هیچوقت نمیخواستم حرفی بزنم و خودم روی حرفم پا بذارم. قرار بود قلب سیاه تک قسمتی باشه و بدون ادامه، اما پیامهاتون تو خصوصی و زیر داستانهام به شکل عجیبی اونقدر زیاد بود که تصمیم گرفتم به خواستهتون احترام بذارم و پایانی درخور تقدیمتون کنم. پایانی که چشم انتظارش بودید.
فکت: حدود سه سال و نیم طول کشید تا این داستان تموم شه 🙂
خورشیدِ سوزان تو آسمونِ صاف و بیابر شعلهور بود و دستهای برهنهام رو داغ میکرد. آفتابِ بیرحمی بود. باید یادم میموند دفعه بعدی جای تیشرت آستین کوتاه، یه پیرهن ساده بپوشم تا دستهام بیشتر از این آفتاب سوخته نشه. پاهام رو که از لبه پشت بوم و لای حفاظهای فلزیش آویزون بود مثل آونگ تکون دادم و با نگاهی عمیق به رو به رو، پک محکمی به سیگارم زدم. مدتی بود فکر و خیالهای مختلفی به سرم میزد. تو این هفت ماه خیلی چیزا عوض شده بود. در درجه اول خودم! احساس میکردم قد هفت سال بزرگ شدم و قد هفتاد سال سختی کشیدم. زندگی از اون چیزی که فکر میکردم ظالمتر بود. مدتی رو تو یه توهم شیرین گذروندم. توهمی که عمیقترین لذتهای جنسی رو بهم هدیه داد. نامتعارفترین انواع رابطهها رو تجربه کردم، و الحق که تجربههای بینظیری بود! اما کلی فرق بود بین حقیقتی که داخلش بودیم و توهمی که دوست داشتیم داخلش باشیم. جوری زمین خوردم، یا به عبارت بهتر جوری زمینم زدن که تا آخر عمر فراموشش نمیکردم. و تلخی ماجرا اینجا بود که نزدیکترین آدمای زندگیم پشت این قضیه بودن. این خیلی درد داشت. خیلی سوز داشت. آهی کشیدم و کام بعدی رو با حرص گرفتم. صدای قدمهایی باعث شد به عقب سر بچرخونم. لبه کلاه آفتابگیرمو دادم بالا تا بهتر ببینمش. ناخنهاشو لاک مشکی زده بود. شلوارک لی و یه تیشرت آستین کوتاه مشکی پوشیده بود. موهاش رو که حالا بلند شده بود آزادانه رو شونههاش ریخته بود. یه آبنبات چوبیم بغل لپش بود و لیسش میزد. با نگاهی کامل براندازش کردم و با مکث، دوباره به رو به رو خیره شدم. دلخور بودم اما مگه مهم بود؟ کنارم نشست و مثل خودم پاهای لختش رو از لبه پشت بوم آویزون کرد. سرش رو به شونهام تکیه داد و گفت:
-باز داری سیگار میکشی که. قبلا اینجوری نبودی.
قبلا خیلی چیزا فرق داشت. خیلی چیزا رو نمیدونستم. به خصوص دربارهی اون پسر بورِ سوئدی! با سر شونهام نرمی موهای مشکی و لَختش رو از روی لباس لمس کردم. نگاهی به پاهای سفیدش انداختم و گفتم:
-ریحانه پاشو برو یه لباس درست بپوش. نمیبینی اون نره خرا رو؟ تو محوطه پُر مَرده، این واسه من شلوارک پوشیده!
سرش رو از رو شونهام برداشت، آبنبات چوبی رو از دهنش در آورد و صداش رو از عمد نازک کرد.
-میخوام برنزه کنم خب! الان مد شده.
جدی و بیانعطاف نگاهش کردم. خوب میدونست سر این قضیه اصلا شوخی ندارم! لبخند دندون نمایی زد که منو تا مرز خنده برد، اما جلوی خودم رو گرفتم و گفتم:
-پوست تنت برف زمستون نیست که آب بشه. سفیده، و تا ابد سفید باقی میمونه. تموم شد و رفت!
قاطعیت کلامم باعث شد متوجه بشه دنبال شوخی و مسخره بازی نیستم. از کنارم بلند شد تا بره. یه لحظه خواستم دستشو بگیرم و بگم فقط بشین کنارم. دوست نداشتم بره. ایستاد و گفت:
-جُنِید میگه پمپ آب خرابه، آب قطع شده. بیا درستش کن تا صدای مسافرا در نیومده.
بدون اینکه نگاهش کنم سر تکون دادم. رفت و من موندم و سیگار بعدی. یه چیزی رو مخم بود. یعنی خیلی چیزا رو مخم بود، ولی یه چیزی بیشتر از همه اذیتم میکرد. دقیقا حال همون جندهای رو داشتم که کردنش و پولشو ندادن! غمگین، پریشون، آشفته و از همه بیشتر، عصبی! آرمان و تارا زخمی بهم زدن که حالا حالاها خوب نمیشد و باید یه مدت خیلی طولانی درد میکشیدم. یه زخم عمیق و کاری! فکر میکردم فقط حضور ریحانه کافیه تا همه چی رو فراموش کنم و به گذشته فکر نکنم، اما اینطور نبود. هرچی بیشتر میگذشت، عصبانیتر میشدم. همه چیزمو ازم گرفتن. هرچی که به خاطرش زحمت کشیدم با یه تهدید از بین رفت. اون همه درس خوندم و تونستم یه کار دهن پر کن پیدا کنم. همهاش پوچ شد! به خاطر اونا مجبور شدم از وطنم و مادرم دل بکنم و تو یه مسافر خونه سرراهی تو حاشیهی دبی قایمکی زندگی کنم. وقتی بعد کلی آوارگی منو ریحانه قاچاقی رسیدیم اینجا، هیچی برامون نمونده بود. نه پولی داشتیم و نه آشنایی تو غربت. فقط من بودم و اون. شانس بهمون رو کرد تا بعد چند روز خوابیدن تو خیابونا این مسافرخونه رو پیدا کردیم. صاحبش جُنید بود. یه مرد سیه چرده پنجاه ساله که تنها زندگی میکرد و خانوادهای نداشت. هرچند چیز زیادی از زبون هم نمیفهمیدیم، اما میتونستم حس کنم که مرد بدی نیست. کاری به کارمون نداشت. من و ریحانه مسافرخونه رو نظافت میکردیم. اتاقها، حموم و دستشوییها و تموم محوطه رو. اگه تعمیراتی پیش میاومد، من انجامش میدادم. چیز زیادی بلد نبودم اما مجبور بودم برای اینکه جنید بیرونمون نکنه، یه چیزی از خودم سرهم کنم! اونم در ازاش بهمون جای خواب و غذا میداد و به پلیس لو نمیداد که من و ریحانه غیر قانونی وارد کشورشون شدیم. و گهگداری یه پولی به عنوان پول تو جیبی به ریحانه میداد. زیبایی ریحانه حتی اینجاهم باعث نرمش طرف مقابلش میشد.
ساعت از دوازده نیمه شب رد شده بود. این ساعت از شب مسافرا اغلب خواب بودن و جنیدم عادت نداشت تا این ساعت بیدار بمونه. پیر شده بود و بدنش دیگه کشش نمیداد. دبی روزهای جالبی نداشت. خیلی گرم و شرجی بود. آدم نفس کم میآورد، اما شبهاش…شبهاش همه چیز فرق میکرد. آدم نمیتونست از اون برجهای بلند و شیک و پیک و چراغونی چشم برداره. شبیه یه تیکه طلا تو سیاهی بود. پر از مال و هتلها و مراکز تفریحی لاکچری و گرون قیمت که حتی دیدنش آدم رو به وجد میاورد. خیلی دلم میخواست مثل خیلیهای دیگه منم متعلق به اون قسمت از شهر باشم. یا بهتر بگم، یه تیکه از اون قسمت شهر متعلق به من باشه. اما من هیچی نداشتم و بنابراین هیچی نبودم. ایده داشتم. تو کلهام پر از فکر و نقشه بود که اگه یکیش عملی میشد، من و ریحانه خوشبختترین آدمای زمین میشدیم. اولی و دومیشم گرفتن اقامت قانونی و ادامه تحصیل بود، اما با کدوم سرمایه؟ آه در بساط نداشتم. همه چیزم ایران جا مونده بود.
مسافرخونه یه از مرکز شهر دور بود و معمولا از بالای پشت بوم به آسمون خراشها نگاه میکردیم. درسته، پشت بوم پاتوق من و ریحانه بود و به جز ما دوتا دیوونه کسی این بالا نمیومد. یه تیکه موکت پهن کرده بودیم و شبا تا نیمههای شب به اون منظره زیبا خیره میشدیم. انگار رسیدن به اونجا آرزوی جفتمون بود. اما حالا یکم اوضاع فرق میکرد. همهاش تقصیر اون پسر سوئدی بود که میدونستم یه جایی تو همین شهر زندگی میکنه و اگه منفعل باشم، ریحانه رو تو یه چشم بهم زدن از دست میدم. ریحانه دیگه مثل قبل با من حرف نمیزد، از رویاهاش نمیگفت. از من دور شده بود. مثل الان که جای اینکه کنارم نشسته باشه، لبه پشت بوم با فاصله از من نشسته و سرش تو گوشی بود. من گوشیم رو همون اوایل مهاجرت فروختم تا گشنگی نکشیم، اما نذاشته بودم ریحانه بدون گوشی باشه. میدونستم چقدر به فضای مجازی وابسته ست. بالاخره گوشی رو گذاشت کنار، بلند شد و به طرفم اومد. نگاهی به ساعت مچی دست دومم انداختم. یک ساعت تموم از زمانش رو دور از من گذرونده بود. وقتی داشت نزدیکم میشد فقط نگاهش نکردم، بلکه با چشمام خوردمش. دید زدنش یکی از کارهای مورد علاقهام بود. موقع راه رفتن وقتی تیشرت به بدنش میچسبید، کمر باریکش بدجور خود نمایی میکرد. اگه میچرخید، باسن بزرگشم قطعا حرفای زیادی برای گفتن داشت! شاید ازش دلخور بودم، اما اون هنوز مثل روز اول من رو ترنآن میکرد. حتی شاید بیشتر. فقط نگاه کردن بهش کافی بود تا کیرم مثل سنگ سفت شه. من تشنه بودم و ریحانه آبی که تشنهترم میکرد. نگاه خیرهام رو دید و با شیطنت گفت:
-به چی نگاه میکنی؟
نمیخواستم پر رو بشه. اخمی کردم و گفتم:
-هیچی.
اومد کنارم روی موکت دراز کشید و سرش رو گذاشت روی پام. سنگینی سرش رو احساس کردم و اونقدر شناخته بودمش که بدونم همهاش عمدیه! دستش رو دراز کرد و روی ریشهای بلندم که خیلی وقت بود از حالت ته ریش در اومده بود کشید.
-چی شده مهدی؟ چند روزه سر حال نیستی.
پوزخند صداداری زدم و گفتم:
-یعنی نمیدونی؟
نگاهش بهم میگفت حتی فکرشم نمیکنه من خبر دارم که تو اینستا با اون پسره در ارتباطه! نمیدونم، شاید برخلاف من از این شرایط خسته شده بود. حقم داشت. ریحانه عاشق پول و ثروت بود، مثل خیلیای دیگه. یه زمانی براش هدایای گرون قیمت میخریدم، الان جفتمون به فلاکت افتاده بودیم. طبیعی بود سمت یه پسر همسن و سال خودش کشیده شه که ماشین زیر پاش لکسوس آخرین مدله.
-نمیدونم در مورد چی حرف میزنی.
-بیخیال.
بحث رو ادامه نداد، به جاش سرش رو درست وسط پاهام به چپ و راست مالید و با یه لبخند گل و گشاد گفت:
-آخیش، چقدر خوابم میاد.
بعد جوری دراز کشید که نیمرخش رو میتونستم ببینم. این شیطنتهاش کار خودش رو کرد و کیرم سفت و بزرگ شد. به محض اینکه کلفتی کیرم رو با صورتش حس کرد، چشمهاش رو باز کرد و نخودی خندید:
-اینجا رو ببین! من میخوام بخوابم، اما یه نفر تازه بیدار شده.
گفتم:
-انقدر کرم ریختی که بیدارش کردی.
حق به جانب چشمهاش رو گشاد کرد و گفت:
-من؟ من که کاریش نداشتم. خودش دلش میخواست بیدار شه.
بعد از روی شلوارک کیرم رو با دستش گرفت و گفت:
-حالا چرا لقمه رو دور سرت میچرخونی، اعتراف کن دلت برام تنگ شده!
چند روزی میشد باهم رابطه نداشتیم. یعنی خودم نخواسته بودم. از وقتی قضیه اون پسره رو فهمیده بودم، حالم رو به راه نبود. با این وجود خودداری مقابل ریحانه سختترین کار دنیا بود. با نوک انگشتام موهای جلوی چشمش رو کنار زدم و حقیقت رو گفتم:
-من همیشه دلم تنگته، حتی وقتی کنارمی.
زل زد تو چشمام و لبخند بزرگی زد. خواست دستش رو فرو کنه داخل شلوارکم که مچ دستش رو گرفتم. سوالی نگاهم کرد. واقعا فکر میکرد هر موقع بخواد میتونه من رو وادار به سکس کنه؟ دستش رو پس زدم و خشک گفتم:
-حوصله ندارم.
-یعنی چی؟
-یعنی حوصله ندارم.
یکم نگاهم کرد و بعد، یک مرتبه روی دو زانو نشست، تیشرتش رو از تنش در آورد و انداخت یه طرف. حیرت زده نگاهم رو به بدن بدون پوشش دوختم و گفتم:
-احمق چیکار میکنی؟
نگاهم دائما روی دوتا برجستگی سینهاش مینشست. اونقدر بزرگ شده بود که سوتین ببنده. از جاش بلند شد تا شلوارک لی آبیش رو در بیاره. دستم رو دراز کردم تا جلوش رو بگیرم، اما یه قدم به عقب برداشت. با عصبانیت گفتم:
-تنت کن!
با نیشخند شونه بالا انداخت و شلوارکم از پاش در آورد. حالا با شرت و سوتین بالای پشت بوم ایستاده بود. این دفعه حرصی شدم و گفتم:
-کفر منو در نیار ریحانه. تنت کن تا کسی ندیده.
با دستهای باز چرخی زد و گفت:
-اولا تو روز روشن کسی ما رو این بالا نمیتونه ببینه، چه برسه به الان که شبه! دوما، تو که حوصله نداری، بذار لااقل همونایی که نگرانی منو لخت ببینن یکم کیف کنن!
بلند گفتم:
-بقیه گه خوردن!
سرشو بالا گرفت و بلند خندید. من اینجا داشتم سکته میکردم و اون میخندید! دندونامو روی هم فشار دادم و افتادم دنبالش. با خنده روی پشت بوم میدوید و منم پشت سرش دنبالش میکردم. اونقدر عصبانی بودم که حتی نگران صدای تپ تپ و بیدار شدن مسافرا نباشم. برگشت و گفت:
-پیر شدی دیگه. نمیتونی منو بگیری!
از بس تو این مدت سیگار دود کرده بودم نفسم بالا نمیاومد. سرجام ایستادم و با صورت عرق کرده نفسی چاق کردم. ریحانه طعنه زد:
-آخی، خسته شدی بابا بزرگ؟
نگاهی به هیکل تراشیدهاش انداختم و آب دهنمو قورت دادم. سعی کردم فکرمو به کار بندازم. پشت بوم حالت مستطیلی داشت. گرفتنش کار سختی نبود. فقط باید یکم فکر میکردم. به سمتش حرکت کردم و ریحانه با زرنگی خواست از سمتی که فضای بیشتری داشت در ره. سریع پریدم به اون سمت و راهش رو سد کردم. چند قدم نزدیکش شدم و اون سمت مخالف رو امتحان کرد. دوباره پریدم جلوش و راهش رو سد کردم. چند قدم رفتم جلوتر و محیط رو براش تنگتر کردم. حالا که گوشه پشت بوم گیر افتاده بود، دیگه نمیخندید. نیشخندی زدم و به سمتش هجوم بردم. جیغی کشید و از روی دستپاچگی سمتی رو برای فرار انتخاب کرد، اما من زودتر دستم رو دراز کردم و دور شکم لختش پیچیدم. از پشت گرفتمش و کشیدمش تو بغلم.
-خب، داشتی میگفتی!
نفس زنون گفت:
-بهم کلک زدی!
بدنش از فعالیت کمی دم کرده بود و حرارت داشت. گفتم:
-انقدر دریده شدی که راحت تو محیط باز لخت میشی؟
با حاضر جوابی گفت:
-تا چِشت در آد!
چشمامو براش گشاد کردم و گفتم:
-حرصمو در نیار ریحانه، بد میبینی.
-مثلا در بیارم میخوای چیکارم کنی؟
-یه جوری میکنمت که تا دو روز نتونی راه بری.
پوزخند زد و گفت:
-تو که حوصله نداشتی.
-الانم ندارم.
-چیه نکنه مردونگی نداری؟
اون که جواب این سوال رو بهتر از هرکسی میدونست. میدونست هیچکی مثل من نمیتونه بهش لذت بده. من نقشه تنش رو از بر بودم. میدونستم روی کدوم اندامش چقدر حساسه. میدونستم نقطه جیش دقیقا کجاست. میدونستم چجوری از طریق آنال سکس ارضاش کنم. حتی میدونستم موقع پریودی چجوری مودی و غیر قابل تحمل میشه. بلدش بودم. و حالا بهم میگفت مردونگی ندارم! فکش رو بین دستام گرفتم و گفتم:
-اونقدری که من تو رو گاییدم باقی مردهای دنیا الکسیس رو نگاییدن، بعد تو میگی مردونگی ندارم؟!
بهم برخورده بود. کفرمو در میآورد! بازم لجبازی کرد و گفت:
-نه، توانایی نداری!
-یعنی میگی نمیتونم؟
-نععع، نمیتونی!
چند ثانیهای نگاهش کردم و بعد، فکش رو رها کردم. با کف دست محکم هلش دادم جوری که چسبید به حفاظهای دور پشت بوم. انتظار این حرکت خشنم رو نداشت که سرش رو چرخوند و معترض گفت:
-چته وحشی؟
این هنوز یه گوشهاش بود! در عرض فقط چند ثانیه، شلوارکمو دادم پایین و کیرم که هیچ ایدهای نداشتم از کی و چرا انقدر بزرگ شده بیرون افتاد. نذاشتم به طرفم بچرخه، دوباره با دست هلش دادم و با پا دوتا ضربه به بغل پاهاش زدم. بین پاهاش از ضربههام بازتر شد. ریحانه هنوز به خودش نیومده بود که شورت قرمزی که هیچ همخونی با سوتین سفیدش نداشت دادم پایین و از پشت چسبیدم بهش. با دست کیرمو هدایت کردم و کیرم باقی راه رو خودش میدونست، بارها این راه رو رفته بود و همیشهام از مسیر لذت میبرد! با سر کیرم خیسی لای کسش رو لمس کردم و متعجب شدم. اون چرا تحریک شده بود؟ به هرحال دیگه نیازی به خیس کردنش نبود. کیرمو با همون تلمبه اول با قدرت تا ته فرو کردم و همه اینا زیر ده ثانیه اتفاق افتاد. ریحانه سر جاش سیخ وایستاد. میتونستم چشمای گشاد و دهن باز موندهاش رو تصور کنم. شروع کردم به گاییدنش و اون گفت:
-وحشی! از این کارت پشیمون میشی. حداقل یکم یواشتر…
در جواب، دوتا دستهاش رو گرفتم و از پشت به شکل ضربدری قفل کردم، با یه دست از دوتا مچش گرفتم و دوباره چسبوندمش به حفاظها، جوری که کامل خم شد و قمبل کرد. گفتم:
-وقتی دارم میکنمت فقط خفه شو!
ناله دردناکی کرد. دوری از این بدن، حتی یه روزشم سخت بود. در حقیقت همیشه سختترین دوران تو زندگیم، دوران قاعدگی ریحانه بود! و من حدود یک هفته بود خودم رو ازش محروم کرده بودم. کیرم خیلی روون و راحت تو کسش عقب و جلو میشد. لحظه به لحظه آب کسش بیشتر میشد و اگه میگفت داره اذیت میشه، یه دروغ محض بود! موقع تلمبه زدن جوری خودم رو به کونش میچسبوندم که یه موج قشنگ به باسنش میافتاد و از اونجایی که با خشونت و تند تلمبه میزدم، این لرزش دائمی بود. به لمبرای خوش فرم کونش چنگ میزدم تا جایی که اثر انگشتام روی پوست سفیدش به رنگ صورتی در اومده بود. عصبانی بودم و این عصبانیت باعث لذتم میشد. دستهاش رو ول کردم و از موهاش گرفتم. سرشو کشیدم بالا و صورت ریحانه از درد درهم شد. سرشو اونقدر کشیدم بالا تا تونستم نیمرخش رو ببینم. درحالی که یه عضو از من توی بدنش بود و دیوارهای داخلی کصش رو با تمام وجودم لمس میکردم، بغل گوشش گفتم:
-حسش میکنی؟ ها؟ حالا به نظرت به اندازه کافی مردونگی دارم یا نه؟
خودشو زده بود به موش مردگی و هیچی نمیگفت. محکم به کونش اسپنک زدم و موهاش رو بیشتر کشیدم.
-چی شد چرا زبونت کوتاه شد؟
زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. گوشمو بردم سمت دهنش که شنیدم:
-تو هیچی نیستی، فقط حرف میزنی!
چندثانیهای با تعجب نگاهش کردم و بعد، موهاشو ول کردم. کیرمو بیرون کشیدم و ریحانه رو چرخوندم به طرف خودم. بعد با فشار دو دست روی شونههاش، مجبورش کردم روی زمین سفت به صورت دوزانو بشینه.
-دهنتو باز کن.
با لجاجت گفت:
-فکر اینو که برات بخورم از سرت بیرون کن!
میدونست من چقدر ساک زدنشو دوست دارم. گفتم:
-اونوقت چرا؟
-چون تو برام نخوردی.
گفتم:
-اینجا تو تصمیم گیرنده نیستی. حالا اون دهن کوفتیت رو باز کن.
پایین تنهام رو دادم جلو و کلاهک کیرمو از عمد به دور و اطراف دهنش مالیدم. لباشو بهم فشار داد و با غیض نگاهم کرد. با چشم و ابرو اشاره کردم دهنشو باز کنه. کمی مقاومت کرد اما آخرش راهی به جز تسلیم شدن نداشت. وقتی لبهاش از هم فاصله گرفت، بدون ملاحظه کیرمو وارد دهنش کردمو و فشار دادم. عق زد و خواستم پسم بزنه، اما دو دستی سرشو گرفتم و شروع کردم تو دهنش تلمبه زدن. گفتم:
-اگه گفتی اینی که تو دهنته چیه؟!
مطمئنا اگرم میخواست تو اون شرایط نمیتونست حرفی بزنه. تو این مدت یاد گرفته بود چطور با اون دهن کوچولوش کل کیر منو تو دهنش جا بده. مجبورش کردم سرشو به حفاظها تکیه بده و موهاش رو با دست بالای سرش جمع کردم. کیرمو جوری فشار دادم که به ته حلقش خورد. اما هنوزم جا داشت پس بازم فشار دادم تا جایی که تموم کیرم تو دهنش گم شد و لبهاش به پوست شکمم چسبید. با دست دیگه گلوشو لمس کردم که به خاطر ورود کیرم برجسته شده بود. چشمهای سرخش از حدقه زده بود بیرون و زیر پلکهاش خیس بود. گفتم:
-بهترین کاری که توش استعداد داری همینه. ساک زدن کیر من!
چندباری کیرمو عقب جلو کردم. میتونستم فشردگی و تنگی گلوش رو احساس کنم و این فوقالعاده بود. اگه وقت دیگه بود، قطعا اولویت اولم ارگاسم ریحانه بود. اما حالا اگه میخواست به خواستهاش برسه، فقط باید با خودش ور میرفت! تو یه صحنه کیرمو تا ته فرو کردم تو دهنش و فشار دادم. از شدت فشاری که بهش میآوردم چسبید به حفاظها. تو همون حالت که لبهاش تا آخرین حد دور کیرم کش اومده بود، با چشمهای قرمزش به سمت بالا و مستقیما به چشمای من نگاه کرد. موهای ژولیده و صورت قرمز و آب دهنی که دور لبهاش پخش شده بود، ازش یه جنده بالفطره ساخته بود. یه جنده که فقط مال خودم بود! چند لحظهای میشد که تو همین حالت بیحرکت بودم و ریحانه به سختی از راه بینی نفس میکشید. دو دستی از سرش گرفتم و با انگشتهای شست هر دو دست، اشکهای زیر چشمهاش رو پاک کردم. احساس مالکیتی که روی ریحانه داشتم شهوتم رو برانگیخته میکرد و همین کافی بود تا بدون تلمبه زدن و فقط با فکر کردن به این جریان آبم بیاد. وقتی آبم مستقیما توی گلوی ریحانه جاری شد، پاهام از شدت ضعف لرزید و ریحانهام راهی نداشت به جز قورت دادن قطره به قطره شیره وجودم که خودش باعث بیرون اومدنش شده بود. از لذت چندتا نعرهی مردونه زدم و یواش کیرمو از دهنش بیرون کشیدم. بعد با پشت دست به صورتش سیلی زدم و گفتم:
-حالا به نظرت میتونم یا نه؟ اینم جزای لخت شدنت بود مادمازل!
برگشت و جسورانه نگاهم کرد. هنوزم سعی میکرد غرورش رو حفظ کنه. بهش پورخند زدم. پشت کردم بهش و از رازینه پشت بوم اومدم پایین. تو سکوتی که تو طبقه دوم مسافرخونه حاکم بود وارد اتاق مشترکمون شدم و بدون روشن کردن چراغ و بدون اینکه لباس عوض کنم، فقط تیشرتم رو در آوردم و روی تخت دو نفره دراز کشیدم. برخلاف قوانین اینجا، جنید بدون اینکه پاپیچ نسبتمون بشه بهمون یه اتاق داده بود و کاری بهمون نداشت. در همین حد میدونست که من و ریحانه باهم رل زدیم و از هیچ چیز دیگهای خبر نداشت. نفسم رو بیرون دادم و سعی کردم بخوابم. نیم ساعتی گذشت. صدای باز شدن در اتاق اومد و خزیدن ریحانه رو روی تخت احساس کردم. چشم بسته نزدیک شدنش رو حس کردم. اومی گفت و سرشو گذاشت روی قفسه سینم. بدون اینکه چشمهام رو باز کنم، به شونه چرخیدم و مجبور شد سرشو برداره. خودمو بغل گرفتم و سعی کردم بخوابم. چیزی نگذشت که دستهای ظریفش دورم پیچید و از پشت خودشو بهم چسبوند. دندون قروچهای کردم و زیر لب غریدم:
-ریحانه بخواب!
گونه نرمشو به اسخونای کتفم مالید و گفت:
-چرا؟
هنوز حرفاش و لخت شدنش روی پشت بوم رو یادم نرفته بود. با حرکت دست پس زدمش و به حالت قبلیم در اومدم.
-چون بدم میاد مثل گربه خودتو بهم میمالونی.
دوباره بهم چسبید و صورتشو به پشتم مالوند. از روی عصبانیت پلکهام رو بهم فشار دادم.
-منو زدی آش و لاش کردی از خداتم باشه باهات قهر نمیکنم.
روی تخت چرخیدم به سمتش و کف پام رو گذاشتم روی قفسه سینهاش. تو تموم لحظات حالت متعجب چشمهاش حتی تو تاریکی اتاق مشخص بود. زل زدم به چشماش و با نیشخند، کف پام رو اونقدر فشار دادم تا با همون چشمایی که لحظه به لحظه گردتر میشدن، روی تخت لغزید و با جیغ کوتاهی افتاد پایین. صدای افتادنش روی زمین کمی نگران کننده بود، اما خودش جایی برای نگرانی نذاشته بود. با خیال راحت دوباره به حالت اولم برگشتم و صدای جیغ جیغوش رو شنیدم:
-خیلــــی کثافتی! دردم گرفت بیشعــــور.
وقتی جوابی ندادم، صدای خش خش شنیدم و بعد، جسم نه چندان سختی به کمرم خورد. چرخیدم و از گوشه چشم به دمپایی پلاستیکی که به سمتم پرتاب شده بود نگاه کردم. گفتم:
-اگه میخوای منو بکشی راههای بهتریم هست!
از حرص جیغی کشید و این دفعه واقعا احساس کردم مسافرا از خواب بیخواب شدن! یه بالش از روی تخت برداشت و همون پای تخت دراز کشید. برای ده دقیقه صدای نفسهای حرصدارش رو شنیدم و بعد، آروم و منظم شدن. ریحانهام مثل باقی مسافرا خوابید اما من همچنان خوابم نمیبرد. بیخوابی زده بود به کلهام. طولی نکشید که پوف بلندی کشیدم و از رو تخت بلند شدم. دم سحر هوا سرد بود پس یه سوییشرت تنم کردم. ریحانه با چهرهی معصومی که هیچ شباهتی به اون دختر شیطون بالای پشت بوم نداشت، با دهن باز خوابیده بود و خواب هفت پادشاه رو میدید. چند ثانیه خیره نگاهش کردم و بعد، روی دوزانو نشستم، خم شدم سمتش و گوشه لبش رو تو خواب بوسیدم. ملافهی روی تخت رو انداختم روش و از اتاق زدم بیرون. برگشتم به همون پاتوق همیشگی. پاکت سیگار رو از جیب سوییشرتم بیرون آوردم و با نگاهی حریص، به برجهای چراغونی دور دست خیره شدم. شرایط اصلا جالب نبود. همینطور پیش میرفت حتی ریحانه رو از دست میدادم و اون موقع هیچ امیدی برای ادامه دادن نداشتم. باید فکر میکردم. باید از این مخمصه میاومدم بیرون و میشدم همون مهدی سابق. همونی که حداقل یه جو غرور تو چشماش قابل دیدن باشه. اما چطور؟ وضعیتم شبیه یه گره کور بود. آهی کشیدم و سیگار پشت سیگار دود کردم.
دمدمای صبح بود و زیر پام پر بود از فیلترای سیگار. با طلوع خورشید، همه جا روشن شد و سیاهی از بین رفت. حالا نوک برجها برق میزد. آخرین سیگارم کشیدم و محکم زیر پام له کردم. من آدم پا پس کشیدن نبودم. حالا یه نقشه داشتم که اگه میگرفت، بالاخره رنگ خوشبختی رو میدیدم.
تو تمام طول روز، جزئیات نقشه رو مو به مو طراحی کردم. برای حل بزرگترین معضل باید با جنید صحبت میکردم. توی دفترش نشسته بود و همزمان که داشت دوربینهای مدار بسته رو چک میکرد، با مگس کش به جون مگسهای مزاحم افتاده بود. من رو که دید، به صندلی کنارش اشاره کرد. اون اوایل تا حد امکان باهم حرف نمیزدیم و با ایما و اشاره منظورمون رو بهم میرسوندیم، اما حالا یه چیزایی یاد گرفته بودم. به نشونه مخالفت سر تکون دادم و گفتم:
-أقرضني المال! (بهم پول قرض بده!)
به صندلی پشت میزش تکیه داد. یکم نگاهم کرد و گفت:
-أنت لم تطلب مني أي شيء أبدا. (تا حالا چیزی از من درخواست نکردی.)
گفتم:
-اريد ان اصبح غنيا. (میخوام پولدار بشم.)
با مکث جملهام رو کامل کردم:
-بمساعدتك. (به کمک شما.)
چند ثانیهای خیره نگاهم کرد و بعد، از روی صندلی بلند شد و به طرف گاو صندوق گوشه اتاق رفت. آدم سنتیای بود و پولهاش رو توی بانک نمیذاشت. گفت:
-أنتما الإثنان تصدران الكثير من الضوضاء في الليل. هل تريد إبعاد الرکاب؟ (شما دو نفر شبا خیلی سر و صدا میکنید. میخواین مسافرام رو فراری بدین؟)
شاید هیچوقت تو عمرم مثل اون لحظه خجالت نکشیده بودم. حرفی نزدم و جنید بستههای پول رو که قطعا پاسخگوی نیازم بود برداشت و گاو صندوق رو بست. بعد به طرفم اومد. گوشه لبش کش اومده بود و تو این هفت ماه هیچوقت ندیده بودم که بخنده. پول رو ازش گرفتم و یکم این پا و اون پا کردم. با ابروی بالا رفته نگاهم کرد. گفتم:
-لدي طلب آخر. (یه چیز دیگهام میخوام.)
ریحانه قهر کرده بود و دور و برم نمیپلکید. چند ساعتی گذاشتم تنها بشه و زمانی که هوا تاریک شد، تو محوطه پیداش کردم. روی نیمکت نشسته بود و با ژستهای مسخره از خودش سلفی میگرفت. جلو که رفتم، نزدیک شدن من رو متوجه شد. با این فکر که میخوام ازش عذرخواهی کنم، رفت تو قیافه. وقتی دستش رو گرفتم و کشیدم، با تعجب گفت:
-چیکار میکنی؟
دنبال خودم کشیدمش و گفتم:
-کارت دارم!
-یعنی چی؟ ولم کن میگم.
سعی کردم بدون جلب توجه بکشمش تو اتاق. به هر مشقتی بود از پلهها بالا رفتیم، وارد اتاقش کردم و در رو بستم. با عصبانیت گفت:
-یعنی چی این رفتار؟ چرا جای عذرخواهی مثل حیوون منو دنبال خودت میکشی؟
اشاره کردم بشینه و گفتم:
-آروم باش. میخوام باهات حرف بزنم.
-اگه میخوای در مورد دیشب حرف بزنی که باید بگم هنوزم ازت دلخور… .
پریدم تو حرفش:
-ببین، دیشب هر اتفاقی افتاد تقصیر خودت بود پس فکر عذرخواهی شنیدن رو از کلهی کوچولوت بیرون کن! الانم دهنتو ببند و گوش بده.
از قاطعیت کلامم بغ کرد و روی تخت نشست. صندلی جلوی میز آرایش رو برداشتم و گذاشتم وسط اتاق. گفتم:
-آرمان رو یادته دیگه؟
از شنیدن اسمش تعجب کرد و سرشو تکون داد. گفتم:
-میخوام باهاش تماس بگیرم.
با تعجب بیشتر گفت:
-چرا؟ به خاطر اون مجبور شدیم از ایران فرار کنیم.
-میخوام ازش درخواست پول کنم.
یکم نگاهم کرد و با پوزخند گفت:
-اونم بهت داد! اصلا به چه بهانهای؟
-تو!
مات موند. چند لحظه نگاهم کرد و گفت:
-منظورت چیه من؟
فکر میکنم منظورم واضح بود و نیاز به توضیح نداشت. ریحانه لحظه به لحظه شگفت زدهتر میشد تا جایی که از لبه تخت بلند شد و گفت:
-شوخی میکنی دیگه؟
جدیت رو از تو صورتم خوند و وا رفت. اشک تو چشماش حلقه زد و گفت:
-یعنی میخوای به همین راحتی منو بفروشی؟
-مجبورم.
فقط خیره و ناباور نگاهم کرد. بعد درحالی که با تمام وجود تلاش میکرد جلوی من زیر گریه نزنه، حرکت کرد تا از اتاق بره بیرون. وقتی داشت از کنارم عبور میکرد، دستشو گرفتم. سریع ایستاد و با امیدواری نگاهم گرد. فکر میکرد قراره بگم همه اینا یه شوخی کثیفه. با لحن خشکی گفتم:
-گوشیت رو بده. میخوام بهش زنگ بزنم.
یه چیزی تو نگاهش شکست. امیدواری از تو چشماش پر کشید و بیرمق موبایلش رو داد بهم. چونهاش میلرزید و هر لحظه ممکن بود گریهاش بگیره. از اتاق بیرون رفت و در رو محکم بست، جوری که دیوارای اتاق لرزید. نفس عمیقی کشیدم و شمارهای رو که هیچوقت از یادم نمیرفت گرفتم. بعد چندتا بوق، لحظهای که بارها تو سرم تصویر سازی میکردم به حقیقت پیوست. صدای لطیف و سوالی تارا از پشت خط اومد.
-بله؟
مکث کوتاهی کردم و گفتم:
-منم، مهدی!
برای لحظاتی هیچ صدایی نیومد. بعد شنیدم که گفت:
-تو؟ چرا زنگ زدی؟
-آخه میخواستم صدات رو بشنوم!
اونقدر تمسخر توی کلامم بود که یقینا منظور اصلیم رو فهمید. ادامه دادم:
-هوا برت نداره، بخاطر تو زنگ نزدم. همون لحظهای که بهم نارو زدی برای همیشه برام مُردی.
صدای آرمان رو شنیدم که پرسید: «کیه؟»
تارا گفت منم و شنیدم که آرمان با حیرت گفت: «کی؟!» تارا این بار خظاب به من گفت:
-پس چی میخوای؟
صداش خیلی غریبه بود. گفتم:
-میخوام با آرمان حرف بزنم.
-چیکارش داری؟
-میگم میخوام باهاش حرف بزنم.
خیلی سختم بود، اما ته جمله گفتم:
-لطفا!
نمیدونم، شاید همون یه کلمه تاثیر خودش رو گذاشت که صدای خش خش اومد و بعد، آرمان گفت:
-منتظرت بودم.
حتی شنیدن صداش باعث خرابی حالم میشد. گفتم:
-برام مهم نیست منتظرم بودی یا نه.
گفت:
-اِ؟ پس چرا زنگ زدی؟
-به خاطر پول!
صدای خندهاش رو شنیدم و دندونامو روی هم ساییدم.
-حدس میزدم. آخرش افتادی به خِنسی؟
-به لطف تو!
بازم خندید. چقدر یه آدم میتونست عوضی باشه؟ گفت:
-تو کدوم سوراخی قایم شدی؟
-دبی.
-اووو، چقدر دور! یعنی انقدر ترسیده بودی؟!
چیزی نگفتم. خندهاش رو جمع کرد و گفت:
-خب…چقدر میخوای حالا کلک؟
-ماشین و خونهام رو با همه وسایلش بفروش، هرچی تو حساب بانکیم داشتم همه رو آب کن با خودت بیار.
-چجوری؟
با شرایطی که تو دبی داشتم، قطعا حالا حالاها نمیتونستم حساب بانکی داشته باشم. گفتم:
-طلا، اونم بیست و چهار عیار!
مکثی کرد و گفت:
-و این همه دردسر رو به جون بخرم در ازای چی؟
جفتمون میدونستیم در ازای چی، اما آرمان میخواست از زبون خودم بشنوه. گوشه لبم رو جوییدم و گفتم:
-خواهرم.
بشکن زد و با صدای بلند و مسروری گفت:
-آها! خودشه! حالا میتونیم باهم به نتیجه برسیم.
بعد انگار که نخواد تارا چیزی بشنوه صداش آروم شد.
-تو که اول و آخرش اون خواهر نازتو زیر خواب من میکردی، پس چرا این همه دردسر به جون خریدی؟
گفتم:
-الان پشیمونم.
-بیپولی سخته نه؟! باعث میشه حتی ناموس خودت رو بفروشی. هرچند تو توی این چیزا ید تو لایی داری!
پوفی کشیدم و تلاش کردم از کوره در نرم. گفتم:
-چه خبر از آتوسا؟
-همین دور و اطرافه. گهگداری میبینیم همو.
گفتم:
-یعنی کشید کنار؟ الان با تارایی فقط؟
-از اولشم رقابتی در کار نبود پسر خوب. من و آتوسا رابطه خاصی باهم داشتیم. تا زمانی که همدیگه رو از لحاظ جنسی سیر میکردیم کنار هم بودیم، اما به لطف تو با تارا آشنا شدم و بعد یه مدت تصمیم گرفتم خیلی دوستانه رابطهمون رو تموم کنم. چیزی که واضحه، اینه که تو هیچوقت قدر تارا رو ندونستی. بذار یه خبر دست اول بهت بدم. تارا حامله ست. داریم کارای طلاق غیابی رو میکنیم تا تو اولین فرصت باهم عقد کنیم.
باورم نمیشد تارا، دختری که یه روزی زنم بود از آرمان حامله شده باشه. اصلا دلم اینجور خبرها رو نمیخواست. حتی جرعت نمیکردم از خونوادهام سوال بپرسم. اما از طرفی هنوزم برام عجیب بود آرمان چطور بین تارا و آتوسا، اولی رو انتخاب کرد. واقعا هر آدمی سلیقه منحصر به فردی داشت. مدتی تو سکوت گذشت و گفت:
-همین الان میرم دنبال کارات. تارا که هنوز تو شناسنامه زنته، فکر نمیکنم مشکلی برای فروششون باشه. ته تهش یه وکالته.
گفتم:
-اونم درست میشه!
-محض اطلاع، ننه بابات هنوز چیزی نمیدونن. میخواستم جدی جدی عکس و فیلما رو بفرستم اما تارا از ترس رسوایی خونوادگی اونقدر اصرار کرد تا پشیمون شدم.
نفس راحتی کشیدم اما خب، الان منتظر این بود به خاطر اینکه آبروی منو نبرده ازش تشکر کنم؟ وقتی چیزی نگفتم گفت:
-چند روز دیگه میام دبی. فعلا پیش غذا میخوام تا زمانی که غذای اصلی آماده بشه! بهتره با چندتا نود درست حسابی از اون خواهر سکسیت شروع کنی. بفرست واتساپ. بای!
تماس قطع شد. گوشی رو از گوشم فاصله دادم و با لبهای بهم دوخته شده به نقطه نامعلومی خیره شدم. مسیر سختی در پیش داشتم. اگه به سلامت عبور میکردم، تهش خوشبختی دستم رو میگرفت و از این فلاکت خلاص میشدم. اگر که نه، همه چی رو باخت میدادم.
بعد از شام، منتظر موندم تا ریحانه بیاد تو اتاق. خیلی لفتش داد و باعث شد نگران بشم، اما با باز شدن در نفس راحتی کشیدم. بدون اینکه نگاهم کنه اومد داخل و با بیاعتنایی پشت میز آرایشش نشست. وسایل زیادی روی میز نبود. اول ناخناش رو که لاک مشکی داشتن تمیز کرد، بعد لاک قرمزی رو که خودم براش خریده بودم برداشت و درحالی که میدونست زیر نظرش دارم، مشغول لاک زدن شد. هنوزم چشمهاش از اثر گریه متورم بود. از حالت دراز کش روی تخت در اومدم و نزدیکش شدم. گوشی رو دادم دستش و گفتم:
-چندتا نود برای آرمان بفرست، منتظره… .
هنوزم حرفم تموم نشده بود گوشی رو از دستم چنگ زد و گفت:
-معلومه میفرستم، داداشم ازم میخواد واسه یه نره خر عکس لختی بفرستم. چرا نفرستم؟!
-میخوای از این وضعیت بیایم بیرون یا نه؟ خودت نمیخوای یه دست لباس نو بخری؟
-مگه همه چی به پوله؟
سر تکون دادم و گفتم:
-تقریبا!
دیدم تند تند و لجوجانه داره از تو گالریش عکس انتخاب میکنه، گفتم:
-صبر کن ببینم! زیادم لختی نباشه ها. نوک سینههات معلوم نباشه، باقی مواردم که اصلا حرفشو نزن! در حدی که راضی بشه بسه.
پوزخند صداداری زد و گوشی رو به طرفم گرفت:
-این چطوره آقای غیرتی؟!
گوشی رو گرفتم و به عکس نگاه کردم. از دیدن عکس فکم افتاد و چشمام از حدقه بیرون زد.

نگاهم از اون بهشت طلایی کنده نمیشد. با توجه به لاک مشکی که زده بود، تاریخ عکس مال همین چند روز بود. گفتم:
-کی گرفتی اینو؟!
گفت:
-همین چند روز پیش. خواستم اول به تو نشونش بدم اما انگار دوست نداری! همینو بفرستم واسه آرمان؟
اخم کردم و گفتم:
-غلط کردی! گفتم سینههات معلوم نباشه بعد تو میخوای اینو بفرستی؟
شونه بالا انداخت و گفت:
-این چطوره؟

خب، این عکس پاهاش بود. بعید میدونستم آرمان به این راضی بشه. گفتم:
-خوبه ولی، یکمم بازتر بود عیب نداره!
دوباره مشغول گشتن شد و گفت:
-این دوتا چی؟

،

آب دهنمو قورت دادم. نگاهی به سرتاپای ریحانه انداختم و دوباره به عکسا چشم دوختم. این عکسا مال قبلا بود ولی واقعا یه کتاب رو نباید از رو جلد قضاوت کرد! این هیکل بینقص زیر لباس پنهون بود، درست مثل یه گنج که زیر خاک باشه. گفتم:
-همین سه تا رو بفرست.
نگاهم کرد و گفت:
-مطمئنی؟
سرمو تکون دادم و نگاهشو ازم گرفت. وقتی دکمه سند رو لمس کرد و عکسا رو فرستاد، احساس کردم یه چیزایی بین ما دیگه مثل سابق نمیشه. گوشی رو به دستم داد و تو یه سکوت سنگین گوشه تخت و پشت به من جنینوار تو خودش جمع شد. قهر بود. عمیقا دلخور بود و من مونده بودم و دوتا حس! اولی حس شهوتی که از دیدن تصاویر گرفته بودم، و دومی حس گندی که خوب میدونستم دلیلش چیه.
روز بعد که بیدار شدم، جای خالی ریحانه توی تخت بهم دهن کجی میکرد. رابطهمون اصلا اوضاع جالبی نداشت و نمیدونستم کی قراره درست بشه. اصلا درست میشه یا نه؟ اولین کارم قبل هر چیز چک کردن گوشی بود. آرمان عکسا رو دیده بود و بعد چندتا اموجی قلب و بوس، پیام گذاشته بود:
-جــــونم به این اندام. تینیجر محشر به این میگن… الحق که چه کُصیه! بهت حسودی میکنم که تا الان داشتی یه همچین لُعبتی رو میکردی.
زیرش تو یه پیام دیگه نوشته بود:
-موندم دی ان ای این دختر از چی تشکیل شده که انقدر ماهه. تو لطافت پوستو ببین فقط! مخمله لامصب. سینهها رو که اصن نگو! واسه لمسشون لحظه شماری میکنم.
پیام بعدی رو خوندم:
-دبی چیه بابا، به خاطر خواهرت تا اون سر دنیام میام. توام زیاد ناراحت نباش. تارا نمیاد، میتونیم لذت رابطه با ریحانه جون رو باهم شریک بشیم. نظرت چیه؟
بیتوجه به جمله آخرش پیام دادم:
-تارا چرا نمیاد؟ راضیش کن بیارش.
خیلی نگذشته بود که صدای نوتیف اومد. انتظار نداشتم انقدر زود جواب بگیرم. انگار از ذوق به دست آوردن ریحانه همیشه آنلاین بود.
-اُسکل تارا اگه دلش میخواست تو رو ببینه که ولت نمیکرد بیاد پیش من که! اصلا میدونی چرا منو به تو ترجیح داد؟ چون من از تو خوش قیافهترم! اما خب بهتر که نمیاد، اینجوری دست و بالم بازتره. اگه بیاد هزار جور کلک باید پیاده کنم تا وقت خالی گیر بیارم.
پس فقط آرمان تو چنگم بود. وقتی پیامی ندادم، نوشت:
-میخوام لختشو ببینم.
سریع نوشتم:
-اصلا حرفشو نزن!
اما قبل از اینکه ارسالش کنم دست نگه داشتم. جمله رو پاک کردم و دوباره نوشتم:
-خرج داره.
نوشت:
-یعنی چی؟
-باید علاوه بر سرمایه خودم که با خودت میاری، یه چیزیم خودت متقبل بشی!
با مکث پیام داد:
-داری بازی در میاری؟
-نه اصلا! الان آینده من دست توئه، چرا بخوام بازی در بیارم؟ در نهایت تا چند روز دیگه ریحانه تمام و کمال مال تو میشه و میتونی هرچقدر که دلت میخواد بکنیش. با هر روشی که اراده کنی! ناگفته نمونه که ریحانه خیلی خوش سکسه و همه جوره بهت حال میده. به من که تا الان خیلی حال داده! میل خودته. میتونی قبول نکنی اما تو این فاصلهی باقی مونده منم میتونم یه تیری تو تاریکی پرتاب کنم. مگه نه؟!
میتونستم حدس بزنم داره با خودش سبک سنگین میکنه. نوشت:
-خیلی دندون گردی! چقدر؟
رقم رو که گفتم، سریع نوشت:
-من با این پول میتونم از هر دختری که فکرشو بکنی نود که هیچ، خود دختره روهم هر چقدر دلم خواست بزنم زمین.
-ریحانه هر دختری نیست. قیمت نداره.
چندبار نوشت و پاک کرد و آخر پیام داد:
-حیف، حیف که دلم بد اسیر پوست سفیدش شده، وگرنه این زرنگ بازیا بیجواب نمیموند بچه زرنگ.
از پشت گوشی پوزخند زدم. نوشت:
-سگ خورد! منکه این همه از جییم پیاده میشم، اینم روش. ولی توقع نداشته باش تو تخت با خواهرت با لطافت رفتار کنم.
نوشتم:
-اتفاقا اونم سکس خشن دوست داره.
نوشت:
-جـــــــون… خودم درستش میکنم. یه جوری میکنمش که کیر تو رو به کل فراموش کنه. کلی منتظر بودم دوباره این روی دیگهاتو ببینم. سر تارا این روتو زیاد دیده بودم، ولی سر خواهرت خیلی سفت بودی.
-میگم که، پشیمونم.
-اوکی، اما حالا که تو شرط و شروط گذاشتی، بذار منم شرط و شروطای خودم رو بذارم.
منتظر موندم ببینم چی میخواد بگه. بعد چند دقیقه پیام داد:
-میخوام خواهرت واسم بدن نمایی کنه. بیشتر میخوام رو سینههاش مانور بده. لاکردار اونقدر با فرم سینههاش حال کردم که شک نکن تو سکس کیرمو میذارم لای سینههاش و مثل سگ میکنمش! خودتم باید ازش فیلم بگیری برام بفرستی.
هنوز جواب نداده بودم که پیام بعدی اومد:
-و اما اصل کاری! روزی که حضوری واسه کردن خواهرت خدمت رسیدم، موقع رابطه میخوام خودت باشی و مثل الان فیلم بگیری، درست مثل همون فیلمایی که سه تایی با تارا ظبط میکردیم. میخوام به چشم ببینی چجوری خواهرتو ارضا میکنم. قبول؟
نگاهم روی کلمات جا به جا میشد. حتی لمس شدن ریحانه توسط یه مذکر دیگه من رو روانی میکرد، چه برسه به… قصد آرمان فقط و فقط شکوندن غرور من بود. حرومزاده! نمیدونم چه هیزم تری بهش فروخته بودم که هنوز دلش خنک نشده بود. پیام داد:
-؟؟؟
بعد چند لحظه تأنی، نوشتم:
-قبوله.
گوشی رو قفل کردم و انداختم یه طرف. دستی به صورتم کشیدم و فکر کردم آخر این داستان چی میشه؟
زمان گذشت و خورشید غروب کرد. وقتی شب میشد احساس بهتری داشتم. یه جور لایه محافظتی بود، انگار تاریکی باعث میشد مردم نبینن دارم چه غلطی میکنم! ریحانه رو بازم تو محوطه و روی نیمکت پیداش کردم و با چشم و ابرو اشاره کردم باید باهاش حرف بزنم. چشمهاش عمیقا بیروح بود. انگار یه چیزی تو چشماش مرده بود. اینبار نیاز نبود دنبال خودم بکشمش و بدون مقاومت مثل بچه آدم افتاد دنبالم. بدون حرف رفتیم پشت مسافرخونه و از طریق پلههای اظطراری به بالای پشت بوم رسیدیم. ریحانه دست به سینه منتظر شد و من گفتم:
-میخوام برای آرمان بدن نمایی کنی. همینکه سینههاتو نشون بدی کافیه.
برخلاف انتظار اصلا جا نخورد، فقط گفت:
-باشه.
منتظر بودم کلی قشقرق به پا کنه. لبهام از هم فاصله گرفت و گفتم:
-یعنی چی باشه؟
-یعنی باشه دیگه! میخوای بگم نه؟ فرقیم میکنه؟ اصلا برات مهمه من چی میخوام؟
انتظار نداشتم اینجوری جواب بده. چند ثانیه خیره نگاهش کردم و گفتم:
-اوکی. وایستا اون طرف تا فیلم بگیرم.
نمیدونم چرا با شنیدن این حرف وا رفت. خودش گفت باشه! زیاد طول نکشید که خودشو جمع کرد و جایی ایستاد که کمی نور بیشتری داشت. برای اطمینان چراغ قوه گوشی رو روشن کردم و گفتم:
-اخماتو باز کن. آرمان با اخمای تو اصلا تخم نمیکنه راست کنه!
بیشتر اخم کرد. خندهی کوتاهی کردم و شروع کردم به فیلم گرفتن. ریحانه شروع کرد به کاری که توش تبحر داشت، یعنی اغوا و عشوه اومدن. اون اوایل خیلی ناشی بود، اما حالا مثل یه زن پخته بود. از روی نیمه تنه سفید روی برجستگی سینههاش دست کشید و لبه نیم تنه رو داد بالا، تا جایی که گِردی سوتینی که بسته بود از زیر لباس پیدا شد. قبل اینکه خیلی لباس رو بده بالا، دوباره دادش پایین و پایین تنهاش رو وارد بازی کرد. چرخید، باسنش رو تکون داد و روی کمرش مانور داد. دیگه اخمی نداشت و غرق کرشمههاش شده بود. قرار بود فقط روی بالاتنهاش تمرکز کنه، اما از عمد داشت حرفمو میانداخت پشت گوش تا حرصمو در بیاره. با اشاره دست ازش خواستم فقط روی سینههاش کار کنه، اما اون پوزخند زد و کار خودشو کرد. پوفی کشیدم و گذاشتم ادامه بده. نیم تنه رو با کلی ادا و اصول در آورد و رفت سراغ سینههاش. بیشرم و خجالت. زل زده بود به دوربین تا با استفاده از نگاه مستقیم تاثیر بیشتری روی آرمان بذاره، اما روی منم اثر گذاشته بود! قفل سوتینشو از جلو باز کرد و با کنار رفتن دو ور سوتین، سینههای بلورینی که هم من و هم آرمان روی شگفت انگیز بودنشون اتفاق نظر داشتیم نمایان شد. سوتینو کنار پاش انداخت روی ایزوگامهای پشت بوم و سینههاش رو تو دست گرفت و مالش داد. نوک صورتی پستونهاش رو با انگشت فشار داد و یه آه شهوتناکی کشید که روحمو جلا داد! از طرفی کیرم متورم شده بود و از طرف دیگه با این فکر که قراره آرمان سینههای خواهرمو ببینه عصبیم میکرد. تو یه جور بلاتکلیفی مونده بودم. اگه رابطهمون مثل سابق بود، قطعا روی همین پشت بوم و زمین سفت یه سکس به یاد موندنی رو رقم میزدم. به خودم که اومدم، ریحانه قمبل کرده بود و شلوارکش رو تا نصفه باسنش داده بود پایین. قبل اینکه باسن لختش کامل نمایان بشه، فیلمبرداری رو قطع کردم و گفتم:
-بسه! مگه نگفتم فقط سینه؟
-قراره برم زیرش. چه فرقی میکنه؟
با همین جمله دهنمو بست. ادامه داد:
-اصلا واسه تو چه فرقی میکنه؟ تو که یه جو غیرت نداری!
سعی کردم نسبت به نیش و کنایههاش بیتفاوت باشم. فیلم رو برای آرمان فرستادم و ریحانه ول کن نبود.
-باید تو تاریخ بنویسن داداشه خودش با اراده خودش خواهرشو پیشکش یه مرد دیگه کرد. هرکی بفهمه تُفم نمیندازه تو صورتت!
آرمان ویدیو رو سین زد. احتمالا در حال تماشا بود. صفحه گوشی رو قفل کردم و گفتم:
-یادت باشه اگه دوست داشتی از کاندوم استفاده نکن. آرمان رو میشناسم، سالمه!
دو دستی جلو دهنشو گرفت و با حیرت نگاهم کرد. چشمهاش پر آب شد و یه مرتبه یه ور صورتم سوخت. سیلی دردناکی بود. بهش نمیخورد دستهای سنگینی داشته باشه. اینبار مقابل چشمام زد زیر گریه و با هق هق گفت:
-این رابطه تمومه. دیگه نمیخوامت! از اونجایی که حدود یه سال عین لیلی و مجنون باهم بودیم حتی نمیتونیم مثل سابق خواهر و برادر باشیم. پس در نتیجه راهمون از هم سوا میشه. اینم مال خودت، عوضی!
گردنبد قلب سیاهش رو از گردنش کند و پرت کرد تو سینهام. قبل اینکه بیفته رو زمین و آسیب ببینه گرفتمش. نه، این چیزی نبود که من بخوام. انگاری بدجور رنجونده بودمش. گفتم:
-اِ اینجوریه؟ خب تهش چی؟ میخوای کجا بری؟ یه دختر بچه که هنوز به سن قانونی نرسیده دست خالی تو دبی میخواد چیکار کنه؟
همینطور که گریه میکرد، سمج و تخس گفت:
-من میرم دنبال مسیر خودم، توام هرجا میخوای بری برو. خودتم میدونی برای مدلینگ و تبلیغات هرجا برم رو هوا قاپمو میدزدن. پس تو به فکر خودت باش که کلاهت پس معرکه ست!
چی میشنیدم؟ مدلینگ میشد؟ چه غلطا! به طرفش خیز برداشتم که گفت:
-دستت بهم بخوره هرچی دیدی از چش خودت دیدی!
سرجام ایستادم و با عصبانیت گفتم:
-همین مونده بری بدنتو واسه همه به نمایش بذاری.
-فازت چیه تو؟ همین الان از من واسه رفیقت ویدیو ضبط کردی!
چندبار خواستم حرفی بزنم که پشیمون شدم. اون چه میدونست؟ وقتی سکوتم رو دید گفت:
-مرتیکهی روانی! تعادل نداره اصلا.
چیزی نگفتم. همونطور که غر میزد چرخید و دور شد. آره، باید میرفت. اینجوری برای جفتمون بهتر بود.
نیم ساعت بعد، وقتی کارهای شخصیم رو انجام دادم و تنهایی روی تخت دو نفره دراز کشیدم، مشغول خوندن پیامهای آرمان شدم. زیر ویدئو نوشته بود:
-لاشی چرا اونجا قطعش کرددددی؟ چرا نذاشتی ادامهشو ببینم؟
پایین پیام برام یه عکس فرستاده بود و نوشته بود:
-ولی ایرادی نداره، سینههاش برام کافی بود. سه روز دیگه آماده باش که قراره با این سینهها و کس و کونی که نذاشتی درست ببینم کلی خاطره بسازم!
تصویر رو باز کردم. عکس کیرشو که با دست گرفته بود برام فرستاده بود. به نظر جق زده بود و کلی آب منی روی دستش ریخته بود که حالمو بد کرد. به نشونه مشمئز شدن دماغمو چین دادم و از چت بیرون اومدم. سه روز برای هماهنگ کردن کارها کافی بود. باید با پولی که از جُنید قرض کرده بودم به اسم خودش تو یکی از بهترین هتلها یه اتاق رزرو میکردم، برای ریحانه یه لباس سکسی مناسب میخریدم و… همه چی روی روال بود. حداقل اینجوری به نظر میاومد!
روز موعود فرا رسید. لباس پوشیده و اتو کشیده، برای استقبال از آرمان تا خود فرودگاه رفتم. با کلی ادا و اطوار ریحانه رو بزک دوزک کردم و فرستادم هتل تا منتظر اومدنمون باشه. تو سالن شلوغ فرودگاه، بعد از کمی تاخیر لابلای جمعیت پیداش کردم. عینک آفتابی زده بود و با غرور همیشگی خودش به دنبال من میگشت. یه کوله داشت و همونطور که گفته بود، خودش تنها اومده بود. تارا نیومده بود تا نمایش رو ببینه، اما ایرادی نداشت. خودم فیلمشو براش میفرستادم تا چیزی رو از دست نده! دست بلند کردم و من رو دید. نیشخندی گوشه لبش بود. مقابل هم ایستادیم و گفت:
-مشتاق دیدار!
این آدم من رو با خاک یکسان کرد، و مشتاق دیدارم بود! نگاهی به تیپ و قیافهاش انداختم. شلوار مشکی و تیشرت آبی به تن داشت. مثل همیشه عالی و بینقص به نظر میرسید. گفتم:
-سوغاتی رو با خودت آوردی؟
خندید و گفت:
-چقدر عجولی، به اون قسمتشم میرسیم. صبر داشته باش! کلی خاطره دارم تا برات تعریف کنم.
حرکت کردیم و من گفتم:
-هیچ علاقهای به شنیدن خاطرات تو ندارم!
خندید و اون گفت:
-باشه بابا چقدر گوشت تلخی تو! کجا میخوایم بریم؟
گفتم:
-اول میریم یه جا تا عیار طلاها رو تایید کنن. بعدش تو هتل یه سوییت اجاره کردم. میریم اونجا و باقی کارها رو همونجا انجام میدیم و ماجرا تموم میشه.
-چه هتلی؟ تمیز هست یا نه؟ نبریمون مسافرخونههای سر راهی!
عوضی چه میدونست من چند ماهه دارم تو یکی از همین مسافرخونههای سرراهی زندگی میکنم؟ نگاهش کردم و گفتم:
-هفت ستاره، فول امکانات. طبقه سی و نهم، ویو محشر. کلی قرض کردم تا تونستم برای یه شب اتاق بگیرم.
-فقط یه شب؟
تای ابروم رفت بالا و گفتم:
-پس چقدر؟
از سالن فرودگاه خارج شدیم و سوار تاکسی شدیم. آرمان گفت:
-من حداقل برای یه هفته ریحانه رو میخوام. هزینه شش روز باقی مونده رو خودم میدم.
هفت روز!!! حرومزاده میخواست تا قرون آخر پولش رو وصول کنه. سر تکون دادم و گفتم:
-هفت روز برای تو. ولی بهت قول میدم بار اول جوری آبت رو بکشه که تا چند روز فقط ریکاوری کنی.
دستی رو شونهام گذاشت و گفت:
-منو دست کم نگیر. به هر حال من تنها مرد توی این دنیام که هم زن و هم خواهرتو کردم!
دندونامو روی هم ساییدم و جا خالی دادم تا دستش از روی شونهام بیفته.
-هنوز دستت به ریحانه نخورده.
با تمسخر خندید و گفت:
-هنوز امید داری؟
اخمام بیشتر تو هم شد و چیزی نگفتم. اول رفتیم به یه طلافروشی و از 24 عیار بودن طلاها مطمئن شدم. دوباره سوار ماشین شدیم و مسیر نه چندان طولانی تا یکی از مجللترین هتلهای امارات طی شد. با توقف ماشین، آرمان از تاکسی پیاده شد و عینکش رو برداشت تا ساختمون بلند مقابلش رو بهتر ببینه. بعد لبهاش رو بیرون داد و گفت:
-نه خوشم اومد، سلیقه خوبی داری. البته همینکه روی ریحانه دست گذاشتی یعنی خوش سلیقهای، حتی با اینکه خواهرته! ولی همیشه برام جای سواله چطور حاضر شدی خواهر خودتو بکنی؟
کنایههاش عصبیم میکرد، اما تلاش میکردم از کوره در نرم. لحظات حساسی بود و نباید خراب میکردم. جلوتر ازش وارد لابی هتل شدم و پشت میز پذیرش ایستادم. آرمان چند قدم اون طرفتر منتظرم بود. فکر میکرد اومدم کارت اتاق رو تحول بگیرم. رو کردم به خانومی که پشت میز نشسته بود و به انگلیسی که نسبتا مسلط بودم گفتم:
-لطفا مهمونها رو راهنمایی کن به اتاق 63.
زنه با خوشرویی که جزو وظایفش بود گفت:
-sure, do you need anything else? (حتما، چیز دیگهای نیاز دارید؟)
ازش تشکر کردم و حرکت کردم. آرمان گفت:
-چقدر لفتش میدی. با پرسنل هتلم لاس میزنی؟
جوابشو ندادم و همراه هم سوار آسانسور شدیم. چند نفر دیگهام باهامون بودن. یه زن عرب به همراه بچهاش و یه زوج میانسال که حدس میزدم اروپایی بودن. توی آسانسور، آرمان بغلم ایستاده بود. سرشو به طرفم خم کرد و گفت:
-چه احساسی داری وقتی قراره تا کمتر از نیم ساعت دیگه کیرم بره تو کص خواهرت؟
چپ چپ نگاهش کردم. خندید و گفت:
-غیرتیم میشی تو؟! نکنیمون ناموس پرست!
دوست داشتم دستامو بندازم دور گلوش و خفش کنم اما همونطور که گفتم، لحظات سرنوشت سازی بود و نباید گند میزدم به همه چیز. با این وجود آرمان دست بردار نبود. رسما خودش رو قلدر فرض گرده بود و برای تحقیر من به هر ریسمونی چنگ میزد.
-ولی نگران نباش. بهت تضمین میدم جوری خواهرتو بگام که بشینی یه گوشه و از صدای نالههاش جق بزنی.
از اینکه آدمای دو و اطرافمون زبون ما رو نمیفهمیدن خدا رو شاکر بودم! بالاخره شکنجه تموم شد و به طبقه مورد نظر رسیدیم. آرمان دستی به موهاش کشید و صداش رو صاف کرد. نیشش باز بود و سر از پا نمیشناخت. خیلی دلش رو صابون زده بود. به خودش وعدهی بزرگی داده بود. لقمههای گندهتر از دهن! حتی میتونستم برجستگی جلوی شلوارش رو که ناشی از افکار بکن تو بود ببینم. بعد از طی کردن راهرویی که به فرشهای سبز و خطهای موازی مشکی مزین شده بود، مقابل درب اتاق ایستادیم. آرمان خندهی ریزی کرد و ذوق زده گفت:
-فکر کن بقیه واسه فحش بهمدیگه میگن خوارتو گاییدم، ولی من الان جدی جدی قراره خوارتو بگام! یعنی نه فقط با حرف، بلکه تو عملم میخوام تقه خواهرتو بزنم.
در از قبل باز بود. دستگیره در رو فشار دادم و گفتم:
-باشه، خوش بگذره.
وارد اتاق شدیم. یه اتاق سفید و بزرگ. خلوت بود و وسایل اضافی نداشت. یه دوربین سه پایه به همراه صندلی دو متر جلوتر بود. یه تخت دو نفره خیلی بزرگ که چشمی حدس میزدم چهار نفر اگه مهربون دراز میکشیدن توش جا میشدن وسط اتاق بود. یه عسلیم کنارش بود و رو به رومون یه پنجرهی سراسری با یه ویوی بینظیر به طرف شهر. نگاه آرمان ولی به تخت میخ شده بود. جایی که ریحانه با یه لباس شب مشکی روی تخت نشسته بود و چشم انتظارش بود. لباسش کوتاه بود و با دوتا بند باریک روی شونههای ظریفش مونده بود. آرمان با چشمای از حدقه در اومده ریحانه رو با چشماش داشت قورت میداد. اصلا انتظار این استقبال با شکوه رو نداشت. شنیدم که گفت:
-خدای من! عین همون چیزی که تو تصوراتم بود.
گفتم:
-هرچی خواستی برات فراهم شده. حالا سوغاتی رو رد کن بیاد.
بیحواس در کوله رو باز کرد و کیسه مشکی رو به دستم داد. کیسه از حجم طلا و دلارهای داخلش تو دستم سنگینی میکرد. داخل کیسه رو نگاه کردم و بعد از مطمئن شدن از همه چیز دستمو گذاشتم پشتش. هلش دادم و گفتم:
-برو جلو، معطل چیای؟
با فشار دستم جلو رفت و مثل آدمهایی که مست و مدهوش زیبایی یک اثر هنری شده باشن، دور تخت دور زد تا نمای کامل ریحانه رو ببینه. شهوت جوری چشمهاش رو کور کرده بود که نمیتونست چهره بیرنگ و لعاب و بیمیلی واضح ریحانه رو تشخیص بده. هرچند شاید اگه منم جاش بودم و طرف حسابم شاه کصی مثل ریحانه بود، نخواستنش یه یه ورمم نبود و فقط به فکر خالی کردن خودم بودم. نشستم روی صندلی و دوربین رو تو بهترین زاویه تنظیم کردم. کلید شروع فیلمبرداری رو زدم و گفتم:
-خیله خب. همه چی آماده ست. یک، دو، سه، حرکت!
آرمان روی تخت پرید و چهار دست و پا خودشو به ریحانه رسوند. دو دستی بازوهای ریحانه رو گرفت و با شگفتی گفت:
-شت! چه پوست نرمی.
ریحانه تو خودش جمع شد. آرمان با شهوت از روی لباس تن ریحانه رو لمس کرد و سرش رو برد جلو تا صورتش رو ببوسه، اما ریحانه با بیمیلی امتناع کرد. اخمای آرمان از این حرکتش توهم شد و به من نگاه کرد. با نیشخند شونه بالا انداختم. آرمان که تو ذوقش خورده بود، از رو تخت پایین اومد و اخمالود لباسهاش رو دونه به دونه در آورد. با این حالتِ عصبانی مطمئنا تو رابطه خشونت بالایی از خودش نشون میداد. با خیال راحت روی صندلی لم دادم و پاهام رو دراز کردم. دستهام رو پشت سرم تکیهگاه کردم و منتظر شروع نمایش شدم. آرمان روی تخت خزید و با لحن دستوری گفت:
-نگام کن.
ریحانه مسرانه به یه طرف چشم دوخته بود. آرمان دوباره گفت:
-گفتم نگام کن. میخوام کیرمو ببینی. میخوام لمسش کنی و بفهمی چقدر از کیر داداشت بزرگتره.
جالب اینجا بود اندازه کیرهامون فرق چندانی باهم نداشت و فقط شکلشون باهم فرق میکرد. تو این مورد اعتراف میکردم آرمان کیر سفید و قشنگی داشت! وقتی بازم با بیاعتنایی ریحانه رو به رو شد، شونهی ریحانه رو گرفت و محکم به طرف خودش کشید.
-کری؟ میگم نگام ک… .
چرخیدن ریحانه همانا و سیلی که به صورت آرمان زد همانا! چنان صدا کرد که من روی صندلی از جا پریدم. حتی خود ریحانه از حرکتش جا خورده بود که بهت زده به آرمان نگاه میکرد. آرمان هاج و واج دستشو از رو صورتش برداشت و گفت:
-من تو رو روی این تخت میکُشم! جلوی چشمای داداشت جرت میدم! بشین و تماشا کن.
با خشونت بیشتر شونه ریحانه رو گرفت و بندهای لباسش رو کشید، جوری که صدای پاره شدنش اومد. ریحانه با ترس اعتراض کرد:
-بهم دست نزن عوضی.
از بیرون اتاق صدای صحبت به زبون عربی میاومد. آرمان به هر ضرب و زوری که بود لباس رو داد پایین و سینههای لخت ریحانه افتاد بیرون. از دیدن سینههای خوشفرمش از فاصله به این نزدیکی، مکثی کرد و بعد، زبونش رو روی لبهاش کشید و دستش رو دراز کرد تا سینههای خواهرم رو لمس کنه. فقط چند سانتیمتر مونده بود تا به هدفش برسه که ناگهان در اتاق باز شد و چهارتا مرد درشت هیکل وارد اتاق شدن. چهارتا مرد عربِ دشداشه پوش با رنگ پوست تیره که دوتاشون ریشهای بلندی داشتن. با ورود مردها، آرمان جا خورد و با چهرهای گیج اول به هیکل درشت و پوست سیاه مردها و بعد به من نگاه کرد. نگاه من ولی روی ریحانه بود که اونم از دیدن مردها مات مونده بود و همزمان تلاش میکرد سینههاش رو بپوشونه. جنید کارش رو به نحو احسنت انجام داده بود و بهترین مردها رو برای اینکار انتخاب کرده بود. آرمان گفت:
-اینا کین دیگه؟
یکی از مردها به عربی گفت:
-هل هذا هو نفس الرجل؟ (این همون مرده؟)
سرم رو بالا و پایین کردم و به وضوح شادمانی مردها رو احساس کردم. به هم نگاه میکردن و مشتاقاته میخندیدن. سفیدی و خوشگلی آرمان به مذاقشون خوش اومده بود. خندهی کوتاهی کردم و رو به آرمان گفتم:
-به نظر میاد ازت خوششون اومده. انگار خوش قیافه بودن همه جا به نفع آدم نیست!
آرمان هنوز گیج بود. از روی تخت پایین اومد و لخت و عور و با کیری که لحظه به لحظه کوچیکتر میشد ایستاد. گفت:
-چه گهی خوردی مهدی؟
خندهام بلندتر شد. مردها به طرف آرمان حرکت کردند و آرمان با عصبانیت فریاد کشید:
-میگم چه گهی خوردی تو؟ این نره خرا کین آوردی اینجا؟ با توام بیناموس!
بلند شدم، در اتاق رو که باز مونده بود بستم و از پشت قفل کردم. دوباره نشستم روی صندلی و گفتم:
-سخت نگیر آرمان. شل بگیر که دردش کمتره!
مردها آرمان رو احاطه کردن و باهم مشغول حرف زدن شدن. انگار داشتن تصمیم میگرفتن از کجا شروع کنن و کی اول شروع کنه. مثل گله گرگی که یه آهوی بیپناه رو گیر انداخته باشن و دورش بچرخن! نگاه پریشون آرمان روشون جا به جا میشد. میتونستم عرق سردی که روی پیشونیش نشسته بود رو ببینم. به نظر مردها به نتیجه رسیدن که یه نفرشون جلو رفت و بازوی آرمان رو گرفت. آرمان با انزجار دستشو کشید و فریاد زد:
-دست کثیفتو بکش مادر جنده!
وقتی دید مرد ولش نمیکنه و داره جملات عربی تکرار میکنه، مشغول لگد انداختن و فحش دادن شد. تلاشش ستودنی بود، اما کافی نبود! با دخالت مردهای دیگه، خیلی زود به طور کامل به کنترل در اومد. با تمسخر گفتم:
-این همه باشگاه رفتی همین بود؟ پهلوون پنبه!
وقتی به طرف تخت کشیدنش، فریاد زد:
-ولم کنید حرومزادهها، کمک! کمک!
گفتم:
-انقدر شیلنگ تخته ننداز آرمان، کاری ازت بر نمیاد.
انداختنش روی تخت و چهارتایی روی تشک قفلش کردن. تا قبل افتادنش روی تخت، ریحانه وسط تشک خشکش زده بود و با چشمای وق زده به قائله نگاه میکرد. وقتی مردها آرمان رو روی تخت انداختن، سریع از جا پرید، اومد پایین و سراسیمه از تخت فاصله گرفت. وقتی به طرفم اومد، دستمو به طرفش دراز کردم و اونم مثل یه جوجهی بیپناه به آغوشم پناه آورد. بغلش کردم و گفتم:
-ترسیدی؟
بدنش مثل بید میلرزید. سرشو گذاشته بود رو سینهام و تکون نمیخورد. آرمان همچنان داد و فریاد میکرد. بلند گفتم:
-هر چقدر دلت میخواد داد و بیداد کن. اکثر اتاقای این طبقه خالیه. حتی خداهم به دادت نمیرسه!
درحالی که به شکم درازش کرده بودن، یکی از مردها پشت آرمان دراز کشید، شلوارشو داد پایین و لای باسن آرمان تفی انداخت. از دیدن سایز کیرش حیرت کردم. سیاه بود و بلند. باید مرغای آسمون به حال آرمان زار میزدن! آرمان با تنفر نگاهم کرد و گفت:
-میکشمت. قسم میخورم با دوتا دستای خودم میکشمت! بذار فقط از این خراب شده بیام بیرو… .
با ناتموم موندن کلامش، متوجه شدم مرد از پشت به آرمان چسبیده و هیچ فاصلهای بینشون نیست. لعنتی یه ضرب فرو کرده بود! آرمان با چشمای گشاد شده که به وضوح رگههای سرخ رو میشد توشون دید، دهنشو باز کرد تا از درد و فغان یه فریاد گوشخراش بکشه که لحظه آخر مرد دیگه دهنشو محکم گرفت. لخت جلوی صورت آرمان نشسته بود و احتمالا منتظر بود تو یه فرصت مناسب از دهن گشادش بهره ببره! دو نفر دیگه از دو طرف بازوهاش رو چسبیده بودن، هرچند آرمان با تقه اول بیحال شده بود و جون مقاومت نداشت. فقط صدای نالههای دردناکش میومد. نالههایی که دل سنگ رو آب میکرد، اما دل منو نه. ریحانه رو محکمتر بغل کردم و بغل گوشش گفتم:
-خوبی نفس؟
سرشو بالا آورد و زل زد تو چشمام. مدتی نگاهم کرد و گفت:
-چرا؟
خوب میدونستم منظورش از چرا چیه. گفتم:
-چون باید تنبیه میشدی.
علامت سوال رو تو چشماش دیدم و گفتم:
-به خیالت درباره اون پسرهی سوئدی چیزی نمیدونم؟
چشمهاش گرد شد و گفت:
-چی؟ اون…ولی تو از کجا میدونی؟
وقتی چیزی نگفتم گفت:
-به خدا اون اول دایرکت داد.
-و توام جوابشو دادی!
-گفتم بهم پیام نده.
-ولی پیامهای بعدیت چیز دیگهای میگفت.
سرشو انداخت پایین و گفت:
-فقط محض کنجکاوی بود.
کنجکاوی فقط یه قسمتش بود. ماشین زیر پای پسره دلیل مناسبتری بود! گفتم:
-تو این دنیا هیچکی، مطلقا هیچکی مثل من نمیتونه تو رو دوست داشته باشه. هرکی بهت توجه نشون داد، بدون فقط برای ظاهرته. تو نفس منی. نباشی منم نیستم. تنبیهت کردم تا بدونی حتی فکر کردن به یه مرد دیگه برای تو ممنوعه!
درحالیکه که از اون طرف صدای برخورد بدنهای عرق کرده و عجز و لابه آرمان میاومد، ریحانه دستهاشو دور گردنم پیچید و با احساسات به غلیان در اومده همدیگه رو عمیق بوسیدیم. جلوی دهنش گفتم:
-هیچوقت بیخیالت نمیشم. تو توی تقدیر منی. فقط من!
لبخند زد و گفت:
-واقعا فکر میکردم میخوای من تن فروشی کنم. داشتم دیوونه میشدم. یه عالمه غصه خوردم.
به کیف مشکی که پشت در افتاده بود نگاه کردم و گفتم:
-بابت فیلم و عکسا خودمم عذاب میکشیدم ولی به جاش چیزی رو که نیاز داشتیم به دست آوردیم. الانم صبر کن و ببین چه بلایی سر آدمی که به خودش جرعت کرده به تو دست درازی کنه میاد.
تو همون حالت به نمایش نگاه کردیم. مردها دونه به دونه هرکاری دلشون خواست با آرمان کردن، درست مثل یه برده جنسی. جوری که ریحانه ناراحت شده بود و دیگه نگاه نمیکرد. وقتی کارشون تموم شد، لباسهاشون رو پوشیدن و برای دستمزد جلوم صف کشیدن. از داخل کیسه چهارتا سکه در آوردم و دادم بهشون. یکی از مردهای ریشو سکهها رو بوسید و چیزی گفت که معنیش رو نفهمیدم. برای خالی نبودن عریضه به آرمان اشاره کردم و گفتم:
-مرحبا!
متوجه منظورم شدن و خندیدن. از این معامله دو سر برد راضی بودن. از اتاق که بیرون رفتن، ریحانه رو از روی پام بلند کردم. دستشو گرفتم و دو نفری جلو رفتیم. آرمان مثل یه جنازه بیحرکت رو تخت افتاده بود و تکون نمیخورد. روی بدنش پر بود از اثرات چنگ وخونمردگی. روی تخت اونقدر کثیف بود که بوی گند آب منی همه جا رو برداشته بود. میتونستم سفیدی آب مردها رو حتی روی موهای سرش ببینم. یه گوشه تمیز روی تخت پیدا کردم و نشستم. یکم نگاهش کردم و گفتم:
-واقعا خیال کردی ازت میگذرم که هیچ، میام خواهرمو دو دستی تقدیم توی بیشرف میکنم؟ اونم بعد از همه بلاهایی که سرم آوردی؟ واقعا سادهای آرمان، واقعا سادهای! تارا شانس آورد باهات نیومد وگرنه مطمئن باش واسه اونم برنامهها داشتم. فیلم امروز پیشم امانت میمونه که اگه یه وقت به سرت زد فیلمای منو پخش کنی یاد امروز بیفتی و چهار ستون بدنت بلرزه. که بدونی زمین گرده و یه روز پادشاهی و یه روز گدا. من چیزی ازت ندزدیدم، فقط هرچی مال خودم بود ازت پس گرفتم. راههای کثیفتریم داشتم، مثل این… .
گوشی ریحانه رو از جیبم در آوردم و ویدیویی که مدتها توی گوشیش پنهان کرده بودم پلی کردم. ویدیویی که در اون باران توی اتاق مقابل میز آرایش خم شده بود و توسط سیامک گاییده میشد. وقتی گوشی رو مقابل صورت آرمان گرفتم، چشمهای بیحالش از هم فاصله گرفت و درشت شد. از دیدن فیلم سکس خواهرش شوکه شده بود. گفتم:
-نارو خوردن از رفیق خیلی بده نه؟ اونم یکی مثل سیامک. میتونستم همون اول با این ویدیو تهدیدت کنم، اما تو بگو، مگه باران چه گناهی کرده بود؟ این قضیه بین ما دو نفر و تارا و آتوسا بود، کشوندن پای یه دختر بیگناه به این جریان ته لاشیگری بود. نکته همینجاست آرمان. من مثل تو لاشی نیستم. برگرد ایران. برگرد پیش تارا و همیشه با این ترس زندگی کن که یه وقت نزنه به سرم و فیلم امروز رو برای تارا بفرستم. به هرحال قراره مادر بچهات باشه. از طرفی مطمئنا هیچ فرزندی دوست نداره بدونه که باباش چاقال عربا بوده!
لبهاش تکون خورد. صداش ضعیف و لرزون بود. سرمو بردم نزدیک. شنیدم که گفت:
-ب… بیناموس!
سرمو عقب کشیدم. خندیدم زدم و گفتم:
-همین بیناموس جوری گذاشت تو کاسهات که تا عمر داری یادت نره. بدرود برای همیشه، کونی خان!
احساس قدرتمندی بهم میگفت این آخرین دیدار و آخرین گفت و گو بین من و آرمانه. دیداری که باهاش بازی باخته رو برگردوندم و خودمو از منجلاب بیرون کشیدم. دست ریحانه رو گرفتم، کیسه رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدیم. ماموریت با موفقیت انجام شده بود. دست ریحانه رو جوری سفت گرفته بودم که انگار جزوی از بدنمه. از هتل که بیرون اومدیم، دستشو کشیدم و گفتم:
-صبر کن.
روی پلههای جلوی هتل ایستاد و با چشمای درشتش نگاهم کرد. لعنتی! با اون مژههای بلندش وقتی اینجوری نگاهم میکرد تازه میفهمیدم چقدر خوشگله. گردنبند قلب سیاه رو از جیبم در آوردم و گفتم:
-بچرخ.
با دیدن گردنبند، لبخند ذوق زدهای زد و پشتشو بهم کرد. گردنبد رو انداختم گردنش، موهای بلند مشکیش رو دادم کنار و گردنش رو عمیق بوسیدم. دستهام رو دور شکمش پیچیدم و بغل گوشش نجوا کردم:
-تموم شد نفس… از حالا به بعد دنیا مال ماست.
{این بار دیگه واقعا} پایان.
[داستان و تمامی شخصیتها ساخته ذهن نویسنده میباشد.]
نوشته: کنستانتین
25 پاسخ به “قلبِ سیاه! (۲ و پایانی)”
باو سر تا ته داستان داشتم فحش خار مادر حواله میکردم😂😂تو دیگه از اونور بوم افتادی زیادی خوب مینویسی😂😂ولی واقعا همش داشتم فحش میدادم حرص میخوردم کارما یقه تو میگیره
واقعا دمت گرم که تمومش کردی و انتقامرو گرفتی. زیبا بود.
آرمیکا: واسه خودمم جای سواله، نزدیکترین جوابم اینه که نوشتن رو دوست دارم.
عالی همین یک کلام
با من ک بحث نکن هنوز عصبیم😂ولی خسته نباشی بیشتر برامون بنویس به عنوان ادمی ک کلا رمان میخونه میگم قلم درجه یکی داری از بعد رفتن شیوا واقعا داستانی ندیده بودم همزمان انقد با حسای مختلفم بازی کنه
چرندیات یه مجلوق کوس ندیده بدبخت که سه سال و نیم وقت گذاشته برا این کوسستان
نوشتنتون خیلی قشنگه
وای پسر گل کاشتی 🥰🥰🥰
عالی تموم شد👌
کاش اون تارای جنده هم میومد کونش مزاشتن
سناریوی خوبی داشت و احساس خوبی رو انتقال میده داستانت .بنظرم شروع کن به نوشتن رمان یا فیلمنامه نویسی
باید یه رای گیری انجام بدن از دوستان و ده نفر رو انتخاب کنن به عنوان داستان نویس و فقط داستان های اون هاروبزارن . حتی نشده هفته ایی یه دونه باشه ولی وقتی بخونی لذت همه چیز روببری. ممنونم ازت کنستانتین عزیز و دوست داشتنی
Darvag2024:متن رو درست نخوندی.“گوشی ریحانه رو از جیبم در آوردم و ویدیویی که مدتها توی گوشیش پنهان کرده بودم پلی کردم.”
Darvag2024:متن رو درست نخوندی.“گوشی ریحانه رو از جیبم در آوردم و ویدیویی که مدتها توی گوشیش پنهان کرده بودم پلی کردم.”
لذت بردم و اگه من با این شدت از بیتمرکزی ای که دارم بشینم یه داستان رو بخونم و نصفه ولش نکنم یعنی واقعا کشش و جذابیت بالایی داشته 😁بخش سکسشون روی پشتبوم هم که واقعا فوقالعاده بود👌❤️
کستانتین داستانهات رو دوس دارم. یه داستان مخلوط بیغیرتی و گی هم بنویس!
ایده پایان خوبی بودا ولی مشخصه اونقدی که برای قسمتای قبل وقت گذاشتی برای این وقت نزاشتی و یه ایده خلاقانه که توی ذهن خودت بود رو با کلیشه ترکیب کردی و خب نمیشه گفت بد شده ، خیلی دمت گرم که مینویسی ولی بنظرم عجله کردی توی این قسمت.بخش جالبش همون بخش داستان بود که همه رو عصبی کرده توی کامنتا ، ایده خفنی بود باریکلا به ذهن خلاقت ولی بازم بنظرم خیلی دارک بود ، خیلی بیشتر از بقیه کارات دارک بود
نگارش شما همیشه ستودنی است.ممنونم از شماژانر تابوجذابیت های بسیار دارد.در سرتاسر ادوار تاریخ بوده و هست.هم خوب و هم نا خوب
تو یه دیونه ای پسرعالی هستی. دوس دارم نوشتنتو
تنها کسی که برای لایک کردن و کامنت گذاشتن براش لاگین میکنم تو سایت فقط کنستانتین عه،واقعا قلم خوبی داری،مشتاق خواندن بقیه داستانات هستمم
حقیقتش من رمان خون نیستم نمیتونم چیز زیادی بخونم اما همینکه سه سال زحمت کشیدی بی انصافی که لایک نخوری
وای واقعا دلم خنک شد، فقط سر تارا هم باید یچی میشدخسته نباشیییی واقعا قلم خوبی دارین
کنستانتین عزیز همهی داستان هاتو دوبار خوندم و بشدت منتظر داستان جدیدم، کی برمیگردی ؟
خیلی نسخیم انصافا برگرد
شاید از اول تا آخرش رو جمع کنیم یه رمان ششصد-هفتصد صفحهای ازش دربیاد. همیشه نوشتههات رو دوست داشتم.میدونم یه نویسنده نمیتونه مدت طولانی ننویسه! مطمئنم الانم داری مینویسی و با چنتهی پُر برمیگردی. موفّق باشی و منتظر داستانهای بعدیت هستم.