داستان و مطالعه

دوس پسر نه ولی بهترین همدم

شنبه ۲ خرداد ۱۴۰۵ 3 دقیقه مطالعه
سلام من اسمم نازنین هستش.
از خودم اصلا جیزی نمیگم

دوباره پدرم با چوب افتاد به جونم فقط به پاهام ضربه میزد نمیدونم چرا اصن منو میزد داداشم هم ازش یاد گرفته بودو اونم به بهونه های مختلف منو میزد از منم هر دفعه به بهونه های مختلف میرفتم پیش آرمین
آرمین تو تهران دانشجو بود ۱۹ سالش بود

بچه پولدار نبود خیلی ولی تو تهران یه ماشین با یه خونه تنها زیر پاش بود

من بابام نمیذاشت برم دانشگاه میگفت دختر خراب چه به دانشگاه ولی خب یواشکی میرفتم چون ترم اخرم بود میخواستم دیگه لیسانس رو بگیرم و ول کنم.
ساعت ۱ بعد از ظهر بود برگشتم خونه تا اومدم تو دیدم بابام اومد منو شروع کرد زدن تا این که یه مشت زد تو دماغم منم دماغم خون اومد و از حال رفتم
فقط متوجه شدم با چوب خیلی به پاهام ضربه زد منم وقتی دیگه به خودم اومدم سریع پاشدم و از خونه زدم بیرون تو خیابون بودم تازه به خودم اومدم که دیدم مگه میتونم راه برم پاهام داشت از درد میترکید بالاخره سوار تاکسی شدم و رفتم پیش آرمین درو زدم اومد پشت آیفون رفتم بالا تا دید دارم تلو تلو میخورم اومد زیر بغلمو گرفت گفت دوباره زدتت گفتم اره گفت تو اگه میذاشتی من یه بار اینو سرجاش میشوندم مرتیکه انقدر بهت نمیگفت خراب
بردتم تو حموم گفت آب رو داغ کن یه حموم کن چیزی هم خواستی بگو بهت بدم
منم رفتم حموم تازه کبودی های پام رو داشتم میدیدم اشک از چشام اومد ولی مثل همه ی اشکای دیگه به فاضلاب پیوست
در زد گفت بیا بیرون دیگه بیا ببینم باید چی کار کنم اومدم بیرون حوله رو دور خودم پیچیدم
برام یه چایی اورد پاهام رو وقتی دید خیلی دلش سوخت گریه کرد گفت بذار باهاش حرف بزنم تو حقت این نیست
منم فقط ناراحت بهش گوش میکردم ساکت مونده بودم.
طبق معمول یه ذره پماد به پاهام مالید
و با تخم مرغ بست گفت من تورو دوست دارم اگه ناراحتی به پاهات دست میزنم بگو گفتم نه تو تنها هم دم منی تورو نداشته باشم چه غلطی کنم منو بغل کرد و گفت هیچ وقت ولت نمیکنم
پاشدم راه برم که با مخ رفتم زمین گفت بشین من بهت میدم هرچی بخوای گفتم گرسنمه گفت الان شام حاضر میشه
شام که خوردیم خوابم برد
بعد یکی دو ساعت از خواب پا شدم ساعت ۱۰ شب بود پاشدم برم خونه وقتی رفتم تو اتاق ارمین پشت سرم اومد داشت بهم نگاه میکرد چسبوندتم به دیوار شروع کرد لب گرفتن منم اصن جون مقاومت نداشتم تا اینکه خودش ول کرد گفت بیا خودم میرسونمت منو دم خونه پیاده کردو دوباره رفتم تو جهنم

این داستان سکسی نبود یه صحنه هم بیشتر نداشت فقط خواستم بگم همه پسرا هم لاشی نیستن تا لاشی باشی لاشی گیرت میاد فقط دعا کنید من از شر و پدرو برادرم خلاص شم
کاش مادرم بود یه کاری برام میکرد
خداحافظ.
نوشته: نازنین

اطلاعات داستان

تاریخ انتشارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۵
زمان مطالعه3 دقیقه
دسته‌بندیداستان‌های سکسی

اشتراک‌گذاری داستان

پسندیدن و بازدید

تعداد بازدید3,744

دیدگاه‌ها (10)

  1. darya54

    اگه یه قانون درستی حاکم بود میشد از دست همچین پدر و براردرایی شکایت کرد???ولی متاسفانه هیچ مرجع قانونی معتبری برای دفاع و حمایت از چنین دخترای مظلومی نیست.چون پدر هم هست حق ولایت داره و چه بسا حق کشتن!!! امیدوارم خدا خودش نجاتت بده عزیزم

  2. arshiya_mobin

    برو خونه تا کونتو وا کنه اقات

  3. PayamSE

    مگه مرض داره میزندت؟کی میشه نسل اینگونه پدر و مادرا منقرض بشه؟من به این پدرا میگم پدر بیولوژیک. چون فقط تو پس انداختن بچه نقش دارند.

  4. Mahan1kirkoloft

    كيرم تو داداشت و بابات

  5. gankr.koy

    قربون اون هوشت برم دکتر جان .کتاب جنایات پزشکی رو مطالعه کردی؟تو هم قاطی جانی های مهربان شو آقای باهوش!!

  6. Melorin112

    اوخیییی

  7. mjavad19

    خدافظ

  8. shahx-1

    چهار سال دانشگاه رفتی کسی تو خونتون نفهمید؟؟ عجب…

  9. atia

    بای بای

  10. Mrt72

    التماس دعا خوش اومدی

ثبت دیدگاه برای این داستان بسته است.

داستان‌های مشابه و پیشنهادی

دانلود ویدئودانلود
00:00

چند ویدئوی سکسی ایرانی دیگر (تصادفی)

در حال بارگذاری ویدئوها...

عکس‌های ایرانی

برای عکسهای بیشتر به چپ بکشید یا روی فلش بزنید

فیلم های سکسی خارجی