…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)
چند روزی از اون اتفاقها گذشته بود و همهچیز، حداقل ظاهراً، به روال عادی برگشته بود.
مانی صبحها طبق روال جلوی خونهی حسن پارک میکرد، منتظر میموند تا سارا بیرون بیاد، در رو براش باز میکرد، و توی طول روز، بین سکوتهای طولانی و دستورهای تند سارا، فقط منتظر یه فرصت بود – فرصتی که بتونه یه قدم دیگه به نابودی سارا و این خانواده نزدیک بشه.
توی محوطهی کارخونه، تکیه داده بود به بدنهی ماشین، دستهاش رو توی جیب شلوارش فرو برده بود، و به ساعتش نگاه میکرد. آفتاب ظهر داغ بود و عرق نازکی روی پوست گندمیاش نشسته بود. چند نفر از کارگرها از کنارش رد میشدن.
ذهنش پر از تصویر سارا بود، آن شومیز ابریشمی سفید و سینههای بزرگ و سفتش که با هر نفس بالا و پایین میرفتند؛ آن دامن تنگ که روی کون گرد و سفتش کش میآمد و با هر قدم، گوشتش را قاب میگرفت.
گوشیش توی جیبش لرزید. درآورد، اسم رها روی صفحه افتاده بود.
جواب داد، صداش رو صاف کرد. «جانم رها؟»
«بهبه، آقای مانی. یادتون رفته بود رهایی هم وجود داره؟ یا باید خودم زنگ میزدم تا یادت بیاد؟»
مانی نفسش رو آروم بیرون داد
«رها، الان وقت ندارم زیاد حرف بزنم، سرکارم…»
«نه بابا؟ سرکار؟»
صدای رها یه پله بالاتر رفت، تلختر.
«این همه مدت، انگار نه انگار یه خانوادهای توی این شهر منتظرتن. یه خبر ازشون نگرفتی. نه زنگ، نه پیام، هیچی. ما که هیچی، اما حداقل به مامانت زنگ میزدی.»
مانی چشمهاش رو بست، انگشتهاش رو روی پیشونیش فشار داد.
«میدونم رها، میدونم بد کردم. ولی کار زیاد بود، سرم شلوغ بود، اینجا هزار تا گرفتاری دارم که نمیتونم برات تعریف کنم.»
«شلوغ بود؟»
رها یه لحظه ساکت شد؛ توی اون سکوت کوتاه، مانی میتونست تصور کنه رها داره لبهاش رو به هم فشار میده، همونطور که همیشه وقتی عصبانی بود میکرد.
وقتی دوباره حرف زد، صداش آرومتر شده بود، اما تلختر، سنگینتر.
«مامان حالش خوب نیست مانی. یه مدته اصلاً خوب نیست. تب میکنه، بیحال میشه، شبها که میخوابه هذیون میگه. یه بار خودم بالای سرش بودم، داشت با خودش حرف میزد، اسم تو رو صدا میزد، اسم بابا رو صدا میزد. ترسیدم مانی. جدی میگم.»
قلب مانی یه لحظه فشرده شد
«چی؟ از کِی اینجوریه؟»
«چند هفتهست بدتر شده. دکتر میگه از فشار روحیه، از دلتنگیه، از تنهایی. از وقتی تو رفتی، ساعتها به یه نقطه خیره میشه.»
رها مکث کرد، صداش لرزید
«بیا بهش سر بزن مانی. حداقل یه روز، یه شب. بزار ببینتت، آرامش بگیره.»
مانی چند ثانیه هیچی نگفت. توی سرش داشت حساب میکرد – فایل صوتی، نقشه، سارا، همهچیز داشت نزدیک میشد به یه نقطهی حساس.
اگه الان میرفت، شاید یه چیزی رو از دست میداد.
«رها، الان وضعیت مناسبی نیست، نمیشه بیام …»
«مانی!»
صدای رها بریده شد، خشم و دلتنگی توش قاطی شده بود. «مادرت داره از دلتنگی آب میشه، سارا جونت اونقدر مهمه که مادرت رو ول کردی؟»
مانی نفس عمیقی کشید، چشمهاش رو بست. صدای هذیون سپیده، همون شب تب، دوباره توی گوشش پیچید. یه بغض ناخواسته توی گلوش نشست.
«باشه… باشه رها، حق با توئه. میام…»
«زودتر بیا.»
رها این رو گفت و تماس رو قطع کرد، بدون خداحافظی.
مانی چند ثانیه به گوشی خیره موند، بعد گذاشتمش توی جیبش.
توی دلش یه آشوب بود – نگرانی برای مادرش، و زیرش، یه لایهی دیگه از خشم، اینبار نسبت به خودش، که اینقدر غرق نقشههاش شده بود که حتی یادش رفته بود یه زندگی دیگه هم داره.
چند دقیقه بعد، در ساختمون باز شد و سارا بیرون اومد، با همون قدمهای محکم و حسابشدهی همیشگی، کیفش رو محکم توی دستش گرفته بود.
مانی سریع در عقب رو براش باز کرد، و همون لحظه که سارا نشست و مانی هم پشت فرمون جا گرفت، با احتیاط، طوری که لحنش زیادی جدی به نظر نرسه، شروع کرد.
«خانم، اگه اجازه بدین، میخواستم چند روز مرخصی بگیرم. مادرم حالش زیاد خوب نیست.»
سارا حتی سرش رو از روی گوشیش بلند نکرد.
«نه.»
مانی حدس میزد که سارا مخالفت کنه، توی آینه نگاهش کرد.
«خانم، واقعاً ضروریه. مادرم حالش بده، خواهرم زنگ زد، گفت…»
«گفتم نه.»
صدای سارا اینبار تیزتر بود، حتی سرش رو بالا آورد و از توی آینه نگاهش کرد.
«الان اصلاً وقت مرخصی نیست. کلی کار سرم ریخته، نمیتونم بدون راننده بمونم وسط اینهمه گرفتاری. مشکل خانوادگیته، خودت حلش کن، بدون اینکه کار من رو مختل کنی.»
مانی فکش رو منقبض کرد، انگشتهاش دور فرمون سفت شد، طوری که رگهای دستش بیرون زد. توی سرش یه صدای خشمگین فریاد میزد:
مادرم داره آب میشه، بهخاطر تو و خانوادهی نکبتت، و تو داری بهم میگی نه؟ فکر کردی من بندهتم؟ فکر کردی هیچ حقی ندارم؟
اما هیچکدوم از اینها رو به زبون نیاورد. فقط سرش رو کمی پایین انداخت، لحنش رو کنترل کرد.
«چشم خانم. متوجهام.»
بقیهی مسیر، سکوت مطلق بود. سارا مشغول گوشیش بود، اما مانی، پشت فرمون، داشت با تمام وجود جلوی خودش رو میگرفت که فرمون رو محکمتر فشار نده.
مانی روی تخت دراز کشیده بود. دستش زیر سر نیکا بود.
نیکا با تاپ نازک و شورتک کوتاه کنارش خوابیده بود. بوی ملایم بدن زنانه و کمی عرق بعد از روز، توی بینیاش پیچیده بود. اما چشمهای مانی به سقف خیره بود و خواب به چشمش نمیآمد.
تصویر مادرش، صدای رها، و روی همهشان تصویر سارا با اون بدن سکسی، همه با هم قاطی شده بودند توی ذهنش. کیرش تقریبا سفت شده بود.
ساعت نزدیک سهی صبح بود که گوشیش، روی پاتختی، لرزید. مانی از خواب سبک و بیقرار پرید، دست دراز کرد، گوشی رو برداشت. صفحه روشن شد.
پیام از سارا: «چند روزی مرخصی. ماشین هم دست خودت باشه.»
مانی چند بار پیام رو خوند، پلک زد، دوباره خوند. مطمئن نبود بیدار بود یا هنوز خواب میبینه.
یه لبخند نصفهونیمه، گیج و باورنکردنی، گوشهی لبش نشست.
اما زیر اون لبخند، یه سوال هم توی ذهنش جوانه زد: چرا یهو نظرش عوض شد؟ این اصلاً به سارا نمیخورد.
اما فرصت رو از دست نداد. فکر کردن به دلیلش رو گذاشت برای بعد. سریع از تخت بلند شد، آروم که نیکا رو بیدار نکنه.
یه ساک کوچیک از کمد برداشت، چندتا لباس و وسایل ضروری توش انداخت، یه یادداشت کوتاه برای نیکا روی میز گذاشت، و بیصدا از آپارتمان زد بیرون.
وقتی سوییچ ماشین را چرخاند، زیر لب زمزمه کرد:
الان میرم پیش مامان. بعد برمیگردم سراغ تو، عمه جون. و این بار دیگه فقط رانندهات نیستم…
آروم، بیصدا، کلید انداخت. در باز شد.
خونه ساکت بود، هیچ صدایی نمیاومد، انگار کسی خونه نبود.
اما همون لحظه، صدایی ضعیف و نامفهوم از توی اتاق سپیده به گوشش رسید.
با قدمهای آهسته، رفت سمت اتاق.
در نیمهباز بود. نزدیکتر شد – از همان شکاف باریک، اتاق خواب مادرش را میدید.
مانی چیزی که میدید رو باور نمیکرد.
سپیده کاملاً لخت روی تخت دراز کشیده بود.
پوست گندمی طلاییاش زیر نور ملایم صبح که از پردهی نازک میآمد، میدرخشید. موهای مشکی بلند و صافش روی بالش پخش شده بود.
سینههای بزرگ و سنگینش به دو طرف ریخته بودند؛ نوکهای قهوهایشان کمی سفت شده بود و با هر نفس آرام بالا و پایین میرفتند.
رانهای کلفت و گوشتیاش، و آن کون پهن و نرم که روی ملحفهی سفید فشار آورده بود، همه در معرض دید بودند.
مانی گلویش را خشک حس کرد. کیرش از همان لحظهی اول توی شلوار شروع به سیخ شدن کرد.
سپیده چشمانش را بسته بود. لبهایش کمی باز بود و نفسهایش عمیق بود.
یک دستش روی شکمش بود و آرام پایین میرفت. انگشتهایش به موهای زهار رسید، بعد پایینتر. دو انگشت را بین رانهای گوشتیاش برد و لبهای کصش را از هم باز کرد.
از لای در، مانی دقیقاً میدید.
لبهای بیرونی کس سپیده گوشتی و برجسته بود، رنگ قهوهای.
وقتی با انگشتهایش کوصش رو باز کرد ، صورتی تیرهاش نمایان شد؛ براق از رطوبت.
سپیده نوک انگشت وسطش را روی آن گذاشت و آهسته کشید.
نالهی کوتاه و گرفتهای از گلویش بیرون آمد.
«مانی…»
صدایش فقط یک زمزمهی شکسته بود، انگار خودش هم نمیخواست بلندتر بشنود.
مانی نفسش را تندتر کرد. پیشانیاش را به چهارچوب در چسباند. از همان زاویه میتوانست بوی اتاق را حس کند؛
بوی گرم بدن زنانه، کمی عرق خواب، و بوی تندتر و شیرینتری که از بین پاهای سپیده بلند میشد.
سپیده پاهای کلفتش را بیشتر باز کرد. زانوها خم شدند و کف پاها روی ملحفه قرار گرفت. انگشت وسطش حالا آرام داخل کصش میرفت.
صدای خیس و ملایم انگشت که در گوشت گرم کصش فرو میرفت، تا در میرسید.
انگشت دوم را هم اضافه کرد. کمرش کمی از تخت بلند شد و دوباره نشست.
«اینجوری… همینجوری بکن مامانو…»
با خودش حرف میزد. صدایش گرفته و پر از شهوت بود.
«دستات درشتتره… کیرت کلفتتره… بذار کامل بره تو مامان…»
مانی کیرش را از روی شلوار فشار داد. کاملاً سفت شده بود. سرش داشت پیشآب پس میداد و پارچهی شلوار را خیس میکرد.
مانی باورش نمیشد داره مامانش رو میبینه که با تصویر خودش داره خودارضایی میکنه.
سپیده حالا سریعتر شده بود. انگشتهایش با ریتم منظم داخل و خارج میشدند.
صدای شلپشلپ خیس واضحتر شده بود. دست دیگرش سینهی راستش را گرفته بود و نوک قهوهای را بین انگشتها میچرخاند و میکشید.
قطرهی کوچکی از رطوبت از کصش بیرون زد و روی پوست روشنتر رانش سر خورد.
نفسهایش تندتر شده بود. سینههای بزرگش با هر نفس سنگین تکان میخوردند. شکم نرمش منقبض و شل میشد. رانهای گوشتیاش کمی میلرزیدند.
«مانی… پسرم… بیشتر… محکمتر بکن مامانو…»
کلمات را بین نفسهای بریده میگفت. لحناش پر از نیاز بود، نه شرم.
«بذار پرم کنه… آههههه…»
مانی احساس کرد چیزی توی پایین تنش تیر میکشد. عرق سردی روی گردنش نشسته بود. از لای در، بوی تندتر شدهی کص خیس مادرش را حس میکرد؛ شیرین و کمی تند.
سپیده انگشت شستش را روی کلیتوریس گذاشت و همزمان دو انگشت دیگر را خم کرد داخل کصش.
بدنش یکباره قوس برداشت. نالهی بلندتری کشید که توی اتاق پیچید.
پاهایش روی ملحفه سر خوردند و دوباره باز تر شدند. رطوبت حالا بیشتر شده بود؛ انگشتهایش براق بودند و هر بار که بیرون میآمدند، رشتهی نازک از آب شفاف کصش بین آنها و کصش کشیده میشد.
«دارم میام… مانی… دارم میام پسرمم…»
صدایش شکست. کمرش از تخت بلند شد، رانهای کلفتش لرزیدند، و انگشتهایش عمیقتر فرو رفتند.
نالهی کشیدهای از گلویش بیرون آمد که نیمهاش اسم مانی بود.
بدنش چند ثانیه منقبض ماند، بعد آرام شل شد و روی تخت افتاد.
نفسنفس میزد. سینههای بزرگش بالا و پایین میرفتند. بین پاهایش هنوز خیس و کمی باز بود.
انگشتهایش را بیرون کشید و آرام روی لبهای کص کشید، انگار آخرین قطرهها را جمع میکرد. بعد دست خیس را روی شکم نرمش گذاشت و چشمانش را بسته نگه داشت.
لبخند کوچکی گوشهی لبش نشسته بود. حس خوبی داشت؛ راضی و خالی و آرام.
مانی هنوز پشت در بود. کیرش کاملاً شق و دردناک توی شلوارش نبض میزد.
نفسش را بیرون داد، آرام، که صدایی نکند. تصویر مادرش — لخت، پاهای باز، کس صورتی تیره و براق، سینههای افتادهی سنگین، و آن زمزمهی «مانی پسرم» — مثل آتش زیر پوستش مانده بود.
آرام عقب رفت. در را همانطور نیمهباز گذاشت و بیصدا از راهرو دور شد.
بیصدا از خونه بیرون زد، در رو آروم بست.
نفهمید چجوری اما چندین ساعت بود که کنار یک پارک کوچک ماشین رو نگه داشته بود و به خیابون خیره شده بود.
چیزهایی که دیده بود خواب بود یا واقعیت؟ واقعا سپیده داشت با فکر کردن به مانی پسرش جق میزد؟
سرش داشت میترکید.
گوشیش رو درآورد و به رها پیام داد: «کجایی؟ من اومدم.»
چند دقیقهای طول کشید تا جواب اومد – یه لوکیشن، بدون هیچ توضیحی.
مانی سوار ماشین شد و مسیر رو دنبال کرد. آدرس به یه خیابون شلوغ توی مرکز شهر ختم شد، جلوی یه مغازهی پوشاک زنانه، شیک و مدرن، با ویترین بزرگ و مانکنها.
ماشین رو کنار خیابون پارک کرد، اخم کرد، به تابلوی مغازه خیره شد.
رها این موقع اومده خرید؟
چند دقیقهای توی ماشین منتظر موند، نگاهش رو از در مغازه برنمیداشت. بالاخره در باز شد و رها بیرون اومد – دستهاش خالی بود، هیچ پاکتی، هیچ نایلونی، هیچ نشونهای از خرید.
مانی از ماشین پیاده شد، به سمتش رفت.
«رها، اینجا چیکار میکردی؟»
رها ابروهاش رو بالا انداخت، لحنش طعنهآمیز و کمی خودمونی بود.
«معلوم نیست؟ کار میکنم اینجا. چند وقتیه.»
یه مکث کوتاه، بعد با یه پوزخند کمرنگ اضافه کرد:
«آهان، راستی، تو که از خانوادهت خبر نداری، از کجا باید بدونی چه خبره.»
مانی یه لحظه جا خورد، کنجکاوی توی نگاهش موج زد.
«رها، این چه کاریه؟ چرا بهم نگفتی؟»
رها دست به سینه ایستاد، نگاهش رو به خیابون دوخت.
«تا آبجی بزرگه رو نبری یه کافیشاپ توپ، خبری نیست. بیا بریم، اونجا حرف میزنیم.»
کافیشاپ کوچیک و دنجی بود، گوشهی خیابون، با میزهای چوبی و نور ملایم. نشستن روبهروی هم.
رها قهوهاش رو سفارش داد، مانی یه چای.
چند دقیقهای سکوت بود، رها فنجونش رو توی دست میچرخوند، انگار داشت فکر میکرد از کجا شروع کنه. بالاخره سرش رو بلند کرد.
«این فروشگاه رو دیدی؟ یکی از شعبههای فروشگاه پوشاک زنانهی داریوشه.»
مانی چند ثانیه فقط نگاهش کرد، تا معنی حرفش رو کامل بفهمه.
«داریوش؟ منظورت داریوش… »
«آره، همونی که برادر کوچک باباست.»
رها نگاهش رو ازش گرفت، به فنجونش خیره شد، انگشتش رو لبهی فنجون کشید.
«چند وقتیه اومدم اینجا کار کنم. آروم آروم، بدون سروصدا، میخوام بهش نزدیک بشم.»
مانی چند ثانیه ساکت موند، بعد به جلو خم شد، صداش رو پایین آورد.
«رها، این خطرناکه. اگه بفهمن کی هستی، اگه بو ببرن…»
«نمیفهمن.»
صدای رها قاطع بود، بدون کوچکترین تردید.
«و حتی اگه بفهمن هم، دیگه برام مهم نیست.»
نگاهش رو بالا آورد، مستقیم به چشمهای مانی زل زد؛ توی نگاهش یه سردی بود که مانی رو یاد خودش میانداخت.
«مانی، درسته من هیچی نمیگم، آروم و عاقل به نظر میرسم، همیشه هم همینجوری بودم. اما ده برابر تو از این خانواده کینه دارم. تو فقط یه سیلی و یه در بسته رو با چشم خودت دیدی، بچه بودی، یادت مونده چون کوچیک بودی. اما من از نزدیک دیدم مامان چجوری جون کند، تا ما رو بزرگ کنه. شبها گریه کرد و صبحها لبخند زد که ما نفهمیم. مگه ما کم بدبختی کشیدیم؟؟؟ من فراموش نکردم مانی. هیچوقت.»
مانی خواست چیزی بگه، یه مخالفتی، یه هشداری، اما یه چیزی توی نگاه رها بود – یه عزم سرد و محاسبهشده، شبیه همون چیزی که خودش هم توی وجودش حس میکرد – که بهش فهموند مخالفت کردن بیفایدهست. رها تصمیمش رو گرفته بود، درست مثل خودش.
رها، انگار که بخواد بحث رو عوض کنه، فنجونش رو کنار گذاشت، به صندلیش تکیه داد.
«راستی… مامان.»
مانی سرش رو بلند کرد،
«از وقتی من رفتم سرکار، دیگه نمیره کارگاه خیاطی. گفتم بمونه خونه، استراحت کنه، دیگه لازم نیست خودش رو خسته کنه.»
رها یه نفس عمیق کشید.
«یه مدت واقعاً حالش بد بود مانی. افسرده بود، غذا درست نمیخورد، ساعتها فقط میشست جلوی تلویزیون بدون اینکه واقعاً نگاهش کنه.»
مکث کرد، انگار داشت کلمات بعدی رو میسنجید.
«اما یه چند وقتیه، نمیدونم چی شده، انگار همهچیزش عوض شده. خیلی به خودش میرسه، آرایش میکنه، لباسهای جدید میپوشه. انگار چند سال جوونتر شده.»
مانی نمیدانست چه واکنشی نشان بدهد. یک حس عجیب، ترکیبی از خوشحالی و یک نگرانی نامشخص — و زیرش یک لایهی شهوت ناخواسته — توی دلش نشست. تصویر مامان سپیده لخت روی تخت، انگشتهایش داخل کس صورتی تیرهاش، زمزمهی «مانی پسرم» هنوز تازه بود.
«خب… این که خوبه، نه؟ خوبه که حالش بهتره. اما تو یه چیز دیگه گفتی به من»
«اون چیزی که راجع به حال مامان بهت گفتم توی تلفن… یهکم بزرگش کردم.»
مانی اخم کرد. «چی؟ منظورت چیه؟»
«مامان حالش بد بود، این دروغ نیست، واقعاً چند وقت پیش تب داشت، هذیون هم میگفت. اما این چند روز اخیر حالش خیلی بهتر بود.»
رها نگاهش رو دزدید، یهکم معذب به نظر میرسید.
«فقط… میدونستم اگه بگم حالش خوبه، نمیای. میدونستم فقط با یه بهونهی جدی میای اینطرفا. برای همین یهکم غلیظش کردم.»
مانی چند ثانیه فقط نگاهش کرد، بین عصبانیت و یهجور تحسین عجیب گیر کرده بود.
«رها…»
«نمیخواستم دروغ بگم بهت، فقط راه دیگهای نداشتم.»
رها شانه بالا انداخت، دوباره همون لحن قاطع همیشگیاش رو گرفت.
«حالا هم که اومدی، دیگه بحثش رو نکن.»
بعد، انگار میخواست فضا رو عوض کنه، یه لبخند واقعیتر، گرمتر، روی لبش نشست.
«راستی، امروز رو بهخاطر تو مرخصی گرفتم از فروشگاه. پاشو بریم، با این ماشین باکلاس یه دوری با مامان و روشنا بزنیم. خیلی وقته اینجوری دور هم نبودیم.»
گوشیش رو از توی کیفش درآورد، انگشتش رو روی صفحه لغزوند.
«بذار زنگ بزنم آماده شن.»
نزدیک نیمهشب بود که بالاخره برگشتن خونه. همه خسته بودن، اما یه خستگی خوب، از اون نوعی که آدم بعد از یه روز پر از خوشی حس میکنه.
سپیده در رو باز کرد، چراغها رو روشن کرد.
«بچهها گشنتونه؟ یه چیزی درست کنم بخورین؟»
روشنا خودش رو انداخت روی مبل.
«مامان بیخیال، اون همه چیزی خوردیم. خستهایم، بذار بخوابیم.»
سپیده خندید. صدای خندهاش سبک بود.
امروز یک پیراهن سادهی تیرهرنگ اما خوشفرم پوشیده بود که روی سینههای بزرگ و سنگین مینشست و کمر و باسن پهن و گوشتیاش را کمی نشان میداد.
طرز راه رفتنش فرق کرده بود — سر بالاتر، شانهها صافتر. پوست گندمی طلاییاش شادابتر به نظر میرسید.
مانی، از گوشهی هال، بیاختیار نگاهش رو دنبال مادرش کرد.
حرفهای رها توی سرش تکرار شد:
«انگار چند سال جوونتر شده.»
حالا، با چشم خودش میدید.
سپیده از آشپزخونه برگشت، لیوان آب دستش بود. نگاهش به مانی افتاد که همونجا وسط هال ایستاده بود، خیره بهش.
«چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟»
مانی سرش رو تکون داد، لبخند زد. اما کیرش توی شلوار کمی بزرگ شده بود.
«هیچی مامان. فقط… خوشحالم که حالت خوبه.»
سپیده لبخند زد، یه لبخند واقعی، عمیق. اومد جلو، دست کشید روی صورت مانی، همونطور که وقتی بچه بود میکرد.
انگشتهای گرمش روی پوست صورت او کشیده شد و بوی ملایم بدن و عطر سبکاش را با خودش آورد.
«خوبم پسرم. حالا که تو اومدی، خیلی بهترم.»
بعد رفت سمت کمد توی راهرو، یه تشک تاشده و یه ملافهی تمیز درآورد، اومد پهنش کرد وسط هال.
«بیا اینجا بخواب امشب.»
مانی نشست روی تشک و به مادرش که داشت بالش را مرتب میکرد نگاه کرد. از آن زاویه، انحنای کون پهن و نرمش زیر پیراهن مشخص بود. سینههای سنگینش با خم شدن کمی آویزان میشدند.
«مامان، خودت برو بخواب، اینکارا رو من انجام میدم.»
«نه نه، بذار خودم.»
سپیده دست از کار نکشید، تا وقتی که همهچیز مرتب شد. بعد صاف ایستاد، نفس عمیقی کشید، و برای یه لحظه، مانی یه چیزی توی چشمهای مادرش دید – نه خستگی همیشگی، بلکه یه آرامش عجیب، یه رضایتی که نمیتونست منشأش رو تشخیص بده.
«شب بخیر مامان.»
«شب بخیر پسرم.»
سپیده رفت سمت اتاقش.
مانی همانجا روی تشک دراز کشید، اما خواب به چشمش نمیآمد. سقف را نگاه میکرد و تصویر مادر لخت را مرور میکرد.
ساعت از دو گذشته بود. خانه در سکوت کامل فرو رفته بود. فقط صدای ضعیف یخچال از آشپزخانه میآمد.
مانی روی تشک وسط هال دراز کشیده بود و خوابش نمیبرد. بلند شد. آروم، روی پنجهی پا، رفت سمت دستشویی ته راهرو.
همین که داشت میرفت، صدایی شنید. از اتاق مامان سپیده بود. نه حرف، نه ناله بلند — یک نفس بریده و مرطوب.
ایستاد. قلبش تند زد. و ناخودآگاه به سمت اتاق سپیده رفت.
در اتاق سپیده نیمهباز بود. انگار از روی قصد در اتاق رو باز میزاشت.
از شکاف باریک در نگاه کرد.
سپیده روی تخت دراز کشیده بود. لباس خواب نازک مشکیاش را از سرش در آورده و کنار انداخته بود. فقط سوتین سیاه تنش بود که سینههای بزرگ و سنگینش را گرفته بود؛ گوشت نرم از لبههای سوتین بیرون زده بود. نوک قهوهای سینهها از پارچهی نازک سوتین مشخص بودند. پایینتنهاش کاملاً لخت بود. پاهای کلفت و گوشتیاش باز بود و چیزی در دستش بود.
یک کیر مصنوعی تیره، متوسط و کلفت.
مانی نفسش را حبس کرد. دستش ناخودآگاه رفت روی شلوارش. کیرش از همان لحظه شروع به سفت شدن کرد.
سپیده چشمانش را بسته بود. با یک دست سینهاش را از روی سوتین میفشرد و با دست دیگر سر دیلدو را بین لبهای گوشتی و قهوهای کصش میمالید.
رطوبت از قبل کصش را براق کرده بود. بوی گرم بدن زنانه و بوی تند تر کس خیسش تا در میرسید.
برای سپیده، تاریکی اتاق و خیالش با هم قاطی شده بود.
مانی… پسرم… این تو هستی که داری کیرتو بمالی رو کس مامان…
انگار کیر واقعی و گرم و کلفت مانی بود که لبهای کصش را از هم باز میکرد. گناه مثل موجی از سینهاش بالا میآمد، اما لذت قویتر بود. رانهایش کمی میلرزید.
دیلدو را آرام فشار داد. سر آن داخل کصش فرو رفت. صدای خیس و ملایمی بلند شد. سپیده نفسش را بیرون داد و کمرش را کمی جلو آورد.
«آروم… آروم بکن توم …»
با خودش زمزمه کرد، صدایش فقط یک نفس مرطوب بود که به بالش میخورد.
مانی از پشت در ناخودآگاه، شلوار و لباس زیرش را پایین کشید. کیر بلند و کلفتش بیرون پرید؛ رگدار، سر پهن و تیره، از قبل براق از پیشآب.
با دست راستش محکم گرفت و آرام شروع به مالیدن کرد. از همان شکاف، همه چیز را میدید: سینههای بزرگ که زیر سوتین تکان میخوردند، شکم نرم، رانهای باز، و دیلدویی که کمکم عمیقتر میرفت داخل کس شکلاتی مادرش.
سپیده دیلدو را تا نیمه فرو کرد و همانجا نگه داشت. دیوارههای کصش دور آن جمع شده بودند. انگشت شستش را روی کلیتوریس متورم گذاشت آهسته ناله ای کشید.
نالهی کوتاهی از گلویش بیرون آمد، اما سریع آن را خورد تا صدا بلند نشود. رها و روشنا آن طرف خانه خواب بودند.
«کیرت کلفته… داره پارهام میکنه…»
زمزمهاش پر از شهوت و کمی لرزش گناه بود.
این کارو نباید بکنم… ولی نمیتونم… مانی…
مانی دستش را سریعتر کرد. کف دستش روی تنهی کیرش میلغزید و صدای ملایم پوست به پوست میداد. پیشآب بیشتر شده بود و کار را لغزندهتر میکرد. ذهنش پر از تضاد بود:
گناهه. داری به مادرت نگاه میکنی که داره جق میزنه و اسم تو رو میگه. نباید… ولی کیرت داره میترکه. ببین چطور کصش داره اون دیلدو رو میخوره. ببین سینههاش چطور تکان میخورن.
سپیده حالا ریتم منظمی پیدا کرده بود. دیلدو را آرام بیرون میکشید تا فقط سرش داخل بماند، بعد دوباره تا ته فرو میکرد. هر بار صدای خیستری میآمد.
رطوبت از اطراف دیلدو بیرون میزد و روی پوست راناش پخش میشد. عرق نازکی روی سینهها و گردنش نشسته بود. سوتین کمی جابهجا شده بود و نوک یکی از سینهها تقریباً بیرون آمده بود.
نفسهایش تندتر شده بود. کمرش با هر فرو رفتن دیلدو کمی از تخت بلند میشد.
«همینجوری… تا ته بکن… مانی بکن…»
کلمات را بین دندانهایش میگفت تا صدا نکند.
مانی دیگر نمیتوانست آروم بماند. دستش را سریعتر و محکمتر حرکت میداد. بیضههای سنگینش جمع شده بودند. از لای در بوی غلیظتر کص مادرش را حس میکرد — تند، شیرین و حیوانی. کیرش میتپید.
سپیده همزمان دیلدو را عمیقتر و کمی تندتر فرو میکرد. بدنش شروع به لرزیدن کرد. رانهای گوشتیاش به هم نزدیک شدند و دوباره باز شدند. نالهی گرفتهای که نیمهاش در گلو خفه شد، از او بیرون آمد.
«دارم… دارم میام… مانی…»
ارگاسم آهسته و موجدار بود. کمرش قوس برداشت، انگشتهای پایش جمع شدند، و دیوارههای کصش دور دیلدو منقبض شدند.
چند ثانیه همانطور ماند، لرزید، بعد آرام روی تخت افتاد. دیلدو هنوز داخلش بود. نفسنفس میزد. دست خیساش را روی شکم نرمش گذاشت.
حسی از راحتی و خالی شدن تمام بدنش را گرفته بود. گناه هنوز گوشهای از سینهاش بود، اما لذت قویتر مانده بود.
مانی همان لحظه ارضا شد. دندانهایش را روی لب پایینش فشار داد تا هیچ صدایی نکند. کیرش توی دستش تپید و آب غلیظ و داغش روی انگشتهایش و کف دستش پاشید. چند موج پشت سر هم. زانوهایش برای یک لحظه سست شد.
هر دو در سکوت نفس میکشیدند.
سپیده بعد از یکی دو دقیقه دیلدو را آرام بیرون کشید. صدای خیس بیرون آمدن دیلدو آمد. آن را کنار تخت گذاشت و پتو را روی بدنش کشید. چشمانش را بست و لبخند کوچکی از رضایت و خستگی روی لبش نشست.
ظهر روز بعد، همه دور میز نشسته بودن. سپیده یه دیس بزرگ قرمهسبزی وسط میز گذاشته بود، بوی غذا توی خونه پیچیده بود.
روشنا داشت با گوشیش ور میرفت، مانی برنج میکشید توی بشقابش. نگاهش گاهی میرفت روی دستهای مادرش که غذا میکشید، روی حرکت سینههایش زیر لباس.
رها، وسط غذا خوردن، قاشقش رو زمین گذاشت، انگار میخواست یه چیز مهم بگه.
«راستی، یه خبر دارم.»
سپیده سرش رو بلند کرد.
«چی شده؟»
«امروز صبح مدیر شعبه بهم زنگ زد. گفت باید برم شعبهی اصلی.»
رها یه نگاه سریع به مانی انداخت، بعد ادامه داد.
«همون شهری که مانی هست. گفت اونجا بهم نیاز دارن، و در ضمن فرصت پیشرفت هم اونجا بیشتره.»
مانی قاشقش رو نگه داشت، توی دلش یه هشدار زنگ زد.
- اون شهر. همونجایی که داریوش بود. رها میخواست بره نزدیکتر بشه.*
سپیده اخم کرد، نگران به نظر میرسید.
«چی؟ نه رها، از ذهنت بیرونش کن…»
«مامان، تنها نیستم که.»
رها لبخند زد، لحنش نرم اما قاطع بود.
«مانی اونجاست. میرم، یه خونهی کوچیک میگیرم، شماها هم میتونین بیاین. مامان، تو که دیگه سرکار نمیری، روشنا هم که براش فرقی نمیکنه کجا باشه. اتفاقاً اونجا امکانات بهتری هم داره براش.»
روشنا سرش رو بلند کرد، انگار همین الان جدی شنیده بود. «واقعاً؟ من که موافقم! اینجا حوصلهم سررفته.»
سپیده هنوز مردد بود. «نمیدونم رها، اینجا خونهمونه، همهچیزمون اینجاست…»
«مامان.»
رها دستش رو گذاشت روی دست سپیده.
«فکرشو کن، همه دوباره کنار هم باشیم. من دیگه از اینجا خسته شدم، میخوام یه فرصت واقعی داشته باشم. کمکم کن.»
سپیده چند ثانیه فکر کرد، به رها نگاه کرد، بعد آروم سری تکون داد.
«باشه… اگه واقعاً همینطوره، مخالفتی ندارم.»
مانی که تا اون لحظه ساکت مونده بود، دیگه نتونست تحمل کنه. قاشقش رو محکم توی بشقاب گذاشت، صدای برخوردش توی سکوت میز پیچید.
«نه.»
همه نگاهش کردن. سپیده متعجب پرسید:
«چی شده مانی؟»
«رها نباید بیاد اونجا.» صداش تندتر از چیزی بود که خودش میخواست.
«اونجا… اونجا شرایط سختیه، رها تنها نمیتونه از پسش بر بیاد.»
رها با یه نگاه تیز و پرمعنا بهش خیره شد، انگار داشت میگفت: چیکار میکنی؟ ساکت باش.
سپیده گیج شده بود.
«مانی، تو که خودت اونجایی، چرا مخالفی؟ مگه چه اتفاقی ممکنه بیفته؟»
مانی نمیتونست حقیقت رو بگه – نمیتونست به سپیده بگه رها هم داره وارد این جریان میشه. دیگه بیشتر ازین طاقت نداشت سپیده.
خشمش داشت از کنترل خارج میشد، اما زبونش بسته بود.
«ولش کن.»
صندلیش رو محکم عقب کشید، بلند شد.
«هر کاری دلتون میخواد بکنین.»
سپیده هم بلند شد، نگران.
«مانی، کجا؟»
«میرم پیش بچهها، شبم دیر میام.»
این رو گفت و بدون اینکه برگرده، از خونه بیرون زد، در رو محکم بست.
سپیده همونجا ایستاده موند، گیج و نگران، نگاهش رو به در بسته دوخته بود.
«این چرا اینجوری شد یهو؟»
رو به رها کرد.
«تو میدونی چشه؟»
رها فقط شانه بالا انداخت، نگاهش رو دزدید.
«نمیدونم مامان. شاید خستهست.»
ساعت نزدیک دو شب بود که در خانه باز شد. مانی تلوتلوخوران وارد شد.
بوی تند الکل میداد. چشمهایش نیمهباز و مات بود. کفشهایش را در نیاورد. مستقیم رفت سمت کاناپهی هال و همانجا افتاد. سرش به پشتی خورد و چشمهایش بسته شد.
سپیده که تا آن لحظه با نگرانی بیدار مانده بود، صدای در را شنید. سریع از اتاقش بیرون آمد.
ست راحتی قرمز تنش بود؛ بلوز نرم که روی سینههای بزرگ و سنگینش مینشست و تا بالای باسنش میرسید.
شلوار راحتی که خطوط کون پهن و گوشتیاش را مشخص میکرد. زیرش فقط سوتین و شورت توری مشکی پوشیده بود.
با نگرانی آمد بالای سر مانی. خم شد.
بوی الکل صورتش را گرفت.
دستش را روی پیشانی پسرش گذاشت.
نگرانی توی سینهاش پیچیده بود. انگشتهایش را آرام روی صورت مانی کشید.
«مانی پسرم… حالت خوبه؟»
مانی چشمهایش را نیمهباز کرد.
در همان حالت مستی، دستش بالا آمد، پشت گردن مادرش را گرفت و کشید پایین. لبهایش را روی لبهای داغ سپیده گذاشت و محکم بوسید.
سپیده خشکش زد.
بدن مانی داغ بود. لبهای خشک و کمی ترکخوردهاش روی لبهای او فشار میآورد.
چیزی مثل برق از سینهاش پایین رفت، مستقیم بین پاهایش. حس عجیبی بود — آشنا و ممنوعه.
سریع سرش را عقب کشید و لبهایش را از لبهای پسرش جدا کرد.
مانی دوباره چشم بست. نفسهای سنگین و نامنظم میکشید.
سپیده فهمید که کاملاً مست است و ناخودآگاه این کار رو کرده.
دستهایش کمی میلرزید. بازوهای مانی را گرفت و با زحمت او را از کاناپه بلند کرد. کشید سمت تشک وسط هال.
مانی نیمههوشیار بود و وزنش را روی مادرش میانداخت. سپیده او را روی تشک خواباند. تیشرت مشکیاش بالا رفته بود و کمی از شکم عضلانی و خطهای روی شکمش معلوم بود. سپیده گذاشت با همون لباس ها و شلوار جین مشکی بخوابه.
پتو را تا سینهاش کشید. چند ثانیه بالای سرش ایستاد. قلبش تند میزد. بعد برگشت سمت اتاقش.
در اتاق را بست، روی لبهی تخت نشست. دستهایش را روی صورتش گذاشت.
بوسه مانی هنوز روی لبهایش بود.
رطوبت ملایمی شورت توریاش را چسبناک کرده بود.
باور نمیکنم… باورم نمیشه… مانی ازم لب گرفت؟ پسر خودم ازم لب گرفت؟
چیکار کردم… چرا نگهاش نداشتم؟ چرا عقب نکشیدم زودتر؟
اما بدناش واکنش دیگری میداد. سینههایش سفت شده بودند. نوک سینههایش زیر سوتین توری سفت شده بودند.
وای لعنتی… نمیتونم بهش فکر نکنم. خیلی حس خوبی داشت.
باید کار رو یکسره کنم… مگه این همه مدت با فکر اینکه پسرت داره میگادت شب ها رو صبح نکردی؟ مگه در اتاق رو به دستی باز نمیزاشتی تا مانی بشنوه که داری به فکرش جق میزنی؟ مگه این همه به خودت نرسیدی برای اینطور شبی؟
سپیده هر جوری شده بود میخواست خودش رو گول بزنه و خودش رو راضی کنه تا برگرده پیش مانی.
الان وقتشه… سپیده مانی مسته… اصلا متوجه نمیشه… فردا هم یادش نمیاد چی شده و چه اتفاقی افتاد. مرگ یه بار شیون یه بار
بلند شد. در را آرام باز کرد و برگشت سمت هال. قدمهایش بیصدا بود. هر لحظه گوشش به سمت اتاق رها و روشنا بود. اگر یکیشان بیدار میشد… ترس مثل یخ توی رگهایش ج یان پیدا کرده بود، اما نیازش قویتر بود.
آرام روی تشک، کنار مانی، دراز کشید.
ملافه را روی هر دوشان کشید. تاریکی هال فقط با نور ضعیف خیابان از پنجره شکسته میشد.
پشتش را به سمت مانی کرد. بدن گرم و سنگین پسرش را پشت سرش حس کرد. بوی الکل هنوز میآمد، اما زیرش بوی بدن و عرق مانی بود.
دستش را آرام به پشت برد. روی شلوار جین مانی گذاشت. سفتی کیر را زیر شلوار حس کرد — بلند، کلفت، نیمهبیدار.
انگشتهایش را روی آن کشید. مانی نفسش کمی عمیقتر شد.
سپیده زیپ شلوار را آرام پایین کشید. دکمهاش را باز کرد. دستش را داخل برد. کیر مانی را از شرتش بیرون آورد.
پوست گرم و سفتش توی کف دستش جا گرفت. سرش پهن و کمی مرطوب بود.
انگشتهایش را دور تنهی کلفت کیرش حلقه کرد و آرام بالا و پایین برد. رگها زیر انگشتهایش میتپیدند.
این پسرمه… این کیری که دارم توی دستم میگیرم، مال پسرمه…
سرعت را کمی بیشتر کرد. پیشآب روی انگشتهایش پخش شد و باعث شد دست سپیده راحت تر روی کیر مانی بالا و پایین بشه.
مانی ناگهان حرکت کرد. نفسش تغییر کرد.
دستش آمد و مچ دست مادرش را گرفت — نه برای متوقف کردن، برای هدایت کردن. انگشتهای قویاش روی دست سپیده فشار آورد و ریتم را محکمتر کرد.
بدناش به جلو آمد و به پشت سپیده چسبید. کیر داغ و سفتاش بین انگشتهای مادر و پارچهی شلوار راحتی قرمزش گیر کرده بود.
سپیده نفسش را خورد تا صدایی ازش بیرون . ترس از بیدار شدن رها و روشنا مثل تیغ توی گلویش بود، اما بدناش به عقب فشار میآورد.
دستش را از روی کیر برداشت. شلوار راحتی قرمزش را از پشت پایین کشید، فقط تا وسط ران. شورت توری مشکی را کنار زد. کون پهن و نرمش برهنه شد و به کیر مانی چسبید.
کیر داغ و بزرگ مانی بین لبهای گوشتی و قهوهای کصش و شکاف کونش قرار گرفت.
سپیده کمرش را آرام عقب و جلو کرد. رطوبت کصش روی تنهی کیر مانی پخش شد. بوی تند و شیرین شهوت خودش زیر پتو بلند شد.
هر بار که کیر مانی بین لبهای کصش میلغزید، نفسی از سینهاش بیرون میزد که آن را بین دندانهایش حبس میکرد.
دارم این کارو میکنم… دارم کیر پسرم رو بین کصم میمالم… اگر رها بیدار بشه… اگر روشنا…
ترس و لذت با هم قاطی شده بودند.
سینههای بزرگش زیر بلوز قرمز سفت شده بودند. نوک سینههایش به سوتین توری میساییدند.
مانی دستش را از زیر پتو آورد جلو. بلوز قرمز را بالا زد، سوتین را پایین کشید و سینهی راست مادرش را توی کف دست بزرگش گرفت.
سینه سپیده را فشرد. انگشتهایش نوک قهوهای سینه مادرش را پیدا کردند و چرخاندند.
همزمان کمرش را جلوتر آورد و سر کیر را دقیقتر بین لبهای کص سپیده گذاشت.
سپیده یک لحظه خشکش زد.
بعد خودش را بازتر کرد. مانی آرام فشار داد. سر پهن کیر بین لبهای گوشتی کصش فرو رفت.
رطوبت گرم و زیاد راه را باز کرد. سانتیمتر به سانتیمتر جلوتر آمد تا کامل داخل شد.
کس سپیده بعد از سالها کیر یه مرد رو حس میکرد. دیوارههای کس سفید دور کیر کلفت مانی جمع شدند.
هر دو نفسشان را حبس کردند. پتو رویشان بود. هیچ صدایی جز نفسهای کنترلشده و صدای بسیار ملایم پوست به پوست زیر پتو نمیآمد.
مانی دستش را روی شکم نرم مادرش گذاشت و او را محکمتر به خودش چسباند.
شروع کرد به حرکت — آهسته اما عمیق.
هر بار که بیرون میکشید و دوباره تا ته فرو میرفت، صدای خیس بسیار ضعیفی میآمد که سپیده از آن میترسید.
سپیده چشمهایش را بسته بود. صورتش را توی بالش فرو کرده بود تا هیچ نالهای بیرون نیاید.
داره میگادم… پسرم داره میگادم… کیرش داره پرَم میکنه… گناهه… ولی نمیخوام تموم بشه…
رانهای گوشتیاش میلرزیدند. کون نرمش با هر ضربهی آرام به شکم مانی میخورد. سینهاش توی دست مانی جابهجا میشد.
مانی ریتم را کمی تندتر کرد، اما هنوز کنترلشده. دست دیگرش آمد و موهای مشکی مادرش را از گردن کنار زد.
لبهایش را روی پوست گرم گردن گذاشت و دندانهایش را آروم فشار داد — نه آنقدر که ردش بماند، فقط برای حس کردن. همزمان عمیقتر تلمبه میزد.
کس سپیده حالا بیشتر خیس شده بود. هر دخول با صدای خیستری همراه بود. بوی غلیظ سکس زیر پتو پیچیده بود — بوی کس خیس سپیده، عرق ملایم، پوست گرم و کمی الکل باقیمانده از مانی.
سپیده احساس میکرد ارگاسم از پایین شکمش دارد بالا میآید. دیوارههای کصش دور کیر مانی منقبض میشدند.
مانی هم داشت ارضا میشد.
دستش را از سینه پایین آورد و بین پاهای مادرش برد. انگشتش را روی کلیتوریس متورم گذاشت و دایرههای سریع و بیصدا کشید.
سپیده بدنش را کشید. پاهایش جمع شدند. یک لرزش عمیق از کمرش شروع شد و تمام وجودش را گرفت.
همزمان مانی آخرین تلمبههاس عمیق را زد و آبش اومد — داغ و زیاد داخل کس مادرش.
هر دو همانطور ماندند. لرزان. نفسهای تند و کنترلشده.
بعد از چند دقیقهی طولانی، مانی آرام کیرش را بیرون کشید. صدای خیس بیرون آمدن زیر پتو پیچید.
آب داغ مانی از کس سپیده بیرون زد و روی راناش سر خورد.
سکوت سنگین هال را پر کرده بود. فقط صدای نفسهای عمیق و تیکتاک ضعیف ساعت دیواری میآمد.
نوشته: آرکا
7 پاسخ به “لذت یا انتقام؟ (۳)”
به ننش چیکار داری برو سراغ عمه دیوثش
اخیرا همه دارن مامانشون میکنن
عالی بود زودتر ادامه بده
دمت گرم عالی بود داستانت
خیلی خوب بود
آخ جون چ لذتی میدونم رها هم تشنه کیر مانیه ولی گاییدن خشن عمه سارا هم لذت وصف نشدنی داره آخر این داستان مانی هم رها رو میگاد شاید یه روزی روشنا هم هوس کیر داییش رو بکنه کاشکی من جای مانی بودم
جدا از چنین رابطه هایی که درست یا غلط هست. ۱- اخیرا مادر و پسر سیاه پوستی در امریکا صاحب یک پسر شدند. ۲- بارها شنیده ایم که پسرها با مادر یا خواهر یا دیگر محارم خودشون سکس کردن و داستانهای کم وبیش واقعیشون رو تو این سایت هم میبینیم. ۳- علاقه ی افراد یک خانواده به هم فقط سکس رو برای کامل شدنش کم دارن. ۴- وقتی افراد یک خانواده تو ی خونه زندگی میکنن احتمال دیدن صحنه های لختی و سکسی از همدیگه زیاد میشه. و و و…. و انسان است و علایق سکسی نهادینه شدنش.