نفرین شده (۳)

یاشار سر قولش بود. توی پنج ماه بعد دوبار و هر بار به بهانه ای اومد و چند روزی تهران موند. دیداری تازه می شد. نیازهای تلنبار شده ارضا می شد و دوباره می رفت تا من رو با حس دلتنگی، با روزهای تکراری و بی رنگ با مهیار بودن تنها بزاره. زمستون بود که بهم زنگ زد. تهران بود و یکی دیگه از اون قرارهای ارضای نیازیمون رو گذاشتیم. به پهلوی چپ دراز کشیده بودم و یاشار بهم چسبیده بود. دست چپش از زیر گردنم رد شده و یکی از پستونام رو چنگ زده بود. دست راستش از زیر رون پای راستم رد شده بود و هم پام رو داده بود بالا و هم پستون دیگه ام رو چنگ زده بود. دومین سکس اون روزمون بود. یاشار که عمده هیجان و حشریت وحشیانه اش رو توی سکس اول تخلیه کرده بود، حالا آروم تر شده بود و حتی تا حدودی رمانتیک تر سکس می کرد. توی اون وضعیت که عین اختاپوس به من چسبیده بود و اسیر دستش بودم بی عجله و عمیق تلمبه می زد. میکشید بیرون و بعد تا آخر دوباره جا می کرد. همزمان با هر دو دست پستونهام رو هم ماساژ می داد. با فشار بازوی دست چپش به گردنم وادارم کرده بود سرم رو قدری بچرخونم و به لبهای تشنه اش نزدیکتر بشم. همراه با تقه زدنها می بوسیدم، لاله گوش و گلو و گردنم رو هم می خورد می بوسید و جمله های سکسی و عاشقانه رو هم بیخ گوشش زمزمه می کرد.
_قربونت برم عزیز دلم…کوص تپلی خودمی…اوووم عاشقتم…جووون چه داغی فدات بشم…دلم برات تنگ شده بود…دیگه نمیتونم دوریت رو تحمل کنم
_چه فایده دو روز دیگه باز میزاری میری
_نه فدات بشم…نمیرم
_هه نمی ری؟
_نمی رم
دستم رو گذاشتم روی صورتش و یکم هلش دادم عقب
_چی می گی؟
_اومدم که بمونم!
_واقعا”؟…آره راست میگی؟ یا الکیه؟ یاشار با توام…قشنگ بگو چی شده
_برات میگم الان دل به کار بده
فکرم مشغول تر از اونی بود که دیگه سکس بخوام. دوست داشتم زودتر بشه تا بتونم بفهمم چه خبره. ازش خواستم پوزیشن رو عوض کنه. لب تخت داگی گرفتم و گذاشتم وحشیانه تلمبه هاش رو بزنه. دور دومش توی اون روز بود و با اون کمر سفتش تا جرم نداد؛ آبش نیومد. وقتی آبش رو روی کمرم خالی کرد. رفت تا سیگارش رو بیاره و دستمال کاغذی رو سمتم پرت کرد.
_بیا خودت رو تمیز کن
تا خودم رو تمیز کنم با دو نخ سیگار توی دستش، روی تخت ولو شد. از کار تمیز شدن که فارغ شدم برگشتم روی ساعد دست تکیه دادم و نگاهش کردم.
_خوب؟…
یه نخ سیگار گذاشت گوشه لبش و اون یکی رو سمت من دراز کرد
_الان نمیخوام. فقط زودتر بگو چی داشتی می گفتی. گفتی اومدی که بمونی؟ راست بود؟
بالاخره وقتی سیگارش رو روشن کرد و دود اولین پوک رو راهی سقف کرد، قفل سکوتش رو شکوند.
_آره اومدم که بمونم. دیگه ام نمیرم.
بعد از ماهها حال بدی که داشتم، گرمای امید رو توی روح و روانم حس کردم. یه جور شوق بی حد که مثل سیل میاد و همه دلتنگی ها، بی حوصلگی ها، بد عنقی ها، غصه ها، افسردگی ها و در یک کلام هر چی ازش بیزار بودی رو میشوره و میبره و نور گرم و دلچسب امید و سرخوشی رو به تمام وجودت می تابونه. تا به خودش بیاد سرش توی دستهای من بود و بوسه بارون شده بود. بغضی که این همه وقت و بخصوص هر بار که من رو تنها می گذاشت و می رفت توی گلوم جمع می شد یکباره ترکید. بیشتر یه طوفان عصبی بود. گریه می کردم و همزمان می خندیدم و در هر دو صورت می بوسیدمش.
_برام تعریف کن یاشار…بگو چی شده…برام تعریف کن
_باشه عزیزم یه دقیقه آروم بگیر تا برات بگم
_باشه من آرومم بگو…نه صبر کن. الان اون سیگار رو میخوام…روشنش کن و بگو
یکی از دوستان دانشگاهش که تهرانی بود واسش کار جور کرده بود. قرار بود فعلا” پیش هاشم بمونه تا دستش اونقدری پیش بیوفته که بتونه واسه خودش خونه مستقل بگیره.
اونقدر کیفم کوک بود که وقتی برگشتم خونه، نمی تونستم یه جا بند بشم. تصمیم گرفتم تا مهیار برسه شام بپزم. وقتی اومد و میز رو براش چیدم. اول با تعجب نگاهم کرد و بعد گفت:
_چیزی شده؟
_نه چطور؟
از حرف گذشت اما وسط غذا دوباره پرسید
_مطمئنی اتفاق خاصی نیفتاده؟
_منظورت چیه؟
_برعکس هر شب نه تنها امشب تو قیافه نیستی که کلی هم سر حالی اصلا سرحال چیه کیفوری…انگاری کبکت خروس میخونه!
یعنی تا این حد تابلو بودم؟
_حالا بده امشب حالم خوبه؟
_نه … اصلا خدا کنه همیشه کیفت کوک باشه
.
.
.
زمستان تمام شد و دوباره بهار از راه رسید. توی اون چند ماه، تعداد سکسهامون بیشتر شده بود. هاشم، همچنان شبهارو به عنوان پیک کار می کرد و من و یاشار از تختش استفاده می کردیم. اولین شبی که یاشار ازم خواست برم پیشش، دو دل بودم. نکنه هاشم بیاد؟ ولی یاشار متقاعدم کرد که هاشم تا دیر وقت شب بر نمی گرده.
_تازه اصلا بیاد و من و تو رو باهم ببینه؟ که چی؟ اصلا به اون ربطی نداره. تو دیگه مال خودمی…مال خودم…به کسی هم ربطی نداره
اگه به یاشار بود که می خواست هر شب با هم باشیم. معمولا” هر بار پیشش بودم تنها یک دور سکس داشتیم ولی یاشار می خواست پیشش بمونم و اکثر شبها تا دیروقت نگهم می داشت. انگار دیگه تنها سکس، ارضاش نمی کرد یا از سکس سیر شده بود و دنبال چیزی مهمتر از سکس بود. می خواست عین هر مردی که از کار که بر می گرده، زنی توی خونه باشه که ناز و نوازشش کنه و خستگی های روحی و جسمی روزانه رو از تنش بگیره.
_آنا
_جونم
_یادته بهم قول دادی وقتی بتونم و امکانش رو داشته باشم طلاق میگیری و با خودم ازدواج می کنی؟
_آره
_من جدی بودم…هنوزم جدی ام!
بله یاشار دیگه فقط سکس نمی خواست. خودم رو می خواست!
.
.
.
صبح یکی از روزهای اردیبهشت ماه زنگ زد.
_آنا جون امشب منتظرتم
اما اون روز کارم زیاد بود. معمولا” ساعت چهار، کارم تمام بود. اما اون روز مجبور شدم تا سر شب بمونم. به یاشار زنگ زدم و توضیح دادم امشب نمیتونم بیام. اما اصرار کرد.
_اصلا” راه نداره…امشب باید بیای…ببین حتما” باید بیای
از من انکار و از اون اصرار
_فقط یه سر بزن و زود برو
ساعت از هشت شب گذشته خونه هاشم بودم. یاشار از دم در به استقبالم اومد.
_چشمهات رو ببند… بیا بیا بیا…حالا بازشون کن
کیک با سه تا شمع روشن عدد یک و دو تا صفر!
_یادته گفتی یعنی تا عدد صد همچنان با همیم؟ یادته بهم گفتی ازت سیر می شم و ولت می کنم؟
اشک توی چشمام جمع شده بود.
_ای بابا تو هم اشکت دم مشکته…بیا بیا شمعها رو فوت کن که صد سال قراره باهم باشیم!
شمعها فوت شد و صدمین سکسمون رو کردیم! تا سکس با یاشار بد کمر تمام بشه و به اصرار یاشار بمونم که کیک رو با هم ببریم و بخوریم دیر وقت شده بود.
_من دیگه برم
_کجا بری عزیز دلم…این یه شب خاصه حاصل چهار سال رابطه مونه!..یعنی واقعا میخوای من رو تنها بزاری و بری؟ یکم دیگه بمون
با اصرار هاش نگهم داشت. لاس می زد و می بوسیدم و سیگار به دهانم می گذاشت. وقتی بالاخره ازش جدا شدم و خودم رو به خونه رسوندم؛ ساعت از یازده گذشته بود. اگه کمی شانس می آوردم قبل از مهیار به خونه می رسیدم اما ظاهرا” شانس یارم نبود. وقتی وسط هال رسیدم و یهو روی مبل دیدمش راستش اولش هول شدم.
_سلام
_سلام آنا… بیا بشین
_باید دوش بگیرم…راستی من شام نمی خورم. خودت یه چیزی بخور
داشتم لباسهام رو بیرون می آوردم که مهیار بهم رسید.
_کجا بودی؟
_امروز کارمون طول کشید
_تا نصف شب؟
_خوب نه تا سر شب…بعدم با یکی از خانما رفتیم بازار… می خوست واسه تولد دخترش کادو بگیره منم باهاش رفتم. بعدم دعوتم کرد رستوران شام بخوریم.
هیچی نمی گفت فقط بهم زل زده بود.
_ببخشین فکر نمی کردم اینقدر طول بکشه
لپش رو بوسیدم و رفتم سمت حموم
_ببخشین دیگه
_از کی تا حالا سیگار می کشی؟
فکر اینجاش رو نکرده بودم!
_کی من؟ خوب راستش همین دوستم تعارف کرد. آخه سیگاریه، منم قبلنا یعنی دوره مجردی گاهی می کشیدم. هوس کردم یه نخ کشیدم. حالا دیگه اگه بازجویی تمومه برم دوش بگیرم
پریدم داخل حمام اما وقتی بیرون اومدم؛ یاشار هنوز اونجا بود. سرش افتاده بود پایین و ظاهرا” به چیزی فکر می کرد.
_عه تو هنوز اینجایی؟
_تو داری بهم خیانت می کنی
_چی؟ چی میگی؟
سرش رو آورد بالا و نگاهم کرد. صورتش پر از درد و بغض بود.
_تو داری به من خیانت می کنی
_دیوونه شدی؟ این حرفا رو از کجات آوردی؟
_الان شیش هفت ماهه ما حتی یک بار هم سکس نداشتیم
_خوب که چی؟ نه که حالا سکس هامون خیلی هم داغ و رویاییه!
_ولی تو حتی یکبار هم صدات در نیومده. اونم تویی که چپ و راست سرد بودنم رو توی سرم میزدی الان شیش ماهه دم نزدی…
_وقتی میدونم فایده نداره چرا غر بزنم؟ خسته شدم دیگه
پرید سر پا و روبروم وایساد
_وسط حرفم نپر…اگه فقط غر نزدن بود، می گفتم راست میگی. ولی تو تمام این شش ماه انگاری توی کونت عروسیه
_مودب باش مهیار
_گفتم وسط حرفم نپر…آره شیش ماهه غر نزدی حتی مرد نبودن و سرد بودنم رو بروم نیاوردی تازه کیفت کوکه…یا سرت توی گوشیه یا میری توی فکر و یهو خود به خود نیشت باز می شه. شبها هم که اکثرا” بیرونی، فکر کردی حواسم بهت نیست؟
_حالا اینکه حالم خوبه و خوشحالم بده؟ اینکه با دوستام وقت می گذرونم و این حالم رو خوب کرده بده؟ زورت میاد از اینکه…
_من رو خر فرض نکن… حالت خوبه چون یکی دیگه داره میکنتت!
_خیلی بی شعوری مهیار…خجالت بکش عوضی
_من خجالت بکشم؟یعنی می خوای انکار کنی؟
دستش رو دراز کرد و گوشیم رو از گوشه تخت برداشت و بازش کرد. صفحه اش رو روبروم گرفت.
_پس اینا چیه؟
یه لحظه خون به مغزم نرسید. اوایل شروع رابطه ام با یاشار خیلی خیلی محتاط بودم و حواسم جمع بود و نه تنها چتها که حتی سابقه تماس هامون رو هم بعد از هر تماس، پاک می کردم و هیچ ردی بجا نمی گذاشتم. اما بعد از چهار سال ادامه رابطه مون، بی توجهی و بی خیالی مهیار، من رو به اینجا رسونده بود که تقریبا” مطمئن بودم هیچ وقت توی رفتار و مخصوصا” گوشیم جاسوسی نخواهد کرد. حتی نمی دونستم رمز گوشیم رو داره که بتونه بازش کنه. ولی داشت و ظاهرا” وقتی حمام بودم بازش کرده بود و چتهای من و یاشار رو خونده بود. جای هیچ دفاعی نبود. پس سعی کردم حمله کنم.
_چرا بی اجازه من رفتی سر گوشیم؟
_آخ ببخشین که بی اجازه شما رفتم سر گوشیتون کوص تپلی خانوم! اینجوری صدات میکنه دیگه؟ الان سوالی که باید جواب بدی اینه که چرا رفتی کوص دادی. اونوقت اونقدری روت زیاده که طلبکاری چرا رفتم سر گوشیت؟ روتو برم جنده خانوم
_به من نگو جنده…به من نگو جنده
_پس چی بهت بگم وقتی لنگت رو واسه هر کسی باز می کنی؟
_من لنگم رو واسه هر کسی باز نکردم واسه کسی باز کردم که مرده می فهمی مرده برعکس تو
همین رو میگن جنده بودن…می فهمی؟ بازم خوبه دیگه انکارش میکنی
_می دونی من جنده ام آره جنده ام انکارم نمی کنم اما می دونی چرا؟ چون توی این خونه مرد ندیدم.
_ببر صدات رو آنا…
_چرا ببرم؟ هان چرا؟ نمی خوای قبول کنی تقصیر خودته؟
_حالا دیگه مقصر منم؟ حالا دیگه می خوای زیر خواب بقیه بودن رو بندازی گردن من؟
_نمی خوام بندازم گردنت… گردنت هست.از قدیم گفتن باغچه بیل میخواد وقتی که باغچه ات رو بیل نزنی یکی دیگه پیدا میشه بیل بزنتش اونم با یه بیل درست و حسابی
_ببر صدات رو تا سیاه و کبودت نکردم
_هه واسه کی میگم تو که خودت باغچه ای…
چشماش گرد و صورتش قرمز شد. با چند قدم سریع خودش رو بهم رسوند و چنگ انداخت توی موهام و صورتم رو روبروی صورتش گرفت.
_چه گوهی خوردی؟ جنده دوزاری
دستم رفت بیخ گلوش و منم زل زدم توی چشمهاش
_من همه چیز رو می دونم مهیار خان…می دونم زیر خواب جاسمی!
ظاهرا” بهش شوک وارد شد. دهانش از تعجب باز موند.دستش شل شد و با فشار به چونه اش هلش دادم عقب و خودم رو خلاص کردم. خودم رو به هال رسوندم و لای در اتاق خواب وایسادم. انگار تازه به خودش اومد. سعی کرد با بالا بردن صداش اعتماد به نفسش رو برگردونه.
_ببند اون دهن کثیفت رو تا پر از خونش نکردم
_صدات رو بیار پایین
_چرا هر چرت و پرتی به دهنت میرسه بلغور می کنی
_من دیدمتون مهیار، انکار نکن
شوک دوم بهش وارد شد. چشمهاش دریده شدن. رنگ از صورتش پرید.
_چی رو…چی رو دیدی؟
_چی دیدم؟
کاناپه وسط هال رو نشونش دادم.
_دیدم که روی همین کاناپه داشتی واسش ساک می زدی
_داری زر می زنی
_بهش می گفتی عشقم!
خودم هم خبر نداشتم ولی ظاهرا” هنوزم بیاد آوردنش برام دردناک بود چون همون لحظه یه قطره اشک از چشمم شر کشید و پایین اومد. مهیار، صورتش در هم بود. انگار دوست داشت بشینه و زار زار گریه کنه.
_آنا داری زر میزنی
_دیدم که جاسم بهت می گفت وقت داریم یه راند دیگه بریم یا جنده خانوم می رسه.
دیگه طاقت نیاوردم. گریه امونم رو برید. همونجا وسط هال نشستم و زار زار گریه کردم.
_آره جنده خانوم! حتی همون موقع هم که تو داشتی با عشقت جاسم حال می کردی من جنده خانوم بودم…آره در هر صورت منم که جنده ام. مگه من چه هیزم تری بهتون فروخته بودم که جنده بودم؟ اگه من جنده بودم شما چی بودین؟
پشتم به در اتاق خواب بود. داخلش رو نمی دیدم. مهیار چیزی نمی گفت. چند دقیقه بعد لباس پوشیده از اتاق خارج شد و بی هیچ حرفی از خونه بیرون زد. تقریبا تا صبح خوابم نبرد. فکرم درگیر بود. دیگه تمامی پرده ها دریده شده بود. هیچ رازی نمونده بود. الان قرار بود چی بشه؟ مهیار کجا رفته بود؟ احتمالا” پیش جاسم بود. جاسم مجرد بود و دو سال پیش واسه خودش خونه جدا گرفته بود و بالاخره از خونه باباش بیرون اومده بود. خونه ای که احتمالا” از دو سال پیش، مکان سکسهاشون هم شده بود. آره حتما” الان اونجا بود. یعنی الان همه چیز رو به جاسم میگه؟ در مورد من و یاشار یا اینکه من از رابطه شون خبر دارم. خوب آره دیگه پس می خواد بگه نصفه شبی واسه چی خونه و زنش رو ول کرده و رفته پیشش؟
روز بعد هم سر کار، تمام مدت فکرم مشغول بود. بعد از ظهر به یاشار زنگ زدم.
_باید ببینمت …کار واجب دارم
_خوب شب بیا خونه هاشم
_دیره
توی پارک قرار گذاشتیم.
_چی شده؟…چرا قیافه ات اینقدر داغونه
_دیشب نتونستم بخوابم… مهیار فهمیده!
_چی رو فهمیده
_همه چیز رو …در مورد من و تو…چرا ساکتی؟ خوب یه چیزی بگو
_آخه چه جوری فهمیده؟…الان باید چیکار کنیم؟
همه چیز رو واسش تعریف کردم. کل دعوای دیشب و فرار مهیار از خونه
_خوب گفتی بهش…مرتیکه آشغال رو
بینمون سکوت برقرار شد. نگاهش کردم. معلوم بود مغزش درگیره فکره
_خوب؟
_نمی دونم چی بگم؟ الان میخواد چه غلطی بکنه؟
_نمی دونم. ترسیدی یاشار؟
_من؟…نه…یعنی نکنه بلایی سر تو بیاره
بنظرم ترسیده بود. بالاخره مردی که چهار سال بود زنش رو می کرد ؛ همه چیز رو فهمیده بود. شاید با خودش فکر می کرد نکنه مهیار من رو تعقیب کرده و الان همین گوشه کنارا قایم شده باشه و یهو…
_اگه قرار بود بلایی سرم بیاره که همون دیشب می آورد. شاید اگه بحث خودش پیش کشیده نمی شد واقعا” هم یه کاری می کرد. هر چند مهیار همچین آدمی نیست.
_خوب چه جور آدمیه؟
تازه یادم اومد که علیرغم چهار سال رابطه با من، یاشار هیچ شناختی از مهیار نداره. وقتی از مهیار، سن و سالش، اخلاقاش،هیکل و قد و قواره اش و … برای یاشار گفتم و فهمید مهیار از اون شوهر های گردن کلفت و شر به پا کن نیست و حتی دماغش رو بگیری جونش در میره انگار نفسی به راحتی کشید و حتی به خاطر غرور جوونیش رجز خونی هم کرد!
_اصلا” بهتر که فهمید بچه کونی! حالا مثلا” چه گوهی میخواد بخوره؟ اصلا” بخواد اذیتت کنه خودم خونش رو می ریزم
_حالا نمیخواد خون بپا کنی آرنولد!
_فکر می کنی چاخان می کنم؟ بخدا دستش بهت بخوره پاره اش می کنم
واقعا” خون به صورتش اومده بود و قرمز شده بود. بوسیدمش
_باشه عزیزم عصبی نشو حالا که چیزی نشده
_خوب حالا چی؟ می خوای چیکار کنی؟
_والا نمی دونم
_طلاق بگیر!
_طلاق؟ مگه به این آسونیه
_پس چی؟ الان دیگه واسه چی باید باهاش بمونی؟
راست می گفت. نه تنها پرده راز که پرده شرم و حیا و اعتماد هم بین ما پاره شده بود. چیزی نمونده بود که بخواهیم ادامه بدیم.
_نمی دونم شایدم حق با توئه
دستم رو محکم گرفت
_ازش طلاق بگیر…خودم میگیرمت! تو مال خودمی…
هنگ بودم. ذهنم کند بود. از بی خوابی، از خستگی و از گرفتاری بیش از حد مغزم بود.
_چرا ساکتی؟
_من مال خودتم عزیزم ولی تو هنوز بچه ای…متوجه نیستی. نه طلاق اونقدر آسونه نه ازدواج به این راحتیه
_منظورت چیه؟ یعنی نمی خوای با من باشی؟
_می خوام یاشار…بخدا بیشتر از هر چیزی توی این دنیا می خوام ولی…
_ولی نداره دیگه
_تفاوت سنمون رو ببین
_مهم نیست
_واسه خودت مهم نیست. خوانواده ات چی؟
_به اونا چه ربطی داره؟
_بچه ای یاشار…هعیی… بچه ای
_باورم نمیشه. ما چهار ساله با همیم و اولین باره داری این حرفا رو می زنی
_آخه تا حالا اینقدر جدی نشده بود
_جدی نشده بود؟ یا واسه تو جدی نبود؟ آره خوب فکر کنم من هیچ وقت واسه تو جدی نبودم.
_کجا می ری؟ وایسا یاشار…
ولم کرد و رفت! شاید راست می گفت. من عاشق یاشار بودم. دوریش دل تنگم می کرد. وقتی باهاش بودم کلی خوش می گذشت ولی با اینکه از روز اول حرفش رو زده بود ولی به عنوان یه شوهر، هیچ وقت جدیش نگرفته بودم. الان دیگه بیست وسه سالگی رو رد کرده بود و شاید دیگه خیلی هم بچه نبود اما بین ما نزدیک ده سال فاصله سنی بود و تازه من یک بار ازدواج کرده بودم. خارج از دنیای رویایی خیالات و عشق و عاشقی، این یه مشکل بزرگ بود. برای خانواده یاشار که قطعا” مهم بود. راستی هاشم این وسط چی می شد؟ یعنی اگر روزی بر فرض محال ، واقعا” با یاشار ازدواج می کردم؛ اون وقت هر بار با هاشم رودررو میشدم قرار بود چه حسی بینمون باشه؟ نه فقط بین من و هاشم که حتی بین ما دوتا و یاشار! یعنی باید هر بار یادمون می اومد که هاشم هم با من سکس داشته و مهمتر اینکه بانی خیر این آشنایی و ازدواج، هاشم بوده که به یاشار زنگ زده و گفته جنده جور کردم بیا و بزن!
همه اینها درست بود. اما حرف یاشار هم درست بود. الان باید با مهیار چه کار می کردم؟ توی این دنیا، غیر از یاشار فقط بابا مونده بود که می شد باهاش حرف بزنم.
.
.
.
_آره درست شنیدین می خوام طلاق بگیرم
طلاق؟برو بشین سر زندگیت دختر…طلاق! یجوری میگی، انگار فوت کردن به به قاصدکه
_جدی گفتم بابا واقعا” طلاق می خوام
_بی خود کردی جدی میگی! دردت چیه آخه
یعنی باید به بابام هم می گفتم مهیار کونیه؟
_هیچی بین ما نیست. هیچ عشقی… علاقه ای، هیچی
_چرا بچه دار نمی شین؟ الان شیش ساله شوهر کردی کی دیگه می خوای…
_باباااا…من میگم طلاق می خوام شما میگی بچه؟
هرچه می گفتم انگار نمی شنید و حرف خودش رو می زد.
_مهیار دست بزن داره
_نه ولی…
_خرجت رو نمیده؟
_نه بابا مگه همه چی همین هاس
_می خوای طلاق بگیری بیای بشینی ور دل من دیگه…تا کی اونوقت؟ من پام لب گوره …بفهم سرم رو بزارم زمین اون داداشات ،پرتت می کنن بیرون…یه زن تنها می خوای چه جوری زندگیت رو اداره کنی؟
راست میگفت نابرابریهای گرگم فقط پول رو میشناختن و اصلا” من رو به عنوان خواهر، حساب نمیکردن. در واقع هم از من و هم از مادرم متنفر بودن. روی هیچ کدوم به عنوان برادر یا حامی نمی تونستم حساب کنم.
_من خودم کار و حقوق دارم بابا
_بله همیشه گفتم زن که بره سرکار، افسار پاره می کنه. همینه دیگه خدا رو بنده نیستین. . بابا از خر شیطون بیا پایین و برو زندگیت رو بکن
_بابا بخدا مهیار اون مردی که نشون میده نیست
_همکارته؟
_کی؟
_اونی که زیر پات نشسته؟ همون بی ناموسی که باهاشی
_این حرفا چیه می زنی بابا؟ مهیار چیزی گفته؟ دروغ میگه بخدا
_مهیار؟ یعنی مهیارم خبر داره بهش خیانت می کنی؟
_خیانت چیه بابا…این حرفا از کجا اومده؟
_از کجا اومده؟ خوب از اونجایی که اون شب، آقا رو آوردی خونه من و کشیدیش روی خودت!
_کی رو آوردم خونه ات؟
_چی پیش خودت فکر کردی دختر؟ من مریض بودم ولی کور و کر که نبودم. وقتی بردیش اتاقت فکر کردم شوهرته ولی صبح که مهیار، بهت زنگ زد و دیدم طرف رو دزدکی فرستادیش رفت، فهمیدم چه گوهی می خوری. بروت نیاوردم. الان هم نمی خواستم بروت بیارم ولی خودت مجبورم کردی.
دنیا دور سرم چرخ برداشت. اگه دستم رو دیوار نگرفته بودم شاید نمیتونستم سرپا بمونم.
_آخه تو دردت چیه؟ سر براه تر از مهیار می شد شوهر نصیبت بشه؟ چرا قدرش رو نمی دونی؟ حتما” اینی که الان باهاش تو رابطه ای یه الواتی مثل حمزه اس
دستم رو گرفتم به دیوار و به زحمت بلند شدم. بدون اینکه توی چشماش نگاه کنم گفتم:
_می خوام باهاش ازدواج کنم
دیگه کاری نداشتم. حرکت کردم که از خونه بیرون بیام. عصا زنان پشت سرم راه افتاد.
_مبارک باشه…مبارک باشه…ساده ای دختر… فکر کردی می گیرتت؟ مردی که اونقدر کثیفه که با زن شوهر دار بریزه روی هم ،عمرا” پای حرف و قولش بمونه. تا وقتی بدونه بی دردسر میتونه باهات باشه باهات میمونه. به محض اینکه بفهمه باید بره زیر بار مسئولیت و قراره وبال گردنش بشی ولت می کنه و میره سراغ یکی دیگه.
سرم پایین بود و چیزی نمی گفتم. عجله داشتم زودتر بیرون بزنم.
_میدونی درباره تو چی فکر می کنه؟ با خودش میگه وقتی به شوهر اولش خیانت کرده چرا به من نکنه؟ می فهمی؟
بازم چیزی نگفتم و در رو باز کردم که بیرون بیام. دستم رو گرفت.
_ببین آناهیتا حرف آخرم رو می زنم. یا با مهیار می مونی یا هیچ حسابی از این به بعد روی من نمی کنی.
_بابا…
_فقط گوش بده. طلاق بگیری توی این خونه جایی نداری. اسمت رو هم از شناسنامه ام خط می زنم. حالا برو قشنگ فکر کن
تا خود خونه اشکم قطع نمی شد. یاشار، زنگ زد. موضوع رو بهش گفتم.
_وای خدا…چه بد
. با یاشار صحبت کردم. بیشتر میخواستم مطمئن بشم چقدر میتونم روی خودش و حرفش در مورد ازدواج حساب کنم. نفهمیدم چرا بر عکس بعد از ظهر، از اون داغی اولیه افتاده بود. شاید اون چند ساعت، یاشار هم خیلی جدی فکر کرده بود. مخصوصا” وقتی در مورد صحبتهایی که با بابا داشتم بهش گفتم.شاید به فکر افتاده بود که خودش هم بالاخره همچین مکالمه ای رو باید با خانواده اش داشته باشه. قطعا” مکالمه راحت یا دلچسبی نخواهد بود. اگه هاشم در مورد من چیزی بهشون میگفت چی؟ منتظر یه اطمینان از طرف یاشار بودم. یه چیزی که من رو برای رفتن تا آخر خط طلاق از بابت پشتیبانی صد درصدی خاطر جمع کنه. اما یاشار حالا که کار به قطعیت و تصمیم رسیده بود، دیگه مطمئن و قوی حرف نمی زد. می گفت باید در مورد من با خانواده اش حرف بزنه و همچین چیزی رو نمیتونه تلفنی انجام بده. باید بره زنجان و رودررو حرف بزنه. تا یکی دو هفته دیگه هم میتونه مرخصی بگیره و … اگه قرار بود طلاق بگیرم و بابا واقعا” در خونه اش رو بروم ببنده بی جا و سرپناه می شدم و یاشار در مورد خونه مستقل گرفتن هم می گفت فعلا” امکانش رو نداره. یاد حرف بابا افتادم. بهم گفته بود ساده ای؟ فکر میکنی می گیرتت؟ یعنی راست می گفت و یاشار علیرغم همه صحبتهای این چند ساله اش مرد این میدون نبود؟ یعنی فقط حرف زده بود؟
فکرم بدجوری مشغول بود. از دیشب که مهیار رفته بود، هیچ خبری ازش نداشتم. نمیدونستم چه تصمیمی قراره بگیره. اما خودم چه تصمیمی قرار بود بگیرم.دلم طلاق می خواست؟ بعدش چی؟ بابا که رسما” جوابم کرده بود. یاشار هم که نمی شد روش حساب کنی. می موندم خودم و خودم و من اونقدر پول نداشتم که بتونم جایی رو رهن کنم. حقوقی که می گرفتم هم اونقدر کم بود که توی این دوره زمونه نمی تونست کفاف وام، رهن، اجاره و خرج رو بده. فکر اینکه تنها بمونم و حتی بابام یعنی تنها کسی که توی این دنیا برام مونده بود تنهام بزاره خارج از توانم بود. دیگه بیشتر از این نمی تونستم توی این بلاتکلیفی بمونم. به مهیار پیام دادم:بیا خونه باید حرف بزنیم.
مهیار داغونتر از من بود.معلوم بود اونم از دیشب تا حالا نخوابیده. هردو ساکت بودیم. انگار قرار نبود مهیار شروع کنه. پس خودم شروع کردم.
_خوب؟
_خوب
_می خوای چیکار کنی مهیار؟
_نمی دونم تو چی میگی؟
_من؟ خوب راستش نمی دونم. اگه طلاق بخوای من حرفی ندارم
_طلاق؟
_چیه یعنی تو بهش فکر نکردی؟
_خوب فکر کردم. پس بنظرت طلاق بگیریم؟
_ببین مهیار این زندگی قرار نیست به جایی برسه یعنی از اولشم اشتباه بوده. با گرایشی که تو داری و خوب منم زنم می فهمی؟ منم احتیاجاتی دارم. اگه تو اون مردی بودی که باید، من هیچوقت خیانت نمی کردم.
_می فهمم
_واقعا؟ یعنی با حرفم موافقی؟
نگاهش پر از درد بود.
_خوب منم آدمم درک دارم. من نتونستم نقش شوهر رو برات بازی کنم. می فهمم با ازدواج با من بدبخت شدی…آره این ازدواج نباید می شد. اجبار خانواده ها بود ولی روزی که باهات نامزد کردم فکر نمی کردم به اینجا برسه. فکر میکردم میتونم تغییر کنم. فکر می کردم وقتی ازدواج کنم …نمی دونم… یعنی فکر نمی کردم اینجوری بشه. دیشب تا حالا هم به همه چیز فکر کردم. بهت حق میدم که خیانت کنی یا اگه خودمم جای تو بودم بالاخره یه جایی می بریدم. الانم هرچی بگی من حرفی ندارم. طلاق بخوای حرفی ندارم هرچند نمی دونم به بقیه بخصوص بابا مامانم چی بگم.
توی زندگی مثلا مشترکمون اولین بار بود که مثل بچه آدم داشتیم حرف میزدیم. یعنی حرف دلمون رو میزدیم. نگاهش ب من بود. منتظر جواب بود. ظاهرا” مهیار هم دلش به طلاق نمی رفت.
_راستش تا چند ساعت پیش طلاق میخواستم اما الان نمی دونم. یعنی آمادگیش رو ندارم. باید بیشتر فکر کنم.
_می خوای چند روزی تنها باشی تا فکرات رو بکنی؟
_نه لازم نیست.
_پس همینجوری ادامه بدیم انگار اتفاقی نیفتاده؟
_خوب ما هیچ وقت خانواده خوشبخت و شادی نبودیم. الانم نیستیم. ولی فکر نکنم هیچ کدوم آماده طلاق باشیم. پس بهتره به یه جور توافق برسیم و حداقل برای یه مدتی یعنی تا وقتی که بتونیم تصمیم مون رو بگیریم با هم بمونیم.
_و نقش خانواده خوشبخت رو بازی کنیم؟
_خوب چه ایرادی داره حداقل خانواده هامون یه مدت دلشون خوش باشه
عجیب بود ولی انگار یه بار سنگین از روی دلم برداشته شده بود. برای مهیار هم ظاهرا” همین طور بود. شونه های افتاده اش داشت راست می شد و قیافه اش از اون حالت درهم بیرون می اومد.
_چی میگی؟
_خوب…فکر کنم حداقل برای یه مدت می تونیم این کار رو بکنیم
پاشدم سر پا و رفتم اتاق خواب و موهام رو شونه کردم. اون آشفتگی و دل مشغولی بیست و چهار ساعت اخیر رفته بود. اینکه دیگه هیچ رازی بینمون نبود حتی یه جور حس راحتی بهم می داد. تمام طول روز چیزی نخورده بودم و احساس گرسنگی شدیدی بهم دست داد. برگشتم توی هال
_من گرسنه ام تو هم چیزی می خوری؟
_آره راستش خیلی هم گرسنه ام
رفتم داخل آشپزخانه و مشغول شدم. مهیار هم با گوشیش مشغول بود. شاید داشت با جاسم چت می کرد. گوشیم زنگ خورد. روی میز وسط هال بود. مهیار بعد از دیدن صفحه گوشی، نگاهم کرد.
_خودشه؟
_آره
_خوب جوابش رو بده!
_میشه لطفا” حواست به غذا باشه؟
رفتم داخل اتاق خواب و جواب دادم. می خواست بدونه چه خبره. بهش گفتم. شاید اگه اون لحظه یاشار ازم می خواست طلاق بگیرم و می دونستم محکم پای من وایساده این کار رو می کردم. ولی بعد از شنیدن همه چیز فقط گفت:خوبه! اما بعد بلافاصله اضافه کرد.
_آنا فکر نکنی من بی خیالت شدم. الان موقعیتش رو ندارم ولی به محض اینکه بتونم همه کار واست می کنم.
بعد از قطع کردن گوشی دوباره یاد حرفای بابا افتادم. دیوار باوری که به یاشار داشتم فرو ریخته بود. یعنی باید باهاش به هم می زدم؟ خوب فعلا” که هر سه نفر راضی بودیم. بهتر بود فعلا” برم سراغ شام و تصمیم گیری رو برای روزهای بعد بزارم.
روزهای بعد هم اومدن و رفتن. هر کسی گرفتاریها و سرگرمی های خودش رو داشت. من و مهیار از اون روز به بعد فقط هم خونه بودیم. هیچ رابطه زناشویی یا رابطه عاطفی و احساسی در کار نبود. اما مشکل و تنش چندانی در کار نبود. حتی بعد از اون دعوای تا مرز جدایی و توافقی که کرده بودیم به نوعی دعوا و درگیری مون کمتر شده بود. بخوام منصفانه نگاه کنم؛ رابطه من و مهیار از رابطه زن و شوهری خارج و بیشتر و شبیه رابطه خواهر و برادری شده بود. اگر نوع گرایش جنسی مهیار و اواخواهر بودنش رو هم در نظر بگیریم، خوب شاید رابطه مون خواهرانه شده بود!
در مورد یاشار ، رابطه مون همچنان ادامه داشت اما چیزی عوض شده بود. اون گرما و احساس عاشقانه سابق رو نداشت. نوعی احساس نیاز و شاید احساس تعهد نسبت به هم، مارو با هم نگه داشته بود. سکسمون کمتر از سابق شده بود. معمولا” در طول هفته مشغول کار و زندگی شخصی خودمون بودیم و آخر هفته ها موقع سکس بود. سکسی که نوعی رفع نیاز جنسی خشن و بیرحمانه شده بود. جوری سکس می کردیم، انگار دنیا یک پارتنر جنسی مناسب به ما بدهکار بوده و الان داشتیم طلبمون رو وصول می کردیم. فرصتی محدود برای گرفتن داد خوشدلی و لذت تا سر حد جنون! کلمات عاشقانه و صحبت از دوست داشتن فقط منحصر به زمان سکسمون شده بود. حرفهایی که انگار فقط چون باید، گفته می شدن به زبون می اومدن نه از سر احساس
یاشار وحشیانه و گاهی خشن سکس می کرد. گاهی بد دهانی و توهین هم می کرد. سکسی که بهش عادت کرده بودم و شاید حتی به لحاظ روحی، روانی بهش احتیاج داشتم. هر دومون شاید بهش احتیاج داشتیم.نوعی خشم و عصبانیت فروخورده یا شاید عذاب وجدان در هر دوی ما بود که فقط اینجوری برای مدتی آروم می گرفت.
اوایل زمستان، حال پدر مهیار بد و بستری شد. بستری شدنی که در نهایت بعد از پنج شب، منجر به مرگش شد. توی یکی از اون شبها که مهیار به عنوان همراه بیمار تا صبح در بیمارستان بود، یاشار رو دعوت کردم. اولین بار بود که پا به خونه من و مهیار می گذاشت. نگاه پرسشگر ش کل خونه رو ورانداز کرد. خیلی زود، داخل اتاق خواب رو نگاه کرد. بلند شد و دم درش ایستاد. روی تخت خواب رو نگاه کرد.
_پس اینجا می کنتت!
_ما خیلی وقته سکس نمی کنیم
دستش رو دراز کرد و کشیدم توی بغلش
_پس خوش بحال خودم!
لبام رو بوسید.
_خوش بحالم که فقط به من می دی!
سینه هام رو مالید.
_مگه لخت بودن رو دوست نداشتی؟ پس چرا الان لخت نیستی؟
از وقتی با مهیار رابطه مون خواهرانه! شده بود یه جورایی معذب بودم جلوش لخت باشم. کم کم به لباس پوشیدن توی خونه عادت کرده بودم. وقتی پیش یاشار می رفتم فرق می کرد. اما داخل خونه خودم به لباس عادت کرده بودم.
_در بیار … کوص و کونت رو بریز بیرون کوص تپلی من
هر دو لخت شدیم. به در اتاق خواب چسبوندم و یه دل سیر ممه ها رو خورد. بعد رفت داخل اتاق و لبه تخت نشست. چشمش به عکس من و مهیار افتاد. رابطه من و مهیار عملا” به هوا رفته بود ولی همونجور که برای مردم نقش زن و شوهر خوشبخت رو بازی می کردیم توی اتاق خوابمون هم مثل زوجهای خوشبخت عکس عروس دامادیمون روی دراور بود! یاشار عکس رو برداشت و با نگاهش توش دقیق شد.
_پس آقا مهیار اینه. هه واقعا” هم کونه ها!اینم که آنا جون خودمه
دوباره خشمی که جدیدا” همراه همیشگیش بود زبونه کشید. عکس رو گذاشت روی دراور و انگار مهیار می تونه حرفهاش رو بشنوه شروع کرد
_آره بچه کونی بکن زنت منم!
به شنیدن حرفش حس کردم مور مور شدم و آبم راه افتاد.
_خوب نگاه کن قراره امشب روی تخت خودت زنت رو بکنم
خیلی وقت بود حتی با یاشار هم در این حد حشری نشده بودم. اما این حرفها داشت دیوونه ام می کرد. جلوی پاش زانو زدم و کیر سفت و چغرش رو گرفتم توی دست و وحشیانه میخوردمش. از ته دل و با حرارتی که حتی برای خودم هم غریب بود میخوردمش.
_جووون چه ساکی هم میزنه این زنت
بعد با انگشتش به حالت تهدید رو به عکس گرفت
_فقط نگاه کن و ببین چطور زنت رو می گام.صدات در نیاد اگه نه خودت رو هم با این کیر گنده ام جر میدم
بدنم گر گرفته بود و اون لحظه فقط و فقط سکس می خواستم. بلند شدم و پشتم رو به یاشار کردم و سر همون چیزی که می خواست باهاش مهیار رو جر بده نشستم و یه لقمه اش کردم.
_جووون…چه کیر خور ملسی داری! حال میکنی جلو شوهرت می کنمت!
عمدا” پشت به یاشار گرفته بودم که رو به عکس باشم. انگار اون شب واقعا” جنده درونم بیدار شده بود. بدنم داغ بود و نوک پستونهام یه حالی بود. مشت و مال می خواست. دستهای یاشار رو گرفتم و کشیدمشون روی پستونهام. محکم گرفتشون و نوکشون رو مالش داد.
_جاااان چه کوصی می دی آناجون …عاشقتم!
یه نگاه دیگه به عکس مهیار و چشمهاش که به تن و بدن من که در اختیار یاشار بود؛ کافی بود تا نفسم به شماره بیوفته و گردنم بره به سمت سقف و با یه آخخخخ جانانه ارضا بشم. من رو روی شکم خوابوند و روم خیمه زد. نوع سکسی که جدیدا”بیشتر از همه پوزیشنها باهاش حال می کرد. پوزیشنی که کاملا” در اختیارش بودم و تسلط کامل داشت. من هم زیرش دراز می کشیدم و تا اونجا که می شد با قوس دادن به کون و کمرم براش قمبل می کردم. تلمبه می زد و قربون صدقه ام می رفت.
_جووون آنای خوشگلم چه ساکی می زدی امروز…چه حالی می دادی سر کیرم! دوست داری جلو شوهرت بدی؟ نگاش کن داره می بینه
سرم رو برگردوندم. عکس رو دیدم و نگاه مهیار رو
_دیوس چقدرم خوشحاله که زیر کیر منی!..باید یه شب که هست بیام و واقعا” جلوش بکنمت. تصور کن آنا…نشسته روی صندلی و جرات نمی کنه جیک بزنه. می ترسه صداش در بیاد و تورو ول کنم و خودش رو جر بدم.
صدای یاشار بیخ گوشم و تصویر سازی هاش دیوونه ام می کرد. تصور اینکه واقعا” مهیار کنج اتاق بشینه و من جلوی چشمش برای یاشار ساک بزنم و براش قمبل کنم و عشوه بیام. چشمهام رو بستم و شهوت تمام وجودم رو گرفت.
_اووووم
_چیه کوص تپلی؟ خوشت اومده ها…دوس داری جلو شوهرت به من کوص بدی مگه نه؟
_اوووی
_ناله کن عشقم… شوهرت داره میشنوه. بزار بفهمه عاشق کیرمی
_وااای اووف
ارضایی که شدم شاید شدیدترین و عمیق ترین ارضای عمرم تا اون شب بود. یاشار، محکم بغلم کرد و سفت گرفتم و بعد از آروم شدنم و فروکش کردن بدنم، دستها رو دو طرفم ستون کرد. یکم خودش رو بالا کشید.
_دیگه نوبت منه
تلمبه هاش وحشیانه و محکم بود. داشتم جر میخوردم ولی باید تحمل میکردم تا آبش بیاد. وحشیانه می کوبید و همراهش برای مهیار، رجز میخوند.
_حال میکنی بچه کونی؟ خوب زنت رو می گام؟ ببین چه ناله ای می کنه. بعد دوباره خوابید روم و محکم بغلم کرد. تلمبه هاش عمیق بود و بیخ گوشم زمزمه می کرد.
_آخرش یه شب، واقعا” جلو شوهرت میکنمت. اصلا” قبل سکس می دم خودش کیرم رو ساک بزنه و واسه ات آماده اش کنه. اوووه اصلا اگه پسر خوبی باشه آب کیرمم میدم بخوره. اوووی اوووف
برای بار سوم زیرش ارضا شدم و یاشار هم کشید بیرون و تا قطره آخرش رو روی کمرم خالی کرد.
_عااااای عجب سکسی بود اووووف هلاک شدم آنا
اولین بار بود توی یه سکس سه بار ارضا می شدم. اصلا” مدتها بود حتی با یاشار هم بندرت دوبار ارضا می شدم. بعضی سکسها که اصلا” ارضا نمی شدم اما امشب سه بار شده بودم. یاشار هم سنگ تموم گذاشته بود و نا و نفس براش نمونده بود. بزور خودش رو به دستمال کاغذی رسوند و چند برگ بیرون کشید و خودش رو بهم رسوند و کمرم رو تمیز کرد. دستهاش میلرزید! بعد از تمیز کاری، روی تخت ولو شد.
_اوووف شیره ام رو کشیدی آنا جونم…یه نخ سیگار بهم میدی لطفا؟
وقتی خودم رو از تخت کندم و خواستم برم توی هال گفت:
_لطفا” عکس رو هم برگردون دیگه نمی خوام ریخت این نفله رو ببینم!
وقتی برگشتم و دو نخ سیگار رو آتیش زدیم؛ من رو کشید توی بغلش و محکم بوسیدم.
_عاشقتم آنا…امشب خیلی خیلی خوب بودی
تقریبا” از شب دعوای من و مهیار دیگه یاشار این شکلی از دل و جون قربون صدقه ام نرفته بود. اون شب در واقع یه نقطه عطف توی رابطه مون بود و تا حدودی کدورتها و مشکلاتی که بینمون پیش اومده بود رو از بین برد.
.
.
.
مهیار بعد از مرگ پدرش بیشتر شبها رو خونه نمیومد. یا پیش جاسم بود یا خونه پدریش شب رو به صبح می رسوند و از مادرش که اون هم حال و روز خوبی نداشت نگهداری می کرد. توی شیش ماه بعدی بیشتر سکسهای من و یاشار توی خونه ما انجام می شد… توی اتاق خواب من و مهیار و روی تخت من و مهیار روبروی عکس من و مهیار و یاشار که هر بار جوری با من سکس می کرد انگار واقعا” مهیار از دل عکس می تونست بقول خودش شاهد گاییده شدن زنش زیر بکنش باشه! حرفهایی که یاشار میزد برای من بشدت تحریک کننده بود.
_خوب نگاه کن بچه کونی زنت رو دارم می گام! …به بکن زنت باید احترام بزاری…جان بخور کیرمو بزار شوهر کونیت ببینه چه حالی با کیرم می کنی …دوست داری شوهرت رو هم جلو چشمت بکنم؟
بیشتر از همه تصور اینکه مهیار زیر پای یاشار باشه و ناله بکنه و من شاهد سکسشون باشم حشریم می کرد و با چنان شدتی ارضا میشدم که روانی کننده بود… سکسهای من و یاشار که تا قبل از اون از داغی اوایلش افتاده بود دوباره وحشیانه و داغ شده بود. میل من به سکس، بیشتر از قبل شده بود. اما یاشار فقط آخر هفته ها می اومد و در هر قرار ،فقط یک دور سکس می کردیم. سکسی که البته سنگین بود و یاشار با اومدن آبش هم بدنش خالی میکرد هم میلش کم میشود و به ندرت دو سکس در یک شب داشتیم.
نمی دونم اثر حسادت به مهیار بود یا میل به خودنمایی که یاشار رو توی اون سکسها، همزمان به اوج شهوت و خشم می رسوند. یهو وسط سکس گازم می گرفت یا بشدت جایی از بدنم رو می مکید تا خون مرده و کبود بشه.
_می خوام روت نشونه بزارم که فردا اون بچه کونی ببینه صاحب زنش کیه!
اوایل، فقط روی باسن یا ممه ها نشونه می گذاشت.
_نشونش که میدی؟ آره آناجون نشونش بده و بهش بگو شوهر اصل کاریم این کار رو باهام کرده
خیلی وقت بود جلوی مهیار ،لخت نمی گشتم. پس منهان کردن این آثار ازش کار سختی نبود. یاشار، اما انگار واقعا” اصرار داشت به مهیار خودی نشون بده و بعد از اون شروع به سیاه کردن گلوم کرد. کار سختی نبود کافی بود پوست سفیدم رو محکم بمکه و کبودی روی گلوم رسوا کننده بود. اولین باری که مهیار کبودی گلوم رو دید یه جورایی خجالت کشیدم. مهیار بعد از نگاه اول، یکم روش دقیق شد. دوزاریش افتاد اما نه اون بار و نه دفعات بعدی روی خودش نیاورد. از اون ببعد حتی واسه خودم، اینکه مهیار نشونه های عشقبازیم با یاشار رو ببینه لذت بخش بود. حتی یکبار از یاشار خواستم باسنم رو گاز بگیره و روز بعدش لخت جلوی مهیار می گشتم و جای دندون های یاشار رو توی چشم مهیار فرو می کردم. از نوع نگاهش یه جور لذت شیطانی می بردم تا جایی که بالاخره مهیار هم اعتراض کرد.
_حالا حتما” واجبه اینقدر نمایشش بدی؟
_اوا چی رو؟
_خودت می دونی…ضمنا” اون نیشت رو هم جمع کن
_اذیتت می کنه؟
_نه …ولی لطف می کنی اگه یه چیزی بپوشی
ته دلم غنج رفت. وقتی داستان اون روز رو واسه یاشار تعریف کردم محکم بغلم کرد و بوسیدم. معلوم بود اونم بدجوری دلش خنک شده.
_قربونت برم آنا جون! پس نشونش دادی. با این کارت هم به مهیار هم به من ثابت کردی که مال منی
اما بعد از اون دیگه نه یاشار خیلی اصراری بر نشونه گذاری داشت و نه من خیلی اصراری به لاشی بازی در آوردن جلوی مهیار ولی عوضش یاشار بعد از اون بیشتر شبها رو می موند و بعد از سکس نمی رفت. شب تا صبح لخت تو بغل هم می خوابیدیم و صبح که می شد با گرز گرانی که توی کمر و لای پاهام فشار می آورد از خواب بیدار می شدم. سر صبح خیلی میل و آمادگیش رو نداشتم و حتی از سکس دیشب هنوز خسته بودم و دلم می خواست بخوابم اما یاشار برعکس، سر صبحها حتی سر حالتر و بیشتر طالب بود و تا کارش رو نمی کرد نمی رفت.
_تصورش رو بکن یه روز صبح آقا مهیارت بیاد و مرا روی تختش، لخت توی بغل هم ببینه که خوابیم و دمش رو بزاره روی کولش و فرار کنه هاهاها یا نه اصلا” تصور کن وسط سکس صبحگاهیمون سر برسه! اوووف چه شود
با این توصیفات منم بالاخره خیس می شدم و پا به پاش می اومدم. اما اگه اون روز روز کاری بود بعد از سکس صبحگاهی، کل انرژیم می رفت و سر کار رفتن برام سخت می شد. اگه جمعه بود بهتر بود و بعد از رفتن یاشار ،بدون اینکه حتی حموم برم همونجور لخت و با آب یاشار که روی شکم یا کمرم خشک شده بود تا ظهر می خوابیدم.

ادامه…

نوشته: ساسان سوسنی

بازدید 18,803

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

14 پاسخ به “نفرین شده (۳)”

  1. دیگه زیادی رفتی تو فاز فیلم پورنبکش پاین یکم سرعت خودت جنده خانم ، اینجا ایران هایکی دیگه میاد چوب تو آستین تون می‌کنه .

  2. عالی از نظر منفقط ازت خواهش میکنم وسطش داستان رو ول نکنو ما رو هم دست به کیر نزارتوی این سایت دوتا داستان هست که من به خاطر اون ها بعداز 7 سال دوباره اکانت زدم که بهشون پیام بدم که بیان بنویسن و نیومدناز اینجا هم به اونا میگم نویسنده داستان هایاوای بارانالهه خواهر زنداداشملطفاً اگر پیام من رو میبینید شما هم بیایید بنویسید

  3. عالی بود تا اینجا 3 قسمتش رو باهم خوندم.همینکه مسیر داستانت مشخصه عالیه

  4. قلمی روان بیانی شیوا که خوانشگر ترسش ازینه که تموم بشه. وااااقعا دستمربزاد

  5. بیدار بودن و اطلاع پدر عالی بود.اما میتونست چالش های جذاب بیشتری هم داشته باشد.

  6. بواسطه فعالیت شغلی صلاحیت رسیدگی به پرونده های دادگاه خانواده و کیفری و …را بررسی نموده بودم .درست از زمانی اسیب روحی ام شروع شد که خوانده همکلاسی دانشگاه من بود .فردی که با تسلطش به سخنوری روح وروان یک جوان که حاضر نبود وعده ازدواج به جهت شناخت مکفی از روند تصمیمات دیکتاتور مابانه پدر را در خانواده میدانست .بله من چون فریب روایت احمقانه پیدا شدن یک خواستگار پولدار در هفته اول تمام اشنایی هایم را فریبی اگاهانه و عدم خلاقیت و بیان یک سناریوی تهوع اور را بارها شنیده و با خونسردی خوشبختی عزیزان را یاداور میشدم در تمامی مراحل زندگی بابت شخم زدن یاشارها شماتت وسرزنش شده ام ، اری من به جرم نکرده بی مسیولیت هرزه بی ناموس بکن درو و … میشدم ولی همچو شخصیت داستان انکه با وعده فریب دخترک را تا فروپاشی اخلاقی وخانوادگی در عمل پیش برد و پردهای عصمت و حیا رو درید بعنوان شوالیه داستان که در ان روز نبرد شمشیرش را با خود همراه نداشت و این قبیل دفاعیات کمدی تراژیک پسا طلاق و ابرو ریزی هایی در ابعاد وسیع وجنایت هایی که شخصا شاهد بودم روز به روز به زن ستیزی و شکاک شدن بیمار گونه نزدیک میشدم و انروز که ان بانوان معصوم را به جرم خندیدن ریز و تغییر پروتکل اداری و رییس دفتر واجودان اقا را اصرار ورزیدم شرایط روحی من به فروپاشی و بدلیل اذر ماهی بودن وغرور وافر هیچ فردی را در مشکلات سهیم ویا مشاوره نمیکرفتم و زن ستیزی با محدود کردن مادر وخواهر پس از فوت پدر دیکتاتور ماب ولی قلب مهربان به ورطه ظهور رسید . همکلاسی بیچاره از چاهی که بود با مشاهده من کورسویی امید در چهره اش هویدا شد زمانی نگذشت که خشم گویی در میمیک چهرام پاسخ امید واهی اش را بیرحمانه فریاد زد . صدای ان روز در دانشگاه که به سبب روحیات اخلاقیم ترس شنیدن جواب منفی و دهان به دهان گشتن و لق لقه زبان خالک زنکان شدن فرصت انتخاب که در جوامع جهان سوم به مراد مردان بود را از من دریغ ورزید. ‌داشتم

  7. کیرم تو هر چی خیانت و خائن و نفر سومه هر دو شون رو باید اتیش زد حرام زاده های بی ناموس کس کشا می خواین خیانت کنید طلاق بگیرین و حدوم زاده ها می خواین کص بکنید برین جنده یا مجرد یا مطلقه بکنید

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید