_جوون عجب کون تپلی داری تو! خیلی هوسیم میکنه که بزنم توش
دستمالیش کرد و روی من خوابید.
_کی میدی بزنم توش؟
_چی رو؟
_این کون خوشگلت رو! دلم میخواد صد در صدت مال خودم باشه
_نکن یاشار
_چرا؟
_من تاحالا این کار رو نکردم
_واسه همین میخوام…این یکی سوراخت باید مال خودم تنها باشه
_الانم من فقط واسه خودت تنهام…منکه جز تو با کسی نیستم
_نه عزیزم اون یکی سوراخت رو قبلا فتحش کردن. این یکی رو می خوام خودم بازش کنم!
_ولم کن بابا دیوونه شدیا
_یعنی نمیدی بهم؟ هوسی شدم امتحانش کنم. شایدم اصلا خوشم نیاد
_نه
_نه؟
_اصلا”
_آناجوونم نه میگی بیشتر طالبش میشم!
_گیر نده یاشار…آخه اونجا که مال سکس نیست. درد داره بعد هم با اون دسته بیلی که تو داری جرم میدی
یاشار دست بردار نبود. توی سکسهای بعدی هم هر بار بحثش رو پیش می کشید.
_نمی زارم اذیت بشی. یه بار فقط یه بار بزار اصلا” اگه دردت اومد یا اذیت شدی بی خیالش می شیم. شاید اصلا” خودتم خوشت اومد
من زیر بار نمی رفتم اما یاشار هر بار مشتاق تر می شد.
_ببین اگه خودت با زبون خوش ندی آخرش بزور می کنمتا!
نزدیک شیش ماه از اولین سکسمون توی خونه ما گذشته بود و اوایل خرداد ماه بود که یاشار با یه خبر جدید اومد.
_دارم خونه میگیرم! از این ببعد خونه خودم قرار می گذاریم
چند روز بعد، تولد بیست و چهار سالگیش بود و تقریبا#34; پنج سال از شروع رابطه مون گذشته بود. قرار شد اولین قرارمون توی خونه اش رو بزاریم روز تولدش که یه روز خاص و بیادماندنی بشه. ازش خواستم مشروبم بگیره و بهش قول دادم تا صبح پیشش بمونم و به اصطلاح، اون شب بترکونیم.
خونه اش یه دونه یه خوابه خیلی کوچولو و نقلی بود. کیک رو بریدیم و مشروب رو باز کردیم و مسته مست شدیم. بوسه و مالیدن ها شروع شد و یه ساک مجلسی دیوونه کننده براش زدم و داشتیم برای سکس آماده می شدیم. ازش خواستم بشینه و خودم رفتم سر کیفم و وازلین رو بیرون آوردم و سر کیرش رو چرب کردم.
_این چیه؟ چیکار می کنی کوس تپلیه من؟ نگو که…
_این هدیه تولدته عزیزم!
_اوووف قربونت برم عزیزم پس بالاخره تصمیم گرفتی پارو بدی
_گفتم که امشب رو یه شب خاص میکنم برات
از همون روزی که خبر خونه گرفتن رو بهم داده بود و قرار گذاشته بودیم روز تولدش اولین قرارمون توی این خونه باشه و شب خاصی باشه تصمیم گرفتم بالاخره به مراد دلش برسونمش و بزارم از در عقب وارد بشه. قبلش کلی تحقیق کرده بودم از تجربیات گی ها و کونیها، توی سایتها کلی چیز یاد گرفته بودم. اینکه چجوری قبل از کار، تخلیه و تمیز کاری کنم. چجوری چرب کنم و چجوری حال بدم که کمتر دردم بگیره. بعد از چرب کردن یاشار کوچیکه، خودم رو هم چرب کردم و پشت به یاشار، سر کیرش رو تنظیم کردم و نشستم یا در واقع سعی کردم سرش بشینم ولی کلفتی کیرش و تنگی سوراخم آخم رو بلند کرد.
_آیییی نمی تونم…شرمنده یاشار
می خواستم بلند بشم ولی یاشار دست روی سینه هام انداخت و من روی پاهاش نشوند. گونه ام رو بوسید
_چرا بلند می شی عزیزم؟ میدونم سختته ولی الان که تا در بهشت آوردیم که نمی تونی بهم بگی نمیشه واردش بشی!
_درد داره یاشار
_پاشو خوشگلم یواش یواش بدش داخل
بلند شدم و بزور سرش رو داخل دادم. حس کردم درد تا موهای سرم رفت. جوری که انگار یکی یکی موهام رو محکم بکشن. با خودم گفتم این چه گوهی بود که خوردم ولی راه برگشتی نبود. یاشار محکم بغلم کرده بود و قربون صدقه ام می رفت.
_آفرین عشقم. تا تهش رو بده داخل
گفتنش آسون بود ولی بهر سختی بود کامل نشستم سرش
_آییی آییی یاشار بخدا دارم می سوزم نمیشه بیخیال بشی
من رو کشیده بود توی بغلش و همزمان که نوک ممه هام رو می مالید لاله گوشها و گونه هام رو هم بوسه بارون می کرد با نفس داغش و زبون بی قرارش باهام ور می رفت.
_تحمل کن عسلم الان دردت کم میشه
مالیدن و بوسیدن و ور رفتن هاش حشریم کرد و کم کم بدنم شل شد و و سوراخم واسه کیرش جا باز کرد و دردش کمتر شد. یاشار پهلوهام رو گرفت و بهم فهموند که وقت بالا پایین شدنه. بلند شدم و وقتی دوباره دادمش داخل دوباره همون درد اما با شدت کمتر توی بدنم تیر کشید. چند بار دیگه بالا پایین شدم و سعی کردم بدنم رو شل بگیرم تا کم کم به این دسته بیلی که توی سوراخم چپیده بود عادت کنم. بعد از چند بار بالا پایین شدن، یاشار بلندم کرد و ازم خواست روی شکم بخوابم و قبلش یه بالشت، گذاشت زیر شکمم.
_بخواب خوشگل خانوم و قمبل کن که وقت گاییدن کون تپلیته!
وقتی خوابید روم و سرش رو تنظیم میکرد دستم رو گذاشتم روی دستش که کنار صورتم بود و گفتم
_تورو خدا یواش…نزنی جرم بدی
_نترس خوشگله… خودم هواتو دارم
وقتی با فشار سرش رو داخل کرد، جیغ زدم.
_آییی درش بیار…توروخدا درش بیار دارم جر میخورم
سعی کردم از زیر پاش خودم رو بیرون بکشم ولی فایده نداشت و یاشار تا ته بهم فرو کرد. وقتی سرش بالا پایین میشدم کنترلش دست خودم بود اما حالا یاشار با تمام قدرت و وزنش روم بود و وقتی کیرش رو فشار داد داخل درد وحشتناکی داشت. خوابید روم و بوسیدم.
_اوووف چه تنگه آنا جووون
_یاشار درد داره بخدا… درش بیار
_یکم تحمل کن الان تموم میشه
_با اون کمر سفتی که تو داری تا بیاد من جر خوردم
_نترس عزیزم
سعی کردم با شل گرفتن خودم دردش رو کمتر کنم. تا حدودی جواب داد ولی بازم با هر ضربه ای که می زد دردم می گرفت. ظاهرا” یاشار از هر سکسی که قبل از اون داشتیم بیشتر لذت می برد که دم به دقیقه بوسم می کرد و قربون صدقه ام می رفت. یاد اون سکسهای سالهای اولمون افتاده بودم که خیلی احساسی و رمانتیک بودن و این چیزی بود که سکسمون رو قابل تحمل تر می کرد. شاید ده دقیقه یا کمتر روم بود که بعد از چند تقه پشت هم، محکم بغلم کرد و بعد از چند تکون موج مانند شکمش، روی من از حال رفت.
_چی شد
_آیییی شدم!
_واقعا؟…چه زود اومد!
_بسکه تنگه این لامصب!..وای وای کشتی من رو…الان تازه می فهمم چرا خیلی ها کون رو بیشتر از کوص دوست دارن!
_وای ددم وای!
_چی شدی خوشگلم
_هیچی بدبخت شدم! مزه اش رفت زیر دندونت دیگه ول کنم نیستی
زد زیر خنده و بعد بوسیدم و گفت:
_از این ببعد عقب و جلوت رو با هم صاف می کنم! تازه یه خوبیه از عقب وارد شدن اینه که لازم نیست نگران اومدن آبت باشی. می تونی همونجا با فشار خالیش کنی!
وقتی بالاخره کشید بیرون و از روم بلند شد. آبش از سوراخم شر کشید بیرون و مجبور شدم سریع خودم رو به سرویس بهداشتی برسونم. روی فرنگی نشسته بودم و خودم رو خالی می کردم که صدای دادش رو شنیدم.
_آناجون دید چی شد؟
_چی شد؟
_کونی شدی رفت! هاهاها
_خیلی بی ادبی
در به روش باز شده بود و از اون ببعد سبک سکسمون این شکلی شده بود که اول سیر دلش بقول خودش جلوم رو صاف می کرد و بعد می رفت سراغ عقب و همونجا هم خودش رو خالی می کرد. بعد از چند دور سکس، برای من هم از عقب دادن عادی شد بقول یاشار، غیر از کونی، کون گشاد هم شدم و در لذتی که می برد منهم شریک شدم.
این مدل سکس، دلخواه یاشار و براش دلچسب بود. همین موضوع دوباره یاشار رو نسبت به من و رابطه مون مشتاق تر کرده بود. این موضوع و مستقل بودن خونه یاشار باعث شد دوباره تعداد سکسهامون بیشتر و فاصله بین قرارامون کمتر و کمتر بشه. اکثر شبها یاشار، من رو نگه می داشت و این موضوع اونقدر پیش رفت که مجبور شدم یه سری لوازم شخصی و لباس زیر به خونه یاشار منتقل کنم و تا حدودی حتی هم خونه شده بودیم . حتی پیش اومد که یه دفعه سه شبانه روز، خونه یاشار بودم و به خونه خودمون سر نزدم!
اواسط پاییز بود که یه شب از سر کار برگشتم خونه و مهیار خونه بود.
_عه تو اینجا چیکار می کنی؟ مگه نباید الان مغازه باشی؟
قیافه اش داغون بود و خلقش تنگ
_اگه خونه بودی می فهمیدی الان دو روزه نرفتم. ولی تو که اصلا” خونه نیستی
_دو روزه؟ چرا چی شده؟
_هیچی
_د مثل آدم حرف بزن ببینم چی شده؟ با جاسم بحثت شده؟
_بحث؟ آره یعنی نه…جاسم داره زن می گیره
_چی؟ زن می گیره؟ یهو سر پیری یادش افتاده زن می خواد؟ پس تو چی؟
_من چی؟
_آره خوب پس تکلیف تو چیه؟
_تکلیف من؟ خوب منم زن دارم هه
کنارش نشستم و دست انداختم دور شونه هاش
_طوری نیست حالا دنیا که آخر نشده
_ولم کن آنا حوصله ندارم
_باشه بابا حالا مگه من چی گفتم
لباس عوض کردم و یه چیزی برای خوردن آماده کردم. مهیار که ظاهرا” دو روز بود غذای درست حسابی نخورده بود؛ علیرغم ناراحتی و بی حوصلگیش عین گاو خورد و بعد گفت:
_من امشب میرم پیش مامانم
مشغول لباس پوشیدن شد. وارد اتاق شدم و روی تخت نشستم.
_متاسفم مهیار…میدونم سالها با هم بودین…حالا قصدش جدیه؟
_آره عقد کرده ماه دیگه هم جشن عروسیشه
پاشدم بغلش کردم. شاید هنوز ته مونده غروری براش مونده بود که نمی گذاشت زیر گریه بزنه. بخاطر همین سریع از بغلم اومد بیرون و گفت:
_بالاخره اونم مرده دلش می خواد یه خانواده واقعی داشته باشه. زن …بچه
_تو چی بچه نمی خوای؟
توی همین چندتا کلمه یه دنیا حرف بود. یعنی تو هم مردی بالاخره یا نه؟ خانواده واقعی نمیخوای؟ زن… بچه؟ مهیار تا ته حرف رو رفته بود. سرش رو انداخت پایین و فقط رفت.
_خداحافظ
روزها و هفته های بعدی حال و روز مهیار روز بروز داغونتر می شد. افسرده شده بود. بعد از عروسی جاسم شراکتشون هم تمام شد و هر کدوم دنبال کار خودشون رفتن. بابا که بعد از اون سکته، خونه نشین شده بود؛ اما برادر ناتنی هام به توصیه بابا زیر پر و بال مهیار رو گرفتن و نگذاشتن زمین بخوره که اگه به خودش بود که حتما” با مخ به زمین خورده بود. علیرغم فاصله ای که سالها بینمون افتاده بود؛ ولی من هم اون روزها از روی یک نوع احساس زنانه که باید توی روزهای سخت پشت شوهرم باشم، یا یه جور ادای دین یا از روی عذاب وجدان، سعی می کردم بیشتر کنار مهیار باشم. بیشتر بهش برسم و تنهاش نگذارم. شاید حتی ته دلم امیدی هرچند کم داشتم به اینکه حالا که جاسم، مهیار رو رها کرده، شاید و فقط شاید مهیار هم تغییر کنه.
اما برای یاشار این تغییر، قابل قبول نبود. غر می زد و خشمش رو روی من خالی می کرد.
_توی اینهمه سال چی ازون شوهر کونیت دیدی که الان این جوری بهش چسبیدی؟…این امام زاده اگه شفا بده بود تا حالا داده بود.
_درک کن این بیچاره هم آدمه باباش که فوت کرده، شریک کاری و جنسیش ترکش کرده، مامانش هم حال و روز خوبی نداره. حالا توی این وضعیت منم ولش کنم؟
_به تخمم که حال و روز خوبی نداره.
_بیشعور بازی در نیار یاشار… گناه داره
_واسه کسی دلسوزی کنم که جای مرد بودن، کونی بودن رو انتخاب کرده؟ عمرا”
این جوری بود که بهم خوردن رابطه جاسم و مهیار، رابطه من و یاشار رو که تازه داشت می رفت که به اوجش برسه رو تحت تاثیر قرار داد و یه جورایی از ریل، خارجش کرد.
.
.
.
دی ماه بود که حال بابا خراب شد. چند روزی، بیمارستان بستری بود و بعد از قطع امید دکترها، از بیمارستان آوردیمش تا روزهای آخرش رو توی خونه باشه. سه شب بعد از مرخص شدن از بیمارستان، نفسهای آخر رو کشید و تمام کرد. قبل از فوتش یه شب که نفسش نسبتا” بهتر شده بود با چشمهاش بهم اشاره کرد. گوشم رو به دهانش نزدیک کردم. صداش بزور بیرون می اومد.
_دخترم …حلالم کن
_این حرف رو نزن بابا
_با مهیار بمون…هر کاری کردم…واسه صلاح خودت بوده
نمی فهمیدم منظورش چیه ولی وقتی ازش فاصله گرفتم، قطره اشکی که از چشمش شر کشید پایین و چشماش رو بست. این آخرین حرفهایی بود که بهم زد. روزهای بعدی درگیر خاکسپاری و مراسم های سه و هفت بودیم. مهیار که بابا همیشه پشت و پناه و حامیش بود یه جوری انگار برای بار دوم یتیم شده بود. اصلا” خودش یه پا صاحب عزا بود و دلداری دهنده لازم داشت. برادر ناتنی ها هم که چندان من رو داخل آدم حساب نمیکردن و انگاری، من بیشتر در نقش کلفت خونه بودم. تنها کسی که توی اون روزها، مرتب زنگ می زد و جویای احوالم بود و می تونستم در حد دقایق خیلی کمی باهاش درد دل کنم یاشار بود.
روز پنجشنبه شد و مراسم هفت بابا بود. از سر صبح درگیر هزارتا کار بودم و دلم اون روز خیلی خیلی گرفته بود. بعد از ظهر، قبل از اینکه بریم سر خاک بابا، یاشار زنگ زد. دلم بدجوری گرفته بود و می خواستم روی شونه های یکی گریه کنم.
_کاش الان اونجا بودم.
_کاشکی
_می خوای بیام؟
_کجا؟ سر خاک؟ نه
وقتی از سر خاک برگشتیم به مهیار گفتم ماشین رو خاموش نکنه
_چرا؟
_باید برم جایی
خودم رو انداختم تو بغل یاشار
_تو اینجا چیکار می کنی؟ مگه الان مراسم ندارین؟
هق هق گریه ام بلند شد. یاشار دست نوازشش رو به سرم کشید و موهام رو نوازش کرد. خودم رو بیشتر توی بغلش انداختم.
_تسلیت میگم آناجان
_دیگه نمی تونستم اون جو رو تحمل کنم.باید می دیدمت. بابا که رفت. روی مهیار هم که نمی تونم حسابی بکنم. الان دیگه فقط تورو توی این دنیا دارم یاشار!
_خودم باهاتم… تنهات نمی زارم
_فدات بشم عزیز دلم
بوسیدمش و لبامون روی هم رفت. ولی یاشار خیلی زود کشید کنار
_ببخشین الان وقت این کارها نیست
_طوری نیست… ببوسم. بوسه هات حالم رو بهتر می کنه
همینطور که توی بغلش بودم. قلمبه شدن خشتکش رو حس کردم. دست گذاشتم و بله واقعا” بلند شده بود!
_می خوای؟
_نه نه…به این توجه نکن امروز روز این کار نیست
از روی خشتکش مالیدمش
_ببخشین دیگه یاشار جوون می دونم الان سه هفته اس کاری نکردیم. توام نیاز داری خوب
_نه بابا چیزی نیست…تو بری اینم می خوابه
محکم تر فشارش دادم و همراه با آییی یاشار کیرش هم مث میله آهنی سفت شد
_ولی من نمی خوام برم
جلوش زانو زدم.
_درش بیار
_آنا اصلا نیازی به ان کار نیست
_خودم می خوام
_خوب اگه اینطوره که قضیه فرق می کنه
حول حول کشیدش بیرون و به محض بیرون اومدن، سرش توی دهن من غیب شد و آخ و ناله یاشار به هوا رفت. سه هفته نکردن، داغ و حشری و بی قرارش کرده بود. خیلی فرصت خوردن بهم نداد و بلندم کرد و ازم خواست همینجا وسط هال به اوپن آشپزخونه دست بزارم و دولا بشم. تا بخودم بیام شورت و شلوارم رو کشیده بود پایین و با دستاش کمر و باسنم رو تنظیم می کرد تا بهترین حالت ممکن رو براش بگیرم. زبونش رو بکار انداخت و حسابی لیسیدش. این بار من بودم که می نالیدم. شهوتی که اون لحظه در من زبانه می کشید، تمامی فکر و خیالات مرگ بابا و مراسم و هفت و همه گرفتاری و دردهای روح و روانم رو برای لحظاتی شست و برد. وقتی یاشار بلند شد و انداخت داخل و با شدت و ضرب، تلمبه زدن رو شروع کرد؛ تنها چیزی که حس می کردم فوران لذت و آرامش سرخوشانه ای بود که توی بند بند وجودم پمپاژ می شد. یاشار هم دست کمی از من نداشت.
_آخ هلاکتم دختر!..خدا تو رو رسوند. داشتم از شق درد میمردم!
بعد از کلی تلمبه زدن و پوزیشن عوض کردن، بالاخره برای مرحله پایانی روی تخت خواب رفتیم. حالت فرغونی گرفتم و طبق معمول سکسهای چند ماه اخیر از در پشتی وارد شد و بعد از تلمبه های وحشیانه و رگباری تا قطره آخرش رو داخلم خالی کرد و توی بغلم خوابید. همینطور که موهای سرش رو نوازش می دادم ازش پرسیدم:
_چرا بهم نگفتی؟
_که اینهمه هوس کردی و بقول خودت شق درد گرفتی
_چی؟وسط عزا و مراسم بابات یهو بیام بگم کیرم راست شده؟ گاوم مگه
_گاو چرا؟ اتفاقا” دوست داشتم بگی…میدونی این چند روزه بدجوری بغل و حمایتت رو کم داشتم
_کاش میشد پیشت باشم. ولی فکر کنم بهتره کم کم برگردی. کلی سوال پیش میاد که کجایی
_ولی پیش تو بودن رو ترجیح میدم
وقتی بالاخره از یاشار و خانه اش دل کندم و برگشتم، واقعا” با کلی نگاه پرسشگر مواجه شدم. مهیار پرید جلوم
_کجا بودی تا حالا؟ چرا جواب تلفن نمیدی؟
خوب حالا چی شده مگه.
این داداشات دیوونه ام کردن بس که پرسیدن آناهیتا کجاس…خوب چی باید بهشون جواب می دادم؟
وسط بحث بودیم که یهو جمشید، داداش بزرگه رسید. دستم رو گرفت و کشوندم یه گوشه ای
_معلومه کجا یهو غیبت زد؟
_کار داشتم .باید یه سر تا خونه می رفتم. خوب حالا چی شده مگه
_چی شده؟ کلی آدم واسه بابای من و تو جمع شدن اینجا، نمی شد حالا کارهات رو بگذاری واسه چند ساعت بعد؟
_ول کن دستم رو…بیست روزه شبانه روز اینجا دارم عین کوزت، جون می کنم چی میگی حالا گیر دادی …انگاری اختیار دار منه… یه کاره
راه افتادم که برم ولی جمشید دل پری داشت و ولکن نبود. دوباره دستم رو کشید و برم گردوند همون گوشه
_اختیار دار؟ تو اصلا اختیاردار سرت میشه؟ اون شوهر بدبختت می دونی چند بار بهت زنگ زد؟ شوهرته مثلا” جلو ملت نباید یکم آدم حسابش کنی؟
_این چیزا ب تو ربطی نداره
_بابا راست می گفت
_چی رو راست می گفت؟ چرا سرت رو انداختی پایین و داری میری؟ جواب من رو بده چی رو راست می گفت؟
_هیچی…فقط لطفا” رعایت کن و بزار این چند روز بی سر و صدا و مشکل بگذره
_منظورت از اینکه حرف بابا درست بوده چی بود؟ همین الان بهم بگو اگه نه داد و هوار راه می اندازم و آبروریزی می کنم
_بیا اینجا و آروم بگیر تا بهت بگم
_خوب بگو
_بابا می گفت تو دلت به مهیار و زندگی باهاش نیست. می گفت تو امکانش رو داشته باشی یه روزم باهاش نمی مونی
_خوب این چیزارو واسه چی باید به شما بگه؟ اینا چه ربطی به کسی غیر از من و مهیار داره؟
_می خواستی بدونی منم بهت گفتم. حالا دلیلش رو شاید خودت بعدا” بفهمی
و چند روز بعد واقعیت مثل یه سیلی محکم توی گوشم خورد و من فهمیدم. نه تنها دلیل اینکه چرا بابا به جمشید اون حرفها رو زده بود که حتی دلیل حلالیت طلبیدن و حرفهای گنگی که آخر عمرش زده بود، همه رو فهمیدم. بابا برای من یک پاپاسی نگذاشته بود. مغازه و سرمایه داخل بازارش رو که همون موقع که خونه نشین شده بود به سه تا پسرش بخشیده بود و خونه رو هم احتمالا” بعد از اینکه جریان طلاق رو بهش گفته بودم به نام سه پسرش زده بود. شاید با خودش فکر کرده بود اگه پول و سرمایه دستم بیاد خیلی زود طلاق میگیرم و این جوری می خواسته دستم رو توی پوست گردو بزاره و محتاج مهیار باشم تا باهاش بمونم. در جواب داد و بیداد من جمشید خیلی راحت گفت:
_بابا سهم تو و حتی بیشتر از سهمت رو توی مغازه مهیار، شوهرت ریخته. دیگه دنبال چی هستی؟ میدونی بدون کمک بابا شوهرت عمرا” میتونست سرپا بمونه ؟بخصوص بعد از اینکه شراکتش با جاسم بهم خورد.
اینها رو تو روی مهیار می گفت و اون بی عرضه هم هیچی نمی گفت. شاید خودش رو همچنان مدیون بابام و پسراش میدونست. این جوری بود که آخرین بند ارتباط خانوادگی من با نابرادری های نامرد و عوضیم از هم پاره شد. از خونه پدریم که بزودی قرار بود بفروشن و پولش رو تقسیم کنن ، بیرون زدم. از مهیار لجم گرفته بود و قصد خونه رفتن هم نداشتم. مستقیم رفتم خونه یاشار و یک هفته اونجا موندم. توی این یک هفته، مهیار که زنگ میزد، یا جواب نمی دادم یا باهاش سرد برخورد می کردم. واسه اینکه جلوی برادر هام در نیومده بود بهش سرکوفت می زدم. یاشار، روزهای اول فقط می خندید و مهیار رو مسخره می کرد ولی از روز سوم، چهارم می گفت خوب شوهرته …آخرش که باید برگردی پیشش
_مرده شور این شوهر رو ببرن…هرچی توی زندگی بسرم اومده از بی جنم بودن مهیاره
_از بی جنم بودن مهیاره که الان من رو داری
_تو رو دارم؟ از تو هم که شوهر در نمیاد… میاد؟ تو فقط من رو واسه این می خوای که سیخ که کردی باشم که ترتیبم رو بدی
_عوضی بازی دیگه در نیار دیگه آناهیتا
روز بروز غر زدنهام به یاشار بیشتر شد تا اونجایی که رسما” از خانه اش بیرونم کرد
_پس کی می خوای بری خونه خودت؟ یه هفته اس اینجایی
_چیه میخوای از خونه بیرونم کنی؟
_همه اش داری غر می زنی مگه تو شوهر نداری؟ خوب برو غرهات رو بجون اون بزن
_آهان غرهام واسه شوهرم، لنگ هوا دادن هام واسه تو؟
_بخدا دیگه خسته شدم این چه اخلاقیه جدیدا” پیدا کردی؟ من میرم یه هوایی بخورم
_وایسا منم باهات بیام
تا بخودم بجنبم یاشار رفته بود. راست می گفت بالاخره باید بر می گشتم خونه و الان وقتش بود.تا یکماه بعد یعنی اوایل اسفند ماه هم توی خونه یاشار پا نگذاشتم. چند بار زنگ زد. نازم رو کشید. گفت اون روزها اخلاقم خوب نبوده که حتما” بخاطر مرگ پدرم و قضیه ارث و میراث بوده و یاشار باید درک می کرده و تحملم می کرده و … ازم می خواست برم خونه اش و من می دونستم دوباره ازش بلند شده که اینجور پاپیچم شده.
_خوب چی میگی؟ امشب میای؟
_حالا تا ببینم چی میشه
_دیگه ناز نکن کوص تپلیه خوشگلم! بگو که میای
_امشب که نه ولی حالا تا ببینم روزای بعد حسش هست یا نه
خوشم اومده بود که برای اولین در این سالها اونقدر کم محلی بهش کرده بودم که به موس موس افتاده بود. اما بالاخره بعد از یکماه با خودم گفتم دیگه بسشه. دو سه روز بود ازش خبری نبود و تصمیم گرفتم بی خبر از سر کار برم خونه اش و اگه .پسر خوبی باشه و خواهش کنه شاید شب هم پیشش بمونم.
_عه تویی؟ چه عجب…خوش اومدی
_چیه انتظار کس دیگه ای رو می کشیدی؟
_نه عزیزم خوش اومدی بفرما داخل
هنوزم سعی می کردم سر سنگین باشم. ولی بغلم گرفت و یه لب فوری ازم گرفت.
_این چه بوییه؟
_کدوم بو؟
_یه بویی توی خونه ات میاد که قبلا نبوده؟
_نمی دونم من که چیزی حس نمی کنم
یاشار، مثل گرگ گرسنه به جونم افتاده بود. وسط کار، روی خشتکش دست گذاشتم. ولی در کمال تعجب سیخ نشده بود.
_این چرا اینجوریه امروز؟
_از درد دوریت مریض شده جون نداره
_بعد یک ماه الان باید مث فنر از جا بپره. راستش رو بگو کاری کردی؟
_مثلا چه کاری؟
_چه می دونم مثلا جلقی چیزی
_نه بابا توام بیا یکم مهربونتر باش باهاش و ببین چجوری می پره بالا
نشست روی مبل و شلوارش رو پایین کشید. زانو زدم جلوش و توی دستم گرفتم و وقتی چند بار توی دهانم مکیدمش بالاخره سیخ شد.
_حالا شد. پاشو بیا
_کجا میری؟ خوب بیا بشین سرش
_صبح تا حالا سر کار بودم میخوام یکم دراز بکشم و تو هم کارت رو بکنی
وقتی روی تخت خواب دراز کشیدم، همون بویی که توی هال میومد رو خیلی تندتر حس کردم. بوی تند ادکلن زنونه بود. وقتی بالشت رو بو کشیدم دیگه هیچ شکی نداشتم. با چشمهای گرد شده نگاهم کرد.
_چیه؟
_عوضی …ترتیب کی رو روی این تخت دادی؟
_ترتیب کی؟ معلومه امروز چت شده؟
_واسه همینه که کیرت شل و ول بود
_نمی دونم چی داری میگی ولی من ترتیب کسی رو…
_بزار ببینم این چیه
_چی؟
از کنار تخت برش داشتم. جلد خالی یه کاندوم بود.
_این یکی رو چی میگی؟ ترتیب کسی رو ندادی؟ حتما فکر کردی این آدامسه باز کردی بجوی
_آنا صبر کن
قبل اینکه به خودش بیاد پریدم سر سطل آشغال و خود کاندوم رو هم پیدا کردم. روبروش گرفتمش. آبش توش خشکیده بود.
_خجالت نمی کشی عوضی
_وایسا واست توضیح میدم
_من واست کم گذاشتم که بهم خیانت می کنی؟
_آنا طرف فاحشه بود
_دیگه بدتر…از این ببعد قراره کیرت رو توی فاحشه هایی که معلوم نیست چه درد و مرض هایی دارن بکنی و بعد من رو هم مریض کنی
داشتم تند تند لباس می پوشیدم.
_بخدا دفعه اولم بود.اصلا” غلط کردم حالا نرو
_ولم کن عوضی
_وایسا میگم…خوب فشار بهم می اومد
_یعنی یک ماه نمی تونستی جلوی کیرت رو بگیری؟ واقعا” که
روزهای بعدی یاشار همچنان به گفتن غلط کردم، گوه خوردم ادامه می داد و بهانه می آورد.
_خوب تو مردهایی غیر از من رو تجربه کردی، منم می خواستم یه بار یکی دیگه رو تجربه کنم.
_آهان پس تجربه لازم داشتی! تو هر کاری خواستی و هر چیزی خواستی رو من برات انجام دادم دیگه چه تجربه ای می خواستی؟
_تو فکر کن اصلا خر شدم
_حالا چطور بود
_چی
_تجربه جدید
_افتضاح
_آره جون خودت …حتما” یکی بود جوون و لاغر و خوش هیکل نه مثل من که هم پیر شدم هم چاقم
_نگو عزیزم. یه تار موی تورو با صدای این دگوریا نمی دم. بعدم بهت گفتم از دخترای لاغر مردنی و استخوانی خوشم نمیاد. دختر باید مث خودت یه پرده گوشت زیر پوستش باشه
_کم زبون بریز بچه
_بخشیدیم دیگه؟
_نه هنوز
_ای بابا پس کی می خوای بالاخره از خر شیطون پایین بیای؟
_فعلا” که دارم از سواریش لذت می برم
_اذیت نکن دیگه آنا جون…چند روز دیگه عیده و من دو سه هفته میرم شهرستان بزار قبلش ببینمت
_هنوز واسه بخشیدنت زوده. بهم خیانت کردی کم که نیست. اصلا برو شهرستان برگشتی ببینم چی میشه
_ای بابا تو هم مرغت یه پا داره ها…اصلا خیانت چی؟ ما که زن و شوهر نیستیم که خیانت باشه
_یعنی زن و شوهر نیستیم، آزادیم با همه سکس کنیم
_نه خوب…
_اصلا” رابطه من و تو قراره به کجا برسه؟
_منظورت چیه؟
_الان نزدیک شیش ساله تو رابطه ایم. اوایل می گفتی قراره شوهرم بشی الان چی؟ قراره چی من بشی؟ اصلا” می دونی من از این وضعیت خسته شدم. شیش ساله علاقم واسه تو
_مثل اینکه یادت رفته از اول بهم نگفتی شوهرداری
_خوب لابد وقتی فهمیدی شوهر دارم با خودت گفتی خوبه که شوهر داره. دیگه لازم نیست شوهرش باشم همون بکنش باشم کافیه!
_آنا
_چیه دروغ میگم؟
_خوب بعدش خودت طلاق نگرفتی اگه نه من که پایه ات بودم
_هه تو هیچوقت اونجور که باید محکم پای کار نبودی اگه نه من صد بار طلاق گرفته بودم
_پس همین رو می خوای؟
_آره مردش هستی؟
_خوب …باید…
_ولش کن حاجی… عیدت پیشاپیش مبارک باشه. برو خونوادت رو ببین. شاید تا بعد عید حال و هوامون عوض شده باشه.
چند شب بعد مهیار گفت:
_چی شده یه مدته با طرف نیستی…مشکلی پیش اومده؟
_تازگی فهمیدم خوبه بعضی وقت ها آقایون تو کف بمونن تا حساب بعضی چیزها دستشون بیاد
_آهان…اونوقت اگه سرشون یه جای دیگه گرم شد چی؟
_یه جای دیگه؟…خوب به درک
از حرف مهیار یکم دلم بهم ریخت نکنه واقعا” یاشار از این همه گیر دادن و غر زدنهای من خسته بشه و کلا” رابطه مون بهم بخوره؟ بهش زنگ زدم. گفت حوصله کار رو نداشته و زودتر مرخصی گرفته و رفته.
بالاخره عید رسید. اولین عید بی بابا برای من و بی جاسم برای مهیار بود. عیدی بشدت دلگیر و حوصله سر بر و مهیار که عین برج زهر مار یه گوشه می نشست و همش توی فکر بود.
_چته تو مهیار؟ خوب پوسیدیم توی خونه خیر سرمون عیده ها
زبونش باز شد. وضع مالیش اصلا” تعریفی نبود. با برداشته شدن دست شراکت جاسم و حمایت بابا و برادرهام از پشتش، اوضاع کاسبیش تعریفی نداشت.
_خوب ببین مهیار الان عیده بیا هر چیز و هر کسی که باعث درگیری فکر و خیالمون شده رو برای چند روز بزاریم کنار و خوش باشیم.
_خوب …باشه…پیشنهادت چیه؟
_هیچی دیگه… مشروب می گیریم. مست می کنیم. می رقصیم. سکس می کنیم
_سکس؟
_آره خوب سکس می کنیم. گور بابای جاسم، یاشار، اون داداشای کثافت خودم، حتی گور بابای اون بابای عوضیه خودم که همه مال و ثروتش رو واسه پسراش گذاشت. آره گور بابای همه شون. مست می کنیم و به گور مرده زنده همه شون می خندیم. خوب چی میگی؟
_باشه…فقط می دونی که من توی سکس افتضاحم
به شکل عجیب غریبی انرژی و روحیه گرفته بودم. سرش رو بین دستهام گرفتم و سرش رو بوسیدم.
_فدای سرت! واسه اونم یه فکری می کنیم.
مست شدیم. رقصیدیم و به گور همه مرده و زنده ها خندیدیم و مستی کار خودش رو کرد. شعله های شهوت بیشتر از قبل در من زبانه کشیدن. مهیار از اسپری تاخیری که گرفته بودیم استفاده کرد. وقتی لخت شدیم جای خالی یاشار بیشتر از همیشه قابل لمس بود. وقتی مهیار لخت شد برای اولین بار متوجه تغییرات یاشار در اون شیش سال شدم. یاشار اول رابطه مون یه بچه دانشجوی لاغر مردنی بود اما در فاصله این سالها، هیکلش تو پر تر و مردونه تر شده بود. با اون قد بلند و بدن جوون و سرحال و قوی که داشت اصلا قابل مقایسه با مهیار نبود. مهیار یکی دو سالی تا چهل سالگی فاصله داشت اما هنوزم فیسش پسرونه بود و هیکلش تپل مپل با پوست سفید و بقول یاشار خودش گوشت بود! در مقام مقایسه، کیر یاشار دو برابر کیر مهیار بود و وقتی برای مهیار ساک میزدم کل کیرش براحتی توی دهانم جا میشد. بیشتر از دوماه از آخرین سکسم با یاشار می گذشت و دلم بدجوری برای کلفتی کیرش تنگ شده بود ولی سعی می کردم دل بکار بدم و بروی مهیار نیارم. بعد از کلی ساک زدن، کیرش نیمچه جونی گرفت و توی حالت فرغونی انداختش داخل و شروع به تلمبه زدن کرد. نگاهش کردم و چشمامون به هم دوخته شد. معلوم بود داره سعیش رو میکنه که من رو راضی کنه. بهش لبخند زدم. اما این کیر کجا و کیر سوراخ پر کن یاشار کجا! تلمبه های بی جون و نصفه نیمه مهیار کجا و ضربه های وحشیانه و جر دهنده یاشار کجا!
زیر پای مهیار، اما توی فکر و کف یاشار و سکسهای خشن و کیر کلفتش بودم. با اینهمه، اسپری تاخیری و مستی تا حدودی جواب داد و حال نصفه نیمه ای با مهیار کردم. مهیار قبل از اومدن آبش بیرون کشید و داخل دستمال خودش رو خالی کرد. بعد از سکس، اومدم توی هال و داشتم شوهای تلویزیونی رو می دیدم. مهیار از سرویس بهداشتی اومد بیرون و کنارم روی مبل نشست.
_اجازه هست سیگار بکشم؟
_راحت باش. قرار بود عیدمون رو خوش باشیم پس بکش
_تو هم بکش شاید بهت حال داد
_نه مرسی
بعد از چند دقیقه نگاهش کردم. خیلی توی خودش بود
_چی شده مهیار؟
_هیچی
_تو فکری
_چیزی نیست
_می خوای بازم مشروب بخوریم؟
_بخوریم
خودم که ظرفیتی برای مشروب نداشتم پس فقط یه پیک دیگه خوردم ولی مهیار سه چهار تایی که خورد؛ زبونش باز شد.
_می دونم که توی سکس افتضاحم
_واقعا افتضاحی…یعنی بهت برنخوره عزیزم ولی واقعا” خوب نیستی هاهاها
_ببخشین که زندگیت رو خراب کردم
هر دو مست بودیم و بند زبونمون همین جور ول بود و پر حرفی می کردیم
_طوری نیست عزیزم همه چیز که سکس نیست
بعد دچار یه جور حمله عصبی شد و مثل دختر بچه ها زار زار گریه کرد.
_من خیلی بدبختم آناهیتا…تو رو هم بدبخت کردم.
دست انداختم دور شونه هاش و سعی کرد، بغلش کنم و دلداریش بدم.
_این حرفها چیه مهیار…زندگی هر کسی یه مشکلاتی داره دیگه…چرا گریه می کنی حالا؟ قرار بود این روزای عید رو خوش باشیم یعنی
_تو نمیتونی درک کنی زندگی واسه یکی مثل من چقدر سخته مخصوصا” توی کشوری مثل ایران
_خوب مگه تو چته؟ اصلا” حرف بزن…بریز بیرون خودت رو شاید یکم سبک بشی
_می دونی من از روزی که خودم رو شناختم هیچ حسی به زنها نداشتم
_خوب در مورد مردها چطور بود؟
_همیشه یه چیزایی توی وجودم با هم نمیخونه. یعنی میدونی یه جور حسهای زنونه داشتم. دوست داشتم آرایش کنم، خوشگل کنم لباسهای زنونه بپوشم
_یعنی واقعا” همچین حسی داشتی؟
_آره از همون بچگی و تازه وقتی حسهای جنسی، شکل گرفتن هیچ حسی به دخترها نداشتم. برعکس دوست داشتم یه مرد بغلم کنه، ناز و نوازشم کنه خوشگل بودنم رو تحسین کنه
شاید همه اینها رو از قبل حدس می زدم ولی اولین بار بود که مهیار این حرفها رو به من می زد. همزمان از شنیدن این حرفها هم چندشم میشد و هم دلم به حالش می سوخت.
میدونی همیشه آرزوم چی بود؟
_چی؟
_اینکه یه روزی عمل کنم و تغییر جنسیت بدم
وای اون لحظه با همه مست بودنم واقعا” جای خالی یاشار رو حس می کردم.
_ولی با خانواده ای که من دارم و جامعه ای که توش بزرگ شدم مگه می شد حرف همچین چیزی رو زد
سرش رو گذاشته بود روی پام و از دردی که یه عمر روی دلش سنگینی می کرد حرف می زد. دستم روی سرش بود و ضمن نوازش موهاش، دلداریش میدادم و کم کم توی همون مستی خوابش برد. فرداش، انگار با اومدن هوشیاری و از خجالت حرفهایی که توی مستی زده بود؛ از خونه بیرون زده بود. بعدا” بهم زنگ زد و گفت خونه مادرشه و تا دو روز بعد هم برنگشت تا من با مشروب و سیگار باقیمونده عید توی خونه تنها باشم و جای خالی یاشار رو بیشتر از قبل حس کنم.
.
.
دو هفته بعد از عید، یاشار برگشت.با روزگاری که توی عید بسرم رفته بود و شهوتی که سرتاپام رو به آتیش کشیده بود و حتی ترس از اینکه سخت گیریها و غر زدنهای قبل عیدم یاشار رو برای همیشه فراری داده باشه آماده بودم با کوچکترین حرکت یاشار برای عذرخواهی، ببخشمش. وقتی دیدمش اول جا خوردم.
_اوه این چیه!
_چی شد؟
_چه ریشی گذاشتی آقا یاشار!
_چطوره؟
_خوبه بزار دست بکشم بهش
ریشهای زبر و پرش رو دست کشیدم و زل زدن بهش
_مردی شدی واسه خودت
_یعنی قبلا” نبودم؟
_نسبت به شیش سال پیش که دفعه اول دیدمت میگم. اون موقع یه الف بچه دراز دیلاق بودی!
بعد از یه سکس طوفانی و داغ و ارضایی عمیق، کنار هم دراز کشیده بودیم و سیگار می کشیدیم و ریلکس می کردیم.
_خوب عیدت چطور بود آقا یاشار؟
_خوب بود خوش گذشت .عید تو چطور بود؟
_عید من؟ مشروب و مستی و رقص و …یه دورم با مهیار…سکس کردم
_چه غلطی کردی؟
_بعد از سالها یه سکس بی رمق با هم داشتیم
_چطور روت میشه اینقدر راحت بشینی جلو روم بگی با یکی دیگه سکس کردی؟
_با یکی دیگه یعنی چه؟ شوهرمه خوب
_شوهرته؟ اون بچه کونی که هیچ میلی به کوس و کونت نداشت رو میگی؟ پس من نقشم چیه این وسط خیار چمبر؟
_نمی فهمم مشکلت چیه تو؟ بعد از اینهمه سال یه بار با کسی که رسما” شوهرمه…
_اینقدر واسه من شوهر، شوهر نکن! چطور بودن من با کس دیگه، خیانته ولی بودن تو با اون لاشی، خیانت نیست؟
_این دوتا با هم فرق می کنن. منکه با یه غریبه رو هم نریختم یا با یه جنده پولی که هر شب با یکیه…اگه اینکه مهیار شوهرمه خیلی اذیتت میکنه و میخوای باهاش نباشم خوب قبول کن باهام ازدواج کنی تا…
_با خانواده ام حرف زدم
_حرف زدی؟ از چی؟
_ازدواج
_خوببببب
مشتاق، نگاهش کردم ولی نگاه و صورتش پر از ناامیدی بود.
_هیچی…مخالف بودن
_خوب؟
_خوب بازم باهاشون حرف می زنم ولکن نیستم
_آهان
بعد از اینکه از سکس من و مهیار باخبر شد، دوباره خشم قدیمیش نسبت به مهیار برگشته بود. سکسهاش خشن تر و پر از رجز خونی واسه مهیاربود. یه دفعه وقتی واسه اومدن آبش روم خیمه زده بود و داشت وحشیانه تقه می زد دوباره تهدیدهای خیالیش رو شروع کرد.
_بچه کونی کارش به جایی رسیده که به تو دست درازی می کنه؟ بزار دستم بهش برسه زیر کیرم پاره اش می کنم. جرت می دم بچه ابنه…همین جوری که دارم تورو می کنم توی کونش تقه می زنم. اشکش رو در میارم. باید التماس کنه تا ولش کنم. باید بگه آقا یاشار، گوه خوردم دیگه دستم به آنا نمیخوره تا ولش کنم آخخخخ
بالاخره خالی شد و کنار دستم ولو شد. هنوز، اون اخم ترسناک روی پیشونیش بود.
_پاش بیوفته واقعا” می کنیش؟
_جرش می دم
_می خوای جفت و جورش کنم دوتاییمون رو بکنی؟
_اینایی که میگی واقعیه؟ یا سر کارم می زاری؟
_می دونی که چند ماهه پارتنر نداره . احتمالا”رو مخش کار کنم قبول کنه. اوکی هستی پس؟
_جلو چشم خودت ترتیبش رو میدم که بفهمی کی لیاقت کوص و کونت رو داره و کی حیفه واسش
_راستی تولدتم نزدیکه بزار این هدیه تولد امسالت باشه!
وقتی موضوع رو به مهیار گفتم جبهه گرفت
_همین که تورو میکنه کافی نیست؟ حالا دیگه واسه خودم تیز کرده؟
_این پیشنهاد من بوده نه اون
_همینم مونده بیام به بکن زنم بدم واقعا” چه فکری پیش خودت کردی؟ اونم یه بچه… چند ساله اش بود؟
_الان دیگه بیست و پنج سالشه
_بازم بچه اس… سیزده چهارده سالی از من کوچیکتره
_هه بچه؟ باید زیر پاش باشی تا ببینی چه مردیه! یه گرزی بین پاهاشه که نگو…یه بار امتحان کنی مشتریش میشی!
_خجالت بکش آناهیتا حالا دیگه من رو با کیر بکنت وسوسه می کنی؟
_بابا تو یه بار امتحان کن شاید خوشت اومد.
اونقدر بیخ گوشش خوندم تا نرم شد
_این تو رو خوشحال میکنه؟
_آره تازه شاید خودت رو هم خوشحال کنه
_پس فقط بخاطر تو انجامش میدم
مرسی داری مهیار جون
به یاشار زنگ زدم
_بله
هدیه تولدت آماده اس آقا یاشار!
_من چند تا شرط دارم
_اووو من تازه کلی رو مخ مهیار کار کردم تا راضی شده تو تازه می خوای شرط بزاری؟
_چیز خاصی نیست
_خوب بگو
_اولا” باید مست کنیم. هوشیار باشم سختمه
_اینکه حله… دیگه؟
_دوم اینکه اون شب باید حرف حرفه من باشه و هرچی گفتم هر دوتاتون فقط بگین چشم و کامل در اختیارم باشین
_خوب اینم یه کاریش می کنیم. دیگه؟
_تنها چیزی که مهیار، اونشب حق داره بپوشه یه دونه از شورت های سکسی توئه همین!
نوشته: ساسان سوسنی
11 پاسخ به “نفرین شده (۴)”
مثل همیشه عالیقلمت حرف نداره 🔥
واقعا مثل همیشه عالی
عالیه فکرشو میکردم اینجوری بشه ادامه بده
عالیه فکرشو میکردم اینجوری بشه ادامه بده
عالی
داستان دیگه شوهر نمیتونه زن رو بکنه برای زنش بکن پیدا میکنهاین داستان برعکسهکجا دارید میرید، این کسشعرا چیهمردا بیشترش کونی بقیه هم با کیر های کلفت بالای 20سانت بکنزنهای این داستانها همشون جنده ،عاشق کیر کلفتخاک تو سر پدر و مادرهایی که دختر رو میدم دست یه کونیخاک بر سر پدر این جنده خانوم که فهمید دخترش جنده شده ولی نفهمید دامادش کونیه
وضعیتت یه طوریه که نه میشه بهت گفت جنده و نه میشه بهت حق داد.فقط بگم کیرم تو قبر بابات که با ازدواج یه کونی و یه دختر حشری دریده موافقت کرد.
ادامه بده پسررر❤️
رابطه بین هر سه نفر، قابل انتظار و بجا بود. اما ای کاش کنش ها و واکنش ها و کشاکش های بین آناهیتا و مهیار هم بازتر میشد. به نظرم خیلی کم بهش پرداختی.بسیار شما رو تحسین می کنم.
بسیار خوبقلم روان
مختو گاییییدممم