زندایی و خواهرش و یه شب رویایی

دورو بر ساعت۷بود که گوشیم زنگ خورد…

تازه از باشگاه اومده بودم و داشتم حاضر میشدم برم حموم که گوشیم زنگ خورد

فکر کردم رفیقمه و میخواد بگه بریم دورزنی بخاطر همین گوشی و برنداشتم

بار دوم ک زنگ زد برداشتم بگم نمیام حالشو ندارم که دیدم زنداییمه

حواب دادم و بعد سلام و حال احوال گفت امیرجان یه زحمت داشتم برات

راستی ببخشید خودمو معرفی نکردم

من امیرم از تبریز و از حوالی ائل گولی ۲۷سالمه

قد و قامت معمولی ولی بدن سفت و خوب باشگاهی

چند سالیه بکس و بدنسازی کار میکنم

خب بریم سر ماجرای ما

زندایی که داستانمون راجب ایشونه یه خانوم خوشگل و توپ که اندامش حرف نداره و پوشش آزاد و راحت

تقریبا۳۵سالشه و یه دختر۱۳ساله داره

خب میگفتم گفت امیر جان یه زحمت دارم برات

گفتم جانم زندایی گفت مهمون دارم داییت هم رفته یه شهر دیگه کابینت کاری منم نمیتونم برم بیرون برم واس خرید

میتونی یکم خرت و پرت برام بخری بیاری

گفتم شما جون بخواه گفت اوکی یه لیست برات اس میکنم زحمتشو بکشی

گفتم چشم …

رفتم حموم و اومدم بیرون یه تیپ زدم و سوار ماشین شدم و رفتم وسایلی ک میخواست و از فروشگاه خریدم و رفتم خونه داییم که بدم وسایل رو

رستم زنگ زدم ک جلو درتونم گفت در رو میزنم بیا تو

درو زد با ماشین رفتم داخل پارکینگ و پارک کردم وسایل و برداشتم و رفتم بالا

زنگ درو زدم گفت بفرما تو امیر جان در بازه

یه یالله گفتم و رفتم تو که یهو چشام چهارتا شد

مهمونش خواهرش بود که ۴سال از خودش بزرگتره و یه میلف به تمام معناست

جلو در بودم که از آشپزخانه زنداییم گفت بیا تو عزیزم راحت باش که سلام دادم و واسیلو گذاشتم

و گفتم اگه کاری ندارید من زحمتو کم کنم ک زنداییم گفت کجا بری بابا بمون پیشمون

گفتم ک ن مرسی مزاحمتون نمیشم مهمونم ک دارید من برم

ایشالله یه وقت دیگه میام بازم داییم هم خونه باشه

گف حالا بشین یه چایی چیزی بخور میری

گفتم چشم دیگه حرفشو زمین نندازم

رفتم نشستم تو پذیرایی که خواهرش ک اسمش مریم بود سلام و احوالپرسی کردیم و فلان از شدت داف بودنش زبونم گرفته بود و به تته پته افتاده بودم

خلاصه یکم از این درو اون در حرف زدیم ک زنداییم که اسم اونم پری بود سینی بدست اومد و دور هم نشستیم ب چایی خوردن و شیرینی و اینا

زنداییم و خواهرش گرم صحبت بودن که خواهرش گفت راستی پری مشروب چی شد تونسی جور کنی خیلی وقته نخوردم خیلی هوس کردم که زنداییم گفت نه راستش نتونستم

که من گفتم اگ بخواین شاید بتونم جور کنم واستون که

مریم خانوم گف نیکی و پرسش

گفتم پس تا شما شامتون حاضر شه و بخورید منم میرم میارم براتون

که گفتم باشه شام هم منتظر میشیم بیای باهم بخوریم پس

گفتم اوک

پریدم ماشینو برداشتم رفتم که مشروب بگیرم و بیارم

یه یه ساعت بعدش برگشتم دور زدن رفتم بالا دیدم به به

لباس هم عوض شده و راحت نشسته مریم و زندایی پری هم

داره وسایل شام و میاره

رسیدم و شام و خوردیم و خلاصه اوردیم مشروب رو که گرفتن خودت بریز

شروع کردیم خوردن یکم که کله هامون داغ شد

یه چن تا پیک سبک دیگ زدیم و مریم گفت الان وقت رقص و بزن و بکوب که زنداییم پاشید چراغارو کم کرد و سیستم روشن کرد که چراغو رقص نور و اینام داشت

شروع کردیم رقصیدن و اینا ک منم مست و کله داغ از فرصت استفاده کردم و داشتم میمالیدم به مریم خانوم که کیرم راست شد و حشرم زد بالا

کیرم۱۵سانت و یکم کلفت و در کل یه کیر خوب دارم با هرکی بودم راضی بوده

خلاصه یکم که مالیدم به این مریم خانوم اونم نگو زد بالا حشرش و اونم داشتم خودشو بهم میمالید و حال میکردیم که

دیدم زنداییم با چشمای قرمزش بخاطر مستی و خمار

داره مارو نگاه میکنه.

که اونم اومد و بهمون ملحق شد و همو میمالیدیم که منم دیدم فرصته شروع کردم ور رفتن به بدنشون و سینه و کونشون که دیگ اینام رد دادن و لب و ماچ و فلان شروع شد

مریم که آتیشش خیلی تند بود یهو دست منو گرفت و گف اجی شرمنده من حالم خیلی بده

من و اقا امیر میریم یه کاری داریم تو اتاق ک زنداییم گفت اتفاقا منم حالم زیاد خوش نیست

برید منم یه دستشویی برم و بیام که مریم منو کشان کشان برد سمت اتاق و انداخت رو تخت

شروع کرد لب گرفتن و دراوردن لباس منو خودش

من فقط یه شورت پام بود و اوننم شورت و سوتین قرمز رنگ که خیلی سکسیش کرده بود

لب میگرفتیم و منم با کونش و ممه هاش ور میرفتم و اه و اوفمون کل خونه رو گرفته بود

بعد یه لب خوری توپ و طولانی مریم رفت پایین و شورتمو کشید پایین و کیرمو گرفت دستش

گفت خیلی باین کیر کار دارم امشب

کرد تو دهنش داشت ساک میزد ک زنداییم هم لخت اومد تو اتاق

اونم اوخد بالا تخت و لب گرفتیم و ممه هاشو داشتم میخوردم که مریم گف پاشو پاشو که کصم له له میزنه واسه گایده شدن

پاشدم قمبلش کردم و رفتم پشتش

زنداییمم جلشو طاق باز نشست و کصشو انداخت دهن مریم

از پشت شورت مریمو درآورد یه لحظه قلبم وایساد

چه کصی داشت

تپل و بزرک

نتونستم جلو خودمو بگیرم و حمله کردم بطرف کصشو یه لیس محکم زدم و شروع کردم خوردنش.

یکم که خوردم گفت پاشو بکن دیگ مردممممم

پاشدم کیرم گذاشتم دم کصش و یکم مالیدم درش که دیدم وقتشه اروم اروم کردم توش و شروع کردم تلمبه زدن

یکم که کردم زنداییم گفت منم میخوام که رفتم دراز کشیدم گفتم بیا بشین روش

اومد نشست رو شو کرد تو کصش و داشت تلمبه میزد و با مریم لب میگرفتن

یکم کردیم و گفتم پاشو دراز بکش میخوام از کونت بکنم که

همش چشمم روش بود

دراز کردم رفتم روش و خیلی راحت کیرم رفت تو کونش

یکم تلمبه زدم که زنداییم ارضا شد و با یه جیغ خالی شد

مریم دید زن دایی ارضا شد گف نوبت خودم

به پشت خوابید و پاهاشو داد بالا رفتم کردم توش

همزمان با کردنش داشتم ممه های خوشگلشم میخوردم که دیدم داره ارضا میشه

منم ریتم تلمبه هام تندتر کردم و همزمان ارضا شدیم و ریختم رو سینه هاش

همون حالت یکم خوابیدیم که پاشدم خودمو مرتب کردم گفتم من دیگ برم دایی میاد مارو میبینه شر میشه

و زدم بیرون از خونه

بعدش چن بارم تنهایی با زن دایی حال کردیم باهم ک

اگ تونستم و فرصت شد مینویسم دوباره.

ببخشید که طولانی شد داستان

امیر…

نوشته: امیر دودول

بازدید 7,270

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

24 پاسخ به “زندایی و خواهرش و یه شب رویایی”

  1. ای کونی دروغگو حتما دایی کونی تر از خودت دخترشم برده بود برا نصب کابینت کون مامان ادم دروغگو

  2. ای کونی دروغگو حتما دایی کونی تر از خودت دخترشم برده بود برا نصب کابینت کون مامان ادم دروغگو

  3. میکس وقتی داری حق می‌زنی قلم دستت نگیر برات آرزو می‌کنم یه روزی از نزدیک کس ببینی

  4. همین اسم کاربری که برا خودت گذاشتی واقعا بهتم میاد! از کون گاییدی طرف ارضا شد!!! در ضمن فکر کنم اشتباه نوشتی شغل داییت یا راننده کامیونه یا کارتونخوابه نه کابینت ساز! چون کابینت سازی ندیدیم که بره برای نصب و تا نصف شب برنگرده خونه! حالا چرا میگم نصف شب!؟ چون زندائیت ساعت ۷ بهت زنگ زده، تو رفتی حموم ، اومدی رفتی خرید کردی رسیدی پیش زندائیت یعنی شده ساعت ۸، نشستی اونجا چای و شیرینی خوردی کوسشعر گفتید و شنیدید ، مریم هوس مشروب کرده تو هم با کوس لیسی پریدی وسط که بری بگیری ، حداقل ساعت شده ۸ و نیم، خودت گفتی رفتی یکساعت چرخیدی مشروب گرفتی اومدی خونه ،یعنی الان ساعت حدودا ۹ و نیمه! شام خوردید تا اینجا شده ساعت ۱۰ شب. ۱۰ شب شروع کردید مشروب خوردن و رقصیدن اینم میگیم حداقل نیمساعت، شده ساعت ده و نیم! با مریم رفتید تو اتاق و شروع کردید و زنداییت هم اومده و دو تا کوس و کونو گاییدی اینم میگیم یکساعت ، ساعت شده ۱۱ و نیم شب. یکم خوابیدید میگیم چرت یک ربعه، ساعت میشه یک ربع به ۱۲ شب! تازه بلند شدی لباس پوشیدی از ترس داییه که مبادا الان برسه کونت بذاره و رفتی!!! خب تا اینجا شد حدودایه ۱۲ شب!!! اون دایی دیوثت تا اون موقع شب داشت کابینت نصب میکرد!؟ راستی نگفتی دختردایی ۱۳ ساله ات کجا بود این چند ساعت!؟ یه وقت بچه گم نشده باشه!؟ اوه یادم نبود داییت کابینت سازه ، احتمالا دخترشو با خودش برده بهش کار کابینت سازی رو یاد بده!!! کمتر کوس بباف، کونکششششششش!!!

  5. آس میخوام امیرم جان خوشحالت سکس فوق‌العاده داشتی واقعا حال کردم لطفا ادامه شو بنویس.منم امیرم اگه تونستی تو خصوصی برام پیام بده .مرسی

  6. باز همین قدر که جوانمردی کردی و دختر ۱۳ ساله رو از داستان حذف کردی جای شکرش باقیه ،دیگه اگه کون اونم میزاشتی اخر نامردی بود اقای دودول

  7. نمیفهمم همه ایران خانواده شون جنده ن؟؟ یا ما خیلی املیم؟؟؟

  8. دقت کردید همه اولش چایی و شیرینی میخورن تو کیرتوکص؟ بی ناموس انگار رفته خواستگاری سنگ اوپن خونه ما تو کون خودت و داییت که نصب شبانه روزی بوده فیلم سوپر میبینید اینجا در قالب داستان واقعی تعریف نکنید

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
در حال بارگذاری ویدئوها...