مهران از ترکیه برگشت. منم هنوز کمی درگیر ذهنی اون ماجرا با نادر بودم. یه دو سه روزی گذشت. شب با هم سکس کردیم و طبق معمول زود و معمولی ارضا شد. گفت “بذار فردا صبح دختره(دخترمون رو به شوخی دختره صدا می زد و دخترم هم آقاهه یا باباهه صداش می کرد همه ش) بره مدرسه ما یه راه دیگه بریم بهتر بکنمت!”. جالب بود چون معمولا چهار پنج روز در میون هوس می کرد. صبح داشتم صبحونه و کافی درست می کردم که دیدم پاشده رفته دوش بگیره و بعد چند دقیقه صدا م زد با کلی لوس بازی که بیا تو حموم. رفتم بهش ملحق شدم و گفت دلش میخواد ازین به بعد بیشتر سکس کنیم. منم خودمو خوشحال نشون دادم و با خنده گفتم “چه عجب جون بابا چه لات شدی! من که از خدامه!”. براش ساک زدم خودمو هات نشون دادم و ازم خواست که از پشت بکنه. (چند بار ازم خواسته بود که من نمی ذاشتم، دردم میگرفت. یکی دو بار هم فقط اجازه دادم سرشو بکنه تو که زود آبش می اومد) اونروزی انگار سکسش بهتر شده بود و منم داشتم سرحال میومدم. کمی ژل ماساژ برداشت در سوراخ کونم مالید و آروم کرد توش. بعد مدتها انگار خوشم اومد. درد همراه با لذت بود. سرم خم بود توی وان و چند تا تلمبه که زد دیدم داره آخ و اوخ ش بلند میشه گفتم در نیار توش بریز. تازه داشتم هوسی می شدم که آبشو ریخت تو کونم. گفتم درش نیار و دستش و گذاشتم رو کصم که یعنی بمال برام ادامه بده. واقعا به ارضا نیاز داشتم. چیزی که کمتر تو زناشویی م اتفاق می افتاد. تا چشمامو می بستم باز اون صحنه یادم میومد و اون حالتی که نادر روی وان خونه ش خفت م کرده بود. ولی انگار بدم نمی اومد و داشتم لذت می بردم و هی تجسمش می کردم. کیر مهران تو کونم خوابیده بود و یواش قل خورد بیرون. گرمای آبش رو توی کونم و لیز خوردن آبش رو تو اون قسمت حس می کردم و همچنان دستشو روی کصم نگه داشتم و می مالیدم که با یه ناله ی بلند و طولانی … ارضا شدم. خیلی شدید. انگار مدتها تو جونم مونده بود! طوری که چند ثانیه درمیون دوباره پاهام می لرزید و لذت می بردم. اومدیم بیرون و دیدم مهران همچین راضی و مفتخر پرسید “خوب بودا! نه؟” گفتم “آره عزیزم خوب بود مرسی. خیلی بهتر شدی؟” و انگار پیروزمندانه به خودش افتخار کرد. اما روزای بعد بازم همونطور می شد، زود ارضا و کم شهوت. منم این مساله رو دیگه پذیرفته بودم. اما چیزی که برام عجیب بود تجسم نادر موقع زناشویی م با مهران بود. دیگه داشت بخشی از ذهنم می شد و انگار نمی خواستم این واقعیت رو بپذیرم.
چند روز مونده بود به سفر آلمان برای جراحی نادر. مهران و نادر با یکی از دوستان خیلی مشهور نادر که اسمش رو نمیارم قرار شد برن و مینا هم می خواست که از دبی بهشون بپیونده و پیش باباش باشه. منم هم بخاطر کارم و هم بخاطر مدرسه دخترم موندم و باهاشون نرفتم. یه روز تو محل کارم نشسته بودم که دوباره آقای معاون! پیام داد که “هی بهت می گم تو باور نمی کنی! بفرما…” و چند تا عکس برام فرستاد. عکس مهران بود با یه خانمی. چند تا عکس تو ماشین و چند تا عکس تو کافی شاپ. تا اینجاش خب زیاد نگران کننده نبود و قابل توجیه بود. اما نکته ش این بود که خانمه رو شناختم. دخترخاله ش بود که دوران مجردی انگار با هم تمایلاتی و روابطی داشتن. خیلی جا خوردم و حدس زده بودم چون همکارام می دونستن شوهرم و پدرشوهرم دارن میرن برای مسافرت درمانی، و این آقا هم تلاشش و بیشتر کرده که مثلا تو ایام بی شوهری م موفقیتی بدست بیاره. جواب دادم “خیلی برات متاسفم که زن و بچه تو ول کردی افتادی دنبال شوهر من که آتو بگیری. این خانم هم خواهرشه و با هم کار داشتن و من هم درجریانم. حتی اگر یه زن دیگه ای هم بود باز هم چیزی به تو نمی رسید. انقده وقتتو تلف نکن”. الکی گفتم خواهرشه که پررو نشه و در جریان مسایل خانوادگی م قرارش ندم. اما دلم آشوب شد. درسته من عاشق سینه چاک مهران نبودم. اما بی تفاوت هم نبودم و زندگیمو دوست داشتم. و اصلا چنین چیزی بعید بود از مهران و شخصیتش!
نتونستم تا بعد سفرشون صبر کنم و باهاش درمیون گذاشتم. عصبانی شد داغ کرد بدوبیراه گفت به علی چپ زد خودشو… و آخرش همونطور که قابل حدس بود یه توجیهی پیدا کرد که “والا من باهاش رابطه ندارم. من یه تار موی تورو به صد تا ازینا نمیدم. خودش زندگیش خراب شده حالا اومده دنبال من که هم درددل کنه سبک شه. هم شایدم می خواست رابطه برقرار کنه دوباره، که من زدم تو برجک شو قبول نکردم و …” از این توجیهات…
خیلی خوب میدونستم که همش چرنده. ولی با همون غرور همیشگی م فقط گفتم “اکی!” و بحث رو تموم کردم. خودشم با شناختی که ازم داشت می دونست که باور نکردم و فقط حوصله بحث رو ندارم. و خوشبختانه دو روز بعدش رفتن و برای سه هفته ای همه شون ازم دور بودن. نمی خوام وارد جزییات اختلافات بعدم با مهران بشم چون ماهیت روایات این سایت نمی طلبه و خلاصه می کنم.
همونطور که گفتم برگشتن و با پیگیری درمان ها و فیزیوتراپی ها یواش یواش مشکلات حرکتی نادر رو به بهبود شد و با واکر و بعدا با عصا راحت راه می رفت و خیلی روحیه ش خوب شده بود. نکته جالب برام این دو شخصیتی بودن اعضای این خانواده بود که همه شون به نوعی درگیر بودن! اون از نادر که گاهی یه آدم مهربون و حامی پدرگونه بود و در شخصیت دیگرش یک آدم هوسباز غافلگیرکننده می شد. این از مهران که از طرفی یه شوهر مهربون و دوست داشتنی بود و گاهی چنان مرموز می شد و پنهان کار، که انگار هیچ شناختی دیگه ازش نداشتم. روزبروز هم موارد نامطلوب جدیدتری ازش رو میشد تا اینکه با مشورت و اینها تصمیم به طلاق گرفتم. دخترم که اصرار دارم اسمش رو اینجا نیارم براش بورس تحصیلی گرفتیم و از ایران رفت و من هم درگیر پیگیری کارهای طلاق بودم. که بالاخره انجام شد. یک سالی گذشت و خودم هم تو پروسه مهاجرت افتادم. از اون جایی که شغل من هم بی ربط به این پروسه نبود کارها زود انجام شد و ویزام اومد. نادر گاهی به من پیام میداد که هر تصمیمی بگیری برامون محترمه و منو همیشه حامی خودت بدون و … یه ماهی مونده بود به رفتنم می خواستم ماشینم و بفروشم که به نادر پیام دادم چون کلی دوست نمایشگاهی داشت و خودشم خبره ی این کار بود. یه شب پیام داد که “لطفا بی خبر نری، حتما بیا قبل رفتنت ببینمت”. میدونستم اگه برم بازم ممکنه اتفاقی بیفته. ولی انگار دلم نمیومد بدون دیدنش برم. اتفاقا نوروز بود و گله می کرد که یه سر به من نزدی! واقعا به جز اون اتفاق همیشه با من نایس و حمایتگر بود. از طرفی هم انگار دوست داشتم برم. جواب دادم “میام حتما همین روزا، ولی ازت می ترسم نادر!”
یه جمله کوتاه جواب داد : ” نگو اینجوری! خودت میدونی چقدر برام عزیزی، بیا نگران نباش. منتظر خبرتم”. کل شب و در مورد اینکه اگه برم چه صحنه هایی رخ میده خیالبافی می کردم. هم شهوتی می شدم هم خودمو گول میزدم که نه! حتما فقط به عنوان پدرشوهر سابق میخواد خداحافظی کنه و رفع دلگیری.
فردا سرکار بودم . همچنان داشتم به تردیدم فکر می کردم که پیام اومد “الهام جان سرکاری؟ عصری منتظرت باشم؟”
باز هول شدم و دستام می لرزید. بی اختیار جواب دادم ” سلام نادر، کارم که تموم شد تو راه رفتن به خونه یه سر به شما می زنم”.
حدود دو و نیم کارمون تموم شد و من راه افتادم. اصلا کله م دیگه کار نمی کرد انگار. واقعا داشتم میرفتم پیشش! اونوقت که پدرشوهرم بود اونجوری کرد. حالا که دیگه یه مرد غریبه س! رسیدم طبقه ش در زدم. در رو باز کرد، با عصا اومده بود و نیشش تا بناگوش باز شده بود. با اون عبای معروفش که همه ش تو خونه دیگه رو دوشش می انداخت. سلام دادم. واقعا از ته قلبش انگار گفت ” سلام عزیز دل من، چقدر خوشحالم کردی” و دستاشو باز کرد بغلم کنه. منم بغلش کردم و صورتم رو و بعد دستم رو بوسید. منم فقط گفتم “مرسی لطف داری”. رفتیم نشستیم و خیلی صمیمی و مهربون ازم می خواست پذیرایی کنه. تا اینجاش همون پدر شوهر دوست داشتنی سابق م بود. مطمئن نبودم اون یکی شخصیت ش کی رونمایی میشه و شاخ هاش درمیاد! گفتم ” خودتو اذیت نکن، من که همه جا رو بلدم خودم چایی و میوه میارم”…
ادامه دارد…
(سعی میکنم خلاصه ش کنم در قسمت آخر … بعدی)
نوشته: الهام
11 پاسخ به “ماجرای عجیب با پدرشوهرم (۳)”
اینجا رو سوتی دادی (دخترمون رو به شوخی دختره صدا می زد و دخترم هم آقاهه یا باباهه صداش می کرد همه ش) بره مدرسه ما یه راه دیگه بریم یک شبه بچه دانشگاهی شد و بورسیه گرفت 🤣🤣🤔🤔
لطفا با فاصله کمتر بنویس
چقدر زندگی ها آبکی شده با یک اشتباه سریع از هم طلاق میگیرید. چرا بهم فرصت نمیدید برای جبرانتو که عاشق شوهرت نبودی و دوستش نداشتی غلط زیادی کردی بچه دار شدی، نمیدونید بچه به پدر و مادر در کنار هم نیاز داره.البته بعضی از زنهایی که از نظر مالی مستقل میشن دنبال بهانه برای جدا شدن میگردن.
چقد بد مینویسی
همیشه مجرم به صحنه جرم باز میگرده
میدونی شما آدم های معمولی خیلی راحت کوس میدید و البته همه چیز رو عادی جلوه میدید و مقصر رو اون یکی آدمه
الهام گاییدی مارو یه داستان خواستی بنویسیا
حدش میزنم از کون هم کردت ،
برزخ جالبی بود و در مسیر داستان پیش رفت این دو قسمت عالی بود
خودتم کصت میخوارید
حالا یه کوس میخوای بدی …تازه خودتم قراره حال کنی …مگه از گوشت کوست کم میشه . اینقدر سنگ دل نباش . قربونه کوست بشم . خانم کوس با کلاس