صبح وقتی چشمامو باز کردم شاهان به پهلو کنارم خوابیده بود و با پشت دست آروم گونهام رو نوازش میکرد مغزم هنوز هوشیار نبود و موقعیت رو تشخیص نمیدادم فکر میکردم مثل گذشته درگیر دیدن خواب هستم و فکر میکنم که کنارمه چشمام رو که بستم بیاختیار اشکم از گوشه چشمم پایین اومد
- خوبی قربونت برم چرا گریه میکنی اول صبحی؟
- شاهااااان
- جوووونم چی شدی
- هیچی
منو کشید تو بغلش و سرم به سینهاش چسبیده بود و آروم روی موهام رو میبوسید و من دلتنگ عطر تنش رو نفس میکشیدم - نمیگی چی شدی؟
- نههههه
- باشه فدات شم یه دقیقه سرت رو بلند کن
سرمو از سینهاش جدا کردم و به صورت هم زل زده بودیم اول چشمام رو بوسید بعد تمام صورتم غرق بوسههای نرم و ریز شد تا لباش روی لبام قرار گرفت در این زمان دستاش هم بیکار نبود و تمام بدنم رو نرم نوازش میکرد
دوباره احساسات زنانهام فعال شده بود و با شناختی که از خودم داشتم اصلا فکرش رو هم نمیکردم بعد از ۴ بار سکسی که دیروز داشتیم دوباره بدنم تحریک شه و تمنای یه لذت دیگه رو داشته باشه
نفسام نامنظم و زیادی بلند شده بود و شاهان هم با ولع تمام بدنم رو می مکید و همزمان با دستش اندام زنانهام رو تحریک میکرد تو مرز ارضا شدن بودم که دست کشید و دوباره مشغول خوردن سینههام شد - شاهان تمومش کن نفسم بالا نمیاد
- جوووون من عاشق این نگاهتم که عجله نکن بذار کارمو کنم
دوباره لبام بین لباش اسیر شد و گردنم و لاله گوشم رو میک میزد و روم دراز کشیده بود و آلتش به بدنم کشیده می شد
هر تماس بدنش با اندامم مساوی با ناله بلند من بود و قربون صدقه رفتن اون
نمیدونم چقدر این عشقبازی طول کشید تا آلتش داخل اندامم جا گرفت و با چند حرکت من به اوج رسیدم و با شدت زیادی ارضا شدم همزمان اون در حال حرکت بود و لذتش برام فوقالعاده بود از شدت لذت چشمام باز نمیموند و هر وقت چشمام بسته میشد شاهان معترض میشد - نبند چشماتو عشقم نبند میخوام ببینمشون
انقدر ادامه داد تا من برای بار دوم ارضا شدم و همزمان اون هم به اوج رسید
کنارم رو تخت دراز کشیده بود و چند دقیقهای طول کشید تا نفس نفس نزنیم و به آرامش برسیم - بیا تو بغلم ببینم ولوله
وقتی تو بغلش بودم من رو محکم به خودش فشار میداد و دائما قربون صدقم میرفت - یه چیزی بپرسم راستش رو میگی
- اوهوومممم
- من هنوز ذهنم درگیر هانی چرا بیدار شدی گریه کردی؟
- من زیاد خواب میدیدم که کنارم خوابیدی و همیشه وقتی بیدار میشدم و با نبودنت روبرو میشدم تا ساعتها دلم دگرگون بود امروزم مغزم هنوز بین واقعیت و خیال تشخیص نداده بود که هستی اشکمم خودکار بود ذهنت رو درگیرش نکن
- لعنت به من که اینقدر اذیتت کردم همش رو جبران میکنم قول میدم بهت / گرچه منم کم نداشتم از این صبحهای اعصاب خردکن خوشحالم که کنارمی نفسم
دوباره لبهام بین لباش اسیر شد و با ولع همو میبوسیدیم تا نفس کم آوردیم - دختر پاشو بریم دوش بگیریم بیایم صبحونه بخوریم دارم میمیرم از ضعف
یه حموم عاشقونه چیزی بود که اون صبح رو تکمیل می کرد بعد از خوردن صبحانه شاهان تصمیم داشت بره خونه تا هم وسیله برای خودش بیاره هم مامانش از نگرانی در بیاد - اون شب از تایمی که شروع کردی به گوش دادن وویسا تا بیام پیشت فقط تو خونه راه رفتم مامان هم پا به پام بیدار بود دیروز تا حالا هم چندبار پیگیر حالمون بوده که فقط بهش گفتم اوکیم نگران نباش من برم خونه هم مامان از نگرانی در بیاد هم وسیله بیارم توام پاشو جمع کن وسایلت رو یه دو روز بریم شمال یه ذره از این فضا دور باشیم و برنامه ریزی کنیم برا کارامون
- چه کاری؟
- اذیتم میکنی تا آخر ماه باید عقد کنیم
- کی گفته که من قرار من زنت بشم و عقد کنیم؟! اونم تا آخر ماه…
- هانی تو رو خدا اذیتم نکن
- من کاملا جدیم شاهان تمام اتفاقاتی که افتاده باعث نمیشه که من بخوام زنت باشم به عنوان کسی که یه بار زندگی مشترک رو تجربه کردم و توش شکست خوردم اصلا نمیتونم الان با این سرعت تصمیم بگیرم توام لطفا جای من تصمیمگیری نکن
- یعنی نمیخوای رسمیش کنیم؟
- فعلا نهههه من حتی فعلا نمیدونم غیر رسمیش رو هم میخوام ادامه بدم باهات یا نه
- هانیییی
- جااانمممم
- ببخشید دورت بگردم تنهایی تصمیم گرفتم حق با توئه همه چی همونجوری پیش میره که تو میخوای فقط چون محدودیت زمان داشتم گفتم
- مشکل توئه نه من طبق برنامت پیش برو من محدودیت زمان ندارم با عجله هم برا زندگیم تصمیم نمیگیرم
- من برگشتنم فقط بخاطر تو بود وگرنه اصلا برنمیگشتم الانم همونی میشه که تو میخوای اوکی؟
- …
- هانی جوابم رو نمیدی؟
- باشه عزیزم
- شمال دوست داری بریم؟
- نه دوست دارم بریم کیش
- باشه دورت بگردم پرواز رو چک میکنم برگشتم بلیط میگیریم/ تو قیافه نباش دیگه من تا ابد همون کاری میکنم که تو دوست داری
- شاهان باید به ارشیا بگیم زودتر ناراحت میشه از دستم و اصلا دوست ندارم ناراحتش کنم
- چیکار کنیم؟ قرار بذاریم شب بریم بیرون؟
- نه میگم بیاد خونه میگم توام هستی خودش دیگه احتمالا میفهمه
- نگو من هستم بذار بیاد بعد من در رو براش باز کنم سورپرایز شه
- نههههه حرفشم نزن بیشتر ناراحت میشه
- به درک اینجوری خیلی فان
- نه نمیخوام اذیت شه خیلی برام مهمه خیلی
بعد رفتن شاهان به ارشیا زنگ زدم و مشغول جمع و جور خونه شدم و کارم تموم شد یه دوش گرفتم و مشغول بافتن موهام بودم که شاهان برگشت
در رو که باز کردم بعد از گذاشتن وسایلش دستاش رو باز کرد تا برم تو بغلش و لبامون تو هم گره خورد لبام رو میخورد ولی چشماش برق قبل رو نداشت و به نظرم نگران بود - رفتی خونه اتفاقی افتاد؟
- نه عزیزم چطور
- چرا اینقدر نگاهت نگرانه؟
- به خونه ربطی نداره اتفاقا مامان خیلی بهت سلام رسوند و دوست داره زودتر ببینتت البته اگر خودت هم دوست داشتی
- فعلا آمادگیش رو ندارم شاهان فعلا دلم میخواد تو همین مرحلهای که هستیم بمونیم
- دقیقا کدوم مرحله؟
- فقط من و تو باشیم همین / الان دوست ندارم به هیچ چیز دیگهای جز خودمون فکر کنم
- خدا رو شکر تو این مرحله منم هستم فکر کردم قرار از این مرحله هم دیپورتم کنی
- فعلا نههه بعدا رو نمیدونم
- هانی شوخی میکنی؟
موقع گفتن این جمله چشماش تو نگرانترین حالت ممکن بود ولی مطمئن بودم که فعلا نمیتونم همهجوره بهش اعتماد کنم که بخوام تا آخر عمر کنارش باشم - نه جدی گفتم بذار یه ذره این هیجان دلتنگی بگذره بعدا در موردش صحبت کنیم فعلا مهم اینه که کنار همیم
- نگفتی نگران چی هستی؟
- که یه روز بگی که نمیخوام کنارم باشی
- بهم زمان بده لطفا
لبام رو به لباش چسبوندم و باهام همراهی میکرد ولی مطمئن بودم ذهنش به حدی درگیر که این نزدیکی هم براش لذت بخش نیست میخواستم ازش جدا شم تا یه ذره ذهنش آروم شه که حلقه دستاش دور کمرم تنگتر شد - کجا خانوووم؟
- برم نهار رو آماده کنم توام یه ذره دراز بکش نظرته؟
- نچچچچ نظرم اینه که فعلا حق نداری از تو بغلم جم بخوری نهارم نمیخوام فعلا خوراکیه خوشمزهتری دارم
با تمام احساس لبام رو میخورد من رو بغلم کرد و روی مبل روی پاهاش نشسته بودم سرم رو به سینهاش چسبونده بودم صدای قلبش برام آرامش بخش بود ولی از ریتمش میدونستم ناآرومه
عاشق موهام بود همیشه و اینکه با موهام بازی کنه - بافت موهاتو باز میکنی؟
- اوووهوووم
مشغول باز کردن موهام بودم که دوباره لبام بین لباش اسیر شد وقتی نفس کم آوردیم پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند - فعلا موهات رو نباف بزار همش دورت باز باشه
- باشه عزیزم
- چیکار کنم مثل قبل دوسم داشته باشی؟
- دوستت دارم خیلی بیشتر از قبل
- پس چرا میگی …
- همه چی فقط دوست داشتن نیست فعلا فقط دوستت دارم خیلی زیاد همین
- چیکار کنم بهم اعتماد کنی؟
- هیچی فقط خودت باش و بهم زمان بده شاهان همین / بذار زمان همه چی رو مشخص کنه
سرش رو به مبل تکیه داد و چشماش رو بسته بود و من هم تو بغلش بودم نفساش منظم بود و منم چشمام گرم خواب شده بود و تو خلسهای بودم که دوسش داشتم - بریم رو تخت یه چرت بزنیم
- اوهووووم
همونطور که تو بغلش بودم رفتیم تو اتاق و رو تخت دراز کشیدیم و شاهان من رو سفت بغل گرفته بود و عمیقترین خواب رو تو بغلش تجربه کردم
وقتی بیدار شدم شاهان هنوز خواب بود و من غرق نگاه به صورتش و به این فکر میکردم که چجوری میتونم به عنوان همسر قبولش کنم؟ خیلی دوسش داشتم ولی هنوز کلی ازش دلخور بودم حتی اونو مقصر ازدواج غلطم میدونستم حتی نمیدونستم تو ۷ سال گذشته چه تجربیاتی داشته و اینکه اصلا کسی تو زندگیش بوده یا نه کم و بیش از بچهها در مورد دوست دختر روسش و آلمانیش شنیده بودم ولی هنوز در موردش باهم صحبت نکرده بودیم
انقدر تو فکر بودم که متوجه بیدار شدنش نشدم و زمانی که لبام رو نرم بوسید فهمیدم که بیدار شده - به چی فکر میکردی انقدر عمیق
- به تو به خودم به الان که اینجاییم به گذشته
- به آینده چی؟
- نه فعلا آینده رو تا سفر آخر هفته میبینم انقدرم اذیتم نکن
- چشم عزیزم چشم/ از شنبه بری سرکار دیگه همو نمی توانیم ببینیم؟
- چرا عزیزم من هر روز حدودا ۶اینا میرسم خونه مگر اینکه جلسهای باشه / البته شنبه میرم خونه مامان اینا چون خودشونم جمعه برمیگردن
- بهشون گفتی اومدم؟
- اوهوووم
- چی گفتن؟
- واکنش خاصی نداشتن چون همه چی رو تموم شده میدونن
- تو چی؟
- فعلا نمیدونم شاهان
تو یه حرکت غافلگیرانه چرخید و روی بدنم دراز کشید و دستام رو بالای سرم نگه داشت و شروع کرد به خوردن لبام برجسته شدن آلتش روی شکمم رو حس میکردم ولی توان بدنی یه رابطه دیگه رو نداشتم - شاهان الآن نه نمیتونم
- من الآن میخوام هانی / وقتی تو بغلمی نمیتونم بکشم کنار
- پس نیام دیگه تو بغلت؟
- غلط کردی نیای مگه دست توعههه
لبام دوباره بین لباش اسیر شد و بدنم کاملا برانگیخته و پذیرای یه سکس دیگه بود نوک سینهام کاملا برجسته بود و اولین زبونی که بهش زد صدای نالهام بلند شد - مطمئنی نمیخوای؟
- آههههه نگفتم نمیخوام گفتم نمیتونم احساس میکنم بدنم کششش رو نداره
آروم دستش از زیر دامن کوتاهی که تنم بود لای پام سر خورد و وقتی متوجه خیسی شورتم شد - اوووف بدنت میکشه بدم آماده است که جرش بدم
در چشم بهم زدنی لباسای جفتمون رو درآورد و بدنامون بدون هیچ حجابی در هم میپیچید وقتی سرش لای پاهام بود و اندامم رو با زبونش تحریک میکرد دیگه کنترل صدام دست خودم نبود و صدای نالههای سرخوشانهام تو اتاق پیچیده بود از پایین تا بالای اندامم رو لیس میزد و نقطه حساسش رو میمکید این حرکت لذتش من رو دیوونه میکرد حالا حرکت انگشتش هم اضافه شده بود و انقدر ادامه داد تا من به اوج رسیدم و ناخواسته سرش رو به اندامم فشار میدادم و اونم با شدت بیشتری بدنم رو تحریک میکرد
وقتی روم دراز کشید تا لبام رو بخوره دور لبش کاملا خیس بود و چشمای خمارش دیوونم میکرد حالا نوبت من بود تا لذتی که چشیده بودم رو بهش برگردونم - دوست داری چیکار کنیم الان؟
نیم خیز به تاج تخت تکیه زد - بیا بشین روش میخوام ببینم استعداد سوارکاری داری یا نه؟
دو تا پاهام دو طرف بدنش بود و آلتش رو خودش با دستش تنظیم کرد و کامل روش نشستم تو این حالت کلفتی آلتش بیشتر حس میشد و بیشتر تحریکم میکرد باسنم رو آروم حرکت میدادم و دستام رو روی شونههاش گذاشته بودم و بهش تکیه کرده بودم و با هر حرکتم سینههام دقیقا مقابل صورتش حرکت میکرد و بیشتر تحریکش میکرد
حرکاتش نسبت به تجربههای قبلیمون خشنتر بود و سکس رو برام جذاب تر کرده بود سینههام رو نوبتی میک میزد و پهلوهام رو محکم گرفته بود و سرعت حرکتم رو کنترل میکرد - جووون سوارکار خوبی هم هستی
- آههههه شاهان دارم میاااام
- بیا قربونت برم من فعلا کارت دارم
بدنم موقع ارضا شدنم به شدت منقبض شده بود و انقدر تند بدنم رو حرکت میدادم که شاهان هم به شدت تحریک شد و همزمان باهم ارضا شدیم حرکت آلتش داخل اندامم و نبض زدنش به شدت تحریک کننده بود و من رو برای ادامه سکس ترغیب میکرد - لامصب انقدر تنگی منم اومدم
- چرااااا میخواستم هنوز
- شانس آوردم تو کشش نداری کشش داشته باشی چیکار میکنی؟ پاشو یه ثانیه کاندوم رو دربیارم خطری عشقم
بیحال رو بدنش خوابیده بودم و اونم نوازشم میکرد و لبام رو میخورد - هانی تو زندگیم هیچوقت انقدر پشت سرهم سکس نداشتم
جونم تموم شد - منمممم تقصیر توعه دیگه بهت گفتم الآن نه
- بد بود؟ دوست نداشتی؟
- عالی بود عشقم خیلی چسبید
دوباره لبامون توهم گره خورد
نهار رو خوردیم و تا غروب روی تخت تو بغل هم ولو بودیم و از گذشته صحبت میکردیم
شب ارشیا اومد و چون خودش ازم خواست تا شاهان رو هم دعوت کنم بیاد فکر میکرد قرار باهم بیان که به شاهان زنگ زد - بیام دنبالت باهم بریم
- نه تو برو منم میام ( اینو در حالی میگفت که تو بغل هم بودیم)
- شاهان اذیتش نکنیا؟ فعلا نه از اون گذشته کوفتی حرف بزن نه از آینده بذار یه ذره بگذره هانی راحتتر فکر میکنه فعلا فقط باش
- چششمم دیگه ؟
-هیچی فقط آدم باش بخدا اذیتش کنی زندهات نمیذارم - ارشیا میخوای نیام؟ احساس میکنم تو بیشتر باهام مشکل داری تا هانی؟
- چون من یادمه چه دهنی از این بچه سرویس شد خودش نصفش هم یادش نیست فقط یادشه چقدر دلش برات تنگ بود
شاهان حلقه دستش دور بدنم تنگتر شد و آروم موهام رو بوسید - من غلط بکنم دیگه اذیتش کنم فقط زمان میخوام که دلش باهام صاف شه همین
داشت ظاهرا با ارشیا حرف میزد ولی مخاطبش من بودم
وقتی ارشیا رسید و متوجه شد شاهان پیشمه و با هم آشتی کردیم اول کلی فحشمون داد بعد هم کلی خوشحالی کرد از اینکه کنار هم بودیم
برنامه سفر آخر هفته رو برای کیش چیدیم و تجربه اولین سفر دو نفرمون بعد از ۷ سال حسرت رقم خورد که بینهایت برامون جذاب بود
نوشته: هانی
2 پاسخ به “بعد از ۷ سال حسرت (۳)”
خوب بید . بَسی مَلذوذ شدیم .
در ضمن لایک کردم . کاری که معمولاً نمی کنم مگر اینکه داستان :