اسمه برادرم علیرضا و محمدرضا و اسم خواهرم حمیده .
بزارید اول یه مقدمه پیش از اتفاق بهتون بگم.
میخوام خصوصیات هر کدومو براتون توصیف کنم.
من خودم آدم صبور و با اخلاق و دلسوزم و خیلیا از این اخلاقم سواستفاده میکنن.
محمدرضا برادرم اهل رفیق بازی و یه کم شیطون هستش.
علیرضا جدی و و اهل درس و ورزش و رضا هم شوخ اهل کار و بیزینس هستش
خواهرم حمیده هم یه ادمه بسیار تند و بد اخلاق و زود جوش هست و اهل شوخی زیاد نیست.
حالا میخوام ویژگی ظاهری رو براتون بگم
من خودم ظاهر معمولی دارم و قابل توصیف نیست.
برادرم محمدرضا یه ادمی با قد حدود ۱۸۳ و لاغر اندام .ولی بگم قدرت بدنیه بالایی داره اخه تو دوران اول جوونیش بدنسازی کار میکرد و همون باعث شده بود قدرت بدنیش بالا بره اما دیگه 3 سالی بود که باشگاه نمی رفت.از نظره قیافه هم خوبه. علیرضا ۱۷۰ و لاغر و ورزشکار و خواهرم حمیده هم یه آدمی با قد 172 و اندامی درشت .منظور از درشت چاق نیست اندامش بزرگه.شاید وزنش حدود 80 کیلو بشه .سایزه سینه هاش حدود 80 و با پایین تنه درشت و گوشتی .مرجان از بچگیش هیکلش درشت بود و اون کونش تو فامیل سوژه بود .اخه کونه بزرگ و گوشتی و پهنی داره و همیشه یادمه مادرم به خاطره شلوارهای جذب دعواش میکرد و اجازه نمیداد لباسهای جذب بپوشه…از نظر قیافه هم مرجان از همون بچگیش مدل موهاش پسرونه و کوتاه بود چون این مدل دوست داشت…از نظره قیافه هم خوب بود.معمولی بود.
حالا میخوام از نظر وضعیت فعلی بگم براتون.
من مجتبی الان در حال حاضر مجردم و پیش مادرم زندگی میکنم و به خاطر مشکلات عصبی میلی به ازدواج نداشتم و ندارم.
برادرم محمدرضا درسن 24سالگی ازدواج کرد و در سن 29 سالگی طلاق گرفت و در حال حاضر پیش من ومادرم زندگی میکنه.
خواهرم محمدهم مجرده و پیش مادرم زندگی میکنه و علیرضا و رضا هم متاهل و هرکدام یک بچه دارند.
اواخر بهمن ماه امسال بود محمدرضا اومده بود خونمون برادرم بیشتر تو مجازی فعالیت می کرد و مدام دنبال زنای خراب و صیغه ای میگشت اما از شانسش یا گیر نمیاوردو اگرم گیر میاورد پول زیاد ازش میخواستن و بعضی وقتا به من میگفت :محمدرضا خانوم سراغ نداری منم میگفتم نه سراغ ندارم.محمدرضا میخواست شب بخوابه تو حال خونه می خوابید و من بعضی وقتا به هوای آب خوردن بلند میشدم میدیدم که دستش زیر شلوارش با کیرش ور میرفت.یه جورایی بدجوری تو کف بود چون قبلا هم زن داشت حسابی از لحاظ جنسی اذیت میشد.
اتفاقات از این لحظه به بعد شروع شد.
صبح زود بود برای ازمایش رفته بودم آزمایشگاه و
ازمایش دادم و برگشتم خونه.درو باز کردم رفتم تو دیدم مادرم و حمیده و محمدرضا سرگرم گوشی هستن .منم به خاطره آزمایش خونی که داده بودم زیاد حال نداشتم و رفتم تو اتاق دراز کشیدم.
نزدیکای ظهر بود که دیدم صدای مادرم و حمیده بلند شد و با هم بحث میکردن…از این به بعد با زبون خودشون میگم.
مادرم:صدبار بهت گفتم از این شلوارا نپوش.
حمیده:چیکار کنم خوب شلوار باز ندارم برام بخر بپوشم.
مادرم:از اون بچگیت بهت میگفتم اینجوری تو خونه نگرد با اون لباسات… هروقت رفتی خونه خودت آزاد باش.
حمیده:خوب دیگه بس کن.ناراحتی بلند شم برم بیرون
اه اه همش دوست داری گیر بدی .
خلاصه کم کم اروم شدن.
یه چند دقیقه ای گذشت تو عالم خواب و بیداری بودم که یهو دیدم محمدرضا وارد اتاق شد و به طرف رختخواب رفت و ناگهان چشمم افتاد به جلو شلوار محمدرضا. عجب کیری داشت …نمیدونم چرا شق کرده بود.یه بالشت برداشت وبا یه پتو و رفت تو حال که بخوابه.کنجکاو شدم از جام بلند شدم رفتم تو حال تا ببینم چه خبره.
حمیده با مادرم داشت تو اشپزخانه غذا درست میکرد و شهروز هم تو حال خوابیده بود رفتم سمت اشپزخانه تا یه لیوان اب بخورم که ناگهان ناخوداگاه چشمم خورد به کون حمیده .وای عجب کونی داشت حمیده .یه شلوار جین مشکی پوشیده بود .از بس کونش بزرگ بود شلوار داشت جر میخورد .تازه فهمیدم که بحث مادرم با حمیده سر چی بود و از همه مهمتر علت راست کردن و شق کردن محمدرضا.
خلاصه اون روز گذشت و فردا اون روز که برای من یه کابوس بود فرا رسید…
صبح بود بلند شدم رفتم صبحانه بخورم که دیدم طبق معمول محمدرضا پای گوشیشه.مادرم هم نشسته بود و با حمیده صحبت می کرد و حمیده هم در حال آرایش کردن بود .حمیده موهای پسرونه داشت فقط با این فرق که موهاشو رنگ میکرد .اخیرا موهاشو رنگ طلایی کرده بود .
بعد از سلام کردن به مادرم و حمیده …از حمیده پرسیدم :ایشالا کجا.؟
مرجان:بعدازظهر تولده دختره همسایمونه ماهم دعوت کرده.قراره با مامان بریم.
خلاصه گذشت و رفته رفته به اون لحظه نزدیک میشدم.
ظهر بود ناهار خوردیم…من رفتم تا یه چرتی بزنم
قبلش هم مادرم رفت بازار تابرای بچه همسایه کادو بخره.
رفتم اتاق دراز کشیدم ساعت حدود 1:30 ظهر بود
گرم خواب شدم …
تو اوج خواب بودم که دیدم صدایی به گوشم میاد.
اروم اروم از خواب بیدار شدم و گوشمو تیز کردم که ببینم چه خبره که ناگهان شنیدم که میگن:
با لحن خشن و تند… ولی با صدای اروم.
حمیده :محمدرضا ولم کن کثافت…به خداا دادمیزنمااا
صدایی از محمدرضا نمیشنیدم و فقط حمیده داشت حرف میزد…
حمیده:ای بابا ول کن محمدرضا …اای نکن کثافت.
که ناگهان یه صدای (شاپ) به گوشم خورد که انگار به صدایی شبیه به سیلی زدن .
متعجب مونده بودم که چه خبره از طرفیم کنجکاو بودم برم ببینم چی شده.
مجددا
حمیده :محمدرضا بیشعور …نفهم…اشغال الان مجتبی بیدار میشه ها.
محمدرضا: خفه شو انقدر زر نزن …زود تموم میشه.
من هی کنجکاوتر شده بودم و دیگه تحمل اون حرفارو نداشتم از رختخواب بلند شدم و اروم اروم بدون این که صدایی در بیارم رفتم پشت دره اتاق و اروم سرکشی کردم و تو حاله خونه رو دیدم که ناگهان چی دید….وای وای…انگار داشتم خواب میدیم .اصلا باور نمیکردم که برادرم انقدر حرومزاده باشه.
محمدرضا نشسته بود رو مبل سه نفره و حمیده به زور نشونده بود رو پاهاش و داشت با دو دستاش سینه های مرجانو میمالید و حمیده هر کاری میکرد که فرار کنه نمیتونست.
حمیده با نگاهی خشن و اخمالو شاهد کارای محمدرضا بود و دیگه حرفی نمیزد.و محمدرضا به مالش سینه های حمیده داشت ادامه میداد.من حس کردم که حمیده دیگه شل شده بود و کم کم دست از مقاومت برداشت اما هنوز از قیافه حمیده معلوم بود که رضایتی به این کار نداشت…یه مقدار که سینه های حمیده را مالید آروم دستشو برد لای پای حمیده و شروع کرد از روی شلوار جین کوس حمیده را با انگشتتش میمالید.
حمیده کم کم چشماش خمار شده بود و انگار داشت تحریک میشد.
حمیده :اه اه…ولم کن…اه
یه مقدار که کوسه حمیده را مالید بهش گفت محمدرضا:پاشو…پاشو…
حمیده:چیه؟
محمدرضا دستای حمیده را گرفت از روی پاهاش بلندش کرد و خودشم پاشد محمدرضا،حمیده رو مبل سه نفره مدل داگی یا همون مدل چهار دست و پا کرد و شلوار و شورت حمیده را به زور از پاهاش در آورد حمیده در همون حال برگشت و نگاهی به محمدرضا کرد و گفت:
حمیده : میخوای چیکار کنی؟
محمدرضا:میخوااام کون بکنم.
حمیده :نه…نمیخوام…ولم کن…من خواهرتم…خجالت بکش…
حمیده :خفه شو…بدجوری تو کفم…نترس همین یه باره…
حمیده دیگه جواب نداد چون میدونست بی فایدس .
حمیده از طرفیم به خاطره ابروش نمیتونست صدایی در بیاره…نا گفته نمونه حمیده کلی هم آرایش غلیظ کرده بود و آماده تولد رفتن شده بود.
خلاصه…
محمدرضا شلوارو شرت حمیده دراورده بود.
که دیدم محمدرضا رفت سمته آشپزخانه و برگشت دیدم شیشه روغن زیتون تو دستش اومد سمت حمیده.
حمیده و محمدرضا در حالت نیم رخ به من بودن و کاملا نمای نیم رخ میتونستم جفتشونو ببینم.
حمیده در حالت چهار دست و پا بود محمدرضا هم در شیشه روغن زیتونو باز کرد و کمی از روغن به انگشتش زد و شروع کرد مالیدن به سوراخ کونه حمیده…محمدرضا خیلی حرفه ایی بود و مدام انگشتاشو میکرد تو کونه حمیده و درمیاورد و حمیده هم شروع به ناله کرد.
حمیده :ااااییییی…ااااای…نکن محمدرضا…ااااییی
محمدرضا هم اهمیتی نمیداد و انگشتاشو تند تند میکرد تو کونه حمیده …
حمیده:اوووویی…اااااخ…محمدرضا من تا حالا ازعقب ندادم…نکن…اوووووخخخ…ووووویی
محمدرضا:حیف این کون نیست کیر توش نره…
که یهو محمدرضا موهای حمیده را گرفت تو مشتش به حالت عصبانیت با صدایی خشن اروم گفت :
محمدرضا:انقدر زر نزن…پولشو میدم
حمیده دیگه از ترسش چیزی نگفت…
حمیده یه پنج دقیقه ای بود داشت با سوراخ کون حمیده ور میرفت و انگار ظاهرا دیگه حسابی کون حمیده جا باز کرده بود…
محمدرضا مجددا شیشه روغن زیتونو برداشت و دوباره روغن زیتون ریخت کفه دستاش و شروع کرد مالیدنه لپه کونه حمیده….وااااااااای چه لپایی داشت
هرچی از کونه حمیده بگم کم گفتم…لپای کونه حمیده هرکدوم اندازه یه طالبی بزرگ بود و محمدرضا قشنگ با روغن زیتون چرب و براق شون کرده بود و قشنگ اون کونه حمیده را اماده کیر کرده بود.
من هم دیگه شهوتی شده بودم و هر لحظه امکان داشت ابم بیاد…
خلاصه…
حمیده هم یه جورایی به نفس نفس افتاده بود حالا نمیدونم از روی ترس بود یا از روی شهوت.
خیلی دوست داشتم منم اونجا یه حالی میکردم اما هرچی فکر کردم فهمیدم الان با دیدن من شاید بترسن و منصرف بشن واسه همین به همین نگاه کردن یواشکی هم قانعه بودم.
محمدرضا بعد از مالش کون گنده حمیده شلوارشو در آورد و کیرش کاملا راست شده بود و شرتشم کشید پایین ودراورد که ناگهان کیره راستش به چشم خورد ….وای وای…چی بگم از اون کیره کلفتش خدا به داده حمیده برسه…قشنگ پشماشو زده بود تمیز کرده بود فکر کنم سایزه کیرش 19 یا 20 سانت میشد نسبتا کلفتم بود.
حمیده در همون حالت با قیافه خشن و اخمالو برگشت و چشماش که به کیر محمدرضا خورد چشماش گرد شد و مات کیر محمدرضا بود تو همین حال محمدرضا روغن زیتونو برداشت و ریخت کفه دستش و قشنگ کیرشو چرب کرد…
من از میترسیدم که الان مادرم برسه و ببینه.از طرفیم نمیخواستم این صحنه هارو از دست بدم.
خلاصه
محمدرضا بعد از این که کیرشو حسابی چرب کرد رفت پشت حمیده شروع کرد اروم کیرشو میمالید لای چاک کونه حمیده
حمیده :واااای….چقدر کلفته…
محمدرضا یه کمی که کیرشو لای چاک کون حمیده مالید کله کیرشو گرفت تو مشتش و گذاشت دمه سوراخ کونه حمیده و فشار داد…هی فشار فشار…فشار داد.
ظاهرا تو نمیرفت و حمیده درد میکشید…برخلاف کون بزرگش سوراخش تنگ بود…
حمیده :اااااخ….اااااااااااااای……اووووووه….یواش
محمدرضا با کف دستش زد رو لپه کونه حمیده و یه صدای شلپ پیچید تو خونه که حمیده به محمدرضا نگاهی کرد و گفت:
حمیده:اروم تر دیووونه الان مجتبی بیدار میشه…
محمدرضا:کونتو شل کن که بره تو …شل کن شل
دوباره کیرشو گرفت تو دستش سرشو گذاشت دم سوراخ فشار داد که یهو حمیده ااااااهه عمیقی و طولانی کشیداز درد چشماش گرد شده بود.
حمیده:اااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییی….اه ه ه ه ه
من که دیدی به سوراخ نداشتم فقط احساس کردم که کیرش کمی رفت تو و از قیافه و ناله حمیده فهمیدم کیرو داد تو کون بالاخره.
حمیده در حاله ناله کردن بود و محمدرضا هم خودشو ثابت در همون حال نگه داشته بود تا قشنگ جا باز کنه.
در همون حالت نگاهی به محمدرضا کرد و گفت:
اااااااااااااااخ……ااااااااااااااااااااه ه…درش بیار
واااااای
محمدرضا دوباره یه سیلی رو لپه کونه حمیده زد و گفت:
محمدرضا:کوووونه تنگی داریاااا…جاااااان
حمیده:اوووووووووخ…ااییییییییی…درش بیار اشغال…پاره شدم
محمدرضا کیرشو کشید بیرون یه ماچ از لپه کونه مرجان کرد و دوباره روغن زیتون ریخت رو کیرش و دوباره سریع کله کیرشو گذاشت رو سوراخ کونش و فشار داد…به زور و فشار دوباره کله کیرشو کرد تو و شروع کرد فشار دادن و اروم اروم کیرشو تا ته کرد تو کونه حمیده….
حمیده:اوووووووووووووووف…وااااایییییی….
اه ه ه ه ه ….پاره شدم لااااااااامصب
محمدرضا:اه ه اه…اوووه …چه کونه داغیییه…اه
محمدرضا یواش یواش یواش شروع کرد تلمبه زدن. خیلی اروم اروم عقب جلو میکرد .و ظاهرا دیگه کون گنده حمیده جا باز کرده بود…
حمیده:اه اه اه…ااااااخ….اااااخ……اهههههههههه
محمدرضا هم واسه اینکه کارش راحت بشه دستشو انداخته بود لای لپکونشو از هم باز کرده بود تا راحتتر بره و بیاد.
یواش یواش تلمبه میزد….
حمیده :اوووووی …اووووووف …کیرت خیلی کلفته بسه دیگه پارم کردی….
محمدرضا تو همون حال نیش خندی زد و گفت:
محمدرضا:اااااااه….ای جاااااان…نوش جونت ابجی…
تازه اولشه… دیگه کونی خودم شدی هر شب میکنمت
حمیده سرشو تکون تکون داد و گفت:
حمیده:ای خدااااااا….اه ه ه …بسه….وااااای
محمدرضا دستاشو از لای کونه حمیده برداشت و با دست چپشو یه سیلی محکم به لپ کون حمیده زد
حمیده:اه ه ه
محمدرضا :اوووه….این کونو باید گااااااییید تو دیگه جنده من شدی پولت را میدم .
محمدرضا شروع کرد تلمبه هاشو تندتر کرد و دستاشو گذاشته بود رو لپای کونه حمیده تلمبه میزد.لامصب هر ضربه که میزد موج میوفتاد رو کونه حمیده اخه تا ته و محکم تلمبه میزد.
دیگه یواش یواش درد برای حمیده تبدیل شده بود به لذت و داشت حال میکرد.
جوری شده بود که صدای تلمبه و صدای شلپ وشلوپ داشت میپیچید تو خونه.انگار نه انگار آدم تو خونس.
حمیده: اه اه اه اه….اوووووف…آرومتر ارومتر…ااااخ…اوووووه….بکن…بکن…اه ه…
محمدرضا:اه اه اه……اوووووووووف…چه کونی هستی….حیفه این کون دسته که تا حالا باز نشده بود….واااااای
محمدرضا کیرشو دوباره کشید بیرون و دوباره روغن زد و دوباره کیرشو کرد تو کونه حمیده….شروع کرد تلمبه هاشو تندتندتند کردن….و صدای ناله و صدای شلپ شلوپ قشنگ پیچیده بود تو خونه. صدای آخ و اوخ حمیده هم که هی بالاتر میرفت.
حمیده لباس و سوتینشو در نیورده بود و همین باعث شد که محمدرضا پایینه لباس حمیده را مشت کنه تو مشتش و محکم و تندتندتندتند تلمبه بزنه
وای وای چه غوغایی بود فکر نمیکردم انقدر حشری باشن….انگار از قطعی اومده بودن…
تو دلم گفتم الان سرو صداشون میره طبقه بالا …
نمیدونستم چیکار کنم.
تلمبه های محمدرضا وحشتناک بود….تند تند و محکم.لامصب ارضا هم نمی شد…کمره
سفتی داشت
حمیده هم دیگه کاملا حشری و بی خیال دنیا و دیگه با صدای بلند ناله میکرد.
محمدرضا قشنگ از لباسش گرفته بود و تلمبه میزد و حمیده هم چشم تو چشم محمدرضا
حمیده:اااااااااایییییی….جووووووووووون….بکبن بکن…بکن…داداشی…بکن….جیگرتو….بکن….
محمدرضا:اهههههههههههه….جوووون…فدای این کونت بشم……جوووون….
محمدرضا لباسه حمیده را ول کرد و همون که کیرش تو کون حمیده بود لباسشو درآورد و لخت شد….و جفت دستاشو حلقه کرد دوره گردنه و شروع کرد
تندتندتندتند و محکم محکم ….شلپ شلپ شلپ شلوپ تلمبه میزد….
حمیده:اه اه اه اه اه اه اه….اوووووووووووف …گاییدی…گاییدی …کونمو گاییدی…آروم تر…اشغااااااال…اه…گاییدیییی…
جرررررررم دادیییییی….اوووووووویییییی
محمدرضا سرعتشو اروم کرد و تلمبه هاش اروم شد
جفتشون از حال زیاد عرق میرختن انگار 120 دقیقه تو زمین فوتبال دویدن.
محمدرضا کیرشو در اورد و حمیده را بلند کرد و نشوندش رو دسته کاناپه ….اخه مبل هامون از این کناپه ها که دستهاش پهنه بود و کاملا جای نشستن یه ادم هستش.لباسه حمیده را درآورد ولی سوتینش دست نزد.
حمیده نشوند و یه پاشو انداخت رو اون یکی پاش جوری که کونشو رو به بالا بود و دیگه کاملا چهره تو چهره بودن….اما من فقط به کیر محمدرضا و کونه حمیده دید داشتم و دیگه نمیتونستم قیافشونو ببینم اما صداشونو میشنیدم…
لامصب حمیده عجب کونی داشت واقعا نوش جون محمدرضا…
خلاصه…
محمدرضا جاشو درست کرد و دوباره روغن زیتون زد رو کیرش دوباره کیرشو کرد تو کونه حمیده…
قشنگ داشتم میدیدم…که چجوری تلمبه میزنه
حمیده:اه اه اهههه…بکن…بکن…تند تند تند بکن…
محمدرضا:جوووون….نمیتونم….الان آبم میاد
حمیده:چیه….تنگه….نمیتونی بکنی….اه ه ه
محمدرضا:تو این حالت کون تنگ میشه…پاشو پاشو…
محمدرضا دستای حمیده را گرفت بلندش کرد…محمدرضا خودش نشست رو مبل و از مرجان خواست بره بشینه روش….مرجانم از خدا خواسته رفت نشست رو کیره محمدرضا و کیره محمدرضا را تنظیم کرد تو کونش….
شهروز دیگه خسته شده بود و رمقی نداشت
منم نمای دیدم بهتر شده بود قشنگ به پشته حمیده دید داشتم الخصوص اون کونه گندش….
خلاصه…یکمی دم کونش روغن زد نشست رو کیر محمدرضا …اولش اروم اروم بالا پایین میشد…
مرجان:اه اه اه….اه…جوووووون….جووون
من شهروز نمیتونستم ببینم فقط صداشو میشنیدم
شهروز:اهههههه….تندش کن عزیزم…اه ه اه
شهروز دستاشو قلاب کرد دوره کمره مرجان و بهش کمک کرد تا تند تند بالا و پایین بپره…
مرجان:اه اه اه اه اه……جوووووووووون…اییییی
خوبه…اره….اه بکن….
حمیده هم شروع کرد تندتندتندتند بالا و پایین پریدن لامصب چه موجی میخورد اون کونش…صدای شلپ شلوپ دوباره پیچید تو خونه….اون کونه گندشو بالا پایین می انداخت و کیر شهروزو تا تهش می بلعید.
شهروز هم در هوم حال محکم سیلی میزد در لپه کونش…
حمیده:اه اه….ای جاااااان…بکن بکن…
که یهو دیدم حمیده لمس شد و اروم گرفت انگار ارضا شده بود…یه دو دقیقه تو همون حالت بی حرکت بودن …و یکمی که گذشت حمیده بلند شد و محمدرضا حمیده را نشوند رو مبل و کیرشو گرفت جلوی دهن حمیده گفت:بخورش…
حمیده شروع کرد ساک زدن…یه چند دقیقه ای تند تند خورد که یهو اب محمدرضا پاشید رو صورتش…
کارشون که تموم شد.سریع خودشونو جمع جور کردن و منم خودمو زدم به خواب تا شک نکن.
از اون موقع تا الان این داستان کابوس شبهای منه. باور کنید الان نزدیک به سه ماه هست که بعداز اون اتفاق اصلا خواب درست و حسابی به چشمام نیومده و همش به فکر اون صحنه ها هستم.
نوشته: مجتبی
44 پاسخ به “گاییدن سوراخ کون خواهرم توسط داداشم”
سلام من مجتبی هستم دوتا برادر دارم و یک خواهر..محمدرضا علیرضا و حمیده …دوتا داداش داشتی یهو رضا اضاف شد؟بعد حمیده اندام درشتی داشتمرجان از بچگیش اندامش درشت بود؟مرجان کیه؟؟حمیده تبدیل شد به مرجان؟
کصشعر های مغز یک جقی کون ندیده
شخصیت داستانا وسط داستان عوض میشن.کس کش انگار مجبوری داستان تعریف کنی
کون گشاد تو واسه بیسیم چی خوبی چون اینقدر قاطی پاتی میگی و چندین اسم مختلف اضافه و کم میکنی که هیچ دشمنی نمیتونه تشخیص بده تو جنگ تو چه پیامی میدی
تو مادرت جنده بوده از بابات چندتا بچه داشته و از بقیه زیادتر
یادم رفت اینو بگم توف در کونت سوراخی
کسکش خب کمتر بکش
خیلی چرت نوشتی ، مرجان ؟ حمیده؟ مجتبی؟ …
دوستان جای من ازخجالتت دراومدن،اخه مردمومن مینویسی قبل ارسال یه چک بکن هربارکه اسم خواهربرادرهاتو گفتی یه اسمی اوردی.همون چندخط اول دیگه نشدبخونم سرم دردگرفت.
خواهرم محمد؟!؟حمیده؟مرجان؟
دهن گاییده چندتا خواهر و برادر داری ،خو اینا همشون تو خونه بودن😂😂😂
اسم حمیده توی شناسنامه مرجانه
این وسط مادر جندت رفته بود بدهمرجان اخ ببخشید حمیده هم که پورن استار واسش ساک زد ابشم ریخت دو ساعت داشتن میکردن بعد سریع جمع کردنخیلی کوسکشی مادر لوله ای
خلاصه داستان : در دایره زندگی سه ضلع وجود دارد ؛ عشق و محبت…حداقل اسمارو درست عوض میکردی داستان کپی میکنی … این داستان اصلش انقدر خوبه ک من سیوش کردم چند ساله بعد تو قشنگ ریدی توش
خدایی چیه این نوشتی حالم بهم خورد معلم زبان فارسیتو من ببینم بخدا به ۷ روش بهش تجاوز میکنم.ریده با درس دادنش
کیرم تو مواد
چی شد؟علیرضا و محمد رضا و تو سه تا داداش هستید بعد یهو اسم خواهرت شد مرجان و بعد محمد؟از اونور داداشت ۲۵ سالگی ازدواج کرده و بعد طلاق بعد خط بعدی شد جفتشون متاهل هستن 😐بالاخره کی به کی شدشهروز کی بود اومد همتون کرد
خب کونی داستان شهروز و مرجان کپی کردی حداقل اسم هاشون پاک میکردی
الاغ پلشت خب بلد نیستی ننویسمغز مارو گاییدی انقدر شخصیتا عوض شدنکون تلق تلوخ
کسخل حداقل ۵ تاخط اول اسما رو درست می نوشتی بعدش یادت میرفت 😂
هر وقت گل میکشی ، عرق سگی نخور اگه دوتا رو زدی قلم به دست نگیر ، نتیجه ش میشه این اراجیف
چرا ده جور اسم عوض کردی دیوث. داداش اینجور یکس تو پورناهم قفله ها،. واسه اولین بار اینجوری از مون نمیشه یمیو مرد. بعدش کون مردن دختر اصلا لذتی واسش نداره یا اگر داشته باسه در این حد نیست
درسته فانتزی نوشتی ولی یکم طبیعی. و اینکه هیشکی نمیتونه با خواهرش سکس کنه کاش حداقل بنویسید زاده تخیله نه واقغی که اخرشم بنویسی دارم کابوس میبینم چند ماهه
استعداد در حد آمیب
این داستان با هدف خاص کپی شده و اسم ها با همون هدف درست و حسابی تغییر داده نشدن و هدف این بوده که چون روی خواهرش غیرت نداره ما بهش فحش خواهر بدیم و کیف کنه
داداش ان قدر زدی پوست کیرت کنده شده اگه همین جوری ادامه بدی بگامیری اساسی
شهروز چی بود اون وسط 😅
باز این توهمی که رو ویبره هست داااااااااااااستاننووووووووووشتکس محمد تو دهنتکیر مرجان تو کونتخخخخخخخخخخخخخخخ😂👉
خواهرتو گاییدم… همین بس واسه توی کونی … چرا موقع حق زدن مینویسی کسخول
تا اونجا خوندم که نوشتی خواهرم محمد هم مجرد بود کصکش یه دستت به کیرته یه دستت به گوشیاول میگه ۲ تا برادر دارم بعد اسم ک میبره ۷ تا داره
دو تا برادر گفتی داری، بعد تو مشخصاتشون گفتی محمدرضا ، علیرضا، رضا ؟؟؟؟؟ این که سه تا شدبعد میگی ” خواهرم محمد هم مجرده ” ؟؟؟؟ 😂😂😂😂😂😂 تا همینجا خوندم کافی بود
حمیده یا مرجان؟
وقتی چت جی پی تی رایگان برات داستان مینویسه
خواهرتو مادرتو مرجان و شهروز و حمیده و همتون روگایدم کسکش با این اسمایی که گفتی کسکش جقی نفر بدی لژفا فوش بده
ما که نفهمیدیم چی شد خودت بخون اگه فهمیدی کی کیو کرده برا ما هم تعریف کن
کصمش کص ننت با این داستان تخمیت، رضا کی بود این وسط اضافه شد؟ پسر مامانت از مرد همسایه؟حمیده تبدیل به مرجان شد، شهروز یهو از آسمون افتادننویس ارواح کص ننت
یعنی آنقدر داستان تو بکن تو خوندم هیچ کدومشون آنقدر زیاد سوتی نداده بودن تو با ید مدال زرشک طلایی رو بگیری که یک صفحه A4 نوشتی 20 تا سوتی دادی غلط املائی نه ها سوتی خیلی فرق داره باهم این دوتا
مجتبی کابوس دیدی همه اینا رو که وسط هال محمدرضا خوابید بعد شهروز پا شدحمیده کون داد مرجان ناله کرددستت از رو کیرت بردار که یادت بیاد چ کوصتانی میخوای بنویسی
کص قلم، یا ننویس یا مینویسی با دقت بیشتری بنویس
از برادرهای بیناموس و کونی و بیغیرت که جز جلق زدن به عشق کون خواهرشون عرضه دیگه ای ندارن خواهش میشود بعداز تلاوت کوص شعراشون اون کون گشادشونو سفتر کنن و یدور بخونن یبینن چه گوهی خوردن،اخه کون کش حمیده کیه مرجان کیه،محمد رضا بکن کونته یا شهروز کونت میزاره،حروم زاده اول برون چه گوهی میخوری بعد بیا به کیرما کوص شعر تلاوت کن کونی
کون کش تو دوتا برادر داشتی دیگه رضا از کجا پیدا شد؟تا همینجا بیشتر نخوندم
کیر خر تو کص ننه وقف عامت
اول داستان گفتی دو تا برادر داری علیرضا و محمدرضا خواهرت حمیده و خودتم مجتبی! بعد محمد و رضا و شهروز و مرجان هم تو داستانت بودن!!.دیگه خیلی خیلی تخمی تخیلی شخصیت پردازیش کرده بودی!!
همه را سر کار گذاشتی.ههههههههه خیلی دادی