داستان و مطالعه

راز سارا (۱)

شنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۵ 15 دقیقه مطالعه

مرگ مامانم سایه ای سیاه به زندگی پر از رنج من انداخت من تک فرزند بودم
بابام هم زندگیش رو وقف زنش کرده بود جوری که بعد جدایی از مامانم منو کلا از زندگیش حذف کرد.
به وصیت خود مادرم تو روستایی که توش بدنیا اومده بود خاکسپاری کردیمش.
بعد سه ماه سوگواری تصمیم گرفتم برم به
همون روستا تا یه زندگی جدیدو شروع کنم
ارثیه مادرم دو تا زمین کشاورزی و یه خونه ۴۰ متری بود که از مادرش بهش رسیده بود.
هیچکس رو اونجا نمی‌شناختم چون تا قبل مرگ مادرم پامو تو اون روستا نذاشته بودم فقط پول اجاره زمین ها سالیانه به حساب مامانم واریز می‌شد.
داییم و خاله ام گفتن زمین هارو بفروش و تو تهران خونه بخر درست مثل کاری که خودشون چندین سال قبلش کردن
اما من هیچ دلیلی برای موندن تو تهران رو نداشتم.
بعد از اینکه اسباب اثاثیه رو چیدم و نظافت خونه رو انجام دادم
رفتم حموم
لوله کشی از طریق چاه انجام شده بود ولی خب موقع دوش گرفتن خیلی اذیت شدم
فشار آب به قدری پایین بود که باید چند دقیقه زیر دوش میموندم که کف شامپو از رو موهای بلندم پاک بشه
اومدم بیرون داشتم با سشوار موهامو خشک میکردم که صدای در بیرون رو شنیدم
حوله رو دور سرم پیچیدم
درو باز کردم
یه خانم حدودا ۳۵ ساله با لبخند نگام کرد
×سلام خوش اومدید من همسایتون هستم ظهر متوجه شدم اومدید، چند سال خونتون در اختیار خواهرم و شوهرش بود قبل اینکه شما بیاید تمیزش کردم.
_سلام، ممنون لطف کردید.
دستشو آورد جلو
یه قابلمه که توش کوکو سیب زمینی بود داد بهم.
×گفتم خسته اید براتون غذا آوردم.
ازش کلی تشکر کردمو خداحافظی کردیم و رفت.
رو میز ناهارخوری نشستم اینقدر گرسنه بودم که نفهمیدم کی غذارو تمومش کردم.
رو تخت خوابم دراز کشیدم
چشمام رو که بستم خوابم برد
با برخورد نور آفتاب رو صورتم از خواب پریدم هنوز کلی کار مثل چیدن مبل ها و نصب پرده ها مونده بود
داشتم تو سایت دیوار میگشتم ببینم نصاب پرده تو این نزدیکی ها هست یا نه
به چند تاشون که زنگ زدم گفتن هزینه ایاب ذهاب ۸۰۰ هزار میشه چون تا اینجا یه ساعتی راه بود و همشون میگفتن آخر هفته میتونن بیان.
تازه داشتم با حقیقت های زندگی کردن تو روستا مواجه میشدم.
سختی هایی که تو این چند ماه اخیر کشیده بودم باعث شد بغضم بترکه
زدم زیر گریه زانوم هام رو بغل کردم و اشک میریختم
صدای در باعث شد
اشک هامو پاک کنم درو باز کردم دیدم همون خانم دیشبیه.
سلام کرد و گفت همسایه کمکی لازم داری؟
_نه ممنون.
متوجه چشمای قرمز و صدای ناراحتم شد
×خدا بد نده گریه کردی؟
_نه یکم شوک اولیه جابجایی هستش همین.
×شام دیشب چطور بود دوسش داشتی؟
دوزاریم افتاد، تعارف کردم اومد داخل خونه.
چای ساز رو آب کردم
ظرف شام دیشب رو شستم
ازش تشکر کردم گفتم ممنون بابت دیشب.
خونه رو برانداز میکرد
×ماشالله چه دختر خوش سلیقه ای معلومه بچه شهر بودیا.
لبخند زدم؛قابل دار نیست خانم؟
×زهرا صدام کن عزیزم.
_زهرا خانم منم سارا هستم دیشب واقعا لطف کردید و دستپختتون حرف نداشت.
همچنان که اینور اونور نگاه میکرد گفت نوش جونت، راستی شوهر نداری؟ آخه دیروز یه آقایی باهات بود.
_ایشون داییم بودن و دیشب برگشتن تهران.
لباشو کج کرد؛ وای زندگی تنهایی سخته چرا تهران نموندی اونجا که امکانات فراهمه.
_راستش دلم یه زندگی جدید می خواست از طرفی این دو تا زمین یادگار مادرم هستن و دوس دارم نگهشون دارم.
×خدا مادرتو بیامرزه از بقیه شنیدم وقتی ازدواج کرد رفت تهران ولی خب دلش اینجا گیر بوده.
_ممنون خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.
×ولی وسایل های خونت عین نوعروس هاست تو روستا هر کسی از این وسایل ها نداره.
سرمو از خجالت پایین انداختم
_نه اصلا قیمتی نیستن چهار تا تیکه وسایل اولیه زندگی هستن دیگه.
×دختر به این خوشگلی و قد بلندی چرا تا الان مجرد موندی؟
_شرایطش پیش نیومد دیگه.
×چند سالته سارا؟
از اینکه زیاد سوال میکرد و اینقدر زود خودمونی شده بود جا خوردم
_۲۲ سالمه زهرا خانم.
بلند شدم چایی ریختم و تازه چونش گرم شد.
منم سفره دلمو باز کردم گفتم نصب پرده هام مونده به هر کیم زنگ میزنم میگه آخر هفته میتونه بیاد.
دستشو گذاشت رو دستم
×غصه خوردن نداره که عصری به داداشم میگم بیاد برات نصب کنه.
با خوشحالی گفتم؛ جدی میگید؟ آخه زحمتتون میشه.
چایی رو سر کشید
×چه زحمتی داداشم همه کارهای فنی رو بلده برق کشی این خونه رو هم بعد بازسازی داداشم انجام داد.
زهرا خانم شما چقدر مهربونید ای کاش بتونم لطفتون رو جبران کنم.
لحنش صمیمی تر شد
×تو ام مثل خواهر کوچیکمی عزیزم.
بعد خوردن چایی
کمکم کرد سلفن های مبل رو کندیم و مبل هارو چیدیم.
بهم گفت بریم سر چشمه آب آشامیدنی بیاریم چون میگفت آب این چاه ها به درد خوردن نمیخوره.
آماده شدم که باهاش برم
با تعجب نگاه کرد
×دختر اینجا شهر نیست یه مانتو بلند بپوش یه شال هم بنداز سرت،مردم یه فکر دیگه راجبت میکنن خصوصا چون مجرد هم هستی بعدا اذیت میشی.
حرفاش برام آزار دهنده بود ولی مجبور بودم باهاش کنار بیام
یه مانتو بلند مشکی پوشیدم شال مشکی رو هم کردم سرم و موهام دادم داخل.
تو مسیر همه مردا و زنها بهم زل زده بودن.
البته حقم داشتن همه قیافه هاشون طبیعی و ساده اما من بینیم عمل و سانترال لب و تزریق ژل به لب و صورتم، زیادی براشون عجیب بود قیافم.
دو تا دبه پر کردیم و رسیدیم خونه
زهرا ازم شماره موبایلم رو خواست گفت اینجا خوب آنتن نمیده ولی خب شماره ات رو بده داشته باشم.
عصر شد و داداش زهرا درو زد
یه شال سفید انداختم سرم شومیز سفید و شلوار جین تنم بود
وارد خونه شد
سلام کردیم
رفت رو چهار پایه دریل گرفت دستش و با دقت سقف رو سوراخ میکرد
هرزگاهی یه میخ ازم میخواست و منم بهش میدادم.
شیر آب ظرفشویی رو عوض کرد و لوله زیر سینک رو باز کرد و تمیزش کرد
براش چایی ریختم و یه مقدار میوه گذاشتم رو میز عسلی.
نشست رو مبل
_اگه شما نبودید باید تا آخر هفته منتظر نصاب میموندم
+کاری نکردم که، اگه خواستید ماهواره تون رو هم می‌تونم نصب کنم یکم بد آنتن میده ولی حداقل حوصلتون سر نمیره تنهایی.
_ممنون فعلا که استفاده ای نمیکنم ازش.
موقع رفتن هرچی اصرار کردم قبول نکرد ازم پول بگیره و گفت؛ مادر بزرگتون به خواهر خانمم زیاد لطف کردن هر موقع تعمیرات نیاز داشتید بگید خودم بیام انجام بدم.
شب شد فکرم یکم آزادتر شد
حالم بهتر شده بود
اینترنت تو حالت E بود و آنتن دو خط داشت
با همون سریالی که از قبل تو گوشیم داشتم خودمو سرگرم کردم
یک هفته ای به این روال گذشت
یه روز زهرا اومد پیشم بهم گفت مادر شوهرش از بیمارستان مرخص شده میخوان برن شهر یک هفته پیشش بمونن
گفت کلید خونه رو بدم روزی یکبار به گل هام آب بدی و دون مرغ هارو بدی آخه داداشم اصلا وقت نمیکنه بیاد این کارا رو بکنه.
با کمال میل قبول کردم و گفتم در قبال لطفتون کوچکترین کاری که می‌تونم بکنم.
چونش گرم شد و شروع کرد به غیبت کردن
×داداشم تو روستا کلی خواهان داشت رفت دانشگاه فوق دیپلم گرفت کل دخترای اینجا براش سر و دست میشکستن اما یه زن عفریته از یه روستای غریبه گرفت
زنیکه چشم سفید داداشم رو با خانوادش بد کرده بود ده سال پیش از هم جدا شدن
زنه نازا بود ولی داداشم رو طلسم کرده بعد طلاقش دیگه حسین سمت هیچ زنی نمیره.
_ایشالا یه زن خوب گیرش بیاد.
×خدا از دهنت بشنوه ولی سارا جون زن خوب دیگه کم پیدا میشه حسین هم ۴۶ سالش شده میگه ازدواج کنم که چی بشه.
بعد کلی غیبت و درد دل صورتمو بوسید و خداحافظی کرد رفت.
فرداش بعد شام متوجه شدم بطری های آب معدنیم فقط یکی مونده
گفتم بزار برم از سر چشمه دو تا دبه آب پر کنم.
مانتو رو پوشیدم یه هودی رو از روش تنم کردم آخرای تابستون بود ولی شبها هوا یکم سرد میشد.
۱۰ دقه ای پیاده روی کردم تا رسیدم به چشمه
دو تا دبه رو پر کردم تو راه برگشت بودم که یهو سه تا سگ بی دلیل واق واق میکردن و ژست حمله گرفته بودن
یکیشون اومد سمتم از ترسم یکی از دبه ها رو انداختم زمین و جیغ زدم
صدای جیغم باعث شد یه آقایی بدو بدو بیاد سمتم
نزدیکم شد دیدم داداش زهرا هستش
+سارا خانم نترسید.
سر سگها داد زد فرار کردن
از ترس بدنم داشت میلرزید
+این موقع شب اینجا چیکار می‌کردید؟
_اومدم آب پر کنم.
دبه رو از دستم گرفت
گفت تا خونه همراهیت میکنم
ازش تشکر کردم و حرکت کردیم.
تو راه میگفت سگ های اینجا همه صاحب دارن ولی اینا توله هایی هستن که صاحب هاشون ولشون کردن ولگرد شدن.
رسیدیم دم در خونه
+فردا میرم شهر هر چی لازم دارید بگید براتون بخرم.
_ممنون نمیخواد زحمتتون میشه.
+چه زحمتی پشت وانتم قرار کلی وسایل بیارم خرید شما هم روش.
با خجالت گفتم؛ پس اگه زحمتی نیست بیاید خونه بشینید تا من چیزهایی که میخوام رو تو برگه براتون بنویسم.
واردخونه شدیم
کابینت ها و یخچال رو چک کردم و یه لیست بهش دادم
با لبخند نگاهم کرد
+فردا براتون میارم،شبها هم تنها بیرون نرید
ته روستا چند تا جوان هستن که بعضی شبها عرق میخورن مست میشن شما هم اینجا غریبه اید خدایی نکرده اتفاق بدی براتون نیفته.
اومدم پولو بدم بهش گفتم هر چقدر کم اومد بگید بزنم به حسابتون.
+بزارید خرید کنم هر چی شد براتون فاکتور میارم.
_باشه بازم ممنون ازتون واقعا شرمنده شما هستم کلی زحمت دادم بهتون.
+نفرمایید انجام وظیفه هستش.
بعد رفتنش رو تخت دراز کشیدم
فکرم درگیرش شد خیلی با وقار و با شخصيت و مهربون بود
لهجه شیرین آذری که داشت حرف زدنش رو دلنشین تر میکرد با فکر کردن بهش ناخودآگاه لبخند رو لبم نشست
کم کم افکارم جنسی شد
دستای بزرگ رگدارش و موهاش سینش که از بالای دکمه پیراهنش بیرون زده بود تحریکم کرد
ریش های جوگندمی و هیکل رو فرم چهار شانه ای که داشت هوسی به دلم انداخته بود
خیلی وقت بود سکس نداشتم و تحت فشار بودم اما صد حیف که تو محیطی به این کوچیکی نمی‌تونستم گاف بدم.
غروب فردا رسید مشغول جارو برقی کشیدن بودم که برق رفت.
عصبی شدم؛ گوه بزنن بهت آخه الان موقع قطعی برق بود، تف تو شانسم بره
خودمو لعنت میکردم
ریدی با این رویای زندگی تو روستا تو مگه مال این حرفا بودی حالا عین سگ باید تنبیه بشی.
کف زمین نشستم زدم زیر گریه
چراغ قوه گوشیمو روشن کردم تا حس ترسم کمتر بشه
فاصله خونه ها از هم حداقل ۳۰ متر بود و خلوت بودن محیط ترس عجیبی تو دلم مینداخت خصوصا شبها صدای واق واق سگ ها عین زوزه گرگ میشد و هزار جور توهم تو ذهنم ایجاد میکرد.
هوا کامل تاریک شده بود
با شنیدن صدای در از جام بلند شدم
سمت راهرو خونه حرکت کردم
_کیه؟
+سلام سارا خانم، منم حسین خرید هاتون رو آوردم.
درو باز کردم
به صورتم نگاه کرد
+سارا خانم اتفاقی افتاده؟
_آره برق رفته خیلی میترسم.
کیسه های پلاستیکی که خرید هام توش بودن رو گذاشت داخل گفت؛ میرم چک کنم ببینم چی شده.
جلو در وایساده بودم نگاهش میکردم
رفت بالای تیر برق
بعد یکم ور رفتن با کابل
اومد پایین گفت میرم از خونه فازمتر و انبردست بیارم با چسب برق
بخاطر نوسان برق یه اتصالی کوچیک کرده زود درستش میکنم.
_نرو من تو خونه جعبه ابزار دارم بیا ببین کدوماش به دردت میخوره.
اومد داخل دو سه تا وسیله از جعبه ابزار برداشت بعد نیم ساعت ور رفتن با کابل ها بالاخره موفق شد.
خونه روشن شد
اومد جلوی در با لبخند گفت؛ درستش کردم.
خنده رو لبم اومد
_اگه دوست دارید بیاید داخل خونه شام درست کردم باهم بخوریم.
از خجالت سرشو خاروند
+زحمتتون میشه آخه.
با نگاهم راهنماییش کردم داخل
سفره رو انداختم رو میز ناهارخوری
غذا رو کشیدم
نشستم روبروش
+وای پاستا درست کردی من عاشق غذاهای ایتالیایی ام.
_نوش جونت.
موقع خوردن غذا هی به هم نگاه میکردیم
کلی از دستپختم تعریف کرد
ظرفارو شستم
اومدم کنارش رو مبل نشستم
_خب حساب ما چقدر شد؟
+چیزی نشد.
_لطفا بگید اینجوری معذب میشم.
+گفتم که چیزی نشده.
_خب یه کاری کنید دفعه بعد هم روم بشه چیزی ازتون بخوام.
+این دفعه رو مهمون من باشید.
_میشه لطفا بگید ممنون.
+باشه دفعه بعد پولشو میگیرم این دفعه مهمون من اینجوری حس بهتری دارم.
ما بین اصرار هام متوجه شدم به بدنم خیره شده.
اینقدر ذهنم آشفته بود که اصلا نفهمیده بودم که یه تاپ صورتی یقه باز تنم بوده از اون موقع.
چشماش دقیقا رو چاک سینه هام افتاده بود
نفسی کشیدم
از خجالت لپم سرخ شد
حرفی نمیزدیم فقط به همدیگه نگاه میکردیم
تو یه لحظه احساساتم به عقلم غلبه کرد
بهش نزدیکتر شدم
با اون نگاه ملتمسانه گفتم
_میشه یکم دیگه پیشم بمونی؟
+آره چرا نشه شما هر چی بگی میشه.
_مامانت تو خونه تنها نیست؟
+نه خونه ما دو طبقس داداشم و زنش مراقب مامانم هستن.
+حیف دختری مثل تو نیست تنها باشه؟چرا شوهر نکردی؟
از هیجان زیاد به سختی نفس میکشیدم بدون اینکه جوابشو بدم پاشدم برم سمت یخچال آب بردارم.
یهو گرمی دستشو تو دستم حس کردم.
روبروم وایساد
من قدم ۱۷۰ بود و ده سانتی ازش کوتاه تر بودم بدنم اسکینی ۵۸ کیلو بودم و سایز سینه هام ۷۰ بودن
رنگ پوست جفتمون روشن بود
با چشمهای عسلیش بهم زل زده بود.
نفس عمیقی کشید
+میشه بغلت کنم ناراحت نمیشی؟
بدون اینکه حرفی بزنم
بغلش کردم
دستشو دور کمرم حلقه کرد منو سفت چسبوند به سینش‌
با انگشت های مردونه اش صورتمو ناز میکرد
+قربون این چشمای مشکیت بشم قربون این لبات بشم از روز اول که دیدمت دیونشون شدم.
لباشو آورد جلو شروع کرد به خوردن لبام
دست به موهام میکشید و لبامو می‌خورد
+قربون موهام لَختت بشم چقدر تو نازی آخه.
خودمو تو آغوشش رها کردم
صدای آه ناله ام در اومد.
گرمی انگشت هاشو روی باسنم از شلوار خونگی که پام بود حس میکردم
دستاشو رو باسنم چفت کرد
شروع کرد به لیسیدن گردنم
تو چشمام زل میزد
+تیکه ای مثل تو چجوری به من پا داده ها؟
لبخند شهوت رو لبم بود
دست به ریشاش کشیدم و لباشو تو دهنم کردم
لبای همو میک میزدیم
گرمی دستشو رو سینم حس کردم
از زیر سوتینم سینمو میمالید
تاپمو داد بالا
سوتین رو یکم پایین آورد
زبونشو کشید رو نوک می می هام
یه آهی کشیدم
+جون قربونت بشم اینقدر سینتو بخورم بیهوش بشی.
سینمو تو دهنش میکرد و زبونشو رو نوکشون بازی میداد
دستم رفت رو کیرش از روی شلوار پارچه ای میمالیدمش
عین سنگ سفت شده بود کمربندش رو باز کرد
دستمو بردم تو شورتش
یه کیر با قطر کلفت ولی کوتاه تو دستم اومد
پیش آبش کل دستمو خیس کرده بود
با همون حالت خیسی داشتم براش جق میزدم
می می هام تو دهنش چلونده میشد
اختیارم رو از دست داده بودم
دستشو کرد زیر شلوارم با دستای بزرگش باسنمو گرفته بود و فشار میداد
همزمان لب می‌گرفتیم و تو اوج لذت بودم
دستشو از جلو برد زیر شورتم که بماله
به خودم اومدم
خواستم خودمو عقب بکشم
محکم تر چسبید بهم
تو چشمای پر شهوتش نگاه کردم گفتم
وای آقا حسین کافیه لطفا.
چیزی حالیش نبود
منو چسبوند به سینش و دستشو برد زیر شورتم یهو با تمام قدرت هولش دادم عقب.
با تعجب نگاهم کرد؛چی شد؟
_بسه دیگه نمیتونه ادامه بدم.
تو بُهت و ناباوری بود
+داشتیم لذت می‌بردیم.
نفس زنان گفتم؛لطفا ادامش ندید کافیه.
+یهو چت شد؟
_خواهش میکنم برید، این رابطه اشتباهه.
سرشو پایین انداخت
سمت در حرکت کرد
برگشت نگاهم کرد
+من ازتون عذر خواهی میکنم لطفا بی ادبی منو ببخشید.
درو بست و رفت.
زدم زیر گریه
اون مرد مهربونی بود اما رازی که بین پاهام بود نمیتونست براش قابل درک باشه.
اگه متوجه میشد من کیر دارم و ترنسم آبروم میرفت و حتی شاید بلاهایی بدی سرم می آورد.
رو تخت لش کردم و به زندگی خودم فکر میکردم
من حتی از عاشق شدن و داشتن یه زندگی عادی محروم بودم
بخاطر دوس پسر قبلیم دو سال روانشناس و پزشکی قانونی رفتم و هورمون تراپی کردم تا مجوز تغییر جنسیت رو بگیرم
تهش چی شد ولم کرد.
اتفاقي که چند دقیقه پیش افتادم تو ذهنم مرور میشد نمی‌تونستم لذتی که بهم داده بود رو کتمان کنم
دستم رفت رو کیرم
انگشت هامو خیس کردم مالیدم به نوک سینه هام و هی با انگشتم باهاشون ور میرفتم
برا خودم جق میزدم و اون لحظات رو مرور میکردم
آه و نالم بلند شد
دوست داشتم امشب لنگامو میداد بالا و حسابی منو میکرد
تو همین تصورات صورت آقا حسین جلو چشمم اومد با تصور اینکه کیرشو دارم ساک میزنم پاهام شروع به لرزش کرد به نفس نفس افتادم و ارضا شدم
بخاطر مصرف هورمون اسپرم نداشتم و فقط یه مایع خیلی کمی مثل پیش آب سر کیرم جمع شد.
عطش هوسم خوابیده بود اما همچنان دلم برای آغوش اون مرد تنگ بود
هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و موزیک بی کلام غمگین گوش دادم.
دلم میخواست بهش اعتماد کنم
دلم می‌خواست باهاش عشق رو تجربه کنم
اما آیا بعد فهمیدن رازم اونم همچین حسی به من میتونست داشته باشه؟

ادامه…

نوشته: بی زبان

اطلاعات داستان

تاریخ انتشارشنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۵
زمان مطالعه15 دقیقه
دسته‌بندیداستان‌های سکسی

اشتراک‌گذاری داستان

پسندیدن و بازدید

تعداد بازدید9,562

دیدگاه‌ها (15)

  1. Ajit_anram

    ادامه بده خوب بود

  2. محمدبختیاری

    کونتوگاییدم.

  3. فاعل_خوش_اخلاق

    عالی و درجه یک بود منتظر ادامه اش هستیم . اگر بتونی کردن زهرا رو واسمون بنویسی قبل از دادن به داداشش عالی میشه . فقط محض اطلاع اینکه ماهواره وقتی تنظیم شد دیگه اصلاً قطع و وصلی یا بد آنتنی نداره . بیشتر و بهتر بنویس .

  4. Hamed12920

    قشنگ نوشتی، لذت بردم. لطفا زودتر ادامشو بنویس.

  5. عاشق_کوس_تنگ

    خب اگه توربغل کرده بایدکیرت روحسش میکرد

  6. Bidar01

    کلا اون روستایی ها چه نر و ماده همه رو بکن

  7. kuroshkia

    جالب بود تم قشنگ و متفاوتی داشت ادامه بده لطفا

  8. hamidtehran61

    خیلی قشنگ‌بود دمت‌گرم‌عالی بود زود ادامه بده منتظریم

  9. Master_BDSM

    من خیلی علاقه به این مدل داستان دارم ولی خب همجنسگرا (گی)نیستم اما به زن(شیمیل)علاقه دارم مخصوصا ساب هم باشه.

  10. roohebimar

    اینکه ترنسها چطوری شکل گرفتند واقعا برام عجیبه ، ولی جزو کسانی هستند که حداقل باید مشخص کنن مرد بودن رو میخوان یا زن بودن رو میپسندن

  11. Jasminaa

    دمت گرم

  12. marde49

    نگارش و ترکیب بندی خوبی داشت و خوانندرو همراه میکرد ولی از نظر من در دیدار با حسین که زیاد اشنا نشده بود و بیوگرافیش هنوز کامل دست سارا نیومده بود یکم به اصل مطلب رفتن از لحاظ معاشقه یکمی عجولانه شده بود وبه داستان ایراد وارد میکرد

  13. مهارا

    ادامه ش بنویسسسس

  14. ی_mard

    بیچاره حسین آقا اگر دستش به اون دسته بیل تو شرت تو می خورد از ترس زبونش بند می اومد و با خودش می گفت خاک تو سرت اومدی کوس کنی نزدیک بود کون را بر باد دهی.

  15. Bulgelover

    قشنگ بود ادامه بده

ثبت دیدگاه برای این داستان بسته است.

داستان‌های مشابه و پیشنهادی

دانلود ویدئودانلود
00:00

چند ویدئوی سکسی ایرانی دیگر (تصادفی)

در حال بارگذاری ویدئوها...

عکس‌های ایرانی

برای عکسهای بیشتر به چپ بکشید یا روی فلش بزنید

فیلم های سکسی خارجی