آرزوی یه بار بوسیدن زندایی (۱)

سلام

من اولین باره مینویسم

ولی سعی میکنم تمام توانمو برای حس بهتر شما به کار بگیرم

داستان کاملا واقعی و با جزیات و طولانیه

امیدوارم خوشتون بیاد

اسم من امیره و زنداییم مریم

زندایی من قد کوتاهی داره 1/55

سینه های درشت و کون خوش فرم

وقتی با داییم ازدواج کردن من خیلی کم سن بودم

خالم و زنداییم باهم توی یه فروشگاه لوازم التحریر کار میکردن که داییم وقتی اونجا میره زنداییمو میبینه و مخشو میزنه

و کارشون به ازدواج میرسه

منم چون از بچگی با داییم خیلی رابطه خوبی داشتم اون جا چند باری رفته بودم و خیلی گنگ مریم رو یادم میاد که اونجا کار می‌کرد

بعد از ازدواجشون من خیلی خونشون میرفتم

مریمم از من خیلی خوشش میومد و باهام کلی بازی می‌کرد

حدودا کلاس اول بودم که باهم ازدواج کرده بودن هر موقع میرفتم خونه بابا بزرگم اونجام میرفتم چون تو یه ساختمون بودن

من با داییم زیاد پلی استیشن بازی می‌کردم

با مریمو داییم سه تایی کارت بازی میکردیم یا هرزگاهی بازیای دیگه

خلاصه خیلی خیلی خوش میگذشت روزای خوبی بود

از همون بچگی چون سن کمی داشتم سر ظهرا یا شبا بغل مریم میخوابیدم

میشه گفت خیلی زود چشم و گوشم باز شده بود و هرزگاهی که بغل مریم میخوابیدم خیلی خیلی آروم و ریز از روی پیرهن ممه هاشو می‌مالیدم

نمیدونم می‌فهمید یا نه ولی خب من تو آسمونا بودم اون لحظه ها

از لذت بخش بودنش تو اون سن هرچی بگم کم گفتم

همین حس با من موند تا کم کم بزرگ شدم

همچنان خونه دایی رفتن ادامه داشت

رابطه خیلی صمیمی باهاشون داشتم و دارم

هرچی سنم بالاتر میرفت احساسم بیشترو بیشتر می‌شد

حتی یادمه وقتی یه روز تو خونشون تنها بودم و دوتایی داشتن با صابخونه توی راهرو حرف میزدن سر کشوی مریم میرفتم و تمام لباساشو بو میکردم میبوسیدم

بدجوری عاشقش شده بودم و آرزوم بود حتی یه بارم که شده ببوسمش

همینطور می‌گذشت و من روز به روز بیشتر این حسو داشتم و مجبور به سرکوب کردنش بودم چون هیچ راهو چاره ای برای ابرازش یا نزدیک شدن بهش نداشتم

کم کم وضع داییم خراب شد خونه نشین شد و وضع زندگیشون خیلی خراب شد

خیلی که میگم در حدی که مریم مدام در حال پول قرض گرفتن از اینو اون بود که امورات رو بگذرونه

حتی از خود من

من به سن سربازی رسیده بودم

البته دوسال دیر تر رفتم و تا اون موقع هیچ سکسی نداشتم

همچنان وضع زندگی داییم بدتر میشد و مریم روز به روز شاکی تر و حال بدتری پیدا می‌کرد

از طرفی داییمم باهاش بدرفتاری می‌کرد ولی بازم مریم چیزی نمی‌گفت و طاقت میاورد

البته اینو بگم که مریم با من خیلی دردو دل می‌کرد و این دردو دلا مثل یه راز بین خودمون میموند همیشه

تغریبا اواخر خدمتم بود

فکر کنم ماه هفدهم خدمتم بود

من کلا 19 ماه خدمت کردم

همون ماه ها که نزدک به عیدم ‌بود تقریبا

متوجه شدم که مریم قهر کرده و گفته دیگه نمیخوام باهات زندگی کنم و رفته بود تهران خونه پدرش

داییم کرج تنها بود

وقتی متوجه این قضیه شدم واقعا ناراحت شدم چون داییم در عین حالی که بد رفتاری می‌کرد به مریم خیلی خیلی وابسته بود

اما در همین حال یه فکر شیطانی به ذهنم زد و یا خودم گفتم یه موقعیت عالیه که به مریم نزدیک تر شم

حالا به هر دلیلی که میتونه یکیش دردو دل باشه

چون مریم از خواهرزادش که هم سن من و هم بازی منم بود باهام صمیمی تر بود

به مریم پیام دادم و ازش پرسیدم که چیشده

چرا رفته

کلی درد و دل کردم که بهم گفت دلم هنوز برای داییت میسوزه ولی بر نمیگردم

تا زمانی که به خودش بیاد و اوضاع رو درست کنه

گفتم اینطوری نمیشه اگر میخوای مرخصی بگیرم و بیام که همو ببینیم

گفت باشه بیا پیشم

مریم واقعا حالش بد بود وبه زور خودشو خوب نشون میداد

چند روز بعدش تو یه کافه هم دیگه رو دیدیم و از سیر تا پیاز قضیه رو تعریف کرد

اونقدر حالش پیشم بد شد که حتی بغلش کردم هیچی نگفت و اونم منو بغل کرد

توی همین ملاقات ها و حرف زدنا یا این که عذاب وجدان داشتم ولی میگفتم که برنگرده با دایی و داشتم به این فکر میکردم که بهش نزدیک بشم

تلاشام اونقدر مسمر ثمر واقع نشد و تصمیم گرفت یه فرصت دیگه به دایی بده و بعد از یه هفته برگشت سر خونش

خیلیم خوشحال بود

خودشم کلی دلش تنگ شده بود

اما هنوز پیام بازیاش با من ادامه داشت

ولی متوجه شده بود که من حالم گرفتست و یکم باهاش بی محلی میکنم

یه شب در عین ناباوری برام نوشت : چیه

تو چرا حالت گرفتست

نکنه میخواستی مخ منو بزنی ولی من برگشتم با داییت خورد تو پرت

خیلی شوک شدم از این پیامش ولی خیلی جدی براش نوشتم : آره میخواستم این کارو بکنم که نشد

نوشت: چرت نگو بچه من زنداییتم مثلا

نوشتم : میدونم ولی ازت خوشم میاد همیشه ام بهت گفتم چه قدر خوبی و دایی قدرتو نمیدونه و خیلی جاها اذیتت میکنه

انقدر این نوشته ها دلسوزانه بود و حالت حمایت گرانه داشت که برام نوشت : این حرفارو نزن امیر من از طرف داییت محبتی نمی‌بینیم تورم دوست دارم نزار محبتت به دلم بشینه اذیت میشم

گفتم: خب بزار بشینه مریم

اصلا فردا بیا ببینمت

تو یه کافه نزدیم خونشون قرار گذاشتیم یه بخش مثل بهش وی آی پی داشت که یه چیزی مثل پارتیشن داشت و کسی نمیتونست اون تورو ببینه

خلاصه اونجا قرار گذاشتیم و وقتی رفتم پیشش یعد از سلام و احوال پرسی بی مقدمه گفت چی میگی بچه حرف حسابت چیه

ولو زدم به دریا و بدون هیچ ترسی گفتم:

مریم دوستت دارم خیلی وقته

ولی زنداییم بودیو نمیتونستم چیزی بگم

نمیتونستم حرفی بزنم

حالا که برگشتی با دایی کاری نمیشه کرد

ولی بزار دوستت داشته باشم بزار ببینمت بزار باهم باشیم

حد اقل اونجوری که لایقشی بهت محبت میکنم دوستت خواهم داشت

این حرفا و چرب زبونیا حدود نیم ساعتی طول کشید

دیگه تو بغلم بود و اونقدر نزدیک که نفس رو روی صورتم حس میکردم

اونقدر احساسات جفتمون شدید شد که تونستن نسبت به خودم آتیشیو روشن کنم که کم کم داشت به شدت شعله ور میشد

چند لحظه کمتر از سی ثانیه سکوت شد و آروم لباشو رو لبام گذاشت

میخواستم اون لحظه از شدت خوشحالی بمیرم

انگار به هرچیزی که میخواستم رسیده بودم

شاید حدود ده دقیقه لب گرفتیم ازم جدا شد و زیر لب گفت لعنت به داییت که زنش الان باید اینجا لبای کس دیگه ای رو ببوسه

گفتم بس کن اینارو نگو فقط با من بمون

خواست بر عقب تر و تکیه بده که کمرشو گرفتم و بازم کشیدمش جلو

متعجب نگاهم کرد

گفتم من هنوز سیر نشدم از این لبای خوشمزت

چشماش متعجب تر شد و خیلی کم ته چشماش ا‌شک جمع شد

محکم تر از قبل لبامو گرفت تو دهن‌ میخورم و سرمو فشار میداد سمت خودش و منم همراهیش میکردم

کیرم شق شده بود حسابی ولی نزاشتم ببینه و بفهمه

حس می‌کردم فعلا زوده

اون روز رفتیم خونه ولی باهم پیام بازی میکردیم

زیادم این کارو میکردیم

همین روند ادامه پیدا کرد تا آخرین مرخصی خدمتمو یا همون پایان دوره رو اومدم

یه روز که رفتم خونشون سر ظهر دایی رفت خوابید و منو مریمم از خدا خواسته شروع کردیم در عین حال که خیلی مراقب بودیم لب می‌گرفتیم از هم

این بار که کیرم شق شد دیگه جلوی دیده شدنشو نگرفتم

مریم چشمش افتاد رفت عقبو گفت این چیه دیگه

یه ضربه کوچولو بهش زدو گفت خودتو جمع کن دیوونه

گفتم چیکار کنم خب دست خود آدم که نیست توله من

یکم دیگه لب بازی کردیمو خودشو دور کرد

من بعد از چند روز برگشتم پادگان و آخرین روزا بود برای جمع کردن امضا

یه شب که داشتم باهاش چت میکردم

اینم بگم که گوشیو میتونستم ببرم تو پادگان با دژبانا که رفیق بشی و قدیمی باشی این کارو میشه کرد

خلاصه

گفت اون چی بود اون شب چرا شق کرده بودی

گفتم توقع داشتی چیکار کنم پس

گفت چی تو فکرت میگذره عوضی

گفتم معلومه چی میخوام

کم کم یه معاشقه خوب مریم این واقعا حق جفتمونه

سرتونو درد نیارم انقدر بحث کردم باهاش که راضی شد راضی شد که فقط برای هم بخوریم

یه اصطلاحم برای خودش انتخواب کرده بود به نام سکس ناقص

و آخرین جمله چت اون شبمون هیچ وقت یادم نمیره

گفت من برم داییت کارم داره

فعلا عزیزم

کیرت دهنم

خدافظ

این جمله هنوز تو ذهنمه

بعد از تموم شدن اون چند روز توی پادگان و گرفتن تموم امضاها و نامه ترخیصی

یا همون برگه رهایی

برگشتم کرج

و به خانواده گفتم یه هفته ای کارم طول میکشه و این یه هفته رو رفتم خونه دایینا

از اونجایی که رابطه خوبی باهم نداشتن

دایی از خداش بود من اونجا باشم

مریمم که بهتون نگم دیگه معلومه که از خداش بود من یه هفته اونجا بمونم اولین روزی که اونجا بودم

بازم همون کافه رستوران رفتیم و کلی لبو لب بازی

کردیم

گفتم نمیخوای بزاری زبونم جاهای دیگه رو لمس کنم و هم زمان با گفتن این جمله دستمو بردم روی کصش و از روی شلوار می‌مالیدم

حالت چهرش عوض شد و انگار داشت حال می‌کرد کم کم

شل شد

و پاهاشو از هم باز کرد

چندتا از دکمه های پیرهنشو باز کرد و ممه هاشو برای اولین بار دیدم

از اونجایی که کلا زن توپریه سینه‌ های درشت و خوش فرمیم داشت

داشتم دیوونه میشدم

طوری داشتم ممه هاشو میخوردم که صداش رفت بالا گفت نکن احمق همه می‌فهمن الان مارو نمیبینن ولی صدامونو که میشنون

گفتم باشه دوباره لباشو خوردم و خودش دستمو کرد توی شلوارش بعد از چند دقیقه مالیدن کصش از روی شرت دستمو بردم تو

چی حس میکردم

باور نکردنی بود

خیس

گوشتی

و بی نهایت داغ

می‌مالیدم و لباشو محکم تر میخوردم

گفت دوست داری برام بخوری

گفتم معلومه که دوست دارم توله

سریع دکمه های شلوارشو باز کرد یکم کشید‌ش پایین و به زحمت نقص کسش افتاد بیرون رنگش عادی بود و توش صورتی

افتادم به جونش و همون نصفه رو عین دیوونه ها میخوردم و دور لبم پر از خیسیاش بود

دیگه تایم زیادی اونجا بودیمو گفت بهترت بریم داییتم نگران میشه حوصله جرو بحث ندارم

گفتم باشه

جمع کردیم رفتیم و من نیم ساعتی دیر تر از مریم میرفتم خونه که ضایع نباشه

چند نخی سیگار کشیدمو رفتم خونه

یه شب موقع فیلم دیدن

معمولا هرشب فیلم میدیدیم

مریم روی مبل لم میداد

داییمم روی مبل رو به روییش و این وسط یع نیز تقریبا بلند که روش میوه و شیرینی میزاشتن منم کنار پایه اون میز دراز میکشیدم

اون شب موقع فیلم دیدن خیلی ریز تو تاریکی ساق پای مریمو می‌مالیدم رو ی شکم دراز کشیدم سمت تلویزیون و کامل پشت میز پنهان بودم و دایی منو نمی‌دید مریمو پاشو از دستام جدا کرد و نزدیک صورتم کرد و من خیلی آروم روی پاشو میبوسیدم

برای گوشیم یه پیام اومد

نوشته بود : بکنمش تو دهنت

نوشتم : دهنم بازه

یه لبخند ریزی زد و شستشو آروم گذاشت دهنم و تا آخر فیلم که بخوام بلند شم و چراغارو روشندکنم تو دهنم بود

خیلی از این شیطنتا میکردیم

مثلا تا وقت گیر میاوردیم همو می‌مالیدیم و لب می‌گرفتیم یا وقتی دایی میرفت دسشویی سریع کیرمو ساک میزد

یه روز صبح سریع بیدارم کرد و گفت داییت دسشوییه و با کص نشست رو دهنم چه صبح دل انگیزی بود…

آخرین روزایی بود که اونجا بودم و اون یه هفته ای که گفته بودم به خانواده داشت تموم میشد

یه روز بعد از ظهر داییم گفت میخواد بره خونه مادر بزرگم

اینم بگم که دیگه خونشون تو به ساختمون نبود اما هنوز تقریبا نزدیک بودن ولی باید با اسنپ میرفت دایی

چون ماشین نداشتن

وقتی گفت میخواد بره اونجا

منو مریم تو چشامون برق زد

گفت امیر تو نمیای گفتم نه دایی من هنوز نگفتم که از پادگان برگشتم

مریمم گفت من لباس میخوام بشورم نمیام خودت برو یه سر بزن بیا

معمولا دایی برای چند. ساعتی میرفت سر میرد تنهایی و برمی‌گشت اونقدرام به من اعتماد داشت که تصمیم گرفت تنهایی بره و مریمو با من تنها بزاره

هرچند که نمی‌دونست کیرم برای زنش بدجوری شقه منتظرم که پاشو از در بیرون بزاره تا این کیرو تا ته بزارم تو کس زنش

مریم همون لحظه بهم پیام داد

هنوز میگفت فقط برای هم بخوریما یادت نره

گفتم فقط بخورم!!

یعنی کص خوشمزه و تپلتو نگام؟!

گفت دهنتو ببند از الان برای تنها شدنمون خیسم

خداکنه پشیمون نشه از رفتنش

براش نوشتم : جنده کی بودی تو

نوشت : جنده امیرم

کیرم داشت میترکید

مریم چند دقیقه دیگه رفت حموم و به هوای شستن یسری لباسا با دست کصشو شیو کرد

بهم از همون تو پیام داد

نوشت : دارم برات امادش میکنم عشقم

یه کاری کن زودتر گمشه بره دیگه

نوشتم : سیکشو نمیزنه کونی

خندید و برام نوشت : نکنه فهمیده میخوای زنشو جر بدی

فهمیدم راضی شده که بده بهم

نوشتم : پس فهمیدی قراره پارت کنم هرزه خانوم

نوشت : جووون دوست دارم بمیرم زیر کیرت کثافت

براش استیکر سکسی می‌فرستادمو حشری ترش میکردم

مریم از حموم اومدم و با گوشیش برای دایی اسنپ گرفت لحظه به لحظه تپش قلبم و هیجانم بیشتر می‌شد ماشین اومد دم در دایی رفت بیرون و مریمم باهاش تا دم در رفتو برگشت

تا رسید تو درو بست و قفل کرد

دویید سمتم و شروع کردیم به لب گرفتن

عین دوتا وحشی

عین دوتا دیوونه روانی که بهم رسیدن و عاشق همن

لب می‌گرفتیمو میرفتیم سمت اتاق خوابو لباسارو دونه دونه در آوردیم

رسیدیم روی تخت

و مغزم نمیتونست اون چیزی که با چشماش میبینه رو باور کنه

مریم بود

لخته لخت

پاهاشو با اون رونای گوشتیه گندش باز کرده بود طرفم

کص تپل گوشیتیش طرفم بود سینه های شق 85

و دستاشو باز کرده بودو میگفت بیا عشقم بیا زود باش کثافت بجنب

پریدم رو تخت

سرمو کردم تو کصش

میخوردم گاز میگرفتم میلیسیدم عین یه سگ میلیسیدم آهو ناله می‌کرد و صداش دیوونم می‌کرد

روی تخت همونجوری که به کمر دراز کشیده بود چرخوندمش و کیرمو گذاشتم دهنش

اونقدر فشار میدادم که اوق میزد و خفه میشد ولی تا میخواستم در بیارم خودش از کمرم میگرفت و فشارم میداد تا کیرم بیشتر تو دهنش باشه

یه بار به زور کیرمو در آوردم و التماس میکردو میگفت ‌:

امیر درش نیار بزار یه بار آبتو اینجوری بیارم

تروخدا

بزار بازم بخورم

اون لحظه از التماس کردنش خوشم اومد و گفتم باید حرکت اون شبمو اول جبران کنی بعد

گفت کدوم شب

گفتم همون شبی که شست پاتو خوردم

سریع از رو تخت اومد پایین و روی پاهامو میبوسیدم

یه خنده ریز از روی غرور زدم

بلندش کردم و گفتم : فکرشم نمیکردم انقدر جنده باشی

گفت : حالا کجاشو دیدی حالا کارایی میکنم که هیچ وقت برای اون بی لیاقتم نکردم حتی

یه جون گفتم و دوباره ولش کردم که عین فنر رفت روی پاهام

خوابیدم روی تخت و انگشتامو دونه دونه میلیسید و ای میگفت : ای جون ای جون همه جاتو میخورم

هرکاری بخوای میکنم

بلند شدم انداختمش روی تخت و کیرمو دوباره کردم تو دهنش اما اینبار به حالت 69 و خودمم اون کص پر از آب تپلشو میخوردم

هرزگاهی صدای ناله هاش به جیغ تبدیل میشد و از خود بی خود شده بود

بدون این که من ازش بخوام خودش داد میزد من جنده امیرم من هرزه امیرم من سگ امیرم

حتی وقتی از روش بلند شدم که برم روی کصش که بگامش

گفتم نفهمیدم چی گفتی

گفتی سگ امیرم؟!

گفت آره آره سگتم معلومه که سگتم

گفتم سگا که حرف نمیزنن

پارس میکنن

اونم شروع کرد به هاپ هاپ کردن و من تو اوج لذت بودم

رفتم روش و ممه هاشو خوردمو هم زمان انگشتش میکردم

دیگه نمی‌دونست چه صدایی از خودش در بیاره داشت از شدت شهوت میمرد

همونجوری که رو به روم خوابیده بود پاهاشو بلند کردم و گذاشتم رو شونم و کیرمو آروم می‌مالیدیم روی کصش

انقدر مالیدم که کاملا کسخل ‌شده بود و رسما التماس می‌کرد که بکنم توش

گفتم : نگفتم بهت سگا حرف نمیزنن

و بازم هاپ هاپ می‌کرد زبونشو عین سگا می‌آورد بیرون و له له میزد

نمیشه توصیف کرد کاراشو اون لحظه

و باز جمله ای گفت که هنوز تو ذهنمه

گفت : التماست میکنم جون هرزتو با اون کیر بگیر امشب دارم دیوونه میشم

و منم دیگه بدون معطلی تنظیمش کردم و با تموم فشار کیرمو هول دادم تو کصش چنان جبغی کشید که گوشام سوت کشید گفتم همه همسایه ها فهمیدن که دیوونه و رگباریو بدون توقف تلمبه میزدم

زیر لب گفت : جلو همه دنیا بهت کص میدم

میخوام تا ابد سگت باشم

میخوام تا ابد زیرت باشم

به درک که همه فهمیدن فقط بکن

با تموم قدرت تو کصش تلمبه میزدمو صدای ناله هاش کل خونه رو برداشته بود

انقدر ادامه دادم تا با شدت وحشتناکی بدنش ریزم لرزید و فهمیدم که ارضا شده کیرمو کشیدم بیرون منم خیلی نزدیک بودم به ارضا شدن

اون لحظه یه فانتزی قدیمی که خوردن سوراخ کونم توسط یه زن بود به ذهنم زد

گفتم احتمال زیاد مخالفت نمیکنه

سوراخمو نزدیکش کردم و با همون بی حالیا بعد ارضا شدنش کونمو دو دستی گرفت و بدون این که نفس بکشه فقط سوراخمو میلیسید

و یواش گفت : خیلی از مال داییت خوشمزه تره دیگه مال اون کونی رو نمیخورم

که فهمیدم بله

خوششم میاد

با سوراخ نشسته بودم رو صورتش هر بیست ثانیه تقریبا پا میشدم تا نفس بکشه و خودش دوباره کونمو میکشوند سمت دهنش

رفتم کنارش خوابیدم آوردمش روی خودم دراز کشید روم و پاهاشو داد هوا و کص کونشو قلبی کرد

کیرم کردم تو کصش و با شدت تلمبه زدم که دیگه داشت ابم میومد

گفتم : تشتت نیست

گفت : داره میاد

گفتم : آره

سریع کیرمو در آورد نشست کنار تخت رو زمین روی زانوهاش و مثل سگ دوباره له له زد

منم سریع کیرمو کردم تو دهنش پشت سرشو گرفتم و کیرمو تا ته توی دهنش فرو کردم

دروغ نگم بیست ثانیه تو همون حالت نگه داشت تا ابم اومد و کیرمو کشیدم بیرون چند قطره بیرون ریخت و سریع خم شد و از کف پارکت اون چند قطره آبو خورد

کشیدمش تو بغلم و بی جونو عرق کرده افتادیم رو تخت

حتی جون حرف زدن نداشتیم که زیر لب اروم گفت عاشقتم امیر کاش تو برای من بودی

محکم بغلش کردم و منم گفتم عاشقتم

کاش تا ابد جنده من بمونی

گفت تا ابد سگت میمونم عوضی

از اونجا به بعد بود که فهمیدم چه قدر زن حشریه و از سکس سیرمونی نداره

داشت چشمامون سنگین میشد که گفتم بهتره خوابمون نبره چون ممکنه دایی بیاد

ولی بهم گفت که گوشیش اسنپ نداره و من باید براش بگیرم

بیست دقیقه ای تو بغل هم دراز کشیدیم و آروم آروم لبای همو می‌خوردیم که خوابش برد کلایه رب چشماشو بست که دایی زنگ زد که براش اسنپ بگیره خودمونو جمو جور کردیم لباس پوشیدیم

ولی خوب یادمه که تاوقتی که دایی بیا بازم تو بغل هم بودیم و لبای همو خیلی آروم و رمانتیک می‌خوردیم

ببخشید اگر طولانی شد

امیدوارم خوشتون بیاد

و اگر اینطور بود بازم براتون مینویسم

نوشته: پسرک حشری

بازدید 2,081

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

5 پاسخ به “آرزوی یه بار بوسیدن زندایی (۱)”

  1. فانتزی باز به داستان که کار ندارم ولی فیلمی که می دیدید ، در چه ژانری بود؟؟؟

  2. فانتزی باز به داستان که کار ندارم ولی فیلمی که می دیدید ، در چه ژانری بود؟؟؟

  3. خیلی خوب بود ادامه بده امیدوارم قسمت بعدی زیاد طول نکشه که مزه داستان نپره

  4. دوست چاقال خیلی کیری بود باور کن من از هیچ داستانی ایراد نمیگیرم ولی به جان زندایی خیلی کیری بود

  5. البته این خیانتهایی که تو فانتزی و رویا می نویسی تو واقعیت به این شکل و کثافتی وجود نداره که طرف کون گوهی تو رو لیس بزنه یا آب کیرتو بخوره اینها برمیگرده به فیلمهای پورنی که نگاه میکنی که اونها هم چون چند برابر پول میگیرن و صحنه فیلم برداریه و آب طرف میریزه تو دهنشون و فیلم رو کات میکنن و آب رو تف میکنه و دهنشو میشوره ولی بعد دوباره فیلمبرداری رو شروع میکنن و امثال تو فکر میکنی آب طرف رو خورد . دوستان و مخصوصا مجردها که زیاد با روحیات خانمها اشنا نیستند اگر امثال این داستانها رو میخونن باور نکنن و تو رویاشون با زندایی و خاله و عمه و … فکر سکس نکن اینها واقعیات نیست حتی تو اروپا چه برسه به کشور ایران که فرهنگ 6000 ساله اش هیچوقت این چیزها رو نمی پسندیده

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...