روزهای خوب من (۲)

…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)

سلام دوستان دوباره اومدم ،امیدوارم از داستان قبلی خوشتون اومده باشه لذت برده باشین ،اگه احیانا غلط املایی داشتم یا جمله بندی خوبی نداشتم به بزرگی خودتون ببخشین میبوسمتون بریم به داستان
اون روز بعد از اینکه مغازه رو باز کردیم با سولماز جلو مغازه نشسته بودیم و حرف میزدیم چند تا مشتری اومد که راه انداختیم و رفتن از دور دوتا دختر داشتن میومدن که سنشون می‌خورد ۱۶،۱۷ ساله باشن با مانتو و شلوار بودن معلوم از مدرسه دارن میان هنوز دور بودن یکم ،سولماز بهم گفت این دوتا چقد جیگرن،خوردنین ،من خندم گرفت راست می‌گفت خیلی ناز و خوشگل بودن مقنعه رو از سرشون در آورده بودن موهاتونو دم اسبی بسته بودن ،من خودم یه لحظه تپش قلبم رفت بالا به سولماز گفتم آره واقعا چه نازن ،سولماز گفت اگه اومدن مغازه ما مخشونو بزنیم بهش گفتم مگه میشه آخه سنشون کمه شر میشن ولشون کن گفت تو کاریت نباشه من حلش میکنم اومدن نزدیکتر چند تا مغازه نگاه کردن اومدن به ما سلام دادن رفتن مغازه سولماز ک داستان قبل گفتم لباس زیر میفروشه سولماز بهم چشمک زد و بهم گفت بیا تو منم پشت بندش رفتم تو مغازه
اینجا باید یه اعتراف بکنم من عاشق دخترای دبیرستانیم۱۵ سال تا ۲۰ سال خلاصه داشتن نگاه میکردن پچ پچ میکردن و میخندیدن ،سولماز پشت ویترین بود منم روبروش وایساده بودیم ما هم خندمون گرفت سولماز آروم دم گوشم گفت دیدی گفتم حله گفتم ک هنوز چیزی نشده گفت حالا صبر کن ببین
یکیشون یه دونه ست آورد گذاشت رو ویترین همگی زدیم زیر خنده آخه ستی که آورد شورتش مرواریدی بود سوتینش هم جلوش باز بود اونی که آورده بود گفت واسه این میخوایم دوستش گفت قرار بود هر دو بگیریم تو نگیری منم نمیگیرم دوستش یکی دیگ آورد گذاشت رو میز باز هم خندیدیم سولماز گفت ای شیطون،شیطونی دارین ها،معلومه برنامه دارین
من:خب جونن دیگ ،خودت مگه شیطونی نمیکنی
سولماز:من ک چیزی نگفتم نوش جونشون
بازهم خندیدیم و یکیش ک یکم معصوم تر بود اومد جلوترو به من گفت خاله من تورو میشناسم چند بار مامانم اومدم و ازتون لوازم آرایشی گرفتیم
من:عه واقعا اسمت چیه تو عزیزم چقد نازی
گفت :سونیام،دوستم هم شیلا
سونیا:خاله خیلی خوشگلی با خودم میگم آدم سنش بره بالاتر مثل شما خوشگل و خوش تیپ باشه خوشم میاد به خودت میرسی
من:ای جونم عزیزم،تو هم خوشگلی یه بغل بده بهم ببینم
اومد بغلم چسبید بهم دستمو دورش حلقه کردم سینه های ریزشو یه لحظه حس کردم بدنش خیلی گرم بود یه بوی خوبی هم داشت گونش و بوس کردم چشمم به سولماز بود یه چشمک بهم زد میدونستم تو دلش چی میگه
شیلا:آخی منم دلم بغل خواست
گفتم تو هم بیا عزیزم شیلا هم اومد چسبید بهم هردوشون و بغل کردم و بوسشون کردم شیلا یکم پررو بود اونم برگشت من و بوسید سولماز گفت عجب صحنه رمانتیکی شد این و که داشت می‌گفت از پشت ویترین اومد چسبید به ما سونیا و شیلا موندن وسطمون شیلا گفت واای خفه شدیم سولماز یه لحظه لباشو چسبوند به لبام و ازم لب گرفت شیلا و سونیا دیدن خندشون گرفت ماهم خندیدیم و گفتم خداروشکر از بیرون دید نداره وگرنه آبرومون میرفت
شیلا :شما بهم دیگ حس دارین
من:آره،مشکلی داره
شیلا:نه بابا چه مشکلی خیلیم خوبه
راستش من و سونیا هم این حس و داریم
من:واقعا، خوبه خوشحال شدم
سونیا:چرا خوشحال شدی مثلا
من:چون فکر میکردم فقط ما اینجوری هستیم
یخ هممون تقریبا آب شد و هر کی یه چیزی می‌گفت و میخندیدیم ،طوری شد ک انگار سالیانه ساله همدیگرو می‌شناسیم
نزدیک یه ساعت حرف زدیم که سونیا گفت دیرمون میشه ما بریم
شیلا گفت آره بریم اما هفته دیگ من تولدمه اگه دوست دارین باهم باشیم
من گفتم چه عالی با کمال میل می‌آییم
شیلا شمارشو زد تو گوشی سولماز ،سونیا هم اومد نزدیک من گوشیم و گرفت شمارشو گرفت یه تک زنگ زد بعد قطع کرد و گفت بهت پیم میدم گفتم باش منتظرم کوچولو،اومد نزدیکتر و گفت یه بوس دیگه نمیدی؟
قدش کوتاه بود سرش تا سینه هام می‌رسید خم شدم که صورتم و ببوسه یه دفعه لبامو بوسید تو بغلم گرفتمش دم گوشش گفتم خیلی ازت خوشم میاد قبل تولد بیا ببینمت گفت باش هماهنگ میکنیم بهم گفت اونارو ببین سرم و برگردوندم دیدم سولماز و شیلا لب میگیرن چه وضعی گفتم بابا آروم تر چه خبره هوی با نون بخور سیر شی خلاصه اونا رفتن و سولماز بهم گفت دیدی چی گفتم بهت، رفتم پشت ویترین ،شلوارم و با شورتم در آوردم از شورتم آبم چکه می‌کرد سولماز گفت اوه اوه چه خبره گفتم سونیا دیوونم کرد اصلا عاشقش شدم تا حالا با هیشکی انقد خیس نشده بودم
سولماز:این خیس شدن نیست که این رسما آبشاره
سولماز یه شورت آورد داد بهم شلوارم و پوشیدم و اومدیم بیرون یه ساعتی گذشته بود یه پیام اومد سریع باز کردم چون منتظرش بودم سونیا بود
سونیا:سلام عشقم خوبی
من:سلام نفس مامانی خوبم تو چطوری
سونیا:منم خوبم فدات بشم ،امروز اینقد خوشحالم ک نگو
من:جدی ،من بدتر تو انگار امروز دنیارو بهم دادن
سونیا:میگم فردا بعد مدرسه ببینیم همو
من :چرا ک نه ،واسه دیدنت دل تو دلم نیست کوچولوی مامان
سونیا:آخ ،کی فردا میشه آخه
من :اگه عاشق باشی اصلا فردا نمیاد
سونیا:آره بخدا ساعت نمیره ک ،راستی کجا بیام دنبالت،بیام مغازه
من:نه عشقم خودم با ماشین میام دنبالت میریم خونه من
سونیا:واقعا،ماشین داری،چیه ماشینت ،خونتون کسی نیست مگه
من :آره گلم ۲۰۷ دارم ،نه خونه تنهام کسیو ندارم
سونیا :آخ جون ،پس ساعت ۲ جلو مدرسه باش
من:باش کوچولومامان ،فقط تو خونتون نگران نشن
سونیا:نه با شیلا هماهنگ میشم نگران نباش
تا شب بهم دیگه پیام دادیم شارژش تموم شد واسش زدم نتش تموم شد واسش زدم خلاصه فردا ظهر شد رفتم جلو مدرسه بهم گفته بود کجا وایسم یکم بعد اومد نشست چون اونجا شلوغ بود فقط دست داد بهم رفتیم تو فروشگاه یکم خوراکی خریدیم و اومدیم خونه وسایل هارو گذاشتیم و لباسمو در آوردم یه سوتین و شورت تنم بود سونیا اومد نزدیکم لباش یکم خوردم و گفتم بریم حموم گفت باشه لباساشو وسط حال در آوردن شورت و سوتین خودمو هم در آوردم و مثل بچه بغلش کردم و بلندش کردم بردم تو حموم دوش رو باز کردم پاهاشو قفل کرد رو کمرم
شروع کردیم به لب بازی اینقد خوردیم نفسمون بند اومد هنوز بغلم بود سیر نمی‌شدم زبونشو می‌کرد دهنم ،زبونش و میخواستم قورتش بدم آوردمش پایین شامپو بدن و ریختم رو تنش سونیا یکم لاغر بود سینه هاش کوچولو بود اندازه یه انجیر فقط نوکش یکم در اومده بود واسه من ۷۵ بود از سینه هام خوشش میومد همش دستش بود موهای کصش کامل در نیومده بود فقط یکم بالای چوچولش بود باسن خوبی داشت بهش نمی‌خورد گرد و خوش فرم بود از پشت بغلش کردم از زیر دوش کشیدمش کنار یکم شامپو بدن ریختم دستم بردم سمت کصش ،پاهاشو یکم باز کرد دستم و گذاشتم روش قشنگ کفی شد باید قشنگ میشستش چون میدونستم از خوردنش سیر نمیشم بعد بردم زیر دوش قشنگ شستم خودمو هم تمیز شستم و اومدیم بیرون با حوله خشک کردیم همدیگرو بعد گرفتمش تو بغلم بردمش انداختمش رو تخت رفتم روش خیمه زدم پاهاشو باز کرده بود و داشتم لباش میخوردم گردنشو لیس میزدم سینشو کردم تو دهنم و کشیدم مثل آب‌نبات داشتم میخوردمشون آهش بلند شده بود اومدم پایین تر دور نافش و لیس زدم و زبونمو کردم تو نافش اومد پاییتر آخ بلاخره رسیدم به بهشت واااای چقد قشنگ و تمیز بود دست نخورده اولش اون یه دره پشمی که رو چوچولش در اومده بود و کردم‌ تو دهنم و میک زدم دستام و از زیر رونش رد کردم و گذاشتم رو شکمش که مسلط تر باشم کصش خیلی کوچک بود انگار کص دختر بچه بود همه کصشو یه جا کردم تو دهنم سرشو بلند کرد چشاش افتاد تو چشم زل زدیم به هم دهنم و محکم فشار میدادم رو کصش و آب کصش میرفت تو حلقم کصش و ول نمیکردم اصلا فقط میک میزدم به یه دیقه نکشید دیدم صداش بلندتر شد بلند شدم نشستم از شکمش گرفتم کصش و آوردم بالا سرش موند زمین کص بالاتر اومد یه زبون کشیدم لاش ،لاش باز کردم پردشو یکم نگاه کردم زبونمو بردم داخل یکم پردشو لیس زدم بعد چوچولشو گرفتم لای دندونام کشیدمش بعد میک زدم لیس زدم اومدم بالا نزدیک ارگاسمش بود کصمو چسبوندم به کصش شروع کردم به مالیدن همزمان لب میگرفتم یهو بدنش به لرزه افتاد داشت ارضا میشد محکم لبامو می‌خورد کص هر دومون خیس شده بود چوچولم و میمالیدم به چوچولش خیلی حال میداد اون تموم شد و بی حال افتاد من هنوز آبم نیومده بود اینقد مالیدم تا این که منم ارضا شدم و افتادم بغلش اومد روم دراز کشید لبامو یکم خورد بعد همه جامو بوسه باران کرد و گفت خیلی خوب بود عالی بود یه دستم و گذاشتم رو باسنش با یه دستم موهاشو نوازش کردم تو بغل همدیگه خوابمون برد با صدای زنگ گوشی بلند شدیم سولماز بود بهم کجایی جنده خانم خبری ازت نیس بهش گفت بیا واتساپ تصویری بزن یکم بعد اومد منو سونیا رو لخت بغل هم دید چشاش گرد شد و خندید گفت چه خبرتونه سکس کردین وااای منم الان میام گفتم کجا میای این داره میره منم دارم میام مغازه قطع کردم و لباسامون و سریع تن کردیم سونیا رو بردم خونشون گفتم فردا هم میام دنبالت خداحافظی کردم رفتم مغازه
ادامه در بعدی

نوشته: سپیده

بازدید 10,346

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.