بعد از دهه ها هنوز در حسرت اون شبم

با سلام من داستانهای زیادی خوندم که خب دیگه میشه فهمید چون بالاخره هرکدوم از ما یکدفعه هم شده تو اون وضعیت بودیم و خوب میفهمیم طرف اون داستان راساخته یا که واقعیه پس من اینا بصورت مقدمه میگم خیلی سعیم این هست که خوب داستانم را که حقیقتی بیش نیست با یک نگارش و حس و حال همون موقع بنویسم که خواننده خوب درک کند واقعیت هست و اصلا بهش فرصت فحش و ناسزا به خاطر مجذوب شدن تو داستان ندهم خب شروع داستانم از اینجاست که من تو اون سن خب شاید یکم عجیب باشد برایتان چون همگی گذروندید ولی من زیاد اهل جنس مخالف نبودم خب جنس مخالف همان مونث منظورمه چون من مذکرم و خب اون سن یعنی ۱۶ یا ۱۷ سالگی اوج هیجان و شهوته که بیشتر از شنیده های دوستان و اطرافیان بیشترم سمت زنهای فامیل و دختران فامیل که در دسترس تر هستن این میل یا شهوت زیادتره و خب از داستان دور نشویم ولی من فکر کنم بخاطر آخه نیمچه قیافه ای ((خب اونم بواسطه بچه خوشکل خوشکل گفتن توی مدرسه بهم بود خب شایدم جوگیر بودم و از نظر جنس مخالف انتری بیش نبودم)))ولی من بخاطر همین دلایل مغرور و معتقد که من چرا برم سمت اون جنس اونها باید منا بخواهند و این شده بود که زیاد اهلشونم نبودم ولی همین غرور بود که باعث شد که …خب باید داستانو بگم متوجه بشید
اون روز صبح تلفن خونمون زنگید که بعد از پایان مکالمه دو طرف متوجه شدم که شب قراره داییم مسافرت بره و زنداییم از صبح و با چه هیجانی خبرا گوش خواهرم رسونده بود انگار خیلی وقت بوده منتظر همچین چیزی بودن و خب اون اتفاق میفتید و خب اصلا برام مهم نبود که بخوام بخاطرش منم خوشحال بشم اصلا مربوطش بمن نبود ولی نمی دانستم همین شب بناست برای من چه اتفاقی بیفته که پشمهایم ریزش کند و مسیر زندگیم و اصلا همه اعتقادات منا به باد فنا بده و در کل من یچیز دیگه بشم باز برگردیم به داستان که گذشت و گذشت و خواهر من گوش به زنگ تا بالاخره تماس گرفته شد و خبر رفتن داییم توسط زنداییم مخابره شد و خوب فقط ی چیز بود شب شده بود و برای رفتن خواهرم من اونا همراهی میکردم راه افتادیم. یعنی پشششمام چرا خواهرم اینقدر هیجان زده بود برای رفتن اونجا عجله داشت حتی تو راه یک دفعه هم بمن گفت منا رسوندی سریع برگرد و مبادا بیای داخل زندایی زیاد دوست نداره و مزاحمش نشو یعنی پشششمام ولی خب اصلا هم اینجور نبود چون اولا با زنداییم بسیار جیک بودیم و بعدشا عمدی گفت که من تنهاشون بزارم ولی رسیدن جلوی در منزلشون همانا و بعد هم تعارفهای زیادی زنداییم که بیا یکم خوش میگذرونم و مری و اینجا هم خواهرم یکم بخاطر حرفش خجالت زده شد هم اینکه خب من به اصرار زن دایی داخل شدم ولی اصلا قصدی برای موندن نداشتم و اصلا برایم هم مهم نبود خوب داخل شدنم همراه شد با سرگرم شدنمون که نفهمیدیم چجوری ساعت یازده شب شد یعنی پشمام. که خب دیگه هرجفتشون با گفتن دیروقته شما برو ما نمی ترسیم و خوب ولی اون موقع سریالی از آقای مدیری پخش می شد که من بسیار زیاد علاقمند بودم که حتی ثانیه ای ازش را از دست نمیتونستم بدم جفتشون هم میدونستن جلوی تی وی بالشتی بود فقط افتادم سریال ببینم و برم که فکر نکنم پنج دقیقش هم تونستم ببینم چون وقتی دوباره چشمام باز شد تا اومدم بفهمم کجام دیدم همه جا تاریک و پتویی هم روم کشیده شده یعنی پشششمام. خب دیگه شده بود بسیار ناراحتم شده بودم رفتم ادامه خواب که پچ پچ کردن اون دو گوشم خورد یعنی پشششمام خب بی تفاوت اومدم چرخی بزنم یعنی حرفی دهن آبجیم گوشم رسید که همونجا وسط چرخ زدن هنگ کردم اولین بار بود دهن آبجیم همچین حرفی درمیومد یعنی پشششمام چون بسیار بسیار خواهرم نمازی و حجابی و اصلا …خب اون حرف چیزی نبود چکون با دقت کردن من هر حرفی گوشم میرسد حرف سکس و آلت تناسلی مرد و زن و همش سکسی بود یعنی پشششمام کل حرفاشون خب از چگونگی سکس و چون خواهرم تجربی میخوند و اون موقع هم سوم دبیرستان بود و زندایی هم خب فرد تجربه کرده و تایید و تصدیق میداد حرفاشو با کلی قرار دادن تجربش از سکس با دایی گرامی را در اختیار آبجی من…ادامه خواهد داشت اگر استقبال شود

نوشته: یه معلم ساده

بازدید 12,422

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

37 پاسخ به “بعد از دهه ها هنوز در حسرت اون شبم”

  1. دادا ارواح روح گذشتگانت ننویس ، تو رو خدا ننویس نه وقت خودت را بگیر و نه اعصاب ما را داغون کن، ببین با احترام کامل و بدون کوچکترین هتک حرمتی گفتم

  2. کیرم تو اول و اخرت اول پشماتو بزن بعد داستان بنویس انقد نگو یعنی پشمام یعنی پشمام

  3. آقای پشم زاده پشم نصب، کون گشاد رفتی توالت ریدی روی کاغذ بجای داستان گذاشتی اینجا

  4. خب با خب عرض خب پوزش خب کیرم خب توی خب لهجت خب و خب ایضأ خب توی خب نگارشت خب جقوز خب و خب خب خب 🤪

  5. ولی خب ُ کیر خر نمیدونم چرا ادمین هرکصشعری رو به عنوان داستان پخش میکنه

  6. پپپپششششممممماااااااممممممچه داستان هیجان انگیزی🤣🤣🤣🤣🤣پپپپششششممممااااااممممم

  7. یعنی پشمام 🤣🤣🤣🤣🤣🤣فقط تا پشمام رو خوندم چون چقز دیگه بغیر پشمام نداشت 🤣🤣🤣🤣

  8. نمیدونم چرا تواین داستانها جدیدا مد شده کلمه پشمام رودم به دقیقه بکار میبرن

  9. ریدم به نوشتنت مرتیکه نخود مغز این چه نوشتن بود پشممممممام قبل از اینکه بیام این داستانو بخونم یه داستان دیگه بود احساس می‌کنم نویسنده‌هاش یکیه از نوع نگارش و این پشمام گفتن این کجاش داستان سکسی بود کیرم دهنت اون زندای و ابجیت

  10. اول داستان همچین آب و تاب دادی گفتی می‌خوام واقعیت بنویسم و جوری بنویسم که تصور کنید گفتم یا خدا عجب داستان جالب و سورئالی میشه و آخر داستان که رسیدم فقط دوست داشتم فحش بدم بهت خواهر کوصو

  11. دو خط خوندم،زود اومدم پایین که نظر دوستان و در موردت بدونم،،،،باهمشون هم نظرم!

  12. ولی خودمونیم خوب پشمات ریخت ها 58 تا دیسلایک جیییییییغ بفخشید 59 تا چون برا خودمو حساب نکرده بودم واقعا که 💩ی

  13. ابجیتو با پشمام گا‌ییدم بچه کو‌نی حر‌وم زاده.مردم مسخره دست توی ا‌بنه ای نیستن رید‌م تو خودت و داستانت

  14. سلام یعنی پششششششششششششماااااااااااممممممممخواهر جندت یعنی پشششششششماااااااااااااامممممممممممو زندایی جنده سازت یعنی پشششششششششششششماااااااااااممممممم …غربتی با اون مقدمه نوشتنت و فاز اول داستانت بهت توصیه میکنم اگه ناموست برات مهمه اصصصصصصصصصصصصصصصصصصلا ننویسیعنی پششششششششششششششمممممممممممممممااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممممممممممم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید