نتونه کار کنه مستاجر باشه مریض هم باشه معتاد هم شده باشه زن و بچه از کجا بخورند…وقتی توی خونه رفتیم خانومم شیرینی و کمپوت گرفته بود…بنده خداها فقط چایی داشتن…حال و احوالشون خراب بود.من اروم بدون اینکه زن و بچه بفهمند…تقریبا دو تومنی تراول بود گذاشتم زیر تختش…خیلی تشکر کرد.گفتم هیس چیزی نگو…بالاخره پسره به زبون اومد…گفت عمو امیر دیدی بدبخت شدیم…الان دیگه کامل فقیر شدیم دلم برای این طفل معصوم دخترم میسوزه…اگه نه خودمو و اینها رو خلاص میکردم…گفتم چرت نگو خوب شو دوباره برگرد سر کارت…گفت کدوم کار کدوم سرمایه…همه رفت سر سر عمل و دوا درمون و شیکم زن وبچه…دم روز عیده کسی سراغی ازم نمیگیره…فقط بابای سمیه اومده کمی گوشت و مرغ آورده بقیه انگار اصلا من نیستم…الانم که شما اومدین…گفتم ببین پسر جان خودت از اول پا تو کشیدی کنار.اگه نه توی کارگاه ما ۲۰خانواده نون میخورند… هم خودت هم سمیه اونجا میتونستین کار کنید…خودت راننده توزیع بودی و زنت کارگر کارگاه…نیازی هم به دامداری کثیف نبود…گریه کرد گفت آره راست میگی…گفتم الانم مهم نیست هر وقت ماهی رو از آب بگیری تازه است…از فردا صبح بزار سمیه با بچه بیاد کارگاه کار کنه حقوقشو بگیره…اتاق برای بچه ها ساختیم گرم و نرمه و اسباب بازی توش هست…زنها همونجا هم نماز میخونند هم ناهار میخورند هم بچه نگه میدارند… بخدا الان کارگر احتیاج ندارم ها…ولی بزار بیاد…خودت هم خوب شدی بیا رانندگی کن…گریه کرد.گفت فقط مواظبش باشی ها نزار فکر بد بکنم…گفتم دلتو صاف کن دیگه…سمیه گفت دیدی آخرش هم عمو امیر بدردمون خورد…شب وقتی برمیگشتیم…همسرم گفت امیر آخر به آرزوت رسیدی…سمیه رو کشوندی کارگاهت…با خشم گفتم یعنی چی؟این حرف چی بود…گفت امیر من خر نیستم…تو بدجور چشمت دنبال سمیه است…میدونم که بهش نمیرسی اون دختر محکمیه.ولی متاهله چشمتو ازش بردار…خیلی ازش دلخور شدم…البته مثلا از حرف اون…ولی در اصل برای اینکه خیلی زرنگ بود کونم سوخته بود…اصلا باهاش حرف نمیزدم…رسیدیم خونه اول رفت دستشویی وقتی برگشت…لباس خواب پوشید…گفت قهر نکن…بیا منو محکم بکن…دلم کیر کلفتتو میخاد…چشم چرون…مگه من تو رو نمیشناسمت…برام قیافه میگیری۲۰ساله زن تو هستم…از همه کثافتکاریهات خبر دارم…میدونم از اول هم دلت میخواست بکنیش…ولی کور خوندی…اون بهت نمیده…یعنی تا من نخام نمیده…گفتم چی میگی خول شدی.گفت فک کردی شبهایی که میمالیدیش من نمیدونستم…فرداش میومد بهم میگفت…من نمیزاشتم مادرش یا پدرش بفهمند…وقتی بزرگ شد.جدای شوهرش خودم رو نمیدادم که بیاد خونه ما…بی شعور مگه من زشتم که تو چشمت دنبال اونه…تو خیلی هرزه شدی…نگاهش کردم.ساکت بودم…گفت حالا لوس نشو پاشو بیا بغلم کن گنده بی خاصیت…حیف که عاشقتم دلم برات پر میزنه.اگه نه میکشتمت.چشم از کون دختره بر نمیداره…خوبه هفته ای کمه کم چندتا کون میکنی…خودش لخت شد.گفت اول کوس بعدش کون…عجله کنی آبت زود بیاد کشتمت…خونه سمیه هم که به بهانه شوهرش خوب نعشه بردی کشیدی…پس الان سفت و سختی…بدو ببینم چکارم میکنی…کون گنده قشنگش توی دیدم بود…آروم خم شدم کوس نازش رو که تپلیش از لای کونش قلمبه زده بود بیرون رو بوسیدم و محکم چوچوله اش رو کشیدم توی دهنم…گفت اوف بی پدر فقط همین کارها رو بلدی دیگه…گفتم زری من فقط کوس تو رو دوست دارم میخورم…هنوز هیچ کوس دیگه ای رو حتی نبوسیدم چی برسه که بخورمش…گفت خاک تو سرت که پیش زنت اعتراف میکنی کثافتی دیگه.گفتم دیگه نمیکنمت.گفت گوه میخوری.زود باش.گفتم دیگه نمیکنمت…برگشت توی چشمام نگاه کرد.گفت لعنتی چندساله باهم هستیم میدونم چی کارهایی میکنی چون دوستت دارم بهت چیزی نمیگم…الان قهر هم میکنی…میدونی اگه الان هم بهت نمیگفتم قلبم از غصه میترکید…بغلش کردم گفتم خدا نکنه…تو عشق اول و آخر منی…بقیه فقط برای خالی کردن کمرمه.گفت لعنتی ولی سمیه رو دوستش داری…گفتم اینقدر نگو دیگه.خجالت میکشم…میخوای منو سکته بدی…گفت امیر جرت میدم اگه پاشو باز کنی توی قلبت و خونه من…خندیدم…گفت کوفت لعنتی نخند…گفتم چشم.چشم…گفت حالا بکن خیلی امشب شهوتی هستم…گفتم باشه عزیزم وظیفه است.خندیدم…ولی به سبک خودم وحشیانه کوسشو خوردم صداش بلند شد.گفتم لامصب آروم بچه ها بیدار شدن…گفت ببین چیکارم میکنی…بخدا فک کردی سمیه پیشته.داری میکنیش…پاهاشو دادم بالا کیر رو تماما قدرتی کردم توی کوس ناز و قشنگش…جیغ داد میکرد… ولش نکردم دهنشو خودش گرفته بود ومن هم تلمبه میزدم…گفت بسه بسه شدم بخدا شدم…از روش بلند شدم…گفت دیوونه کشتی منو…وحشی…برگشت گفت بکن عزیزم.فک من کون سمیه است…گفتم کون خودت خوشگله…اگه فک کنم کون اونه…باید بری بیمارستان ها…گفت وای تو دیوونه ای…مگه میخوای با کونش چیکار کنی.گفتم نمیتونم بهت بگم…فقط داگی کن…گفت بکن ببینم چکارها بلدی…آب دهن زدم…اول سوراخشو
بوسیدم.بعدش گفتم سرتو بزار روی بالش دهنتو ببند ها.گفت بکن ببینم میخای چکارم کنی…سمیه آتو بکن…گفتم جان باشه…کیرمو خیس کردم.یکضرب با تمام زور دادم توی کونش…جیغ زد از زیر کیرم فرار کرد. مطمئن هستم بچه ها بیدار شدن…کونشو گرفت رفت حموم.فحش میداد خندیدم…رفتم پیشش…گفت خاک عالم توی سرت…خر هم جفتشو اینجوری نمیکنه.بقران دهن کونم جر خورد پاره شد…خدا لعنتت کنه روانی…گفتم خودت گفتی…گفت احمق یعنی تو واقعا میخای کون اونو اینجوری بکنی…گفتم بخدا اگه گیرم بیفته تموم عقده های چندساله رو چنان روی کونش پیاده کنم که تا آخر عمرش کون دادن یادش بره…گفت اتفاقا شوهر خر اونم کونشو بیشتر دوست داره…بهم گفته…ولی فک کنم کیرش نصف مال تو هم نیست…ولی کور خوندی بهت نمیده…چون شوهر داره.گفتم زری من آبم نیومده ها…گفت نکنه انتظار داری بهت کون بدم.گفتم بزار خودم بکنمت…آروم میکنم تحریکم نکن.گفت امیر بخدا امشب که نمیتونم…برات بخورمش.گفتم تو عشقی هر کار دوست داری بکن…تو همیشه فرمانده منی…گفت اگه این زبون رو نداشتی میکشتمت.بیا بکن کوسم خوشگل و مهربون بکن…خندیدم…پشتش بهم بود…شامپو بدن زدم…ولی کیر رو گذاشتم دم کونش.گفت نه تو رو خدا نه…گفتم نترس آهو خانوم…آقا شیره کاریت نداره… آروم دام داخلش برگشت با چشمای قشنگش نگاهم کرد.کیرم رفت توی کونش.گفت آوخ وای مامان…گفتم جان…درش آورد.چنان با لبهاش بوسم میکرد.اصلا تا الان این حالتی ندیده بودمش.گفتم چیه امشب.گفت امیر هورمونهام بهم ریخته مست شدم…نزدیک پریودمه دیوونه شدم.گفتم فدات شم.باشه.رفتم پایین کوسشو بازم خوردم.بلندم کرد.خودش رفت پایین…گفت قربون کلفتی کیر شوهر خودم بشم که…به هرکی گفتم کیرش اینقدریه باور نمیکنند.گفتم دیوانه به کی گفتی…گفت یکروز خانومها جمع بودیم سر شوخی حرف زدیم گفتیم و خندیدیم…فقط مادرت گفت مال باباشم بزرگه و وحشی… گفتم ایول آقاجون… گفتم بخورش حالا…کمی خورد بلند شد.بازم کونشو آورد… آروم دادم داخلش کم کم بیشتر کردمش.و خیلی تلمبه زدم و آبمو ریختم کونش…گفت امیر کونم جر خورده میفهمم سوراخم جمع نمیشه…گفتم آروم باش الان خوب میشه…فردا صبح رفتم دنبال سمیه بهش زنگ زدم.اومد دم در.اولش رفتم دیدن شوهرش.گفتم چیزی نمیخوای.گفت نه فقط مواظبش باش.میدونی که.بری چی میگم…چون راستش هم جوونه هم این پدرسگ خوشگله همه چشمشون دنبالشه.گفتم احمق فقط مگه من و تو زن خوشگل داریم…توی ایران زیاد هستن.نترس آروم باش.بعدشم زن باید خودش خوب باشه.تا دلش نخواد هیچ مردی نمیتونه بهش چپ نگاه کنه.رفتیم کارگاه گذاشتمش بخش بسته بندی و جعبه زنی که راحت تر بود.و اونجا روی صندلی بود…به همکارش گفتم کار رو بهش یاد بده…خودیه.مواظبش باش…در ضمن دوربین اونجا بیشتر واضح بود…رفت لباس روپوش کارگاه پوشید اینقدر کونش خوشگل بزرگ بود دکمه هاش به زور بسته میشدن.توی دوربین تحت نظرش داشتم…دیگه روزها صبح با سرویس مینی بوس میومد و میرفت نخواستم تابلو بازی در بیارم.همش برم دنبالش و برسونمش.فقط شاید یکی دوبار رسوندمش.دو شب به عید بود.که حقوق آخر سال رو دادم.البته بچه ها همه عیدی رو ماه قبل گرفته بودن…سمیه فقط۱۲روز کار کرده بود…ولی به همه پکیج آجیل شیرینی دادم.به اون هم دادم.قبل عید روغن و برنج هم داده بودم…خودم سمیه رو برداشتم و رفتیم فروشگاه براش خرید کردم…حقوقش رو هم که گرفته بود.تا از سال جدید مث بقیه حقوق بگیره…این برنج روغنش رو خودم حساب کردم.گفت چرا …گفتم من به بقیه هم دادم اونها ميدونند بپرس تو دیر اومدی…تموم شرکتها به کارگراشون ازین چیزها میدن…وقتی دم در خونه اش رسیدیم.توی پاک بهش عیدی هم دادم نمیگرفت.گفتم بگیر سمیه اذیتم نکن.گفت امیرآقا ببین من میدونم تو چندساله دوستم داری…ولی بدون که من به شوهرم خیانت نمیکنم…اون زمان بچه بودم هرکاری میخواستی باهام میکردی.گفتم تو هم که فضول به عمه گفته بودی…گفت پس فهمیدی عمه میدونه…الان هم بهت بگم من به تو باج بده نیستم…جدای شوهرم…من اصلا اهل خیانت نیستم…و عمه رو هم دوست دارم…گفتم حتی یکبار…گفت چی میگی روانی شدی مگه خیانت یکبار دوبار داره.نمیدونم تو با خودت چی فکر کردی.گفتم باشه ببخشید…برو پایین…رفت و منو خرابم کرد.خیلی بهم ریختم…کمی دور زدم و برای عید که حوصله کسی رو نداشتم زن و بچه رو برداشتم رفتم مسافرت…بدون برنامه ریزی…وقتی برگشتم نزدیک ۱۵فروردین بود…خداییش خوش گذشت…ولی تولیدی از۵فروردین باز بود…ساعد همون کونیه مسؤول بیشتر کارها بود.وقتی برگشتم فقط رفتم دیدن پدر مادرم و برگشتم سر کار…چند روزی بود اصلا حتی دل و دماغ کسی رو نداشتم…توی دوربین نگاه کردم دیدم ساعد خیلی با سمیه گرم گرفته میگن میخندن… این بی پدر بدجور خوشگله…بدجور…محاله زنی اینو ببینه و دلش نخواد زیرش بخوابه.چند بار کس های تمیزی برام آورده… پیش من حقوق خوبی می گیرد…در ضمن من توی شهر خودمون
وشهرهای اطراف مغازه و فروشگاه بزرگ دارم که محصولات خودمو اونجا میفروشم…این ساعد خیلی دلش میخواد توی یکی از اونها کار کنه دیگه رانندگی نکنه.حقوق خوبی بهش میدادم اما چون بهم کون میداد همش دلش میخواست از دستم فرار کنه…صداش زدم دفتر…دیگه زدم توی کار خارکسه بازی…خیلی کونم میسوخت…بی پدر رو من زندگیش رو جمع و جور کردم.اونوقت لفت ولیسش با این پسره کونی بود…چند روزی زیر نظرش داشتم خوب میگفت میخندید…حتی همین کونی رو من از خیابونها جمعش کردم…البته آدم حق نشناسی نبود…به فرمون من بود…اومد دفتر.گفتم ساعد برای فلان شهر میخام نمایندگی فروش بزنم.گفت امیرخان تو رو خدا بسپارش به من…گفتم بی پدر مادر مگه از من کم حقوق میگیری که میخوای بری فروشنده بشی…چی فک کردی بری اونجا حقوقت کم میشه بیشتر که نمیشه…گفت اشکال نداره. گفتم نکنه میخوای از زیر دست من در بری…گفت نه بخدا هر وقت بخوای حاضرم. من غلامتم بخدا…گفتم ببینم چی میشه.در ضمن زیاد با این دختره گرم نگیر شوهر داره…گفت میدونم بچه اشو هم دیدم…خودش بهم گیر داده…حتی چندباری بجای سرویس نشست توی ماشین من رسوندمش…ببین حتی شماره اش رو هم بهم داده…دیدم اینکه شماره سمیه نیست…گفتم من سمیه رو میگم…گفت میدونم خوشگله رو میگی.شنیدم خودتون اوردینش سرکار.فامیله.گفتم نه دیوانه ولی آشناست…گفت امیرخان اینها صدتا شماره دارند اونی که به تو داده همونیه که شوهرش داره…مگه تو شماره مخصوص نداری.گفتم چرا ولی آخه.گفت آخه نداره که.شوهره فلجه خونه نشینه…گفتم فلج نیست داغونه…گفت حالا هرچی…خب این جوونه دلش مرد میخاد دیگه…تازه توی اینستا اسمشو هم عوض کرده…اسمشو رها گذاشته…بیا ببین عکساشو…اوف چی گذاشته بود…گفتم لامصب مخش رو زدی…گفت نه بخدا…اون گیر داده…گفتم اگه بتونی بیاریش ویلا کوچیکه پشت تالار…بهت قول میدم بری فروشگاه کار کنی…شماره جدید سمیه رو گرفتم و توی گوشی جدیده رها سیو کردم.و ساعد توی کونش عروسی بود.گفت امیرخان اگه من میخاستم اینو بکنم تا حالا توی این چندوقت ده بار کرده بودمش.شوهر داشت نخواستم…گفتم بیارش اونجا خوب بکنش…فقط میخام نگاه کنم…ولی زیر دوربین بکنش…گفت اگه بفهمه چی…گفتم مهم نیست دیگه کار از کار گذشته…ولی معلومه دوستت داره…گفت این خوشگلی برای بعضی جاها خوبه دیگه…گفتم برو ببینم چکار میکنی…شب توی تخت خانومم خواب بود.از کیف کاریم گوشی رو که جاسازی کرده بودم درش آوردم…اگه زری میفهمید دهنم سرویس بود…رفتم توی توالت روشنش کردم و صداشو خفه کردم…توی اینستا پیداش کردم اما آف بود.درخواست دادم…البته با یک اکانت وعکس جعلی…خلاصه که بی پدر چندوقت بود درخواستم و قبول نمیکرد.تا اینکه با یک اکانت جعلی خودمو خانوم و مشاور خانواده معرفی کرده بودم…درخواست دادم کوسخول قبول کرد…چقدر هم پست داشت…توی چندتا پستش که عکس و فیلم خانوادگی و دورهمی زنونه بود حتی خانوم من هم بود.اما پوشیده بودن…فرداش عصر گوشیم و روشن کردم.دیدم برام پیام و پست فرستاده…ازم کمک خواسته بود…نوشته بود بخاطر اینکه مجبورم…و شوهر ناتوان شده…میخام با کسی رابطه بر قرار کنم…ولی دو دل هستم…گفتم شوهرت میدونه یانه.نوشت نه نمیدونه…ولی شاید بهش بگم قبول کنه…ما دوست پسر دوست دختر بودیم…همه چیز هم رو میدونیم…حتی در مورد رابطه های قبل ازدواجمون…شک کردم.نوشتم یعنی شوهر شما مثلا میدونه که شما قبلا دوست پسر داشتین…یا خدایی نکرده رابطه ای داشتین…گفت آره میدونه.گفتم حالا داشتین…چون مهمه برای راهنمایی کردنتون.گفت بله یعنی رابطه که نداشتم تنها دوستم شوهرم بوده.ولی یکی از مردهای فامیل خیلی دوستم داشت و داره چندباری وقتی نوجوون بودم دستمالیم کرد…و من به شوهرم گفتم…گفتم اون چی ناراحت نشد…نوشت نه گفت گذشته ها گذشته.و من هم گذشته پاکی نداشتم…ولی ازین به بعد دیگه نباید بری طرف اون شخص.من هم بهش قول دادم و نرفتم…ولی جدیدا همون شخص خیلی به دردمون خورده…و مجبوریم براش کار کنیم.فهمیدم آدم خوبیه…گفتم پس میخوای با همون رابطه داشته باشی…؟گفت نه اصلا.گفتم پس با کی…گفت با کسی با اجازه شوهرم دوست شدم…چون شوهرم خونه نشینه…میخوام فقط یکبار باهاش باشم.اخه من آدم گرم و هاتی هستم…گفتم خب چرا با همون فامیل مهربونتون که به دردت خورده رابطه برقرار نمیکنی که میدونی دوستت داره و به دردت میخوره…گفت راستش شوهرم بهم گفت باهاش باش…اون که قبلا دستمالیت کرده…ولی راستش خانومش عمه منه…ازم خواسته اصلا به شوهرش رو ندم و باهاش نباشم.من هم بهش قول دادم…تازه فهمیدم جریان چیه.وسمیه چرا باهام تلخ شده…کمی دیگه حرف زدیم و خودش دلش میخواست کوس بده الکی مثلا عذاب وجدان داشت…این جریان تموم شد و من گوشیمو خاموش کردم…و چند روزی درگیرش بودم.و یک تیز بازی دیگه کردم…یککم جریان دلار و دلار بازی و کسادی بازار شد.همه بچه ها رو جمعشون کردم…یکجا…گفتم
با عرض معذرت از همه گی مجبوریم تعدیل نیرو کنیم…اقلا۵نفر تون اضافه هستین…معذرت میخوام. بازار خرابه و توزیع کم…تا آخر ماه اسامی کسایی که اضافه هستن رو روی تابلو اعلانات میزنم…فقط بگم که برای چند وقتی بیکار هستین انشاالله که براتون کار جور بشه و از ما ناراحت نشید…و دوستانی که هنوز بیمه نشدن صددرصد در اولویت هستن…گفته باشم که از ما دلگیر نشن…برگشتم توی دفترم…بنده خداها همه پکر بودن…چندتایی اومدن دفتر گفتم ببینید باید بررسی بشه کی دیر اومده،کی زود رفته،کی خوب کار کرده.کی بد،من استرس رو توی چشمای سمیه میدیدم…ظهر خونه نرفتم.کار داشتم از خانومم عذر خواهی کردم…ساعت۴بهم زنگ زد.امیر جریان تعدیل نیرو چیه.گفتم خانومم جنسامون مونده روی دستمون…نمیدونم چکار کنم…دلار گرون شده.کارگر زیاد دارم.الان میگی چکار کنم.گفتم تو از کجا میدونی…گفت سمیه بهم زنگ زده که سفارشش رو بکنم…گفتم که چی بشه.که یه وقت اخراجش نکنی…گفتم ولی ببخشید ها اون در اولویت اخراجه…چون هم بیمه نیست که برام شر بشه.هم اینکه از همه کم سابقه تره…گفت وای روت میشه…گفتم تو فردا بیا هرکی رو خواستی اخراج کن…ببینم روت میشه کارگری که از اول با ما بوده و اون هم جزو خانواده های ضعیف هستن رو اخراج کنی…چند تا که سابقه بیمه زیاد دارند اصلا نمیشه اخراج کرد.چند تا رو بخاطر وام کارآفرینی میلیاردی دولت خودشون از کمیته فرستادن.عمرا نمیشه…مجبورم از جدیدا اخراج کنم…گفت تو زرنگی چون سمیه بهت رو نداده ۴تای دیگه رو فدا میکنم…میخای اخراجشون کنی خودت بیا بگو این برادر زاده منه بقيه اخراجین…اما من میخام ۵نفر اخراج کنم.وحالا که گفتی پس چون سمیه بهم رو نداده صددرصد اخراجه…زنم خداییش زرنگ بودگفت خیلی بدی دوستم نداری.ابروم میره…گفتم بقیه چی…اونها هم باید بهم رو بدن و کون بدن…مریضی زری…گفتم خودت بیا بغیر اونهایی که نمیشه هرکی رو میتونی اخراج کن…من که ندارم دستمزدشون رو بدم…قطعش کردم…خیلی حال کردم.جنده بی پدر.حالا برو دنبال کار بگرد…دوساعت نشد.شوهرش و خودش چندبار زنگ زدن اصلا برنداشتم…رفتم خونه اونجا بود.ساعت ده شب بود.دیر رفتم.واقعا کار زیاد داشتم…خانومم گفت امیر سمیه اینجاست کارت داره…گفتم چکارم داره. بخدا من نمیدونم چیکار کنم.باور میکنی ناهار هم نخوردم…واقعا نخورده بودم.چون یک معامله شیرین کردم شیرینی زیاد خوردم سیر بودم…گفت وای فدات بشم غصه نخور درست میشه…گفتم از ظهر تا الان تمام بچه های تولیدی یکضرب دارند بهم زنگ میزنند یا خودشون یا خانواده هاشون…دروغ هم نگفتم ها.همه میترسیدن…سمیه بی سلام علیک اومد داخل اتاقم گفت خب امیر آقا حق دارند بیکار بشن از کجا بخورند…گفتم علیک سلام سمیه خانوم…خوش اومدی…پس کو شوهرت.گفت مگه میتونه بیاد به زور با دوتا عصا میره توالت…گفتم خدا شفاش بده.شما کجا اینجا کجا؟گفت عمو علی لج نکن بخدا منو اخراجم نکنی ها…گریه کرد. تازه دارم زندگی رو میفهمم.خودم کار میکنم خودمم خرج میکنم…آقایی کردی دستمو گرفتی…ولی عمه میگه من تو اولویت اخراجم…عمه تو مقصری…نذاشتم ادامه بده…گفتم سمیه خانم…شما تازه کاری.باید بدونی که…اونایی هم که قبل شما بودن همه گی مث شما مشکل دارند و خانواده دارند…فردا با عمه بیا دفترم هر کدوم رو صلاح میدونی اخراج کن…ببین از تو بدترند یا نه…همون خانوم رسولی کنار دستت…بچه معلول داره…و…همینطور بهش گفتم…باز هم گریه کرد…الان میرم بابامو میارم…گفتم مگه بچه دبستانی هستی…بعدشم تا آخر ماه کو هنوز…خدا کریمه…یه وقت دیدی مشتری اومد تموم بارها رو یکجا برد…خودت که بهتر میدونی مسئولش ساعده.خوب میشناسیش که…دعا کن بیاد همه رو بار بزنه ببره…به ساعد سپرده بودم بگه بازار خرابه…چشماش برق زد فهمید متلک گفتم…فهمید دلم از کجا پره…کارگرم رو به خودم ترجیح داده بود.گفت عمه من دیگه باید برم دیر وقته.زری گفت نمیخواد اول شام بخور بعد برو.بعد هم بچه شیر میدی نمیخواد تنها بری امیر میرسونتت.گفتم من؟؟با تشر و خشم گفت بله شما…گفتم چشم هرچی فرمانده بگه…رفتیم شام خوردیم زری حتی برای شوهر سمیه هم شام کشید. توی راه ساکت بود چیزی نگفت من هم عمدا حرفی نزدم…فک نکنه…الان دیگه توی غش کردنش موندم…فهمیده بودم که تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو وخر…موقع پیاده شدن بهم گفت عمو امیر اخراجم نکن…عمه نمیزاره من با تو باشم…گفتم الان دیگه مسئله اون نیست.مشکلاتم زیاده از ظهر درگیر بدهی و کارمم…دیگه حتی به اون چیزها هم فکر نمیکنم.تو هم راحت باش.سعی میکنم برات کار جور کنم…خداحافظی کرد و رفت…زود برگشتم خونه…زری منتظرم بود.لباس کندم و رفتم توی اتاقم…اومد پیشم گفت مثل اینکه ايندفعه تا اینو به وصالش نرسی دست نمیکشی…گفتم بخدا یکبار دیگه باهام اینجوری صحبت کنی و مسخره ام کنی باهات بد جور برخورد میکنم…چون دوستت دارم دلیل نمیشه که بهم اهانت کنی.من اگه میخواستم
این تحفه رو بکنمش تا الان ازم بچه هم داشت بخاطر تو نخواستم…گفت ذرت.نتونستی و نذاشتم که بکنیش…گفتم زری باهام لج نکن بد میکنمش ها…برام کاری نداره…گفت اگه مردی اخراجش نکن بزار کار کنه ببینم بهت پا میده یا نه،گفتم حالا ببین میکنمش یا نه؟من اخراجش نمیکنم.که تو بگی خیلی روی من نفوذ داری…و توی فامیل قپی بیایی…ولی سر گاییدنش شرط میبندی…گفت نه مگه خلم سر کثافتکاری های تو شرط ببندم…گفتم در ضمن دوباره تکرار نشه به من بگی کیو برسون کیو نرسون.من تاکسی سرویس کس و کار تو نیستم…برای خودم کسی هستم…صبح ماشین منو کارگر میبره پارکینگ ظهر میاره تحویلم میده…گفت اوه حالا چی شده به اسب شاه گفتن یابو…چنان زدم زیر گوشش که حالش جا اومد.گفتم که بهت بی ادب نشو و تکرار نکن…سر بعضی چیزها باهات شوخی ندارم…زودی گریه کرد و رفت اتاق دیگه…من چیزی بهش نگفتم که پررو نشه.ولی خدا میدونه اولین باری بود که کتکش زدم.بخدا مث سگ هم پشیمون شدم.اخه خیلی هم رو دوست داشتیم و داریم.سر هیچ و پوچ به هم پریدیم.رفتم پشت میز کارم و پای لب تاپم بودم و کار و مدلهای جدید رو میدیدم و نمونه بر میداشتم… اومد گرفت روی تخت خوابید پشتشو بهم کرد…اصلا منو نگاهم هم نکرد.من خسته بودم…روی صندلی پشت میز خوابم برده بود…یک آن متوجه شدم کسی داره روم پتو میکشه.اروم چشم باز کردم.لب تاپم خاموش بود و بسته بودنش…روم پتو کشیده بودن…اولش فک کردم دخترمه.اما وقتی داشت خودشو میکشید زیر پتو متوجه زری شدم…بلند شدم رفتم روی تختم بخوابم.به خودم نیاوردم که بیداره واقعا باهاش لج کرده بودم…پشتش بهم بود…رفتم زیر پتو بزرگه که هر شب میکشیدیم روی خودمون…زری زیرش بود…خودشو زیر پتو کوچیک کرده بود.خودشو کشید سمت من.انتظار داشت بغلش کنم.به خودم نیاوردم…دیدم آروم داره گریه میکنه…چیزی نگفتم. گفتم بزار عقده دلشو خالی کنه.برگشت روبروی من شد.چشمای قشنگش خیس بود.من هم چشمام باز بود.تا دوباره نگاهش کردم.اینبار دلش خون تر شد.ازم انتظار نداشت که کتکش بزنم…گفتم چته بخواب دیگه.مگه ننت مرده.گفت امیر خیلی بدی…منو زدی.الانم بجای اینکه ناز و نوازشم کنی.بهم چرت و پرت میگی.گفتم لامصب مگه تازه عروسی یا بچه ای…خب ۴۰سالته دیگه…خودت مقصر بودی.دوباره بیشتر گریه کرد و گفت واقعا دیگه دوستم نداری.اگه داشتی الان نازم میکردی نه که بهم لیچار بگی…گفتم قربونت بشم ببخشید.خودت مقصر بودی.گفت باشم مگه باید بزنی زیر گوشم…مگه بچه ام…بغلش کردم گفتم بخدا تو عزیز دلمی…اعصابم این روزها خورده.نمیدونم باید چکار کنم.گفت فقط اخراجش نکن.میدونم مشکل مالی نداری…داری کلک میزنی.خندیدم.گفت خیلی پلشتی.دیدی فهمیدم.چون زرنگم کونت سوخت…گفتم خیلی ناقلایی بیا بغلم…باشه بزار بمونه…گفت مرسی عزیزم…حالا برای اینکه ببخشمت باید فردا برام یک کادو خوب بخری…گفتم خیلی پررویی…بوسیدمش…گفتم صبح باهم میریم تولیدی…خودت چند روزی نظارت کن…بعدش اخراج کن…گفت نه من نمیتونم نون کسی رو ببرم.گفتم پس من چیکار کنم.،گفت لوس نشو میدونم همش بازیه…چند روزی بود جو آروم شد.من ساعد رو فرستادم سراغ جنسها… گفتم بار بزن ببرشون فروشگاه جدیده بچین توی فروشگاه…گفت امیر خان قولتون سرجاشه…گفتم تو چی قولت سرجاشه…گفت فردا ۵شنبه قراره بیاد ویلا…گفتم دروغ میگی…گفت نه بخدا…قرارمون فردا ساعت۴غروبه…گفتم دمت گرم…تا فردا دل تو دلم نبود…گفتم ساعد میخوام یکجور بکنیش که همیشه خودش بهت پیشنهاد بده…گفت امیرخان من زود ارضا هستم ازم سکس طولانی میخواد…گفتم اشکال نداره بهت قرص میدم بخور اسپری هم بزن سیر بکنش…ولی بهش نگی من دارم میبینمش.گفت وای میخوای ببینی…گفتم پس چی.فک کردی…گفت باشه دیگه هرچی خودت صلاح میدونی…صبح رفتم دوربینها رو خوب درستشون کردم.و یک دوربین ریز توی اتاق خواب نصب کردم و یک لامپ دوربین دار وسط هال پذیرایی ویلا…صبح اصلا نرفتم تولیدی…حتی ظهر خونه هم نرفتم.ماشین و گذاشتم جایی موتور برداشتم رفتم ویلا…و خودمو توی انباریش قایم کردم…دوتا دوربین جدیده از توی گوشیم چک میشد…تقریبا۴ونیم بود که رسیدن.بچه اش هم باهاش بود…رفتن توی ویلا…گفت ساعد کسی که نیست…گفت سمیه جون تو منو چی فرض کردی…بعدشم تو رابطه خواستی نه من…گفت یعنی دوست نداری منو بکنی…گفت از خدا مه…ولی متاهلی…گفت بخدا شوهرم میدونه…نترس ولی تو رو خدا آبرومو نگه دار…ساعد رفت سر یخچال بهش گفتم قرصها کجاست…برداشت خورد… رفتن توی اتاق خواب…گفت ساعد اول تو لخت شو خیلی سفیدی…ساعد هم بهش گوش میداد…اومد کنار ساعد به بدن سفیدش دست میزد.میگفت پس کو پشم و موهای بدنت…چقدر نازی تو…ساعد آروم شورتشو کشید پایین…سمیه تا کیر ساعد رو دید گفت وای چقدر بزرگه و سفیده…بهت نمیومد همچین چیزی رو حمل کنی…ساعد گفت همچین بزرگ هم نیست.متوسطه.سمیه گفت نه بازم دو برابر مال شوهرمه…آروم گرفت دستش.من از توی گوشی نگاه
میکردم ولی دید خوبی نبود.دل به دریا زدم و رفتم داخل…صداشون میومد.ساعد گفت فقط داری منو میبینی خب تو هم لخت شو منم ببینمت دیگه…گفت چشم عزیزم…خوشگل پسر.خدایا داشتم به جاهای قشنگش میرسیدم… اول مانتو رو درآورد.پشتش بهم بود.حتی ساعد هم متوجه من نبود…شلوار جین تنش بود.با یک تونیک…اول بالاتنه رو لخت کرد.نسبت به صورت سبزه اش چقدر بدنش سفید بود…من ازش فیلم میگرفتم…خدایا شلوارشو کشید پایین کون نازش با اون شورت لامبادا چقدر زیبا بود.گفت ساعد بخاطر تو تماما شیو کردم…موهای بلند شو باز کرد و ریخت روی پشتش…گفت اول تو میخوری یا من بخورم…ساعد گفت تو بخور ببینم چی بلدی…پشت سمیه بهم بود و ساعد روبروم شد تا ک لحظه منو دید کپ کرد…اشاره کردم هیس…کارتو بکن…مشغول شد…من آروم بلندشدم سرپا ازش فیلم گرفتم…چی ساکی میزد بی شرف…ساعد گفت سمیه جون من زود ارضا هستم بزار یکمی به خودم بیام بعد…میخواست قرصش بهش اثر کنه…گفت تو داگی کن من بخورم اون بهشتت رو…روی تخت درست جلوی دید من داگی کرد.هیکلش برای هم شوهرش هم ساعد زیادی خانوم و درشت بود…سرش روی بالش بود.گفت بخورش ساعد بخورش…زیاد بخور بزار یکبار اینجوری آبم بیاد…کمرم پر شده چند وقته کسی نتونسته رس منو بکشه.ساعد نشست زیر کونش سر برد لای کوسش خیلی زیبا براش لیس میزد…چقدر کوس قشنگی داشت…چقدر زود خیس کرد خودشو…ناله میکرد… کوس تپل و جمع وجوری داشت…فقط خدا میدونست که چند ساله تو کف اش هستم.و توی کف این موندم…ساعد گفت سمیه من عاشق سینه هات هستم برگرد…گفت وای نه اگه اینها رو بخوری دو دقیقه نشده خالی میشم…گفت پس خوردنشون واجب شد…برگشت دراز کشید من خودمو کشیدم کنار دیده نشم…فقط صداش میومد…آه و آخ و واخ میکرد… دلش کیر میخواست…چنددقیقه نشد گفت وای ساعد با انگشتات کوسمو تحریک کن ولی داخلش نکن…میخام تنگ باشه کیر بره توش…دردم بگیره…گفت اوف عجب فانتزی قشنگی داری…دودقیقه بعد صدای ناله هاش قشنگ شد…گفت وای ساعد بزار برم دستشویی دیگه نمیتونم…من قایم شدم اون رفت توالت…سریع بهش گفتم…ساعد ازش در مورد من بپرس…بگو چرا به امیرخان راه نمیدی.فک کنم چشمش دنبالته…اصلا چکاره توست…بگو ولی فک کنم اسمت توی لیست اخراجه…بگو فک کنم لج کرده میخاد بندازدت بیرون…من سریع برگشتم قایم شدم…سمیه اومد.گفت ساعد کوسمو با آبگرم شستمش…بزار حالم جا بیاد بعدش منو بکن…ساعد گفت سمیه چطور شد اومدی شرکت ما…اصلا رابطه ات با امیر خان چیه؟گفت راستشو بهت میگم اما پیش کسی نگو…گفت مطمئن باش من دهنم قرصه…گفت ساعد من دختر برادر زن امیر خانم.یعنی خانومش عمه منه…گفت آها…پس چرا تو رو گذاشته توی لیست اول اخراج…گفت نه دروغ میگی…سمیه جون چرا دروغ بگم امروز لیستش رو خودش نشونم داد…چیزی بهش گفتی که ناراحت شده باشه…گفت نه همش تقصیر عمه منه…اه اه…حالمو گرفتی…چقدر این مرد لجبازه…راستش از وقتی بچه بودم شوهر عمه من شد و از همون بچگی با وجود اینکه نصف زنهای فامیل از تیپ و تار و پولداریش و نوع زندگی کردنش خوششون میاد…ولی اون منو دوست داشت…میدونم که شاید از عمه هم بیشتر منو دوستم داره…اون اول که اومدم یکبار ازم رابطه خواست ولی خیلی بد جور زدم تو حالش…آخه عمه بهم گفته بود…ولی بخدا دوستش دارم.یکجایی بدردمون خورد که همه ما رو ول کردن…الان هم بهم اندازه مردها حقوق میده…ولی عمه نمیزاره…اگه بفهمه توی فامیل آبروی منو میبره…بهم گفته تهدیدم کرده…اونوقت بابام منو میکشه…تازه عمه گفته باعث میشی من هم از شوهر عزیزم طلاق بگیرم…من نمیخام زندگیشون بهم بخوره…هر دوتا شون خیلی خوبن…عمه میدونه امیر منو بیشتر از زنش دوست داره…خودم اشتباه کردم اون اولا چندبار منو مالید من به عمه گفتم…در گوشم چی بهم میگه و منو میماله.کاش نمیگفتم…عمه میدونه نمیتونه جلوی دله بازی امیر رو بگیره میدونه کوس بازی میکنه…حتی میدونه ببخشید ها که توی کون تو هم گذاشته…عکسهاتو دیده…راستش عمه بهم گفته…که گوشی امیر رو چک کرده.بهت گفتم که بدونی.در ضمن عمه من بغیر شوهرش از تو خیلی خوشش میاد.ساعد میدونست من نباید این حرفها رو بشنوم.ولی نمیتونست کاری بکنه…عمه نمیدونه من با تو هستم…جریان تو رو فقط به شوهرم گفتم…شوهرم معتاد شده بیغیرت شده.الان هم اشتباه کردم به شوهرم گفتم زیر تو خوابیدم.میدونم که حالش خوب بشه ممکنه اذیتم کنه.ولی خب دیگه حس شهوت حس خیلی قوی هستش…برای پول تریاکش بهم چیزی نمیگه…راستش میخوام فقط با تو باشم نمیخوام جریان تو رو به کسی بگم…ساعد گفت چرا یکبار مخفیانه به امیر راه نمیدی؟آدم خوبیه ها…اگه هر کاری از دستش برمیاد برات میکنه…گفت میدونم خوبه…ولی تو که نگو…امیر حتی تو رو هم میکنه…گفت سمیه نگو دیگه…خب من خوشگلم همه دوست دارن باهام باشن چی مرد چی زن…خود تو برای خوشگلیم اومدی دیگه…گفت آره چرا دروغ…عمه هم از خوشگلیت خوشش اومده
چندباری بهم گفته اون پسره عین آلمانیها میمونه.امیر حیف کرده گذاشته کون این…این خوشگله فقط باید لبهاشو خورد…ساعد میگفت حالا ولش کن ازشون حرف نزن…میدونست من میشنوم… سمیه گفت ساعد عمه مث اینکه چندباربهت زنگ زده ها.اره راسته…گفت آره ولی من جوابشو ندادم…گفت چرا آخه عمه خوشگله ها…گفت باشه ولی صاحب داره.من طرف زن شوهر دار نمیرم…الان تو رو هم چون خودت گفتی شوهرت راضی بود باهات اومدم…بعدشم خانوم مث مادرمه…من نون و نمک امیر خان رو خوردم…گفت نمیدونم ولی عمه بغیر شوهرش فقط جذب تو شده…میگه دلم میخواد فقط لبهای قرمز و کوچولوش رو بخورم…کیر شوهرم توی دنیا تکه…هوس کیر ندارم…بعدشم پسره جوونه مث دخترهاست…ساعد گفت امکان نداره…سمیه کیرم شق شده بلند شو بکنمت بریم دیر وقته…سمیه گفت ساعد اینجا چقدر قشنگه مال کیه…گفت میخواستی مال کی باشه.خب مال امیر خان دیگه…گفت نه نکنه الان بیاد اینجا…گفت نه نترس کلید دست منه.بخواد بیاد بهم زنگ میزنه…از اینجا فقط من خبر دارم حتی عمه خانومت هم چیزی نمیدونه…این تخت و این دم و دستگاه همه مال خودشه…تو هم دهنت رو سفت کن به کسی نگو.مگه مجبوری همه چیز رو به همه بگی…سمیه گفت ساعد تو رو خدا بکن زود بریم میترسم عمو امیر سر برسه…ساعد گفت ولی میدونم اخراجت میکنه…توی دنده لج افتاده.بهتر باهاش راه بیایی.گفت نگو ساعد نمیتونم فوقش میرم جای ديگه کار میکنم.گفت زرت کار کجاست.من مرد هستم کار گیر نمیارم تو چطوری میتونی؟؟ تازه مگه اونجا چقدر بهت پول میدن…کار خر میکشن و پولم نمیدن…این بنده خدا حتی بعضی وقتا ناهار هم میده…سرویسش خوبه…محل کارش سرما گرماش خوبه…حتی مشکلی برای نگهداری بچه نداری…جای ديگه نمیزارند بچه ببری سرکار…گفت ساعد من خوشگلم قبولم میکنند… گفت خب اونجا هم میخان بکنندت ديگه… راه ندی میندازنت بیرون…گفت ساعد بیا بکن ديگه… نمیکنی بلند شم لباس بپوشم برم…امروز رو از دماغم آوردی… لعنت به این زندگی…ساعد بوسش کرد گفت ناراحت نشو…ولی خودت بفکر خودت باش.من حرف آخر رو اول بهت گفتم…هرجا بری از اینجا بدتره بهتر نیست…تازه این امیر دوستتم داره…بهت میرسه…گفت پس چرا میخواد منو بیرونم کنه…سمیه جون نشنیدی میگن دیگی که برای من نجوشه بهتره توش کله سگ بجوشه…اون الان وضع مالیش از خوبم بهتره…تازه داره فروشگاه جدید راه میندازه جنس هم کم داره…مقداری به همکاراش سفارش داده براش بفرستن…میدونم و الان مطمئن شدم که فقط باهات لج کرده که بهش راه نمیدی دنبال بهونه است بیرونت بندازه…سمیه گفت بگو بخدا…گفت بجان خودم…داره فروشگاه جدید راه میندازه پرسنل جدید میخواد…آخ پس فاتحه منو خونده…ساعد دلم داره میترکه.علی معتاده بچه دارم کرایه خونه ام مونده…بی پدر چند بار اومده دنبال پولش…حتی بهم پیشنهاد داده…خدا چقدر من بدبختم…دو ماه کرایه ندادم…آخه اون شوهر احمقم جدای پول داروهاش معتادم شده…گفت پس ديگه اصلا نمیتونی بری بیرون…تازه اگه میموندی بیمه میشدی…دمش گرم ساعد داشت کلنگ و میزد…بغلش کرد.گفت اگه حال نداری نکنم… ولی خیلی دوستت دارم…ولی قنبل کن بکنمت کیرم از شقی دردش گرفت…گریه کرد گفت ساعد…بدبخت میشم…گفت خب نشو یکبار بهش بده تمومه ديگه… گفت وای یکبار اون اگه منو گیرم بیاره تا حامله ام نکنه دست نمیکشه… خودش بچه بودم در گوشم گفته ازم بچه میخواد میگه من خوشگلم…ساعد خندید…گفت آره توی سکس خیلی آتیشش تنده…کیرشم کلفته…چی یعنی از مال تو هم کلفتره…سمیه چی میگی دوبرابر مال منه…گفت وای پس برای همین عمه میگفت کیرش تکه…ساعد بکن تحریک شدم…توی حالت داگی ساعد خوب ترتیبش رو داد و ریخت توی دستمال و بلند شدن رفتن…من فیلم دوربینها رو ریختم توی گوشیم…اونها که رفتن…شوهرش بهم زنگ زد.میخواستم بر ندارم اما دلم نیومد جواب دادم.گفت امیرخان…میتونم امروز ببینمت…گفتم چرا…آخه خیلی کار دارمت…گفتم باشه شب یکسر میام در خونه ات…گفت فقط بیا داخل چون نمیتونم تکون بخورم…راستش با عصا بودم دو تا پله بود ها ولی آب ریخته بود سمیه روی پله ها…صبحی خوردم زمین…دیگه اصلا توان بلند شدن ندارم…گفتم پسر جون خب بشین سرجات…گفت راستش کرایه ام مونده…این بی پدر اومد دنبال کرایه اش…در میزد میدونست هستم…رفتم دم در برگشتنی خوردم زمین…گفتم باشه…بهش زنگ بزن…بپرس شماره کارتش چیه…خودم براش میزنم…گفتم ممنونتم… خوب بشم بخدا نوکریت رو میکنم…خلاصه که کرایه ۳ماه رو بهش دادم…شب بدون اینکه به زری بگم…چند سیخ کباب گرفتم با تریاک ناب و میوه رفتم خونه سمیه…رسیدم اونجا…رفتم داخل حال علی خوب نبود.مواد هم نداشت.دردش بیشتر برای نبود تریاک بود.گفتم سمیه خانوم سفره بیار کباب سرد نشه…همش کوس و کونش جلوی چشمم بود تازه از حموم بیرون اومده بود…بوی حموم میداد.علی گفت ممنونم ازت که ۳ماه کرایه رو دادی…آبرومون رو برده بود…گفتم پسر خوب مردم مشکلات
دارندخوب پولشون رو ميخوام ديگه… تو هم خوب شدی ترک کن.دو بسته سیگار براش گذاشتم.شام خوردیم نعشه کردیم…خواستم بلند شم.سمیه میوه آورد… گفت امیر خان.بشین نرو.عمه میدونه پیش مآیی.گفتم برای شما همون عمو امیرم…مواظب خودتون باشین…من رفتم…براش پول گذاشتم زیر تشکش…گفت نرو…کارت داریم…نشستم…علی گفت عمو امیر…سمیه رو نندازش بیرون…بزار کار کنه…خیلی گرفتاریم…گفتم جریان تولیدی چیز دیگه است…علی جون من تنها سمیه که نیستش بخام بندازمش بیرون چندنفر ديگه هم هستن…قدیمیها که نمیشه اخراج بشن.اونهایی که کمیته فرستاده بخاطر وام بزرگ کار آفرینی اصلا نمیشه…چندتا پای دستگاه استادشدن که اصلا نمیشه…مجبورم از کارگرهای جدید و تازه اخراج کنم…و اگه سمیه رو اخراج نکنم…نمیتونم جواب اونها رو بدم.بزار اگه اخراج کردم یکماهی بگزره دوباره برش میگردونم.نترس نمیزارم سختی بکشین.علی گفت خلاصه که تا الان برام بزرگی کردی…زندگیمو نگه داشتی خدا خیرت بده…بلندشدم برم.سمیه اومد تا دم در خونه…گفت عمو امیر ممنونتم.علی گفت کرایه رو پرداخت کردی…از حقوقم کم کن…گفتم این ربطی به حقوقت نداشت…قرض به شوهرت بود…نشستم توی ماشین قبل حرکتم…زد به شیشه.اومد توی ماشین…نشست پیشم…کوچه شون خلوت بود و باریک…ته شهر بود دیگه…ماشین هم شاسی شیشه دودی…آخر شب بود.اروم لپ راستمو بوسید.گفت خیلی خوبی…اما بخدا عمه زندگیش خراب میشه.قسم خورده که اگه بفهمه من با تو رابطه داشتم ازت طلاق میگیره…منو هم توی فامیل سکه یک پول میکنه…گفتم سمیه من خیلی دوستت داشتم.خودت مقصر بودی…اگه با من بودی الان بهترین شوهر رو داشتی و بهترین زندگی…الان خونه ات بالا شهر بود.نه اینجا با این مرد مفنگی.و بی غیرت…حیف تو…سمیه ازت خواهش میکنم ديگه نیا سر کار …گفت چرا آخه…اشکاش اومد.مگه چکار کردم…گوشیمو وصلش کردم به مانیتور ماشین…جریان فیلم سکس غروبش رو براش پخش کردم.البته اونی که دوربین ویلا گرفته بود…نه اونی که خودم ازشون گرفتم…گفتم سمیه خانوم ویلا دوربین داره…ساعد بهت نگفت…چون نمیدونست تو فامیل منی فک میکرد مث بقیه کارگرها که مخشون رو میزنه میبره میکنه…بیگانه ای…به من که رسیدی…گفتی به شوهرم خیانت نمیکنم…من که هواتو داشتم…اما زیر خواب کسی شدی که زیر من میخوابه.اگه بندازمش بیرون با خوشگلیش فقط شاید بتونه یکماه پول سیگارش رو در بیاره…با ماشین من و خونه من و…پول من…میاد عشق قدیمی منو توی ویلای من روی تخت من میکنه.کارگر منومیکنه…خودش کونیه…من اندازه همون کونی هم برات ارزش نداشتم…چون عشقم منو دوست نداره.منی که براش همه کار میکنم…پس من بعد رابطه ما چی فامیلی چی کاری تعطیله…ساکت بود.هیچچی نمیگفت… کپکرده بود.گفتم فقط برای من جا نماز آب میکشیدی…یادته قبل عید بهت گفتم فقط یکبار با من باش…باهام چکار کردی؟؟کل عید پکر بودم رفتم مسافرت که چندوقتی نبینمت.آخه با حرفهات دلمو شکستی…ولی الان خوردم کردی…اون هم با سکس با این بچه کونی…زبونش بسته شده بود.خودش رفت پایین…ولی برگشت زد به شیشه.گفت بخدا فقط عمه بهم گفت.اگه نه از اول هم دوستت داشتم ودارم…نه برای اینکه برگردم سرکار…نه بخدا دارم بهت راستشو میگم…حالا که اینجور شد بهت میگم.چون دوستت دارم.عمه گفته اگه دست امیر بهت بخوره…من هم میرم دوست پسر برای خودم پیدا میکنم… من نمیزارم امیر دستش بهت برسه…هر کی رو میخاد بزار باهاش هرکاری میخاد بکنه…ولی تو رو نه…نمیدونم چرا با من وتو لج کرده…میدونه تو بیوه و زن دور و برت زیاده…ولی به من که رسیده لج کرده…گفتم میدونی چرا.گفت نه…گفتم چون تو تنها دختری هستی که من تو رو از اون هم بیشتر دوستت داشتم…گفت یعنی الان نداری…گفتم تو بودی داشتی؟…خراب کردی سمیه خراب کردی…اقلا بامن نبودی نباید با اون هم میشدی اصلا نباید از رفتار من با خودت به عمه حرفی میزدی…خودت اونو حساس کردیش.سرشو تکون داد،وبرگشت رفت خونه…من هم کمی دور زدم.زری زنگ زد اگه کله ات داغ شد و خوب دیداتو زدی چشم چرونی کردی برگرد خونه…کارت دارم.چیزی نگفتم فقط گوشی رو قطع کردم…دوباره زنگ زد جواب ندادم…اس داد ببخشید عزیزم برگرد خونه دلم برات تنگ شده…عشقمه دوستش دارم اما خیلی زیادی زرنگه…شغل خوبی هم داره.جزو بهترینهای کنکور زمان خودش بوده…خوب هم خوشگله…انگار نه انگار که۴۰سالش شده…از صدتا دختر خوشگلتره…ولی دل من با سمیه است…آخرش باید بکنمش…خیلی بدن نازی داشت…رفتم خونه.گوشی دومم رو توی ماشین گذاشتم.سریع رفتم حموم…زیر دوش بودم که لختی اومد پیش من…گفت باز دماغت آویزونه…زری بهت گفتم باهام درست صحبت کن…چون دوستت دارم دلیل نمیشه بهم بی احترامی کنی…گفت بخدا شوخی کردم…گفتم دیگه لازم نیست شوخی کنی…امشب رفتم خونه سمیه اینها.کرایه خونه اشو دادم وکمی پول و تریاک به شوهرش دادم…ولی از سمیه خواستم دیگه نه بیاد خونه ما نه کارخونه…
گفت ای وای چرا؟گفتم فقط بخاطر رفتارها و حرفهای تو…اصلا ازش خواستم فک کنه دیگه فامیلی به اسم امیر نداره…خدای اونها هم بزرگه…گفت امیر گناه دارند…گفتم من هم گناه دارم…مگه من رابینهودم که جور مردم رو بکشم…امیر خیلی دلت میخاد بهش برسی نه؟گفتم تو خیلی ساده ای…من اگه میخاستم تا حالا ترتیبش رو داده بودم…تو قضیه رو جور دیگه میبینی…منو باورم نداری…من از زندگی خودم میترسم…چون تو رو خیلی دوستت دارم…مم میدونم تو به سمیه چی گفتی و چی تهدیدی کردیش…تو گفتی که از من طلاق میگیری…بعد من بدون تو که نمیتونم زندگی کنم…پس بزار نبینمش تا دلم هواشو نکنه…اگه نه رک بهت بگم کار دست خودمون میدم…کردنش برام مث آب خوردنه…بدون اونم دوست داره زیرم بخوابه…چون بهم گفت امیر خان عمه مانع رابطه من و توست…اگه نه دوستت دارم…پس بدون فقط بخاطر توست…دیگه بهم متلک نگو و منو آنتریک وتحریکم نکن…سرشو انداخت پایین…اینو بهت بگم که حتی امشب توی ماشین منو بوسید قبل اینکه بهش بگم اخراجی…ولی بازم من بعدش بخاطر تو گفتم…سمیه اخراجی…پس دیگه بهم بی احترامی نکن.چون دوستت دارم ازم سؤ استفاده نکن…پشتمو بهش کردمو مشغول شستشوی بدنم شدم.خودش اومد زیر دوش زیر دستهام و گفت بغلم کن…گفتم بزار خودمو بشورم…بدنم خسته است…امیر جان گفتم بغلم کن…دستامو انداختم زیر لپهای کونش کشیدم جلو توی بغلم…گفتم جانم چی شده…لبهامو محکم بوسید…گفت ببخشید امیر جون…معذرت میخام…بگو همه حرفهایی که گفتی راسته…گفتم اگه دروغ بود از کجا میدونستم که تو به سمیه چی گفتی و چی تهدیدی کردیش و حتی بهش گفتی به بابات میگم و توی فامیل سکه یک پولت میکنم…وقتی تو منو این همه دوست داری چرا من نداشته باشم…عزیزم…من دروغ بهت نمیگم.گوه کثافت کاری زیاد کردم…ولی چون آدم هاتی هستم…دلم دائم رابطه میخاد…ولی تو رو از جون خودمم بیشتر دوستت دارم…جریان تو عشقه.نه سکس…اونها برای سکس هستن…ببخشید که رک میگم…میگم چون میدونی و چیزی ازت پنهون ندارم…بادستهاش خایه هامو میمالید… از غروب که سمیه رو لخت دیده بودمش…خیلی دلم سکس میخواست…میخواستم برم خونه مهرنوش بیوه سکسی خودم.ولی اینقدر حس دیدن بدنش برام قشنگ بود.توی ماشین چندبار فیلم لخت شدنش رو نگاه کردم…دلم نمیخواست ارضا بشم…الان توی حموم زری لخت و خیس بغلم کرده بود داشت باهام بازی میکرد… توی این چند ساعت چند بار آب کیرم تا دم ارضا شدنم اومد اما خودم ازش جلوگیری کردم…لبهاش روی لبهام میرقصید… چشمای قشنگش شهلا شده بود…نفسش توی دهنم بوی خوبی میداد…نفسمو گرم میکرد… انگشتمو آروم از زیر فرو کردم توی کوسش…گفت نه نکن…نمیخام زود خالی بشم میخام طول بکشه…گفتم چرا…گفت وقتی شهوتی میشم بیشتر دوستت دارم…گفتم فقط وقتی شهوتی هستی دوستم داری…گفت نه بخدا همیشه دوستت دارم…چندباری ازت دلگیر شدم به خاطر کارهات…ولی نتونستم ازت دل بکنم…حتی وقتی فهمیدم به دختر داداشم چشم داری…ولی همیشه هر وقت حتی دیر میایی خونه دلم از دوریت آتیش میگیره…مرسی عشق اول و آخر خودم…نازنین بانوی منی تو…سینه های بزرگشو آروم میخوردمشون.و می بوسیدمشون…زیر آب باهاش بازی میکردم… نگاهم میکرد… بوسم میکرد… خودش شامپو زد سر و بدنمون رو تمیز شست…اومدیم بیرون…دیر وقت بود رفت سراغ گوشیش…اولین بار بود برام اس هاشو میخوند…گفت سمیه است…چقدر زنگ زده نفهمیدم…اس داده…اوه اوه…گفتم بخون چی نوشته…از اولی خوند…عمه خانوم حسود خانوم…شوهرت امشب بلاخره اخراجم کرد…عمه جون دیگه خیالت راحت شد…حالا بزار سمیه برای یک لقمه نون بره خودفروشی کنه…تا خیالت راحت بشه…مردم عمه دارند ما هم عمه داریم…عمه من میتونستم از روز اول هیچچی بهت نگم ولی بیام توی زندگیت…اما دوستت داشتم و همه رو بهت گفتم…عمه لعنتی جوابمو بده.کجایی؟میخای دق کنم…حالا من با یک بچه و یک شوهر معتاد و شل و داغون چکار کنم…تو از ترس شوهرت منو مجبور کردی با این ازدواج کنم.گفتی پسر خوبیه که دوستت داره…دنبالت میاد…اگه نه من میخواستم برم دانشگاه…عمه خیلی نامردی…تازه فهمید سوتی داده…گفتم زری تو مجبورش کردی شوهر کنه…گفت بخدا مجبورش نکردم…راهنماییش کردم.پسر بدی نبود که…چندوقت بود دنبالش بود…گفتم زری حیف کردی دختره رو…گفت به من چه بابا داره مامان داره…اونها فکرش نیستن.من باشم…گفتم زری پس انسانیت کجا رفته…بی رحم نباش…این ترسیده…ازبقیه زندگیش ترسیده این به صبح نمیرسه…گفت میگی چکار کنم…گفتم هیچچی نمیدونم…بخون بقیه رو…گفت ولش کن…گفتم اگه نزاری بخونم ازت ناراحت میشم…گفت باشه بخون…نوشته بود عمه جون ببین حالا که زندگی من داره به گوه کشیده میشه…من هم چیزهایی دارم که رو کنم خودت میدونی…تو حال منو گرفتی…جوابمو نمیدی…پس من هم حالتو میگیرم…تا اومدم برم اس بعدی…گوشیشو ازم گرفت…گفت امیر بخدا دروغ میگه…من هیچوقت و
هیچ جا بهت خیانت نکردم.به جون بچه هامون…میدونم اون میخواد چی رو بگه…ولی من نمیخوام تو بدونی و در مورد من فکرای بد بکنی…خندیدم…بد خندیدم…گفتم مرسی خانوم گل من.پس تو هم…جیغ زد.نخیرم بقران دختره جنده دروغ میگه…امیر من مادر ۳تا بچه ام پسرم امسال دانشگاهیه…دخترم خواستگار داره…من هم دست بالا گرفتم…و گفتم ممنونتم…چند وقتی بود با حرفهاش خیلی آزارم میداد.من که میدونستم میخواد جریان زنگ زدن این زن خنگ منو بهم بگه…ولی زری که نمیدونست من در جریانم. گفتم پس چرا گوشیتو ازم گرفتی یا گوشی رو بهم پس میدی…یا دیگه نه من نه تو…اگه اس ها رو پاک کنی…دیگه اصلا هیچوقت منو نمیبینی…گفت امیر نکن با من اینکار رو…میخوای دق کنم…خب من هم اشتباهی کردم دیگه…گفتم ببین یارو کی بوده که از من سر تر بوده دل تو رو برده…بهم خیانت کردی…دلش داشت میترکید…گفت بجون۳تا بچه مون تا حالا بهت خیانت نکردم…گفتم پس چرا میترسی گوشیتو بهم بدی…محکم گوشیشو کوبید زمین…گفتم پس خبری هست…چون گوشی نازنینت رو که از جونت بیشتر دوست داشتی زدیش زمین…گفت امیر منو ببخش…گفتم نه دیگه…قرارمون روراستی بود…برای اینکه حالشو بگیرم لباسهامو پوشیدم…البته دلم کوس بهنوش رو میخواست.دنبال بهونه بودم…فقط نگاهم میکرد… پسرم از سر و صدای ما بیدار شده بود…زری نشسته بود روی تخت…من لباسهامو پوشیدم…زری فقط نگاهم میکرد… پسره گفت چی شده مامان…چی شده باباجون.شما که باهم دعوا نمیکردین…گفتم مسئله دیگه دعوا نیست…از مامان جونت بپرس چرا گوشیشو شکوند…رفتم بیرون…هنوز دم پله ها نبودم…پسره داد زد بابا برگردبیا مامان غش کرد…دوییدم طرف اتاق بغلش کردم روی دستام…گفتم بدو سوییچ رو بردار برو ماشینو روشن کن تا بیارمش…پسره دویید من هم این روی دستام…دخترا بیدارشدن…گریه کردن.گفتم برین بخوابید الان میبرمش اورژانس خوب میشه نمرده که…پسره پشت فرمون بود این هم روی صندلی عقب توی بغلم…پسره مث موشک تخته گاز رسید بیمارستان…گفتم بمون تا بیام…بردمش پیش دکتر فشارش خیلی پایین بود…زودی سرم تزریق کردن…پسره رو فرستادمش رفت…ماشین رو هم برد…من موندم و عشق خوشگل و نازم…بی هوش…براش لازم بود این تنبیه…دوساعتی بیشتر طول کشید تا سرحال شد…نزدیک اذون صبح بود…گوشیم زنگ خورد اول بچه هام بودن…گفتم خوابیده حالش بهتره شما هم بخوابید نترسید…پسر۸صبح ماشینو بیار دم بیمارستان…بعدش شوهر سمیه بود…اونوقت صبح…گفتم علی جون الان وقت خوبی نیست ها…گفت بخدا دست تنهام و ناتوان اگه نه بهت زنگ نمیزدم…سمیه خیلی حالش بده…دیشب اصلا نخوابیده…چندبار گریه کرده…میترسم کار دست خودش بده…همش توی گوشیه…گفتم علی جون بهش بگو من و عمه بیمارستانیم…عمه حالش خرابه…زیر سرمه…بعدا باهاش حرف میزنم…گفت سمیه امیر خان میگه عمه حالش بده زیر سرمه…گفت نه دروغ میگه…گفتم گوشی رو بهش بده…گفت عمو امیر کجایی؟؟گفتم نمیدونم رفته بود دوش بگیره اومد بیرون دید شما بهش زنگ زدی اس دادی…تا من اومدم گوشیو ازش گرفتم بخونم…گوشیشو ازم گرفت کوبید زمین بعدشم غش کرد…سمیه چی بهش گفتی که دلش نمیخواست من بدونم…چی رازی بود بین شما که تهدیدش کردی ترسوندیش…گفت هیچچی بخدا هیچچی…گفتم باشه تو هم نگو…زود قطع کرد…همون لحظه برگشتم دیدم چشماشو الکی بسته…داشت پلکهاش تکون میخورد.گفتم خوشگل خانوم پاشو فیلم بازی نکن…میدونم بیداری و سر حالی…گریه کرد آروم اشک میریخت… گفت الان در مورد من چی فکر میکنی…گفتم هیچچی…حتما طرف خیلی خوشگل و آقا بوده که دل تورو برده…صدای هق هق گریه اش بیشتر شد…بلند شد روی تخت نشست…دستمال دادم اشکاشو پاک کرد…گفت الان میخای طلاقم بدی…گفتم احمق بخاطر چندتا زنگ که به یک کونی که من میگایمش زدی… مگه طلاقت میدم.من خیلی وقته میدونم…نخواستم که بهت بگم…تو فک کردی من افسار زندگیمو از دست دادم…اون خوشگله حق داری…من عاشقتم دوستت دارم…ولی نزار هرکس و ناکسی بفهمه که ازت آتو بگیره…نقطه ضعف داشته باشی…گفت از کی میدونی؟چرا پس بهم نگفتی.چرا دعوام نکردی…مگه رو من غیرت نداری…مگه دوستم نداری…گفتم ازین حرفها نزن کسی نزدیکت بشه تیکه تیکه اش میکنم…پسره بچه خوبیه…بعدشم اون پیش من نقطه ضعف داره…گفت بی ادب میدونم کردیش…خیلی بدی…چرا کردیش…گفتم به همون دلیل که تو دوست داری لبهاشو ببوسی…گفت وای خاک تو سرم همه چی رو هم میدونی…بخدا فقط دلم میخواست ببوسمش…اونم گوه خوردم…اون کاره ای نیست خودم بهش زنگ زدم…حالا که میدونی خودم میگم…همون لحظه دوباره سمیه زنگ زد…جواب دادم…گفت عمو امیر بخدا عمه زن خوبیه.هیچ کاری نکرده ها…یه وقت کتکش نزنی…طلاقش ندی.بهش مشکوک نشی.گفتم گوشی…گفتم خودت باهاش صحبت کن…این هم الان دلش خونه.ترسیده…گفت سمیه بگیر بخواب امیر خودش همه چی رو میدونه الان بهم گفت…میدونسته چیزی بهم نگفته…عشقمه عشقم…تو
هم بخواب صبح برگرد سرکارت…بهش میگم کاریت نداشته باشه…دیگه خیالم از عشقم راحته…اگه دوستم نداشت تا الان خودش بلد بود باهام چیکار کنه…دیگه زنگ نزن اس نده.۲۰تومن گوشی رو داغونش کردم…قطعش کرد…سرم تموم شده بود.اسمون روشن بود.گفت بگو بیاد اینو از دستم جدا کنه برگردیم خونه…خوابم میاد…تا خونه پیاده اومدیم…گفت امیر یک چی میگم چیزی نگو…فقط یکبار و فقط یکبار خودم سمیه رو میارمش بکنیش.هرچقدر دلت میخواد فقط یکبار نه بیشتر…نگاهش کردم. گفت…میدونم توی دلت الان از خوشحالی گردو میشکنی… خندیدم.گفت خاک تو سرت کنند.چی خوشحال شد…ولی بکنش ها تا بفهمه کیر چیه…گفتم چشم…مرسی قربونت بشم…تا۱۱خواب بودیم…بلند شدم پسره ماشین رو برده بود…زنگ زدم بهش…گفت سوییچ من روی اوپن آشپزخونه است…گفتم بیشعور پارس قراضه تو رو بردارم…گفت آقاجون برو دیگه.من کار دارم…گفتم لاشی باز دختر حاج حسین رو برداشتی رفتی کس کلک بازی…بقران باباش بفهمه کونت میزاره من هم کار ندارم…دختره جیغ زد.وای بابات میدونه…گفتم مژده بابای تو هم میدونه…خندیدم…قطع کردم. زری گفت واقعا حواست هست ها.ولی به خودت نمیاری دور و برت چی خبره…گفتم آدم تا زنده است باید زندگی کنه دیگه.خوش باشه…میخواستم برم کارخونه…زری هم اومد.گفتم تو کجا.گفت کار دارم…باهات میام…راه افتادیم…دم پاساژ دیجیتال وایستادم.گفت کجا…گفتم زدی گوشیتو به خیرت دادی نمیخای واست گوشی بخرم…گفت ایفون۱۴میخام عین مال خودت توی ماشینت…گفتم یعنی تو هم از من آتو داری…گفت بله بدونی که میدونم…دیگه هم شبها با اثر انگشتم گوشیمو چک نکن.توی خیابون توی ماشین بوسیدمش…خندید…بعد خرید رفتیم سر کار خوش تیپ بود.رفت سراغ سمیه…سرکار بود.داشت یک گوشه باهاش حرف میزد…من از دوربین میدیدمش…خیلی زرنگ بود.توی دوربین با انگشتش فاک داد.خندیدم…گفتم عجب زرنگه این زن…سمیه خندید…چند روز بعد۵شنبه غروب بودمیخواستم مهرنوش رو بکنم.بدم ساعد هم بکنه…خیلی چشمش دنبال مهرنوش بود…زری بهم زنگ زدامیر کجایی گفتم کار دارم.گفت بگو دیگه…گفتم بیرون شهر…گفت من با سمیه هستم رفتیم اپیلاسیون الان میخام ببینمت.گفتم لوکیشن میفرستم بیا.اینجا…تندی بمبی…دوتا قرص انداختم بالا…دو پیک مست عرق و شراب دست ساز خودمو قاطی کردم خوردم…زنگ زدم ساعد.گفتم کجایی بچه کونی گفت نزدیک…ویلا…گفتم تیز گازشو بگیر بیا…گفت یکدقیقه کمتر اونجام…رسید بساط جوج و غیره و تریاکمو آورده بود…گفتم امروز هر چی اینجا دیدی رو انگار اصلا ندیدی…میخام آخرین روزی باشه که باهم هستیم بعدش برو دنبال کارت و نمیخام ببینمت…گفت امیرخان بخدا بدبخت میشم.تو مث بابامی اگه نباشی من از کجا زندگیمو بچرخونم…من که گفتم بخدا به خانومت نه زنگ زدم نه اهانت کردم…خودش زنگ زد ولی من ردش کردم…گفتم ببین الان میاد اینجا با سمیه…تو برو ماشینو قایمش کن.هر وقت بهت اس دادم لخته لخت خوشگل میایی داخل پیش ما…خب…حرف هم نمیزنی…بعدشم تو رو بخیر ما رو به سلامت…گریه کرد بخدا کجا برم.گفتم کیرم توی کوس همون خواهر خوشگلت…بعدش میشی مدیر فروشگاه جدیده که دلت میخواست…ولی ازین شهر برو…نه به سمیه نه خانوم من زنگ نمیزنی جوابشونو نمیدی…قطع رابطه با این شهر کامل…اگه نه خودت میدونی که چه کارهایی ازم بر میاد…خم شد دستمو بوسید گفت نوکرتم به مولا…بخدا همون خواهرمو که شوهرم داره برات میارم بکنی کیف کنی…دمتگرم…گفتم بدو…وقتی اومدی لخت میایی خجالتم نمیکشی…اگه حتی گفتم بکن میکنی…گفت چشم…دویید رفت…نیم ساعت کشید تا که زری و سمیه اومدن…زری میخندید… گفت بیشعور اینجا رو کی خریدی بهم نگفتی…مشروب خوردی بوی عرق سگی میاد…سیگار دود کردم …گفت سمیه بخدا امروز میخواد هر دو مون رو جرواجر کنه…دهنت سرویسه…گفتم خوشگلا باز کجا بودین…اینقدر کارت کشیدین.امیر خسیس نشو…همش بخاطر تو بوده…گفتم ببینیم و تعریف کنیم.خیلی ریلکس و آروم هر دوتاشون لباس در اوردن زری گفت ذوق مرگ نشی…خندیدم…گفت بیچاره از قدیم میگن دختر به عمه اش میکشه…چشم چرون هیز…بازم خندیدم…بی پدرها یکی از یکی خوشگل تر بودن…بدنها رو چنان برق انداخته بودن که حد و مرز نداشت…آرایش غلیظ و زیبایی داشتن انگار عروس شده بودن…هردوتا کنارم لخت بودن باور کنید از هیجان زیاد دوتا سیگار پشت هم کشیدم…اول زری رو بوسیدم که یکوقت حسودیش نشه…بعدشم سمیه رو عشقمو.اول خجالت کشید ولی زری خودش از چونه قشنگش گرفت داد بالا لبهاش توی لبهام بود.رژ قشنگی زده بود.چه سینه های داشت…گفتم زری چپی با من راستی با تو…دو نفری سینه هاشو خوردیم.با دستاش توی موهامو پنجه می کشید…از نوک سینه تا زیر بغلهاش رفتم لیسیدم و بوسیدم.ناله میکرد… خوابوندمش روی تخت گفتم زری جون تو هم دراز بکش میخوام نوبتی کساتون رو بخورم…گفت مگه حریف دوتامون میشی…گفتم نه باید یار کمکی بیارم…خندید گفت پس بدو بیار که
هر دوتا مون تشنه کیر هستیم.گفتم چشم…رفتم گوشی رو برداشتم…گفت وای نه خنگ خدا به کی زنگ میزنی…گفت دیوونه میخام از کوسهای نازتون عکس بگیرم…سمیه خندید…گفتم دمر شین قربون کونای گنده آتون.برگشتن…گفتم دستهاتون روی کونهای نازتون لاش رو باز کنید.هر چی میگفتم میخندیدن و انجام میدادن…اس دادم ساعد گفتم لخته لخت آروم بیا داخل نفهمه…من نوبتی سوراخ کونهاشون رو لیس میزدم…ساعد رسید…اشاره کردم ۴دست وپا بیاد نزدیک شد.گفتم سوراخ کون زری رو بخوره…هردو دمر بودن و میخندیدن…هر دو فک کردن من دارم سوراخ اون و میخورم…نمیدونستن من روی سمیه هستم ساعد روی زری…کیر ساعد بزرگ شده بود.آخه شاه کوس میلف خوشگل گیرش اومده بود…چه لیسی میزد…زبون رو میرسوند تا کوسش…کیر من ازین صحنه و صدای زری شق و راست بود…زری داگی کرد اینجوری بخورش…یک آن تا داگی شد منو روی کون سمیه دید.فهمید کسی هست میخواست از ترس سکته کنه تاجیغ زد سمیه از ترس پرید بالا…برگشت منو دید.ساعد و دید.محکم زد زیر گوشم.فرار کرد توی سالن.دوییدم دنبالش…گفت بی غیرت…گفتم هیس سورپرایز من بود.مگه تو الان بی غیرتی که برام کوس خوشگل آوردی… آرزوی منو برآورده کردی…یکبار برای همیشه است.نترس پسره جای من آتو داره کونش میزارم…خوشگله برگرد به حال کردنمون برسیم…خجالت نداره…من شوهرم میگم بیا…میدونم تو زن خوبی هستی…گریه اش گرفت گفت بخدا اون حرفها رو من بیخودی زدم.و بیخودی باهاش تماس گرفتم.من فقط تو رو دوستت دارم…گفتم شک ندارم…پس بیا بریم…این هدیه من به توست.خندید.اشکاشم میومد…بوسیدمش.گفتم لبهاشو بخور خوشگله…دیدی چطوری کوستو میخورد… گفت تو که ازم ناراحت نمیشی…گفتم اصلا…امروز فقط یکروزه…که میگزره…بهش فک نکن…بعدشم ساعد داره ازین شهر کوچ میکنه…رفتیم اونجا…ساعد بغلش کرد…از بالا لب و دهن بوسش میکرد.زری اول اکراه داشت ولی وقتی دید من با سمیه مشغولم…اونم یخش باز شد.مشغول ساعد شد.وعجب حالی میکرد… خودش کیر سفید و ناز ساعدو کرد دهنش.گفت امیر اجازه داره منو بکنه…گفتم ساعد همچین بکنش که کوسش خون بیاد…ساعد پاهاشو داد بالا…زری کیر و خایه هاشو با هم میخورد… انگشت میزاشت کون ساعد…گفت امیر چه سوراخ صورتی داره انگار دختره.بیخودی نیست تو اینو میکنی…ساعد خندید…زری گفت بیا بچه خوشگل ببینم چی بلدی…منو سمیه فقط نگاه میکردیم… پاهای زری رو زد بالا کوسشو چندبار محکم لیسید…بلند شد رفت روی زری سینه هاشو گرفت دندونش محکم مکید زری ناله میکرد…گفت کونی آروم کندی سینه هامو…امیر دردم میاد…روی کیرشو ژل ریختم…در گوشش گفتن یکضرب بکن توش…گوش کرد.اول لبهای زری رو گرفت توی لبش…خیلی لبهای ساعد و دوست داشت…این هم نامردی نکرد کیرشو یکضرب داد داخلش…جیغ آرومی زد…گفت بچه جون هر شب شاه کیر میره داخل این کوس…اون بچه کیر چکار میتونه با من بکنه…ولی حرکتت قشنگ بود…من خندیدم…سمیه پاهاشو داد بالا.گفت امیرخان یک عمر توی کف من بودی حالا نشستی کنارم داری حال کردن زنتو تماشا می کنی. زود باش بکن ببینم…گفتم چشم…عزیز دلم…نازنین من…پاها بالا لبهام روی کوس ناز و خوشگلش بود…چند دقیقه کوس گنده تنگ و قشنگشو لیسیدم…پا هاشو دادم بالا…کیر بزرگ و گنده و راست شدمو ژل زدم آروم کردم داخلش…گفت وای مامان…عمه چقدر بزرگه…نفسم گرفت…عمو امیر تو رو خدا تا تهش نکن توی کوسم.گفتم تهش کجاست هنوز تازه سرش رفته نصفه نشده…زری خندید گفت دلت کیر میخواست الان جرت میده…اون چند ساله کف اون کوس بی ریخته توست…عمه کجاش بی ریخته به این تپلی و سفیدی…گفتم جانم قربون دوتاییتون…ساعد بکنش که دیگه همچین کوسی تا آخر عمرت گیرت نمیاد…لبهای سمیه رو گرفتم توی لبام.روش خیمه زده بودم.چنددفعه تا نصفه دادمش داخلش.نفس عمیق میکشید…زری با ناخونهاش زد .بهم با لب خونی بهم گفت تا ته بده…خندیدم…نگاهش کردم…گفت عمو امیر…مواظبم باش من تنگم شوهرم کیرش کوچیکه…زایمانم هم سزارین شدم…گفتم چشم…کشیدم بیرون روش ژل ریختم…یکضرب تا ته کوس دادم داخلش…جیغ زد عجیب…زری گفت چه خبرته جنده خانوم…گفت عمه بخدا رحمم پاره شد…گریه کرد…کشیدم بیرون بوسیدمش…گفتم ببخشید.دولا شد شیکمشو گرفت…زری هم بلند شد…گفت چکار کردی دیوونه…گفتم زری تو نگفتی تا ته بکن.دوست داره…گفت خنگه گفتم تا ته…نگفتم ضربتی بزنی نفت در بیاری که…سمیه جون عمه چی شد…گفت خیلی ته دلم درد داره.عمه رحمم پاره شد…بخدا دارم میمیرم…بوسش کردم…گفتم معذرت میخوام عزیزم…عمو امیر گفتم که من عادت به کیر بزرگ ندارم…دردم گرفت…ساعد گفت امیرخان ببریمش دکتر…زری گفت نه چند دقیقه دیگه حالش خوب میشه…دراز بکش…آمیز روی دلشو آروم ماساژ بده.گفتم باشه…طفلی دراز کشید…بوسیدمش…زری گفت به من نگاه کن تا حواست پرت بشه…داگی کرد…گفت امیر تو بکن…ساعد برو کیرتو بشور بیارش میخام بخورمش…ساعد گوش میکرد.گفت منو
بکن عشقم هیچچی کیر خودت نمیشه…تا تهش هم بکن…سمیه نگاه کن…چندتا تلمبه سنگین زدم…آبش خوب خیس کرد دور کیرمو…گفتم زری دوبل میدی…گفت دوبل چیه…گفتم دوتایی یکی تو کون یکی کوس…گفت وای مگه جنده ام…دیوونه میمیرم…گفتم فقط یکبار…گفت ولی تو فقط کوس ها…گفتم باشه…گفتم سمیه میتونی فیلم بگیری…یا حالت بده…گفت نه بهترم…گوشی خودمو دادم دستش…زیر خوابیدم…کیرمو کرد توی کوسش…ساعد رسید…گفتم ساعد خوب ژل بزن روون بشه…آروم خیلی آروم بزار پشتش…سمیه فیلم بگیره…ساعد ژل زد ورفت پشت زری…آروم فشار داد داخلش کیرش وارد نمیشد.گفت وای وای نمیخاد امیر نمیخام…بخدا الان کونم میترکه…وای خدا.جر خوردم…مگه فیلم سوپره…ساعد پدر سگ بکش بیرون…گفتم ساعد درش نیار سمیه فیلم بگیر…گفت امیر بقران باهات قهر میکنم…ساعد اگه درش بیاری…فروشگاه بی فروشگاه…گفت چشم امیرخان…ساعد وقتی کیرشو هل داد داخل…قشنگ توی بدنش کیر هامون بهم مالیده میشد…زری جیغ زد گریه کرد…امیر دوستت ندارم.خیلی بدی…گفتم ساعد بسشه…درش بیار…برو کنار.تا رفت کنار زری میخواست بلند بشه.انداختمش زیرم…تند تند گاییدمش.ولش نکردم…لبهاشو میداد کنار تا نبوسمش…گفتم قهری…گفت آره زیاد قهرم…گفتم پس من باید با سمیه برم ترکیه…تو که قهری…گفت سمیه گوه خورده با تو بیاد ترکیه…سمیه گفت عمه خانوم خیلی بی ادبی…امیر خان بخدا باید منو هم ببری…توی شیکمم انگار آتیش روشن کردن…گفتم چشم عزیزم.چشم…زری رو بوسیدمش.ازش معذرت خواستم…گفتم سمیه بیا بالا داگی شو…گفت امیر خان بخدا نمیتونم بزار یکبار دیگه…گفتم سمیه چنان عشق گاییدنتو دارم نمیتونم صبر کنم…فقط هم کونت…یادته بچه بودی فقط سینه هاتو میمیمالیدم. و از زیر پتو فقط کونتو انگشت میکردم…پس بدو بیا…بخدا جبران میکنم…گفت عمه تو رو خدا…میخاد کونمو بکنه…زری گفت سمیه مگه بهت نگفتم توی سکس دیوونه است…به من رحم نمیکنه به تو بکنه…بعدشم عاشق کون توست…بدو بیا دلشو نشکن…گفت باشه خدایا به امید تو…خودمو سپردم به خودت…داگی کرد…چقدر تنگ بود سوراخش…ساعد خوب ژل زد.و انگشتش میکرد.زری سر کیرمو گرفت آروم کرد داخل کونش…گفت عمه بخدا نمیتونم طاقت بیارم نفسم گرفت…گفتم زری جون صبر کن…آروم کشیدم بیرون…دوباره ژل زدم…دهن کونش ۴سانت باز شده بود…تازه فقط کلاهک کیر رفته بود داخلش…بیرونش کشیدم گریه اش در اومد…دوباره دادم داخلش…ولی بیشتر…گفت بخدا پاره شد سوراخم…از جلو شیکمم از پشت کونم زخم شد…مگه دوستم نداری…تو که میگفتی عاشقمی…گفتم جانم دردت میاد هذیون میگی…اشکال نداره بهش عادت میکنی…نترس خوب میشی…امیر خان بخدا باید برم توالت گفتم باشه میری…چندتا تلمبه زدم تا نصفه دادم داخلش.گریه کرد درش بیار بخدا کیرت عنی میشه…تا کشیدم بیرون…گوزید وحشتناک…زری زد زیر خنده…ساعد رفت بیرون…گفت دمتگرم عجب اروقی زد…سمیه برگشت نشست روی تخت…صورتشو گرفت توی دستاشو زار میزد…دیگه دوستتون ندارم…بی ادبا…آبروم رفت…زری تازه فهمید…چی شده…من بغلش کردم گفتم عزیزم طبیعیه…خب کلفت بود بدنت بهش عادت نداشت…طوری نیست که…میخای الان ساعد رو جلوت بکنم…اونم بگوزه…گفت نمیخام بی ادبا…گفتم سمیه جون…تو رو خدا…گریه نکن دیگه…اگه بخندی گریه نکنی…بخدا فردا سرپرست سالن میکنمت…ناهارتم با خودمه هر روز…گفت عمه نمیزاره…کنارت باشم…گفتم آره زری…گفت عه…میخای بره رو بدم دهن گرگ…گفتم من دیگه زهرم ریخت دیگه…نترس…گفت بخدا میام دوربینهای کارخونه رو چک میکنم.دست از پا خطا کنید میکشمتون.گفتم پاشو عزیزم…بیا خودت بشین روی کیرم…دلم میخاد با کوس تو آبم بیاد.گفت درد دارم خب…آروم خودش نشست روی کیرم…گفتم ساعد میتونی کوسشو لیس بزنی.زری جون سینه هاشو بخور گناه داره…تقریبا۵دقیقه ۳نفری بهش حال دادیم…نوک سینه هاش چنان برجسته شده بود که نگو
ساعد گفت امیر خان…عین هندونه کوسش آب داره…چقدر شیرینه کوس این…گفتم بخور زر نزن…پدرسگ…گفتم خواهرتو فراموش نکنی…زری گفت بخدا ساعد خواهرتو براش بیاری…میندازمت کامل بیرون…گفتم بخیل نشو دیگه…ببین اینقدر این خوشگله خواهرش چطوریه…اگه ببینیش…امیر لال شو.زری جونم بخیل نشو…گفتم سمیه داره آبم میاد میخوام چند تا محکم بکنمت…در آوردم گذاشتم توی کوس…و تلمبه زدم آخ و اوخش بلند شد… نگاهم کرد…گفت دردم میاد دوست ندارم…بقیه رو کنار زدم…گفتم ساعد زری رو بکن کیف کنید.من با این خوشگله کار دارم.زری گفت سمیه کلکت کنده است…دیوونه شد…زیرم بود ساعد هم دراز کش بود زری کیرشو کرد توی خودش.اروم توی گوش سمیه گفتم فقط ده دقیقه کمتر طاقت بیاری.بهت قول میدم برات یک پراید بخرم…گفت جدی.گفتم بخدا به جون همین زری.ولی نق و نوق نکنی.گریه کن ولی چیزی بهم نگو.گفت باشه.قول دادی.پاهاشو دادم بالا از زیر کوس فرغونی کردم توی کونش…چنان تلمبه میزدم صدای جیغش تا توی باغ میرفت.
زری گفت دیوونه ولش کن کشتیش. این شوهر داره ها…گفتم برو کنار.تا تموم بشه…گفت بخدا داره از زیر کونش خون میریزه…درش آوردم کردم توی کوسش…رگباری زدم عقده چند ساله خودمو در آوردم… داشت بی هوش میشد…آبم اومد ریختم توی کوسش…ساعد گفت وای امیر خان چکار کردی…مرد بنده خدا…گفتم نه نمیمیره… دوستش دارم.خدایا چقدر کیف داد…سمیه زد زیر گریه…عمه نمیتونم بلند بشم…حالم بده…زری گفت بهت نگفتم این روانی میشه…عمه کمرم شکست…کوسم درد میگیره…وای خدا…غلط کردم…جواب علی رو چی بدم…با این کون پاره…گفتم مهم نیست…خوب میشه…رفتم حموم زری هم اومد.گفت دیوونه کشتیش…گفتم زری چقدر کیف داد حالمو خراب نکن…گفت برم بیارمش زیر دوش…رفت برگشت گفت امیر بخدا نمیتونه بلندبشه…ترسیدم…رفتم پیشش…دیدم دولا شده گریه میکنه…بوسیدمش…گفتم پاشو بریم دوش بگیر گرم شی حالت خوب میشه…سمیه جون عزیزم.بیا بغلم…روی دستام بغلش کردم بردمش زیر دوش پایین نزاشتمش…توی بغلم بود.بوسم کرد…گفت وحشی دردم اومده…ولی بغلم کن…شوهرم زورش نمیرسید هیچوقت اینجوری بغلم کنه…گفتم اونو ولش کن من بعد خودم شوهرتم…گفت قول دادی برام پراید بخری.گفتم شک نکن…دوستت دارم.میخرم برات…زری اومد گفت دلت نمیخاد پایین بزاریش ها…عمه جون بزار توی بغلش باشم…شوهرم نمیتونست بغلم کنه…زری گفت قرار نبود هووی من بشی ها خانوم خانوما…گفت نه عمه بخدا…نترس من حد و حدود خودمو میدونم…آروم گذاشتمش پایین.ساعد بیرون بود.گفتم تو نمیخای خودتو پاک کنی بیا دیگه…اومد…ولی بازم هر دوی ما کیرهامون شق بود…گفتم سمیه برگرد لای کوست بزارم فقط لای کوست…گفت بخدا بجون بچه ام نمیتونم حتی سرپا وایستم…چطوری لایی بدم…زیر دوش بود…ساعد از جلو گذاشته بود لای کوس زری…زری از لجش داشت کوس میداد…من رفتم پشت ساعد گذاشتم لای کونش…گفت امیر خان توش بزار آروم بکن میخام آبم بیاد…گفتم باشه.اون لای کوس زری گذاشته بود من توی کونش…چندتا تلمبه زدم…لبهاش رفت روی لبهای زری…زری گفت وای چی آبی ازش ریخت لای پاهام…رفت زیر دوش آب کیر ساعد و شست…ساعد گفت امیر خان بسه.جر خوردم…ارضا شدم دیگه خوشم نمیاد…گفتم نامردها پس من چی…سمیه فهمید زری ترش کرده…منو تنها گذاشته…گفت امیر جون بیا…از جلو بزار لای پاهام فقط بغلم کن نیفتم ها…کیرم بلند بود…میزاشتم لاش…نفسش جابجا میشد توی صورتم…بوی نفسش حالمو جا میآورد… گفتم خوبه اینجوری دوست داری…گردنمو محکم گرفته بود.من هم دستام دوره کمرش بود…آروم پشت گوش من گفت عالیه.عالی،،ولی عمه کم کم داره خشن میشه…چشماش عصبی شده…گفتم صبر کن…لبهاشو گرفتم بوسیدم…گفتم سمیه جون من فقط با لبهای زری آبم میاد…زری بیا دیگه اگه نیایی من ارضا نمیشم…گفت نه با عشقت خوش باش…گفتم حسود خانوم عشقم فقط تویی…تو رو خدا لبهاتو بیار…کوستم برام قنبل کن…اول لب داد…چرخوندمش…و با ریتم آروم توی کوسش تلمبه زدم تا آبم اومد…گفت سیر شدی که بریم بیرون…گفتم عالی بود مرسی به همگی…اومدیم بیرون حال سمیه اصلآ خوب نبود…با زری رفتن بیمارستان زنان…اورژانس زنان…ساعد بهم زنگ زد.امیر خان…واقعا مدیریت فروشگاهو بهم میدی…گفتم چرا ندم…ولی زهره آبجی خوشگلتو برام میاری…گفت به شرطی که استخدامش کنی.خودش چند بار بهم گفته…یکبار شوخی گفتم زهره اگه بیایی اونجا امیر خان رحم نداره کار دستت میده…اونم گفت من از خدامه…گفتم دمت گرم بیارش…سمیه و زری بعد۱ساعتی اومدن…زری گفت امیر خاک تو سرت…دکتر گفت کونش بشدت جر خوردگی داره…دارو داد…ولی کوسشو گفت کمی دهانه رحمش آسیب دیده…روانی بیشعور… خندیدم…گفت عمو امیر درداش تازه داره شروع میشه.گفتم چند روز نیا تولیدی…خوب شدی بیا…گفت امیر آقاجون…زری گفت همون عمو امیر…سمیه گفت میتونی یککم تریاک برای علی بهم بدی ببرم…راستش میدونست میخوام باهات باشم…میخام ساکت بشه ازم چیزی نپرسه…گفتم باشه.براش گرفتم و فرستادمش خونه…برگشتیم خونه زری خندید…گفتم چیه…گفت اون لحظه که گوزید.از خنده روده بر شدم…گفتم ولی نفله خوب لبهای کونیه رو میخوردی ها…گفت مرسی امیر جون…راستش دوست داشتم یک کوچولو تنوع سکسی داشته باشم…خیلی خوبی…ممنونتم…باور کن دوباره برگشتم به زندگی…گفتم چون برام دختر خوشگل آوردی برات تلافی کردم…پسر خوشگل آوردم…قربونت بشم…تو شاه کوس منی…بخدا کوس خودت ده ها برابر بهم بیشتر میچسبه تا سمیه و امثال اون…گفت اینجوری میگی که دلم خوش باشه…گفتم به هرچی دوست داری بگو تا قسم بخورم…تا باور کنی…خندید…گفت امیر ولی کونش بد پاره شده دکتره گفت برای توالت رفتن چند بار اول خونریزی میکنه…گفتم اشکال نداره باید عادت کنه دیگه…گفت چی یعنی بازم میخوای بکنیش…گفتم از کونش نمیتونم بگذرم…گفت امیر تو بهم قول دادی فقط یکبار باشه…گفتم جدا کی قول دادم.گفت امیر نامردی بهم قول دادی.گفتم باشه تو بگو تا بکنمش
گفت من که بگم نگم تو میکنیش…پس تو رو خدا حامله نشه.گفتم نه مواظبم…گفت اون شوهرش الان خرابه نمیتونه خوب بشه ادعا میکنه ها…گفتم هیچ گوه نمیتونه بخوره…فرداش سمیه بهم زنگ زد…امیر جون گفتم جونم…گفت بیا بریم دکتر دارم از درد میمیرم…به عمه گفتم بیاد گفت طبیعیه.گفتم علی میدونه…گفت راستش آره… کونمو نشونش دادم میگه مال خر هم اگه میرفت توش اینجوری پاره نمیشد…میایی دنبالم…گفتم آره عزیزم چرا نیام…رفتم دنبالش…نمیتونست خوب راه بره…توی ماشین بوسیدمش…گفتم بریم…عزیزم…گفت امیر جان…برو یک متخصص خوب.خودم بلدم…رفتیم جای خانوم دکتر که خودش میشناخت میگفت مدتی منشیش بودم…رفتیم داخل…صداش میومد سمیه چی شده بهت تجاوز شده…گفت نه بخدا…با این عشقم بودم…خیلی آلتش بزرگه…گفت عشقت دیوانه بوده…که پشتتو پاره کرده…جلو هم درد داری…گفت خیلی…معاینه کرد…گفت ببین.یک آمپول خیلی گرون هست…میتونم برای ترمیم جلو بهت تزریق کنم…ولی با تزریقش تقریبا۶تومن میشه.گفت وای چی گرون…من گفتم…بگو ۶۰تومن…تزریقش کن…گفت اوه…کی این شاه پسر…گفت چندساله دوستم داره…گفت خب کادوی مریضی دختر ما چیه.گفتم قرارمون پراید بود.ولی میخام براش پارس صفر بخرم…بهتر از اون چیزیه که فکرشو میکردم…دکتره گفت سمیه میارزه ها…گفت میدونم…مهربونه یکساله جور زندگیمونو میکشه…گفت شنیدم کارخونه ای…گفت مال همین آقاست…گفت آهان… گفتم ازین به بعد مسؤول سالن و خط تولیده…اومدیم بیرون…باور کنید با اون آمپول حالش چندبرابر بهتر بود…گفت امیر جون.دروغ گفتی یا نه…گفتم چرا دروغ بگم…توی ثبت نامیها…یک پارس بنامم در اومده تحویلم بدن.میزنم به نامت…توی ماشین گردنمو محکم چسبیده بود…گفت طلایی چقدر خوبی…گفت عمه چی…گفتم به اون چی مربوطه…دوستش دارم…دیدی که دیروز بخاطر تو پا روی تعصب و غیرتم گذاشتم…همونجا براش تلافی کردم که مساوی بشیم.منتی نداشته باشه…گفت عمه امروز بهم گفت خیلی دوستت داره که برای کوتاه کردن زبون من…پسره رو آورد… برای حال کردن من…سمیه نیایی تو زندگی من که میکشمت ها…گفتم خب زرنگ باش پیش عمه سفت باش کارم داشتی فقط عصرها.دیگه به عمه هم نگو…گفت امیر برو ویلا…گفتم چرا…گفت برو باهم تنها باشیم…بغلم کن…گفتم باشه…رسیدیم اونجا…گفت لخت شو بیا رو تخت…رفتم پیشش…روی تخت دراز کشید…گفت فقط سینه هامو بخور خیلی حساس هستن.گفتم میدونم اون روز که با ساعد اینجا بودین من داشتم نگاهت میکردم و حسرت میخوردم…گفت دروغ میگی،اگه بودی پس چرا نیومدی منو بکنی…من که لخت بودم…گفتم سمیه من تو رو با عشقت میخام جریان تو فقط سکس نیست که…بقران من چندساله عاشق نگاهتم…ببین وقتی باهات حرف میزنم صدام میلرزه.ببین خودم ازت فیلم گرفتم…گفت علی هم چندبار بهم گفته…صداش میلرزه وقتی با تو صحبت میکنه…گفتم سمیه عشق خیلی چیز بدیه…اصلا خوب نیست…وقتی شب عید منو از خودت روندی…اصلا حوصله هيچ کس و هیچ چیز رو نداشتم…ببخشید امیر جون…رفت پایین شورتمو درش آورد.گفت چشای مردونه و مهربونت رو ببند.و به بچه گیهام فک کن که سینه هامو میمالوندی…چقدر خوشم میومد…ممنونشم…چی ساکی برام زد.ابمو همشو قورت داد…بوسیدمش.گفتم بریم.یانه.گفت نه میخام توی بغل گرمت بخوابم…من بعد کوسم خوب بشه میخام فقط به خودت کوس بدم…گفتم مرسی عروس خوشگل خودم…گفت امیر منو بیشتر دوست داری یا عمه رو…گفتم بخدا نمیدونم چی بگم…باور میکنی عمه نباشه اصلآ نمیتونم زندگی کنم…اصلا یکشب نبینمش برام قر نزنه…دیوونه میشم…اون همه چیه منه…اینقدر زرنگه مثل نیست…تو رو عاشقت شدم…همون اولین باری که شب خونه ما موندی…گرفتارت شدم…یادته توی حال کنار مبل پیش بخاری خوابیدی…شب بود توی نور بخاری میمالیدمت چشممون بهم افتاد زودی چشماتو بستی…گفت وای چی خوب یادته…گفتم ولی جریان زری مث خون توی رگهامه…نباشه قلبم وای میسته…زری دنیای منه…تو عشق منی.بهم حسودی نکنید…نازنینهای من…در ضمن شوهرتو دوست داشته باش…که میدونه چکار میکنی بهت چیزی نمیگه…گفت امیر جون اون از وقتی چپکرده و پاهاش شکست گردنش آسیب دید…انگار بی غیرت شده…معتاد شد…بدبخت شد…توی فکرم ازش جدا بشم…فایده ای نداره…من کار میکنم اون میکشه…تازه کس و کارش میگن ما ترکش میدیم ولی حوصله تو رو نداریم…گفتم حضانت بچه رو ازش بگیر …بشرطی که مهریه رو ببخشی…بزار بچه مال تو باشه…اون که نداره مهریه بده…گفت اینجوری فک نکن…یک تکه زمین خوب هنوز با برادر بزرگش شریکه.ولی برای پول مرده بی غیرت…گفتم بهتر ازش جدا شو…خودم هستم…بهترین خونه برات میگیرم.ولش کن دیوس رو…رفتیم خونه شون…چند روزی ندیدمش…بعد چند روز…دیدم زری خونه برام سنگ تموم گذاشته…گفتم چیه چی شده…گفت امروز پیش سمیه بودم…امیر راستش خودم ازش خواستم نظر تو رو در مورد من و خودش بگه…مرسی عزیزم…اون حرفها رو از ته دل گفتی…گفتم زری
هنوزم بهم شک داری…بغلم کرد…گفت دمت گرم.زری خون توی رگهامه…گفتم جانم کیف کردی ها…گفت امیر تو نمیدونی یک زن وقتی بدونه مردش با یک زن آشنا روی هم ریختن…ولی هیچکس رو بیشتر از زنش دوست نداره…چی حالی داره…زنت اگه شوهرشو بکشه انگار خودشو کشته…خلاصه که سمیه خانوم کنار زری جون هر دو عشقای من هستن…تازه از شوهرش جدا شد…اونم خوشحال شد…ولی پاهاش شل میزنه.ولی بازم رفت سراغ گوسفند بازیش.سمیه مال خودمه…خونه دادم بهش…بعضی شبها دو نفری با زری میریم عشق میکنیم…دیگه کوسش به کیرم عادت کرده…قراره ۳نفری بریم مسافرت…دلم میخواد ازش بچه داشته باشم…تازگیها فک کردم بدمش به ساعد…ولی خودم حامله اش کنم…خیلی دلم میخواد بچه منو داشته باشه…به ساعد گفتم…دو دل بود…رفته فکر کنه…خدا کنه قبول کنه…میفرستمش دکتر که دارو بخوره دوقلو بشه…بعدش طلاقشو از ساعد میگیرم…بچه هامو خودم بزرگ میکنم…به سمیه گفتم…خیلی از فکرم خوشش اومد…فقط مونده ساعد…
نوشته: امیرم
12 پاسخ به “تلافی و لجبازی همسرانه”
سلام عنوان داستانت رو دوست داشتم شروع که کردم بخونم متاسفانه با ادبیات قشنگی روبرو نشد و با پوزش فراوان ادامه ی داستانت رو نخوندم امیدوارم دیگران لذت ببرن از داستان
بزغاله، ما گوه نمیخوریم ولی تو حتما بخور.
آقا شرمنده داستان زیادی بلند بود نخوندم فقط اومدم در حمایت از آقا امیر گل که زحمت کشیده و داستان نوشتن بگم دوستان نظر میدین محترمانه نظر بدین ولی خدا شاهده بغیر از امیر آقا هرکی گوه بخوره میزنم تو دهنش!!!امیر آقای کوس ندیده دیدی چجوری ازت حمایت کردم و نذاشتم غیر از خودت کس دیگه ای گه بخوره.الان امتیاز انحصاری گه خوری فقط مال خودته😉😉😉😉
واقعا که آدم بی ادب و نباید ادامه داستانش و خوند داستان جق زدنت و برای زنت مینوشتی بهتر بود کص مغز
عالی بود. دمت گرم
اولشو خوندم گفتم فقط بیام بگم مخاطب اگ انتقادمیکنه چون همه چی حالیشه، داستان واقعی و دروغ را تشخیص میده،مخاطب حاضره داستان تخیلی بخونه ولی کوس سعر واقعی نه، این حق مخاطبه که نویسنده قبل فرستادنداستان،حداقل یکی دوبار بخونه داستانشو،ایراداتشو برطرف کنه، بعد ارسال کنه، پس تو گوه میخوری اول داستانت میای بی احترامی میکنی،تو اگ داستانت نگارشش و محتواش خوب باشه،مخاطب نقدت نمیکنه،پس اگ سر داستانای قبلت فحش خوردی بدون تخمی بوده داستانت، دفعه اخرت باشه بی احترامی میکنی به مخاطب،گوه هم خودت خوردی،
دوستان عزیز این همون “خدا رحمتی” معروفه . دفعات قبل که داستان می نوشتی بی ادب نبودی و به خوانندگان بی احترامی نمی کردی . چه اتفاقی افتاده که این بار به دوستان بی احترامی کردی و البته نتیجه اش رو هم دیدی .
یه نکته یادم رفت و چون نتونستم نظرمو ویرایش کنم ، مجبور شدم دوباره کامنت بذارم . اَلعَفو .به نظرم دیگه داستان واسه بکن تو ننویس به دو دلیل :اول اینکه موضوع داستانات تکراری شده و دوم اینکه با این مقدمه ابتدای داستانت دیگه دوستان مخاطب داستانهاتو نخواهند خوند .
خوب نوشتی هرچند باورش سخت بود نه لایک دادم نه دیس لایک
عالی بود.دوس داشتم داستانتو
بد نبود. …
خفه شو بابا کیر گوز خان ریدم تو داستانت مگه مجبوری انقدر تخیلی فکر کنی آخه