سلام.میلادهستم۴۰سالمه. لباس ورزشی میفروشم.یک دختر دارم ۱۷ساله.مغرور زرنگ و الان کمی عصبی،که حق داره.رفقا اسامی مستعارند.۲سال قبل آخر خرداد رفتیم کوه.من و خانمم و دخترم.اتفاقی افتاد و خانم گل و نازنینم افتاد،دهنش خونی شد.زبونش اومد لای دندوناش.خلاصه که مجبوری رفتیم اورژانس.اونجا کمی روی فک و دهنش کار کردن.اما.به جای خوب بشه روز به روز بدتر شد تا جایی که نمیشد چیزی بخوره…رفتیم آزمایش و غیره.ولی روز به روز بدتر شد.ترسوندنمون.گفتن کزاز گرفته…آقا نگو کزاز نبود.طفلی سرطان زبان داشته زمانی که خورده زمین…انگار نیشتر زده باشی به یک دمل چرکی.توی وجودش ریشه گرفت و الکی بیخودی.۶ماه نشد فوت شد.من موندم و یک دختر نوجوون،که خونه خاله دایی عمو عمه…مامان بزرگها هیچ جایی نمیرفت.دائما خونه بود.مشاوره بردمش همیشه ساکت بود.درس دیگه نمیخوند.دلم داشت میترکید.چون بهم گفتن اگه تنها بمونه ممکنه خودکشی کنه،گفتم بچه ای که هنوز۱۵سالش نشده مگه خودکشی میکنه؟؟وقتی یارو بهم آمار داد اعصابم بدتر بهم ریخت.اجبارا میبردمش فروشگاه پیش خودم.بخاطرش مغازه رو زودتر میبستم.باهاش درس میخوندم.حتی عمدا هرجا هرجایی که فک کنی میبردمش.کمکش کردم تا بالاخره برگشت به زندگی.و کلاس۹رو تموم کرد.و تابستون پارسال هم همش پیش من بودو از کارم خوشش اومده بود.وجودش هم توی فروشگاه باعث آرامشم میشد.شبیه همسرم بود وهست.اینو هم بگم که اسمش ارغوانه.تااینکه از دوره اول اومد دوره دوم متوسطه.واجبارا توی دبیرستان دولتی نزدیک فروشگاهم ثبت نامش کردم.چون قبلا غیرانتفاعی میرفت،صبحها باهم میرفتیم.من که۹صبح به زور میرفتم.مغازه.الان۷ونیم همیشه مغازه بودم.چون میبردم و میاوردمش.تا حالش خوبه خوب بشه.اینو بگم که خودم اول نوجوانی و جوانی رشته ورزشیم کشتی بود.ولی بعدش رزمی کار کردم.اما چون پنجه هام قوی بودباچندتا از دوستان دنبال صخره نوردی و کوه رفتیم و عاشق کوهنوردی هستم…ولی یکسال دقیق کوه نرفتم.ولی داخل باشگاه اون هم زمانی که دخترم مدرسه بود تمرین میکردم…کلا عاشق ورزشم.اولا هم بوتیک لباس داشتم.اما کلا زدم تو کار لباس ورزشی…فقط لباس،،نه ابزار ورزشی…ازمدرسه که میومد مستقیم توی مغازه بود.چندتا دوست پیدا کرده بود.با اونها میومد.تا مغازه و اونها میرفتن.خونه این پیش من بود.یک روز۱۲و نیم تعطیل میشد یکروز ساعت۲.به هر حال اکثرا ناهار رو از بیرون میخوردیم و شام خودمون درست میکردیم… هرچی بزرگتر میشد خوشگلتر و شبیه تر به مادرش میشد…همش میترسیدم نکنه اون بیماری رو ارثی از مادرش داشته باشه.چون عمه خانومم داشت و مرد.بدبختی دخترای خودش نداشتن ولی خانم من داشت.شبها توی اتاق خودش میخوابید.من هم تنها توی اتاقم با لب تاپم…اول با عشقم صحبت میکردم.با عکسهاش با فیلمهاش و غیره…فراق درد بدیه…خدا قسمت هیچ کس نکنه…یک شب یادمه.دراز کشیده بودم هدفون گوشم بود.و فیلمی از خودم و خدا بیامرز داشتم…با هم شخصی گرفته بودیم.لخت بودیم با مگس کش زدم روی کون لختش سرخ شد.ازش فیلم گرفتم.گفت میلاد کبابش کردی.باید بوسش کنی،،و بعدش کارمون به ساک و لیس کشید.فقط یک فیلم سکس از خودمون داشتم توی پوشه مخفی سیستمم بود.اون و نگاهش میکردم.دراز که کشیده بودم لب تاپ روی شکمم…همینجوری خوابم گرفته بود.شاید ده دقیقه از فیلم ۲۴دقیقه ای ما نگذشته بود.که از خستگی چشمام بسته شده بود.نگو این هم اومده بود توی اتاقم.دیده بود خوابم ولی لبتاپ روی شیکممه،اومده بود برش داره.مادرشو دیده بود.اون هم لخت و در حال ساک زدن برای من…وقتی اومد در لبتاپ رو ببنده.گریه هم میکرد من بیدار شدم.نگاهم کرد.و گفت فدات شم که اینقدر مامانم رو دوستش داری که هنوز شبها با اون میخوابی…همه دوستای جدیدم چون دیدنت.میگن ارغوان بابات خوشگله حتما دوست دختر داره…یا زنی توی زندگیش هست.ولی من میدونم تو چقدر خوبی.فدات بشم بابایی.چقدر هم اشک میریخت.لب تاپ و بستم.و آوردمش توی رختخواب خودم.گفتم بیا پیش بابا بخواب.بی تربیت اومدی خصوصی من ومامان و دیدی.لبخند تلخی با گریه زد.با چشمای خیسش.بوسم کرد.گفت دوستت دارم.جا دادم بهش توی بغلم.محکم پدر دختری بغلش کردم.چنان آروم خوابید که اصلا فراموشش شده بود چکارم داشته…صبح بیدار شدیم.گفت وای بابا دیشب کارت داشتم…میشه بیایی مدرسه ما.مدیرکارت داره.گفتم باشه.چی گندی زدی،گفت هیچچی بخدا.معلم ورزشمون به بعضی بچه ها گیر داده چرا لباس ورزشی نمیپوشند بعضیها طفلکیها خانواده ها ضعیف هستن.پول ندارن.اتفاقا فروشگاه ما رو هم گفتن.نمیدونستن مال ماست.دوستم گفت اون فروشگاه ارغوان اینهاست.مدیرمون خواست ببیندت،خب باشه میام.ساعت۱۰یک جعبه شیرینی گرفتم.محض ادب چون از زمان ثبت نام نرفته بودم.مدرسه.مدیرشون خانوم۵۰ساله باادب بود.گفت صبر کنید.خانوم یاقوتی رو بگم بیاد توی حیاط پشتی داره با بچه ها تمرین میکنه.پرسیدم کی هستن ایشون.گفت معلم ورزش ما هستن…جهت یادآوری اسامی
مستعار هستن،،منتظر بودم که مربی ورزش بیاد.مدیر هم بود.من کنار یک کمدی قد بلند بودم که زوم کن های پرونده ها توش بود.چون مدیر میومد از داخلشون پرونده برمیداشت.مربی ورزش اومد.یک خانم خوشگل و خوشتیپ با لباس ورزشی بود.ران های تپل و قشنگش دیده میشد.وقتی رسید خیلی با وقار و متین صحبت میکرد.اول در مورد ارغوان حرف زدیم.و اینکه مشکلمون چیه و اینکه زیاد رغبتی به درس و ورزش نداره…و بعدش ازم کمک خواستن با قیمت پایین چند دست لباس ورزشی به بچه های بی بضاعت بدم و من هم موافقت کردم.توی این مدت برام چایی شیرینی آوردن.همون موقع من میخواستم برم ها ولی تعارف کردن اگه چاییتون رو نخوردید ناراحت میشیم و غیره…تو این حین یک دفعه ای یک پریزاد ناز اومد توی دفتر طفلکی منو اصلا ندید چون پشت کمد نشسته بودم.اومد داخل با شوخی گفت.مهتاب خانوم یکماهه مخ منو ریختی توی دایره که ورزش کن ورزش کن برو سونا برو کجا.ببین مانتو رو داد بالا.به نظرت این حجم کون کم شده یا بیشتر.خدایا مگه کون بود.چه طاقچه ای بود.تا مدیر این صحنه رو دید منو نگاهم کرد.معلم ورزشه چنان خنده ای کرد.این خوشگله گفت کوفت مگه خنده داره.عوضی بگو چکار کنم.کونم توی شلوارم جاش نمیشه.مدیر با دست منو نشونم داد.معلمه که بعدا فهمیدم.اسمش فائزه است.تا منو دید انگاری که جن دیده چنان جیغی زد و اومدزودی تند بره بیرون که محکم دم در با مستخدم مدرسه که خانم پیری بود برخورد کرد و اون خانومه هم بدبخت با سینی چایی.چنان خورد زمین عین خل دماغ چسبید به زمین.صحنه خنده داری اتفاق افتاد.نمیدونم چی بگم.گفتم خانم من که گفتم بزارید مرخص بشم.ببینید چی شد…بعضی دبیرها از کلاسها بیرون اومدن.اصلا بلبشویی شد.ارغوان منو دید.گفت چی شده باباجون.با خنده کوچیکی گفتم هیچچی عزیزم…معلمه دید میخندم.خودشو مرتب کرد.بلند با تشر گفت.آقا به چی میخندی،؟مسخره اگه خنده داره بگوهمه بخندن عوضی همش تقصیره توست…لعنتی دیواری از من کوتاه تر پیدا نکرد.درصورتیکه همه میخندیدن.تازه من زیادهم نمیخندیدم.همه ساکت شدن.ولی دمشگرم دختر خودم.بلند دادزد مسخره خودتی عوضی هم خودتی، غلط میکنی به پدر من فحش میدی.خودتون گفتین بابام بیاد مدرسه.گفتم وای وای عزیزم.معلم احترامش واجبه.بابا قربونت بشه.معلمه.ساکت شد گریه کردرفت توی دفتر…مدیره تا اومد چیزی بگه…ازش خواهش کردم بزارید جو آروم بشه.گفتم که دخترم چون تنهاست روی من حساسه.رفتیم داخل دفتر.گفتم ببخشید خانم.اخه من که مقصر نبودم.همه خندیدن.مخصوصا دوستاتون.بدتر هم خندیدن.من که اون لحظه خودداری کردم و نخندیدم…لحظه برخوردتون خنده دار تر بود.این حاج خانم رو چنان کوبیدیش زمین.انگار مسابقه کشتی کج.بود فن آخر رو زدی،،دوباره همه زدن زیر خنده…حتی مستخدمه هم خندید.در ضمن من هم از طرف دخترم بسیار ازتون عذرخواهی میکنم.و شرمندتون هستم…خانم خواهش میکنم اجازه بدین من مرخص بشم چاییتون کوفتم شد.ابرومون هم رفت.فقط لطفا تعداد بچه هایی رو که گفتین.۱۰تا۱۰تا بفرستین غروبها بیان فروشگاه ارغوان هم هست بهشون لباس بدیم.باز هم من معذرت میخوام. گفتم ارغوان زود ازشون عذر خواهی کن.زود اگه نه میدونی که اصلا نباید بی ادب باشی.گفت آخه.گفتم آخه بی آخه… گفت معذرت میخام.خانوم…ببخشید.خانومه فقط اشکاش و پاک میکرد و چیزی نمیگفت…من دست ارغوان و گرفتم و واقعا خجالت کشیدم. چون جلوی همه بهم خیلی بد جور اهانت کرد.تا دم در مدرسه با هام اومد.بوسیدمش و گفتم باز هم ازش عذرخواهی کن.کی بود این خانوم.گفت میگن امسال اومده با همین معلم ورزشه جدیده.معلم ریاضی هستش.خانم فائزه ربانی،گفتم اوه اوه پس نباید چیزی میگفتی،ریاضی.؟گفت خیالت راحت من ریاضیم خوبه.در ضمن معلم من هم نیستش.رفتم فروشگاه.ظهر ارغوان اومد.گفتم چی شد.چیزی بهت که نگفتن…گفت خانم مدیرمون کمی باهام حرف زد.و نصیحتم کرد.من دوباره ازش معذرت خواستم اون هم منو بوسید.بهم گفت از طرف من از پدرت عذر خواهی کن.اون مقصر نبود…رفتیم ناهار خونه…و عصری گوشیم زنگ خورد غریبه بود جواب دادم.معلم ورزشه بود.گفت جناب بهروزی شما نیستین.فروشنده تون میگه من خبر ندارم.گفتم شما۵دقیقه بمونید میرسم.تندتر رفتیم.و دیدم توی فروشگاه پر دختره،ارغوان بعضي ها رو میشناخت،سپردمشون به ارغوان و فروشنده خانومه.معلم ورزشه مهتاب خانوم خیلی شر و شلوغ بود و تا منو دید زد زیر خنده.گفتم خانم یاقوتی خواهش میکنم نخندید روز بدی برام بود.خانومه دیواری کوتاه تر از من پیدا نکرد.من که چیزی نگفتم و چندین بار ازش معذرت خواستم.ولی اون حتی شجاعتش رو نداشت یکبار ازم عذرخواهی کنه…ما توی فروشگاه یک فروشنده آقا داریم یک خانوم.شکر خدا فروشگاه بزرگه و از خودمونه،فروشنده دیدم غر غر میکنه.گفتم چیه چی شده.؟گفت خسته شدم.یا رنگهاشو انتخاب نمیکنند یا.سایزشون نیست.گفتم باشه وظیفه ماست اونی که میخوان بهشون بدیم.پول میدن مجانی که نیست.گفت ولی این خانم که میگفت
برای هدیه به مدرسه است.با چشمام بهش فهموندم دهنش رو ببنده.گفتم شما برو برای من و خانم یاقوتی قهوه بزن…من خودم راهشون ميندازم.ارغوان گفت بابا من چی؟گفتم تو دوستات هستن.یا همه یا هیچ کدوم.مرتضی بدو برو چندتا آبمیوه برای این خانم خوشگلا بیار.اون رو فرستادم تا ازشون پذیرایی کنه.دختره رفت قهوه بزنه.خانم یاقوتی یا همون مهتاب خانم گفت فک کنم.خانومتون پیر نشه با این اخلاق خوبتون.چقدر حوصله دارید.ارغوان یک نگاهی به من کرد من به اون.چسبيد بهم.اشکاش اومد.خانم یاقوتی گفت وای چی شد مگه چی گفتم…گفتم هیچچی مادر ارغوان سرطان داشت فوت شد…همه ساکت شدن.گفتم عزیزم برو صورتت و اب بزن بزار دوستات ناراحت نشن بیا کمکمون کن.بچه ها زیادن.ارغوان و من و فروشنده خانم مشغول بودیم و این سری از بچه ها رو بهشون لباس دادیم و…رفتن.معلمه خیلی تشکر کرد.شماره داد و شماره ازم گرفت…شب بهم توی واتس آپ پیام داد.خیلی ممنونم.و لطف کردی.در ضمن خیلی هم مهربونی.اون بچه های امروز پدر نداشتن.اون آبمیوه پذیراییت خیلی خوب بود.از بابت امروز مدرسه هم من از طرف خانم ربانی ازتون عذر میخوام.اون خیلی خجالتی و دختر مهربونیه.اونجا خودش هم نفهمید بهتون چی میگه.براش نوشتم مهم نیست.به دل نگرفتم.جلوی دخترم بد شد.چند دقیقه ای چت کردیم و شب بخیر گفتیم.و نوشت درضمن من مهتاب هستم.و اون خوشگله فائزه بود.نوشتم شما هم خوشگلی و خوش تیپ.نوشت نظر لطفتونه…گفتم من هم میلاد هستم.نوشت خوشبختم.خودش نوشت میلاد جون لطفا از این چت کسی با خبر نشه.مخصوصا ارغوان جون.نوشتم خیالت راحت.این خصوصیه خودمون بود.برام چندتا قلب فرستاد.من هم گل.و تموم شد…فردا غروب با یک تیپ مکش مرگ ما اومد.ده پونزده تا دختر دیگه هم آورده بود.باز هم با کیک و قهوه ازش پذیرایی کردم و کارمون انجام شد.شبها خودش توی اینستا یا تلگرام یا واتس آپ میومده دفعه یکجایی بود.پست میزاشت و میرفت.در ضمن مربی والیبال دختران هم بود…توی پروفایلش چندتا عکس قشنگ داشت.چندتا از پستهای منو توی اینستا دید.پرسید میلاد کوه مری؟گفتم مدتی مربی صخره نوردی باشگاه جوانان بودم…ولی خانومم که فوت شد.فقط گاه گداری باشگاه میرم.تمرین هم نمیدم فقط برلی اینکه بدنم خراب نشه میرم…دلم از روزگار شکسته.گفت بخدا من به فائزه و بقیه گفتم این با این قدوبالا صددرصد ورزشکاره ولی اونها مسخره ام کردن.پستهای منو توی اینستا دیده بود.لایک میداد…خلاصه دیگه باهم صمیمی شده بودیم.اما اصلا در مورد زندگی خصوصیش چیزی به من نگفته بود…تا اینکه۴شنبه غروب توی مغازه تنها بودم.البته فروشنده ها بودن.کار مدرسه تموم بود.دیدم اومد داخل.خوشگل و باکلاس.میخندید.گفتم کوفت به چی میخندی.گفت به این.همون لحظه نازنین من پیداش شد.بخدا اولش نشناختمش.ولی دقت کردم دیدم خودشه خانم ربانی هستش.اولش همدیگه رو نگاه کردیم.بعدشم خودش اول خندید.گفتم اگه فحشم نمیدی من هم بخندم.آقا این مهتاب بد زد زیر خنده.گفتم والا…اومد ازم معذرتخواهی کنه.گفتم اصلا لازم نیست.فراموشش کن.گفت آخه اون روز من نسبت به شما اشتباه بزرگی کردم.بهش گفتم…مهم نبود.و نیست…مرتضی بدو برو یک پای سیب بگیر بیار…گفتم قهوه رو بزاره.رفتیم ته مغازه…نشستیم.گفتم خب این طرفها.مهتاب گفت دو تا کار باهات دارم.اولش اینکه.حساب کتاب مدرسه رو بکن.گفتم اون بچه های یتیم همه مهمون من هستن.اونایی دیگه این فاکتور شونه گفت وای قربون محبتت. فائزه نگفتم خیلی مهربونه…گفتم لطف داری دنیا ارزش بد بودن نداره زودی تموم میشه…گفتم خب بعدیش.گفت دو دست لباس ورزشی شیک میخوام برای خودم و این خانوم.خودم برای باشگاه.چون تمرین میدم.لباسهام تکراری شدن.یک دست هم برای این خانم که ورزش کنه…و خودت که دیدی.گفتم زشته.فائزه گفت خیلی بیشعوری مهتاب.خندیدم.گفتم لباس خوب یا معمولی یا ارزون.گفت اینکه پولداره تا میتونی بنداز بهش.ولی برای من ارزون.گفتم نه دیگه.تو مربی هستی تبلیغات میشه برای مغازه من.گفتم یک ست آدیداس بهت میدم.اصل و از اون ور آب اومده.خودم سفارشی این بار رو از دبی خریدم.گرونه اما باهات کنار میام.رفتم براش یکدست ست.زیبا مشکی طلایی آوردم.رفت اتاق پرو پوشید.اومد بیرون گفت وای فائزه ببین چی هست…کوسش کوچولو قلمبه بود.چی هیکلی داشت.گفتم عالیه.بپیچمش،گفت خیلی خوش سلیقه ای،آره بپیچش.طفلی قیمت رو نمیدونست،فائزه گفت خیلی قشنگ بود.ازین برای من هم داری.گفتم آره.ولی شما چون ماشالله یک کمی قد بلندتر و چیز دار تری،،جرات ندارم حرف بزنم…مهتاب داشت کیک میخورد پرید توی گلوش.گفتم کوفت بمیر…گفت خجالت نکش بگو.کون گنده ای،گفتم ای وای عجب آدم رسوایی هستی تو مهتاب.گفتم به هر حال میزاری خودم بهت یک ست بدم.بپوشی کیف کنی،گفت آره.یکدست لیمویی دادم بهش.گفت بنفش صورتی نداری بدی،یک ارغوانی زیبا بهش دادم.وقتی پوشید اومد بیرون.گفتم نه این خوب نیست.مهتاب گفت درست مث گوریل انگوری شدی.دیگه نتونستم خودمو نگه دارم.گفتم بقران این مقصره…من و فروشنده ام و دوتاشون زدیم زیر خنده.گفتم ببین فائزه خانم شما این و بپوش.بعد گفت باشه.طفلی اصلا شانس نداشت.ما رو بروی در اتاق پرو بودیم.صحبت میکردیم.اون داشت پرو میکرد.یکباره نگو این در اتاق پرو رو خوب نبسته بود.در باز شد.هر دو لال شدیم.پشتش بهمون بود.جل الخالق مگه میشه یک زن و دختر اینقدر سفید و قشنگ باشه.شورتش هم رفته بود لای کونش.اوف چه کونی حتی توی فیلمهای پورن هم مدلش کمیاب بود.تا اومد برگرده پریدم در روبستم ولی باز هم منو دید.این بیشعور باز هم میخندید.گفتم مهتاب تو رو خدا نخند دیگه.چقدر این طفلی کم شانسه…اونتو گریه میکرد.گفتم فائزه جون خواهش میکنم بخدا من چیزی ندیدم.زود در رو بستم.مهتاب گفت آره راست میگه.ولی فقط شورتت رنگش ست لباسته.اخه لیمویی بود.صدای گریه اش بیشتر شد.گفتم مهتاب خانوم لطفا رعایت کن.فهمید توی شوخی هاش تند رفته…رفت ازش دلجویی کرد و صداش زد اوردش بیرون.گفتم خوبه خانوم.پسندیدین…تو رو خدا گریه نکن خب.من خیلی از گریه بدم میاد.حیف اون چشمها نیست.خندید.مهتاب گفت نه بابا.دل میدین قلوه میگیرین…گفتم مهتاب چقدر لوسی.لباسو پسندید.پیچیدم براشون…کارت دادن.خندیدم.گفت چرا میخندی،گفتم مهتاب یک چی بپرسم.ناراحت نمیشی.گفت نه…گفتم مجردی یا متاهل…گفت وای متاهلم.عشقمو جوادمو خیلی دوستش دارم.گفتم تند نرو من تو رو پسندت نمیکنم.دهنت لقه.در ضمن صاحب داری.توی پستهات فهمیدم با کسی هستی.ولی میخواستم مطمئن بشم.گفتم حقوق خودت که خوبه.گفت آره بد نیست.آخه شوهرم هم معلمه.گفتم پس من کارت بکشم.ترش نمیکنی که،،گفت نه بخدا بکش.حقته.گفتم باشه.فقط با ده درصد سود برات میکشم…در صورتیکه اینها خارجی هستن باید کمه کمش ۵۰درصد برام سود کنه.ولی نوش جونت انشالله به سلامتی بپوشی…تا کارت کشیدم.رقم رو دید.گفت وای چرا دو دست رو برای من کشیدی۷تومن.گفتم خانوم خانومها.اون مال یک دسته…لباس نانو اصله.ضد آب و عرق بدن.ضد لکه.اخرشه.فروشم ستی ده تومنه.گفت وای غلط کردم.گفتم الان دیگه فایده ای نداره.گفت تو رو خدا پسش بگیر…میلاد جواد منو میکشه.گفتم برای یک لباس؟.گفت اقلا قسطی حسابش کن.گفتم باشه.این بیعانه دو تا ست.بقیه اش رو خودتون بعدا برام بیارین،فائزه اصلا حرفی نمیزد.گفت این پولداره ساکته.گفتم خب همسرش دوستش داره.گفت این گورش کجا بود که کفنش باشه.کی میاد اینو میگیره.؟گفتم نه بابا از خداشون هم باشه…اونی که نگرفته باخته…آروم گفت مرسی آقا میلاد.مهتاب گفت بدو نمیرسیم به مترو.من حوصله اتوبوس ندارم…پول تاکسی هم زورم میاد بدم.گفتم عه مگه ماشین ندارید.گفت نه بابا.ما معلمها بدبختیم.طفلی شوهرم یک پارس داره اونم غروبها تا ۱۲شب دنده صدتا یک غاز میکشه تا پول قسط خونه رو بده.یک خونه خریدیم.اونم۸۰متر خودمون رو بدبخت کردیم اینقدر وام و قسط داریم…چرا میگم پس این ست برام گرون بود.گفتم غصه نخور.بود بده نبود فدای سرت.فقط تو رو خدا مواظب دخترم باشید خیلی حساسه…گفت راستی الان کجاست هرشب باهات بود.گفتم جشن تولد بچه باجناقمه…ای وای دهنم به حرف زدن باز شد.فراموشم شد.برم اونجا.گفتم ببینید دارم میرم…اگه میخایین تا جایی برسونمتون…اتفاقا آدرسی دادن تقریبا نزدیک بود.یک محله فرق داشتن.یک ست لباس ورزشی کادویی برداشتم و رفتم.تولد سر راه اینها رو هم رسوندم.جشن شلوغی نبود خودیها بودن.در ضمن خواهر زن کوچیکه که چندساله باهاش من که نه خانومم قهر بود هم اومده بود.و جالب اینکه خیلی گرم باهام برخورد.کرد…حتی توی مراسم فوت خانومم هم اینجوری نبود.لباس شیک و قشنگی تنش بود خداییش هم خوشگله هم خوش تیپ…اما نمیدونم اختلافش با خانومم چی بودوچی شد که چندین سال قهر بودن…مادر خانومم خوشحال شد منو دید.خیلی بوسم کرد.خونه شلوغ بود.و تا نصف شب اونجا بودیم.شب برگشتم خونه…موقع خواب.دیدم.برام پیام اومده…از طرف مهتاب بود.نوشته بود.میلاد جون میشه فردا لباسو برات پس بیارم.گفتم آخه چرا.دیدم استیکر گریه فرستاده.گفتم نگران نباش زندگی سخته شوهرت جواد آقا حق داره.اون ست گرونیه…ولی نمیخاد بیاریش.هر وقت داشتی بده،گفتم مهتاب خانوم.اون هدیه من به تو.فقط دخترمو با خودت ببر باشگاه بزار ورزش کنه برگرده به زندگی.در ضمن فک کنم قد وقواره اش باب والیباله.نوشت خیلی خوبی میلاد جان.نوشتم در ضمن چیزی به فائزه نگو.خودت باهاش هر جوری دوست داری حساب کن.گفت باز هم ممنونم.الان با آقامون قهرم.کونشو تاب داده اونطرف منو نبینه.گفتم حق داره زندگی سخته.گفتم یکوقت ناراحت نشه فکرای بد در مورد ما نکنه.تو مث خواهرمی…گفت نه ما با هم دوستیم…طفلکی راست میگه آخه خیلی زحمت میکشه.گفتم خدا بزرگه.سلام برسون.انشالله یکبار باهم بیاییدفروشگاه ما…نوشتم مهتاب چیزی ازت بخام بهم میدی،گفت شماره فائزه رو میخای؟گفتم خیلی تیزی.دمت گرم.گفت باشه بهت میدم.فک کنم اونم از تو خوشش اومده.ولی فک کنم۱۵سالی اختلاف سن دارید ها.
نوشتم من۴۰سالم نشده ها.گفت اون مطمئنم نزدیک۲۷سالشه.گفتم تا الان ازدواج کرده یانه؟گفت یک عقد ناموفق و طلاق زودرس داشته…بعدشم چون خیلی احساسیه نتونسته.به کسی اعتماد کنه…نوشتم ولش کن.معذرت میخوام.نوشت آخه چرا؟گفتم جوونه گناه داره.من دارم میانسال میشم.گفت نه دیوونه تو خوشگل و خوشتیپ هستی.نگران نباش.راستش اون هم شماره تو رو ازم گرفت.گفتم اینجوری میگی دلخوشم کنی، گفت نه بخدا.راستش…فائزه یکجوری خواهر شوهر منه…پدرشون یکیه.ولی مادرشون با شوهرم فرق داره.اون الان با مادرشه…مادرش ارث خوبی بهش رسیده و فقط همین دختر رو داره…ببین میلاد موقعیت خوبیه.نزار از دست بره…گفتم بخدا مهتاب اصلا پول برام مهم نیست.من همه چی دارم و درآمدم خیلی خوبه…خودش و دوست دارم.مث من آروم و حساسه.گفت آره…گفتم میشه تو چیزی بهش نگی،گفت آره باشه…گفتم ولی هر وقت اومدی فروشگاه با خودت بیارش.گفت ولی از وقتی در اتاق پرو باز شد بیشتر توی دلت نشسته ها…گفتم خیلی بی شعوری.شوهرت حق داره حالتو بگیره…خلاصه که شب بخیری گفتیم و تموم شد…مونده بودم بهش زنگ بزنم یا نه.فقط شماره ای رو که از مهتاب گرفتم سیوش کردم.گوشی رو سایلنتش کردم و گذاشتم روی میز کنار دستم…میخواستم بخوابم.نتونستم با خودم کنار بیام بهش زنگ بزنم.نمیدونم چرا اما از اولش هم توی این کارها کند و خرفت بودم.تیپ و قیافه ام بد نبوده و نیست.اما کم سر و زبون بودم از قبل…یک آن صدای ویبره و لرزشش روی میز چوبی کنار تختم اومد.برداشتمش.اوه خدایا خود ناز گلش بود.اس داده بود…سلام میلاد جون خوابی یا بیدار.نوشتم،سلام فائزه خانم.توی تختم داشتم تخیل میزدم.و نزدیک خوابیدنم بود.نوشت پس مزاحمت شدم.به توهم و تخیلت برس تا خوابت ببره.نوشتم نه دیگه الان تخیلم به واقعيت تبدیل شد.دیدم بهم زنگ زد.برداشتم.سلام داد.گفتم سلام خوشگل خانوم.هنوز نخوابیدی.گفت میلاد مهتاب گفت شماره منو ازش گرفتی؟گفتم آره.اشتباه کردم مگه؟گفت اونوقت چرا؟گفتم برای درسهای ارغوان.گفت اونکه با من کلاس نداره.گفتم معذرت میخام فائزه جون.من از اول دروغگوی خوبی نبودم،راستش نمیدونستم ناراحت میشی یا نه؟…به خاطر همین هم بهت زنگ نزدم.گفت شوخی میکنم زود به دل گرفتی تو که از من هم احساساتی تری،اتفاقاخوشحال شدم از اینکه تو هم به من حس داری،گفتم فائزه من دنبال یک زندگی آرومم.نه که الان چون نزدیک۴۰سالمه اینطوری باشم ها نه…از اول هم دنبال آرامش بودم.برای همین زیاد کوه میرفتم.هیچ کجا مث کوه آروم نیست.گفت الان یعنی اینکه چندسالته و میخواستی بهم بگی داری شوگر ددی میشی.خندیدم.گفتم در مورد من اینجوری فک میکنی.خودم هم میدونستم و به مهتاب هم گفتم.اختلاف سنی زیادی با فائزه دارم نمیشه بهش پیشنهاد دوستی بدم.گفت ولی من پیشنهادت رو نگفته قبول میکنم.گفتم ممنونتم.عزیزم.تو خیلی خانومی،،و دلت برای یک پیرمرد میسوزه.خندید.گفتم فائزه کی میتونم تنها ببینمت.دعوتمو برای یک ناهار قبول میکنی،گفت آره چرا که نه.خلاصه اون شب خیلی با هم حرف زدیم.و برای دو روز بعد برای ناهار دعوتش کردم.۱۲بردم ارغوان رو خونه رسوندمش.گفتم خودت چیزی بخور.من امروز جایی کار دارم.دیر میام…خلاصه آروم آروم طی چند مرحله باهم خیلی خوب و صمیمی شدیم و خداییش کمک مهتاب هم بی تاثیر نبود.خیلی هم بوسیله باشگاه بردن ارغوان کمکم میکرد هم توی روحیه اش خوب بود هم فرصت عشق و عاشقی برام فراهم میکرد.بعد از چندین روز رفاقت و دوستی،بالاخره راضی شد بیاد خونه قرار اولمون توی خونه من بود.اومد پیش من.گفتم فائزه نمیخوای راحت بشینی،میخوای با لباس رسمی بیرون باشی،گفت آخه…گفتم آخه نداره که.بالاخره که من و تو هم رو دوست داریم و به هم علاقه داریم…نکنه فقط این از طرف منه،گفت نه بخدا دوستت دارم. گفتم پس راحت باش.نکنه فکر بد در مورد من میکنی،من به شخصیت خانومها خیلی احترام میزارم.و اصلا دلم نمیخواد اذیت باشی…بلند شد مانتو و شالش و در آورد.براش آبمیوه آوردم.گفتم میتونم کنارت بشینم.گفت آره چرا که نه،یک تاپ آستین حلقه تنش بود خیلی بدنش سفید.بود.یک لحظه چشم تو چشم شدیم.گفتم عزیزم یک چی بگم ناراحت نمیشی…گفت نه بگو.گفتم یکم زیادی خوشگلی،خندید.گفت زبون باز.گفتم نه بجان خودم راست میگم.از همون روز اول که دیدمت خیلی ازت خوشم اومد.مخصوصا وقتی مانتو رو زدی بالا.گفت خیلی بدی،خندیدم.دلمو به دریا زدم.دستمو گذاشتم روی دستش.اونم انگشتهامو گرفت.اوردم بالا نوک انگشتاشو بوسیدم.سرش پایین بود. فائزه خیلی خیلی دوستت دارم.تو اولین زنی هستی که بعد خانومم بهت دلبسته شدم.گفت ولی دخترت چی،؟فکر نکنم زیاد از من خوشش بیاد.گفتم برعکس داری اشتباه فکر میکنی هرکی رو من بخوام اونم میخواد.دستمو انداختم روی شونه قشنگش چسبوندمش به خودم.گفت میلاد جونم تو رو خدا خواهش میکنم.من خجالت میکشم.گفتم ببخشید زیاده روی کردم.بلندشدم رفتم توی آشپز خونه به بهونه پذیرایی.که چیزی بیارم.اومد پیشم.گفت،میلاد میدونی من زیاد توی این موقعیتها نبودم.گفتم والا بخدا من از تو بدترم.توی عمرم فقط ۱زن توی زندگیم بوده اون هم همسرم خدا بیامرز بوده.الان هم نمیدونم باید با تو چکار کنم.شرمندت شدم.خودش اومد جلو.گفت نه نگو.من هم دوستت دارم.ولی…گفتم ولی چی…گفت میلاد من و تنهام نزاری ها.من خیلی دختر احساساتی هستم.گفتم بهت قول میدم عزیزم.چرا باید تو رو سر کارت بزارم.آخه من جوون ۲۰ساله که نیستم.بخوام خودم و تو رو آزار بدم.اومد جلو تر بغلش کردم هیچی نگفت.دستام دور کمرش بود.نگاهم کرد کنج لب قشنگش رو بوسیدم.اون هم دستاشو انداخت دور کمرم.دیگه لب تو لب شدیم.چقدر طعم لبهاش شیرین بودن.چندین تا لب قشنگ و خوب رد و بدل کردیم.دستشو گرفتم بردمش توی اتاق خوابم.گفت میلاد زود نیست.گفتم فائزه بخدا دیر هم هست.فدات شم.خندید.اروم خودش لباسشو در آورد.قشنگ همراهی میکرد اما ناز زیادی داشت…خودم گیره سوتینش رو باز کردم.اما نخواستم خودمو هول نشون بدم.و وحشی بازی در بیارم.از بوسیدن سر و گردن شروع کردم…دستهام دور باسن نرمش بود.انگشتامو از زیر شورت رسوندم به چاک کونش.اروم دو دستی لای کونش و باز کردم.و بستم.نرم بود خیلی نرم.خودش لب دادن و دوست داشت.گفتم عشقم میشه دراز بکشی.قشنگ رفت روی تخت.شورتشو کشیدم پایین.از نوک سینه های سفت و بزرگش که خیلی ناز بودن…اینقدر سفید بود رگهای سبز زیر پوستش دیده میشدن.نوکشون رو مکیدم.و بوسیدم.اه قشنگی کشید.بادستم نوک یکی رو میمالیدم سفت میشد و اون یکی رو با زبونم دورش و حلقه میکشیدم.اروم رفتم تا ناف و بعدشم.کوس ناز خوشبوی صورتی نازش.کی میگه خارجی ها سفید صورتی هستن.بخدا این یکجور نرم وسفید بود اثر انگشتت روی پوستش کبود میشد.مگه کوس بود.عین شیرینی خامه ای که وسطش عسل ریختن…مگه میتونستم از خوردنش دست بکشم.گفت وای کشتی من عشقم.چند بار ارگاسم شدم.بلند شدم خودمو لخت کردم.خودش شورتمو کشید پایین و داداش میلاد کوچیکه رو تا دید.گفت اوه چی راست و تراز و ایستاده.چند سانته چی خوش سایزه.گفتم ۲نمره از۲۰کم داره.اما قطرش باب میلت میشه.گفت داگی کنم.بکن.گفتم دمت گرم.گفت اول خوب خیسش کن.گنده است.دردم میاد فقط آروم خب…گفتم بروی چشم…دوباره توی حالت داگی از سوراخ کوس تا بالای کمر و کونش رو بوسیدم ولیسیدم…آه و ناله میکرد.گفتم عزیزم حاضری گفت آره بکن عشقم…من هم کیرمو خیس کردم و با یک فشار کوچیک تا نصفه دادم داخل کوس تپلش.اخه خودش گفت.اقا کردن همان و جیغ زدن این ناز بانو هم همان.جیغ بنفش نه ها،،فرا بنفش کشید.یعنی اگه خونه آپارتمانی بود حیثیتم به گوه میرفت.تیز و بز از زیرم در رفت و گریه کرد.گذاشت زیر گوشم.وای مامان بیشعور چیکار کردی بدبختم کردی،گفتم آخه چرا دست زد گفت ببین.ای وای این نازنین دختر بود و باکره.گفتم وای مگه تو هنوز دختر بودی.گفت پس چی؟گریه میکرد.بوسیدمش.گفت برو گمشو عوضی.گفتم فائزه عشقم.تو رو جون میلاد گریه نکن دیگه.عزیزم خودت گفتی بکن.گفت بیشعور من داگی شدم که از عقب بکنی دیگه…گفتم وای بخدا مهتاب بهم گفته بود یک طلاق داشته من فک کردم.خب حتما بیوه ای دیگه.زد روی سینه ام نه بخدا نه.نشستم کنارش…بهش دستمال دادم…گفتم عزیزم خون نازتو پاک کن.حالا که طوری نیست.بالاخره که این کار باید میشد.چی الان چی یه هفته دیگه.گفت جدی.گفتم بخدا من که تو رو ولت نمیکردم.فدات شم.نترس اصلا.میخای الان بهت یک نامه بدم.مدرک داشته باشی که بکارتت توسط من زایل شده.گفت نه حرفت برام سنده.اگه ولم کنی آبروم بره خودکشی میکنم.مینویسم تقصیر تو بوده.گفتم جانم دختر.دیوونه من یک نازنین رو ازدست دادم.تو رو که عمرا نمیخام از دستت بدم.گفتم میزاری بکنمت.گفت خیلی درد داشت.گفتم تموم دیگه دردش همون اولش بود.گفت باشه.بکن.دراز کشید زیرم.هنوز خون میومد.پاکش کردم کیرمو دوباره خیس کردم و آرومتر دادم داخلش.محکم از بازوهام گرفته بود.گفت خواهش میکنم آروم.گفتم باشه چشم…چندبار کشیدم بیرون و دوباره آروم کردم داخلش.ناله میکرد ولی خوب کوس میداد.کیرم و روی ران پاهاش و رو تختی پر خون بود…تا اینکه آبم اومد.اصلا نخواستم بکشم بیرون.ولی برای اینکه شک نکنه.پرش اول رو ریختم داخلش…دوم سومی رو روی نافش.تمیزش کردم.گفتم بدو بریم دوش بگیرم.روتختی رو جمع کردم انداختم توی لباسشویی.و تایم زدم یکساعته…بردمش حموم.قربون بدن.نازش بشم.زیر دوش شامپو بدن بهش میزدم.عین نور توی برف برق میزد بدنش.دوباره شق کردم.گفتم بکنمت.گفت میلاد خیلی میسوزه.گفتم از پشت بکنم.گفت بکن.اروم دادم کونش.راحت رفت توش.گفتم اوف معمولا کونها سخت تر گاییده میشن.مال تو بهتره.گفت یک چیزی بگم.جون ارغوان به کسی نمیگی.گفتم نه بگو،گفت من و مهتاب لز میکنیم.اون کیر شوهرش کوچیکه.خیلی هم مسته…داداشمه ها.ولی چون کمی چاقه و کوتاه.خسته هم هست.نمیتونه مهتاب و سیر کنه.دیلدو خریده من میکنم کوسش.و بات پلاگ میکنه کونم.خیلی کلفت و کوتاهه.اون خیلی کونمو دوست داره.
گفتم حق داره…اون که تعریف میکرد.من شق تر میشدم.و با سرعت بیشتری می گاییدمش.ابم اومد ریختم کونش.رفتیم بیرون.توی خیابون.رفتیم طلا فروشی. دوتا حلقه ناز خریدیم…یارو آزمون فیلم گرفت.نوبتی کردیم توی انگشتامون…ارغوان برگشته بود فروشگاه…تندتند زنگ میزد.بردم فائزه رو رسوندمش.و رفتم ارغوان و برداشتمش…بعد اون قرار شد.اون با مادرش و داداشش حرف بزنه من با.دخترم.گیر من از اون بیشتر بود.شب مهتاب زنگ زد.لامصب.زدی ترکوندیش.گفتم بیشعور اولا کو سلامت.دوماد مگه تو نگفتی طلاق داشته، گفت مگه نگفتم طلاق زودرس،شوهره یک ماه نکشید افتاد حبس سنگین.برای حمل مواد.این هم طلاق غیابی گرفت.گفتم حالا که شد من هم که دوستش دارم. گفت به هر حال تبریک میگم. گفت پس شیرینیش چی؟گفتم بیچاره نمیخواد باقی پول لباس و بدی.هرچند میدونم بیشترش رو از فائزه پس گرفتی،خندید.گفت مرسی.خیلی خوبی…گفتم ممنونتم که منو باهاش آشنا کردی.چقدر نازه این دختر.گفت خودم میدونم.گفتم از کجا؟گفت بماند بعدا بهت میگم…خداحافظی کردیم و شب بخیر…دیگه کار ما بود.روزهایی که غروبش ارغوان باشگاه داشت من و فائزه خونه برنامه داشتیم.و اون نمیفهمید من میریزم داخلش.تا اینکه.ارغوان گفت بابا.یک چی بهت بگم. به حرفم گوش میکنی؟گفتم تا چی باشه،گفت چرا ازدواج نمیکنی،؟گفتم عزیزم فقط بخاطر تو.که ناراحت نشی.گفت نه بخدا خوشحال میشم.ولی باید زود پدر بشی من خواهر برادر میخوام.خندیدم.گفتم اوه…گفتم تازه باید کیس خوبی رو پیدا کنم انتخاب کنم.گفت من برات پیدا کردم. گفتم چی؟تو گفت آره برات خواستگاری هم کردم.هم خودش راضیه هم خانواده اش.گفتم وای حالا کی هست این زن خوشبخت.خندید گفت چی از خود راضی.خندیدم.گفت راستش خاله منیره.هم خوشگله هم خاله منه.همه هم راضی هستن و دوستت دارند.ولی گفتن باید خودش بخواد.گفتم اشتباه کردی عزیزم.مامان باهاش قهر بود.من دوستش ندارم.گفت میدونی چرا مامان باهاش قهر بوده چون.یک بار که مامان سر عروسی رفتن خونه عمه اش باهات دعواش میشه و تو نمیزاری بره عروسی…قهر کرده خونه مامان بزرگ بوده…خاله گفته تو لیاقت اون شوهر رو نداری،نمیخوای طلاق بگیر من میخوام…اونجا با هم دعواشون میشه.باهم قهر بودن.خاله خیلی دوستت داره…مامان بزرگ میگه خاله.از وقتی که مامانت فوت شده چند تا خواستگار داشته رد کرده تا زن بابات بشه.گفتم نه من دوستش ندارم.اگه زن بگیرم هم خودم باید کیس مورد علاقه امو پیدا کنم.دخترم موضوع یک عمر زندگیه…من و مامانت عاشق هم بودیم.توی کل زندگیمون.فقط همون یک بار با هم جرو بحثمون شد.که نصفه روزه رفت خونه مادرش و خودش برگشت پیشم.اون هم چون عروسی پسر عمه کوسکشش بود که قبلا خواستگار مامانت بود.من نزاشتم بره،،الان هم دیگه در موردش حرف نزن.یک ماه گذشته بود.چند باری به فائزه گفتم عشقم.بیا بریم عقد کنیم.بزار در برابر عمل انجام شده قرار بدم دخترمو.ولی گوش نداد.حتی مهتاب و شوهرش و مادرش هم با من موافق بودن.اصلا من رفتم خواستگاری و همه میدونستن هم رو دوست داریم.اما شرط عقدش رضایت دخترم بود.توی این حین.من یکشب.به دخترم گفتم.ارغوان اگه بگم من به یکی علاقه پیدا کردم تو چی میگی؟گفت وای کی هست.گفتم تو میشناسیش.ولی اون نمیدونه من دوستش دارم.میخام تو بری برام خواستگاری؟،گفت تا کی باشه…گفتم همون معلم خوشگله ریاضی خانم ربانی،،نگاهم کرد گفت بابا.بهم بگو بمیر میمیرم.اما خواستگاری اون نمیرم.اصلا دیگه از فردا اون مدرسه نمیرم.گفتم ارغوان باز که تند رفتی…گفت بگو نمیخام ازدواج کنم.چرا بهونه میاری، گفتم نه بخدا دوستش دارم. میری برام خواستگاری.گفت عمرا.گفتم باشه یکیککاری ازت خواستم انجام ندادی،گفت آخه بابا.چرا اون.گفتم مهربونه.خوشگله.نمیدونم دوستش دارم دیگه.گفت نه اگه اون بیاد اینجا من میرم خونه مامان بزرگ.گفتم پس دوستم نداری،بیخودی میگی،من بدون تو زندگی کنم.گفت پس نمیخاد زن بگیری،گفتم تو بادش و انداختی توی سرم.من که بهش فکر نمیکردم.گفت ببخشید.دوباره بادشو ویادشو از سرت خالی کن.گفتم یعنی تو منو مسخره ام میکنی،مرسی دختر خوب،به بهونه اینکه ناراحت شدم.رفتم.اتاقم.اومد پیشم گفت نه بخدا. من غلط بکنم.پس بزار فک کنم.گفتم بابا نری توی مدرسه به کسی بگی آبروش رو ببری،اگه خواستی خودت برو ازش خواستگاری کن.گفت باشه.نصف راه رو رفتم.خوشحال بودم.۲هفته ای گذشت.نمیدونم چی بود که۳روزی تعطیلی بود.و از طرف اداره برادر زنم بهشون شمال ویلا داده بودن.هوا هم سرد بود.ولی ارغوان گیر داد ما هم بریم.من و ارغوان با مادر بزرگ و خاله اش توی ماشین من بودیم.عمدا خاله اش رو جلو کنار من نشونده بود.برای من هم چندتا پیام اومد اما چون توی راه و پشت فرمون بودم.جواب ندادم.اصلا احساس راحتی نداشتم.انگار نه انگار که من ۲۰ساله با اینها فامیل هستم…بعد چند ساعتی رسیدیم چالوس و خیلی شلوغ بود و ویلا رو پیدا کردیم.بیرون چالوس نزدیک دریا بود.یعنی باید از چالوس هم بیرون میومدی.بارها رو که جابجا کردیم.رفتم سراغ گوشیم.دیدم چندتایی پیام از مهتاب و فائزه بود.کجایی چرا جواب نمیدی،؟و مهتاب نوشته بود.اخرش هم زهر خودتو ریختی و فلان.ما الان نزدیک۲ماه بیشتر بود از رابطه اولین روزم با فائزه میگذشت.زنگ زدم.فائزه گفتم ببخشید عشقم توی جاده بودم.گریه کرد.گفت کدوم جاده.لعنتی،گفتم فائزه با منی؟عزیزم.خانواده خانم سابقم.بهشون ویلا دادن.مجبور شدم بخاطر ارغوان من هم باهاشون برم.هوا هم سرده اما بخاطر روحیه دخترم اومدم.حالا چی شده چرا ناراحتی،گفت همش دخترم دخترم.خب تو که اینقدر دخترت رو دوست داری،؟چرا دختر مردم رو بدبخت بیچاره کردی،؟گفتم عزیزم مگه من بهت چی بدی کردم.مگه من تو رو قالت گذاشتم یا بهت دروغ گفتم.دو روزه زود بر میگردم دیگه،گفت نه اگه دوستم داری باید زود برگردی پیش من.گفتم فائزه بخدا جاده شلوغ و ترافیک بوداینقدر خسته ام که نگو…گفت من نمیدونم.گفتم باشه میام.گفت دروغ میگی نمیایی…گفتم من هیچوقت به کسی دروغ نمیگم.گفتم حالا چکارم داشتی.اخه چرا گریه میکنی، ؟دوباره انگار نفت ریختن روی آتیش گر گرفت.گفت وای خدا یادم رفت.خدا لعنتت کنه،میلاد.بدم میاد ازت.بیچاره ام کردی.دیدم فحش میده قطع کردم.تاحالا اینجوری ندیده بودمش.دیگه زنگ نزد.اومدم برم توی ویلا.مهتاب زنگ زد.گفت دیوونه چرا گوشی رو قطع کردی،گفتم اولا سلام دوما دیوونه خودتونید…چرا زنگ میزنید مسافرت آدم رو زهر میکنید.گفت خب زهر رو که تو ریختی،مارت گزیده دختره رو،گفتم بخدامهتاب اگه درست صحبت نکنی از دست فائزه ناراحتم قهر کنم.گوشی رو تا برگردم روشنش نمیکنم.زنگ زده یک بند فحشم میده.میگه برگرد با تموم خستگی و بدبختیم باز هم میگم چشم.باز هم داره نفرین ناله میکنه و فحشم میده…مگه ارث بابات توی ارثم گیر کرده که بهم فحش میدی.من بدبخت رو بگو که اینو اینقدر دوستش دارم.داره سو استفاده میکنه.خندید.گفتم کوفت.من بخدا بخاطر اون الان با خانواده همسر سابقم درگیرم.میخوان دختر کوچیکه رو بخاطر دخترم بهم بدن.من نمیخامش…دخترم از خاله اش خواستگاری کرده،اونوقت این زنگ زده فحش میده.مگه معلم هم اینقدر بی ادب میشه.گفت اشکال نداره.خانومها که حامله میشن حساس تر میشن.و کم طاقت تر،گفتم چی؟چی داری میگی؟گفت لامصب یکساعته چی دارم میگم.که مادرت زهرشو ریخته به این دختر،،خانومت حامله است. گفتم آخ جون راست میگی،؟گفت فائزه دیوونه این از خوشحالی داره پرواز میکنه.تو میگی بچه نمیخواد.گفتم بده گوشی رو بهش…گفتم عشقم.فدات شم مبارکت باشه.قربونت بشم.من بچه نمیخوام.من میخوام برام چند تا بچه بیاری،گفت بگو بخدا.گفتم وای عشقم خودم مخفی آبمو میریختم داخلت که حامله بشی.مجبور بشی باهام ازدواج کنی، گفت وای یعنی اینقدر دوستم داری،گفتم تو که باور نداری ولی خیلی زیاد میخوامت…گفتم من الان برمیگردم.گفت نمیخواد.برنگردی ها…نمیخام پدر بچه ام.آسیب ببینه.مواظب خودت باش.ولی برگشتی عقدم کن.گفتم بروی چشم.مبارکمون باشه.خندید بوس فرستاد.گفت برام لواشک ترش و زیتون پرورده میاری.؟گفتم تو جون بخواه…قطع کرد.داشتم برمیگشتم طرف ویلا.دخترم گفت کی بود بابا…اولش ناراحت شدی و الان داری میخندی؟گفتم دوستم بود.بیا بریم لب ساحل…فرداش گشتیم و خرید کردیم.شبش.لب ساحل چندتا جوون آتیش روشن کرده بودن.من هم کنارشون نشسته بودم.که منیره اومد.نشست کنارم.گفت میلاد میشه بشینم کنارت.گفتم آره بشین بیا نزديک آتیش سرما نخوری.یکی از بچه های اونجا با اسپیکرش آهنگ ملایم و قشنگی از شادمهر پخش کرده بود…گفت میلاد چرا از من فرار میکنی،من که هیچوقت بهت بدی و بی احترامی نکردم.گفتم نه اشتباه نکن.من ازت فرار نمیکنم.بلکه کلا از وقتی خواهر عزیزت فوت شد.نمیتونم بیام خونه شما.یاد و خاطرش اذیتم میکنه،گفت میلاد ارغوان بهت گفت.از من خواستگاری کرده…گفتم بهم گفت ولی من جوابم منفی بود.گفت آخه چرا.چرا ازمن بدت میاد.؟گفتم کی گفته من از تو بدم میاد برعکس تو دختر خوب و زیبایی هم هستی.الان فک کنم ۳۰سالت بیشتره.نمیدونم چرا ازدواج نکردی،؟گفت نمیشه بگم.ولی من دوستت دارم. نظرت در مورد من چیه…گفتم که تو خوبی…اما نه برای من.گفت چرا؟گفتم دیر اومدی،من برای خودم کسی رو دارم و دوستش هم دارم.فقط بخاطر ارغوان چیزی نگفتم.گفت تو دروغ میگی. و بلند شد رفت…من دوساعت دیگه اونجا نشستم و برگشتم توی ویلا.من و ارغوان بالا بودیم.ویلای دوبلکس کوچیکی بود.بقیه پایین بودن.ساعت۲نصف شب رد بود.فک کردم ارغوان که محکم خودشو توی بغلم جا میده.من هم محکم گرفتمش.ولی بوی ادکلن خوبی داشت توی خواب و بیداری بودم…لبهاشو گذاشت روی لبهام.بخدا متوجه نبودم کیه خوابم میومد.خسته بودم.و از رطوبت هوا بدنم بی حال بود.بد خوابم میومد.دوباره لب داد و من هم بوسیدمش.گفتم عشقم بزار بخوابم.این بار لب داد زبونشم داد داخل دهنم.من هم میمکیدمش کیرم بدجور راست شد…دست انداخت کیرمو گرفت.من ناخودآگاه پریدم.اولش تاریک بود.فک
کردم.ارغوانه.میخواستم بزنم زیر گوشش.گفت هیس منم منیره ام.نترس میلاد.گفتم خاک تو سرت فک کردم ارغوانه،گفت نه من ازش خواستم.بره پایین.گفتم دیوونه مامانت بفهمه چی،گفت از خداشه.گفتم ولم کن منیره،گفتم که من توی رابطه ام.نمیتونم با تو باشم…گفت اذیتم نکن میلاد دوستت دارم.گفتم بخدا من هم دوستت دارم. اما کس دیگه ای هست که عاشقشم.و الان شده مادر بچه من.حامله است…بلند شد نشست…گفت بخدا شوخی میکنی…گفتم آخه من با تو چی شوخی دارم.دیروز بهم خبر داد.دیدی چقدر سوغاتی خریدم برای اونه دیگه.گریه کرد.خواست بلند شه بره.دستشو گرفتم.نشوندمش روی پاهام.گفتم اینجا گریه هاتو بکن بعد برو.نزار ارغوان بفهمه.همین الانشم نمیدونم چی بهش بگم.گریه آرومی میکرد.چشماش مث چشمای خانومم بود.من خر دیوونه شدم.و احساساتی،آروم بوسیدمش،گفتم آروم باش عزیزم.اشکاتو پاک کن.نمیدونم چرا به گریه دخترها حساسم.گفت تو که میگی دوستم نداری…باز میگی عزیزم…گفتم دوستت دارم.چرا نداشته باشم.اما برای ازدواج با تو معذورم.نمیتونم.لبهاش دوباره نزديک کرد و منو بوسید.لعنت به این شهوت بیاد…که نمیزاره راحت زندگی کنی،،من هم بوسیدمش.چندتا لب بهم دادیم و آروم… دوتایی لخت شدیم.در رو بستم.و اومدم پیشش.لامپ رو روشن کردم.چقدر ناز بود.اصلا آک و دست نخورده بود.سینه هاش با آدم حرف میزد.بدن گندمی مایل به سفید داشت.خیلی موهای پر پشت و نازی داشت ریخته بود جلوی صورتش.اروم با سر انگشتان…کشیدم کنار موهاشو.لبهاشو بوسیدم.سینه هاشو مالیدم.خودش شلوارکشو در آورد… چه کوسی داشت.دیگه کوسشو که دیدم از خود بیخود شدم.وقتی کوسشو خوردم صدای ناله قشنگش گوشمو نوازش میکرد.بلند شدم.کیرمو نشونش دادم.اول که بوسش کرد.گفتم بلدی بخوری،گفت آره دوست پسر داشتم یادم داده.گفتم بخورش عزیز دلم.خیلی ناز میخورد.69شدیم.کیف میکردیم.برگشتیم.دمروش کردم.گفتم با دستات لمبه هاتو باز کن.گفت تورو خدا امشبو نکن پشتم.بزار یادش تا آخر عمرم باهام بمونه.گفتم آخه چرا.پس چیکار کنم.گفت.دوست داری بذار جلوم.گفتم باشه.چی بهتر.برگشت فرغونی بغلم بود.لنگها بالا از سر سینه هاش توی دهنم.اب دهن زدم سر کیرم و دم سوراخش.لبامو گذاشتم روی لبش فشار دادم داخلش.شانس کیری مناین که پرده پاره شد توی دهنم جیغ زد.صداش تقریبا خفه شد.آخه لب تو لب بودیم.اشکای نازش اومد.فهمیدم وای چی گوهی خوردم.موهاش روی بالش پخش بود.گفتم بهم نامردی کردی،تو که باکره بودی،گفت یعنی نمیدونستی؟گفتم مگه الان نگفتی از پشت دردم میاد نکن…دوست پسر داشتم یادم داده.از جلو بکن دوست دارم.گفت بخدا گفتم اگه دوست داری از جلو بکن.خدا شاهده اینبار من گریه کردم.گفتم خدایا حالا من چکار کنم.شدم چوب دوسر نجس…اون حامله است.این دیگه باکره نیست.کیرم وبیرون کشیدم.خون جزئی ازش اومد.براش پاک کردم…اون منو بوسم کرد.گفت بخدا ناراحت نشو.من خیلی ساله دوستت دارم.اصلا راضی به نگرانی تو نیستم.گفت تو رو خدا بهتر بکن اقلا بزار دیگه از باکره گی راحت بشم.حالا که شده.دردم هم میاد ولی کی بهتر از تو.بماند که واقعا به تمام معنا اون کوس کوچولو و گندمیش رو کردم.و ابمو بیرون ریختم.اما ته دلم آتیش بود.فردا صبحش.دیدمش.از حموم بیرون اومد.گفت برو دوش بگیر اونجا و شیکمت دیشب خونی شد.گفتم تو رو خدا ساکت باش چیزی نگو.گفت باشه ببخشید.رفتم حموم تازه به گندی که زده بودم فک کردم و ای گریه کردم.ولی آروم.اومدم بیرون.تا غروب بودیم و بعدشم برگشتیم…فرداش خودم رفتم سراغ فائزه اون هم منو دید خوشحال شد.و قرار گذاشتیم برای یک روز فرخنده که عقد کنیم.تقریبا سه روز آینده بود.من میخواستم از شرایط روحی منیره باخبر بشم…زنگ زدم بهش.اومد پایین.نشست توی ماشین…گفتم خوبی منیر جون.گفت تو که بهم گفتی عزیزم عشقم.الان شدم منیر جون.گفتم منیره تو مقصر بودی اومدی سراغم.من که بهت گفتم توی رابطه ام و دختره حامله شده.الانم اومدم بهت بگم دو سه روز دیگه عقدمونه.طفلی اشکاشو پاک کرد.و گفت مبارکت باشه.رفت پایین…من موندم و یک عمر پشیمونی مث سگ…رفتم خونه.۳روز بعد زنگ زدم.فائزه صبح بر نداشت.گفتم شاید حمومه.مادرش بر نداشت.مهتاب بر نداشت.خونه مدرسه کسی برنداشت.تا اینکه.رفتم در خونه اینها.دیدم ملت جمعند.نگو مادرش سکته کرده دیشب فوت شده.رفتم داخل و تسلیت گفتم.و اونجا اولین بار از نزدیک.شوهر مهتاب و دیدم. فائزه خیلی حالش خراب بود.میگفتن غیر مادرش کسی رو نداره…بدجور شدید گریه میکرد.۱۰روزی گذشت مراسمات متداول تموم شد.چند باری رفتم سراغش.حالش خوش نبود.تا اینکه خودش گفت میلاد چیزی بهت بگم ناراحت نمیشی.گفتم نه بگو چیه.؟گفت فعلا ها فکر عقد و عروسی رونکن.گفتم عزیزم من به فکر تو هستم.که امروز فردا شیکمت بالا میاد تنهایی مادرت نیست فوت شده.خدایی نکرده برات حرف در نیارند…گفت راستش آمپول زدم سقطش کردم.گفتم دروغ میگی.گفت نه بخدا مهتاب هم میدونه،گفتم آخه چرا من که میخواستم عقدت کنم.گفت:ازش بدم اومد.بچه بد قدمی بود.هنوز بدنیا نیومده مادرم مرد.گفتم تو داری باهام شوخی میکنی،گفت نه چرا شوخی.گفتم تو واقعا تحصیلکرده و لیسانس ریاضی هستی اینقدر عقب افتاده و خرافاتی هستی،گفت این چیزها که دروغ نیست.و ربطی به سواد ادم نداره.به اعتقادات بستگی داره،اون که قدمش نحسه همیشه نحسه.گفتم ممنونتم.خوب شد زود فهمیدم.گفت هر جور میلته…خوب فکراتو بکن بعدا پشیمون نشی.گفتم اتفاقا الان مث چی پشیمونم…گفت پس تو رو به خیر و منو به سلامت…از پیشش اومدم بیرون.زنگ زدم.به مهتاب گفتم مهتاب این دیوونه چی میگه؟راست میگه سقط کرده؟زد زیر گریه اولین بار بود گریه اون و میشنیدم همیشه میخندید.گفت اون دیوونه است لیاقت نداره.رفت بچه رو انداخت.میلاد منو جواد چند ساله حسرت داشتن بچه رو میخوریم.اون بیشعور نیومده حامله شد.بی لیاقت…گفتم گریه نکن خدا بزرگه تو رو هم دوستت داره…دیگه قطع کردم.خیلی پکر بودم و داغون.چی چیزایی که آدمو نمیشنوه،چند روزی خونه بی حال و پکر بودم.مغازه هم نمیرفتم.کلا خود فائزه منو و تمام خط ها و از همه جا بلاک کرده بود.من که اینقدر دوستش داشتم…پکر و داغون بودم.مهتابم زنگ نمیزد.از اون هم خبر نداشتم.بعد چند روز برگشت مغازه…توی این چندروزه چند بار دخترم ازم پرسید چی شده.گفتم چیزی نپرس فقط بدون مسئله شخصی آدم بزرگ هاست.گفت بابا من دیگه بچه نیستم.میدونم در مورد خاله و اونشبیه که باهم بودین.گفتم ارغوان خیلی ناراحتم.تو چیزی نگو.گفت بابا خاله حیفه.اینقدر مهربونه…گفتم باشه دارم بهش فک میکنم. تقریبا دو ماه گذشته بود نزدیک عید بود چند روز مونده بود.من اون موقع حتی مراسم چهلم مادر فائزه هم نرفتم…کلا قیدشو زده بودم.توی مغازه بودم.مهتاب اومد.گفتم چی عجب بی معرفت.گفت میلاد فقط بدون.خدا به روت رحم کرد.گفتم چرا.گفت خدا زد پس کله این بیشعور که رفت بچه رو انداخت.و بعدش هم که تو گذاشتی رفتی.و اون ترش کرد بلاکت کرد.چون نازنازی و لوسه.گفتم خب.ولش کن دختره عقب مونده رو.گفت دیوونه شوهر خرش از زندان آزاد شد.پسر خاله وحشی اینه…فهمیده بود خاله مرده اومده بود تسلیت.زندانش بعد چند سال بخشیده شده.اومده خواستگاریش.میدونه که ازدواج نکرده.این بدبخت از ترس اون کلی هزینه کرد.و رفت ترمیم و پرده الکی برای اونجاش گذاشت.الانم میخواد عقد کنه.از طرف خودش از تو معذرت خواست.گفتم پس شانس آوردم.گفت آره بخدا.از روزی که اومده نمیزاره این بیاد مدرسه درس بده…خیلی بد دله و متعصبه.بفهمه تو زدی پرده اینو کرکره کردی حسابت با کرام الکاتبینه…بدبخت داد براش حسابی تنگش کنند.فقط میگفت خوبیش اینه مال شوهر اونم مث مال من بدبخت کوچیکه، گفتم خب خدا را شکر خوشبخت شد.خندید.گفت اتفاقا چون آه مادر زنم و شوهرم پشت اینهاست بدبخت کامل شد…ننه این که اومد زن بابای اینها شد بیشتر اموال رو گرفت بنام خودش زد.ما بدبخت شدیم…گفتم مهم نیست خدا تن خودت و شوهرت رو سالم کنه.و انشالله بهتون بچه بده…گفت برای همین اومدم.ببین من و جواد فکرامون رو کردیم.دوبار تا الان هر دفعه چندین ملیون دادیم تا اسپرم جواد آقا رو تقویت کردن…و من باردار نشدم.اقا واریکوسل داره آلتش هم کوچیکه،در ضمن دیگه پولی هم نداریم.حقوقمون برای خورد و خوراک و قسطامون بس میشه،نه دوا درمون،دکتر هم گفته الکی پول خرج نکنید،برین پرورشگاه درخواست نوزاد کنید.در ضمن چیزش نمیرسه ته رحمم.گفتم خب به من چه.رک گفت بخدا رک.گفت تو بکن میدونم باردار میشم.گفتم زر نزن بیشعور تو دوست منی.مث خواهرمی،گفت بخدا نکنی مجبورم بگن کس دیگه بکنه.گفتم تو که میگی پول نداریم بچه میخای چکار.گفت میلاد ظالم نشو.من هم دوست دارم مادر بشم.من و جواد خیلی فک کردیم.ما که میخایم.بچه مردم و بزرگ کنیم.بزار اقلا من بچه خودمو بزرگ کنم.کی به غیر تو میفهمه.جواد تو رو شناخته میدونه آدم با فرهنگ و درستی هستی،،نکنه از من بدت میاد.گفتم مهتاب جون بخدا تو داری میگی .ولی من داره بدنم میلرزه و کهیر میزنه.زن شوهر دار،؟تو قاموسم نیست.زنم مرده بود صدبار میتونستم رابطه داشته باشم اما ازین کارها نکردم.گفتم آخه لعنتی اون زمانیه که شوهره ندونه.ولی الان که شوهر من خودش میخواد.گفتم اون طفلی الان مجبوره به خاطر اینکه تو ازش جدا نشی.گفت نه بخدا خودش گفت.تازه دوست داره سکسمون رو هم ببینه،گفتم نه دروغ میگی…گفت نه بخدا راست میگم.گفت فکراتو بکن.بعد پریودیم یک شب مهمون من و جوادی،خوب و قوی بیا.موز و خرما بخور.من زیاد دوست دارم ها.گفتم نه من نمیتونم. رفت و خندید…دو روز بعد تو عالم خودم بودم.منیره با ارغوان اومدن مغازه…سلام دادن.گفتم بیا این طرف میز…ارغوان گفت بابا قهوه بزنم.گفتم آره بدو.پرسیدم چطوری خانوم خانوما.گفت چی شد قالت گذاشت.دپرسی.نشد عقدش کنی،؟گفتم تو که چيزي به ارغوان نگفتی؟گفت نه بجان خودش.گفتم ولی از ماجرای اون شب تنهایی ما که خبر داشت. گفت آخه اون برنامه رو خودش چید که تنها باشیم.اما نمیدونه،که چی شده.؟؟میلاد خیلی دوستش داشتی که الان اینقدر چندوقته پکر شدی،؟گفتم بخدا اون منو ول نکرد من ولش کردم. گفت بخاطر من؟گفتم راست بگم یا دروغ؟گفت نه فقط راست بگو…گفتم بخاطر عقاید باطلش،مادرش مرد.رفت بچه رو سقط کرد.گفت قدمش نحس بوده…تو بودی باهاش میموندی؟گفت نه بگو بخدا…گفتم چی بگم دیگه…گفت الان چی؟گفتم تنها یک گزینه مونده که نمیدونم هنوز دوستم داره یانه؟گفت باز دیگه اون کیه؟من میشناسمش یا نه؟خندیدم گفتم روانی خودتو میگم دیگه،ارغوان تا شنید گفت آخ جون خاله.دیدی گفتم دوستت داره،گفت ارغوان تنهامون میزاری؟گفت آره.میرم.شیرینی بخرم.تا رفت بیرون.گفت نمیخواد دلت برام بسوزه.گفتم بخدا دوستت دارم.ولی تو اون موقع دیر اومدی سراغم.حتی ارغوان وقتی بهم گفت من اون وقت ها با اون بودم…گفت پس بیا خواستگاریم. دستشو بوسیدم گفتم چشم عشقم…چندشب بعد با ارغوان رفتیم خواستگاری خاله اش و فرداش عقدش کردم.هر روز باهام میاد مغازه.نمیزاره فروشندههام بیان.خودمون ۳تایی هستیم…برای اون پیشنهاد مهتاب چندبار ازم خواست ولی زیر بار نرفتم.و کم کم رابطه ام باهاش کم رنگ شد.البته خانوم جدیده.خیلی پلنگه…نمیزاره با کسی زیادی رابطه برقرار کنم…
مستعار هستن،،منتظر بودم که مربی ورزش بیاد.مدیر هم بود.من کنار یک کمدی قد بلند بودم که زوم کن های پرونده ها توش بود.چون مدیر میومد از داخلشون پرونده برمیداشت.مربی ورزش اومد.یک خانم خوشگل و خوشتیپ با لباس ورزشی بود.ران های تپل و قشنگش دیده میشد.وقتی رسید خیلی با وقار و متین صحبت میکرد.اول در مورد ارغوان حرف زدیم.و اینکه مشکلمون چیه و اینکه زیاد رغبتی به درس و ورزش نداره…و بعدش ازم کمک خواستن با قیمت پایین چند دست لباس ورزشی به بچه های بی بضاعت بدم و من هم موافقت کردم.توی این مدت برام چایی شیرینی آوردن.همون موقع من میخواستم برم ها ولی تعارف کردن اگه چاییتون رو نخوردید ناراحت میشیم و غیره…تو این حین یک دفعه ای یک پریزاد ناز اومد توی دفتر طفلکی منو اصلا ندید چون پشت کمد نشسته بودم.اومد داخل با شوخی گفت.مهتاب خانوم یکماهه مخ منو ریختی توی دایره که ورزش کن ورزش کن برو سونا برو کجا.ببین مانتو رو داد بالا.به نظرت این حجم کون کم شده یا بیشتر.خدایا مگه کون بود.چه طاقچه ای بود.تا مدیر این صحنه رو دید منو نگاهم کرد.معلم ورزشه چنان خنده ای کرد.این خوشگله گفت کوفت مگه خنده داره.عوضی بگو چکار کنم.کونم توی شلوارم جاش نمیشه.مدیر با دست منو نشونم داد.معلمه که بعدا فهمیدم.اسمش فائزه است.تا منو دید انگاری که جن دیده چنان جیغی زد و اومدزودی تند بره بیرون که محکم دم در با مستخدم مدرسه که خانم پیری بود برخورد کرد و اون خانومه هم بدبخت با سینی چایی.چنان خورد زمین عین خل دماغ چسبید به زمین.صحنه خنده داری اتفاق افتاد.نمیدونم چی بگم.گفتم خانم من که گفتم بزارید مرخص بشم.ببینید چی شد…بعضی دبیرها از کلاسها بیرون اومدن.اصلا بلبشویی شد.ارغوان منو دید.گفت چی شده باباجون.با خنده کوچیکی گفتم هیچچی عزیزم…معلمه دید میخندم.خودشو مرتب کرد.بلند با تشر گفت.آقا به چی میخندی،؟مسخره اگه خنده داره بگوهمه بخندن عوضی همش تقصیره توست…لعنتی دیواری از من کوتاه تر پیدا نکرد.درصورتیکه همه میخندیدن.تازه من زیادهم نمیخندیدم.همه ساکت شدن.ولی دمشگرم دختر خودم.بلند دادزد مسخره خودتی عوضی هم خودتی، غلط میکنی به پدر من فحش میدی.خودتون گفتین بابام بیاد مدرسه.گفتم وای وای عزیزم.معلم احترامش واجبه.بابا قربونت بشه.معلمه.ساکت شد گریه کردرفت توی دفتر…مدیره تا اومد چیزی بگه…ازش خواهش کردم بزارید جو آروم بشه.گفتم که دخترم چون تنهاست روی من حساسه.رفتیم داخل دفتر.گفتم ببخشید خانم.اخه من که مقصر نبودم.همه خندیدن.مخصوصا دوستاتون.بدتر هم خندیدن.من که اون لحظه خودداری کردم و نخندیدم…لحظه برخوردتون خنده دار تر بود.این حاج خانم رو چنان کوبیدیش زمین.انگار مسابقه کشتی کج.بود فن آخر رو زدی،،دوباره همه زدن زیر خنده…حتی مستخدمه هم خندید.در ضمن من هم از طرف دخترم بسیار ازتون عذرخواهی میکنم.و شرمندتون هستم…خانم خواهش میکنم اجازه بدین من مرخص بشم چاییتون کوفتم شد.ابرومون هم رفت.فقط لطفا تعداد بچه هایی رو که گفتین.۱۰تا۱۰تا بفرستین غروبها بیان فروشگاه ارغوان هم هست بهشون لباس بدیم.باز هم من معذرت میخوام. گفتم ارغوان زود ازشون عذر خواهی کن.زود اگه نه میدونی که اصلا نباید بی ادب باشی.گفت آخه.گفتم آخه بی آخه… گفت معذرت میخام.خانوم…ببخشید.خانومه فقط اشکاش و پاک میکرد و چیزی نمیگفت…من دست ارغوان و گرفتم و واقعا خجالت کشیدم. چون جلوی همه بهم خیلی بد جور اهانت کرد.تا دم در مدرسه با هام اومد.بوسیدمش و گفتم باز هم ازش عذرخواهی کن.کی بود این خانوم.گفت میگن امسال اومده با همین معلم ورزشه جدیده.معلم ریاضی هستش.خانم فائزه ربانی،گفتم اوه اوه پس نباید چیزی میگفتی،ریاضی.؟گفت خیالت راحت من ریاضیم خوبه.در ضمن معلم من هم نیستش.رفتم فروشگاه.ظهر ارغوان اومد.گفتم چی شد.چیزی بهت که نگفتن…گفت خانم مدیرمون کمی باهام حرف زد.و نصیحتم کرد.من دوباره ازش معذرت خواستم اون هم منو بوسید.بهم گفت از طرف من از پدرت عذر خواهی کن.اون مقصر نبود…رفتیم ناهار خونه…و عصری گوشیم زنگ خورد غریبه بود جواب دادم.معلم ورزشه بود.گفت جناب بهروزی شما نیستین.فروشنده تون میگه من خبر ندارم.گفتم شما۵دقیقه بمونید میرسم.تندتر رفتیم.و دیدم توی فروشگاه پر دختره،ارغوان بعضي ها رو میشناخت،سپردمشون به ارغوان و فروشنده خانومه.معلم ورزشه مهتاب خانوم خیلی شر و شلوغ بود و تا منو دید زد زیر خنده.گفتم خانم یاقوتی خواهش میکنم نخندید روز بدی برام بود.خانومه دیواری کوتاه تر از من پیدا نکرد.من که چیزی نگفتم و چندین بار ازش معذرت خواستم.ولی اون حتی شجاعتش رو نداشت یکبار ازم عذرخواهی کنه…ما توی فروشگاه یک فروشنده آقا داریم یک خانوم.شکر خدا فروشگاه بزرگه و از خودمونه،فروشنده دیدم غر غر میکنه.گفتم چیه چی شده.؟گفت خسته شدم.یا رنگهاشو انتخاب نمیکنند یا.سایزشون نیست.گفتم باشه وظیفه ماست اونی که میخوان بهشون بدیم.پول میدن مجانی که نیست.گفت ولی این خانم که میگفت
برای هدیه به مدرسه است.با چشمام بهش فهموندم دهنش رو ببنده.گفتم شما برو برای من و خانم یاقوتی قهوه بزن…من خودم راهشون ميندازم.ارغوان گفت بابا من چی؟گفتم تو دوستات هستن.یا همه یا هیچ کدوم.مرتضی بدو برو چندتا آبمیوه برای این خانم خوشگلا بیار.اون رو فرستادم تا ازشون پذیرایی کنه.دختره رفت قهوه بزنه.خانم یاقوتی یا همون مهتاب خانم گفت فک کنم.خانومتون پیر نشه با این اخلاق خوبتون.چقدر حوصله دارید.ارغوان یک نگاهی به من کرد من به اون.چسبيد بهم.اشکاش اومد.خانم یاقوتی گفت وای چی شد مگه چی گفتم…گفتم هیچچی مادر ارغوان سرطان داشت فوت شد…همه ساکت شدن.گفتم عزیزم برو صورتت و اب بزن بزار دوستات ناراحت نشن بیا کمکمون کن.بچه ها زیادن.ارغوان و من و فروشنده خانم مشغول بودیم و این سری از بچه ها رو بهشون لباس دادیم و…رفتن.معلمه خیلی تشکر کرد.شماره داد و شماره ازم گرفت…شب بهم توی واتس آپ پیام داد.خیلی ممنونم.و لطف کردی.در ضمن خیلی هم مهربونی.اون بچه های امروز پدر نداشتن.اون آبمیوه پذیراییت خیلی خوب بود.از بابت امروز مدرسه هم من از طرف خانم ربانی ازتون عذر میخوام.اون خیلی خجالتی و دختر مهربونیه.اونجا خودش هم نفهمید بهتون چی میگه.براش نوشتم مهم نیست.به دل نگرفتم.جلوی دخترم بد شد.چند دقیقه ای چت کردیم و شب بخیر گفتیم.و نوشت درضمن من مهتاب هستم.و اون خوشگله فائزه بود.نوشتم شما هم خوشگلی و خوش تیپ.نوشت نظر لطفتونه…گفتم من هم میلاد هستم.نوشت خوشبختم.خودش نوشت میلاد جون لطفا از این چت کسی با خبر نشه.مخصوصا ارغوان جون.نوشتم خیالت راحت.این خصوصیه خودمون بود.برام چندتا قلب فرستاد.من هم گل.و تموم شد…فردا غروب با یک تیپ مکش مرگ ما اومد.ده پونزده تا دختر دیگه هم آورده بود.باز هم با کیک و قهوه ازش پذیرایی کردم و کارمون انجام شد.شبها خودش توی اینستا یا تلگرام یا واتس آپ میومده دفعه یکجایی بود.پست میزاشت و میرفت.در ضمن مربی والیبال دختران هم بود…توی پروفایلش چندتا عکس قشنگ داشت.چندتا از پستهای منو توی اینستا دید.پرسید میلاد کوه مری؟گفتم مدتی مربی صخره نوردی باشگاه جوانان بودم…ولی خانومم که فوت شد.فقط گاه گداری باشگاه میرم.تمرین هم نمیدم فقط برلی اینکه بدنم خراب نشه میرم…دلم از روزگار شکسته.گفت بخدا من به فائزه و بقیه گفتم این با این قدوبالا صددرصد ورزشکاره ولی اونها مسخره ام کردن.پستهای منو توی اینستا دیده بود.لایک میداد…خلاصه دیگه باهم صمیمی شده بودیم.اما اصلا در مورد زندگی خصوصیش چیزی به من نگفته بود…تا اینکه۴شنبه غروب توی مغازه تنها بودم.البته فروشنده ها بودن.کار مدرسه تموم بود.دیدم اومد داخل.خوشگل و باکلاس.میخندید.گفتم کوفت به چی میخندی.گفت به این.همون لحظه نازنین من پیداش شد.بخدا اولش نشناختمش.ولی دقت کردم دیدم خودشه خانم ربانی هستش.اولش همدیگه رو نگاه کردیم.بعدشم خودش اول خندید.گفتم اگه فحشم نمیدی من هم بخندم.آقا این مهتاب بد زد زیر خنده.گفتم والا…اومد ازم معذرتخواهی کنه.گفتم اصلا لازم نیست.فراموشش کن.گفت آخه اون روز من نسبت به شما اشتباه بزرگی کردم.بهش گفتم…مهم نبود.و نیست…مرتضی بدو برو یک پای سیب بگیر بیار…گفتم قهوه رو بزاره.رفتیم ته مغازه…نشستیم.گفتم خب این طرفها.مهتاب گفت دو تا کار باهات دارم.اولش اینکه.حساب کتاب مدرسه رو بکن.گفتم اون بچه های یتیم همه مهمون من هستن.اونایی دیگه این فاکتور شونه گفت وای قربون محبتت. فائزه نگفتم خیلی مهربونه…گفتم لطف داری دنیا ارزش بد بودن نداره زودی تموم میشه…گفتم خب بعدیش.گفت دو دست لباس ورزشی شیک میخوام برای خودم و این خانوم.خودم برای باشگاه.چون تمرین میدم.لباسهام تکراری شدن.یک دست هم برای این خانم که ورزش کنه…و خودت که دیدی.گفتم زشته.فائزه گفت خیلی بیشعوری مهتاب.خندیدم.گفتم لباس خوب یا معمولی یا ارزون.گفت اینکه پولداره تا میتونی بنداز بهش.ولی برای من ارزون.گفتم نه دیگه.تو مربی هستی تبلیغات میشه برای مغازه من.گفتم یک ست آدیداس بهت میدم.اصل و از اون ور آب اومده.خودم سفارشی این بار رو از دبی خریدم.گرونه اما باهات کنار میام.رفتم براش یکدست ست.زیبا مشکی طلایی آوردم.رفت اتاق پرو پوشید.اومد بیرون گفت وای فائزه ببین چی هست…کوسش کوچولو قلمبه بود.چی هیکلی داشت.گفتم عالیه.بپیچمش،گفت خیلی خوش سلیقه ای،آره بپیچش.طفلی قیمت رو نمیدونست،فائزه گفت خیلی قشنگ بود.ازین برای من هم داری.گفتم آره.ولی شما چون ماشالله یک کمی قد بلندتر و چیز دار تری،،جرات ندارم حرف بزنم…مهتاب داشت کیک میخورد پرید توی گلوش.گفتم کوفت بمیر…گفت خجالت نکش بگو.کون گنده ای،گفتم ای وای عجب آدم رسوایی هستی تو مهتاب.گفتم به هر حال میزاری خودم بهت یک ست بدم.بپوشی کیف کنی،گفت آره.یکدست لیمویی دادم بهش.گفت بنفش صورتی نداری بدی،یک ارغوانی زیبا بهش دادم.وقتی پوشید اومد بیرون.گفتم نه این خوب نیست.مهتاب گفت درست مث گوریل انگوری شدی.دیگه نتونستم خودمو نگه دارم.گفتم بقران این مقصره…من و فروشنده ام و دوتاشون زدیم زیر خنده.گفتم ببین فائزه خانم شما این و بپوش.بعد گفت باشه.طفلی اصلا شانس نداشت.ما رو بروی در اتاق پرو بودیم.صحبت میکردیم.اون داشت پرو میکرد.یکباره نگو این در اتاق پرو رو خوب نبسته بود.در باز شد.هر دو لال شدیم.پشتش بهمون بود.جل الخالق مگه میشه یک زن و دختر اینقدر سفید و قشنگ باشه.شورتش هم رفته بود لای کونش.اوف چه کونی حتی توی فیلمهای پورن هم مدلش کمیاب بود.تا اومد برگرده پریدم در روبستم ولی باز هم منو دید.این بیشعور باز هم میخندید.گفتم مهتاب تو رو خدا نخند دیگه.چقدر این طفلی کم شانسه…اونتو گریه میکرد.گفتم فائزه جون خواهش میکنم بخدا من چیزی ندیدم.زود در رو بستم.مهتاب گفت آره راست میگه.ولی فقط شورتت رنگش ست لباسته.اخه لیمویی بود.صدای گریه اش بیشتر شد.گفتم مهتاب خانوم لطفا رعایت کن.فهمید توی شوخی هاش تند رفته…رفت ازش دلجویی کرد و صداش زد اوردش بیرون.گفتم خوبه خانوم.پسندیدین…تو رو خدا گریه نکن خب.من خیلی از گریه بدم میاد.حیف اون چشمها نیست.خندید.مهتاب گفت نه بابا.دل میدین قلوه میگیرین…گفتم مهتاب چقدر لوسی.لباسو پسندید.پیچیدم براشون…کارت دادن.خندیدم.گفت چرا میخندی،گفتم مهتاب یک چی بپرسم.ناراحت نمیشی.گفت نه…گفتم مجردی یا متاهل…گفت وای متاهلم.عشقمو جوادمو خیلی دوستش دارم.گفتم تند نرو من تو رو پسندت نمیکنم.دهنت لقه.در ضمن صاحب داری.توی پستهات فهمیدم با کسی هستی.ولی میخواستم مطمئن بشم.گفتم حقوق خودت که خوبه.گفت آره بد نیست.آخه شوهرم هم معلمه.گفتم پس من کارت بکشم.ترش نمیکنی که،،گفت نه بخدا بکش.حقته.گفتم باشه.فقط با ده درصد سود برات میکشم…در صورتیکه اینها خارجی هستن باید کمه کمش ۵۰درصد برام سود کنه.ولی نوش جونت انشالله به سلامتی بپوشی…تا کارت کشیدم.رقم رو دید.گفت وای چرا دو دست رو برای من کشیدی۷تومن.گفتم خانوم خانومها.اون مال یک دسته…لباس نانو اصله.ضد آب و عرق بدن.ضد لکه.اخرشه.فروشم ستی ده تومنه.گفت وای غلط کردم.گفتم الان دیگه فایده ای نداره.گفت تو رو خدا پسش بگیر…میلاد جواد منو میکشه.گفتم برای یک لباس؟.گفت اقلا قسطی حسابش کن.گفتم باشه.این بیعانه دو تا ست.بقیه اش رو خودتون بعدا برام بیارین،فائزه اصلا حرفی نمیزد.گفت این پولداره ساکته.گفتم خب همسرش دوستش داره.گفت این گورش کجا بود که کفنش باشه.کی میاد اینو میگیره.؟گفتم نه بابا از خداشون هم باشه…اونی که نگرفته باخته…آروم گفت مرسی آقا میلاد.مهتاب گفت بدو نمیرسیم به مترو.من حوصله اتوبوس ندارم…پول تاکسی هم زورم میاد بدم.گفتم عه مگه ماشین ندارید.گفت نه بابا.ما معلمها بدبختیم.طفلی شوهرم یک پارس داره اونم غروبها تا ۱۲شب دنده صدتا یک غاز میکشه تا پول قسط خونه رو بده.یک خونه خریدیم.اونم۸۰متر خودمون رو بدبخت کردیم اینقدر وام و قسط داریم…چرا میگم پس این ست برام گرون بود.گفتم غصه نخور.بود بده نبود فدای سرت.فقط تو رو خدا مواظب دخترم باشید خیلی حساسه…گفت راستی الان کجاست هرشب باهات بود.گفتم جشن تولد بچه باجناقمه…ای وای دهنم به حرف زدن باز شد.فراموشم شد.برم اونجا.گفتم ببینید دارم میرم…اگه میخایین تا جایی برسونمتون…اتفاقا آدرسی دادن تقریبا نزدیک بود.یک محله فرق داشتن.یک ست لباس ورزشی کادویی برداشتم و رفتم.تولد سر راه اینها رو هم رسوندم.جشن شلوغی نبود خودیها بودن.در ضمن خواهر زن کوچیکه که چندساله باهاش من که نه خانومم قهر بود هم اومده بود.و جالب اینکه خیلی گرم باهام برخورد.کرد…حتی توی مراسم فوت خانومم هم اینجوری نبود.لباس شیک و قشنگی تنش بود خداییش هم خوشگله هم خوش تیپ…اما نمیدونم اختلافش با خانومم چی بودوچی شد که چندین سال قهر بودن…مادر خانومم خوشحال شد منو دید.خیلی بوسم کرد.خونه شلوغ بود.و تا نصف شب اونجا بودیم.شب برگشتم خونه…موقع خواب.دیدم.برام پیام اومده…از طرف مهتاب بود.نوشته بود.میلاد جون میشه فردا لباسو برات پس بیارم.گفتم آخه چرا.دیدم استیکر گریه فرستاده.گفتم نگران نباش زندگی سخته شوهرت جواد آقا حق داره.اون ست گرونیه…ولی نمیخاد بیاریش.هر وقت داشتی بده،گفتم مهتاب خانوم.اون هدیه من به تو.فقط دخترمو با خودت ببر باشگاه بزار ورزش کنه برگرده به زندگی.در ضمن فک کنم قد وقواره اش باب والیباله.نوشت خیلی خوبی میلاد جان.نوشتم در ضمن چیزی به فائزه نگو.خودت باهاش هر جوری دوست داری حساب کن.گفت باز هم ممنونم.الان با آقامون قهرم.کونشو تاب داده اونطرف منو نبینه.گفتم حق داره زندگی سخته.گفتم یکوقت ناراحت نشه فکرای بد در مورد ما نکنه.تو مث خواهرمی…گفت نه ما با هم دوستیم…طفلکی راست میگه آخه خیلی زحمت میکشه.گفتم خدا بزرگه.سلام برسون.انشالله یکبار باهم بیاییدفروشگاه ما…نوشتم مهتاب چیزی ازت بخام بهم میدی،گفت شماره فائزه رو میخای؟گفتم خیلی تیزی.دمت گرم.گفت باشه بهت میدم.فک کنم اونم از تو خوشش اومده.ولی فک کنم۱۵سالی اختلاف سن دارید ها.
نوشتم من۴۰سالم نشده ها.گفت اون مطمئنم نزدیک۲۷سالشه.گفتم تا الان ازدواج کرده یانه؟گفت یک عقد ناموفق و طلاق زودرس داشته…بعدشم چون خیلی احساسیه نتونسته.به کسی اعتماد کنه…نوشتم ولش کن.معذرت میخوام.نوشت آخه چرا؟گفتم جوونه گناه داره.من دارم میانسال میشم.گفت نه دیوونه تو خوشگل و خوشتیپ هستی.نگران نباش.راستش اون هم شماره تو رو ازم گرفت.گفتم اینجوری میگی دلخوشم کنی، گفت نه بخدا.راستش…فائزه یکجوری خواهر شوهر منه…پدرشون یکیه.ولی مادرشون با شوهرم فرق داره.اون الان با مادرشه…مادرش ارث خوبی بهش رسیده و فقط همین دختر رو داره…ببین میلاد موقعیت خوبیه.نزار از دست بره…گفتم بخدا مهتاب اصلا پول برام مهم نیست.من همه چی دارم و درآمدم خیلی خوبه…خودش و دوست دارم.مث من آروم و حساسه.گفت آره…گفتم میشه تو چیزی بهش نگی،گفت آره باشه…گفتم ولی هر وقت اومدی فروشگاه با خودت بیارش.گفت ولی از وقتی در اتاق پرو باز شد بیشتر توی دلت نشسته ها…گفتم خیلی بی شعوری.شوهرت حق داره حالتو بگیره…خلاصه که شب بخیری گفتیم و تموم شد…مونده بودم بهش زنگ بزنم یا نه.فقط شماره ای رو که از مهتاب گرفتم سیوش کردم.گوشی رو سایلنتش کردم و گذاشتم روی میز کنار دستم…میخواستم بخوابم.نتونستم با خودم کنار بیام بهش زنگ بزنم.نمیدونم چرا اما از اولش هم توی این کارها کند و خرفت بودم.تیپ و قیافه ام بد نبوده و نیست.اما کم سر و زبون بودم از قبل…یک آن صدای ویبره و لرزشش روی میز چوبی کنار تختم اومد.برداشتمش.اوه خدایا خود ناز گلش بود.اس داده بود…سلام میلاد جون خوابی یا بیدار.نوشتم،سلام فائزه خانم.توی تختم داشتم تخیل میزدم.و نزدیک خوابیدنم بود.نوشت پس مزاحمت شدم.به توهم و تخیلت برس تا خوابت ببره.نوشتم نه دیگه الان تخیلم به واقعيت تبدیل شد.دیدم بهم زنگ زد.برداشتم.سلام داد.گفتم سلام خوشگل خانوم.هنوز نخوابیدی.گفت میلاد مهتاب گفت شماره منو ازش گرفتی؟گفتم آره.اشتباه کردم مگه؟گفت اونوقت چرا؟گفتم برای درسهای ارغوان.گفت اونکه با من کلاس نداره.گفتم معذرت میخام فائزه جون.من از اول دروغگوی خوبی نبودم،راستش نمیدونستم ناراحت میشی یا نه؟…به خاطر همین هم بهت زنگ نزدم.گفت شوخی میکنم زود به دل گرفتی تو که از من هم احساساتی تری،اتفاقاخوشحال شدم از اینکه تو هم به من حس داری،گفتم فائزه من دنبال یک زندگی آرومم.نه که الان چون نزدیک۴۰سالمه اینطوری باشم ها نه…از اول هم دنبال آرامش بودم.برای همین زیاد کوه میرفتم.هیچ کجا مث کوه آروم نیست.گفت الان یعنی اینکه چندسالته و میخواستی بهم بگی داری شوگر ددی میشی.خندیدم.گفتم در مورد من اینجوری فک میکنی.خودم هم میدونستم و به مهتاب هم گفتم.اختلاف سنی زیادی با فائزه دارم نمیشه بهش پیشنهاد دوستی بدم.گفت ولی من پیشنهادت رو نگفته قبول میکنم.گفتم ممنونتم.عزیزم.تو خیلی خانومی،،و دلت برای یک پیرمرد میسوزه.خندید.گفتم فائزه کی میتونم تنها ببینمت.دعوتمو برای یک ناهار قبول میکنی،گفت آره چرا که نه.خلاصه اون شب خیلی با هم حرف زدیم.و برای دو روز بعد برای ناهار دعوتش کردم.۱۲بردم ارغوان رو خونه رسوندمش.گفتم خودت چیزی بخور.من امروز جایی کار دارم.دیر میام…خلاصه آروم آروم طی چند مرحله باهم خیلی خوب و صمیمی شدیم و خداییش کمک مهتاب هم بی تاثیر نبود.خیلی هم بوسیله باشگاه بردن ارغوان کمکم میکرد هم توی روحیه اش خوب بود هم فرصت عشق و عاشقی برام فراهم میکرد.بعد از چندین روز رفاقت و دوستی،بالاخره راضی شد بیاد خونه قرار اولمون توی خونه من بود.اومد پیش من.گفتم فائزه نمیخوای راحت بشینی،میخوای با لباس رسمی بیرون باشی،گفت آخه…گفتم آخه نداره که.بالاخره که من و تو هم رو دوست داریم و به هم علاقه داریم…نکنه فقط این از طرف منه،گفت نه بخدا دوستت دارم. گفتم پس راحت باش.نکنه فکر بد در مورد من میکنی،من به شخصیت خانومها خیلی احترام میزارم.و اصلا دلم نمیخواد اذیت باشی…بلند شد مانتو و شالش و در آورد.براش آبمیوه آوردم.گفتم میتونم کنارت بشینم.گفت آره چرا که نه،یک تاپ آستین حلقه تنش بود خیلی بدنش سفید.بود.یک لحظه چشم تو چشم شدیم.گفتم عزیزم یک چی بگم ناراحت نمیشی…گفت نه بگو.گفتم یکم زیادی خوشگلی،خندید.گفت زبون باز.گفتم نه بجان خودم راست میگم.از همون روز اول که دیدمت خیلی ازت خوشم اومد.مخصوصا وقتی مانتو رو زدی بالا.گفت خیلی بدی،خندیدم.دلمو به دریا زدم.دستمو گذاشتم روی دستش.اونم انگشتهامو گرفت.اوردم بالا نوک انگشتاشو بوسیدم.سرش پایین بود. فائزه خیلی خیلی دوستت دارم.تو اولین زنی هستی که بعد خانومم بهت دلبسته شدم.گفت ولی دخترت چی،؟فکر نکنم زیاد از من خوشش بیاد.گفتم برعکس داری اشتباه فکر میکنی هرکی رو من بخوام اونم میخواد.دستمو انداختم روی شونه قشنگش چسبوندمش به خودم.گفت میلاد جونم تو رو خدا خواهش میکنم.من خجالت میکشم.گفتم ببخشید زیاده روی کردم.بلندشدم رفتم توی آشپز خونه به بهونه پذیرایی.که چیزی بیارم.اومد پیشم.گفت،میلاد میدونی من زیاد توی این موقعیتها نبودم.گفتم والا بخدا من از تو بدترم.توی عمرم فقط ۱زن توی زندگیم بوده اون هم همسرم خدا بیامرز بوده.الان هم نمیدونم باید با تو چکار کنم.شرمندت شدم.خودش اومد جلو.گفت نه نگو.من هم دوستت دارم.ولی…گفتم ولی چی…گفت میلاد من و تنهام نزاری ها.من خیلی دختر احساساتی هستم.گفتم بهت قول میدم عزیزم.چرا باید تو رو سر کارت بزارم.آخه من جوون ۲۰ساله که نیستم.بخوام خودم و تو رو آزار بدم.اومد جلو تر بغلش کردم هیچی نگفت.دستام دور کمرش بود.نگاهم کرد کنج لب قشنگش رو بوسیدم.اون هم دستاشو انداخت دور کمرم.دیگه لب تو لب شدیم.چقدر طعم لبهاش شیرین بودن.چندین تا لب قشنگ و خوب رد و بدل کردیم.دستشو گرفتم بردمش توی اتاق خوابم.گفت میلاد زود نیست.گفتم فائزه بخدا دیر هم هست.فدات شم.خندید.اروم خودش لباسشو در آورد.قشنگ همراهی میکرد اما ناز زیادی داشت…خودم گیره سوتینش رو باز کردم.اما نخواستم خودمو هول نشون بدم.و وحشی بازی در بیارم.از بوسیدن سر و گردن شروع کردم…دستهام دور باسن نرمش بود.انگشتامو از زیر شورت رسوندم به چاک کونش.اروم دو دستی لای کونش و باز کردم.و بستم.نرم بود خیلی نرم.خودش لب دادن و دوست داشت.گفتم عشقم میشه دراز بکشی.قشنگ رفت روی تخت.شورتشو کشیدم پایین.از نوک سینه های سفت و بزرگش که خیلی ناز بودن…اینقدر سفید بود رگهای سبز زیر پوستش دیده میشدن.نوکشون رو مکیدم.و بوسیدم.اه قشنگی کشید.بادستم نوک یکی رو میمالیدم سفت میشد و اون یکی رو با زبونم دورش و حلقه میکشیدم.اروم رفتم تا ناف و بعدشم.کوس ناز خوشبوی صورتی نازش.کی میگه خارجی ها سفید صورتی هستن.بخدا این یکجور نرم وسفید بود اثر انگشتت روی پوستش کبود میشد.مگه کوس بود.عین شیرینی خامه ای که وسطش عسل ریختن…مگه میتونستم از خوردنش دست بکشم.گفت وای کشتی من عشقم.چند بار ارگاسم شدم.بلند شدم خودمو لخت کردم.خودش شورتمو کشید پایین و داداش میلاد کوچیکه رو تا دید.گفت اوه چی راست و تراز و ایستاده.چند سانته چی خوش سایزه.گفتم ۲نمره از۲۰کم داره.اما قطرش باب میلت میشه.گفت داگی کنم.بکن.گفتم دمت گرم.گفت اول خوب خیسش کن.گنده است.دردم میاد فقط آروم خب…گفتم بروی چشم…دوباره توی حالت داگی از سوراخ کوس تا بالای کمر و کونش رو بوسیدم ولیسیدم…آه و ناله میکرد.گفتم عزیزم حاضری گفت آره بکن عشقم…من هم کیرمو خیس کردم و با یک فشار کوچیک تا نصفه دادم داخل کوس تپلش.اخه خودش گفت.اقا کردن همان و جیغ زدن این ناز بانو هم همان.جیغ بنفش نه ها،،فرا بنفش کشید.یعنی اگه خونه آپارتمانی بود حیثیتم به گوه میرفت.تیز و بز از زیرم در رفت و گریه کرد.گذاشت زیر گوشم.وای مامان بیشعور چیکار کردی بدبختم کردی،گفتم آخه چرا دست زد گفت ببین.ای وای این نازنین دختر بود و باکره.گفتم وای مگه تو هنوز دختر بودی.گفت پس چی؟گریه میکرد.بوسیدمش.گفت برو گمشو عوضی.گفتم فائزه عشقم.تو رو جون میلاد گریه نکن دیگه.عزیزم خودت گفتی بکن.گفت بیشعور من داگی شدم که از عقب بکنی دیگه…گفتم وای بخدا مهتاب بهم گفته بود یک طلاق داشته من فک کردم.خب حتما بیوه ای دیگه.زد روی سینه ام نه بخدا نه.نشستم کنارش…بهش دستمال دادم…گفتم عزیزم خون نازتو پاک کن.حالا که طوری نیست.بالاخره که این کار باید میشد.چی الان چی یه هفته دیگه.گفت جدی.گفتم بخدا من که تو رو ولت نمیکردم.فدات شم.نترس اصلا.میخای الان بهت یک نامه بدم.مدرک داشته باشی که بکارتت توسط من زایل شده.گفت نه حرفت برام سنده.اگه ولم کنی آبروم بره خودکشی میکنم.مینویسم تقصیر تو بوده.گفتم جانم دختر.دیوونه من یک نازنین رو ازدست دادم.تو رو که عمرا نمیخام از دستت بدم.گفتم میزاری بکنمت.گفت خیلی درد داشت.گفتم تموم دیگه دردش همون اولش بود.گفت باشه.بکن.دراز کشید زیرم.هنوز خون میومد.پاکش کردم کیرمو دوباره خیس کردم و آرومتر دادم داخلش.محکم از بازوهام گرفته بود.گفت خواهش میکنم آروم.گفتم باشه چشم…چندبار کشیدم بیرون و دوباره آروم کردم داخلش.ناله میکرد ولی خوب کوس میداد.کیرم و روی ران پاهاش و رو تختی پر خون بود…تا اینکه آبم اومد.اصلا نخواستم بکشم بیرون.ولی برای اینکه شک نکنه.پرش اول رو ریختم داخلش…دوم سومی رو روی نافش.تمیزش کردم.گفتم بدو بریم دوش بگیرم.روتختی رو جمع کردم انداختم توی لباسشویی.و تایم زدم یکساعته…بردمش حموم.قربون بدن.نازش بشم.زیر دوش شامپو بدن بهش میزدم.عین نور توی برف برق میزد بدنش.دوباره شق کردم.گفتم بکنمت.گفت میلاد خیلی میسوزه.گفتم از پشت بکنم.گفت بکن.اروم دادم کونش.راحت رفت توش.گفتم اوف معمولا کونها سخت تر گاییده میشن.مال تو بهتره.گفت یک چیزی بگم.جون ارغوان به کسی نمیگی.گفتم نه بگو،گفت من و مهتاب لز میکنیم.اون کیر شوهرش کوچیکه.خیلی هم مسته…داداشمه ها.ولی چون کمی چاقه و کوتاه.خسته هم هست.نمیتونه مهتاب و سیر کنه.دیلدو خریده من میکنم کوسش.و بات پلاگ میکنه کونم.خیلی کلفت و کوتاهه.اون خیلی کونمو دوست داره.
گفتم حق داره…اون که تعریف میکرد.من شق تر میشدم.و با سرعت بیشتری می گاییدمش.ابم اومد ریختم کونش.رفتیم بیرون.توی خیابون.رفتیم طلا فروشی. دوتا حلقه ناز خریدیم…یارو آزمون فیلم گرفت.نوبتی کردیم توی انگشتامون…ارغوان برگشته بود فروشگاه…تندتند زنگ میزد.بردم فائزه رو رسوندمش.و رفتم ارغوان و برداشتمش…بعد اون قرار شد.اون با مادرش و داداشش حرف بزنه من با.دخترم.گیر من از اون بیشتر بود.شب مهتاب زنگ زد.لامصب.زدی ترکوندیش.گفتم بیشعور اولا کو سلامت.دوماد مگه تو نگفتی طلاق داشته، گفت مگه نگفتم طلاق زودرس،شوهره یک ماه نکشید افتاد حبس سنگین.برای حمل مواد.این هم طلاق غیابی گرفت.گفتم حالا که شد من هم که دوستش دارم. گفت به هر حال تبریک میگم. گفت پس شیرینیش چی؟گفتم بیچاره نمیخواد باقی پول لباس و بدی.هرچند میدونم بیشترش رو از فائزه پس گرفتی،خندید.گفت مرسی.خیلی خوبی…گفتم ممنونتم که منو باهاش آشنا کردی.چقدر نازه این دختر.گفت خودم میدونم.گفتم از کجا؟گفت بماند بعدا بهت میگم…خداحافظی کردیم و شب بخیر…دیگه کار ما بود.روزهایی که غروبش ارغوان باشگاه داشت من و فائزه خونه برنامه داشتیم.و اون نمیفهمید من میریزم داخلش.تا اینکه.ارغوان گفت بابا.یک چی بهت بگم. به حرفم گوش میکنی؟گفتم تا چی باشه،گفت چرا ازدواج نمیکنی،؟گفتم عزیزم فقط بخاطر تو.که ناراحت نشی.گفت نه بخدا خوشحال میشم.ولی باید زود پدر بشی من خواهر برادر میخوام.خندیدم.گفتم اوه…گفتم تازه باید کیس خوبی رو پیدا کنم انتخاب کنم.گفت من برات پیدا کردم. گفتم چی؟تو گفت آره برات خواستگاری هم کردم.هم خودش راضیه هم خانواده اش.گفتم وای حالا کی هست این زن خوشبخت.خندید گفت چی از خود راضی.خندیدم.گفت راستش خاله منیره.هم خوشگله هم خاله منه.همه هم راضی هستن و دوستت دارند.ولی گفتن باید خودش بخواد.گفتم اشتباه کردی عزیزم.مامان باهاش قهر بود.من دوستش ندارم.گفت میدونی چرا مامان باهاش قهر بوده چون.یک بار که مامان سر عروسی رفتن خونه عمه اش باهات دعواش میشه و تو نمیزاری بره عروسی…قهر کرده خونه مامان بزرگ بوده…خاله گفته تو لیاقت اون شوهر رو نداری،نمیخوای طلاق بگیر من میخوام…اونجا با هم دعواشون میشه.باهم قهر بودن.خاله خیلی دوستت داره…مامان بزرگ میگه خاله.از وقتی که مامانت فوت شده چند تا خواستگار داشته رد کرده تا زن بابات بشه.گفتم نه من دوستش ندارم.اگه زن بگیرم هم خودم باید کیس مورد علاقه امو پیدا کنم.دخترم موضوع یک عمر زندگیه…من و مامانت عاشق هم بودیم.توی کل زندگیمون.فقط همون یک بار با هم جرو بحثمون شد.که نصفه روزه رفت خونه مادرش و خودش برگشت پیشم.اون هم چون عروسی پسر عمه کوسکشش بود که قبلا خواستگار مامانت بود.من نزاشتم بره،،الان هم دیگه در موردش حرف نزن.یک ماه گذشته بود.چند باری به فائزه گفتم عشقم.بیا بریم عقد کنیم.بزار در برابر عمل انجام شده قرار بدم دخترمو.ولی گوش نداد.حتی مهتاب و شوهرش و مادرش هم با من موافق بودن.اصلا من رفتم خواستگاری و همه میدونستن هم رو دوست داریم.اما شرط عقدش رضایت دخترم بود.توی این حین.من یکشب.به دخترم گفتم.ارغوان اگه بگم من به یکی علاقه پیدا کردم تو چی میگی؟گفت وای کی هست.گفتم تو میشناسیش.ولی اون نمیدونه من دوستش دارم.میخام تو بری برام خواستگاری؟،گفت تا کی باشه…گفتم همون معلم خوشگله ریاضی خانم ربانی،،نگاهم کرد گفت بابا.بهم بگو بمیر میمیرم.اما خواستگاری اون نمیرم.اصلا دیگه از فردا اون مدرسه نمیرم.گفتم ارغوان باز که تند رفتی…گفت بگو نمیخام ازدواج کنم.چرا بهونه میاری، گفتم نه بخدا دوستش دارم. میری برام خواستگاری.گفت عمرا.گفتم باشه یکیککاری ازت خواستم انجام ندادی،گفت آخه بابا.چرا اون.گفتم مهربونه.خوشگله.نمیدونم دوستش دارم دیگه.گفت نه اگه اون بیاد اینجا من میرم خونه مامان بزرگ.گفتم پس دوستم نداری،بیخودی میگی،من بدون تو زندگی کنم.گفت پس نمیخاد زن بگیری،گفتم تو بادش و انداختی توی سرم.من که بهش فکر نمیکردم.گفت ببخشید.دوباره بادشو ویادشو از سرت خالی کن.گفتم یعنی تو منو مسخره ام میکنی،مرسی دختر خوب،به بهونه اینکه ناراحت شدم.رفتم.اتاقم.اومد پیشم گفت نه بخدا. من غلط بکنم.پس بزار فک کنم.گفتم بابا نری توی مدرسه به کسی بگی آبروش رو ببری،اگه خواستی خودت برو ازش خواستگاری کن.گفت باشه.نصف راه رو رفتم.خوشحال بودم.۲هفته ای گذشت.نمیدونم چی بود که۳روزی تعطیلی بود.و از طرف اداره برادر زنم بهشون شمال ویلا داده بودن.هوا هم سرد بود.ولی ارغوان گیر داد ما هم بریم.من و ارغوان با مادر بزرگ و خاله اش توی ماشین من بودیم.عمدا خاله اش رو جلو کنار من نشونده بود.برای من هم چندتا پیام اومد اما چون توی راه و پشت فرمون بودم.جواب ندادم.اصلا احساس راحتی نداشتم.انگار نه انگار که من ۲۰ساله با اینها فامیل هستم…بعد چند ساعتی رسیدیم چالوس و خیلی شلوغ بود و ویلا رو پیدا کردیم.بیرون چالوس نزدیک دریا بود.یعنی باید از چالوس هم بیرون میومدی.بارها رو که جابجا کردیم.رفتم سراغ گوشیم.دیدم چندتایی پیام از مهتاب و فائزه بود.کجایی چرا جواب نمیدی،؟و مهتاب نوشته بود.اخرش هم زهر خودتو ریختی و فلان.ما الان نزدیک۲ماه بیشتر بود از رابطه اولین روزم با فائزه میگذشت.زنگ زدم.فائزه گفتم ببخشید عشقم توی جاده بودم.گریه کرد.گفت کدوم جاده.لعنتی،گفتم فائزه با منی؟عزیزم.خانواده خانم سابقم.بهشون ویلا دادن.مجبور شدم بخاطر ارغوان من هم باهاشون برم.هوا هم سرده اما بخاطر روحیه دخترم اومدم.حالا چی شده چرا ناراحتی،گفت همش دخترم دخترم.خب تو که اینقدر دخترت رو دوست داری،؟چرا دختر مردم رو بدبخت بیچاره کردی،؟گفتم عزیزم مگه من بهت چی بدی کردم.مگه من تو رو قالت گذاشتم یا بهت دروغ گفتم.دو روزه زود بر میگردم دیگه،گفت نه اگه دوستم داری باید زود برگردی پیش من.گفتم فائزه بخدا جاده شلوغ و ترافیک بوداینقدر خسته ام که نگو…گفت من نمیدونم.گفتم باشه میام.گفت دروغ میگی نمیایی…گفتم من هیچوقت به کسی دروغ نمیگم.گفتم حالا چکارم داشتی.اخه چرا گریه میکنی، ؟دوباره انگار نفت ریختن روی آتیش گر گرفت.گفت وای خدا یادم رفت.خدا لعنتت کنه،میلاد.بدم میاد ازت.بیچاره ام کردی.دیدم فحش میده قطع کردم.تاحالا اینجوری ندیده بودمش.دیگه زنگ نزد.اومدم برم توی ویلا.مهتاب زنگ زد.گفت دیوونه چرا گوشی رو قطع کردی،گفتم اولا سلام دوما دیوونه خودتونید…چرا زنگ میزنید مسافرت آدم رو زهر میکنید.گفت خب زهر رو که تو ریختی،مارت گزیده دختره رو،گفتم بخدامهتاب اگه درست صحبت نکنی از دست فائزه ناراحتم قهر کنم.گوشی رو تا برگردم روشنش نمیکنم.زنگ زده یک بند فحشم میده.میگه برگرد با تموم خستگی و بدبختیم باز هم میگم چشم.باز هم داره نفرین ناله میکنه و فحشم میده…مگه ارث بابات توی ارثم گیر کرده که بهم فحش میدی.من بدبخت رو بگو که اینو اینقدر دوستش دارم.داره سو استفاده میکنه.خندید.گفتم کوفت.من بخدا بخاطر اون الان با خانواده همسر سابقم درگیرم.میخوان دختر کوچیکه رو بخاطر دخترم بهم بدن.من نمیخامش…دخترم از خاله اش خواستگاری کرده،اونوقت این زنگ زده فحش میده.مگه معلم هم اینقدر بی ادب میشه.گفت اشکال نداره.خانومها که حامله میشن حساس تر میشن.و کم طاقت تر،گفتم چی؟چی داری میگی؟گفت لامصب یکساعته چی دارم میگم.که مادرت زهرشو ریخته به این دختر،،خانومت حامله است. گفتم آخ جون راست میگی،؟گفت فائزه دیوونه این از خوشحالی داره پرواز میکنه.تو میگی بچه نمیخواد.گفتم بده گوشی رو بهش…گفتم عشقم.فدات شم مبارکت باشه.قربونت بشم.من بچه نمیخوام.من میخوام برام چند تا بچه بیاری،گفت بگو بخدا.گفتم وای عشقم خودم مخفی آبمو میریختم داخلت که حامله بشی.مجبور بشی باهام ازدواج کنی، گفت وای یعنی اینقدر دوستم داری،گفتم تو که باور نداری ولی خیلی زیاد میخوامت…گفتم من الان برمیگردم.گفت نمیخواد.برنگردی ها…نمیخام پدر بچه ام.آسیب ببینه.مواظب خودت باش.ولی برگشتی عقدم کن.گفتم بروی چشم.مبارکمون باشه.خندید بوس فرستاد.گفت برام لواشک ترش و زیتون پرورده میاری.؟گفتم تو جون بخواه…قطع کرد.داشتم برمیگشتم طرف ویلا.دخترم گفت کی بود بابا…اولش ناراحت شدی و الان داری میخندی؟گفتم دوستم بود.بیا بریم لب ساحل…فرداش گشتیم و خرید کردیم.شبش.لب ساحل چندتا جوون آتیش روشن کرده بودن.من هم کنارشون نشسته بودم.که منیره اومد.نشست کنارم.گفت میلاد میشه بشینم کنارت.گفتم آره بشین بیا نزديک آتیش سرما نخوری.یکی از بچه های اونجا با اسپیکرش آهنگ ملایم و قشنگی از شادمهر پخش کرده بود…گفت میلاد چرا از من فرار میکنی،من که هیچوقت بهت بدی و بی احترامی نکردم.گفتم نه اشتباه نکن.من ازت فرار نمیکنم.بلکه کلا از وقتی خواهر عزیزت فوت شد.نمیتونم بیام خونه شما.یاد و خاطرش اذیتم میکنه،گفت میلاد ارغوان بهت گفت.از من خواستگاری کرده…گفتم بهم گفت ولی من جوابم منفی بود.گفت آخه چرا.چرا ازمن بدت میاد.؟گفتم کی گفته من از تو بدم میاد برعکس تو دختر خوب و زیبایی هم هستی.الان فک کنم ۳۰سالت بیشتره.نمیدونم چرا ازدواج نکردی،؟گفت نمیشه بگم.ولی من دوستت دارم. نظرت در مورد من چیه…گفتم که تو خوبی…اما نه برای من.گفت چرا؟گفتم دیر اومدی،من برای خودم کسی رو دارم و دوستش هم دارم.فقط بخاطر ارغوان چیزی نگفتم.گفت تو دروغ میگی. و بلند شد رفت…من دوساعت دیگه اونجا نشستم و برگشتم توی ویلا.من و ارغوان بالا بودیم.ویلای دوبلکس کوچیکی بود.بقیه پایین بودن.ساعت۲نصف شب رد بود.فک کردم ارغوان که محکم خودشو توی بغلم جا میده.من هم محکم گرفتمش.ولی بوی ادکلن خوبی داشت توی خواب و بیداری بودم…لبهاشو گذاشت روی لبهام.بخدا متوجه نبودم کیه خوابم میومد.خسته بودم.و از رطوبت هوا بدنم بی حال بود.بد خوابم میومد.دوباره لب داد و من هم بوسیدمش.گفتم عشقم بزار بخوابم.این بار لب داد زبونشم داد داخل دهنم.من هم میمکیدمش کیرم بدجور راست شد…دست انداخت کیرمو گرفت.من ناخودآگاه پریدم.اولش تاریک بود.فک
کردم.ارغوانه.میخواستم بزنم زیر گوشش.گفت هیس منم منیره ام.نترس میلاد.گفتم خاک تو سرت فک کردم ارغوانه،گفت نه من ازش خواستم.بره پایین.گفتم دیوونه مامانت بفهمه چی،گفت از خداشه.گفتم ولم کن منیره،گفتم که من توی رابطه ام.نمیتونم با تو باشم…گفت اذیتم نکن میلاد دوستت دارم.گفتم بخدا من هم دوستت دارم. اما کس دیگه ای هست که عاشقشم.و الان شده مادر بچه من.حامله است…بلند شد نشست…گفت بخدا شوخی میکنی…گفتم آخه من با تو چی شوخی دارم.دیروز بهم خبر داد.دیدی چقدر سوغاتی خریدم برای اونه دیگه.گریه کرد.خواست بلند شه بره.دستشو گرفتم.نشوندمش روی پاهام.گفتم اینجا گریه هاتو بکن بعد برو.نزار ارغوان بفهمه.همین الانشم نمیدونم چی بهش بگم.گریه آرومی میکرد.چشماش مث چشمای خانومم بود.من خر دیوونه شدم.و احساساتی،آروم بوسیدمش،گفتم آروم باش عزیزم.اشکاتو پاک کن.نمیدونم چرا به گریه دخترها حساسم.گفت تو که میگی دوستم نداری…باز میگی عزیزم…گفتم دوستت دارم.چرا نداشته باشم.اما برای ازدواج با تو معذورم.نمیتونم.لبهاش دوباره نزديک کرد و منو بوسید.لعنت به این شهوت بیاد…که نمیزاره راحت زندگی کنی،،من هم بوسیدمش.چندتا لب بهم دادیم و آروم… دوتایی لخت شدیم.در رو بستم.و اومدم پیشش.لامپ رو روشن کردم.چقدر ناز بود.اصلا آک و دست نخورده بود.سینه هاش با آدم حرف میزد.بدن گندمی مایل به سفید داشت.خیلی موهای پر پشت و نازی داشت ریخته بود جلوی صورتش.اروم با سر انگشتان…کشیدم کنار موهاشو.لبهاشو بوسیدم.سینه هاشو مالیدم.خودش شلوارکشو در آورد… چه کوسی داشت.دیگه کوسشو که دیدم از خود بیخود شدم.وقتی کوسشو خوردم صدای ناله قشنگش گوشمو نوازش میکرد.بلند شدم.کیرمو نشونش دادم.اول که بوسش کرد.گفتم بلدی بخوری،گفت آره دوست پسر داشتم یادم داده.گفتم بخورش عزیز دلم.خیلی ناز میخورد.69شدیم.کیف میکردیم.برگشتیم.دمروش کردم.گفتم با دستات لمبه هاتو باز کن.گفت تورو خدا امشبو نکن پشتم.بزار یادش تا آخر عمرم باهام بمونه.گفتم آخه چرا.پس چیکار کنم.گفت.دوست داری بذار جلوم.گفتم باشه.چی بهتر.برگشت فرغونی بغلم بود.لنگها بالا از سر سینه هاش توی دهنم.اب دهن زدم سر کیرم و دم سوراخش.لبامو گذاشتم روی لبش فشار دادم داخلش.شانس کیری مناین که پرده پاره شد توی دهنم جیغ زد.صداش تقریبا خفه شد.آخه لب تو لب بودیم.اشکای نازش اومد.فهمیدم وای چی گوهی خوردم.موهاش روی بالش پخش بود.گفتم بهم نامردی کردی،تو که باکره بودی،گفت یعنی نمیدونستی؟گفتم مگه الان نگفتی از پشت دردم میاد نکن…دوست پسر داشتم یادم داده.از جلو بکن دوست دارم.گفت بخدا گفتم اگه دوست داری از جلو بکن.خدا شاهده اینبار من گریه کردم.گفتم خدایا حالا من چکار کنم.شدم چوب دوسر نجس…اون حامله است.این دیگه باکره نیست.کیرم وبیرون کشیدم.خون جزئی ازش اومد.براش پاک کردم…اون منو بوسم کرد.گفت بخدا ناراحت نشو.من خیلی ساله دوستت دارم.اصلا راضی به نگرانی تو نیستم.گفت تو رو خدا بهتر بکن اقلا بزار دیگه از باکره گی راحت بشم.حالا که شده.دردم هم میاد ولی کی بهتر از تو.بماند که واقعا به تمام معنا اون کوس کوچولو و گندمیش رو کردم.و ابمو بیرون ریختم.اما ته دلم آتیش بود.فردا صبحش.دیدمش.از حموم بیرون اومد.گفت برو دوش بگیر اونجا و شیکمت دیشب خونی شد.گفتم تو رو خدا ساکت باش چیزی نگو.گفت باشه ببخشید.رفتم حموم تازه به گندی که زده بودم فک کردم و ای گریه کردم.ولی آروم.اومدم بیرون.تا غروب بودیم و بعدشم برگشتیم…فرداش خودم رفتم سراغ فائزه اون هم منو دید خوشحال شد.و قرار گذاشتیم برای یک روز فرخنده که عقد کنیم.تقریبا سه روز آینده بود.من میخواستم از شرایط روحی منیره باخبر بشم…زنگ زدم بهش.اومد پایین.نشست توی ماشین…گفتم خوبی منیر جون.گفت تو که بهم گفتی عزیزم عشقم.الان شدم منیر جون.گفتم منیره تو مقصر بودی اومدی سراغم.من که بهت گفتم توی رابطه ام و دختره حامله شده.الانم اومدم بهت بگم دو سه روز دیگه عقدمونه.طفلی اشکاشو پاک کرد.و گفت مبارکت باشه.رفت پایین…من موندم و یک عمر پشیمونی مث سگ…رفتم خونه.۳روز بعد زنگ زدم.فائزه صبح بر نداشت.گفتم شاید حمومه.مادرش بر نداشت.مهتاب بر نداشت.خونه مدرسه کسی برنداشت.تا اینکه.رفتم در خونه اینها.دیدم ملت جمعند.نگو مادرش سکته کرده دیشب فوت شده.رفتم داخل و تسلیت گفتم.و اونجا اولین بار از نزدیک.شوهر مهتاب و دیدم. فائزه خیلی حالش خراب بود.میگفتن غیر مادرش کسی رو نداره…بدجور شدید گریه میکرد.۱۰روزی گذشت مراسمات متداول تموم شد.چند باری رفتم سراغش.حالش خوش نبود.تا اینکه خودش گفت میلاد چیزی بهت بگم ناراحت نمیشی.گفتم نه بگو چیه.؟گفت فعلا ها فکر عقد و عروسی رونکن.گفتم عزیزم من به فکر تو هستم.که امروز فردا شیکمت بالا میاد تنهایی مادرت نیست فوت شده.خدایی نکرده برات حرف در نیارند…گفت راستش آمپول زدم سقطش کردم.گفتم دروغ میگی.گفت نه بخدا مهتاب هم میدونه،گفتم آخه چرا من که میخواستم عقدت کنم.گفت:ازش بدم اومد.بچه بد قدمی بود.هنوز بدنیا نیومده مادرم مرد.گفتم تو داری باهام شوخی میکنی،گفت نه چرا شوخی.گفتم تو واقعا تحصیلکرده و لیسانس ریاضی هستی اینقدر عقب افتاده و خرافاتی هستی،گفت این چیزها که دروغ نیست.و ربطی به سواد ادم نداره.به اعتقادات بستگی داره،اون که قدمش نحسه همیشه نحسه.گفتم ممنونتم.خوب شد زود فهمیدم.گفت هر جور میلته…خوب فکراتو بکن بعدا پشیمون نشی.گفتم اتفاقا الان مث چی پشیمونم…گفت پس تو رو به خیر و منو به سلامت…از پیشش اومدم بیرون.زنگ زدم.به مهتاب گفتم مهتاب این دیوونه چی میگه؟راست میگه سقط کرده؟زد زیر گریه اولین بار بود گریه اون و میشنیدم همیشه میخندید.گفت اون دیوونه است لیاقت نداره.رفت بچه رو انداخت.میلاد منو جواد چند ساله حسرت داشتن بچه رو میخوریم.اون بیشعور نیومده حامله شد.بی لیاقت…گفتم گریه نکن خدا بزرگه تو رو هم دوستت داره…دیگه قطع کردم.خیلی پکر بودم و داغون.چی چیزایی که آدمو نمیشنوه،چند روزی خونه بی حال و پکر بودم.مغازه هم نمیرفتم.کلا خود فائزه منو و تمام خط ها و از همه جا بلاک کرده بود.من که اینقدر دوستش داشتم…پکر و داغون بودم.مهتابم زنگ نمیزد.از اون هم خبر نداشتم.بعد چند روز برگشت مغازه…توی این چندروزه چند بار دخترم ازم پرسید چی شده.گفتم چیزی نپرس فقط بدون مسئله شخصی آدم بزرگ هاست.گفت بابا من دیگه بچه نیستم.میدونم در مورد خاله و اونشبیه که باهم بودین.گفتم ارغوان خیلی ناراحتم.تو چیزی نگو.گفت بابا خاله حیفه.اینقدر مهربونه…گفتم باشه دارم بهش فک میکنم. تقریبا دو ماه گذشته بود نزدیک عید بود چند روز مونده بود.من اون موقع حتی مراسم چهلم مادر فائزه هم نرفتم…کلا قیدشو زده بودم.توی مغازه بودم.مهتاب اومد.گفتم چی عجب بی معرفت.گفت میلاد فقط بدون.خدا به روت رحم کرد.گفتم چرا.گفت خدا زد پس کله این بیشعور که رفت بچه رو انداخت.و بعدش هم که تو گذاشتی رفتی.و اون ترش کرد بلاکت کرد.چون نازنازی و لوسه.گفتم خب.ولش کن دختره عقب مونده رو.گفت دیوونه شوهر خرش از زندان آزاد شد.پسر خاله وحشی اینه…فهمیده بود خاله مرده اومده بود تسلیت.زندانش بعد چند سال بخشیده شده.اومده خواستگاریش.میدونه که ازدواج نکرده.این بدبخت از ترس اون کلی هزینه کرد.و رفت ترمیم و پرده الکی برای اونجاش گذاشت.الانم میخواد عقد کنه.از طرف خودش از تو معذرت خواست.گفتم پس شانس آوردم.گفت آره بخدا.از روزی که اومده نمیزاره این بیاد مدرسه درس بده…خیلی بد دله و متعصبه.بفهمه تو زدی پرده اینو کرکره کردی حسابت با کرام الکاتبینه…بدبخت داد براش حسابی تنگش کنند.فقط میگفت خوبیش اینه مال شوهر اونم مث مال من بدبخت کوچیکه، گفتم خب خدا را شکر خوشبخت شد.خندید.گفت اتفاقا چون آه مادر زنم و شوهرم پشت اینهاست بدبخت کامل شد…ننه این که اومد زن بابای اینها شد بیشتر اموال رو گرفت بنام خودش زد.ما بدبخت شدیم…گفتم مهم نیست خدا تن خودت و شوهرت رو سالم کنه.و انشالله بهتون بچه بده…گفت برای همین اومدم.ببین من و جواد فکرامون رو کردیم.دوبار تا الان هر دفعه چندین ملیون دادیم تا اسپرم جواد آقا رو تقویت کردن…و من باردار نشدم.اقا واریکوسل داره آلتش هم کوچیکه،در ضمن دیگه پولی هم نداریم.حقوقمون برای خورد و خوراک و قسطامون بس میشه،نه دوا درمون،دکتر هم گفته الکی پول خرج نکنید،برین پرورشگاه درخواست نوزاد کنید.در ضمن چیزش نمیرسه ته رحمم.گفتم خب به من چه.رک گفت بخدا رک.گفت تو بکن میدونم باردار میشم.گفتم زر نزن بیشعور تو دوست منی.مث خواهرمی،گفت بخدا نکنی مجبورم بگن کس دیگه بکنه.گفتم تو که میگی پول نداریم بچه میخای چکار.گفت میلاد ظالم نشو.من هم دوست دارم مادر بشم.من و جواد خیلی فک کردیم.ما که میخایم.بچه مردم و بزرگ کنیم.بزار اقلا من بچه خودمو بزرگ کنم.کی به غیر تو میفهمه.جواد تو رو شناخته میدونه آدم با فرهنگ و درستی هستی،،نکنه از من بدت میاد.گفتم مهتاب جون بخدا تو داری میگی .ولی من داره بدنم میلرزه و کهیر میزنه.زن شوهر دار،؟تو قاموسم نیست.زنم مرده بود صدبار میتونستم رابطه داشته باشم اما ازین کارها نکردم.گفتم آخه لعنتی اون زمانیه که شوهره ندونه.ولی الان که شوهر من خودش میخواد.گفتم اون طفلی الان مجبوره به خاطر اینکه تو ازش جدا نشی.گفت نه بخدا خودش گفت.تازه دوست داره سکسمون رو هم ببینه،گفتم نه دروغ میگی…گفت نه بخدا راست میگم.گفت فکراتو بکن.بعد پریودیم یک شب مهمون من و جوادی،خوب و قوی بیا.موز و خرما بخور.من زیاد دوست دارم ها.گفتم نه من نمیتونم. رفت و خندید…دو روز بعد تو عالم خودم بودم.منیره با ارغوان اومدن مغازه…سلام دادن.گفتم بیا این طرف میز…ارغوان گفت بابا قهوه بزنم.گفتم آره بدو.پرسیدم چطوری خانوم خانوما.گفت چی شد قالت گذاشت.دپرسی.نشد عقدش کنی،؟گفتم تو که چيزي به ارغوان نگفتی؟گفت نه بجان خودش.گفتم ولی از ماجرای اون شب تنهایی ما که خبر داشت. گفت آخه اون برنامه رو خودش چید که تنها باشیم.اما نمیدونه،که چی شده.؟؟میلاد خیلی دوستش داشتی که الان اینقدر چندوقته پکر شدی،؟گفتم بخدا اون منو ول نکرد من ولش کردم. گفت بخاطر من؟گفتم راست بگم یا دروغ؟گفت نه فقط راست بگو…گفتم بخاطر عقاید باطلش،مادرش مرد.رفت بچه رو سقط کرد.گفت قدمش نحس بوده…تو بودی باهاش میموندی؟گفت نه بگو بخدا…گفتم چی بگم دیگه…گفت الان چی؟گفتم تنها یک گزینه مونده که نمیدونم هنوز دوستم داره یانه؟گفت باز دیگه اون کیه؟من میشناسمش یا نه؟خندیدم گفتم روانی خودتو میگم دیگه،ارغوان تا شنید گفت آخ جون خاله.دیدی گفتم دوستت داره،گفت ارغوان تنهامون میزاری؟گفت آره.میرم.شیرینی بخرم.تا رفت بیرون.گفت نمیخواد دلت برام بسوزه.گفتم بخدا دوستت دارم.ولی تو اون موقع دیر اومدی سراغم.حتی ارغوان وقتی بهم گفت من اون وقت ها با اون بودم…گفت پس بیا خواستگاریم. دستشو بوسیدم گفتم چشم عشقم…چندشب بعد با ارغوان رفتیم خواستگاری خاله اش و فرداش عقدش کردم.هر روز باهام میاد مغازه.نمیزاره فروشندههام بیان.خودمون ۳تایی هستیم…برای اون پیشنهاد مهتاب چندبار ازم خواست ولی زیر بار نرفتم.و کم کم رابطه ام باهاش کم رنگ شد.البته خانوم جدیده.خیلی پلنگه…نمیزاره با کسی زیادی رابطه برقرار کنم…
نوشته: برج میلاد
14 پاسخ به “چه روابطی بعد از مدتها”
همه رو کردی بجز مادر زنت و مادر فائزه😂😂😂
یه بچه براشون درست میکردی دیگه😅😅😅
از اونجایی که توی چالوس لب گرفتی به بعد رو نخوندم . خرابش کردی
کس کش داستان بود یا رُمان 😂
آرزو بر جوانان عیب نیست داداش، ایشالا شما هم در سن ۴۰ سالگی یه مرد خوشتیپ پولدار و جذاب میشی دخترای ترشیده برات سرودست میشکنن، فقط با همین فرمون برو جلو سر پیچها هم مواظب باش که نپیچی … 😉
کل اسرافیانت کردی لامصب
بنظرم اشتباه اومدی اینجا …بجای داستان کوتاه بنویسی … اومدی سریال تلویزیونی را اینجا مکتوب کردی و یه سری کوسشعر اضافه کردی …دیسلایک👎👎
من چندساله عضو اینجام با اکانت ها مختلف بودمو زمانی ک حوصله کتاب خونی ندارم میام اینجا داستان ها جذاب رو پیدا کنم بخونم،تو این سال ها این سومین داستانیه که واقعا ارزش خوندن داشت،با اینکه توقع داشتم تو با مهتاب و فائزه تریسام بری یا تنهایی مهتابو بکنی ولی خوب کردی روند داستان رو جوری عوض کرد ک غیر قابل پیشبینی شد اصلا،و عیب های داستان اینجا بود ک خیلی خودبزرگ بینی داشتی، همش داشتی از خودت تعریف میکردی،حدش رو رعایت میکردی داستان جذابتر میشد
دوستان ارزش خوندن داره این داستان، البته اگه دنبال جق زدن نیستین و داستانی میخواهین ک جذاب باشه روندش،نمره ۸ از ۱۰ رو داره،البته کسایی ک فقط میان یه داستان کوتاه بخونن و جقشون بزنن برن این داستان مناسبشون نیست
تو این داستانای شرو ور اینم که سرگرم کننده بود یه عده مونگل دیس دادن
سناریو جالبی بود اولش فکر کردم قراره ارغوانو بکنی دیدم نه ازوناش نیستسرگرم شودیم ، دست شوما درد نکونه
هرکی تو راحت بود قشنگ ،کردی…
تو که همه رو کردی مهتابم میکردی ارزو به دل نمیموند آبتم میریختی تو کونش حامله نمیشداگه ادم پاکی بودی تو این سایت نبودییه ادم عقده ای و خالی بندی
کاری به راست و دروغ داستان ندارم. با هر کی بودی، گاییدی، بچه درست کردی و… مهم نیست ولی در حق مهتاب بد کردی. یک بچه بهشون میدادی و تمام. آخرش حالم گرفته شد.