نیمه ی وجودم… (۳)

…قسمت قبل

این داستان بیشتر محتوای احساسی و عاشقانه داره، اسامی مستعارند و داستان واقعی با کمی اغراق برای زیبایی نوشته است

از نظرات و لایک هاتون بسیار سپاس گذارم و بابت دیر ارسال کردن داستان ها عذرخواهی میکنم،من پشت کنکوریم و کمتر وقت میکنم داستان بنویسم، مثل همیشه امیدوارم این قسمت هم مورد پسندتون باشه و دوست داشته باشید ، **این قسمت دارای صحنه های جنسی است **، بزن بریم!

راوی این بخش ارشیا

✨❤️

چشمامو باز کردم ، تا مدرسه 45 دقیقه مونده بود هنوز، دستام خواب رفته بود سوزن سوزنی میشد ! چرا؟ چون کوروش رو بازوم خواب بود ، یه نگاه بهش کردم و تو دلم قربون صدقه ش رفتم آخه چقدر خوشکلی تو ؟فداش بشم الهی!

آروم و با احتیاط یه بوسه روی گونه هاش کاشتم و آروم موهاشو نوازش کردم ، یوااش دستمو از زیر سرش رها کردم و بلند شدم رفتم دست شویی… بعد از چند دقیقه رفتم تو آشپزخونه سعی کردم یه چایی درست کنم زیر کتری رو روشن کردم استکان ها هم آماده کردم ، مشغول چیدن استکان ها رو میز بودم که…

+سلام!

-عهه! سلام قشنگم ، یکم دیگه میخوابیدی!

+نه دیگه باید بیدار میشدم، چیکار میکنی؟

دارم سوخت گیری هواپیما انجام میدم! دارم صبحونه آماده میکنم دیگه فدات شم

خنده بلندی سر داد…

+از دست تو ارشیا

و آروم اومد سمتم و سرشو انداخت پایین همون خجالت همیشگی که من میمیرم براش الهی فداش بشم خدایاااااا

دستمو گذاشتم زیر چونه اش و سرشو بالا آوردم که چشمام به چشماش دوخته بشه و گفتم

-خوب خوابیدی عشقم؟ (و یه چشمک ریز زدم)

+بهترین و آرامش بخش ترین خواب زندگیم بود ا… انگار می… میدونی انگار عطر تنت مثل یه شهد گوارا وارد وجودم شد و آرامش رو برام به ارمغان آورد

-الهیییی فدات شم وااای چقدر تو با احساسی آخه دورقلب نازک و مهربونت بگردم. بیا جلو…

+خدانکنه… اومدم چیه؟

-دلم برای طعم عسلی لبات تنگ شده!

+م… م… منم!

بی معطلی لبامو گذاشتم رو لباش و دیوانه وار میبوسیدم انگار بعد از این دیگه هیچ دنیایی وجود نداره انگار برخورد لبام با زبون و لباش منو به بهشت میرسونه

آروم دستمو گذاشتم رو کمرش و به خودم چسبوندمش الان هم بغلش کرده بودم هم میبوسیدمش وااای مگه چیزی بهتر از این هم هست مگه حسی بهتر از این هم وجود داره؟ آررروممم دستامو بردم سمت باسنش و لمسش کردم که باعث شد یه تکون ریز بخوره من سریع بهش نگاه کردم

-ببخشید اتفا…

+مشکلی نیست! ☺️

انگار دنیا رو بهم دادن دوباره دستمو گذاشتم رو اون باسن خوشفرم و نرمش داشتم نوازش میکردم که احساس کردم کیرم داره شق میشه، ترسیدم که نکنه یهو فکر بدی بکنه اما لذت بوسه و آغوش اونقدر بود که این فکر هارو از سرم بیرون ببره. صدای زنگ گوشی کوروش مانع ادامه کارمون شد

+ببخشید،برم ببینم کیه!

-نه اوکیه برو منم چایی رو آماده کنم تا یه صبحونه بخوریم!

اَههههه خدایا چقدر بدموقعععع میتونست زنگ بخوره هوووف ولش کن

من سریع چایی رو آماده کردم و یه صبحونه مختصر هم چیدم رو میز، کوروش داشت با مامانش حرف می‌زد

+ببخشیدا داشتم با مامانم حرف میزدم. یه لبخند زوری زدم و گفتم

-نه بابا مشکلی نیست بیا بشین صبحونه رو بخوریم!

حین خوردن صبحونه بودم که به نگاه به ساعت انداختم تا شروع مدرسه 10 دقیقه دیگه مونده بود

-ههههه وااای دیر شد!

+وااای مگه ساعت چنده؟ ای وای ده دقیقه مونده!

-فدای سرت هول نشو حالا یکم دیر میریسیم فوقش بریم لباس بپوشیم…

تو کوچه که داشتیم به سمت مدرسه تند تند میرفتیم من با خنده گفتم

-اون فیلم هندی های صبح گاهی کار دستمون داد ها

نگاهشو ازم دزدید ولی من ادامه دادم…

مگه میشه از خیر اون لبای عسلی خوشکلت گذشت آخه؟! اصلا کل زمان مدرسه رو فدای بوسیدن تو میکنم!

چشماش برق زد انگار قند تو دلش آب شد و با صدای ظریفی گفت

+مرسی عزیزم ❤️

+یکم عجله کن، وای

-عزیزم نگران نباش داریم میریم دیگه (و یه چشمکی بهش زدم)…

رو نیم کت مدرسه نشسته بودم تازه از سر جلسه امتحان اومده بودم بیرون تو فکر دیشب و امروز صبح و اتفاقاتی که بین منو کوروش افتاد فکر میکردم که… دستی رو شونم احساس کردم، یکم ترسیدم و سریع برگشتم تا ببینم صاحب دست کی بوده؟

سلام

یکی از بچه های مدرسه بود تا حالا ندیده بودمش یا شایدم دیدم و توجه نکردم ولی چهرش برام خیلی آشنا بود

-سلام! جانم ؟

+نمیشناسی ؟

چهره ات خیلی آشناست اما هرچی فکر میکنم یادم نمیاد!

مهدی رضایی! کلاس هفتم باهم همکلاس بودیم! کلی کنفرانس باهام می‌دادیم! یادت رفته؟

-اهاااااا یادم اومد، چطورررری؟ پسر چند وقته ندیدمت!

دستشو باز کرد به نشانه آغوش و منم نمیتونستم رد کنم یه بغل ساده کردم و…

+چطوری خوبی؟ چخبر؟ دلم برات تنگ شده بود پسر

راستش با مهدی قبلا خیلی رفیق بودم ولی خب جدا شدن مدرسه هامون باعث شده بود که دیگه بهم فکر نکنیم و بینمون فاصله بیفته و خب رابطه ی منو مهدی رابطه عادی هم نبود! چندیدن بار از سر هوس سعی کرده بودیم باهم رابطه جنسی برقرار کنیم و خب تا یه جاهایی پیش رفت…

یه 10 دقیقه ای گرم صحبت شدم با مهدی که یهو چشمم افتاد به اون طرف حیات کوروش رو نیمکت نشسته بود و زیر چشمی و انگار با عصبانیت منو دید میزد، خیلی بهم ریختم همش به خودم میگفتم خدایا چرا نیومده پیشم؟

-ببخشید الان میام…

+کجااا؟

-میام الان!

و خواستم بلند شم که بازومو گرفت و نزاشت که بلند شم

+بابا کجاااا میری ؟من تازه پیدات کردم! دیگه نتونستم چیزی بگم و تسلیمش شدم چشمام همش به کوروش بود همشششش! یهو از سر جاش بلند شد و بدون هیچ نگاهی به من حیات رو ترک کرد و رفت به سمت ساختمون مدرسه! دنیا روی سرم خراب شد دیگه حرف های مهدی رو نمیشنیدم و تمام حواسم به کوروش بود!

-شرمنده باید برم کار دارم

و سریع از جام بلند شدم و دویدم به سمت کوروش نسبت به صدا زدن های مهدی هم بی اهمیت بودم

-کوروووش، آهای کوروش با توام!

نگاهم نمی‌کرد و داشت میرفت!

رسیدم بهش و بازوش رو گرفتم!

+ولم کن!

-واستا توضیح میدم بخدا! اونجوری که فکر میکنی نیست!

نه خب توام حق داری که دوست داشته باشی و بهشون محبت کنی این منم که بدرد نخورم! (بغض آلود)

نه اینجوری نگو ترو خدا!

ولم کننن!

ولش کردم! چرااا؟ چرا گذاشتم بره! لعنت به من

راوی این بخش کوروش

✨❤️

تو راه خونه بودم! خیلی ناراحت بودم خیلی! نمیدونم چرا احساس پوچی و ظعف داشتم،از طرفی اینکه ارشیا ولم کرد و حتی الانم نیومد دنبالم!..

رسیدیم خونه، لباسامو عوض کردم و سریع یه دوش گرفتم و بعدشم یه ناهار مختصری خوردم و رفتم تو اتاقم زانو هامو بغل کردم و اولین قطره اشک از چشمام سرازیر شد این بغض و گریه رو از صبح نگه داشتم تو خودم و تا تونستم با صدای بلند گریه میکردم! ارشیا؟ نه زنگ! نه پیام! خدایااااا کاش من بمیرم! کاش اصلا وجود نداشتم باشم! کاااش!..

صدای زنگ گوشیم بیدارم کرد! همونجوری خوابم برده بود! مامانم بود!

-الو! (صدای گرفته!)

+الو سلام مامان جااان!

-سلام مامان خوبین؟ بابا خوبه؟

+ما خوبیم پسرم، تو خوبی؟ چرا صدات گرفته؟

-چیزی نیست یکم گلو درد میکنه!

+آخیی الهی بمیرم! مامان جان یکم آب‌جوش عسل درست کن بخور خوبه برات!

-چشم چشم شما نگران نباشین!

+دورت بگردم مامان جونم! فعلا خداحافظ برو به درسات برس پسرم

-خدانکنه، چشم خداحافظ!

پوووف، یه نگاه به ساعت انداختم 7‌و نیم شبهههه! من 3 ساعت و نیم خوابیدم؟ بلند شدم یه آبی به دست و صورتم زدم و برگشتم سمت اتاق گوشیمو باز کردم رفتم روی شماره ارشیا میخواستم بزنم رو گزینه تماس که…

دینگ(صدای زنگ در)

وااای نکنه ارشیااااست! درو باز کردم! ارشیا بود

سرشو انداخته بود پایین! هردومون سکوت کرده بودیم!

+میتونم بیام تو؟

آره، ب… بیا

اومد داخل رو مبل نشست همچنان سرش پایین بود، تصمیم گرفتم پیش قدم بشم

-ببین ارشیا واقعا حق داری که رفیق و دوست دیگه ای داشته باشی و میدونم که من یه بدردنخور به تمام معنام اصلا چرا قبول کردم باهات رفیق شم؟ من که میدونستم تو یه روز اینو میفهمی که من یه بدرد نخورم! و…

+هیییش! چی میگی واسه خودت؟

بلند شد اومد جلوم دست گذاشت رو لبام!

هیچ متوجهی که چی میگی؟ کوروش بدرد نخور چیه؟ تو زندگی منو عوض کردی تو برام عشقو معنا کردی تو…تو تموم زندگی منی! چطور میتونی اونطوری فکر کنی؟

بغض کرده بودم صدام در نمیومد

+وااای خدایا بغضشو نگا بیا ،بیا بغلم

سریع خودمو چپوندم تو بغلش و به محض لمس گونه هام با سینه هاش بغضم ترکید…

با دستای گرمش موهامو نوازش می‌کرد و من فقط گریه میکردم

+الهی دورقلب نازکت بگردم ،نگام کن

نگاهش کردم!

+ببخشید که باعث شدم این فکر هارو بکنی! و پیشونیمو بوسید و دوباره منو در آغوشش فشرد

-خیلی دوستت دارم! خیلی!

+منم!

نمیتونم آرامش آغوشش رو وصف کنم انگار توی دل گدازه های آتش یه سطل آب خنک ریختی انگار اکستیر جوانی و شادابی رو نوشیدنی انگار با اعماق وجود ته آرامشی!

-من یه چیزی بیارم بخوری!

ورفتم به سمت آشپزخونه.

+هی تو!

-جانم ؟

+بیا یه لحظه!

-اومدم جان؟

+میدونی چی میخوام بخورم؟

-چی؟ بگو حتما میارم!

+لباتو!

وااایی قند تو دلم آب شد! و سرمو انداختم پایین!

عه… وا!

آره،بیا جلو ببینم!

رفتم جلو، با دوتا دستاش سرمو گرفت منو برد سمت خودش و نگاهش رو به لبام دوخت منم به لباش نگاه میکردم و لحظه ی بوسه فرا رسید لبام به لباش خورد

عاااشقانه و دیوانه وار و ناشیانه میبوسیدم و میبوسید

لب پایینشو گاز میگرفتم و اون لب بالاییمو میک میزد

متوجه سفتی کیرش شدم که به شکمم می‌خورد! خیلی دلم میخواست دستمو ببرم سمتش اما نمیشد یعنی نتونستم. دستشو برد پشتم اول یکم کمرمو نوازش کرد و بعد دستشو برد سمت باسنم. تقریبا دستش رو باسنم بود، حس عجیب و در عین حال لذت‌بخشی بود!

لباشو از لبام جدا کرد برد سمت گردنم

برخورد لباش با گردنم تمام موهای بدنمو سیخ کرد! نفسام تند شده بود، قبلم تو سینه بی تابی میکرد، گردنمو لیس میزد و گاز می‌گرفت، خیلی برام تحریک آمیز بود، سفتی کیرش داشت دیوونم میکرد! کیر منم سیخ شد! و اونم فهمید که برام یه اتفاقاتی افتاده! با فهمیدن این موضوع گردنمو تند تر لیس میزد و باسنمو نوازش نمی‌کرد ،دیگه چنگ میزد! داشتم روانی میشدم از شدت لذت، طاقتم به سر رسیده بود و باصدای که شهوت ازش می‌بارید گفتم

-ا…ار…ارشیا ب… ب… بسه!

+الهی دورت بگردم طاقتت تاق شده ؟

ولی من ولت نمیکنم که ادامه میدم!

اومد پشت سرم! از پشت بهم چسبید و بغلم کرد دستاش به سینه هام بود و کیرش دقیق روی کونم حس میشد! لباش هم پشت گردنم رو میبوسید!

آه و ناله هام شروع شده بود! دیگه طاقت نداشتم! یکی از دستاشو برد سمت کیرم! آروم با دستای گرمش کیرمو لمس کرد! لحظه برخورد دستش به کیرم احساس کردم برق سه فاز گرفتم!

-ار…ارشی…ارشیا چیکار میکنی؟

هییییش!

دستشو بالا و پایین میکرد

منو میگی؟ داشتم میلرزیدم از شدت لذت

-آههه! عرشیا!

+جااانم دورت بگردم!

-دارم میمیرم(شهوت آمیز)

+هیییییش!

کیرشو تنظیم کرده بود جوری که دقیقا وسط کونم باشه و بالا و پایین میکرد، لباش به گردنم بود و دستش روی کیرم، اخخخ که چقدر غرق لذت بودم . یهو دستشو از روی کیرم برداشت و برد سمت بند شلوارم ، بازشون کرد و شلوارمو کشید پایین…

-هییییی! عرشیاااااا!

چند بار بگم هیشششش!

-اخه…

اخ ماخه نداریم !

یه شرت مشکی رنگ پام بود و بدن بدون مو و سفیدم داشت زیر اون شرت مشکی خودنمایی میکرد، منو میگی؟

داشتم از خجالت میمیردم اخه تا الان جلوی کسی اینجوری نبودم!

ارشیا از کارش دست کشید اومد جلوم با دستاش سرمو اورد بالا و…

+چرا انقدر نازی تو؟

-نم…نمی…نمیدونم

+خدایا نگاااش کن چقدر خوشگله،خجالتی بامزه من!

+بشین!

نشستم،اومد و کنارم نشست دستش رو گذاشت رو رونم و نوازش میکرد! من داشتم از خجالت میمردم

+میشه شرتتو در بیاری؟

-چیییی؟

با چشم هایی که التماس ازش میبارید گفت،لطفااااااا!

-آخه…

+تروخداااا! میخوام بدن زیبا و بلوریت رو کامل ببینم!

-با…باشه!

و آروم شرتمو در آوردم ،خیلی از این کار خجالت میکشیدم اما چاره ای نبود!

+ایییییییییی خداااااا نگاااش کننننن

و سریع بغلم کرد…

با چشم هایی که اشک توشون جمع شده بود نگاهم کرد و گفت

تمامت مال منه!

قند تو دلم آب شد:))))))))

آروم دستشو برد سمت کیرم و اونو گرفت

-آخخخ!

دستشو آروووم بالا و پایین میکرد!

من رو ابرا بودم دیگه فقط صدای ناله هام شنیده میشد

هرچی صدای ناله هام بیشتر میشد اونم سرعت دستشو بیشتر میکرد

بعد از تقریبا 10 دقیقه داشتم به اووج لذت میرسیدم و لحظه ملکوتی ارضا…

-آههه ارشیااا!

+جااان دورت بگردم؟

-داره اهههه داره میاد!

+اووف جاان دورت بگرردم تو لذت ببر!

تو اوج لذت بودم دیگه هیچی برام مهم نبود صدای ناله هام به بیشترین حدممکن رسیده بودو…

ارضا…

آبم با شدت زیادی به بیرون پرتاب شد، روی دستم و لباسم و دست ارشیا ریخت

+هووف! چقدر زیاد ! انگار خیلی وقت بود ارضا نشده بودی!

-آ…آره!

+دوررت بگردم! خوب بود ؟ لذت بردی ؟

-عالییی بود، نمیدونم چجوری تشکر کنم!

+اینجوری…

لباشو چسبوند به لاله گوشم و گفت

+دیوونه ، تو تموم زندگیمی ! تشکر چیه؟

و بعدشم یه بوسه به گونه و لبام کاشت!

-خیلی دوستت دارم…

+منم زندگیم!

-با اجازت من سریع یه دوش کوچولو بگیرم و بیام!

+اوکی عزیزم!

سریع رفتم تو حموم و آبو باز کردم و رفتم زیرش

برخورد آب گرم با بدنم انگار داشت روحمو از جسمم جدا میکرد

چشمم رو بسته بودم و لذت میبردم و در عین حال به اتفاق هایی که چند دقیقه پیش افتاده بود فکر میکردم!

+کووورووش!

-جااان؟

+بدو دیگه !

الان میام!

بعد از ده دقیقه از حموم اومدم بیرون و خودمو خشک کردم

و سریع یه لباس آستین بلند سبز رنگ و یه شلوار راحتی پوشیدم. خیلی دست به مو هام نزدم چون هم فر بود و هم بلند بد حالت میشد.

وارد پذیرایی شدم، ارشیا محو گوشی بود و انگار داشت تو اکسپلور اینستا میگشت،متوجه حضور من نشد

-س… سلام!

سریع سرشو چرخوند سمت من

خیره بهم نگاه می‌کرد

-چ… چرا اینجوری نگام میکنی ؟!

بدون هیچ حرفی بلند شد و اومد سمتم و سریع منو تو آغوش کشید

خیلی یهویی بود اولش جا خوردم ولی بعدش همراهی کردم.

-چی شد یهو؟!

+نگات کردم! و تموم زیبایی های دنیا رو تو چشمای خوشگلت دیدم، الهی من دور اون زیبایی ت بگردم قلبم.

من لپام گل انداخته بود و نفسم تنگ شده بود، آخه، آخه یه جورایی بعد از اون اتفاق یکم خجالت میکشیدم ازش!

+بیا بشین

رفتم رو کاناپه نشستم ،دیدیم ارشیا رفت سمت آشپزخونه، جا خوردم! اونجا چیکار داره؟!

دیدم با چایی و میوه برگشت!!

-ع… عههه!؟

+آره! وقتی حموم بودی آماده کردم تا بخوریم، راستی ببخشید رفتم سر یخچالتون تا میوه بردارم.

-خیلی لطف کردم، مهربونم!

+مهربونم؟ حرف نمیزنی نمیزنی وقتی هم میزنی جواهر میباره از دهنت

خنده نازک و با عشوه ای سر دادم

+دور خندت بگردم الهی

-خدانکنه!

+بیا عزیزم بیا یکم ازین پرتقاله بخور تا بعدشم

بریم یکم درس بخونیم

و یه چشمت ریزی بهم زد

حدودا بیست دقیقه ای مشغول صحبت راجب امتحان زیست و مدرسه و میوه و چایی خوردن بودیم…

+راستی سوال 7 گفته بود جاندار مورد مطالعه استال توجه کردی میشد اشریشاکلای؟ که دنای…

دییینگ(صدای زنگ گوشیم)

-ببخشید

+نه خواهش میکنم

-سلام مامان جون،خوبی؟ بابا خوبه؟

*سلام پسرم، تو خوبی؟

-ممنون مامان جان منم خوبم، ارشیا هم سلام میرسونه!

*ماهم خوبیم پسرم ، فکر کنم حدودا دیگه فردا ظهر برسیم پسرم!، گوشی رو بده به ارشیا!

+سلام خاله جان، حال شما چطوره؟

*سلام پسرم، شما خوبی؟

+ممنونم منم خوبم خداروشکر

*پسرم خیلی ازت ممنونم که این چند شب کنار کوروش بودی، ببخشید اگه اذیتت کردیم

+نه بابا این چه حرفیه خاله جان، وظیفه ست! کوروشم عین داداش خودم

*خیلی لطف دارید تو و مادرت پسرم، خدا ازتون راضی باشه.

+قربان شما، همچنین!

*خوشحال شدم صداتو شندیم پسرم!

+منم همینطور خاله جان، خدانگهدار!

*پسرم دورت بگردم کاری نداری؟ فردا میبینمت یکی یدونم!

-نه مامان جان، میبینمتون! خدانگهدار به بابا سلام برسونید!

+بریم واسه درس؟

-بریم

رفییم تو اتاقم تا درس بخونیم، میخواستم از همون مبحثی که امروز امتحان زیست داشتیم، تست بزنیم و دیگه تموم اشکالاتمون رو برطرف کنیم. حدودا یک ساعت و بیست دقیقه از تست زدنمون می‌گذشت که ناخداگاه چشمم افتاد به ارشیا، احساس کردم ناراحته.

+ببین، گفته قند مورد استفاده این جاندار…

-ارشیا

+هوم؟

هوم ؟ تا الان سابقه نداشته بگه هوم یا خدا ،اینجوری که جوابمو داد یکم ترسیدم

-چ… چیزی شده؟ که انقدر ناراحتی؟

+نه بابا ناراحت نیستم که. من برم یه لیوان آب بخورم بیام

از اتاق رفت بیرون، ذهنم هزار جا پرواز می‌کرد، خدایا یعنی از چی ناراحته،ای خدا؟ تو همین فکرا بودم که احساس کردم یه صدایی میاد گوشام نیز شد، رفتم سمت سالن آروم…

+باباااا درگیر بودم، انقدر بهم زنگ نزن اهههه!

+فردا میام حرف می‌زنیم!

با شنیدن این مکالمه هزار تا علامت سوال تو ذهنم ایجاد شد! ذهنم هزار جا رفت، اصلا اون شخص کی بود؟ فردا راجب چی حرف بزنن؟ نکنه راجب منه؟

+چیزی شده اینجا واستادی؟

-نه نه، بریم ادامه…

حدود یه 2 ساعت دیگه درس خوندیم و بعدشم شام خوردیم، حدودا ساعت 12:40 شب بود. رفتم و مسواک زدم و لباس دادم به عرشیا که بپوشه ،خودمم پوشیدم و سریع و بدون هیچ گونه معطلی رفتیم تو تخت!

دراز کشیده بودم و کنارم عرشیا بود. ولی هیچ تماسی نداشتیم.

+پیشت!

-هوم؟

+نگام کن!

-جانم ؟

+قربون اون چشمای خوشگلت بشم من. بیا بغلم ببینم

منم انگار منتظر شنیدن چنین حرفی باشم سرریع خودمو چپوندم تو بغلش

و بازم هم تمام آرامش های دنیا بهم تزریق شد، تموم فکر هامو یادم رفت، تموم درد هامو فراموش کردم و فقط لذت میبردم

من چشم هامو بسته بودم و نفس عمیق میکشیدم ،عطر تنش رو تنفس میکردم و رو ابرا بودم که ، قطره اشکی رو رو گونه هام حس کردم

اما اما من که گریه نکردم، یعنی؟ ار… ارشیاااااا؟ مگه میشه؟

سریع نگاهمو به چشماش دوختم چهرش سرشار از غم و اندوه و چشماش پر اشک بود.

-چی شدهههه؟ تروخدا بگو از چی ناراحتی؟

+از چی ناراحت باشم؟ بهترین فرد زندگیم تو آغوشمه. دیگه چی بهتر از اینه؟

-خب پس چرا گریه میکنی، خواهش میکنم گریه نکن منم گریم میگیره!

+آخه… آخه…

صدای حق حق هاش نمیزاشت حرفشو تکمیل کنه

+آخه آخرین شبه که اینجوری تو آغوشتم! و تو آغوشمی، فردا که مامانت اینا بیان که دیگه نیازی نیست من بیام خونتون.

به این اصلا فکر نکرده بودم و اینو که گفت انگار یه سطل آب یخ ریختن روم!

-را… راست میگی ها!

و اشک تو چشمام حدقه زد

بغضش ترکید…

+م… من مننننن بدون تو چیکار کنمممم؟چجوی بخوابم؟به بودنت و آغوشت عادت کردم ، به بوسیدنت عادت کردم، به عطر تنت عادت کردم ،بهممم بگو فردا تنهایی چجورری بخوابم ؟!

-ارشیا خواهش میکنم آروووم بااااش همو میبینم! قول میدم زود به زود همو ببنیم خب ؟

-خببب؟

یکم از شدت گریش کم شد و چیزی جوابمو نداد و بجاش سریع به محکم ترین شیوه ممکن در آغوشم کشید.

+قشنگ ترینم ، بهترینم ، تو با من چیکار کردی کوروش؟ چیکار کردی با من؟ چیکار کردی که انقدر روانیت شدم!

من آروم دست میکشیدم به موهاش و نوازشش میکردم.

یه ده دقیقه بعد تو آغوشم آروم گرفت و خودشو ازم جدا کرد و گفت

+کوروشم!

کوروشم!!! وااای که انگار دنیا رو بهم دادن کوروشمممم!

-جااانم؟

+میدونی برای اولین بار عاشق چیت شدم ؟یعنی اولین دفعه ای که دیدمت؟!

-اتفاقا میخواستم ازت بپرسم، بگو ببینم از چی من خوشت اومد؟!

+یادمه اولین باری که دیدمت، داشتی با استاد ریاضی راجب ترکیب توابع صحبت می‌کردی، اون آروم حرف زدنت ،با مطانت توضیح دادنت خیلی برام جذاب بود ولی عاشقم نکرد…

-عهه؟ پس چی؟

+چشمات!

-چ… چشمام؟!

+اوهوم! یه ثانیه برگشتی و نگام کردی و لحظه که نگاهم به نگاهت دوخته شد انگار همون لحظه دلم لرزید برات!

آخه خیلی خوشگلن اون چشمات! کهکشانی ان…

و اومد جلو و آروم چشمامو بوسید.

منم قند تو دلم آب شده بود و لپام گل انداخته بود

-خیلی دوستت دارم ارشیام!

+من خیلی بیشتر کوروشم ، اوووخ بیا بغلم ببینم!

رفتم تو بلغش…

صدای زنگ آلارم بیدارم کرد.

ارشیا رو نگاه کردم. خواب بود، چه خواب نازی سریع بلند شدم، پتو رو کشیدم روش تا یکم دیگه بخوابه و آرووم یه بوسه رو گونه هاش کاشتم. یکم تکون خورد اما بیدار نشد.

بعد از آماده کردن صبحونه رفتم تو اتاق، اووییی عزیز دلم هنوز خواب بود

آروم دستمو گذاشتم رو بازوش و لمسش کردم چقدر عضلانی و هوس انگیز بود…

-ارشیا

-ارشیا عزیزم. پاشو صبحه

با اکراه چشماشو باز کرد و تا چشماش بهم خورد…

+سلام زندگیم! صبحت بخیر

سریع سرمو انداختم پایین!

+چیشدی؟

-اینجوری که میگی قند تو دلم آب میشه!

سریع بلند شد و دست گذاشت سمت چپ سینم دقیقا رو قلبم و نوازشش کرد و گفت…

+فدای دلت!

بعد از خوردن صبحونه و پوشیدن لباس راهی مدرسه شدیم…

تو راه داشتیم میرفتیم که…

+دیشب خوب بود؟

-چی؟

+همونی که خودت میدونی!

مثل همیشه لپام گل انداخت و سرمو پایین انداختم

+آهان پس خوب بوده!

یه خنده ریز سر دادم و گفتم

-آره، عالی بود خیلی ممنونم ازت.

+دیگه گفتم ناراحتت کردم یه جوری واست جبران کنم

-اوکیییی، پس واسه اون بوده

+آر…

*سلاااااام ارشیا جون ،صبحت بخیر

+سلام مهدی جان صبح توام بخیر.

دستشو دراز کرد به سمتم و گفت

*سلام، من مهدی ام از کلاس هفتم ارشیا رو میشناسم. و شما؟

با صدای که خجالت ازش می‌بارید

آروم و ته حلقی گفتم:

-س… سلام کوروش هستم.

+همین امسال باهم آشنا شدیم.

*اوه اوه، خیلیم عالی! خوشوقتم.

-منم همینطور!

متوجه نگاه های خیلی سنگینش به خودم شدم اما توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم

و رسیدیم به مدرسه

مدرسه تقریبا اتفاق آنچنان خاصی نیوفتاد و همه چیز سر جاش اتفاق افتاد. حدودا زنگ تفریح دوم بود که اون پسره مهدی دوباره سر کلش پیدا شد…

*سلام،سلام آقا کوروش

-سلام!

*جفتت کو؟ ارشیا؟

از شنیدن این واژه هیچ خوشم نیومد هیچ! احساس کردم بهم تیکه میندازه!

-رفته بوفه یه چیزی بگیره.

*عهه؟!

از دور ارشیا رو میدیدم که داره میاد سمت ما و همزمان این پسره

اومد نزدیک گوشم و آرووم بهم گفت

*ارشیا خوب چیزی تور کرده کاش به ماهم برسه. و یه چشمک مسخره زد و قبل از رسیدن ارشیا ازم دور شد

-ارشیا ، این دوستت چرا اینطوریه؟

+خیلی شوخه و گرم میگیره، عادت میکنی بهش!

بااین حرف ارشیا منم فکر کردم فقط شوخی بوده دیگه ادامه ندادم!

با شندیدن صدای زنگ همه به کلاس هامون رفتیم.

+بریم؟

-اره بریم !

تو راه تقریبا حرفی بینمون رد بدل نشد. با ارشیا سر کوچشون خداحافظی کردم …

بیا بغلم بیبینم دورت بگردم

-هییی یکی میبینه!

+نه کسی نیست بیا !

منم که از خدا خواسته پریدم تو بغلش!

دستشو گذاشته بود رو موهام و نوازششون می کرد وایی که چقدر حس خوبی بود ، تمام خستگی مدرسه از تنم بیرون اومد

-ارشیا میدونی ، اینجوری که بغلم میکنی و قربون صدقه ام میری خیلی حس خوبی بهم دست میده!حس با ارزش بودن !

قول بده همیشه این کارهارو بکنی!

جهت نگاهشو به چشمام عوض کرد و گفت

+الهی قربون چشم های کهکشانیت برم من . کوروشم!

چشم قول میدم!

-عاقشتم، عاشق!

و ازش جدا شدم و خداحافظی کردم!

تقریبا نزدیک خونمون بود که…

*سلام خوشگله!

خیلی جا خوردم،سریع برگشتم ببینم صاحب این صدا کیه!

مهدی بود!

-س…سل…سلام!!! شما اینجا چیکار میکنین؟

*پشت سرتون اومدم! و خنده بلندی سر داد

من خیلی ترسیده بودم داشتم میلرزیدم

هیش هیش ، نترس عشقت میاد کمکت!

خیلییییی تعجب کردم و ترسم دو چندان شده بود!

-ع…عش…عشق؟

+اره دیگه ارشیا رو میگم، شمارو نمیدونم ولی ما به کسانی که 24 ساعته تو کون همن و بعد مدرسه هم بغل و ماچ و بوسه میکنن نمیگیم رفیق!

حرفاش برام محو شدن خیلی ترسیده بودم لرزش پاها و دستام دیده میشد، پس پس این پسره مارو زیر نظر داشته!

-ن…نه! اینطور که فکر…

*خفههههه بابا ! خوب گوش کن ببین چی میگم!

*هزار تا عکس از وقتی که تو بغل عرشیا بودی و ماچش کرد دارم هزاررر تا!

پس خفه شو و خوب گوش بده چی میگم!

*باید بهم سرویس بدی تا اون عکسارو پخش نکنم و آبروتو نبرم

-سر…سر…سروی…سرویس؟؟؟!!!

به باسنم یه نگاه خیلی وحشتناک که شهوت ازش میبارید کرد و گفت

*اره سرویس دختر خوشگل!

*گوشیتو بده!

-می…میخوای چیکار؟

تن صداشو دو برابر کرد و گفت

*گوه اضافییی نخور و گوشیتو بده تا نزدم دهنتو پر از خون کنم!

خیلی ازش میترسیدم چاره ای نداشتم ، گوشیمو باز کردم و دادم بهش!

رفت توی مخاطبین یه شماره نوشت ذخیره کرد و داد بهم!

این شماره خودمه رسیدی خونه تو واتساپ بهم پیام میدی تا یه آدرس برات بفرستم و راس ساعت 6 عصر اونجایی اگه ساعت شد شش و یه دقیقه یا اگر فکر احمقانه ای به سرت بزنه !! آنچان بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت زار بزنن! حالا هری !

به جز حس ترس و وحشت و تحقیر هیچ حس دیگه ای نداشتم تا اینکه بغضم ترکید و گریه هم به اون حسا اضافه شد

خدااایااا من چیکاارکردممم؟چه گناهی کردم؟الان چیکار کنم…

نمیدونم چجوری خودمو جمع و جور کردم و رفتم تو خونه ، حتی اومدن مامان بابام هم برام مهم نبود حس ترس و وحشت جلو چشام رو گرفته بود رفتم تو اتاقم و زدم زیر گریه می لرزیدم انگار داشتم جون میدادم تو اون لحظه خدا میدونه چند بار آرزوی مرگ کردم!

با ترس لرز رفتم تو واستاپ اسمشو سرچ کردم (اسم خودشو تو گوشیم اربابم سیو کرده بود)و طبق خواستش پیام دادم بهش هیچ چاره ای نداشتم برای حفظ آبرو و جونم باید اطاعت میکردم

یه ده دقیقه بعد آدرس رو برام فرستاد و زیرش هم نوشت

*حرفامو یادت نره عروسک!

با اینکه دیشب حموم بودم تصمیم گرفتم که بازم یه دوش بگیرم تا بلکه یکم آروم شم

به زور بلند شدم و یه دست لباس و حوله رو آماده کردم و سریع به حموم پناه آورم.

آخ ارشیا، کاش اینجا بودی، کاش اینجا بودی و میتونستم بهت پناه بیام! میتونستم تو آغوشت آروم ترین باشم ناخودآگاه قطره اشکی از چشمام اومد. از فکر و خیال اومدم بیرون و آبو باز کردم واستادم تا دماش متعادل شه اما، اما مگه میتونستم تو فکر و خیال نباشم؟!

تموم حرفای اون عوضی تو سرم میچرخید و راحتم نمیزاشت…

چشمامو باز کردم ساعت 5 بود! 1 ساعت مونده بود 1ساعت به بدبختی من…

خودمو جمع و جور کردم با لبخندی به کمرنگی مداد سفید مداد رنگی وارد پذیرایی شدم مامانم با دیدن من لبخند زد…

+زندگیم، بیا بشین یه چایی بخور

-مرسی نمی‌خورم!

+پسرم چیه؟ چرا انقدر ناراحتی؟

-ناراحت هههه نه بابا ناراحت کدومه ،فقط خستم!

-میگم مامان.

+جانم دورت بگردم؟

-خدانکنه، من میخوام با ارشیا برم کتابخونه!

+برو پسرم فقط برای شام بیا خونه زود که باهم باشیم شامو!

-چشم! ممنونم.

و برگشتم که برم سمت اتاقم…

+حداقل بیا یه چایی بخور پسرگلم

-گفتم که مامان جون میل ندارم!

+چشم پسرم!

با لبخندی فوق العاده مصنوعی رفتم سمت اتاقم، دوباره به لرزش افتادم!

چرا نمیرم به یکی یه چیزی بگم؟!

آخه به کی؟ به مامانم؟!

بگم چون عکس منو ارشیا رو تو بغل هم داره مجبورم کرده؟

به خود ارشیا هم بگم براش دردسر میشه ممکنه یه بلایی سرش بیاد، خدایاااا کمکم کن خدایا چیکار کنم؟!

ساعت 5:45 دقیقه بود و من هنوز میلرزیدم، اصلا نمیتونستم تکون بخورم داشتم میمردم! آخ که چقدر الان به ارشیا و آغوشش احتیاج دارم

صدای زنگ گوشیم باعث شد 2 متر بپرم بالا

اربارم روی صفحه نمایش داده شد

ترس تمام وجودم رو فرا گرفت، دستام میلرزید گوشیو برداشتم و جواب دادم!

-ال…ا…الو؟

+سلام دختر خوشکل! خوبی؟

-س… سلام!

+گفتم برات زحمت میشه خودت بیایی، یا اینکه دختر سکسیی مثل تو رو میدزدن، دیگه خودم اومدم جلو در خونتون 5 دقیقه دیگه پایین باشه!

-چ… چ… چییییی؟

بدون معطلی گوشی رو قطع کرد

سریع دویدم سمت پنجره اتاقم و بيرون رو نگاه کردم، یه 207 مشکی رنگ یکم پایین تر از خونمون پارک بود خودش بود، قیافه نحسشو پشت رل دیدم!

از ترسم که نکنه آبرومو ببره و بیاد در بزنه سریع یه لباس و یه شلوار رندوم برداشتم که شلوارم جین مشکی و

یه پیرهن سفید تنم بود گوشیمو و کارت بانکی و کلیدمو برداشتم و با لبخندی وارد پذیرایی شدم و خداحافظی کردم و رفتم بیرون!

کفشمو پوشیدم و وارد کوچه شدم رفتم پیش ماشین و در عقب رو باز کردم…

+بیا جلو عروسک!

-ن… نه همینجوری خوبه!

+گفتم بیا جلو(با داد و اخم)

ناچار رفتم جلو نشستم…

‌+به‌به به خوشکل خااانوووم!

-ب… بهم نگو خانم!

+عههه؟ فقط خانوم ارشیایی؟فقط واسه اون دلبری میکنی ؟

داشتم مثل بید میلرزیدم که دستشو گذاشت رو رونم و اومد جلو لباش با گوشم 5 سانتی متر فاصله داشت

با این کارش بیشتر ترسیدم و شدت لرزم بیشتر شد

+چیه دختر خوشکل؟ ترسیدی ؟

یعنی اربابت انقدر ترسناکه ؟

مهدی انگار متوجه یه چیزی شده باشه سریع ازم دور شد و ماشین رو روشن کرد و گازشو گرفت

جا خودم خیلی یهویی بود تو آینه بغل نگاه کردم اما کسی نبود پشت سرمون! یعنی چی شد

تقریبا 20 دقیقه تو اون حالت مزخرف تو ماشین بودیم که بعد از 20 دقیقه گفت…

+پیاده شو خوشگلم!

-چ… چییی؟!

با صدایی بلند تر و با جذبه تر گفت

+گفتم پیاده شو.

سریع پیاده شدم اونم پیاده شد و در ماشین رو قفل کرد و بعدش اومد سمتم!

یکی از در هارو نشون داد و گفت بفرمایید!

من از ترسم خیلی زود اطاعت میکردم

وارد یه خونه نقلی شدیم که کاملا مبله و همچی تموم بود…

+بشین!

چیزی میخوری؟

-ن… نه ممنون!

اومد و با فاصله خیلی کم کنارم نشست و گفت

+این خانم دختر ما انگار که خیلی هم خجالتی ان!

-گ… گفتم بهم نگو دختر!

+بگم؟!

-از… از جونم چی میخوای؟

سریع بغضم ترکید و با گریه ادامه دادم

خواهش میکنم ولم کن من تا الان آبرومندانه زندگی کردم

چرا میخوای این کارو باهم بکنی؟! چرااا؟

+هییش هییش آررروم باشش خوشکله!

میدونی چرا؟

-هوم؟

+چون خیلی خوشگلی! تا حالا کون خودتو دیدی که چقدر خوشفرمه؟ تو از بلور هم سفید تری عروسک

-بابا ولم کن بزار برم آخه تو چقدر پستی!

+اوه اوه پس حرفم بلدی بزنی!

فاصله بینمون رو به صفر رسوند دستشو گذاشت بالای باسنم

سریع خودمو عقب کشیدم

-ولم کن، بهم دست نزن!

+ببین خوشکله تو اینجا اومدی؟! ولت کنم؟ مگه کشکه ؟ و دوباره دستشو گذاشت

و من دوباره رفتم عقب و با داد گفتم :

-وللللم کننننن بهمم دست نزن!

بلند شد و اومد رو به روم

و با هرچی توان داشت زد تو گوشم با اون دست های کثیفش!

+خفه میشی؟! یا دومی رو تو سرت بزنم؟

من پرت شدم پایین مبل و گریم شدت گرفت و بلند بلند زمزمه میکردم

-خیلی بی شرفی!

+بلند شو

من بی توجه بودم

چنان دادی زد که خونه لرزید!

+خفههه شو و بلند شو!

خیلی ترسیده بودم داشتم سکته میکردم ولی با زور بلند شدم و نگاهش کردم

-چ… چرا باهم اینجوری میکنی؟ مگه چیکارت کردم ؟

+راستشو بهت بگم؟

-هوم

+راستش خیلی بدنت عالیه و نمیشه ازش گذشت، برای بدست آوردنت هر کاری میکنم!

بعد از این حرفش اومد پشت سرم و چسبید بهم…

من خواستم جدا شدم ازش اما محکم منو گرفته بود

کیرش رو چسبوند به باسنم…

+جووون! فکر نمی کردم انقدر نرم باااشه!

من گریه می کردم بلند بلند و چاره ای نداشتم جز مطیع بودن!

دستشو دور کمرم پیچوند و کمربندمو باز کرد

-داری چیکار میکنییییی؟

+خفه شو

و تو یه حرکت سریع شلوارمو از پام کشید بیرون!

من داد میزدم و کمک میخواستم ولی اون بی تفاوت بود…

تو حرکت بعدی شرتمو از پام در آورد

-تورو خدااا نکن تروو خدا!

+جووووووووووون اووووف! چههههه کووونی داری! چه بلوری و سفیدیییییی! اووووف خداااایاااا!

اومد جلوم سریع شلوارشو از پاش در آورد و کیرش رو به نمایش گذاشت

از مال من بزرگتر بود و انقدر شق بود که چسبیده بود به شکمش!

-خیلی پست فطرت و بی‌حیایی

دوباره اومد پشتم

چند دقيقه ای با دستاش کونمو چنگ میزد

و من فقط گریه میکردم

یهو کیرش رو مالید به لپ های کونم

ترس و وحشتم دوچندان شد!

کیرش رو هی به سوراخم نزدیک تر می‌کرد! تا یهو کیرشو مالید به سوراخم!

برق سه فاز گرفتم!

یهو با تموم قدرت خودمو انداختم جلو و نگاهش کردم

-پست عوضی ولم کن! چیکار داری میکنی

+خفه شو و برگرد!

-بر نمیگردم خفه هم نمیشم، یعنی آنقدر مریض روانی هستی، بی شرف بی آبرو بی غیرت! توف به غیرتت بیاد! توف به شرفت بیاد

+میییییگم خفهههه شووووو(با داااد)

-نمیییشمممم(با داد)

+عه؟!

دستشو برد بالا و مشت کرد

+خفه نمیشی ؟

-نههه! بزن بزن خب جرات داری بزن!

مشتش رو با تمام قدرت به گیج گاهم فرود آورد! سرم گیج رفت چشمام سیاهی میرفت و تعادل نداشتم یهو پرت شدم زمین!

احساس کردم دارم بالا میارم!

کف بالا آوردم!

اون مثل سگ ترسیده بود و با وحشت اسمم رو صدا میزد!

+کوروش

کوروش بیدار شو غلط کردم!

چی شد یهووو؟ توروخدا پاشو اصلا خودم میرسونمت

کوروش گوه خودم کوروش

کوروش کوروشششش!

جواااب بده!

کورووووووووووششششششش

ادامه دارد…

امیدوارم لذت برده باشید منتظر نظرات زیباتون هستم!

نوشته: کوروش

بازدید 2,924

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.