صد سال تنهایی

صبح با نوری که از پنجره به داخل اتاق می‌تابید ار خواب بیدار شدم ، لعنت به این نور ! روز به این خوبی نمیزاره بغل نوید راحت بخوابم ، اَه . پشت به نوید خوابیده بودم ، دست نوید دور کمرم بود ، بغلم کرده بود و منو به خودش چسبونده بود ، پای راستش هم وسط دوتا پای من بود ؛ صورتش رو بین شونه و گردنم فرو برده بود و هنوز خواب بود . دستش رو از دورم برداشتم و از جام بلند شدم و گونه نوید رو بوسیدم ، لباسم رو پوشیدم و از در رفتم بیرون ؛ آفتاب اولِ صبحِ سوم شهریور نشاط‌بخش بود . رفتم صورتم رو شستم ، یخورده با آب دندونام رو تمیز کردم و بعدش رفتم دستشوییِ چوبیِ گوشه باغ . از دستشویی که بیرون اومدم دیدم نوید هم اومده بیرون ، صورتش رو شسته و یه کتری گرفته زیر آب و داره پرش میکنه ؛ منو که دید یه لبخند زد . رفتم طرفش و جلوش ایستادم .
گفت : صبح بخیر .
گفتم : صبح توام بخیر ، بیدار بودی ؟
سرش رو تکون داد و گفت : آره .
گفتم : خیلی مارموزی ، پس چرا خودتو زده بودی به خواب ؟
لبخند زد گفت : میخواستم ببینم وقتی فکر میکنی حواسم بهت نیست چیکار میکنی .
خندیدم و گفتم : مسخره .
چون دیوار باغ کوتاه بود و مردم از بیرون رد میشدن ، نمیشد کاری انجام داد ، نمیشد بوسید ، نمیشد بغل کرد .
نوید راه افتاد و منم پشت سرش ، باهم رفتیم تو خونه . نوید کتری رو گذاشت رو بخاری هیزمی و بعد برگشت ، آروم آروم اومد سمتم و بغلم کرد . لبش رو گذاشت رو لبم و شروع کرد به بوسیدن ، منم یکم باهاش همراهی کردم و بعدش خودمو عقب کشیدم . سرمو انداختم پایین و گفتم : الان نه ، زودتر باید برگردیم خونه ؛ اگه بخوایم انجامش بدیم کارمون طول میکشه و …
حرفمو قطع کرد و گفت : هرچی تو بخوای ، هروقت تو بخوای ، هرجور تو بخوای ‌.
بعد از خوردن صبحانه رفتم و روی تخت نشستم ، نوید هم پیراهنش رو درآورد که عوضش کنه .
بهش گفتم : داری درش میاری ؟
گفت : آره ، میخوام عوضش کنم ؛ کثیف شده ، باید بشورمش .
یه گاز آروم از لب پایینم گرفتم و بعد گفتم : اممم ، خب ، میشه بديش به من ؟
تعجب کرد و بعد خندید و گفت : اینو میخوای ؟ میدونم که چشمت اینو نگرفته ، خودت صدتا بهترشو داری ؛ چی‌شده که خواهانش شدی ؟
سرمو انداختم پایین و گفتم : چون مال توعه .
گفت : خب پس صبر کن یه تمیزش رو بهت بدم .
گفتم : نه ، همینو میخوام ، چون بوی تورو میده .
پاشد ، اومد روبروم رو زمین نشست ، دوتا آرنجش رو گذاشت دوطرفم ، دستاش رو گذاشت زیر چونه‌ش و گفت : وقتی تمام من برای توعه ، دیگه این پیرهن و اون لباس چه فرقی میکنه . همش برای تو .
لبخند زدم و گفتم : پس همینو میبرم با خودم ‌.
پلکاش رو به نشونه تایید گذاشت رو هم . بعد چشماش رو باز کرد ، بهم نگاه کرد و گفت : فکر میکنی آخر کار ما به کجا بکشه ؟ فکر میکنی منوتو کنار هم پیر بشیم یا از غصه کنار هم نبودنِ هم ؟
بهش گفتم : به پایان فکر نکن ؛ فکر کردن به آخر راه ، این مسیری که الان توش هستیم رو تلخ میکنه . بزار پایان مارو غافلگیر کنه ، درست مثل شروع . شاید قرار باشه شصت یا هفتاد سال دیگه کنار هم زندگی کنیم ؛ اگه همینجوری بخوایم بشینیم و غصه آخرش رو بخوریم ، بعد که کنار هم نبودیم پشیمون نمیشیم ؟
گفت : اینهمه سال فکر میکردم منم مثل بقیه محکومم به یه سرنوشتی که تو این سراچه پر از تکراره . منتظر بودم یه روزی بیاد که دلم رو به یه دختری از قشر و قماش خودم ببازم ، بعد برم خواستگاریش ، ازدواج کنم و با زندگی ساده‌ای که کنار هم داریم خوش باشیم ؛ اما میدونی چیه ؟ عشق همیشه آدمو غافلگیر میکنه . من هرگز نه عاشق دختری شدم و نه تونستم احساسی بهش داشته باشم ‌؛ من عاشق یه پسر شدم ، یه همجنس ، چیزی که هیچوقت حتی فکرشو هم نکرده‌ بودم . من هیچوقت دلِ خوشی از شاهزاده های قاجاری نداشتم ، چون اونارو مقصر مرگ خانواده‌م میدونستم بخاطر احتکاری که توی اون سال قحطی انجام دادن ؛ اما من عاشق یه شاهزاده قاجاری شدم ، چیزی که ابداً منتظرش نبودم . میدونی ، تو از همون اول برای من با بقیه متفاوت بودی ؛ وقتی هم که دیدم برای نجات دادن اون دوستت خودتونو توی چه خطری میندازین بیشتر از قبل قلبمو بردی ؛ اونجا بود که فهمیدم همیشه توی هر گروهی یکی هست که با بقیه فرق داشته باشه ، حتی تو خیلِ شاهزاده های قاجاری ؛ یکی متحکر درمیاد و یکی مبتکر ، آزادی‌خواهیِ شما ابتکاره . چیزی که قدیمیا نه جرأتش رو داشتن نه علم و آگاهی‌ش رو ، اما شما دارین انجامش میدین ‌؛ شهابِ شبِ تارِ من ، تو کوکبِ بختِ بیدارِ من بودی . حتی اگه من تمام شعر های عاشقانه جهان رو برای تو بخونم ، بازم بخشی از احساسم به تو ناگفته میمونه .
توی چشمش دقیق شدم ، دستم رو توی موهای لخت و پرپشتش بردم و گفتم : چه نیازیه به شعر تا وقتی که نگاه وجود داره ؟ نگاه رسا ترین صدای احساسه .
دستم رو بردم پشت سرش و کشیدمش جلو ، دقیقا جلوی صورت خودم ؛ لبم رو گذاشتم روی لبش ، اونم لب‌هام رو به بازی گرفت . چشمام رو بستم ، زبونم رو فرستادم تو دهنش ؛ نوک زبونم رو گرفت بین زبون خودش و سقف دهنش و شروع کرد میک زدن . زبونم رو از دهنش کشیدم بیرون و اینبار اون زبونش رو فرستاد تو دهنم ، با زبونم زبونش رو نوازش میکردم و لباش روی لبام حرکت میکردن . سرمو کشیدم عقب ، اونم یکم همراهم اومد جلو ولی وقتی فهمید میخوام جدا شم دوباره رفت عقب . به صورتش نگاه کردم ؛ این پسر واقعا قشنگ‌ترین ته‌ریش دنیا رو داره یا به چشم من اینطوری میاد ؟ این پسر واقعا جذاب‌ترین پسر دنیاست یا به نظر من اینطوریه ؟ بازوهایی که بخاطر کار زیاد و شایدم ورزش ، شکل قشنگی پیدا کرده بودن ؛ سینه های برجسته با اون موهای صاف نه‌چندان زیاد .
دستشو جلوی چشمم تکون داد و با خنده گفت : شازده خوشگله ؛ کجا رو نگاه میکنی ؟
لبخند زدم و گفتم : فکر کردم میخوای بگی شازده قراضه‌ ؛ بخدا میزدم له و لوردت میکردم .
خندید و گفت : ما غلط بکنیم ؛ خب ، حالا دستور چیه ؟
لبخند زدم ، سرمو متمایل کردم و گفتم : مگه قزاق‌خونه‌ست ؟
اخم کرد و گفت : مگه فقط فرمانده های قزاق دستور میدن ؟ اصلا مگه دستور مال اوناست ؟
بعد یه حالت جدی به خودش گرفت و گفت : در اصل ، از قدیم دستور فقط مال شازده خوشگلا بوده .
بالشت رو گرفتم و زدم تو سرش و با خنده گفتم : تو دیوانه‌ای نوید . پاشو ، پاشو راه‌ بی‌افتیم که باید برگردیم خونه .
بلند شدم ، پیرهن نوید رو تو دستم گرفتم و وسط کلبه ایستادم . نوید به سمت گنجه گوشه اتاق رفت و یه پیرهن دیگه ازش درآورد و پوشید . باز اومد جلوم ، لبم رو بوسید و راه افتاد ؛ منم پشت سرش راه افتادم و از کلبه خارج شدیم .
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت عمارت ؛ انقدر سرخوش بودم و غرقِ خوشحالی که متوجه اتفاقایی که اطرافم افتاده بود نمیشدم ؛ مردم مشوش و هیجان زده بودن ، خیلیا بی‌هدف واسه خودشون به این سمت و اون سمت می‌میدویدن ، اما من بیخیال تر از این حرفا بودم که تو رفتار مردم دقیق بشم . متوجه شدم که هر چند متری که راه میریم ، نوید برمیگرده و منو نگاه میکنه ؛ چشمام رو بستم و سرمو به صندلی تکیه دادم .
وقتی رسیدیم جلوی دروازه ، نوید از ماشین پیاده شد ، اومد در رو واسم باز کرد و من پیاده شدم . بعد زودتر از من رفت سمت دروازه ، در دروازه رو کوبید منتظر موند تا دروازه باز بشه . شمس‌الله اومد در رو باز کرد و با هیجان بهم سلام کرد . جواب سلامش رو دادم و بهش گفتم بره کنار که این پسره میخواد ماشین رو بیاره تو حیاط . وقتی رفت کنار منم راه افتادم و رفتم تو خونه ؛ همه کلفت و نوکر ها گوشه حیاط دور یه رادیو نشسته بودن و آشفته بنظر می‌رسیدن . برام عجیب بود ، اما رد شدم و رفتم توی عمارت ؛ مادر تو سالن پذیرایی روی صندلی نشسته بود ، آرنجش روی میز بود و سرش رو به دستش تکیه داده بود ؛ یه تسبیح تو دستش میچرخوند و به گوشه سالن خیره شده بود ، وقتی کنارش نشستم حواسش اومد سرجاش و بهم گفت : اومدی شهاب ؟ اومدی ؟ دیدی چه خاکی به سرمون شد ؟ دیدی چه روزگاری اَزَمون سیاه شد ؟
دلم ریخت تو شکمم ، اخمام رفت تو هم ؛ پرسیدم : چی شده مگه ؟
مادر باز به گوشه سالن خیره شد و گفت : بخدا میدونستم ، میدونستم این طیاره ها بی‌دلیل بالا سر شهر جولون نمیدن ؛ میدونستم یه‌ جای کار میلنگه .
پرسیدم : خب بگو چی شده ؟ قلبم اومد تو حلقم .
گفت : جنگ شد ، این فرنگی های بی چشم و رو از شمال و جنوب و غرب حمله کردن و کلی از شهر هارو بمبارون کردن .
با ترس گفتم : جنگ ؟ یعنی چی ؟ چرا آخه ؟
مادر گفت : به بهانه چندنفر آلمانی .
بعد طوری که انگار میخواستم فضا رو آروم کنم گفتم : خب ماهم ارتش داریم ، سرباز و سربازخونه داریم ، ماهم تیر و تفنگ و آتیش داریم .
مادر با ناامیدی گفت : حمله انقدر ناگهانی بود که بعید میدونم ارتش توانایی مقاومت داشته باشه ؛ تو خیلی از شهر ها هم که ارتش از هم پاشید ؛ سربازای شوروی از شمال دارن میان سمت طهران .
گفتم : خب چیکار باید بکنیم ؟ آقاجون کو ؟
گفت : رفته دربار تا ببینه چه گلی باید به سرمون بگیریم .
نمیدونستم باید چیکار بکنم ، تمام تمرکزم رو از دست داده بودم . تازه یکشب از خوشبختی‌م می‌گذشت که افتادیم وسط آتیش . بلند شدم و رفتم سمت در که مادر گفت : دیشب از دربار شاهنشاهی یه نامه برات اومد .
برگشتم و گفتم : نامه ؟ برای من ؟ از طرف کی ؟
کشوی زیر میز رو باز کرد ، نامه رو درآورد و گرفت سمتم و گفت : والاحضرت همایون شاهدخت فوزیه پهلوی !
فهمیدم نامه باید راجع به هادی باشه ، استرس گرفتم . رفتم سمت مادر و نامه رو ازش گرفتم ، بعد از خوندن نامه فهمیدم که فوزیه با رضاشاه صحبت کرده و رضاشاه حکم تیر رو به تبعید تخفیف داده . فوزیه تو نامه نوشته بود که تا زوده هادی رو بفرستیم یه جای امن و دور . بلند شدم و دویدم سمت اتاق کار پدر ؛ یه کاغذ برداشتم و چند تیکه کردم ، با یه روان نویس روش یه نامه برای مادربزرگم نوشتم و یه نامه برای حکیمه خانوم  و کاغذهارو رو گذاشتم توی جیبم ؛ بعد تلفن رو برداشتم و به مادربزرگم زنگ زدم و بهش خبر دادم که دوستم و مادرش رو دارم میفرستم مازندران تا یه مدت اونجا پیشش زندگی کنن ، بهش گفتم فقط به کسی اعتماد کنه که نامه‌ای از طرف خودم داشته باشه .
بعد دویدم رفتم تو حیاط و به نوید گفتم ماشین رو آماده کنه که باید بریم جایی . نوید سریع ماشین رو آماده کرد و بیرون از حیاط منتظرم شد ، منم رفتم سوار شدم و بهش گفتم راه بی‌افته سمت سوهانک .
ماشین که حرکت کرد ، نوید ازم پرسید : خبری شده ؟
سرم رو به پنچره ماشین تکیه دادم و گفتم : الان خبر زیاده ، این تمرکزه که کمه ؛ واقعا نمیدونم باید چیکار کنم .
دوباره پرسید قضیه چیه و منم چیزایی که از مادر شنیده بودم رو براش تعریف کردم و بعدش هم ماجرای فرستادن هادی و مادرش به مازندران رو بهش گفتم .
وقتی رسیدیم سوهانک به نوید گفتم راه بی‌افته و بره خونه مادر هادی و اونو بیاره اینجا . آدرس و اون کاغذی که برای حکیمه خانم نوشته بودم رو بهش دادم و گفتم : حتما این نامه رو بهش نشون بده که بهت اعتماد کنه و همراهت بیاد . زود هم برگرد ، لفتش نده تا یه مشکلی پیش نیومده .
نوید ‌که راه افتاد منم رفتم و در چوبی حیاط رو باز کردم و وارد باغ شدم . مش قربون وسط حیاط نشسته بود و داشت رخت می‌شست ؛ براش دست تکون دادم ، پاشد سلام علیک و حال و احوال کرد و بعد نشست و دوباره مشغول کارش شد . رفتم تو ، در زدم و وارد اتاق شدم ؛ هادی روی زمین نشسته بود و داشت توی دفترچه یادداشتش چیزایی می‌نوشت ‌. بهش گفتم : مهمون نمیخوای ؟
لبخند زد و گفت : مهمون که تو باشی ، هر روز و هر شب مهمون میخوام . خوش اومدی .
کنارش نشستم و گفتم : چی مینویسی ؟
گفت : حال و احوال این روزای خودمونو ؛ سالها بعد حتما بدرد میخوره .
بهش گفتم : بهتره الان پاشی و بار و بندیلت رو ببندی ؛ عازم یه سفر دور و درازی .
به نشونه تعجب بهم نگاه کرد و گفت : سفر ؟ کجا ؟
گفتم : دیروز رفتیم کاخ مرمر ، با فوزیه صحبت کردیم که پیش شخص شاه واسطه بشه برای گرفتن حکم عفو . خلاصه فوزیه تونست حکم تیرت رو تخفیف بده به حکم تبعید ؛ تحت نظر هم نیستی ، قراره راهی دیار سرسبز مازندران بشی .
گفت : طاها میدونه قراره برم ؟
بهش گفتم : نه ، یادم رفت براش تلفن بزنم ؛ اما مشکلی نیست . بعدا میگیم بهش .
گفت : ناراحت نشه بی‌خبر رفتم ؟
گفتم : شرایط رو درک میکنه ؛ تو هرچی زودتر باید از طهرون خارج بشی .
بعد از اینکه وسایل هادی رو جمع کردیم ، نوید و حکیمه خانم هم رسیدن . وقتی رفتیم دم در و مادر بعد از هشت ماه بچه‌ش رو دید چنان حالی بهش دست داد که از ذوق به گریه افتاد و کلی دعامون کرد که کمک کردیم بهش . بعدش سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت گاراژ اصلان کنار دروازه شمرون ؛ وقتی رسیدیم یه ماشین کرایه کردن و حکیمه خانوم که داشت سوار ماشین میشد با نگرانی گفت : بختم اگر بخت بود ، این چهارتا استخون تنم سفت و سخت بود ؛ خدایا راضیم به رضای تو ، پسرا خداحافظتون ، خیر از جوونی‌تون ببینین که جوونم رو بهم برگردوندین . بعدش سوار ماشین شد .
نوید هم به ماشین تکیه داد تا خداحافظی مارو نگاه کنه . طاها اومد پیشم و دستم رو گرفت .
بهش گفتم : وقتی رسیدین آخر مسیر و از ماشین پیاده شدین یه ماشین دیگه کرایه کنین ؛ آدرسی که دادم به حکیمه خانوم رو به راننده بدین ، اونم شمارو میبره در خونه مادربزرگم ، اسمش اشرف‌الساداته . بعد که رسیدین این نامه رو بده بهش ؛ گفتم فقط به کسی اعتماد کنه که این نامه دستشه .
نامه رو دادم بهش و ادامه حرفم رو گفتم : خیلی مواظب خودت باش هادی ؛ یه مدت ، فقط یه مدت دور خطر رو خط بکش . بخاطر مادرت ، ندیدی امروز حالشو ؟ نفهمیدی احوالشو ؟ برای تو حاضر شد تمام خونه و زندگیش رو ول کنه و همراهت بیاد هرجا که امنیت داشته باشی .
لبخند زد و گفت : منو که میشناسی شهاب ، نصیحت هاتو هدر نده ؛ بزار واسه کسی که بشنوه . من آدم غل و زنجیر و یک‌جا موندن نیستم ؛ ولی برای تو حاضرم تا آخر عمر اسیر غل و زنجیر دستات باشم انقدر که دلم برات تنگ شده و میشه .
بغلش کردم و گفتم : قول بده مواظب خودت باشی ؟ خب ؟ یادت که نرفته ؟ من و تو و طاها و الیاس بهم قول دادیم ۹۸ سال زندگی کنیم که دوستیمون ۹۰ ساله بشه‌ها ‌! بهم قول دادیم یک قرن باهم دوست باشیم ، حالا ۹۰ سال که شد اون ده سال رو یجوری زیر سیبیلی در میکنیم .
منو به خودش فشار داد و گفت : دلم برات تنگ میشه شهاب . دلم برای مهربونیات ، مغرور بودنت ، بداخلاق شدنت ، دلم برای همه چیت تنگ میشه .
بغض گلومو گرفت ، اشک تو چشمام جمع شد ؛ گفتم : سفر قندهار که نمیخوای بری ، همین مازندرانه دیگه ، دلم رو خون نکن ؛ هر ماه ، اصلا هر هفته برام نامه بنویس ، هر روز برام تلفن کن ؛ باشه ؟
بغض اونم کم کم داشت شکسته میشد ، گفت : مگه من میتونم بدون شما سه‌تا زندگی کنم ؟ مواظب خودت باش قشنگِ نازنینم ؛ مواظب طاها هم باش .
بعد زیر گوشم گفت : در ضمن ، تو و این شوفرت خیلی بهم میاین .
تا بخوام چیزی بپرسم خداحافظی کرد ، اشکش رو پاک کرد و رفت تو ماشین نشست و یکم بعد ماشین راه افتاد . برای ماشین ، برای گرد و خاک بلند شده توی هوا ، برای لحظه جدایی ، برای رفتنِ دوستم دستم رو تکون میدادم .
نوید اومد جلو ، دستم رو گرفت و گفت : تو همیشه ، توی همه چیز با همه فرق داری و همین باعث میشه جذاب باشی ؛ میخوای خودتو قوی و مستبد و بی‌احساس نشون بدی ولی واقعیت اینه که تو از برگ گل هم لطیف تری . من دوستت دارم چون تو شبیه هیچکس نیستی ، یا به‌قول یه نفر نمیدونم ، شایدم چون من دوستت دارم تو شبیه هیچکس نیستی .
گفتم : متفاوت بودن همیشه هم خوب نیست ، گاهی شبیه بقیه نبودن باعث میشه کسی نتونه هیچوقت حال آدمو بفهمه . مثل درد من ، مثل درد تو ، مثل درد طاها که عشقش عاشق یکی دیگه‌ست ، مثل درد هادی که عشقش زیر خاکه ، مثل درد ما ؛ کدوم آدمی تو این جامعه مارو درک میکنه ؟ عشق دوتا پسر بهمدیگه تو این روزگار غدار ، برای کدوم مسلمونی قابل هضمه ؟ عشق درده ؛ عشقی که با درک نشدن و فهمیده نشدن همراه باشه ، درد مضاعف .
نوید گفت : تا من هستم تو غصه‌ی دردهات رو نخور ، قلب من سپر تمام درد های توعه ؛ تنهایی حاضرم به اندازه تمام دنیا غم هاتو به دوش بکشم .
بعد پرسید : حالا چیکار کنیم ؟
گفتم : بریم ؛ برگردیم عمارت .
توی راه ، سوار ماشین بودیم که چندتا طیاره از بالای سرمون رد شد و به جای موشک ، صدها کاغذ اعلامیه ریخت روی شهر . انگار که بارون کاغذی اومده بود ؛ مضمون اعلامیه هم بر علیه آلمان ها بود و نوشته شده توسط روس ها ‌.
وقتی برگشتیم عمارت ، همه آشفته تر و بهم ریخته تر از قبل بودن ؛ گویا پدر برگشته بود ، با خبر های تازه .
بخاطر حمله هماهنگ ارتش های بریتانیا و شوروی به ایران ، نیروی دریایی ایران توی خلیج فارس و دریای خزر کاملا از هم پاشید و کلی از کشتی ها آتیش گرفتن یا غرق شدن ، کلی از افراد غیرنظامی و نظامی هم کشته شدن . اونشب تمام اهل عمارت ، مثل تمام اهل شهر ، مثل تمام اهل کشور با اضطراب به رخت خواب رفتن ؛ ترس از فردا ، ترس از آینده . کشور ما تو دست اجنبی جماعت چی قراره بشه ؟ سر خودمون چی قراره بیاد ؟ این شوروی ها از دار و دسته همون بلشویک هان لابد ، میان غارتمون میکنن و میکشن و میبرن . نکنه از فردا یا پس فردا روسی و انگلیسی بشه زبان رسمی کشور ؟ تو همین فکر ها بودم که صدای انفجار یه بمب فریاد همه افراد منطقه رو بلند کرد . این طیاره های نفرین شده عین لاشخور بالای شهر میچرخن و ترس به دل ما میندازن ، دست از سرمون بردارین ؛ چی میخواین شما از ما ؟ ایرانی جماعت چقدر باید تقاص کارای نکرده رو پس بده ؟ نگران خودم بودم ، نگران خانوادم ، نگران دوستام و بیشتر از همه نگران نوید . تو این بلبشو و آشفته‌بازار چی سرمون میاد ؟ به قول نوید پایان ما چی قراره بشه ؟ سرنوشت ما اینه که زیر این بمب و موشک ها زجرکش بشیم یا قراره بلای تازه‌ای سرمون بیاد ؟
انقدر فکر و خیال های مختلف به سرم هجوم آوردن که بالاخره تسلیم خواب شدم و چشمام رفت روی هم ، غافل از اینکه سرنوشت برای فردامون چه خواب ها که ندیده بود .

♧                    ♧                    ♧

با صدای بلند گفتم : آخه چه اصراریه که باید بریم ؟ یعنی چی ؟!
مادر اخم کرد و گفت : چی یعنی چی ؟ همین که شنفتی ! برو بقچه مقچه‌ت رو جمع کن ، طلا ، جواهر ، ساعت ، تاجی که ننه‌بزرگت بهت داد ، خلاصه هر کوفت و زهرمار با ارزشی داری بردار که فردا باید راه بی‌افتیم .
داد زدم : مگه میشه همینطوری اینا رو ول کنیم و بریم ؟ اینام آدمن ، چطور میشه که توی روز خوش بیان خدمت‌مون رو بکنن و بعد که هوا پس شد بریزیم‌شون تو خیابون ؟
مادر هم صداش رو برد بالا و گفت : حرفای تازه میشنوم ! جنابعالی مگه نایب گماشته این کلفت و نوکر و شوفر هایی که اینجوری صدات رو انداختی تو سرت و هوار هوار میکنی ؟ مگه سرنوشت اینا دست ماس ؟ کلفتی میکردن جا دادیم بهشون ؛ نوکری میکردن نون دادیم بهشون ؛ شوفری میکردن آب دادیم بهشون ؛ خدمت میکردن مزد دادیم بهشون . خیال کردی محض رضای خدا میان اینجا کمر میبندن به خدمت جنابعالی ؟ یا فکر کردی عاشق چشم و ابروی شمان ؟ شایدم زده به سرت که هنوز عهد عهد قاجاره و تاج رو سر ما و ما رو سر تختیم ؟ حکم ، حکمه پدرته . جمع میکنیم و میریم مشهد بی حرف اضافه ، خوش ندارم بازم حرف مفت بشنوم .
مادر از اتاق رفت بیرون و در رو بست . ای خدا ، این چه مصیبت تازه ای بود ؟ جنگ کم بود ، اینهمه عار و ننگ کم بود ، درد این دلِ تنگ هم باید علاوه بشه ؟ کاش سنگ بودی ای دل که عاشق نشی ؛ کاش شغال و گرگ و پلنگ بودی ای تن که اینطور دل نبازی ، دل نبازی که حال و روزت بشه این ؛ مشکل و مانعت بشه دین و دردت بشه قصه‌ی حزین عشق و عاشقی . بلند شدم و رفتم سمت کشوم ، تاج رو درآوردم و لای یه پارچه پیچیدم ، رفتم سمت چمدون ، بازش کردم و انداختمش وسط اتاق و کنارش نشستم . دست و دلم به کار نمیره که وسیله جمع کنم برای دوری ، برای جدایی و مهجوری . حالا چجوری به نوید بگم ؟ چجوری بگم دیگه اون آدم سابق نیستم که بتونم جلوی حکم پدرم بایستم ؟ من ضعیف شدم ؟ انقدر فرق کردم ؟ نوید ، نوید ، نوید ؛ چقدر باید ازت دور بمونم ؟ چقدر باید غصه‌ی نبودنت رو بخورم ؟ چندروز طول میکشه این عذاب ؟ چی میشه پایانِ این هجران ؟ دوباره وصال ، یا خسران ؟ آخه من بی تو چجوری غم غربت رو طاقت بیارم ؟ تو که کنارم نباشی من دیگه همه جای این دنیا غریبم ، حتی با خودمم غریبم . هرچی به مادر اصرار کردم لااقل نوید همراهمون بیاد قبول نکرد ، گفت از بین اینهمه کلفت و نوکر فقط شمس‌الله و گل‌پری رو می‌بریم . کاش میومدی نوید ، دلم برات تنگ میشه ! دلم خیلی برات تنگ میشه .
ظهر نه ناهار از گلوم پایین رفت و نه شب تونستم درست و حسابی شام بخورم . روی تختم دراز کشیده بودم و به سقف زل زده بودم ، به نوید فکر میکردم که صدای باز و بسته شدن در منو به خودم آورد . نوید اومده بود توی اتاقم و دست به کمر ایستاده بود و با دلخوری بهم نگاه میکرد .
از جام بلند شدم و پرسیدم : تو اینجا چیکار میکنی ؟
پوزخند زد و گفت : نگران نباش ، همه خوابن ؛ کسی ندید اومدم اینجا . نترس برات بد نمیشه .
با صدای آرومی گفتم : چرا مزخرف میگی ؟ فکر کردم چیزی شده که نصف شبی اومدی اینجا ‌.
اخم کرد و گفت : چیزی نشده ؟ چیزی نشده شهاب ؟ همه چیز رو جمع و جور کردین ، فردا دارین میرین مشهد بعد تازه میگی فکر کردم چیزی شده ؟
گفتم : میخواستم بهت بگم ولی …
نگاهش خورد به چمدون کنار میز ، حرفم رو قطع کرد و گفت : ولی چی ؟ چرا زودتر بهم نگفتی ؟ انگار خیلی هم ناراحت نشدی از اینکه میخوای بری .
رفتم سمت پنجره و گفتم : تو حالت خوب نیست ، داری چرت و پرت میگی .
اومدم سمتم و گفت : آره حالم خوب نیست ؛ حالم اصلا خوب نیست . از وقتی فهمیدم میخوای بری خوب و بدم دست خودم نیست ، انگار حال یه بچه ای رو دارم که مادرش قهر کرده و میخواد بزاره از خونه بره . انگار قراره یه چیزی رو گم کنم . بی انصاف نباش ، یکم منو درک کن .
رو لبه پنجره نشستم و گفتم : فکر میکنی حال من از تو بهتره ؟ فکر میکنی من خوشحالم که داریم میریم ؟ امروز هرچی به مادرم گفتم که تورو با خودمون ببریم به گوشش نرفت که نرفت ؛ آخه میگه ما خودمون اونجا مهمونیم ، نمیتونیم همه اهل عمارت رو ببریم که . بعدش دیدم راضی نمیشه گفتم پس لااقل بزارین من بمونم بازم به خرجش نرفت که نرفت .
نوید پرسید : خودتونم مهمونین ؟ مهمون کی ؟ تو این شرایط میخواین برین مهمونی ؟
سرم رو تکون دادم و گفتم : مهمونی چیه تو این اوضاع ؟ نه فقط ما ، بلکه اکثر اشراف شهر جمع کردن و دارن از شهر میرن از ترس جون‌شون . ما هم میریم مشهد ؛ این مدتی هم که مشهدیم مهمون حاج حسین مَلِک¹ هستیم .
نوید دستم رو گرفت و گفت : کی برمیگردی ؟
بغض کردم و گفتم : نمیدونم .
گفت : قلبت با منه دیگه ؟
گفتم : تا همیشه ، تا ابد .
گفت : دلم برات تنگ میشه شازده خوشگله .
اشک روی گونم سُر خورد و اومد پائین ، گفتم : منم دلم برات تنگ میشه شوفر پرروعه .

♡             ♡            ♡

صبح بعد از خوردن صبحانه شمس‌الله دوتا ماشین آماده کرد و هردو ماشین از صندوق نقدینه هامون و جواهرات و وسایل مهم و با ارزش زندگی‌مون پر شده بود ، طوری که هر کدوم از ماشین ها زور زورکی به اندازه سه نفر جا داشتن . وقت خداحافظی که رسید پدر رفت و با کلفت و نوکر ها صحبت کرد و بهشون گفت که بعد از برگشتن برای همه شون پیغام می‌فرسته که برگردن سرکارشون . بعضیا گریه میکردن و بعضیا عین خیالشون نبود . به بهانه دستشویی دویدم سمت استخر توی باغ پشت عمارت ، به نوید هم اشاره زدم که بیاد .
وقتی رسید بغلش کردم و به خودم فشارش دادم . اونم دستش رو دور کمرم حلقه کرد و منو به سینه خودش فشار داد . بعد که ازش جدا شدم ، دستش رو برد توی جیبش و یه آینه فلزی کوچیک دسته دار ازش آورد بیرون . کنارش هم یه شونه بهم داد ، باهم سرویس بودن ؛ پشتشون طرح گل و پروانه داشتن که وسط گلهاش نگین های رنگارنگ داشت .
داد دستم و بهم گفت : از این به بعد خودتو توی این آینه نگاه کن . وقتی خودتو تو این آینه میبینی ، خیال کن منم دارم تماشات میکنم . از این به بعد سرتو با این شونه کن ، وقتی داری موهاتو با این شونه میکنی ، خیال کن منم دارم گره های موهای خوشگلت رو دونه دونه باز میکنم .
گفتم : خیلی خوشگلن . دلم برات تنگ میشه نوید ، ولی قول میدم زود برگردم .
بغض کرده بود : مگه دست خودته که برنگردی ؟ تو دیگه شاهزاده منی ؛ یه شاهزاده که رعیت بیچاره‌شو همینطوری ول نمیکنه به امون خدا .
گریه‌م گرفت ، گفتم : ولت کنم ؟ ولت کنم کجا برم ؟ وطن من تویی ، آدم که وطنش رو ول نمیکنه . من بدون تو میمیرم نوید . من به دیدنت ، شنیدنت ، بو کردنت ، بغل کردنت و حتی فقط بودن خشک خالیت وابسته شدم ، دلبسته شدم . تو نباشی ، منم نیستم .
لبم رو بوسید ، چشماش تر شده بود ، گفت : اگه روزی رسید که دیگه نشد همو ببینیم ، اینو یادت باشه که قلب من از همون روزی که تورو دیدم دوپاره شد . یه پاره میمونه توی سینه‌م و میتپه تا زنده نگه‌م داره که دوباره ببینمت و یه پاره دیگه همراه تو میاد تا سمنان و قوچان و خراسان و هرجا که بری .
بعد لبخند زد و دستش رو گذاشت روی سینه‌ش ، جایی که قلبش بود و گفت : اگه این تیکه هم یه روزی از کار افتاد و دیگه نزد ، تو غمت نباشه .
دستش رو آورد جلو ، گذاشت رو سینه من ؛ جایی که قلبم بود و گفت : چون این تا ابد برای تو میتپه ، تا روزی که تو زنده باشی این تیکه قلب منم با تو میتپه .
هردو برای چندلحظه ساکت شدیم ، نوید توی چشمام زل زده بود که یهو خیلی آروم گفت : که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی . میفهمی ؟ قبل اینکه منی وجود داشته باشه ، تو توی قلبم جا خوش کرده بودی ؛ من وقتی خودمو شناختم که عاشق تو شدم ، وقتی که تو قلب من شدی .
دوباره سکوت کردیم که صدای گل‌پری بلند شد : آقا شهاب ؟ آقا شهاب کجایین ؟ میخوایم راه بی‌افتیما !
اشک چشمم رو پاک کردم و دوباره سریع لبش رو بوسیدم و گفتم : دوستت دارم .
بغض نوید ترکید و گفت : منم ، تا همیشه ، همیشه‌ی همیشه .
لحظه آخر که برگشتم برق اشک چشم نوید قلبم رو لرزوند . دویدم طرف ماشین تا دوباره دو دل نشم ، تا دیگه ضعف هام به چشم نیاد . نمیخواستم بازم درگیر سخت‌گیری های مادر و پدر بشم ، پس زود رفتم و سوار ماشینی شدم که قرار بود گل‌پری و شمس‌الله توش بشینن . عقب ماشین کنار صندوق ها و وسایل نشستم و منتظر راه افتادن سرنوشتم شدم ‌. گل‌پری روی صندلی شاگرد راننده نشست و شمس‌الله هم سوار شد . توی اون‌یکی ماشین هم مادر و پدر و خواهرم نشستن . ماشین ها راه افتادن و از دروازه خارج شدن ، بقیه هم پشت سر ما از خونه بیرون اومدن و فقط یدالله موند و دروازه رو پشت سرمون بست ‌. برگشتم و از پشت شیشه به نوید نگاه کردم که بهم چشم دوخته بود ، براش دست تکون دادم و همراه تقدیر ، عازم مشهد شدم .
جاده هایی که از طهران خارج میشد پر از ماشین بود ، ترافیکی بود مثل قیامت . وقتی داشتیم از شهر خارج میشدیم بیشتر از همه صف نفت و نون جلب توجه میکرد ؛ صف نونوایی چنان شلوغ بود که بعید به‌نظر می‌رسید حتی به یک دهم‌شون هم نون برسه . وقتی این غوغا رو دیدم تو دلم یه ترسی به‌وجود اومد ، نوید چطور دووم میاره تو این رستاخیز ؟ پشیمون شدم که تنهاش گذاشتم ، کاش منم میموندم ؛ کاش زیربار نمی‌رفتم که به این سفر کذایی اجباری بیام .
از شهر که خارج شدیم ، وسط بیابون از شمس‌الله پرسیدم : شمس‌الله ! پدرم چرا اینهمه اصرار داشت که بریم مشهد ؟ چرا همه اعیون ها جمع کردن و دارن میرن از شهر ؟
شمس‌الله گفت : مگه نشنیدن آقا ؟ روس ها دارن از شمال میان سمت تختگاه . آقا هم که از روس و شوروی و بلشویک جماعت خاطره خوشی نداره گفته جمع کنیم بریم از طهرون .
با تعجب پرسیدم : خب تو مشهد مگه امنیت خیرات میکنن ؟ مشهد هم واسه خودش شهریه ، بلشویک جماعت اگه خودشونو تا طهرون برسونن حتما تا مشهد هم میان ؛ دیگه این سفر بازیا چه معنی داشت ؟
شمس‌الله گفت : اختیار دارین آقا ! هرچی باشه طهرون پایتخته و تمرکز روی پایتخت .
من که قانع نشده بودم سرمو تکیه دادم به پنجره ؛ لااقل میرفتیم اصفهان یا کرمان که دست شوروی بهمون نرسه . البته خیلی فرقی هم نمیکنه ؛ چه انگلیس و چه روس ، هرکی تو این تنور نون بپزه توفیری نمیکنه ‌. لقمه ای که بیگانه جماعت واسه ایرانی بگیره ، یا توش خورده شیشه داره یا زهر و هلاهل .
نمیدونم چقدر طول کشید ، ولی هوا تاریک شده بود ؛ شاید نیمه های شب بود که رسیدیم مشهد . هرسال که میومدیم مشهد ، منزلگاه‌مون خونه حاج حسین مَلِک بود ؛ امسال هم به طریق گذشته ، منتهی نه برای زیارت ، بلکه برای فرار از خفت و حقارت . تو مشهد هم اوضاع خیلی درهم و برهم بود ، تمام سربازخونه ها در اختیار متفقین بود و قبل از اینکه ما برسیم هم چندجایی از شهر بمبارون شده بود . وقتی رسیدیم ، حاج حسین و زن‌حاجی اومدن استقبال ؛ آدمای خوبی بودن . انقدر خسته بودم که نمیتونستم هیچ کاری انجام بدم ، رفتم تو اتاقی که برای من آماده کرده بودن ، یه اتاق با کاغذدیواری شرابی که طرح های طلایی داشت ، وسایل چوبی مثل میز و تخت هم به رنگ قهوه ای سوخته بودن . اول برای مادربزرگم تلفن کردم و حال هادی و مادرش رو پرسیدم ، یخورده با هادی صحبت کردم و بعد برای طاها تلفن زدم و شماره تلفن اتاقم رو هم بهش گفتم که یادداشت کنه ، یخورده حرف زدیم و بعدش قطع کردیم و روی تخت دراز کشیدم ، با اینکه نصفه شب بود ولی باید بهشون خبر میدادم ؛ آخ ، نویدم . چقدر دلم برات تنگ شده ، همین سه شب پیش تو بغلت خوابیده بودم ؛ اما به فاصله سه‌شب ، به اندازه یه دنیا فاصله افتاد بینمون . به آخرین شبی که کنار نوید بودم فکر میکردم ، قرار گذاشتیم نوید هرروز به عمارت‌مون سر بزنه که ببینه ما کی برمیگردیم . یاد آینه افتادم ، از تو چمدونم درش آوردم و گرفتم تو دستم ؛ رفتم کنار شمع بزرگی که روی میز بود ، نور شمع یه محدوده‌ای از اطرافش رو روشن میکرد . تونستم خودمو تو آینه ببینم ؛ چشمامو بستم و خیال کردم الان نوید داره نگاهم میکنه . آخ نوید ، تو کجای این کشوری ؛ کجای طهرانی . دلم برات تنگ شده ، دلم برای دوستامم تنگ شده ؛ همین چندشب پیش هرسه‌تامون زیر آسمون یه شهر بودیم اما امشب ؛ من مشهد ، طاها طهران ، هادی مازندران . احتمالا همین روزاس که ملک‌التجار هم زار و زندگیش رو برداره و بزنه از طهر بیرون . دوباره توی جام دراز کشیدم ؛ نوید ، الان کجایی ؟ شام خوردی یا کمبود نون و غذا به تو هم رسیده ؟ خوابی یا بیدار ؟ داری به من فکر میکنی یا ذهنت جای دیگه‌س ؟ کاش یکبار دیگه ببینمت . کاش .

♧               ♧              ♧

وقتی دستم به ضریح رسید گفتم : یا ضامن آهو ، تو که شرح معجزاتت رو روی هر منبری تو کرنا میکنن ؛ تو که کَرَم و بخشندگی‌ت شهره خاص و عامه ؛ تو که میگن شفایی ، دوایی ، علاجی و حلال مشکلاتی ؛ تو به داد دل داغدیده‌ی رنج کشیده‌م برس ، نویدم رو بهم برسون ؛ نمیدونم چجوری ، نمیدونم از کدوم راه و با کدوم بهانه ، ایناش رو خودت میدونی ولی فقط نویدم رو بهم بده . به خود خدا قسم میخورم دیگه تا وقتی زنده‌م هیچی ازت نخوام ، پابوست میشم ، کلفتت میشم ، نوکرت میشم ، خادمت میشم ، تو فقط حافظ نویدم باش . نزار تو این بلبشو به بلایی دچار بشه . فقط همینو ازت میخوام .
بعد از انداختن یه نذری چرب و چیل به نیت سلامتی و امنیت نوید ، از مرقد اومدم بیرون و وارد صحن شدم ؛ داشتم تو صحن راه میرفتم و به سمت بیرون حرکت میکردم که یه صدای آشنا به گوشم خورد : شهاب ؟ شهاب‌جان مادر ؟
آقا شهاب ؟
برگشتم و به صاحب صدا نگاه کردم ، اشرف‌الملوک فخرالدوله² بود . رفتم سمتش و باهاش سلام و احوال‌پرسی کردم .
ازش پرسیدم : شما کجا ، اینجا کجا ؟
با یه لحنی که غم ازش می‌بارید گفت : از ترس نان و از بیم جان ، شدیم آواره بیابان ؛ از هول شوروی و روس و بلشویک مشرف مشهد شدیم و مجاور حرم به هوای اینکه حریم امنه . ای خدا ازشون نگذره که نونِشون رو زدن تو خونِمون ؛ اسم هر کشته شده‌ای رو میشنوم یه ترک میشینه رو قلبم ، کشور ما کم داغ داشت که اینا هم جماد آذرین حواله‌ش میکنن ؟ شما اینجا چیکار میکنین‌ ؟
سرم رو انداختم پایین و گفتم : ما هم از ترس مار شوروی که میومد سمت طهرون ، پناه آوردیم به غاشیه شوروی که رسیده به مشهد . دیدین که ؟ تو طهرون هم نون و غذا کمیاب شده .
با تاسف گفت : فقط تو طهرون نیست ، وضع کل کشور همینه . مردم بینوا باید با شکم گرسنه و دست خالی ، بایستن جلوی این انسانیت پوشالی . تابحال ظاهر خوش آب و رنگشون رو نشونمون دادن و حالا چهره واقعی‌شون رو دیدیم . پسرجان ! دل بستن به اینکه بقیه بیان از تو چاه درمون بیارن یه امید باطله . بخوایم شب رو به امید این خیال واهی صبح کنیم ، دمدمای صبح یه رگبار میزنه و تو چاه غرق‌مون میکنه . باید تا وقت هست خودمون رو از چاه بکشیم بیرون ، وگرنه محکومیم به زندان و تاریکی چاه .
گفتم : خانم ، باور کنین این روزا خیلی خسته‌ایم ؛ هزارتا فکر توی سرمه و در عین حال ذهنم از همه چیز خالیه . هزارتا راه جلوی پامه و هر هزار راه ، میرسن به بیراهه . دستمون بسته ، بالمون شکسته ، پاهامون خسته و بی‌رمق . قلب‌مونم که …
فخرالدوله گفت : هممون خسته‌ایم ؛ جز کبک هایی که سرشون توی برفه ، کسی رو سراغ داری که از این وضعیت راضی باشه ؟ با همه این احوال فکر میکنی چاره ای جز موندن و جنگیدن داریم ؟ نکنه میخوای مملکت رو دودستی تقدیم‌شون کنیم ؟
بعد یه لبخند گرمی زد و گفت : خب اینا رو بزاریم کنار ، از قلبت بگو که تورو با این حال به اینجا کشونده .
گفتم : درد دوری جیگر سوزه و دل پاره کن ، کمر شکنه و خواب و بیخواب کن . خواب و خوراک از آدم میگیره ، تاب و توان نمیزاره واسه آدم ؛ تنها عاید‌ش فکره و خیال و فکر و خیال .
فخرالدوله گفت : اگه اسمش تو صفحه های بعد تقدیرت نوشته باشه ، اگه ده تا متفق دیگه حمله کنن ، صدتا متحد دیگه هجوم بیارن ، آسمون به زمین بیاد یا حتی اگه دنیا کن فیکون بشه تو بازم میبینیش .
بعد از اینکه از فخرالدوله خداحافظی کردم ، از حرم خارج شدم و راه افتادم تو خیابون های مشهد و دنبال خونه مدنظرم گشتم ، اینجاهارو اسمی بلد نیستم ؛ بلکه چشمی بلدم . میخوام برم خونه الیاس ، عضو چهارم گروهمون که البته الان چندساله همراه با مادربزرگ پیرش و خاله‌ش مجاور حرم رضوی شدن . توی شهر که قدم میزدم ، قلبم داشت میومد تو دهنم ؛ متر به متر سرباز روس تو خیابون ها و کوچه ها بود . از کوچه ها و پس کوچه ها رد شدم تا رسیدم دم در خونه الیاس .
در زدم ، یکم که گذشت صدای الیاس از پشت دراومد : بله ؟ کیه ؟
صدامو عوض کردم و گفتم : سبزی فروش محل ؛ اومدم خواستگاری تک پسر این خونه که بشه عروس پسرم .
با اینکه صدامو عوض کردم شناخت ، در رو باز کرد و گفت : اوا عمو سبزی فروش ؛ سبزی کم فروش !

  • بله !
  • سبزیت گل داره ، درد دل داره !
  • بله ! عمو سبزی فروش ؟
  • بله ؟
  • سبزی‌آش داری ؟ غمزه‌ لاش داری ؟
  • بله ! عمو سبزی فروش ؟
  • بله ؟
  • سبزیت باریکه ؟ شبهات تاریکه ؟
  • بله ! عمو سبزی فروش ؟
  • بله ؟
  • من کلم میخوام ، واسه دلم میخوام .
    دیگه دست تو دست هم رسیده بودیم وسط حیاط ، وقتی اینو گفتم بغلم کرد و گفت : قربون دلت برم که فقط من میدونم دردش چیه .
    منم بغلش کردم و گفتم : پس خوب جایی اومدم .
    لبخند زد و گفت : معلومه که خوب جایی اومدی . نمیپرسم تو کجا و اینجا کجا ، مهم نیست چرا اینجایی ؛ مهم اینه که رفیق قدیمی‌م اینجاست . فقط به‌من بگو چجوری به ذهنت رسید تو این وضعیت دلقک بازی دربیاری و بساط سبزی فروشی راه بندازی ؟
    خندیدم و گفتم : مگه خودت کم دلقکی ؟ خودتم باهام راه اومدیا !
    گفت : با تو راه نیام با کی راه بیام ؟
    گفتم : نگو همون اول شناختی که باورم نمیشه .
    با تاسف ساختی گفت : چی بگیم والا ، یخورده ترسیدم بی حرف پیش .
    خندیدم و گفتم : میفهمم چی میگی ، ترسیدی الواط شهر از باباشمل تا چاقاله مشتی بریزن تو خونه و لخت و عورت کنن با این اوضاع درهم و برهم ‌. اون‌سری میگفتی میخوای با مادربزرگت صحبت کنی که برگردین طهرون ، خب نتیجه ؟
    الیاس گفت : نتیجه کجا بود ، خدا پدرتو بیامرزه ؛ دلت خوشه ها ، ننه‌بزرگم اومده مجاور شده حالا دل بِکَن هم نیست . هرچی بهش میگم آخه بیا برگردیم طهرون ، واسه چی آخه اومدیم ورچُلُسکیدیم تو خراسون ؟ میگه مریضم و درد دارم و فلان و بهمون ؛ میگم آخه تو که مثل تهمینه یلی هستی برای خودت ، تورو چه به دوا و درمون ؟ باید برگردیم شهر خودمون ، بریم سر خونه و زندگیمون ، تو سر باغ و مرغ و خروست ، ماهم سر کتاب و درسمون . ولی دریغ از گوش شنوا ، تا حرف از مراجعت میشه فلنگ رو میبنده عینهو کش تنبون . حالا من موندم ویلون و سیلون که چه‌کنم با این ملک‌خاتونِ حرف نشنو .
    گفتم : چیکارش داری پیرزن‌ رو ، دلش اینجا خوشه خب ؛ برای توهم اینجا کتاب و درس و مدرسه قحطی که نیست ، وقتی دوا و درمون رو بهانه میکنه یعنی دلش اینجا آرومه وگرنه اینجا چه فرقی داره با طهرون .
    گفت : دل خوشی فقط واسه پیرزنای خدا خوبه ؟ ما دل خوشی نداریم چی ؟ نه دوستی ، نه رفیقی ، نه آشنایی ‌…
    حرفش رو قطع کردم و چشمک زدم و گفتم : نه یاری ، نه دلداری ، نه راهی ، نه همراهی ‌‌.
    در حالی که سعی میکرد خنده‌ش رو مخفی کنه گفت : از خدا و ضامن آهوش که پنهون نیست ، از تو چه پنهون یار و دلدار اینجا هم کم نیست .
    با تعجب پرسیدم : چی میگی الیاس ؟ اینجا تو مشهد ؟ با این همسایه‌هایی که تو داری چجوری آخه ؟
    گفت : گه‌گاهی که میرم حرم بشینم و دعا بخونم و وارد عالم ملکوتی بشم ، تا واردش بشم یه آقایی همچین خوشتیپ ، خوشگل ، با شخصیت ، با کلاس ، میاد جلو چشمم رژه میره و نمیزاره عبادتم کامل بشه و وارد اون جهان عرفانی و ملکوتی بشم . منتها چون زائر حرم امام رضا هم هستن ، نمیشه بهشون نظر داشت لامصبا رو ؛ باید به چشم برادری نگاهشون کرد .
    خلاصه بعد از اینکه کلی حرف زدیم و یه چای هم کنار مادربزرگ الیاس خوردیم ، با اجازه اینکه الیاس رو امشب پیش خودم نگه دارم خداحافظی کردیم و از خونه رفتیم بیرون .
    الیاس گفت : خب بگو ، از صورتت معلومه نقاب زدی ؛ بگو که شریک بشیم غمش رو باهم ‌.
    گفتم : دلتنگی الیاس ، دلتنگی .
    ماجرای خودم و نوید رو براش تعریف کردم و بعد بهش گفتم که اومدن به مشهد چقدر برام سخت بود .
    بهش گفتم : من نگرانشم الیاس ؛ میترسم تو این روزگار ، اونم تو اون شهر سگ‌سار بلایی بیاد سرش .
    گفت : نگران نباش ، کسی که اینهمه سال یتیم خودشو بزرگ کرده و تونسته رو پای خودش بایسته ، از این به بعد هم میتونه .
    گفتم : نمیدونم ، اصلا آرامش ندارم ؛ از اون لحظه که ازش جدا شدم یه بغضی نشسته توی گلوم که داره خفه‌م میکنه ، نه راه نفس گذاشته نه جای غذا . حالم خوب نیست الیاس .
    گفت : میخوای بریم یه جایی که یکم گریه کنی و آروم بشی ؟ بریم قبرستون ؟
    گفتم : بریم ، شاید با گریه یکم آروم تر شدم ‌؛ شاید با دیدن کسایی که عزیزشون رو از دست دادن ، قدر اینکه عزیزم هنوز زنده‌س و نفس میکشه رو بیشتر بدونم .
    وقتی رسیدیم قبرستون ، همینجوری داشتیم بین قبرا قدم میزدیم که الیاس گفت : شهاب ، شهاب اون قبر رو ببین .
    به یه قبر اشاره کرد که سنگ نداشت ؛ روش هم یه پارچه مشکی انداخته بودن ، مشخص بود تازه فوت شده .
    رفتیم و کنار قبرش نشستیم .
    الیاس گفت : این پسر خاطرخواه یه دختر مایه‌دار شده بود ، پدره از اون کله گنده‌های مشهد بود ؛ دختره اول بهش محل نمیزاشت بعد کم کم خاطرخواه پسر شد ناجور . پدره هرکاری کرد سر دختره به آخور بند نشد ، حتی یه خواستگار آورد و برای دخترش سفره عقد چید ولی دختره از مراسم فرار کرد اونم همراه این پسر . ولی خب یه مدت بعد پیداشون کردن ؛ پدره آخرش فهمید تا این پسره زنده‌ست ، دخترش سربراه نمیشه . تو شهر میگن پدره به یه یارویی پول داد و این پسره رو سر به نیست کرد ؛ الانم اون طرف تو زندانه .
    با تاسف و بغض گفتم : الهی ! دختره چی شد ؟
    الیاس گفت : چی میخواستی بشه ؟ دختره بعد از این اتفاق چل شد ، یه مدت با هیچکس حرف نمیزد ؛ آخر سر یه روز از خونه زد بیرون و رفت وسط بیابون خودشو کشت . نعش اونو جای دیگه دفن کردن ؛ پدر خبیث حتی راضی نشد این دوتا دلداده توی یه قبرستون مشترک دفن باشن .
    واقعا از شنیدن این سرنوشت غم‌انگیز گریه‌م گرفت ، اشکام راه خودشو پیدا کردن و جاری شدن . الیاس هم ساکت شد ، قبرستون آروم بود و فقط صدای مردی که پشت سر ما با صوت قرآن میخوند میومد ؛ صداش خیلی قشنگ بود .
    برگشتم و بهش گفتم : آقا ببخشید ، شما هم عزیز از دست دادین ؟
    برگشت بهم نگاه کرد ، یه لبخند غمگین بهم زد و گفت : هر آشنایی که یه روزی از دست بره عزیز میشه .
    با دستمال بینیم رو پاک کردم و گفتم : صداتون خیلی قشنگه . قاری هستین ؟
    گفت : قاری که نه ، ولی تو جمع های خصوصی قرآن میخونم و آموزش میدم .
    الیاس که تاحالا ساکت بود گفت : خیلی بنظرم آشنا میاین ؛ میتونم بدونم اسمتون چیه ؟
    مرد که مشخص بود آدم خوش مشرب و با شخصیتیه گفت : من رو مهدی نامیدن ، مهدی شجریان³ .
    الیاس که انگار آقا رو شناخته بود گفت : پسر حاج‌آقا سید علی اکبر هستین ؟
    مرد لبخند زد و به نشونه تایید سرش رو تکون داد .
    الیاس گفت : آوازه خانواده شما رو شنیدم .
    به بچه ‌ای که روی زانوش نشسته بود نگاهی کردم و گفتم : پسر خودتونه ؟ چقدر قشنگه .
    به پسربچه نگاه کرد و گفت : آره ، پسر خودمه . اسمش رو گذاشتیم محمدرضا⁴ ؛ یکسالشه ولی آرزو های دور و درازی براش دارم . دلم میخواد چیزی که برای خودم رویا شد ، برای پسرم حقیقت و واقعیت بشه ؛ میخوام روزی برسه که تمام دنیا صدای پسرم رو بشنون و تحسینش کنن .
    از جام بلند شدم ، الیاس هم بعد از من بلند شد ؛ خاک لباسم رو تکون دادم و گفتم : اسم این آقازاده رو به خاطر می‌سپارم به امید روزی که شما به آرزوتون برسین و پسرتون به اون حقیقت رویایی . امیدوارم از بین اینهمه نهالی که دارن خشک میشن یا اره میشن ، لااقل پسر شما درخت تنومندی بشه که سایه‌ش خنکای نهال های ضعیف و رنجور اطرافش باشه .
    از هم خداحافظی کردیم و منو الیاس از قبرستون اومدیم بیرون و راه افتادیم سمت خونه حاج حسین . شب منو الیاس شام رو تو اتاق من خوردیم و بعد از شام لحاف انداختیم و دراز کشیدیم ولی خوابمون نبرد و به جاش صحبت میکردیم ؛ گرم صحبت بودیم که یهو صدای انفجار بلندی مارو از وحشت میخکوب کرد .
    الیاس گفت : از خدا بیخبرا بازم دارن بمب میندازن ؛ ایشالله که جز جیگر بزنن .
    گفتم : خدا میدونه الان کدوم بچه یتیم شد و کدوم مادر بی‌بچه ؛ کدوم خواهری بی‌برادر شد و کدوم برادری بی‌خواهر . خدا عاقبت‌مون رو بخیر کنه .
    بلند شدم و رفتم جلوی پنجره ، برق منطقه قطع شده بود ؛ شایدم اهالی خودشون قطع کرده بودن که هدف بمب طیاره ها قرار نگیرن . هرچی که بود ساختمون توی تاریکی فرو رفته بود اما تو حیاط عمارت حاج حسین حدود ده نفر لامپا به دست این سمت و اون سمت میرفتن و سوسوی لامپاشون به چشم ما می‌رسید .
    الیاس اومد جلو ؛ کنارم رو لبه پنجره نشست و پرسید : حالت خوب نیست ؟ بی‌حالی انگار .
    گفتم : آره ، حالم خوب نیست .
    پرسید : سرت درد میکنه ؟
    گفتم : بیشتر .
    پرسید : قلبت یا مغزت ؟
    گفتم : استخونم الیاس ؛ تا مغز استخونم درد میکنه . هم دلتنگم ، هم دل‌نگران ، هم دلگیر . دلتنگِ نوید ، دل‌نگرانِ این اوضاع و دلگیر از تقدیر .
    گفت : نگران نباش عزیزدلم ؛ چون می‌گذرد غمی نیست .
    با حسرت گفتم : میگذره ، ولی چون نمیدونیم چجوری میگذره غم‌دار میشیم .
    الیاس که میخواست فضا رو از این حالت دربیاره گفت : شنیدی که شاه هم از طهرون رفته ؟
    گفتم : آره ، بی‌خبر نیستم ‌. گویا فقط ولیعهد مونده از اعضای خانواده سلطنتی ؛ بقیه رفتن اصفهان .
    گفت : آره ، حتی فوزیه هم رفت اصفهان ؛ چندجایی شنیدم خانواده سلطنتی مصر نگران فوزیه‌ن . حتی میگن ملکه نازلی⁵ با یه طیاره جنگی بریتانیایی میخواد بیاد ایران و دست فوزیه و شهناز رو بگیره و ببره‌تشون مصر ؛ میگن خیلی جوش و خروش میکنه و هی میگه دخترم چی میشه ، نوه‌م چی میشه .
    با حسرت گفتم : همه‌ی دنیا غمخوار دارن جز مردم بخت‌برگشته و فقیر ایران . ملکه نازلی چرا نگرانه ؟ فوقش رضاشاه میره ، ولیعهد شاه میشه ؛ دخترش فوزیه هم ملکه میشه . این وسط معلوم نیست چه سرنوشت شومی در انتظار مردمه .

●                   ●                  ●

از وقتی الیاس رو دیدم مدام باهمیم و حتی یک‌روز هم از هم جدا نشدیم ، یا الیاس میاد اینجا یا من میرم خونه الیاس‌ . کنار الیاس بودن بهم آرامش میده ، درسته درد دلتنگی‌م رو آروم نمیکنه اما حداقل قابل تحمل میشه .
امروز قراره منو الیاس بریم زیارت ، شاید موثر بی‌افته و رام بشه این دل سرکش .
گفتم : الیاس وسایلت رو برداشتی ؟ امشب از طرف حرم میریم خونه شما .
گفت : آره ، بیا بریم تا صدای زن‌حاجی درنیومده که آهای ! چخبرتونه ؟ ماشین معطله ها ؟
خندیدم و گفتم : چرا حرف درمیاری برای بنده خدا ؟ بیچاره که خیلی خوب و خوش‌مشربه ؛ تازه مراعات مارو هم خیلی میکنه . اگرم صداش دراومد باید زیر سیبیلی در کنی .
الیاس با صدای آروم گفت : شاه میبخشه شاه قلی نمیبخشه ؛ این زنیکه سردسته کلفت ها یجوری آدمو نگاه میکنه انگار داریم ارث باباشو میخوریم . خودشو همچین دست بالا گرفته که نگو .
منم خندیدم و گفتم : مرغ هرچی چاقتره ، کونش تنگ‌تره .
تا خواستیم از در بریم بیرون ، تلفن زنگ خورد . به الیاس گفتم صبر کنه تلفن رو جواب بدم .
گوشی تلفن رو برداشتم و گفتم : الو ، بله ؟
صدای بهت زده طاها تو گوشم پیچید که گفت : کشته شد ، کشته شد ! …

  • قسمت بعدی داستان با عنوان “اقیانوس عمیق” منتشر میشود …

1 . حاج حسین مَلِک 👈 نیکوکار ، واقف و تاجر
2 . فخرالدوله 👈 دختر مظفرالدین شاه ، نیکوکار
3 . مهدی شجریان 👈 قاری و معلم قرآن
4 . محمدرضا شجریان 👈 خواننده مشهور و نامدار ایرانی
5 . ملکه نازلی 👈 ملکه مصر و مادرِ ملکه فوزیه

نوشته: Night witch

بازدید 15,583

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

15 پاسخ به “صد سال تنهایی”

  1. داستانت خوب بود و فضای عالی داشت ولی چون قسمت سکسی نداشت به درد کیر خرم نمیخورهبا احترام.

  2. آلت شیخ ابو حوریره سومالی تو قاش مغزت ,لاکنمن فقط خط اولش رو خوندم , فقط حدس میزنم نویسنده کاندوم زده سر کیرش ,یه تاخیری هم زده واسه محکم کاری ,هرکاری میکنه داستانش به جاهای حشری کننده وارد نمیشه که یه دست جق احساسی بزنه و با دست لرزون و پرغلط داستان رو به کستان تغیر فضا بده , پس با کیر خمیده داره داستان رو سینه خیز هول می, ده جلو

  3. آلت شیخ ابو حوریره سومالی تو قاش مغزت ,لاکنمن فقط خط اولش رو خوندم , فقط حدس میزنم نویسنده کاندوم زده سر کیرش ,یه تاخیری هم زده واسه محکم کاری ,هرکاری میکنه داستانش به جاهای حشری کننده وارد بشه ,نمیشه که نمیشه , چون دیگه کیرش پا نمیشه ,حیونی نویسنده خیلی دوست داشته که یه دست جق احساسی بزنه و با دست لرزون و پرغلط داستان رو به کستان تغیر فضا بده , ولی نشده ,پس با کیر خمیده داره داستان رو سینه خیز هول می, ده جلو به بزرگی کیرتون نویسنده رو حلال بکونینش

  4. hossien6074 : تو این سایت پر از داستان های باب سلیقه شماست و من واقعا متاسفم از اینکه بستر دیگه‌ای برای انتشار داستانم نداشتم ، چون این داستان سطحش خیلی بالاتر از درک و فهم کاربری مثل شماستحیف که مجبورم حرفِ آدمایی مثل شما و خدشه‌ای که به داستانم وارد میشه رو تحمل کنم تا بتونم نظر اونایی که واقعا سطح و لول بالایی دارن رو بخونم

  5. خیلی دوست داشتم، دق مرگ میشیم تا بفهمیم کی کشته شد کهنمیشه لااقل بگی کی کشته شد؟☹️به حرفهای دیگران هم اعتنا نکن دوست من

  6. Mojitaba65 : هیجان هر داستانی مربوط به همین اتفاقاتشه دیگه😁حالا قسمت بعدی معلوم میشه کی بوده … خیلی ممنونم از نظرت و اینکه اگه حرف این دسته برام مهم بود تا همینجاش هم باید ناامید میشدم و دیگه نمی‌نوشتم ولی حالا دیگه درباره شنیدن حرفای مزخرف پوستم کلفت شده😁

  7. ضمن درود و خسته نباشد 🌹❤️حدود دو ماه پیش بود که قسمت اول داستان رو که منتشر کردی از اونجایی که اسم نویسنده رو خوندم و میدونستم داستان خوبیه اما وقت خوندن رو نداشتم روی صفحه گوشیم کنار بقیه داستان های مورد علاقه ام اضافه اش کردم تا در فرصت مناسب حتما بخونمشامشب که به طور اتفاقی قسمت اول رو خوندم به شدت لذت بردم و در ادامه کل قسمت ها رو خوندمنگارشت خیلی خوب و قوی بود، تلفیقی از نظم و نثر به همراه اصطلاحاتی که همراه با حرفه ای نوشتنت به خوبی باهم مچ شده بون که نتیجه اش این شده که روایت داستان بسیار مناسبه بازه زمانی داستان هست و یک نوشته قوی ساخته شده و از این بابت بهت تبریک میگم 👌🏻❤️ابتکار و ایده و این سبکت رو هم خیلی دوست دارم که از حال شروع کردی و به گذشته های دور سفر کردی و همچنین اینکه داستانت با چاشنی تاریخ همراست که همین برای شخصی مثل من که خوره‌ی تاریخم «مثلا دوستام به شوخی میگن تو حتب هنگام سکس با پارتنرت هم باهاش از تاریخ حرف میزنی و مثلا بهش میگی میدونی فلان پادشاه پوزیشنش چجوری بود و این حرفا» از هر چیزی جذاب تره 👍🏻👏🏻همینطور بسیار هنرمندانه شخصیت های معروفی رو به داستانت اضافه کردیو الان که این چند قسمت رو خوندم از این که وقت نکرده بودم قبل تر داستان ها رو بخونم خوشحالم چون کلی باید انتظار می‌کشیدم تا قسمت جدیدی بیاد و از این بابت با خودم میگمکاش هنوزم نخونده بودمش چون حالا باید چند روزی رو باز در انتظار قسمت جدید باشم 😔 زودتر بنویس که به شدت مشتاق ادامه داستانت هستیم نایت ویچ عزیز 🌹❤️

  8. سلام خیلی ممنون بابت داستانتباور کن یکبار دیگه هم کامل خوندمشخیلی قشنگه که میفهمی وسایل تو زیرزمین سرگذشتشون چیهذکر نام شخصیت های اون دوران برام لذت بخشه احساس میکنم همون سالاست مخصوصا استاد شجریاندلم گرفت که یجورایی این دوتا قرار نیست بهم برسن وگرنه نوه و نتیجه کجا بودهاز شازده داستان دلخورترم اخه ادم عشقشو اینجوری ول نمیکنهحداقل میتونست یمدت بی مزد بفرستش پیش پدر طاهایا برش گردونه پیش عموشوای که چقد جملات انقلابیت باحالهحتی دیالوگا کاملا به اون دوران میخورنبدم میاد اگه بخوای بد تمومش کنی لطفا باهاشون مهربون باشتو یجورایی خدایی واسه دوتا عاشقت

  9. پر قدرت ادامه بدهبه حرفای این جماعت حشری و کیر به دست که فقط برای جق زدن میان اینجام توجه نکنتو بی نظیری❤️

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید