویتی پسرونه زندگی کرده بود، حالا از پوشیدن لباسهای کمی تنگ تو خونه یا خیابون یا مدرسه احساس خجالت و شهوتی توامان داشت.
درون خودش خوب میدونست که نگاه مردها یا همکلاسیها به اون پستان ها باعث تحریکش میشه. اما از طرفی ترس همیشگی از آبروریزی هم شرمی قوی تر از شهوت به دنبال داشت. با همه اینها، دخترک هیچوقت احساس نمیکرد که تجربهی زندگیش چیزی غیرمعمول یا تلخ بوده…
برای من هیچوقت تلخ نبود. من! شایان (آیدا)دخترکی با اندامی که حتی چندان هم پسرونه نبود… عروس هزار داماد.
۱۵ سالگی دقیقا سنی بود که تمام وجود من پر از شهوتهای زنانه بود. هر تنهایی-هرچند کوتاه- به سرعت تبدیل میشد به عاشقانهای بین من و پستونام. درشون میآوردم. نگاهشون میکردم. میمالیدمشون. تاپ های یقه بازی رو که مخفیانه از کشوی خواهرم کش میرفتم رو می پوشیدم و به خط پستونام خیره میشدم. به نظرم هیچ چیز زیبا تر از پستونام در اندامم وجود نداشت. دیگه از بزرگیشون خجالت نمیکشیدم. حتی نگران بودم که به مرور زمان کوچیک بشن. به خوبی میدونستم که دلم میخواد کنار مردها باشم. حتی زیرشون باشم. ولی دلم نمیخواست ابزار ارضا و ارگاسم پدوفیلها باشم. همین باعث میشد که نگاهم به همکلاسی ها عوض بشه. بین بچه پسرهای حشری دبیرستانمون یک نفر بود که قد بلندی داشت و چهرهاش مردانه تر از دیگران بود. سهراب. همین مردونه بودنش باعث میشد در هربار روبرو شدن باهاش شهوت همه وجودم رو بگیره. دلم میخواست امتحان کنم. دلم میخواست یک مرد پستونای بزرگم رو تو دستاش بگیره و من اون احساس رو تجربه کنم. ولی امان از ترس آبرو ریزی. سهراب هیچوقت چیزی بیشتر از فانتزی ذهنی من نبود و هیچ وقت هم این فانتزی به واقعیت تبدیل نشد. سرنوشت من به عنوان یک کونی جای دیگهای رقم خورد… تابستون ۱۳۹۶ مدتی رو برای شروع فصل تعطیلات به خونهی داییم رفتم. من و پسر داییم -روزبه- خیلی با هم صمیمی بودیم.
دایی جان یک آپارتمان زیبا و مدرن در محله قیطریه داشت و از اونجایی که استخر سرپوشیدهی ساختمون معمولا جز روزبه مشتری خاصی نداشت، قرار شد با هم بریم استخر. اتفاقی که قبلا هیچوقت نیفتاده بود. وقتی مایوم رو پوشیدم و از رختکن بیرون رفتم، کاملا متوجه نگاههای متعجب روزبه شدم. وقتی من رو دید با خنده گفت اینا چرا اینقدر بزرگن؟ گفتم زهرمار خب مگه من گفتم اینقدر بزرگ باشن؟
نه تو که نگفتی ولی هرکی گفته دستش درد نکنه
مرض میخوای مسخره کنی برمیگردم میرم خونه. استخر نمیخوایم.
بی جنبه مسخره نمیکنم. خب جالبه سینههات
خب تپلم یکم لاغر بشم درست میشه.
تو اصلا اونقدری تپل نیستی که بخواد ممههات اینقدر باشه.
دیگه حالا هرچی که هست دست من نیست.
تو مدرسه اذیتت نمیکنن؟
مگه تو تا الان که لخت ندیده بودی میدونستی اینقدرن؟ بقیه هم مثل تو
خوب معلوم بود که بزرگن ولی نه اینقدر.
حالا بده مگه؟
نه مبارک صاحبش.
حیوون منظورم اینه که مگه خیلی ضایعس؟
الاغ هیچی قشنگ تر از ممه نیست. حالا چه دختر باشی چه پسر.
با این حرفش داغ شدم. دوباره فکرها هجوم آورد… من دلم میخواد زن بودن رو تجربه کنم… چرا روزبه اولین انتخابم نباشه؟
نگاه کردم به جلوی مایوی روزبه. این که اینطور قلمبه شده بود کیرش بود یعنی؟ یا فقط مایو بد ایستاده رو بدنش؟
تمام مدت شنا میدیدم که من رو دید میزنه.
یه بار بهش گفتم مرتیکه هیز چیو هی نگاه میکنی؟
خودش رو جمع کرد و زیر لب گفت به یه چیزی قشنگ تر از ممه.
اول نفهمیدم منظورش رو بعد که خط نگاهش رو دنبال کردم دیدم مدام کون بزرگم رو دید میزنه. دلم میخواست همونجا تو استخر برای اولین بار زن بودن رو امتحان کنم…
لعنت به این ترس از آبرو… لعنت به آبرو.
اون شب واقعا دلم میخواست از روزبه بخوام برای اولین بار بدنم رو لمس کنه. شب که شد من که همیشه کنار تخت دونفره روزبه میخوابیدم، توسط جناب پسردایی که چند دقیقه بعد تبدیل به اولین شوهرم شد، به خوابیدن رو تخت دعوت شدم.
بیا بالا بخواب خب
تخت دو نفره س آخه.
الهی چقدر ناز! مرتیکه خر مگه دختری؟ بیا حرف بزنیم تا خوابمون ببره دیگه.
اوکی ولی میشه در رو قفل کنیم؟ دلم نمیخواد کسی بیاد تو.
مگه میخوام بکنمت کسخل؟
چی؟ چرا مزخرف میگی؟
تو هول کردی! نترس کاریت ندارم.
نخیر من گفتم کسی نیاد تو فکر بد بکنه.
پاشو در رو قفل کن بگیر بکپ دیگه.
چقدر لحن مردونه و تحکم مآبانه روزبه تحریکم میکرد.
شوهر من خیلی زود خوابش برد. من آروم تی شرتم رو در آوردم. شلوارم رو هم کشیدم پایین. حالا دیگه فقط یه شورت پام بود. آروم خودم رو به روزبه چسبوندم. با یکم فشار دادن خودم به روزبه تونستم بیدارش کنم. یه چیزی احساس کرد. پتو رو کنار زد و بدن لخت من رو دید. صدای قورت دادن آب دهنش رو شنیدم. آروم دستش رو به پستونام رسوند. و وقتی دید هیچ مقاوتی نکردم، خیلی سریع پستون راستم رو گرفت تو دستش. در گوشم گفت جنده خانم آماده هستی که کیرم رو تجربه کنی؟
با سر جواب دادم!
گفت جوووون بیداره آیدا خانم…
ـ آیدا؟ آیدا کیه؟
+آیدا تویی خوشگل خانم.
شایان نبودم قدیما؟
شایانا اینقدر پستون ندارن. کیر هم نمیخوان جنده خانم.
وای چی گفت؟ «جنده خانم» «آیدا»؟ نمیدونم چی شد یکدفعه برگشتم سمتش لبهام رو گذاشتم رو لباش. مقاومت نکرد. شروع کرد خوردن. چقدر احساس خوبی بود. چه تجربهی قشنگی! چنگ زد به کونم گفت این شورت چرا هنوز پاته جنده؟ سریع درش بیار.
شورتم رو با دست کشید پایین و من هم بقیه کار رو انجام دادم. حالا من کاملا لخت بودم. تو نور کم اتاق تقلای بدن لختم رو تو آغوش روزبه تو آینهی روبرو میدیدم. کیرش رو گرفتم تو دستم.
میخوامش
چیو؟
همون که تو شورتته.
اسمش رو بگو کونی
کیررررررت بیشرف کیرت. آیدا کیرت رو میخواد.
آها حالا شد.
کاملا لخت شد. بدنش برام خیلی جذاب بود. بغلش کردم و کیرش رو گذاشتم لای پستونام.
+میخوام بکنمت آیدا
تا حالا کون ندادم.
عیب نداره یا میگیری.
دلم میخواد اول بخورمش.
تا حالا خوردی؟
نه.
خیلی ها نمیخورن. احمقن دیگه.
منم احمقم؟
کی گفته تو قراره نخوری؟ گه میخوری نخوریش. وقتی میگم بخور فقط میگی چشم. فهمیدی؟
چشم.
شروع کردم خوردن کیرش. اول یکم بدم میمومد. ولی روزبه بیشرف بلایی داشت به سرم آورد که شدم بهترین ساکر شهر.
سالها آرزوی محال واقعی شده بود.
من زن جندهی روزبه بودم.
روزبه هر هفته من رو میکرد. دیگه تحمل مزه آبکیر سخت نبود. تا سال ۱۳۹۹ همه چیز تقریبا اوکی بود. من دیگه بدون خجالت لباسهای تنگ میپوشیدم و هربار روزبه رو چند روز نمیدیدم انگار مردَم رو ازم گرفتن. هرچقدر دوری طولانی تر میشد، روزبه و من عاشقتر میشدیم.
زمستان ۱۴۰۰… باور کردنی نبود. تصمیم مهاجرت دایی جان قطعی بود! من باورم نمیشد. آخه اینی که دارین میبرینش شوهر منه… حال روزبه هم بهتر از من نبود. تموم شد. روزبه من رفت. من موندم و تجربهها و عاشقانههایی که دیگه فانتزی های ذهن من نبودند. خاطرات دوری بودند که حقیقت تلخ از دادن روزبه رو چند برابر میکردن. چند وقتی ویدئوکال داشتیم. براش جلوی دوربین لخت میشدم.کونم رو باز میکردم ولی دیگه کافی نبود. من کیر میخواستم. همه کیرهای دنیا رو میخواستم. از روزبه ناراحت بودم. روزبه یک مرد ۲۳ ساله بود. میتونست نره! میتونست بمونه. بچه که نبود! مگه نمیگفت تو زن حشری و جندهی منی؟ مگه خودش نمیگفت کردن من رو با دنیا عوض نمیکنه؟
خشم، دلتنگی، نفرت، غم… همه اینها از یک طرف و میل به سکس و جندگی از طرف دیگه کار خودش رو کرد.
اولین سکس بدون روزبه با وحید اتفاق افتاد. بهار ۱۴۰۱. تو اینستا یک پست همجنسگرایی دیدم. شروع کردم به گشتن بین کامنتها. آقایی به اسم وحید براش کامنت گذاشته بود و معلوم بود حشریه. بهش درخواست دادم و به محض قبولی براش نوشتم: فانتزی شما فانتزی من هم هست. پیام داد و ازم عکس خواست. منم خیلی زود براش فرستادم. در کمتر از یک دقیقه قرار سکس رو گذاشتم. وحید اولین مرد بعد از روزبه بود. و من قرار بود بشم زنش.
تمام سال رو به وحید کون دادم. ولی دیگه عشق به اون شکل بوجود نیومد. روزبه اولی و آخری بود. حالا دیگه جندهی کاربلدی شده بودم و تعداد نفراتی که من رو میکردم
نوشته: آیدا
5 پاسخ به “عروس هزار داماد”
به منم بده خب دوس دارم تجربه کنم
به منم بده خب دوس دارم تجربه کنم
یه عکس از بدن کونت میزاشتی
منم اولین بار سوراخ صورتیمو تو استخر باغ دوستم باز کردن دوستم تو اب تلمبه میزد منم از لبه استخر گرفته بودم اولین بار که دادم ابشم ریخت توم دومین بارم تو خونشون زیر دوش کونمو گایید اما این بار بعد اینکه سوراخمو پر اب کیر کرد بازم تلمبه زد انقد زد تا منم ارضا شدم همزمان کیرش تو کونم بود خیلی خجالت کشیدم
اگر از کرج کسی مفعول هست من فاعلم هماهنگ کنه آشنا بشیم