کارتنِ وسایلِ عکاسی مهشید رو دو دستی گرفته بودم و عرق ریزون از پلهها بالا میرفتم که کاوه از وسطای راه از دستم گرفتش و خودش وسایل رو برد بالا. جلوی واحد نیمکف که تابلوی آرایشگاه زنانه بالاش بود، چشمم افتاد به یه دختر خوشگل و ریزه میزه که یه آرایش غلیظ رو صورتش بود. مهشید که یه شخصیت کاملا اجتماعی داشت و هر جا میرفت فورا با همه گرم میگرفت، وایساده بود و داشت با دختره حرف میزد. جلو رفتم و سلام دادم. دختره جواب سلامم رو داد. از نگاهش حدس میزدم که اونم از ظاهر من خوشش اومده. مهشید یه لبخند معنادار بهم زد و گفت:«من میرم بقیهی وسایل رو بیارم.»
مهشید میدونست من چقدر از لاس زدن با دخترا خوشم میاد. دقیقا معنی لبخندش رو درک میکردم. به فاصلهی کمی رو به روی دختره وایسادم و گفتم:«میخواستین تشریف ببرین آرایشگاه؟»
یه نگاه به سرتا پام کرد و گفت:«نه! خودم صاحب این آرایشگاهم.»
گفتم:«اتفاقا میخواستم بگم شما که نیازی به آرایشگاه رفتن ندارین خودتون خوشگلین ماشالا.»
فکر کنم از تعریفم خوشش اومد. یه لبخند زد و پرسید:«واحد طبقه آخر رو اجاره کردین؟»
گفتم:«بله دیگه خوشبختانه با هم همسایه شدیم.»
این دفعه خندید. گفتم:«من و دوستام قراره یه گالری هنری اینجا راه بندازیم.»
گفت:«آره دوستت بهم گفت. امیدوارم موفق باشین. آخرین بار یه اکیپ دانشجو حدود دو ماه اینجا زندگی کردن. یکیشون خودکشی کرد.
پرسیدم:«چرا؟»
گفت:«خدا میدونه.»
همون موقع کاوه اومد از کنارم رد شد یه چشم غره رفت و گفت:«هنوز کلی کارتن موندهها!»
به دختره نگاه کردم و گفتم:«ببخشید من دیگه باید برم. راستی اسمت رو نگفتی!»
گفت:«آتوسا!»
گفتم:«خوشبختم! منم روزبهم. بازم همدیگه رو میبینیم.»
یه چشمک بهش زدم. بهم لبخند زد و برگشت تو آرایشگاه. مهشید یه کارتون دیگه داد دستم و گفت:«موفق شدی مخشو بزنی؟»
خودم رو زدم به اون راه و سعی کردم بحث رو منحرف کنم. گفتم:«چه خبره این همه وسایل آوردی؟ مگه قراره اینجا زندگی کنی؟»
گفت:«نخیر اینا همش عکسای چاپ شدهست.»
گفتم:«این همه عکس رو از کجا گرفتی آخه؟ از کجا انقدر سوژه آوردی؟»
گفت:«این همه سوژه تو خیابون، تو دانشگاه، تو خوابگاه.»
گفتم:«تو خوابگاه از شورت و جوراب های کاوه عکس بگیرم؟»
مهشید با قهقهه خندیدن. خندههاش خیلی بامزه بود.
کاوه که عرق کرده بود، وقتی داشت از جلوی من و مهشید رد میشد، دوباره اخم کرد. گفت:«نمیخواین دست بندازین زودتر تموم شه؟»
گفتم:«بازم این آقا گاوه اومد.»
مهشید سرش رو انداخت پایین و از ما دور شد. کاوه زد رو شونهم و گفت:«با هر کی لاس میزنی بزن ولی دور مهشید رو خط بکش. فهمیدی؟»
گفتم:«دمت گرم داداش! یعنی من همچین آدمیم؟ ناموسِ تو ناموسِ خودمه!»
گفت:«خلاصه که حواسم بهت هست.»
چون قد بلند و هیکلی بودم، کراش خیلی از دخترای دانشگاه بودم. خودمم از معاشرت با دخترا لذت میبردم؛ ولی دختری که نامزد داره خط قرمزم بود. آخرین کارتن رو هم گذاشتم کف زمین. کاوه روی کناپهی کهنهی وسط پذیرایی لم داده بود و من و مهشید سرپا بودیم. مهشید خیلی ذوق داشت. گفت:«این ستون وسط خیلی مناسبه میتونیم چهارتا از خاصترین عکسا رو بزنیم چهار طرف این ستون که از همه جا دید داشته باشه.»
بعد دور ستون یه چرخ زد. گفتم:«این دختر آرایشگر میگفت تو این واحد یکی خودکشی کرده.»
چشمای مهشید از ترس گرد شد. کاوه فورا گفت:«چرت و پرت میگه بابا! میخواد ما رو بترسونه.»
با چشم و ابرو بهم اشاره کرد که حرف نزنم. مهشید گفت:«اگه واقعیت داشته باشه و این خونه نفرین شده باشه چی؟»
گفتم:«اینا مال تو فیلماست.»
سیگارم رو درآوردم و روشنش کردم. همینطور که به سیگارم پک میزدم رفتم تو آشپزخونه. مهشید کنار کاوه نشست و کاوه دستش رو انداخت دور گردنش. داشت یه چیزایی بهش میگفت که آرومش کنه. چندتا پُک دیگه به سیگار زدم و دیدم مهشید و کاوه دارن از هم لب میگیرن. یه سرفه کردم که به خودشون بیان ولی ادامه دادن. گفتم:«میخواین من برم راحت باشین؟»
کاوه از جاش بلند شد و اومد تو آشپزخونه. گفت:«بهروز یه سیگارم به من بده.»
گفتم:«من روزبهم. از آشناییتون خوشبختم.»
گفت:«روزبه و بهروز چه فرقی با هم دارن؟ تازه بهروز که بهتر از روزبهه.»
گفتم:«آره آقا کاوه و آقاگاوهام فرقی با هم ندارن. تازه آقا گاوه برازندهتره.»
یه سیگار از تو بسته بیرون کشید. آروم جوری که فقط خودش بشنوه گفتم:«وقتی لبای مهشید هست تو سیگار میخوای چیکار؟»
اخم کرد و با حرص یه پک به سیگار زد. گفتم:«بابا میدونم نامزد توئه نمیخواد خودتو بکشی آقا گاوه.»
یکم بعد، کاوه دست مهشید رو گرفت و از جاش بلندش کرد. گفت:«خسته شدیم بریم یه ساندویچ بزنیم و یکم استراحت کنیم.»
مهشید به من نگاه کرد و گفت:«توام بیا بریم روزبه.»
گفتم:«نه قربونت! من گشنهم نیست. میمونم یه ذره اینجاها رو تمیز کنم تا فردا خودت بیای بگی چطوری بچینیمش.»
کاوه و مهشید خداحافظی کردن و رفتن. تو حال خودم بودم که یکی در زد. فکر کردم کاوه و مهشید چیزی جا گذاشتن و برگشتن؛ ولی وقتی در رو باز کردم، آتوسا با یه فلاکس چایی و یه ظرف کیک خونگی دم در وایساده بود. با تعجب بهش نگاه کردم. گفت:«واسه خودم کیک پخته بودم گفتم یکمم واسه شما بیارم. حتما موقع اثاثکشی خسته شدین.»
فلاکس و ظرف کیک رو داد دستم و گفت:«من دیگه میرم شما راحت باشین.»
به خودم اومدم و فورا گفتم:«کجا میری؟ کیک و چایی که تنهایی نمیچسبه.»
با تردید نگاه کرد و گفت:«مگه دوستات نیستن؟»
گفتم:«نه کسی نیست.»
از جلوی در کنار رفتم و راه رو براش باز گذاشتم. گفتم:«بیا تو.»
یکم مکث کرد. مردد بود که بیاد تو یا نه. با خنده گفتم:«بیا بابا کاریت ندارم.»
اونم خندید و گفت:«قول دادیا!»
وقتی اومد تو در رو پشت سرش بستم و گفتم:«نه قول نمیدم. دیگه تو تله افتادی.»
با قهقهه خندید. خندهی دخترا درست مثل گریههاشون توی عمق احساسات آدم نفوذ میکنه. آخه چرا این موجودات باید انقدر تاثیرگذار باشن؟ یکی از کارتنا رو که یکم بلندتر بود، با پام هل دادم جلوی کاناپه و کیک و فلاکس رو گذاشتم روش. به کاناپه اشاره کردم و گفتم:«بفرمایین بشینین.»
روی کاناپه نشست و با ناز یه پاش رو انداخت رو اون یکی پاش. گفت:«پس دانشجوی هنری؟»
سرم رو به نشونهی مثبت تکون دادم و گفتم:«گرایش عکاسی.»
ابروهاش رو به حالت تعجب داد بالا و گفت:«مگه عکاسیم رشتهی تحصیلی داره؟»
گفتم:«بله که داره! مگه آرایشگریه که همینطوری بدون مدرک بری کار کنی.»
بهش برخورد. با یه لحن تند گفت:«آرایشگری یه مهارتِ فَنیه آقای عکاس!»
فهمیدم گند زدم باید با احتیاط بیشتری رفتار میکردم. هر چی باشه دخترا حساسترن بخصوص که ما تازه آشنا شده بودیم و من با روحیاتش آشنا نبودم. دستم رو به علامت تسلیم گرفتم بالا و گفتم:«ببخشید قصد جسارت یا توهین نداشتم.»
پشت چشمش رو برام نازک کرد و روش رو برگردوند. میخواستم یه جوری این گندی که زدم رو جبران کنم. گفتم:«مگه چند سالته که انقدر حساسی؟»
با اخم گفت:«قطعا چند سالی از تو بزرگترم.»
گفتم:«من که اینطوری فکر نمیکنم. به نظرم تو نهایتا بیست و یکی_دو سالته.»
اخمهاش از هم باز شد و گفت:«تجربه بهت ثابت کرده دخترا وقتی بهشون بگی کم سن و سال دیده میشن خوششون میاد و خر میشن نه؟»
عجب دختر زرنگی بود. داشتم کم میاوردم.با تعجب پرسیدم:«عه؟ واقعا اینطوریه؟»
گفت:«نمیدونم! تو بگو.»
گفتم:«من انقدرا که تو فکر میکنی با تجربه نیستم.»
یه جوری قیافهش رو کج کرد که آره جون خودت! میخواستم بحث رو عوض کنم. گفتم:«حالا این چایی و کیکی که زحمت کشیدی آوردی رو چطوری بخوریم؟»
یه نگاه به خونه و کارتن های وسط اتاق انداخت و گفت:«ای وای حواسم نبود! بذار برم از پایین فنجون و بشقاب بیارم.»
میخواست بلند شه که دستش رو گرفتم و گفتم:«نه بابا لازم نیست زحمت بکشی. این همه پله رو بالا و پایین کنی.»
دستش رو آروم و با خجالت کنار کشید. در فلاکس رو باز کردم و ازش به عنوان فنجون استفاده کردم. پُرش کردم و گذاشتم جلوش. گفتم:«اول شما بفرمایین بعد من میخورم.»
گفت:«آخه دهنی میشه.»
گفتم:«چه بهتر! دهن خوشگل تو میخوره بهش.»
از تعریفم خوشش اومد. در ظرف کیک رو هم باز کردم. یه تیکه با دستم جدا کردم و خوردم. ازم پرسید:«چطوره؟»
گفتم:«دستپختتم مثل آرایشگریت عالیه.»
گفت:«از کجامیدونی آرایشگریم عالیه؟»
گفتم:«نمونه کارت رو صورت خودت هست. ولی خدایی اون چشمای خوشگلت اصلا نیاز به آرایش نداره.»
خندید و گفت:«خیلی بلدیا.»
یه تیکهی دیگه از کیک کندم و گرفتم سمت آتوسا. میخواست بگیرتش که گفتم:«دهنتو باز کن.»
بدون مقاومت دهنش رو باز کرد و خودم کیک رو تو دهنش گذاشتم. انگار تا اینجای کار موفق شده بودم نظرش رو جلب کنم. کنار خودش برام جا باز کرد و گفت:«بیا بشین.»
گفتم:«کلی بار جابهجا کردم، عرق کردم؛ ترجیح میدم کنارت نشینم.»
دوباره با اصرار گفت:«اشکالی نداره بیا بشین.»
با یکم فاصله کنارش نشستم. با نگاهش انگار داشت کل اجزای بدنم رو چشمی اندازه میزد. همینطور که داشت چایی میخورد، چشمش به بازوهام افتاد. گفت:«ورزش میکنی؟»
با اعتمادبهنفس یه باد انداختم تو سینهم و گفتم:«آره چند سالی هست که باشگاه میرم.»
وقتی اون ناخنای ژل زدهی قرمزش رو کشید روی بازوم، بدنم مور مور شد. گفتم:«شما دخترا همهتون فتیش بازو دارین نه؟»
ناخُناش رو آروم از روی بازوم پایین کشید. اومد روی ساعدم و روی بند ساعتم متوقف شد. با عشوه گفت:«نه! من فتیش یه ساعد عضلانی و ساعت صفحه درشت مردانه دارم.»
انتظار نداشتم یهو انقدر باهام راحت بشه. ادامه داد:«از مردای گنده و هیکلی با صدای بم خوشم میاد.»
صدای منم خیلی کلفت و مردونه بود. اعتماد به نفسم بیشتر شد و گفتم:«اتفاقا منم از دخترای ریزه میزه با صدای نازک خوشم میاد. دخترای جاسوئیچی!»
گفت:«قانون طبیعته دیگه آدم عاشق کسایی میشه که خیلی باهاشون اختلاف داره.»
دوربین عکاسیم رو از تو وسایلم در آوردم و گفتم:«ترکیب ناخنای قرمز تو روی بازوهای من خیلی قشنگ میشه.»
دوباره دستش رو گذاشت رو بازوم. و من دوربین رو با دست دیگهم توی زاویهی روبهرو نگه داشتم و عکس گرفتم. وقتی دوربین رو روی صورتش تنظیم کردم، دستش رو گذاشت رو صورتش و گفت:«نگیر!»
گفتم:«چرا؟ تو که خیلی خوشگلی، عکساتم قشنگ میفتن.»
تو همون حالت که دستش رو صورتش بود ازش عکس گرفتم. دستش رو پایین آورد. بهم نگاه کرد و گفت:«حتما تو از اون پسرایی هستی که با نصف دخترای دانشگاه رابطه دارن.»
گفتم:«شاید به ظاهر اینطور به نظر برسه ولی من دوست دختر ندارم.»
گفت:«شایدم از اون پسرایی هستی که با همه هستن ولی با هیچکی نیستن.»
یه پوزخند زدم و گفتم:«شاید! ولی واقعیت اینه که هر دختری من رو میبینه با خودش میگه حتما این پسره هفت، هشت تا دوست دختر داره. به خاطر همین هیچکس سمتم نمیاد.»
گفت:«یعنی میخوای باور کنم با هیچ کس تو رابطه نیستی؟»
گفتم:«نمیدونم چطوری بگم که باور کنی ولی من با کسی تو رابطه نیستم.»
گفت:«اون دختره که وسایلش رو آوردی بالا چی؟»
گفتم:«مهشید؟ نه بابا! اون نامزد دوستمه.»
انگار خیالش راحت شد. کمکم چسبید بهم و بازوم رو بغل کرد. خیلی از اینکه یه دختر اینجوری آویزونم بشه خوشم میومد ولی نمیخواستم تو قرار اول خیلی هَوَل به نظر برسم. دوربینم رو کنار گذاشتم. با اون یکی دستش سرم رو چرخوند سمت خودش و لباش رو گذاشت رو لبام. بدنم داغ شد. وقتی دیدم خودش اوکیه ادامه دادم و ازش لب گرفتم. با اون هیکل ریزه میزهش اومد روی پام نشست و هر دو تا دستش رو حلقه کرد دور گردنم. کمکم کیرم داشت راست میشد ولی توی شلوارم جاش خیلی تنگ بود. کمرش رو محکم با دستام گرفته بودم و لباش رو میخوردم. بعد از چند دقیقه آتوسا مکث کرد و با لبخند به صورتم نگاه کرد. چشمام خمار شده بود. گفتم:«اگه یکم دیگهم ادامه بدی بعدش باید بهم بدی.»
با لبخند گفت:«چقدر تحریک کردن مردا کار آسونیه.»
گفتم:«واسه دختر خوشگلی مثل تو نبایدم کار سختی باشه.»
گفت:« هرچقدر تلاش کنی من خر نمیشم. من یه دختر باکرهام.»
گفتم:«آره منم رئیسجمهور آمریکام.»
با همون لحنی که خودم بهش گفته بودم گفت:«نمیدونم چطوری بهت بگم که باور کنی ولی من هیچ وقت ازدواج نکردم. با کسیم رابطه نداشتم.»
دستم رو کردم زیر تیشرتش و میخواستم سینههاش رو لمس کنم که دستم رو محکم گرفت و گفت:«تو رو خدا نه!»
میخواست از رو پام بلند شه که کمرش رو گرفتم و گفتم:«وایسا ببینم کجا با این عجله؟ وقتی یه مرد رو تحریک میکنی باید تا تهش وایسی.»
انگار استرس داشت. دستام رو به زور از روی کمرش باز کرد و گفت:«من فقط تا همین جاش بلدم بودم.»
گفتم:«خب بذار بقیهشم بهت یاد بدم.»
از رو پام بلند شد و گفت:«نه مرسی.»
با اینکه خیلی حشری شده بودم ولی زیاد بهش اصرار نکردم.دستش رو گرفتم و گفتم:«یکم دیگه بمون.»
دستش رو کشید. لباسش رو مرتب کرد و دوباره گفت:«دیگه باید برم کار دارم.»
گفتم:«میخوای تو همین حال ولم کنی و بری؟»
گفت:«بعد از رفتن من بشین بهم فکر کن و جق بزن. اگه بخوای میتونم برات صابون گلنار بیارم.»
بعدشم خندید. منم از صدای خندههاش خندهم گرفت. گفتم:«باشه اشکالی نداره مسخرهم کن. بالاخره یه روزی گیرت میارم.»
از جام بلند شدم و تا دم در همراهش رفتم از پشت بغلش کردم و گفتم:«تو جاسوئیچیمنیا!»
خودش رو کنار کشید و گفت:«اذیتم نکن.»
همینجوری که از پشت بغلش کرده بودم، تو گوشش گفتم:«یه بار باید از پشت بکنمت.»
خودش رو از بغلم بیرون کشید و گفت:«عمرا!»
گفتم:«من و تو الان تو رابطهایم؟»
گفت:«اگه تنها دختر تو زندگیت باشم آره. ولی اگه بفهمم داری من رو میپیچونی پشیمونت میکنم گندهبک فهمیدی؟»
گوشیم رو از جیب شلوارم بیرون آوردم و گفتم:«تهدید کردنت تو حلقم! برای شروع بهم شماره میدی؟»
شمارهش رو خوند و من توی گوشیم سیوش کردم. بعد یه تک زنگ زدم که اونم شمارهم رو داشته باشه. گفتم:«بابت کیک و چاییم ممنون. خودم ظرفیت رومیشورم برات میارم.»
پرسید:«میخوای اینجا بمونی؟»
گفتم:«نه بعد از اینکه جق زدم، میرم خوابگاه.»
دوباره خندید و گفت:«موفق باشی.»
لباش رو غنچه کرد. میخواستم لباش رو ببوسم که فورا لپم رو بوس کرد و از در بیرون رفت. من موندم و هوای دختری که دلم میخواست بکنمش. یه سیگار روشن کردم. هنوز ۲ دقیقه نگذشته بود که یکی در زد. فکر کردم آتوسا برگشته. از پشت در گفتم:«دلت نیومد دست خالی جق بزنم نه؟ برام صابون آوردی؟»
با لبخند در رو باز کردم و دیدم یه دختر غریبه وایساده دم در. خیلی خجالت کشیدم. خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:«خیلی ببخشید! فکر کردم دوستمه!»
اونم هول شد فورا گفت:«نه! مشکلی نیست.»
دختر خوشگلی بود. موهای قهوهای صافش از جلو و پشت شال زده بود بیرون. هیکلشم قشنگ بود. سیگارم هنوز دستم بود. یه پک بهش زدم و گفتم:«با کی کار دارین؟»
گفت:«شما تازه اومدین اینجا؟»
گفتم:«بله یکی دو روزه چطور؟»
گفت:«میدونین قبل شما کی اینجا زندگی میکرد؟»
با یکم مکث گفتم:«نه متاسفانه نمیشناختمشون.»
-شمارهی صاحب خونه رو چی؟ ندارین؟
-نه والا! برای اجاره با بنگاه صحبت کردیم خود صاحبخونه رو ندیدم.
انگار چشماش پر اشک شد و با ناامیدی گفت:«من دنبال یه نفر میگردم. پسری که تو این خونه زندگی میکرد. باید پیداش کنم ولی هیچ آدرسی ازش ندارم. شمارهشم از دسترس خارج کرده.»
یه پک دیگه به سیگارم زدم و یکم فکر کردم. دلم میخواست کمکش کنم. گفتم:«ببخشید که کاری ازم بر نمیاد. کاش میتونستم کمکتون کنم.»
سرش رو انداخت پایین. دلم نمیومد دست خالی راهیش کنم. گفتم:«میخواین شمارهم رو یادداشت کنید. فردا بهم زنگ بزنین شاید از طریق بنگاه بتونم شمارهی صاحبخونه رو پیدا کنم.»
شماره رو گرفت؛ تشکر کرد و رفت. یکم در و پنجرهها رو تمیز کردم و نزدیک غروب برگشتم خوابگاه. کاوه اون شب خیلی بیحوصله بود. ازش پرسیدم:«چته؟ با مهشید دعوات شده؟»
گفت:«نه بابا! فردا تولدمه. دوست داشتم مهشیدم باشه ولی گفت باباش بیخبر بلیط رزرو کرده برای کیش. امشب رفت خونهشون که فردا خانوادگی برن مسافرت.»
گفتم:«خب اینکه ناراحتی نداره. عوضش خیالت راحته که عشقت با خانوادهشه و داره بهش خوش میگذره. بیا خودم فردا برات تولد میگیرم.»
گفت:«فردا چندتا کارگاه برداشتم تا بعدازظهر درگیرم. حوصلهی تولدم ندارم.»
گفتم:«فردا خودم میرم تابلوها رو میچینم و گالری رو راه میندازم که وقتی مهشید از سفر برگشت خوشحال بشه. دوست داشتی فردا بیا کمکم کن.»
با بیحوصلگی گفت:«نمیدونم فردا بتونم بیام یا نه. شاید بعد از کارگاه یه سر اومدم.»
گوشیم رو برداشتم و دیدم آتوسا پیام داده:«جق زدی؟(با یه استیکر خنده)»
براش نوشتم:«نه فردا تو واحد تنهام. دوستام هیچکدوم نیستن. انرژیم رو نگه داشتم فردا بیای بُکنمت.»
-به همین خیال باش.
-یعنی نمیای؟
-بستگی به موودم داره.
-پس برو بخواب که فردا موودت خوب باشه.
-باشه شب بخیر.
-شب بخیر جاسوئیچیِ من!»
یه قلبم براش فرستادم و گوشیم رو سایلنت کردم. انقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد. صبح با یه حال حشری و یه کیر سیخ شده از خواب بیدار شدم. دوش گرفتم. صورتم رو اصلاح کردم. یه عطر دختر پسند زدم. لباس های اسپرت پوشیدم. سر راه یه گل رز خریدم و راه افتادم به طرف ساختمونی که تازه اجاره کرده بودیم. جلوی واحد آرایشگاه مکث کردم. دیدم دو تا خانم میانسال در زدن و رفتن داخل. فهمیدم آتوسا مشتری داره. گل رو روی زنگ جلوی آرایشگاه گذاشتم و از پلهها رفتم بالا. همون دختر دیروز دوباره نشسته بود روی پله. سرش رو بین دو تا دستش گرفته بود و خیلی مضطرب به نظر میرسید. تا من رو دید فورا از جاش بلند شد و سلام کرد. گفتم:«مگه شمارهم رو نداشتی؟ چرا دوباره پا شدی اومدی اینجا؟»
گفت:«بهتون زنگ زدم جواب ندادین.»
به گوشیم نگاه کردم و دیدم دوبار زنگ زده. گفتم:«ببخشید گوشیم سایلنت بود؛ متوجه نشدم زنگ زدین.»
گفت:«فکر کردم میخواین من رو از سرتون باز کنین.»
پرسیدم:«چرا اینقدر دنبالشی؟»
با اخم بهم نگاه کرد. گفتم:«معذرت میخوام قصد فضولی نداشتم. اگه دوست نداری نگو.»
یکم این پا و اون پا کرد و گفت:«دوست پسرم بود. ازش حاملهام.»
از حرفش شوکه شدم. نمیدونستم چی باید بهش بگم. یهو زد زیر گریه. با هق هق گریه میکرد و من واقعا دستپاچه شده بودم. در خونه رو با کلید باز کردم و گفتم:«بیا بریم تو یه لیوان آب بخور.»
انتظار نداشتم اینقدر زود قبول کنه. بدون اینکه حرفی بزنه رفت داخل. پشت سرش رفتم تو و در رو بستم. نشوندمش رو کاناپه. رفتم تو آشپزخونه و با دستپاچگی یه چرخ توش زدم و دنبال لیوان گشتم. بعد یادم افتاد فلاکس آتوسا هنوز اینجا مونده. در فلاکس رو شستم و پر از آبش کردم. در فلاکس رو گرفت و همهش رو یکجا سرکشید. خیلی به گریهی دخترا حساس بودم. دست خودم نبود؛ من واقعا رو دخترا ضعف داشتم. کنارش نشستم و یکم که آروم تر شد، پرسیدم:«چرا ولت کرده رفته؟ دختر به این خوشگلی حیف نیست؟»
بینیش رو بالا کشید و بریده بریده گفت:«ما با هم خیلی خوب بودیم. هیچ… هیچ مشکلی باهم نداشتیم… کیوان دوستم داشت…نمیدونم چرا یهو بیخبر گذاشت و رفت.»
بغض هنوز توی گلوش بود. گفتم:«از من میشنوی بیخیالش شو و یه راهی واسه خلاصی از این بچه پیدا کن.»
گفت:«مگه بیخیال شدن انقدر آسونه؟»
گفتم:«بیخیال شدنِ آدمی که انقدر آسون بیخیالت شده و رفته نباید اینقدر سخت باشه. منظورم اینه که اگه اون تونسته از تو دست بکشه توام میتونی.»
یکم به فکر فرو رفت. انگار تو دلش حرفای من رو قبول داشت. گفتم:«ببین فرض کن اصلا پیداش کردی. فکر میکنی اگه بهش بگی، چه جوابی میده؟ اگه قرار بود گردن بگیره که اصلا نمیذاشت بره. گرفتی چی میگم؟»
با بغض گفت:«خب چه خاکی تو سرم بریزم؟»
گفتم:«بچه رو سقط کن بعدشم یه دوست پسر دیگه پیدا کن. کسی که حداقل بُکن در رو نباشه. البته ببخشید که من اینقدر راحت حرف میزنما.»
دماغش رو بالا کشید و گفت:«نه! راحت باشین.»
ادامه دادم:«یه دوستی دارم که داروسازه اگه بخوای میتونم شمارهش رو بدم باهاش حرف بزنی. قطعا با دارو میتونی از شرِ بچه خلاص شی.»
دوباره تو فکر فرو رفت و با یه قیافهی توهم رفته و ناراحت گفت:«حامدم داروساز بود!»
پرسیدم:«دوست پسرت؟»
گفت:«نه! حامد با دوست پسرم هم خونه بودن. یه دوست دیگهام داشتن. سه نفری با هم زندگی میکردن. من باعث شدم حامد خودش رو بکشه.»
پرسیدم:«پس راسته که یه پسر دانشجو اینجا خودکشی کرده؟»
سرش رو به نشونهی مثبت تکون داد. پرسیدم:«چی تقصیر تو بود؟ پسره ازت خوشش میومد؟»
سکوت کرد. شاید روی یه راز مگو دست گذاشته بودم. گفتم:«خودت رو مقصر ندون. تو دختر خوبی هستی.»
گفت:«از کجا میدونی؟ تو که من رو نمیشناسی. من کاری کردم که اون پسر از خودش متنفر بشه. همین باعث شد خودش رو بکشه.»
بیشتر کنجکاو شدم. پرسیدم:«مگه چیکار کردی؟»
یه آه از ته دلش کشید و گفت:«ولش کن.»
گفتم:«مگه چیه که نمیتونی در موردش حرف بزنی؟»
گفت:«مربوط به مسائل جنسیه.»
وقتی اینو گفت یکم خودم رو جمع و جور کردم. انگار ازش ترسیدم. گفت:«چیه؟ چرا خودت رو کنار کشیدی؟»
با اخم پرسیدم:«چه بلایی سر اون بیچاره آوردین؟»
تو چشمام نگاه کرد. اولین بار بود اینجوری بهم زل میزد. چشماش سگ داشت و خیلی معصوم به نظر میرسید. در عین حال یه شیطنت خاصی تو نگاهش بود. یاد کتاب چشمهایش افتادم. گفت:«فکر نمیکنم دوست داشته باشی بدونی.فقط بدون من دختر خوبی نیستم.»
با یه حالت طنز بهش گفتم:«ببین با من کاری نداشته باش خب؟ من دوست دختر دارم.»
یکم به چشم خریدار براندازم کرد و گفت:«چه دوست دختر خوش شانسی! »
حس میکردم از خجالت سرخ شدم. گفتم:«اونکه اینطوری فکر نمیکنه. یعنی ما تازه با هم آشنا شدیم و هنوز خیلی همدیگه رو نمیشناسیم.»
گفت:«ولی بهش تعهد داری.»
گفتم:«آره! یعنی نه! نمیدونم…»
بالاخره لبخند روی لبش نشست و گفت:«یعنی یه دختر بهتر پیدا کنی ولش میکنی؟»
یه جوری با عشوه حرف میزد که حس میکردم دارم شق میکنم. گفتم:«بستگی داره دختره چقدر بهتر باشه.»
یکم تو چشماش زل زدم و بعد نگاهم رو ازش گرفتم. از جاش بلند شد گفت:«بهتره من دیگه برم.»
ولی یه قدم بیشتر برنداشته بود که تعادلش بهم خورد. داشت زمین می افتد که مثل سوپرمن پریدم زیر بغلش و دوباره نشوندمش رو کاناپه. گفتم:«حالت خوبه؟»
دستش رو گذاشت رو سرش و گفت:«سرم خیلی گیج میره.»
نمیدونم داشت فیلم بازی میکرد یا واقعا سرگیجه داشت. با اینکه نشسته بود ولی هنوز سفت من رو چسبیده بود. حرارت تنش واقعا تحریک کننده بود. منم که از دیروز تو کف آتوسا بودم. صورتم نزدیک صورتش بود و نفساش به سر و صورتم میخورد. گفت:« باجفتشون همزمان سکس کردم. همخونهایای کیوان رو میگم. روی همین کاناپه. کیوانم داشت از تو آشپزخونه ازمون فیلم میگرفت.»
به کاناپه نگاه کردم. بعد نگاهم رفت سمت آشپزخونه. داشتم تو خماری حرفاش رو تو ذهنم تصویرسازی میکردم. ادامه داد:«انقدر تحریک شده بودن که حالشون دست خودشون نبود. انگار جادو شده بودن. جفتشون فقط میخواستن من رو بُکنن. یکی از جلو و یکی از پشت.»
ناخودآگاه لبم رو گاز گرفتم. کیرم حسابی شق شده بود و داشت به شلوارم فشار میاورد. با یه صدای آروم گفت:«میخوای با جزئیات برات تعریف کنم؟»
نگاهم بین چشماش و لباش جابهجا میشد. قبل از اینکه چیزی بگم خودش ادامه داد:«حتی میتونم بهت نشون بدم چیکار کردم.»
قشنگ معلوم بود که داره کرم میریزه. دستش رو آورد و از روی شلوار کیرم رو گرفت. انگار تو اون لحظه منم مثل اون دو نفر جادو شده بودم. سرم رو نزدیکتر بردم و لبام رو چسبوندم رو لباش. یکم که ازش لب گرفتم، به خودم اومدم و سرم رو بلند کردم. گفتم:«بهتره دیگه بری ممکنه دوست دخترم بیاد. اگه تو رو اینجا ببینه بگا میریم.»
گفت:«نه! تو بگا میری.»
زیپ شلوارم رو باز کرد و کیرم مثل یه حیوون وحشی که از قفس آزاد شده باشه از جای زیپ زد بیرون. گفت:«مطمئنم دوست نداری من الان برم.»
معلوم بود که دوست نداشتم بره ولی گفتم:«بهتره تا نیومده بری.»
همینطور که به صورتم نگاه میکرد با دست کمربند و دکمهی شلوارم رو باز کرد. از روی شُرت بازم کیرم رو مالید و من که مثل سگ حشری شده بودم کمکش کردم که شرتم رو پایین بکشه. وقتی کیرم رو دید گفت:«اوووممم از مال کیوانم بهتره.»
من روی کاناپه نشسته بودم و اون جلوم رو زمین زانو زده بود. با نفسایی که از شهوت تند شده بود، گفتم:«تو که دو دقیقه پیش داشتی واسه کیوان و اون یکی پسره گریه میکردی!»
کیرم رو مثل بستنی قیفی توی دستش گرفته بود و داشت با لذت بهش نگاه میکرد. گفت:«خودت گفتی بیخیالش بشم و یه دوست پسر دیگه پیدا کنم.»
کیرم رو تا نصفه کرد تو دهنش و خیسش کرد. یه آه کشیدم و گفتم:«… نمیدونستم حرفام اینقدر تاثیر گذاره!»
یه لیس دیگه به کیرم زد و گفت:«تاثیرگذاره!»
گفتم:«کیرم…یا حرفام؟»
گفت:«هر دو!»
شروع کرد به ساک زدن و من چشمام رو بستم. خیلی حرفهای ساک میزد و من سرجام میخکوب شده بودم. دلم میخواست اون لحظه تا ابد ادامه داشته باشه. سرش رو با هر دو تا دستم نگه داشته بودم و روی کیرم فشارش میدادم. با یه دست تخمام رو بازی میداد و زبونش رو از بالا تا پایین روی کیرم میکشید. بعد کیرم رو تا جاییکه میشد میکرد تو دهنش و یه ساک محکم میزد. انقدر محکم ساک میزد که سرِ کیرم قرمز شده بود. با صدایی که از شهوت میلرزید گفتم:« یواشتر بخور…مگه تا حالا کیر ندیدی؟… اینجوری که مک میزنی مغزم داره از سرِ کیرم میزنه بیرون…»
سرش رو بلند کرد آب شفافی رو که از سوراخ کیرم بیرون زده بود لیس زد و با شیطنت گفت:«اگه الان دوست دخترت بیاد چی؟»
گفتم:«جووون… جفتتونو با هم میکُنم.»
انگشتش رو آروم کشید رو سوراخ کیرم و بعد انگشتش رو برد تو دهنش. کاراش داشت دیوونهم میکرد. دوباره سرش رو روی کیرم فشار دادم و گفتم:«بخور… یکم دیگه بخوری آبم میاد…»
دوباره سرش رو بلند کرد و گفت:«نکنه توام جقی هستی؟»
گفتم:«نه من جقی نیستم. ولی تو خیلی جندهای… خیلی خوب کارت رو بلدی…»
از جاش بلند شد و به من که رو کاناپه ولو بودم نگاه کرد. انقدر حشری بودم که نمیتونستم خودم رو جمع و جور کنم. شروع کرد به درآوردن لباساش و من فقط داشتم بدنش رو دید میزدم و با دست کیرم رو بازی میدادم. وقتی شرت و سوتینش رو هم درآورد دیگه طاقت نیاوردم و از جام بلند شدم. لباسام رو در آوردم و پرت کردم رو کاناپه. چسبیدم بهش لباش رو کردم تو دهنم. چند ثانیه مثل وحشیا لباش رو خوردم بعد کمرش رو گرفتم و همزمان دوباره خودم رو روی کاناپه ولو کردم. خودش رو روم جابهجا کرد و روی کیرم نشست. هر دومون همزمان آه کشیدیم. کُسش انقدر داغ و خیس بود که کیرم بدون هیچ مقاومتی توش جا شد. دستاش رو دو طرف صورتم به پشتی تکیه داده بود. سینههای گِرد و سفیدش جلوی صورتم بود. عجب سینههایی داشت! ناخودآگاه شروع کردم به خوردن سینههاش. هالهی قهوهای رنگ نوک سینهش رو کامل کرده بودم تو دهنم و محکم میمکیدم. اونم مثل من حشری بود. صدای آه و نالههاش داشت دیوونهم میکرد. انگشت اشارهم رو با آب دهنم خیس کردم و از پشت کردم تو سوراخ کونش.گفت:«آااااخ… چیکار میکنی؟…»
گفتم:«دارم اون روز رو برات تداعی میکنم… مگه نگفتی دو نفری داشتن کُس و کونت رو میکردن و توام خوشت میومد؟»
یکم ریلکستر شد و گفت:«آااااه… اووومم… آره… بُکن…»
کونش خیلی تنگ بود. واقعا وسوسه شده بودم از کون بُکنمش ولی چون به کاندوم دسترسی نداشتم به این وسوسهی خودم غلبه کردم. خودش کمرش رو بالا و پایین میکرد و من مست حرکاتش شده بودم. خوشم میومد با اون صدای نازکش حرف بزنه و ازم تعریف کنه. گفتم:«گفتی کیر من از مال کیوان بهتره هان؟»
گفت:«آاااه… آره… کیرت محشره…»
دوباره گفتم:«از مال اون دو نفری که رو همین کاناپه گاییدنت چطور؟»
گفت:«… از مال اونام بهتره… اوووممم…»
همینطور که تند تند کمرش رو روی کیرم تکون میدادم و با انگشتم کونش رو میکردم گفتم:«پس هر وقت کیر خواستی بیا پیش خودم باشه؟»
گفت:«آاااااه… باشه…»
گفتم:«حالا اگه گفتی سکس کردن با یه زن حامله کجاش خوبه؟»
با یکم مکث گفت:«کجاش؟»
گفتم:«اونجاش که میتونم با خیال راحت آبم رو بریزم تو کُست و نگران حامله شدنتم نباشم.»
هیچی نگفت. ادامه دادم:«راستی گفتی اسمت چیه؟»
گفت:«هنوز نگفتم اسمم چیه.»
گفتم:«خب بگو چی صدات کنم دخترِ سکسی!»
دستش رو گذاشت رو دهنم و گفت:«خیلی حرف میزنی…آااه…تا حالا ندیده بودم یه پسر موقع سکس انقدر حرف بزنه…آااااه… به جای حرف زدن… منو… بُکن…»
توی اون پوزیشن خیلی روش تسلط نداشتم. حالم بد بود. حس میکردم شل شدم و آبم کمکم داره میاد. کمرش رو محکم گرفته بودم و فشار میدادم. همزمان کمر خودم رو هم تکون میدادم و بهش کمک میکردم. دستش هنوز رو دهنم بود. حس میکردم هیچ کنترلی رو بدن خودمم ندارم. دختری که حتی اسمش رو نمیدونستم رو کیرم نشسته بود و صدای آه و نالهش تو فضای خالی خونه اکو میداد و پخش میشد. منم غرق لذت بودم و داشتم خودم رو واسه یه ارگاسم حسابی آماده میکردم که یه اتفاق غیر منتظره سکس رویاییم رو تبدیل به کابوس کرد. یهو کلید توی در چرخید و در باز شد. یه لحظه شوکه شدم. من و دختره هردومون خشکمون زده بود که مهشید در حالیکه یه جعبهی کیک و یه دسته بادکنک دستش بود اومد تو خونه و با دیدن ما اونم سر جاش خشک شد. پشت سرش آتوسا با شاخهی رزی که دم در براش گذاشته بودم، اومد تو و در رو بست. تا ما رو دید لبخند روی لبش خشک شد. اونجا بود که چشمام رو بستم و انگار آوار رو سرم خالی شد. دلم میخواست یکی از خواب بیدارم کنه و بگه پاشو داری یه خواب بد میبینی. سرم گیج میرفت. نمیدونستم چه واکنشی باید نشون بدم. دختره فورا از روم بلند شد و شروع کرد به پوشیدن لباساش ولی من جرات انجام هیچ کاری رو نداشتم؛ فقط با دست کیرم رو پوشوندم. مهشید با یه لحن طلبکارانه گفت:«اینجا چه خبره روزبه؟»
گفتم:«خیلی معذرت میخوام. انتظار نداشتم اینقدر زود از کیش برگردی.»
با دلخوری گفت:«کدوم کیش؟ من اون حرف رو زدم چون میخواستم کاوه رو برای تولدش سورپرایز کنم.»
جرات نداشتم به آتوسا نگاه کنم. مهشید دوباره گفت:«به آتوسا گفتم بیاد چهار نفره جشن بگیریم. فکر کردم باهاش اوکی شدی. فکر نمیکردم…»
انگار بقیهی حرفش رو خورد. آتوسا که تا حالا ساکت مونده بود و داشت با چشمای از حدقه بیرون زده به من و دختره نگاه میکرد، با بغض گفت:«تو دیروز بهم گفتی جز من کسی تو زندگیت نیست.»
میخواستم حرف بزنم که با حرص گفت:«دروغ گویِ کثیف!»
دختره بدون اینکه حرفای بینمون براش اهمیتی داشته باشه تند تند لباساش رو پوشید. آتوسا جلوتر اومد و گل رز رو پرت کرد تو صورتم. تیشرتم رو از روی کاناپه برداشتم و گرفتم جلوی کیرم. میخواستم از خودم دفاع کنم ولی هیچی واسه گفتن نداشتم. تو اون لحظه واقعا کیش و مات بودم. با حرص تیشرت رو از دستم کشید و گفت:«دِ حرف بزن دیگه! یه چیزی بگو!»
دوباره دستم رو جلوی کیرم -که دیگه اثری از شقی توش نمونده بود-گرفتم و گفتم:«بخدا من دیروز بهت دروغ نگفتم. یکم فرصت بده برات توضیح میدم.»
داد زد:«خفه شو تو از من سوءاستفاده کردی. من ساده رو بگو که حرفات رو باور کردم و خودم رو در اختیارت گذاشتم.»
با تیشرتم محکم کوبید رو سینهم. از عصبانیت سرخ شده بود. تو یه لحظه تا به خودم بیام تمام لباسام رو از روی کاناپه برداشت و رفت سمت پنجره. داد زدم:«چیکار میکنی آتوسا؟ تو رو خدا نکن.»
تا خودم رو بهش برسونم لباسام کف خیابون بود. گفت:«بذار همه بفهمن تو چه آشغالی هستی.»
کف دستم رو کوبیدم و رو پیشونیم و گفتم:«چیکار کردی؟»
یه دوستی داشتم که همیشه میگفت دخترای قد کوتاه و ریزه میزه مثل کوه یخ میمونن. دو سومشون زیر زمینه! راست میگفت لامصب! دختره که حالا شالش رو هم سر کرده بود انگار که اتفاقی نیفتاده فورا از بین ما رد شد و از در بیرون رفت و کسی حتی ازش نپرسید که کیه و از کجا اومده. من موندم لُختِ مادرزاد وسط پذیرایی. مهشید همونجا وایساده بود و داشت با نگرانی معرکهای رو که آتوسا راه انداخته بود تماشا میکرد. با ناچاری گفتم:«این چه کاری بود کردی؟ حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟»
یه پوزخند زد و گفت:«برو لباسات رو از تو کوچه جمع کن.»
بعد یه تُف جلوی پام انداخت و با حرص از اونجا رفت بیرون. از خجالت نمیتونستم تو چشمای مهشید نگاه کنم. مهشید با نگرانی گفت:«روزبه! الانه که کاوه برسه! بهش که زنگ زدم گفت دارم میرم گالری به روزبه کمک کنم عکسا رو بچینیم. نباید تو رو اینجوری ببینه.»
گفتم:«چه خاکی تو سرم بریزم؟»
یکم فکر کرد و گفت:«تو که نمیتونی اینطوری بری بیرون.»
سرم رو به نشونهی منفی تکون دادم. کیک و بادکنکی رو که گرفته بود، یه گوشه روی زمین گذاشت و گفت:«من میرم لباسات رو برات میارم.»
گفتم:«مهشید من واقعا معذرت میخوام. نمیخواستم اینطوری بشه.»
گفت:«کاریه که شده دیگه.من زودی میرم لباسات رو میارم.»
با عجله در رو باز کرد که بیرون بره ولی دیر شده بود. کاوه پشت در بود. با تعجب پرسید:«تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه تو الان نباید…»
اومد داخل و با دیدن من حرفش نصفه موند. تو یه لحظه انگار از عصبانیت سرخ شد. دوباره به مهشید نگاه کرد و بعد با اخم پرسید:«با این همه عجله کجا تشریف میبُردی؟»
دستم رو به نشونهی ایست گرفتم جلوش و گفتم:«اصلا اینجوری که فکر میکنی نیست! مهشید میخواست واسه تولدت سورپرایزت کنه.»
با اخم و عصبانیت گفت:«آره! دارم میبینم! هیچ کس نمیتونست مثل شما دو تا اینجوری تو روز تولدم سورپرایزم کنه. من رو فرستادین دنبال نخود سیاه که خودتون بیاین اینجا خلوت کنین؟ کثافتای خیانتکار!»
مهشید با بغض گفت:«گوش کن! تو اصلا نمیذاری کسی حرف بزنه.»
داد زد:«نه نمیخوام گوش کنم.خفه شین.»
میخواستم حرف بزنم که داد زد:« گفتم خفه شو بیناموس.»
و به طرفم حملهور شد. مشتاش رو بیهوا میکوبید به سر و صورتم و من فقط سعی میکردم از خودم دفاع کنم و خودم رو کنار بکشم. مهشید دوید طرف ما و سعی کرد ما رو از هم جدا کنه ولی کاوه که خون جلوی چشماش رو گرفته بود، نه گوشش به حرف کسی بدهکار بود و نه چیزی جلودارش بود. همینطور داشت مشت و لگد میپروند. یه لحظه مهشید رو هل داد. مهشید تلو تلو خورد و سرش از پشت خورد به گوشهی ستون وسط پذیرایی. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و رفت روی دور تند و بعد از حرکت ایستاد. مردمک چشمای مهشید گشاد شد و وسط چشماش ثابت موند. آروم به ستون تکیه داد و روی زمین نشست. یه رد از خون مثل یه خط قرمز از جایی که سرش به ستون خورده بود تا جایی که نشسته بود روی ستون نقش بست. تازه اون موقع بود که کاوه به خودش اومد و من رو رها کرد. من بیحرکت سر جام ایستاده بودم و قدرت انجام هیچ کاری رو نداشتم. انگار روح توی تنم نبود. پیش مهشید روی زمین نشست. تکونش داد. صداش زد. دو دستی زد رو سر خودش و با بغض گفت:«بدبخت شدم… مهشیدم… مهشیدم رفت…!»
داد زد:« تو رو خدا زنگ بزن اورژانس…»
و من داشتم به دختری فکر میکردم که بدون هیچ رد و نشونهای اومد و رفت و سرنوشت همهمون رو تغییر داد و من حتی اسمش رو نمیدونستم…
نوشته: freya
31 پاسخ به “آپارتمان”
ممنونم که برای خوندن داستان وقت گذاشتین. به زودی با ماجراهای جدید و مرموزی که در این آپارتمان رُخ میده، داستانهای بیشتری رو منتشر خواهم کرد. منتظر فیدبکها هستم. 🌹
بی اغراق بگم یکی از داستان های فوق العاده سایت بود که هم سر داشت و هم ته و هم چند قسمتی نبودآفرین به این هنر نویسندگیت
خوب مینویسی
بهترین بود …
دمت گرم 🌹
شماره دختره رو که داشتی
بعد از مدتها یک داستان واقعا جالب و هیجان انگیز خواندم عالی بود
قلمت قشنگهادامشو بنویس
آفرین فری
دهتت سرویسسر یه کص همه رو به گا دادی
خوب بود. ادامه بده. بنظرم آتوسا خیلی زود با روزبه خودمونی شد و همون دفعه اول لب داد. بهتر بود این بخش از داستان مقدمات بیشتری داشت و طبیعی تر پیش میرفت.
جالب بود دمت گرم
عالی نوشتی دمت گرم، هیچ چیز دور از ذهن و سوتی تو داستانت نبود و مشتاقانه منتظر بقیه ماجراها هستم
یک داستان خوبیک نویسنده خوبویک حال خوب
خیلی وقت بود که تو این سایت داستان خوب نمیخوندم و بخاطر همین اصلا لاگین نمیکردم که بخوام حتی دیسلایک کنمهمش شده گی و گی و گی و اونی که گی نیست کسشر محضهفقط بگم ممنونم که باعث شدی بعد مدت ها لاگین کنم …❤️
انگار که تو نوشتن بگایی های ناجور استعداد زیادی داری
جالب بود
عالی
خوب
بهترین داستان سایت بود
واقعا بی نظیر بود واقعا از خوندنش کیف کردم،یعنی میدونی یجوری بود که هر جمله ای که میخوندم،ترغیب میشدم که ادامه بدم تا تهشو برمواقعا دمت گرم❤️
خواندن این داستان من رو تشویق به خواندن داستانهای قبلی شما کرد. خوشحالم از آشنایی با چنین استعدادی. طنز نویسی هنری است ستودنی مخصوصا در زمینه سکس. کلام شما طنزی مستتر دارد. این طنز مخفی در قالب درام و واقعیت بسیار جذاب و ستودنی است. این داستان بسیار بهتر از داستان های قبلی شما است. طنز بیش از اندازه منطق روایت رو مخدوش میکنه که شخصا نمی پسندم. مثلا داستان های قبلی شما نگارشی درست و فضاسازی و شخصیت پردازی معقولی دارد اما به واسطه نداشتن منطق روایت، در سلیقه من نیست. اما این داستان حکایت دیگری است. بلند تر و در گونه های مختلف بنویسید. ممنونم. امیدوارم یک داستان بلند جذاب دنباله دار از شما بخونم که وانیلی هم نباشد…موفق باشید
دختره ی دهن سرویس داره از کرونا بیشتر کشته میگیره 😂
واقعا بعد از مدتها یه داستان خوب خوندم عالی بود ممنون👍
اتفاقی ک دقیقا من تجربه کردم ولی با کمی تعقیرات.تا اومدم اوضاع رو سروسامون بدم و قضیه روشن شه دوتا از بهترین دوستام بهترینشونواز دست دادم سر ی حماقت.امیدوارم کسی تجربه نکنع
لطفا ادامشو را بنویسید
عالی بود.موضوع جالبی داشت.دستمریزاد جونم.
طنز، راز آلودگی و کشش داستان عالی بود و پایان جالبی داشتدمت گرم…
ببین کی برگشته، روح سرگردان بکن تو!دایرکتت رو بستی، نمیتونم بهت پیام بدم، بهم پیام بده.
آفرین به این همه خلاقیت و داستان سرایی.عالی بود
پشمام عجب داستان وحشتناکی. دمت گرم قشنگ بود