وسط حسینیه صندلی امام کسکشون رو گذاشتم و یسری زن چادری که زیر چادر لخت بودن رو وسط حسینیه دور صندلی گذاشتم ، سایز کیرم رو بزرگتر کردم و سایز سوراخ کون اونا رو آکبند و تنگ ، برای همشون پرده گذاشتم و کس های خیلی تنگ ، برای شروع یه دختر اسکینی رو روی صندلی خم کردم ، حسابی بهش اسپنک زدم تا کونش سرخ سرخ شد ، یه ضرب کیرم رو تو کسش کردم و دختره وایساد گریه ، جیغ و داد میکرد میگفت بابا ، حاج آقا پاره شدم ، خون از کسش راه گرفته بود از رون هاش پایین میومد ، زن های دیگه در حال گریه بودند ، آخوندها هم زجه و ناله شون بیشتر شد ، کیر خونی رو دراوردم و باز یک ضرب کردم تو کونش ، سوراخ کونش جر خورد و بیشتر از کسش خون جاری شد ، ۵ دقیقه ای تلمبه زدم پرتش کردم کنار و بعدی رو آوردم که یه میلف تقریبا ۴۰ ساله بود ، یکی یکی همرو به ترتیب آوردم و همین بلا رو سرشون آوردم، در حال گاییدن نفر اخر بودم که صوفی جلوم تصویرش ظاهر شد ، لباس تنم کردم و تصویر رو اوکی کردم گفتم الان میام پیشت ، یکی از آخوندها که خیلی شبیه خامنه ای بود رو آوردم جلوم زانو زد ، کیرم رو کردم تو حلقش و ارضا شدم ، نصف آبم رو پاشیدم روی ریش ها و عمامه اش ، همشون رو جمع کردم وسط و همه خر کیر ها به قطر نیم اینچ وایسادن به شاشیدن روی سر و هیکل زن و مردشون ، کمی دلم خنک شد و رفتم پیش صوفی .
رسیدم به صوفی دیدم کنار پدر مادر صوفی یه دختر خوشگل و داف وایساده ، گفتم صوفی خودتی ؟ گفت خودم رو ۲۰ ساله کردم ، جوونی هام چطور بودم ؟ گفتم واو الان هم خوشگلی ها ، اما جوونی هات چه دافی بودی ، چشم و ابرو و موهای مشکی پرکلاغی ، لَخت و بلند ، قد بلند و هیکل متناسب ، چشای سگ دار ، پدر و مادرش رو بغل کرد و گفت بریم یکم تفریح کنیم ،
گفتم اینجا انجام هر کاری محدودیت نداره ، دستش رو گرفتم رفتیم تو آسمون نیمه ابری ، تو آسمون پرواز کردیم و از روی شهرها جنگل ها بیابون ها ، اقیانوس ها گذشتیم ، صوفی جیغ میزد و وحشتناک خوشحالی میکرد ،
یکی یکی جاهای مختلف جهان میرفتیم ، از بالای صخره ۶۰۴ متری منبر نروژ به داخل رودخانه پایین کوه پریدیم ، محو زیبایی سطح صاف و درخشان گرن سالار دو یونی شدیم .
در دهانه آتشفشانی نگورونگورو کنار شیرها، کرگدنها، پلنگها، فیلها و گاومیشها، قدم زدیم .
در رودخانه زیبای وردون که رنگ آبی فیروزهای و شفاف داشت قایق سواری کردیم .
زمان تموم شده بود و من نیم ساعت نیم ساعت تایم رو تمدید میکردم ، دریاچه پلیتویچ کرواسی و دریاچه مورین کانادا ، چشمه های آبگرم ساتورن ایتالیا ، یخچال آپسالا آرژانتین ، دریاچه ناکورو کنیا و آبشار مروارید چین جاهای بعدی بود که رفتیم ، صوفی از این همه زیبایی حیران شده بود ، گفت سیاوش بسه دیگه برای امروز ، خیلی خفن بود ، واقعا بهترین روز زندگیم بود ، گفتم برای آخرین مکان میبرمت جزیره فرناندو دی نورونیا برزیل ، اینجا جایی که بیشتر توش وقت گذاشتم و اگه یروز بیام تو این فضا موندگار بشم بیشتر اینجا میمونم ، وقتی رفتیم ، صوفی گفت واو واقعا زیباست تا ابد مدیونتم بابت امروز ، کنار هم تو ساحل قدم میزدیم و چرت و پرت میگفتیم، دلفین ها تو آب ساحل بازی میکردن و لاک پشت های غول پیکر کنارمون آروم آروم حرکت میکردند، صوفی حرف میزد و من محو جمالش بودم ، خنده هاش دلم رو میبرد . روی شن ها دراز کشید و به آسمون خیره شد ، منم کنارش دراز کشیدم و ابر و آسمون رو نگاه میکردم ، گفت این جاهایی که رفتیم واقعا وجود دارند ، گفتم همشون واقعی هستن و تو پیش فرض سیستم هستن ، میتونی همین ها رو تغییر بدی ، میتونی خودت با سلیقه خودت شبیه شون رو درست کنی ، حتی کرات دیگه هم میتونی بری ، حتی سیاره های قابل سکونت تو کهکشان های دیگه ، سرش رو روی بازوم گذاشت ، صورتم رو برگردوندم سمتش دیدم داره نگاهم میکنه ، گفتم خانم صوفی حالت خوبه ، دستش رو تو موهام کشید گفت بهتر از این نمیشم ، در ضمن من هستی هستم دیگه نشنوم بگی صوفی ، گفتم هستی خانم پدر مادرت برات چقدر واقعی بودند ؟ گفت خیلی به واقعیت نزدیک بودند ، هرچند میدونی مجازیه و واقعی نیستن اما از هیچی بهتره و تجربه فوق العاده ای بود ، در ضمن هستی خالی نه هستی خانم .
احساس کردم دارم عاشق یه دختر مجازی میشم ، چون واقعیت صوفی همون زن پا به سن گذاشته بدهیکل و عصبی بود نه این هستی خوشگل و جذاب .
گفتم موافقی بریم به واقعیت دنیای خودمون، نشست و گفت از چیزی که میترسیدم اتفاق افتاد ، دلم میخواد واسه همیشه اینجا بمونم ، گفتم اولش برای همه اینطوریه ، اما بعد یه مدت خسته میشی ازش ، دلت برای بدی های دنیای واقعی تنگ میشه چه برسه باقی چیزها ، هستی گفت من تو دنیای واقعی دلخوشی ندارم ، چیزی نیست که بخوام به خاطرش برگردم ، گفتم فعلا برگردیم بعدا در موردش بیشتر فکر کن ، هر وقت خواستی خونه من درش به روت بازه ، بیا ازش استفاده کن ، برای خروج گفتم پارادایس خ… ، هستی یهو لباش رو چسبوند به لبام ، کاری که نباید میشد شد ، همراهیش کردم و مشغول لب گرفتن شدیم ، از هم جدا شدیم هستی در حال اشک ریختن بود ، در حالی که چشم ازم برنمیداشت بی مقدمه گفت پارادایس خروج از سیستم ، تو شک بودم که دو سه دقیقه گذشت ، برگشتم به حالت عادی هستی نبود و رفته بود ، نیمه شب بود بهش پیام دادم رسیدی خونه پیام بده . که نیم ساعت بعد پیام داد حالم خوبه خونه ام ، بابت اون اتفاق معذرت میخوام دست خودم نبود ، نوشتم مشکلی نیست هردو اونجا مجازی بودیم .
نوشت میخوام دلیل رفتارهام رو بگم نمیدونم واکنشت چیه ، فقط قبلش بدون که الان احساسم تغییر کرده و دروغ نمیگم بهت .
چند سال پیش که دیدمت تو واحد فروش اداره بودی باورم نمیشد که یکی انقدر شباهت به فرزاد داشته باشه ،
یه عکس فرستاد نوشت این فرزاده ، راست میگفت خیلی شبیه من بود ، نوشت بعد از خیانت فرزاد و طلاق هنوز عاشق فرزاد بودم ، پشیمون شده بودم از طلاق و همیشه میگفتم ای کاش بخشیده بودمش ، اما فرزاد بعد از طلاق ازدواج مجدد کرد و الان دوتا بچه داره، تورو به واحد خودم انتقال دادم ، گاهی از دیدنت ذوق مرگ میشدم و گاهی به شدت عصبی ، حس دوگانه ای نسبت بهت داشتم ، فاصله سنیمون اجازه نمیداد که باهات ارتباط بگیرم ، حسم بهت روز به روز بیشتر میشد و از طرفی میدونستم این رابطه اگر شکل هم بگیره پایان خوشی نداره ، گاهی اذیتت میکردم تا تو ازم نفرت پیدا کنی و منم خودم رو گول بزنم که تهش تو نمیخوای با من رابطه ای داشته باشی ، وقتی گفتی میخوای استعفا بدی دنیا رو سرم خراب شد ، تمام تلاشم رو کردم تورو بعد من رئیس کنند ، یه ارتباط مادر پسری هم برای من راضی کننده بود ، اما تو دنیا پارادایس انتها عشق رو با تو دیدم ، چیزی باهات تجربه کردم که یک صدمش رو با فرزاد نداشتم ، اونجا حس کردم همون هستی ۲۰ ساله هستم که تازه عاشق شده ، اولش تو یاد آور عشق قدیمی بودی اما بعدش تو خودت شدی یه عشق جدید، که از قبلی هم برام با ارزشتره، حق داری نخوای ببینیم و ازم ناراحت باشی ، من تصمیمم رو گرفتم میخوام باقی عمرم رو تو پارادایس زندگی کنم ، فقط ازت خواهش میکنم یه رضایت بهم بدی که یه نسخه از تو رو داخل پارادایس داشته باشم ، حتی مجازی کنارت بودنت آرزومه ، میدونم نه تو واقعیت نه تو مجازی نمیتونم داشته باشمت ، تنها خواسته ام ازت همینه ،
نوشتم الان کل دنیا رو گشتیم و نیمه شبه و خسته ایم ، بزار در موردش بعدا صحبت میکنیم .
نمیدونستم باید چکار کنم با هستی ، خودم هم دوست داشتم تو واقعیت و تو مجازی کنارش باشم ، از کنارش بودن آرامش میگرفتم ، مشکل اینجا بود که نمیتونستم کل عمرم رو مجازی سپری کنم و تو واقعیت نمیتونستم با هستی ۵۴ ساله تو رابطه برم .
بهش پیام دادم غروب ساعت ۵ بیا خونه ام صحبت کنیم ، راًس ساعت ۵ زنگ خونه رو زد ، وقتی اومد تو خجالت زده بود ، گفتم چطوری ، گفت نمیدونم با چه رویی اون حرف ها رو بهت زدم ، ببخشید ، الان هم حالم بستگی به حرفای تو داره ، گفتم پس من شبیه عشق سابقم، نگران گفت نه اینطوری نیست ، یعنی بود ، یعنی الان نیست ، یعنی …
نگذاشتم ادامه بده و گفتم بیخیال گذشته ها گذشته ، الان مهمه ، ببین هستی جان من هم تو پارادایس با تو عشق رو تجربه کردم ، اینکه برای همیشه بریم تو پارادایس برام سنگینه ، من تو واقعیت ، زندگی مشترک و بچه میخوام ، تو این دنیا از با تو بودن خوشحالم، شاید بشه گفت اینجا رابطه مادر پسری ، تو پارادایس هم دوست دارم همه چیز رو باهات تجربه کنم،
هستی سرش رو به عقب مبل تکیه داد و گفت خوب نمیشه ، تو بالاخره میخوای تو واقعیت ازدواج کنی ، من با تو بعد از ازدواجت نمیتونم به پارادایس برم ، تو هم بخوای من نمیخوام ،
رفتم یکم وسایل پذیرایی آوردم و دوتا ودکا ، گفتم بیا از کنار هم بودن لذت ببریم وقت برای این حرف ها زیاده ، گفت به من رضایت میدی ببرمت تو پارادایس ، گفتم اینکار باعث میشه بعد یه مدت روانی بشی ، اولش خوبه ، بعد چند وقت اینکه هوش مصنوعی داره طرفت رو کنترل میکنه میره رو مخت و دیگه نمیتونی ادامه راه رو تحمل کنی ، هستی ودکا ریخت و گفت سلامتی ، کله هامون گرم شد افتادیم به بگو بخند ، خیلی وقت بود تو دنیای واقعی اینقدر شاد نبودم ، چند ساعتی کنار هم گفتیم و خندیدیم تا رفتم کنارش نشستم ، سرش رو روی شونه ام گذاشت ، دست بردم تو موهای جو گندمیش و نوازشش کردم ، این بار من لب هامو به لب هاش رسوندم و مشغول لب گرفتن شدیم ، نشست روی پام و ۲ ، ۳ دقیقه لب های همدیگه رو خوردیم ، سرم رو گرفت و چسبوند به سینه هاش ، تو گرمای تنش غرق شدم و آرامشی وصف نشدنی رو داشتم تجربه میکردم ، همدیگه رو سفت بغل کردیم و از آرامش بینمون لذت میبردیم، گفت مطمئنی با من پیر میخوای ادامه بدی ، گفتم اولا تو پیر نیستی دوما مهم دل و روح توئه که از منم جوونتری ، من تو رو با این اختلاف سنی پذیرفتم نه هستی ۲۰ ساله ، موافقی یه مدت موقتا تو پارادیس بریم برگردیم ، بعد شرایط رو بسنجیم و یه تصمیم درست بگیریم که به نفع جفتمون باشه ، هستی بلند شد از روی پام و گفت قبوله بدو بریم پارادایس ، گفتم میخوام سورپرایزت کنم ، من میرم ، الان مکان اومدن تو هم انتخاب میکنم تو یه ربع دیگه بیا تو پارادایس ،
۹۰ دقیقه وقت داشتم ، به کاخ سعد آباد رفتم . پدر مادر های هردو رو آوردم و کلی مهمون از پیش فرض سیستم انتخاب کردم یه مراسم عروسی آریایی راه انداختم ، دیزاین محیط ، ارکستر و چند تا اهنگ سلیقه خودم و لباس عروس و داماد رو انتخاب کردم ، آرایش عروس رو روی مدل مجازی هستی پایین بالا کردم تا یکیشون که خوشگلترش کرده بود رو پسند کردم .
نزدیک اومدن هستی بود ، در ورودی کاخ یه کالسکه سفید طلایی با اسب شاخدار سفید گذاشتم ، هستی با چشمان بسته کنارم ظاهر شد ، گفتم چشماتو باز نکن ، لباس عروس رو تنش کردم ، دستش رو گرفتم و اول فرش قرمز بردم ، قبل کالسکه جلوش زانو زدم ، یه انگشتر تو واقعیت از مادرم داشتم که میخواستم بدم به نامزد قبلی که لایقش نبود ، مثل همون انگشتر رو تو پارادایس گرفتم جلو هستی و گفتم
به نام نامی یزدان ، پذیرا میشوی آیا ؟ هستی چشماشو باز کرد ، مثل یه دختر ۱۴ ساله ذوق و شور و شوق از سراپاش میریخت ، بالا پایین پرید ، این پا اون پا کرد و دست هامو گرفت بلندم کرد ، بغلم کرد و بعد لبام رو بوسید ، گفت پذیرا میشوم مهر تورا از جان ، دستش رو گرفتم روی فرش قرمز به سمت کالسکه همراهیش کردم،
کالسکه کنار مهمان ها وایساد ، با هستی از مهمان ها گذشتیم تا به ردیف اول رسیدیم ، پدر مادر هستی و من مارو بغل کردن و آرزو خوشبختی کردند برامون ،
روی سکو پیمانبند عهد و پیمان آریایی رو برامون خوند و من و هستی جدا جدا سوگند یاد کردیم .
من اول خوندم به نام نامی یزدان
تو را من برگزیدم از میان این همه خوبان
برای زیستن با تو ، میان این همه گواهان
بر لب آرم این سخن با تو ، وفادار خواهم ماند
در هر لحظه ، در هر جا ، پذیرا میشوی آیا ؟
بعد از من هستی خوند به نام نامی یزدان
پذیرا می شوم ، مهر تو را از جان ، هم اکنون
باز می گویم میان انجمن با تو، وفادار تو خواهم ماند
در هر لحظه ، در هر جا !
بعد هر دو باهم خوندیم
تو چون هم آشیان خواهی شد با من
تمام عمر خواهم بود یک جان در دو بدن با تو
بهشت عشق سازم خانه را
سرشار از مهر و نور و عطر و یاسمن با تو
بعد از ما حضار باهم خوندن
همایون باد این پیمان
همایون باد این پیوند
گرامی باد این سوگند
همایون باد همایون باد همایون باد .
بعد از مراسم عروسی هتل هنگینگ گاردنز بالی رو انتخاب کردم ، هستی وقتی محیط هتل رو دید جیغ کشید و پرید بغلم ، گفت تا ده هزار سال دیگه هم بگذره مطمئنم هر روز منو سورپرایز میکنی .
هستی رو بغل کردم و باهاش پریدم تو استخر هتل ، تو آب لب تو لب شدم باهاش و لباس هاش رو از تنش درآوردم ، اونم بیکار نبود و لباس های منو از تنم درآورد، وسط استخر یه تخت شناور بود که دور تا دورش گل های خوش بو پوشیده شده بود ، در حال لب گرفتن به سمت تخت رفتیم و هستی رو وسط تخت خوابوندم ، گفتم واقعا الهه زیبایی هستی تو ، مگه داریم از تو بهتر ، نهایت خواسته یه مرد از دنیا تویی ، هستی از تعریف هام داشت مست میشد ، گفتم تو رو باید هر روز طواف کنم ، پرستش تو کمترین کار من میتونه باشه .
هستی با لبخند زیباش به بدنش کش و قوس میداد و برام ناز و عشوه میومد ، تنش رو لمس میکردم و هر جا که میتونستم رو میبوسیدم ، دورش میچرخیدم و ّقربون صدقه اش میرفتم ، هستی برام از تمام پیش فرض های سیستم زیباتر بود ، از دیدنش سیر نمیشدم، بعد از کلی بوسه و لب و خوردن تنش ، پاهاش رو باز کردم و لیس آرومی از زیر کسش زدم تا چوچوله اش ، بعد با زبون لوله شده داخل کسش عقب جلو میکردم ،
هستی به خودش میپیچید و ناله میکرد ، ناله هاش تو دنیای واقعی میتونست به تنهایی باعث ارضا من بشه ،
یهو به خودش پیچید و پاهاش رو دور سرم قفل کرد ، از ته دل جیغ زد و ارضا شد ، تا دو دقیقه رعهشه های ریزی همچنان باعث لرزش و ادامه ارضاش میشد . چند دقیقه ای گذشت بلند شد ، گفت چقدر حال میده آدم هر وقت میخواد ارضا میشه ، بلندم کرد و جلوم زانو زد گفت کیرت تو واقعیت هم همین شکلیه ، گفتم آره همین طوریه گفت برای ساک زدن یکم کوچکترش کن و خایه هات رو بزرگتر ، دستاش رو دو طرف کونم گرفت و کیرم رو تا انتها وارد دهنش کرد ، هر چند بار که حلقی میرفت با دست میگرفت بالا و خایه هام رو میمکید و لیس میزد ، گفت دوست دارم آبت زیاد بپاشه تو دهنم و صورتم ، دوس دارم با آبت خفه ام کنی ، یکم دیگه خورد برام تا حس کردم الان دیگه موقعشه، تو حلقش آبم رو ریختم و کشیدم بیرون کل صورتش رو پر از آب منی کردم ، هستی چشماشو بست و با ناله قربون صدقه خودم و کیرم میرفت ،
کنار هم دراز کشیدیم و آبم رو از صورت هستی پاک کردم ، یه پاش رو بالا گرفتم و از پشت کیرم رو که به حالت واقعیش برگشته بود رو داخل کسش کردم ، چشمای هستی شهلایی شده بود و لذت میبرد از ورود کیرم داخل کسش ، هستی اینجا باکره شده بود و کیرم پرده سفتش رو پاره کرد و خون از کسش جاری شد ، گفت دردش رو برای بار دوم دارم تجربه میکنم ، به جز خودت عاشق کیرت هم شدم ، برای سکس نه بزرگترش رو دوست دارم نه کوچکتر شو، الان بهترین سایز ممکنه ،
سینه هاش رو میمالوندم و لباش رو میخوردم ، کیرم رو آروم تو کسش عقب جلو میکردم ، گفت آبت رو تو کسم بیار میخوام الان ارضا رو تجربه کنم ، همزمان با ارضا من تو کس هستی اونم ارضا شدید شد ، از پشت محکم بغلش کردم و کیرم رو به رحمش رسوندم ، هر دو نفس نفس میزدیم ، با اینکه تو پارادایس اصلا خستگی معنا نداره اما برای تجربه واقعی تر حالات نزدیک به واقعیت میشه تا تجربه بهتری به آدم منتقل بشه ،
هستی گفت چجوری میشه سکس و حس لامسه اینجا اینقدر طبیعیه ، گفتم هر چی هست تو مغزه ، اون بگه لذت ببر لذت میبری بگه عذاب بکش عذاب میکشی ، مغز لذت رو منتقل میکنه ، پارادایس تصورات مغزت رو میاره جلو چشمات، از طریق مغزت لذت ها رو برات تداعی میکنه .
برگشت بغلم کرد گفت بهترین چیز دنیا بغله، موهام رو نوازش کرد و صورتم رو بوس کرد ، لب هامو میبوسید و باهام حرف های عاشقانه میزد ،
۲۴ ساعت تو دنیای پارادایس باهم بودیم ، غذا خوردیم ، شنا کردیم ، تفریح کردیم لابه لاش سکس هم براه بود و ۱۰ ، ۱۵ باری ارضا شدیم گفتم الان تو واقعیت ۱۱ و نیم شبه بریم تو واقعیت یه غذایی بخوریم ، دلم میخواد تا صبح تو بغلت بخوابم ، هستی گفت اونجا سکس هم میخوای ، گفتم چرا که نه اونجا هم میپرستمت، گفت پرستش منظورم نبودها ، منو اونجا هم میکنی ، گفتم تو توانش رو داشته باش تا صبح میکنمت ،
بعد از برگشتمون غذا سفارش دادم ، گفتم تا غذا بیاد بریم حموم ، هستی گفت من با این سن و سال خجالت میکشم لخت بشم ، خندیدم گفتم تو ۲۴ ساعت لخت تو بغل من بودی و هرکاری که به ذهنمون رسید باهم کردیم الان خجالتی شدی ، گفت اونجا من ۲۰ سالمه ، خوشگلم خوش هیکلم ، اعتماد به نفس دارم ، اینجا فرق داره ، گفتم هرجور باشی خوشگلی برام این چیزا مهم نیست ، خودم لباس هاشو در آوردم و لختش کردم ، برای یه زن ۵۴ ساله هیکلش خوب بود و قابل تحمل، کس و کونش یکم تیره شده بود نسبت به جوونیش , سینه هاش بزرگتر بود و یکم افتاده ، لخت بغلش کردم و لباش رو بوسیدم ، هردو مو زائد زیاد داشتیم ، همه جا رو صاف و صوف کردیم ، کف حموم هستی رو خوابوندم و پاهاش رو باز کردم و مشغول لیسیدن و مکیدن کس هستی شدم ، مثل ۲۰ سالگیش خیس نمیشد اما هنوز توان جنسی داشت ، صدای زنگ خونه و گوشیم میومد که مشخصا سفارش غذام رسیده بود ، خودم رو آب کشیدم و بیرون رفتم ، لخت میز غذا رو چیدم و هستی با حوله اومد نشست ، وسط غذا هستی هم لخت شد ، آخرش خواست میز رو جمع کنه نگذاشتم و بغلش کردم بردمش رو تخت ،
انگشتر مادرم رو آوردم و جلو هستی زانو زدم ، برای بار دوم از هستی خواستگاری کردم ، خندید گفت اگر اینجا هم مهمون دعوت کردی برم لباس بپوشم ، گفتم چه تو این دنیا چه تو پارادایس همیشه ما دوتا کنار هم میمونیم و کس دیگه ای نیست ، منو تو به غیر هیچ کسی رو نداریم ، پذیرا میشوی من را ، دستام رو گرفت بلندم کرد لبام رو بوسید ، اشک رو گونه اش رو بوسیدم تو چشم هاش نگاه کردم و گفت پذیرا میشوم مهر تورا از جان ، فقط دیگه واسه عروسی و مراسمات دیگه صبر ندارم ، اینجا همین انگشتر خوشگل برام کافیه ، گفتم مگه قراره چکار کنیم که صبر نداری ،
لبخندی زد و با عشوه و ناز رفت روی تخت دراز کشید ، پاهاش رو تو دلش جمع کرد و کس و کونش زد بیرون ، گفت نمیدونم کار خاصی مد نظرم نیست ، گفتم حالا که عجولی و ۲۴ ساعت گذشته هنوز راضیت نکرده ، منم مدلم رو عوض میکنم یکم ، بدون عشق بازی ژل روان کننده ریختم رو کیرم و تا دسته کردم تو هستی ، چشاش گرد شد و نفسش گرفت ، گفت نامرد مگه اسیر گرفتی چه خبرته، میدونی این چند ساله چیزی توش نرفته مراعات کن ، گفتم ببخشید خیلی حشری ام ، آروم شروع کردم به عقب جلو کیرم تو کس هستی ، بیشتر از تصورم تنگ بود و انگار اولین باره کیر میره توش ، تنم رو روی تنش می کشیدم و لباشو میخوردم ، بهترین مرور سرعتم رو بیشتر کردم و محکم تو کس هستی تلمبه میزدم ، انقدر ادامه دادم همینجوری تا هردو باهم ارضا شدیم .
هر دو در حال نفس نفس زدن بودیم هستی گفت هم اونجا عالی هستی هم اینجا ، گفتم همین طور تو برای من ، گفت زوده بپرسم اما تا اینجا کار به نتیجه ای رسیدی ، گفتم یه فکرهایی کردم ، گفت اگر من ده سال دیگه عمر کنم و همش اونجا باشم یعنی ۶۰ سال اونجا عمر میکنم ، درسته ؟ گفتم بله درسته ، ۱۰ سال که نه حداقل ۱۲۰ سالت بشه اینجا که اونجا ۴۵۰ سالت بشه ، گفت اووه نمیخوام ، همینش هم زیاده ، گفتم با منم باشی زیاده ، گفت تو باشی تا ابد باهات میمونم پارادایس ،
گفتم منم تصمیمم رو گرفتم میخوام باهات تا ابد تو پارادایس بمونم .
۱۰ سال بعد
امروز شصتمین سالگرد ازدواج من و هستی بود ،
مثل تمام سال های گذشته مراسم و جشن بزرگی گرفتیم ، امسال داخل خونمون جشن گرفتیم ، خونه ما تو جزیره فرناندو دی نورونیا برزیل ، اینجا برای پدر مادرهامون خونه ساختیم و با ما مثل بچه هاشون رفتار میکنند، یسری هم همسایه گذاشتیم برا خودمون ، اینجا فضا رو تا جایی که میشه واقعی کردیم ، میشد برای خودمون بچه هم درست کردیم ، اما با توافق جفتمون به این نتیجه رسیدیم که کار درستی نیست ، بعد از ۶۰ سال مثل روز اول هنوز عاشق همدیگه هستیم ، همه رفتن و تنها موندیم ، کنار هم به منظره غروب نگاه می کردیم ، هستی اشک هاش رو گونه اش بود ، گفتم عزیزم چرا گریه میکنی ، مشکلی پیش اومده؟ گفت منو ببخش چند وقتیه یه چیزی رو ازت پنهون کردم ، گفتم هرچی باشه مشکلی نداره خودت رو ناراحت نکن ، نبینم اشکت رو ، گفت مطمئنم ناراحت میشی ، گفتم تهش شاید رفتی یه تنوعی تو سکس به خودت دادی من خبر ندارم ، دستام رو چشام گذاشتم مثلا خجالت کشیدم گفتم ، که خوشحالم میشم .
هستی متعجب نگاهم کرد گفت واقعا ازت توقع نداشتم حقته باهات قهر کنم ، گفتم حالا چیه بگو ، گفت باید برگردیم به دنیای واقعی ، ۱۰ سال گذشته من اونجا ۶۴ سالم شده ، بهم اطلاع دادن موقع جداییه ، اشکام جاری شد و باور نمیکردم این حرف رو ، هستی زد زیر گریه ، بغلش کردم و زار زار گریه کردیم ،
۱ ماه بعد تو دنیای واقعی
امروز هستی رو خاک سپاری کردیم ، انگشتر مادرم همچنان دستش بود موقع خاکسپاری ، باهاش ۶۰ سال زندگی کردم اما هزار سال هم کم بود برای با هستی بودن . تو این دنیا دیگه دوست و آشنایی برامون نمونده بود ، بجز چند تا مسئول آرامستان خودم تنها بودم .
۴۰ سال بعد
الان حدودا ۲۴۰ ساله تو پارادایس با هستی مجازی زندگی میکنم جمعا با خود واقعیش ۳۰۰ سال شده ، هرچند تمام احساسات و عواطف و علایق هستی واقعی رو داره ، چون ۶۰ سال رفتار و حرکات و عواطف و احساساتش کپی شده تو سیستم ، اما میدونم تهش این مجازیه ، بعد از ازدواج با هستی هیچ وقت با کس دیگه ای سکس نکردم ، حتی بعد از مرگش بهش وفادار بودم ، امروز بهم پیام دادن که وقتشه منم برم پیش هستی ، نمیدونم شاید بعد از مرگ واقعی تو دنیای واقعی ما آدم ها به یه دنیایی شبیه پارادایس میریم ، بهشت ادیان با عقل جور در نمیاد ، اگر بهشتی باشه مطمئنا باید شبیه پارادایس باشه ، امیدوارم بعدش اگر چیزی هست هستی هم باشه کنارم اگر هستی نیست امیدوارم بعد مرگ هیچی نباشه .
به سیستم پیغام دادم به دنیای واقعی برنمیگردم ، همیشه دلم میخواست تو آغوش هستی بمیرم .
نوشته: Siavvvashhh
13 پاسخ به “پارادایس در سال ۲۶۲۶ شاهنشاهی (۲ و پایانی)”
در قسمت توصیف مناظر زیبای جهان متاسفانه یه مکان پاییزی رو جا انداختم و باید یه مکان مثل معبد دیاگو جی در کیوتو ژاپن رو هم اضافه میکردم ، برای حداقل خودم جای پاییز هزار رنگ تو داستان خالی موند .
سیاوش عزیز قوهی تخیل شما بسیار تحسین برانگیزه، تو عالم خیال انسان هیچ محدودیتی نداره. شاید به خاطر همینه که ما نویسندهها برای فرار از دنیای واقعی به دنیای داستانها پناه میبریم. تو دنیای داستان، این ما هستیم که اتفاقات رو رقم میزنیم و کنترل همه چیز دست ماست ولی تو واقعیت…به نظرم خیلی عالی بود 👌
آقا سیاوش واقعا ریدم تو تخیلت با احترام بابا چی میزنی عجب جنسی داره بگو بهم تا بدم بچه محله هام توضیع کنن جنسه رو
لذت بردم . دمتگرم زیبا نوشتی و پر از احساس بود
کاپیتان پرواز بعدی هماهنگ کن همه با هم بریم
تشکر از Freya عزیز ، منم عاشق فیلم اینسپشن هستم ، از معدود فیلم هایی هست که دوبار دیدمش،متاسفانه خواننده های جدید ، این داستان ها را نمیخوان، باید براشون مامان و خواهر و گی و لز نوشت تا لایک کنند.
خوب بود دوس داشتم فقط به لحاظ سلیقه ای سطح و سبک فکر خود کاراکترا خیلی راضیم نکرد و عمق کافی نداشت برام اما به نسبت حجم داستان همینم کافی بود مرسی
عجب پایانی بود ، به بهلذت بردمقسمت مسجد و آخوندا عالی بودش ، این حجم از خلاقیت کم پیش میاد رو دراگ که ننوشتی؟ خخ
جالب و خلاقانه بودمن که خوشم اومد
تایپ جدیدی رو ابداع کردی 👍جدید بود و قشنگ 👍 👍
داستان بسیار خلاقانه بودیه سریال چند سال پیش ساخته شده بود به اسم 100نمی دونم توی فصل چندم بود ولی این ایده ی یه شهر ذهنی با هوش مصنوعی رو اولین بار اونجا ارائه داد و مطمئنم که یک روزی این اتفاق خواهد افتادامیدوارم تا اون زمان بساط این حکومت آخوندی بر چیده بشه
دلم بهشت توصیفی شما رو میخواهدو این یعنی موفقیت نویسنده و داستانبنظرم نگارش شما خوب است. هرچند بهتر هم می تواند باشد.چالش کم داشت… اما این داستان شاید نیازی نداشت.ممنونم
قبول دارم که خواننده های جدید و شاید نسل جدیدتر بسیار سطحی و پیش پا افتاده طالب داستان هستند. لز و گی و تابو و خیانت و محارم به خودی خود موضوعاتی شایسته احترام برای نگارش داستان هستند. تخیل نویسنده چیره دست نباید مرزی داشته باشه. هرچند لازم است که دیدگاهی که با فکر او سازگار است رو هم تذکر بده. متاسفانه سلیقه مخاطب نزول کرده در کل. وگرنه هر شاخه و هر گل بوی خود را دارد .عزیزید