تمنای مرگ و بانو (۱)

نکته: من نویسنده این داستان نیستم. این داستان قبلا با اسم «مرگ و بانو» منتشر شده و چون ادبیات داستان رسمی بود من ادبیات رو تغییر دادم و عامیانه کردم و توی ۲ قسمت منتشر کردم.
البته بدون اجازه نویسنده.

این داستان بر اساس یک گزارش واقعی نوشته شده است اما شخصیت‌ها و صحنه‌های جنسی و روند داستان و جزئیات توسط نویسنده خلق شده‌اند.
توصیه می‌کنم برای اینکه داستان رو به درستی درک کنید با حوصله و با دقت بخوانید.

آغاز

آه که چه مشتاق مرگم …
کیرم توی دهن سارا بود و گاهی هم داشت سوراخ کونم رو زبون می‌‌زد. لم داده بودم و از بالا داشتم عشق بازی سارا با کیرم رو نگاه می‌کردم و قاعدتا باید پر از حال و لذت می‌بودم اما توی اون لحظه من خالی بودم، خالی از هر چیزی، خالی از حس و حال، خالی از شهوت و حتی خالی از زندگی.
گاهی نگاهم به طنابِ گره کرده که یک حلقه بزرگ اندازه سر آدم داشت در گوشه آلونکم می‌افتاد و اگه سارا نیومده بود الان گردنم توی اون حلقه بود. یادم نمیاد این دختر زیبا و خوش‌اندام با اون پستون‌های گرد و نرم و لبایی نمناک و آلبالویی که خودش رو عاشق و شیفته من می‌نامید از کجا پیداش شد. خسته بودم و ذهنم، مغزم فقط چهره بانوی خودم رو می‌دید: رویا.
سارا نگاهی به چشمام انداخت و متوجه شد که اونجا نیستم. بالا اومد و نوک سینه‌ام رو مکید و بعد آتش‌وار و با حرارت تمام لبام رو به دهن گرفت و خورد و خورد و خورد و یک آخیش از عمق وجودش سر داد و گفت: دوستت دارم دیوونه من.
این جمله برام غریب بود. نمی‌دونم بابام که گاه و بی‌گاه مامانم رو جلوی ما لخت می‌کرد و به اون تجاوز می‌کرد از عشق و محبت و دوستی چیزی می‌دونست یا خواهرم که به همراه عمه‌ام به جندگی می‌پرداختن یا خود من که زمانی عاشق و شیفته دختر همسایه‌مون رویا بودم.
سارا پستونش رو توی دهنم گذاشت و من اون رو با بی‌میلی به دهن گرفتم. پستون‌هایی که هر مردی رو از خود بی‌خود می‌کنه برای من هیچ طعمی نداشت. با سارا همراهی می‌کردم تا لااقل اون کمی لذت ببره هر چند هر چقدر به خودم فشار می‌آوردم اون رو به یاد نمی‌آوردم. آیا اون هم یه جنده مثل خواهرم بود که هر شبی زیر کیر یک نره خر می‌خوابید و به اون حال می‌داد؟ اما من اهل کسِ جنده کردن نبودم. اصلا از این کثافت‌کاری‌ها بدم می‌اومد. با وجودی که سال‌هاست که بعد از رویا کس ندیده‌ام و تشنه یک کس خیس و گرد و قلمبیده‌ام اما هیچگاه دل صاحب مرده و تاریکم رضا نداده که کیرم رو توی یه کس غریبه جا بدم. می‌دونم این افکار یه مرد عهد هجره و امروزی‌ها راحت‌تر کیر به کس دیگه‌ای میدن یا شاید هم من یک بیمار روانی‌ام که فقط کس عزیزم رو،‌ کس دلبرم رویا رو می‌خوام؛ رویایی که سال‌هاست کنارم نیست.
همونطور که به پشت خوابیده بودم سارا برای بار نمی‌دونم چندم کیرم رو به دست گرفت و روی اون نشست و کس گرمش رو پر از کیرم کرد. بالا و پایین می‌شد و پستونش توی هوا موج می‌زد. موهای سیاه بلندش که روی صورت نازنین و مهربونش افتاده بود با ملودی آه و اوه سارا به رقص اومده بود و همین‌طور ذهن من که گاهی رویا رو تصور می‌کرد و گاهی طناب افتاده در گوشه اتاق رو آرزو می‌کرد.
این تصور برای من زجرآور بود چون هم نمی‌خواستم توی خیال بمونم و هم نمی‌تونستم صورت رویای عزیزم رو به‌ درستی ببینم.
-عزیزم کجایی؟
واقعا صدای این دختر جذاب بود. ولی اون کیه؟ این دختر که خودش رو سارا می‌خونه کیه؟ از کجا پیداش شده و اینجا چی می‌کنه؟ چه سوال احمقانه‌ای! خب داره کس میده. اون هم به منی که گویا اون عاشقشه ولی من حسی به اون ندارم.
-همین جام.
-نه. نیستی. امروز این برای بار چندمه که کیرت خوابیده. می‌خوای تمومش کنیم؟
به کیرم نگاهی انداختم. سارا روی کیر خوابیده من نشسته بود. داغی و خیسی و نرمی کسش رو حس می‌کردم اما میلی و شهوتی در من نبود که کیرم رو سیخ نگه داره. دوباره چهره مبهم و بدون نقش و نگار رویا به ذهنم خطور کرد. الان باید رویای عزیزم اینجا می‌بود تا نشون می‌دادم که چطور کیرم برای ساعت‌ها پمپ می‌زنه و برای اون جان فشانی و دلبری می‌کنه و دوباره گردی حلقه یک طناب.
هوس سیگار کردم. چشمم توی آلونک شلخته‌ام به دنبال سیگار می‌گشت؛ به دنبال یار همیشه همراهم، مونس و غمخوار لحظات مَرَضی‌ام، تنها کسی که مزه این زندگی گه رو می‌فهمه. خوشبختانه سیگار عزیزم همیشه در دسترسه. دست کردم و از میز کنار تخت سیگاری به لب گذاشتم و روشن کردم. تنها این دوده که جان پر درد و بی‌روح منو می‌فهمه.
-می‌دونی توی این یه ساعته چند نخ سیگار کشیدی؟
معلومه که نمی‌دونم. مگه مهمه؟ گویا سارا صدای مغزم رو شنید. از تخت پایین میرم. ناراحته اما نگاهش مهربونه و می‌فهمم که عمیقا عاشقانه منو نگاه می‌کنه. اون یه جنده نبود. ولی خواهر من هم که یه جنده بود می‌تونست در عین جندگی با محبت نگاه کنه. شاید این نوع نگاه کردن یک هنر ریز زنانه است. شاید هم یک تبحر عاشقانه است. آره! همینه. رویا می‌گفت چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟ می‌گفتم چجور نگاه می‌کنم؟ می‌گفت همینجوری دیگه. آره! وقتی مبهوت زیبایی اون می‌شدم،‌ وقتی غرق در نگاه دلبرانه اون می‌شدم جور دیگه‌ای نگاش می‌کردم: نگاه یک عاشق به معشوقش. نمی‌دونم این چی جور نگاهیه ولی از اونجایی که چشم‌ها حرف می‌زنن این نگاه و تمنای یک عاشقه که در افق نگاش میگه: دوستت دارم، ای زیبای من، ای محبوب من، ای جان جانم.
سارا شرت و سوتینش رو پوشیده بود: عزیزم! ببخشید! من باید برم. جایی قرار دارم. اینجا رو یکم واست مرتب می‌کنم و میرم.
نگاش می‌کردم که مشغول جمع و جور کردن خرت و پرت‌های اتاق بود. دود سیگار به هوا می‌رفت و من خیره به چهره رویا توی دودها بودم. سارا لباس‌های افتاده توی اتاق و ظرف‌‌ها و کتاب‌ها رو جمع می‌کنه و اتاق کمی رنگ و رو می‌گیره. اما به طناب گره کرده دست نمی‌زنه و طناب همچنان اونجا افتاده و منو می‌خونه: سرت رو به من بده عزیزم.
-عزیز دلم. قربونت برم. لطفا یکم غذا بخور. به‌خدا شدی استخونِ خالی. غذا رو از یخچال در ‌آوردم. واست قرمه سبزی درست کردم که دوست داری. سالاد و سبزی هم توی یخچاله.
به لبام بوسه‌ای زد و گفت: قربونت برم یکم به خودت برس. شب بهت زنگ می‌زنم. خدافظ.

من عاشق قرمه سبزی بودم؛ قرمه سبزی‌ای که مامان رویا درست می‌کرد. معده‌ام به قار و قور افتاد، حتی یاد قرمه سبزی رویا هم گرسنه‌ام می‌کرد. الان چه کسی حال داره بره و قرمه سبزی بخوره؟ ولم کن بابا. شاشم گرفته. حوصله بلند شدن ندارم و می‌خوام بخوابم، تا ابد. می‌خوام تا ابد بخوابم. این زندگی سگی ول کنم نیست. این زندگی بدون رویا تا کی ادامه داره؟ ای مرگ! ای عزیز من! کجایی؟ چرا منو در آغوش نمی‌گیری؟ چرا اینقدر دوری؟ می‌خوام به برم بیایی و بوسه‌ای بر لبانم بزنی. مرگ! ای دوست من! چنان به تو مشتاقم که کودک به پستان مامان،‌ چنان تو را خواهانم که کیر به کس.
چشمم هنوز صدای طناب رو لمس می‌کنه. طنابی که منو بی‌وفقه با ملودی‌های نرم و نازک می‌خونه.
ای مرگ! خودت بیا که مرا توان سوی تو آمدن نیست. خسته‌ام. بریده‌ام.
با همین تمنای مرگ که در تک تک لحظاتم اون رو حس می‌کنم به خواب رفتم: سرد و تاریکه،‌ یک کوچه دراز که دیوارهاش تا آسمون کشیده شدن و چراغی دور که هرچی میر‌م به اون نمی‌رسم. درهایی کوچیک توی این کوچه تنگ و خلوت هستند. در می‌زنم و رویا رو صدا می‌زنم. ناگهان بادی سرد با صدایی مهیب میاد و با سرعت منو با خودش تا ته کوچه پرتاب می‌کنه و با وحشت از خواب می‌پرم.
اَه. کیر توی این زندگی کثافت. حتی یه لحظه هم خوابم نمی‌بره. شب شده بود. از شاش دارم منفجر میشم. به زور از تخت پایین رفتم و سرپایی توی توالت شاشیدم. صدای زنگ گوشی اومد. سارا بود.
-الو؟ عزیزم؟ غذا خوردی؟
-غذا؟
-آره دیگه.
-آره. همون موقع که رفتی خوردم. خیلی ممنون. خیلی خوشمزه بود.
-نوش جونت. ببین فردا پایه‌ای بیام دنبالت بریم یه دوری بزنیم؟
-عه … فردا؟
-آره خب. پنج شنبه اس.
-نمی‌دونم والا. یکم خسته‌ام. حوصله ندارم.
-نگو نه دیگه. میام دنبالت. واست خوبه. سرحال میشی. ساعت ۱۰ میام. آماده باشی ها…!!!
-باور کن خسته‌ام.
-ساعت ۱۰ اونجام. خدافظ عشقم.
قطع کرد.
نمی‌دونم فردا صبح چی شد. فقط چشمم رو که باز کردم سارا روی کیرم نشسته بود. شب بود و سیگاری روی لب‌های من. کون بزرگ و خوش فرمش جلوی چشمم بالا پایین می‌رفت. صدای آه و اوهش فضا رو پر کرده بود و مشخص بود که لااقل این دختر داره توی این دنیا لذت می‌بره. شاید هم فقط الان داره لذت می‌بره و اون هم مثل من دردهایی داره. لااقل من برای اون یک دلگرمی بودم، اینطور که مشخص بود من به اون حال می‌دادم و اون از با من بودن لذت می‌بُرد. باز همین هم جای دلخوشی واسه من داشت. تنها نخ باریکی که منو به زندگی وصل کرده بود.
سارا پایین اومد و با ولع کیرم رو توی دهن گرفت و چنان ساک زد که آهم در اومد. گفت: «ای جان! قربون این کیرت برم، من که از خوردنش سیر نمیشم.» و چنان مک می‌زد که می‌خواست شیره وجودم رو بکشه.
این دختر یه ساک‌زن حرفه‌ای بود و کارش رو بلد بود. بالا اومد و نشست روی صورتم و کسش رو توی دهنم گذاشت. بوی خوبی می‌داد. لاله کس اون بزرگ بود و قرمز شده بود: برام بخور عشقم.
بوسه‌ای به لبه‌های کسش زدم و شروع کردم به زبون زدن توی کس خیس اون. صدای جیغش در اومد. با دست به پستون خودش چنگ می‌زد و ناله می‌کرد: بخور عشقم، بیشتر بخور.
اما من یه مُردة بی‌جان بودم. یه مُردة دو تکه. یه بی احساس که هیجان در درونم موج می‌زد اما هیچ حس حیات یا شوق و هوس کس کردن نداشتم. اما این دختر رو یاری می‌کردم. دست خودم نبود. نه! نه!‌ دقیقا دست خودم بود. قسمتی از وجودم می‌خواست به این دختر که به یادش بیارم کیه لذت بده. اما هم زمان عذابی هم در درونم در جریان بود: گدازه‌هایی از آتش فراق رویا سینه‌ام رو چنگ می‌زد.
زبونم توی سوراخ کس اون میره و میاد. رعشه به تن سارا افتاد،‌ صداش بالا و بالاتر رفت. خودش رو محکم روی صورتم فشار می‌داد. نفس‌هاش تند و تندتر می‌شد و در آستانه انفجار بود. می‌دونستم چه حالیه. زن نبودم و ارضای زنانه رو تجربه نکردم اما میگن نهایت لذته. خوشحال بودم که می‌تونستم یک زن رو ارضا کنم. این زندگی لعنتی هنوز در من جریان داشت و من هم داشتم این لعنتی رو در جان دیگه‌ای تزریق می‌کردم.
دو ران بزرگ و گوشتیش رو محکم دور صورتم فشار داد و من هم با سرعت بیشتری زبون می‌زدم و زبون می‌زدم و زبون می‌زدم. تا اینکه با یه آه بلند، سست و خاموش شد و بی‌حال افتاد. عاشق این بی‌حالی زنان بعد از ارضام. یک زندگی خاموش شده بعد از یک لذت نهایی. زندگی مگه چیه؟ همین خاموشیِ بعد از لذته. همین لذت کثافت که دست از سر مردمان برنمی‌داره و همه رو بنده خودش کرده. همین لحظه کوتاه. این همه سگ دو بزنی برای همین یک لحظه. اما نه. من این یک لحظه رو نمی‌خوام. من بعدش رو می‌خوام: اون خاموشی رو، اون سکوت رو. کاش همین جا می‌مردم و زیر این کس زیبا جون می‌دادم.
اما زندگی سمج‌تر از این حرف‌هاست. خر است. ول کن نیست.
-دوستت دارم عزیزم. کارت با زبون واقعا عالیه.
فقط نگاش می‌کنم. نمی‌دونم از منِ سرد چی می‌خواد و این سارا اصلا کیه که اینقدر منو می‌شناسه و می‌دونه که من یه کس‌لیس حرفه‌ای‌ام. خسته‌ام. روم رو برمی‌گردونم و چشمام رو می‌بندم. می‌خوام رویام رو ببینم.
-اما عزیزم! تو هنوز ارضا نشدی.
رویا بیا تا ببینمت. عزیز دل من کجایی؟ کجایی که چنین از من رخ می‌گردانی؟
احساس می‌کنم کیرم گر گرفت. می‌دونم رویا نیست که کیرم رو به دهن گرفته ولی می‌خوام که رویا باشه. ولی نیست.
چهره رویا رو نمی‌تونم تصور کنم. چرا؟ چرا چهره‌ات رو از من دریغ می‌کنی بانوی نازنین من؟
یه قطره اشک از چشمام سرازیر میشه. چشمام رو باز می‌کنم و کون سارا جلوی نگاهمه و کیرم رو می‌خوره و صدای آبدار خوردنش اتاق کوچکم رو،‌ زندانم رو طنین افکن کرده.
نه حسی دارم،‌ نه شهوتی. فقط دلتنگم و زخمه‌ای توی سینه‌ام چنگ می‌زنه. نفسم تنگ میشه. سر کیرم داغ میشه و به لحظه ارضا نزدیک میشم. این لحظه کثافت دوست داشتنی.
دستم رو روی سوراخ کون سارا گذاشتم و سارا فهمید که در حال ارضام. ریتمش رو آروم‌تر کرد. کیرم رو تا ته توی دهان می‌کرد و آروم بیرون می‌کشید و سر کیرم رو یک مک محکم می‌زد.
بدنم لرزه‌ای کرد و آب با فشار از کیرم پرت شد و دهن سارا رو پر کرد. تا خالی شدن کامل آبم کیرم رو در نیاورد و مدام مک می‌زد. تا کیرم آروم گرفت و خالی شد. آب رو روی کیرم تف کرد: ای جانم. این بار چقدر زیاد بود. قربون این کیر خوش فرم برم.
دیگه نا نداشتنم. دلم می‌خواد بی‌هوش بشم. نه!‌ دلم می‌‌خواد همین جا بمیرم.

دارم توی حموم شاش می‌کنم. صبح شده. رویا توی تخت خوابیده. می‌خوام توی آغوش اون برگردم. آغوش گرم و نرمش،‌ توی دستان مهربونش گم بشم،‌ توی پستون‌هاش غرق بشم. تاب دوری‌اش رو ندارم و لخت از حموم به سمتش می‌دوم. پتو رو کنار می‌زنم. دختری که خودش رو سارا می‌خوند اونجا خوابیده.
-رویا! رویا کجایی؟
سارا با خواب‌آلودگی گفت: چی؟ چیزی شده عزیزم؟
-نه! بخواب.
ازش دور شدم و به آشپزخونه رفتم و سیگاری کشیدم. سارا اومد. لخت بود. بدن زیبایی داشت. خوشم می‌اومد به پستون‌های لخت اون و کس عقب‌رفته اون میان پاهای بزرگ و جذابش نگاه کنم. منو بغل کرد: عزیزم! صبح به این زودی بیدار شدی. چیزی شده؟
اَه. آدم‌ها چرا دست از سرمون برنمی‌دارن؟ ولم کنید بابا. چی از جونمون می‌خواید؟ پُکی سنگین به سیگار می‌زنم. سارا می‌دونه که این یعنی نمی‌خوام حرفی بزنم. لبام رو می‌بوسه و دود سیگار رو به دهنش می‌کشه و رفت.

مامانم اونجا نشسته. جای همیشگی‌اش روبروی درِ آشپزخونه بود و خیره به آشپزخونه‌ای که توی اون کلفَتی می‌کرد ساعت‌ها می‌نشست. اصلا هم کاری به بازی یا دعوای ما نداشت. یک زن خاموش و ساکت بود. توی دنیای بچگیِ خودم اون رو زیبا و مهربون می‌دیدم. دوستش داشتم. اما بابام یک سگ هار به تمام معنا بود. بد قیافه و عبوس و گرفته بود. گوشت تلخ بود.
نمی‌دونم چند سالَمه. ۷، ۱۰ یا شاید هم ۴. مامانم اونجا نشسته. من توی اتاق کوچکمون کنار خواهرم خوابیدم. صدایی اومد. بلند شدم و آروم از اتاق بیرون رفتم. دیدم بابام جلوی مامانم نشسته و داره با اون کشتی می‌گیره. همون بازی‌ای که ما پسرها عاشق اونیم. گاهی من و خواهرم هم بازی می‌کردیم. ولی خواهرم خوشش نمی‌اومد. آخه دختره دیگه. دخترها بیشتر عاشق عروسک بازی و آشپزی و بزک دوزکند. مامانم هم از بازی کشتی خوشش نمی‌اومد. بابام عصبانی شد و لباس مامانم رو پاره کرد. هیجان توی وجودم موج زد. حس غریبی بود و البته ترس. اگه بخوام از زبون همون کودک خردسال تعریف کنم داستانم گنگ و مبهم میشه چون نمی‌دونستم پستون چیه،‌ کیر چیه، کس چیه. پس تصاویر اون شب رو میارم و از زبون یه بزرگسالِ کس و پستون دیده بازگوش می‌کنم.
لباس مامانم رو پاره کرد و محکم اون رو به زمین زد. مامانم ساکت بود. این دیگه بازی نبود. اگه هم بازی بود یه بازی واقعا خرکی بود. بابام پرید پشت مامانم و هر چی لباس توی تن مامانم بود در آورد و برای اولین بار بود که بدن لخت مامانم رو می‌دیدم، بدن لخت یک زن رو. من پشت دیوار توی تاریکی ایستاده بودم و یواشکی وسط هال رو دید می‌زدم. بابام مامانم رو از جلو روی زمین خوابوند و شلوار و شرتش رو در آورد. کون بزرگ مامانم پیدا شد. کرستش رو هم از پشت باز کرد و پرت کرد. بابا ایستاد و لخت شد. اون موقع نمی‌دونستم کیر چیه ولی یه کیر بزرگ و سیاه بین پاهای بابام ظاهر شد و سیخ و کلفت خودنمایی و عرض اندام می‌کرد. بابام با صدای کلفت و کیری‌اش گفت: برگرد جنده.
مامان جلوی بابام نشست.
-بخورش.
صورت مامانم رو نمی‌دیدم ولی می‌تونستم تجسم کنم که با چه چندشی اون کیر بد ریخت رو می‌خورد. اصلا مگه کیر خوردن داره؟ این چه کثافت‌کاریه که اینا می‌کنن؟ این هم شد بازی؟
بابام موهای پشت سر مامانم رو گرفته بود و سرش رو محکم جلو و عقب می‌کرد و خود کثافتش هم سرش رو بالا گرفته بود و حال می‌کرد: ها … جنده … بخور کثافت.
خواستم داد بزنم کثافت خودتی. ولی تخم نداشتم با بابای پدر سگم روبرو بشم. هیچ وقت جرأت نداشتم، چه برسه به الان که یواشکی هم داشتم اونا رو دید می‌زدم. نمی‌دونستم چی کار می‌کنن ولی می‌دونستم اگه بفهمن نگاشون می‌کنم بابام منو زنده نمی‌ذاره. قبلا هم تا حد مرگ منو زده بود،‌ اون هم سر هیچ.
با دستای بزرگ و زمختش پستون مامانم رو چنگ می‌زد: بخواب.
مامانم به پشت خوابید و دو پاش رو با دست بالا گرفت. بابام جلوی پاهای باز مامانم نشست و کیر سیاهش رو توی دست گرفت و جلوی کس مامانم تنظیم کرد و با یه فشار محکم تا ته فشار داد. جیغ مامانم توی گلوش خفه شد و نفسش تنگ شد. بابام وحشیانه شروع به تلمبه زدن کرد. صدای شلپ شلوپ خوردن پاهاشون بهم می‌اومد. خشکم زده بود. مامانم داشت زجر می‌کشید ولی مثل همیشه این زن ساکت بود. آخه مامان چرا؟ چرا اینطوری تن به این ذلت دادی؟ تو توی این زندگی فلاکت‌بار چی کشیدی که اینجوری ساکتی؟
بعدها که با سکس آشنا شدم توی هیچ سکسی هیچ وقت این رفتار رقت‌انگیز بابام از خاطرم نرفت و مدام جلوی چشمم می‌اومد. این مرد لجن حتی یک بوسه هم به لب‌های مامانم نزد. حتی یک کلمه محبت‌آمیز هم نگفت. بجز فحش از دهنش بیرون نیومد. حتی یک نگاه هم به صورت مامانم نکرد. اون رو یک جنده می‌دید که تصاحبش کرده و وحشیانه و پیروزمندانه کیرش رو توی کس اون فرو می‌کرد،‌ به سان عقابی که جوجه‌ای رو توی چنگال گرفته و مستانه توی آسمون پرواز می‌کنه.
-برگرد کثافت جنده.
مامانم به حالت سگی رفت و کونش رو به طرف بابام بالا داد. تلمبه‌های بابام محکم و محکم‌تر می‌شد و با هر ضربه‌اش موجی از کون مامانم راه می‌افتاد و از کمرش می‌رفت و ضربه‌ای به پستون‌های بزرگش می‌زد و سرش به عقب پرت می‌شد. زجری که این زن زیر این حجم از بی‌رحمی و شفقت می‌کشید غیر قابل توصیف و بیانه. گریه‌ام گرفته بود و بی‌صدا اشک می‌ریختم. هم از ترس، هم از دلسوزی واسه این زن، واسه مامان مظلوم و همیشه ساکتم.
-تخم سگ حرام زاده. جنده بی ناموس.
با هر کلمه‌ای که می‌گفت تلمبه محکمی می‌زد. نعره محکمی زد و کیرش رو در ‌آورد و آب کثیفش رو روی کون و کمر مامانم خالی کرد و با یه لگد محکم به کون مامانم روی زمین ولو شد. ناگهان دستی جلوی دهنم رو گرفت و منو به پشت دیوار کشید. خواهرم بود و با دست اشاره کرد که ساکت باشم. منو کشید و به اتاق برد و توی رختخوابم گذاشت. آروم درِ گوشم گفت: به هیچ کس چیزی نگو. فهمیدی؟
نمی‌دونم اون شب خوابیدم یا نه. ولی بعد از دیدن اون صحنه‌ها خواب به چشمام نیومد. می‌ترسیدم گرگی بیاد و مثل بابام که مامانم رو گایید منو بگاد. هر شب خودم رو خیس می‌کردم و اگه خواهرم نبود که یواشکی پتو و تشک رو ببره و جایی خشک کنه تا حالا صد بار زیر کتک‌های بابام مرده بودم و کاش مرده بودم.
خواهرم چند سالی از من بزرگتر بود. ولی برای من بیشتر از یه خواهر یا یه دوست بود. یه مامان بود. بجای مامانم اون مراقب من بود. بیشتر وقت‌ها اون به من غذا می‌داد. مامانم بی صدا غذا رو درست می‌کرد و بعد گوشه‌ای،‌ همون جای همیشگی‌اش می‌نشست. همون جایی که بابام به اون تجاوز کرده بود.
در مورد صحنه‌های اون شب با هیچ کس صحبت نکردم. حتی جرأت نداشتم توی توالت به کیرم نگاه کنم. نمی‌دونم چرا. ولی انگار می‌ترسیدم سیاه و بزرگ باشه. می‌ترسیدم مامانم رو بکنه یا خواهرم رو. می‌ترسیدم دهن باز کنه و منو بخوره. توی توالت بدون اینکه نگاش کنم سرم رو بالا می‌گرفتم و فوری آب روی اون می‌کشیدم و از توالت فرار می‌کردم.
نمی‌دونم چقدر گذشت. فکر می‌کنم بزرگتر شده بودم یا شایدم نه. دقیق یادم نیست. یه ظهر تابستون که خواب بودم از شدت تشنگی بیدار شدم. مست خواب و چشم‌نیم‌بسته به پای یخچال رفتم و آب خوردم. صدایی به گوشم رسید. انگار کسی آه و ناله می‌کرد: نکن. یواش. الان می‌بینه. بیا بریم تو اتاق.
هنوز خواب بودم. این صدای مامانم بود. جرأت نداشتم که برگردم. جلوی یخچال خشکم زده بود. دوست داشتم همونجور چشم‌نیم‌بسته برمی‌گشتم و جایی رو نمی‌دیدم ولی دیگه دیر شده بود و بیدار بیدار و هشیار هشیار شده بودم.
-گه بخور. خفه شو دیگه.
-آروم. بیا بریم تو اتاق.
-گفتم خفه شو.
پاهام توان رفتن نداشت.
-هوی کره خر! اونجا چی می‌کنی؟ بیا برو گمشو تو اتاقت.
خواستم نگاه نکنم ولی همین که برگشتم دیدم مامانم لخت زیر کیر بابام خوابیده و دستش رو روی صورتش گرفته. این حرامزاده حیا نداشت که نباید جلوی بچه‌ها سکس کنه.
-برو گم شو دیگه تخم سگ.
با داد بابام از جا جستم و مثل فشنگ در رفتم. تمام بدنم به لرزه افتاده بود. خواهرم هم خونه بود و از پشت دیوار داشت سکس بابا و مامانم رو نگاه می‌کرد. صداشون می‌اومد و گوشم رو گرفته بودم که نشنوم. خواهرم توی اتاق اومد، حال بد منو دید: چیزی نیست. دارن بازی می‌کنن. این بازی بزرگتراس. مامان چیزیش نمیشه.
اون ظهر رو با گریه سر کردم ولی بعد از اون روز بابا گاه و بی گاه مامان رو با کتک جلوی ما لخت می‌کرد و ترتیبش رو می‌داد و ما رو وادار می‌کرد که نگاه کنیم. مامان هم مثل همیشه ساکت، حتی گریه هم نمی‌کرد.
یه روز بابا از خونه بیرون رفت و دیگه برنگشت. خونه شلوغ شده بود. آدم‌ها می‌اومدن و گریه می‌کردن ولی مامان و خواهرم خوشحال بودن. مامانم برای اینکه من نفهمم چی شده منو خونه خاله پری فرستاد، مامانِ رویا. خونه‌شون چند کوچه اون‌ورتر بود. من از همون جا عاشق رویا شدم. من و رویا هم سن بودیم و بعد از اون رویا همبازی من بود. اما اون واسه من فقط یه همبازی نبود. توی همون عالم بچگی برام یک فرشته بود،‌ یک پری بود مثل مامانش.
تا کلاس سوم چهارم هر روز همدیگه رو می‌دیدیم. مشق‌هامون رو با هم می‌نوشتیم و کلی بازی می‌کردیم. من که شب‌ها کابوس می‌دیدم و از خوابیدن وحشت داشتم روزها توی بغل رویا خوابم می‌برد. آغوش اون و سینه اون و پاهای اون بالشت نرم و آرومم بود.
تا اینکه یک روز اون اتفاق وحشتناک افتاد. نزدیک‌های شبه و بعد از بازی با رویا توی کوچه مثل همیشه با لباس‌های خاکی وارد خونه میشم و توی حیاط دارم پاهام رو می‌شورم. خواهرم می‌گفت با پای نشُسته داخل خونه نشم،‌ آخه مامان ناراحت میشه. کنار شیر آب چمبره زده‌ام. با صدای وحشتناک افتادن چیزی از جا می‌پرم. دلم هُری می‌ریزه.

بعد از رفتن بابام برای مدت کمی آرامش به خونه‌مون اومد. اما زندگی قرار نبود روی خوشش رو به ما نشون بده. پای عموم به خونه ما باز شد. اوایل برامون گوشت و میوه و خرت‌ و پرت‌های خونه رو می‌آورد. از قیافه‌اش خوشم نمی‌اومد. مثل بابام بد ریخت بود. بوی گند می‌داد. هر وقت می‌اومد می‌ترسیدم و پا به فرار می‌ذاشتم و اون هم با مامانم به اتاق می‌رفتن. خواهرم منو به حیاط می‌برد و تا رفتن عمو، توی حیاط بازی می‌کردیم و داخل خونه نمی‌شدیم.
اون اتفاق وحشتناک توی شبِ اون ظهر تابستون رخ داد. من که شب‌ها بی‌خواب بودم اون صبح خسته بودم از رختخواب بلند بشم. همون دم دمای صبح خوابم برده بود. نزدیک‌های ظهر بود که با صداهایی بیدار شدم. وارد هال شدم و دیدم لباس‌های زنونه و مردونه و شرت و شلوار جای جای هال پخش شده. مامانم همیشه خونه رو مرتب نگه می‌داشت. درِ حموم باز بود و صداهایی از اون می‌اومد: بخورش. آهان. خوبه. دستات رو بذار روی دیوار. اون پاتم بده بالا. اوووف. چی کیفی میده این کس.
نمی‌دونم چرا نزدیک‌تر شدم. ترسیده بودم. پاهام دست خودم نبود و بی‌اراده به سمت حموم می‌رفتم. دیگه صدای تلمبه‌ زدن‌های یه مرد برام آشنا بود. می‌دونستم چه خبره اما می‌خواستم بدونم چه کسانی توی حموم دارن بازی می‌کنن. یعنی بابا اومده؟ اما صدای عمو بود: بهت گفته بودم فقط مال منی. حق برادر سگم نبودی. همون اول باید به من می‌گفتی بله. ولی اشتباه کردی.
درِ حموم کامل باز بود و بی‌اراده سرم رو بردم جلو تا ببینم. عمو پشت مامانم وایساده بود و یه پای اون رو توی دست گرفته بود و کیر سیاه و کلفتش رو توی کس مامانم کرده بود. گویا این بازی برای بزرگترها بسیار جذابه و تمومی نداره.
-خودت گند زدی وگرنه مرحوم برادر خرم هیچ وقت از رابطه ما با خبر نمی‌شد. واسه همین خودش رو به کشتن داد. برگرد.
مامانم برگشت و قبل از اینکه بتونم سرم رو بدزدم منو دید و جیغی سر داد و دستش رو جلوی صورتش گرفت. عمو فوری برگشت و یک آن چشم تو چشم شدیم. با تمام قوت به سمت درِ هال دویدم. در قفل بود. تا اومدم کلید رو بچرخونم دست سنگین عمو پشت گردنم بود: تو اینجا چیکار می‌کنی وروجک؟ مگه بیرون نبودی؟
عموم لخت با یه بدن پشمالوی سیاه و کیر سیخ شده من رو گرفته بود. مامانم از پشت داد زد: ولش کن کثافت.
درسته که بارها لخت مامانم رو زیر بابام دیده بودم ولی خجالت می‌کشیدم رو در رو، چشم تو چشم به پستون و کس اون نگاه کنم. سرم رو پایین انداختم.
-باشه. برو گمشو وروجک.
کلید رو چرخوندم و تا خونه رویا یک نفس دویدم. فقط آغوش رویا بود که کمی آرومم می‌کرد. همین که دیدمش سفت بغلش کردم. بعدش هم حسابی توی کوچه بازی کردیم. می‌ترسیدم برگردم خونه ولی دیگه نزدیک شب بود و باید برمی‌گشتم.
پای شیر آب چمبره می‌زنم و شستن پاهام رو طول می‌دم. با صدای وحشتناک افتادن چیزی از جا می‌پرم. دلم هُری می‌ریزه. یک چیز بزرگِ آتیش گرفته از بالای پشت بوم توی حیاط افتاده بود و صدای ضجه‌اش کر کننده است. نفهمیدم چیه. به شدت تکون می‌خوره و جیغ می‌زنه. خشکم زده و فقط نگاه می‌کنم. خواهرم به حیاط می‌دوه و جیغ می‌زنه: مامان.

همه جا سیاهه. صدای جیغ کر کننده‌ای توی فضا طنین افکنده. دلم سیگار می‌خواد. این شب‌های لعنتی تمامی ندارن. از شب بدم میاد. اینکه به زور خودت رو توی رختخواب جا بدی تا شاید کمی چشمات روی هم بره. ولی من نفرین شده‌ام که لحظه‌ای به خواب برم. با تنی کوفته از رختخواب بلند میشم و به دنبال یار عزیزم هستم. فقط این دوده که دوستش دارم و پا به پای من مونده، نه مثل رویای بی‌وفا. گرسنه‌ام ولی نای غذا خوردن ندارم. دیگه به گرسنگی خو گرفته‌ام.
انگار کلید این آلونکم رو همه دارن. معصومه خواهرم نزدیک‌های ظهر در رو باز کرد و داخل خونه کوچیکم شد. خونه‌ای که فقط یه هاله و یه آشپزخونه کوچیک و حموم و توالت. همه زندگی من توی این چند سال توی همین اتاق گذشته؛ زندگی که نه، همه مُردگی من. بعد از رویا من زندگی نکردم و هر لحظه برام عذاب بود. قبل از اون هم زندگی نداشتم. فقط ورج و ووررجه‌های هورمون‌ها بود که گاهی به حرکتم وا می‌داشت. من بچه درس خون بودم یا بهتره بگم باهوش و زرنگ بودم و درس نخونده ۲۰ می‌گرفتم. عاشق شعر و ادبیات و هنر بودم. خودم رو غرق کتاب و رمان و فلسفه و شعر می‌کردم تا شاید کمی از زندگی دور بشم. عاشق خیال و داستان‌پردازی بودم. ساعت‌ها می‌نشستم و داستان‌های خیالی‌ام رو واسه رویا تعریف می‌کردم و اون هم با ذوق گوش می‌داد و من حظ می‌کردم. عاشق اعداد و حساب کتاب هم بودم، ریاضی و فیزیک رو توی هوا قورت می‌دادم.
یه رتبه عالی توی کنکور گرفتم. همه می‌گفتن برو مهندسی برق، عمران. ولی من کامپیوتر رو انتخاب کردم. در کنارش هم عشقی تار و نی می‌زدم. گاهی هم شعری، بیتی چیزی می‌سرودم. استعداد عجیبی توی برنامه‌نویسی داشتم. اون سال‌ها رشته کامپیوتر تازه وارد دانشگاه شده بود و می‌دونستم آینده درخشانی توی اون دارم. همین‌طور هم شد. دانشگاه رو تموم نکرده بودم که توی یه شرکت برنامه‌نویسی استخدام شدم و عضو گروه ارشد برنامه‌نویسی شدم و یه سال بعد اولین و بزرگترین نرم‌افزار حسابداری رو نوشتیم و همین باعث شد کلی پول به دست بیارم. با همون پول این آلونک رو خریدم و توی این چند سال که دیگه فکرم کار نمی‌کنه با تتمه همون پول زنده‌ام. گاهی معصومه میاد تا ببینه پولی چیزی نیاز ندارم. ولی من به پول کثافت جندگی اون نیاز ندارم. حاضرم از گرسنگی بمیرم ولی یک لقمه از پول جندگی خواهرم نخورم.
عاشقانه و دیوانه‌وار معصومه رو دوست دارم. اون اولین و تنها غمخوار واقعی من بود،‌ اون تنها پشتیبان و حامی من توی همه عذاب‌هام بود. ولی نمی‌تونستم با جندگی اون کنار بیام.
معصومه گفت: به! سر و وضع خونه شازده پسر رو ببین …!!! بابا لااقل یه دوست دختری بگیر بیاد اینجا رو واست تمیز کنه. گه از سر و کله این خونه می‌باره.
روی تخت لم داده‌ام و زل به خواهر عزیزم نگاه می‌کنم. چشماش رو دوست دارم. سیگاری روشن کردم و رفتم که بشاشم و آبی به صورتم بزنم. معصومه ظرف‌ها رو شست و گفت: واست قرمه سبزی درست کردم که دوست داری. سالاد و سبزی هم گذاشتم توی یخچال.
-ولی …
-نگران نباش. می‌دونم غذایی که با پول من باشه نمی‌خوری. موادش رو با پول خودت خریدم. بیا اینم فاکتور خرید و اینم رسید.
چند تا تیکه کاغذ و کارت بانکیم رو به دستم داد. گفتم: این کارت دست تو چیکار میکنه؟
-داداشِ حواس پرت ما رو باش. خودت هفته پیش دادی واست خرید کنم.
-آهان
-راستی فردا ساعت ۱۰ میام دنبالت بریم یه چند تا امضا بزنی واسه انحصار وراثت.
-ولی من چیزی از اون خونه کوفتی نمیخوام معصومه.
فوری صورتش برآشفته شد و با صدای بلند گفت: صد بار بهت گفتم بهم نگو معصومه. معصومه مرده. من الان فرشته‌ام. خواهرت فرشته شهره. نمی‌دونی مگه؟

باز خونه شلوغ شده. آدم‌ها میان و گریه ‌می‌کنن. این بار دو سه هفته به طور کامل خونه خاله پری بودم. اون زیبا و مهربون بود. دوستش داشتم. به خصوص که مامانِ رویا هم بود. گاهی منو توی آغوش می‌گرفت و آروم گریه می‌کرد. یه بار پرسیدم: خاله پری چرا گریه می‌کنی؟ اون هم گفت هیچی عزیزم. فقط خسته‌ام.
-مگه آدم موقع خستگی گریه می‌کنه؟
به زور با خنده گفت: پس چیکار می‌کنه؟
-خب می‌خوابه.
-راست میگی. حالا برو بذار من یکم بخوابم تا خستگیم در بره.
سرش رو روی بالشت گذاشت و زار زار گریه کرد.
با دلتنگی زیاد که از رویا دور می‌شدم به خونه برگشتم. خونه ساکت بود. جای همیشگی مامان که جلوی درِ آشپزخانه می‌نشست خالی بود. گاهی ساعت‌ها می‌نشستم و به جای خالی اون نگاه می‌کردم. تا سال‌های زیادی منتظر بودم یه روز از در بیاد و سر جاش ساکت بشینه و با مهربانی ما رو نگاه کنه. یاد مامانم سینه‌ام رو درد می‌آورد. یاد این زن صبور زجر کشیده.
عموم بیشتر از قبل به خونه رفت و آمد می‌کرد و حسابی هوای ما رو داشت. نمی‌ذاشت چیزی کم داشته باشیم. حس عجیبی بهش داشتم. ازش متنفر بودم، بیشتر از بابام.
برای اینکه تنها نباشیم عمه گلاب هم با ما زندگی می‌کرد. من قبلا اون رو هیچ ندیده بودم. تازه اون رو شناختم. یک زن درشت هیکل سبزه، با چشمایی درشت، پستون‌هایی بزرگ و ران‌هایی بزرگتر.
همین عمه گلاب خواهرم معصومه رو جنده کرد. تا یکی دو سال عمو مرتب به خونه می‌اومد و پول به ما می‌داد اما بعد از مدتی گویا وضع مالیش خراب میشه و نمی‌تونه مثل قبل به ما پول بده.
بعضی شب‌ها می‌دیدم خواهرم گریه می‌کنه. فکر می‌کردم دلتنگ مامانه. من هم دلتنگش می‌شدم اما فقط بغض می‌کردم و نمی‌تونستم گریه کنم. گریه من فقط توی آغوش مهربان رویا بود. این رویا برای من عجیب مأمن و مرهمی بود. بی دلیل نیست بعد از رفتن اون من هم شکستم و نتونستم کمر راست کنم.
گاهی وقت‌ها که خواهرم گریه می‌کرد اون رو بغل می‌کردم. از پشت به اون سفت می‌چسبیدم و فشارش می‌دادم. اما اون منو دور می‌کرد، صورتش رو می‌گرفت و ناسزام می‌گفت. نمی‌دونستم چی کنم.
گاهی وقت‌ها می‌دیدم روی بازوش کبود شده. هر چی می‌پرسیدم چی شده می‌گفت هیچی، خوردم زمین. معلوم بود دروغ میگه. بعضی وقت‌ها هم می‌دیدم زیر گردنش یه کبودی سیاه یا جای گاز گرفتگیه. دیگه نمی‌پرسیدم چی شده. این بار لابد می‌گفت خورده به در و دیوار.
می‌دونستم چیزی رو از من مخفی می‌کنه. بزرگترها همیشه حقیقت رو از بچه‌ها مخفی می‌کنن. تا اینکه یک هو حقیقت مثل یک پتک روی سر اون بچه فرود میاد. اون روز توی مدرسه حسابی دعوا کرده بودم. فکر می‌کنم کلاس چهارم یا پنجم بودم. یه نفر وسط دعوا گفت تو اگه مَردی برو خواهرت رو کف خیابون جمع کن. نفهمیدم چی گفت ولی با هوی بچه‌ها فهمیدم بدچیزی گفته. با یه مشت محکم اون رو کف زمین خوابوندم. سر همون دعوا حسابی از ناظم کتک خوردم.
اون شب توی خونه عصبی بودم و حوصله نداشتم. معصومه و عمه گلاب شام خوردن و گفتن ما می‌ریم بیرون و تو از داخل در رو قفل کن و کلید رو در بیاور و بخواب. ما هم شب میایم خونه.
با عصبانیت گفتم: کجا می‌رید؟
معصومه گفت: چی؟
-گفتم کجا می‌رید؟
آروم گفت: می‌ریم خونه یکی از دوستای عمه گلاب. یه مشکلی داره می‌ریم کمکش. تو بخواب. ما زود میایم.
-می‌رید کف خیابون؟
-چی؟
-گفتم می‌رید کف خیابون؟
-کف خیابون چیه دیگه؟
-امروز بچه‌ها توی مدرسه منو هو کردن و گفتن برو خواهرت رو کف خیابون جمع کن.
عمه گلاب گفت: چیزی نگفتن که. شوخی بوده. فردا بهت میگم کف خیابون یعنی چی.
با داد و گریه گفتم: اصلا هم شوخی نبود و کف خیابون چیز خوبی نیست.
و با دو رفتم توی اتاق و محکم در رو بستم.

میگم: باشه. فردا ساعت ۱۰ آماده‌م.
-آماده باشی ها! نیام باز مثل قبل ببینم خوابی.
معصومه بلند میشه که بروه. در رو باز می‌کنه اما می‌بنده و برمی‌گرده و میگه: ببین نمی‌خوام اون خونه بیفته دست بچه‌های عمو. از وقتی عمو گور به گور شده کلی سگ دو زدم تا تونستم حق وراثمون رو بگیرم.

نمی‌دونم چند ماه بود از خونه بیرون نزده بودم. نور آفتاب اذیتم می‌کرد. همون خونه کوچیک و محقرم رو دوست داشتم. دلم نمی‌خواست وسط آدم‌ها قدم بزنم. تا رسیدن به دفترخونه بیشتر اوقات چشمام رو بسته بودم. بعد از امضا بیشتر تونستم چشمام رو باز کنم. موقع برگشت طناب‌های حلقه شده که جلو درِ مغازه‌ها نصب شده بودن توجهم رو جلب کرد. طناب‌ها شباهت عجیبی به طناب خودم داشتن. طناب‌هایی آویزون که یک حلقه قطره‌ای شکل بزرگتر از سر انسان پایین اون بود و بالای حلقه چند گره زده شده بود. آیا اعتراض یا جنبش خاصی توی شهر شکل گرفته بود؟ آیا مردمان هم مثل من از زندگی نفرت داشتن و شوق مرگ رو داشتن؟ از معصومه پرسیدم: توی شهر خبری شده؟
-خبر؟ چه خبری؟
-جریان این طناب‌ها چیه؟
-کدوم طناب‌ها؟
فوری وایساد و گفت: بریم رستوران یه چیزی بخوریم؟
به طناب آویزان شده جلوی درِ رستوران نگاهی انداختم. می‌خواستم دور از هیاهو و آشوب مردم جایی ساکت تنها و توی خودم باشم. دلم هوای رویا رو کرد و گفتم: نه! حوصله ندارم. بریم خونه لطفا.
-باشه عزیزم. نمی‌خوام اذیت بشی.
و تا خونه هر دو توی سکوت بودیم.

رویا از پشت زیر پام خوابیده و کیرم رو آروم توی کس اون فرو می‌کنم و در ‌میارم. خم میشم و گردنش رو می‌بوسم. سرعت کیرم رو بیشتر می‌کنم. به کون بزرگش چنگ می‌زنم و لمبه‌های کونش رو باز می‌کنم و به داخل شدن و بیرون اومدن کیرم توی کسش خیره میشم. عاشق این صحنه‌ام و دوست دارم بارها بارها توی این حالت اون رو بکنم. بعد از چند دقیقه می‌خوام چشمای خمار و جادویی‌اش رو ببینم: برگرد عزیزم.
رویا برمی‌گرده و سارا با چشمایی مست به من نگاه می‌کنه. جا می‌خورم و به عقب میرم: تو؟
-خسته شدی عزیزم؟ بخواب تا من بیام روت.
بی‌اراده میشم. سارا منو به پشت می‌خوابونه و خودش میاد و روی کیرم می‌شینه. این سارا کیه؟ هر چی می‌کنم اون رو نمی‌تونم به یاد بیارم. چشمام رو می‌بندم شاید رُخی از رویا رو ببینم. اما آه و ناله سارا نمی‌ذاره روی چهره رویا تمرکز کنم. چشمام رو باز می‌کنم و پستون‌های رقصان سارا بالا و پایین میره. این دختر مست شهوته. به لرزه در ‌میاد و ارضا میشه و خودش رو روی من میندازه.
خسته‌ام و همون جا زیر سارا به یاد رویا به خواب میرم.

معصومه کلید انداخت و داخل آلونکم شد. زندگی من تمام روز میان چهار دیوار می‌گذره، سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیواری گذشته و خیال، مونس من بوده. خودم رو با کد زدن مشغول می‌کردم واسه اینکه خودم رو گیج کنم، واسه اینکه وقت رو بکشم تا دیگه وقت رفتنم برسه، واسه اینکه خودم رو، خاطراتم رو فراموش کنم. اما نشد. خیالات و خاطرات چنان بر من هجوم می‌آوردن که استخون‌های روانم از هم می‌پاشید و من، تنها و درمانده بودم در برابر این هجوم‌های پیاپی و آخر سر کار به جایی رسید که مرز میان خیال و واقعیت رو گم کردم.
چهره معصومه در هم بود و خستگی و آشفتگی از سر و روش می‌باره. مثل همیشه اومده بود چهاردیواری من رو مرتب کنه. معصومه داشت ظرف‌ها رو می‌شست که گفت: هنوز تو فکرشی؟
-تو فکر کی؟
-خر خودتی داداشی. من تو رو بزرگت کردم.
-راست میگی.
-اینکه خری؟
-اینکه بزرگم کردی.
-پس خر نیستی؟
-برادر تو باشم و خر نباشم؟
هر دو زدیم زیر خنده. مدت‌ها بود نخندیده بودم. هر چند این خنده هم واسم زهر مار بود. ولی دوست داشتم خنده معصومه رو ببینم. سر و سامانی به خونه داد و اومد کنارم روی تخت نشست: ببین عزیزم! تو تنها کسی هستی که توی این دنیا دارم. نمی‌تونم تو رو توی این وضع ببینم. تا کی می‌خوای این زندگی فلاکت رو ادامه بدی؟
بغض گلوم رو خفه می‌کنه. زندگی فلاکت؟ زندگی گه؟ حق با اون بود: پس خودت چی؟
-من چی؟
-تو تا کی می‌خوای …؟
نمی‌تونم حرفم رو ادامه بدم. اشک توی چشمای معصومه جمع میشه: خسته‌ام داداشی.
معصومه می‌زنه زیر گریه. بغلش می‌کنم. با هق هق میگه: منو ببخش عزیز دلم. این زندگی نکبت‌بار تمومی نداره.
من هم همراه اون اشک می‌ریزم. ما نفرین شده‌ایم.
گفتم: من نمی‌خواستم که …
-چیزی نگو … می‌دونم عزیزم.
می‌دونستم معصومه هم توی لجن زندگی می‌کنه. حتما بیشتر از من عذاب کشیده. راست می‌گفت زندگی نکبت بار ما تمومی نداره. چشمم به طناب حلقه‌‌شده در گوشه اتاق افتاد. انگار معصومه هم موقع مرتب کردن خونه نخواسته بود طناب رو برداره.
-تو هیچی نمی‌دونی داداشی.
-به اندازه کافی می‌دونم.
-نه نمی‌دونی. ولی می‌خوام بهت بگم.
-نمی‌خوام چیز بیشتری بدونم. من طاقت شنیدنش رو ندارم.
-دارم خفه میشم. اگه به تو نگم به کی بگم؟ بذار لااقل سفره دلم رو پیش تو باز کنم. تو که تنها کس منی.
اون رو سفت فشار می‌دم. می‌خوام جونم رو براش بدم. می‌خوام آنقدر سفت فشارش بدم تا دردش به جون من وارد بشه.
-می‌دونم تو متنفری از کار من. می‌دونم چشم دیدن منو نداری.
-اینجوری نگو!
-می‌دونم دیگه حاضر نیستی پول منو قبول کنی. حق هم داری. خودمم حالم از پولم بهم می‌خوره. حالم از خودم بهم می‌خوره. من یه زن خرابم.
اشکم بیشتر سرازیر میشه.
ادامه میده: هزار بار خواستم خودم رو خلاص کنم. فقط بخاطر تو زنده‌ام. تو تنها عزیز من توی این دنیای لجنی. ولی حتی تو هم از من دوری می‌کنی.
از خودم متنفر شدم. از خودخواهی خودم. راست می‌گفت از اون دوری می‌کردم و تنهاش گذاشته بودم.
-ولی بهت حق میدم داداشی. تو پاک بودی. تو حتی به رویا دست هم نزدی. رویایی که خودش رو در اختیارت قرار داده بود. رویا همه چیز رو بهم گفته. تو مثل بابا و عموی کثافتمون نبودی. تو یه انسان واقعی هستی. میدونی چی بیشتر از همه زجرم میده؟ اینکه تو توی سنی چیزایی دیدی که نباید میدیدی. من بزرگتر از تو بودم. درک خیلی از مسائل رو داشتم. ولی تو کوچولو بودی. فکر می‌کردی همه چیز بازیه. هیچوقت اون شب اولی که بابا مامان رو دیدی یادم نمیره، تا صبح داشتی می‌لرزیدی. می‌دیدم شب‌ها تا صبح خوابت نمی‌بره و می‌دونم هنوز هم بی‌خوابی داری. غصه مامان یه طرف بود، غصه تو، تویی که بیشتر از همه چیز توی دنیا دوست داشتم حتی بیشتر از مامان، که می‌دیدمت با اون صحنه‌ها روبرو میشی یه طرف.
اشک امانم رو بریده. نمی‌تونم به چشمای معصومه نگاه کنم.
-کاری از دستم برنمی‌اومد. فقط می‌خواستم … فقط می‌خواستم … منو ببخش … فقط می‌خواستم تو کمتر عذاب بکشی. نمی‌خواستم عمو یا عمه تو رو وارد کثافت‌کاریشون کنن. خواهش می‌کنم بذار بگم چطور شروع شد. بذار سبک بشم.
-باشه عزیزم. بگو.
اشک‌هاش رو پاک می‌کنه: نمی‌دونم از کجا شروع کنم. بعد از اینکه مامان فوت کرد یکی دو سالی عمو خرج ما رو می‌داد تا اینکه سر یه قمار بزرگ خیلی از پولش رو از دست داد و نزدیک بود خونه و ماشینش هم از دست بده. من اون موقع دیگه بزرگ شده بودم و سینه‌ام حسابی بزرگ شده بود و توی چشم می‌زد و خیلی از پسرها و حتی مردها دنبالم بودن. نیاز شدیدی به یه همدم داشتم، شهوت هم توی وجودم موج می‌زد و خیلی به پسرها تمایل داشتم. ولی عمه حسابی حواسش بهم بود. می‌دونستم عمه یواشکی یه کارهایی می‌کنه و یه جاهایی می‌ره و خیال می‌کردم منو نمی‌ذاره تو دام کسی بیفتم و از این بابت خیالم راحت بود. تا اینکه یه روز عمو و عمه هردوشون اومدن خونه. عمو جریان بدهی سنگینش رو به یه آدم گنده و کله‌خراب گفت و گفت اگه بدهی‌اش رو نده بدبختش می‌کنن. عمو هم که نمی‌خواست خونه و ماشینش رو از دست بده بجاش من رو بهش پیشنهاد داده بود. شبش من رو بردن پیش یارو تا ببینتم و به قول خودشون یه قیمتی روم بذاره. همین که یارو منو دید چشمش منو گرفت. من با پستون‌های گنده و رون‌های بزرگ و یه قیافه ساده و معصوم و مهم‌تر از همه باکره، ارزش بالایی داشتم. عمو و اون یارو به توافق رسیدن که در ازای بخشیدن خونه و ماشین و مقداری از پول‌ها ۴۰ شب من و عمه در اختیارش باشیم به شرطی که من باکره باشم و اون پرده‌ام رو بزنه.
-میشه ادامه ندی؟
-ببخشید عزیزم. می‌دونم برات سخته. ولی بذار بگم. من تو شوک بودم و نمی‌دونستم چی داره میشه. یعنی می‌دونستم ولی باورش برام سخت بود. هی فکر می‌کردم خوابم و الانه که از خواب بیدار بشم. فکر می‌کردم عمه نمی‌ذاره کسی دست بهم بزنه. غافل از اینکه خودش منو آموزش میده چطور جندگی کنم.
-بسه دیگه!
-خواهش می‌کنم داداشی. بذار دردم رو بریزم بیرون. خلاصه که عمه کلی توی گوشم خوند که خیلی خوبه و اونجور که بقیه میگن نیست و کلی هم پول توشه ولی من مجاب نمی‌شدم. تا اینکه یه روز عمو اومد و گفت اگه قبول نکنم تو رو به جای من میدن دست یارو. البته ارزش تو کمتر از من بود و فقط در ازای ماشین بودی. نمی‌خوام منت روت بذارم، مدیونی اگه فکر بد در موردم کنی و خیال کنی چیزی ازت طلب دارم، ولی فقط به خاطر تو بود که قبول کردم. ترسیده بودم و راهی نداشتم. نمی‌خواستم بلایی سر تو بیاد. خلاصه ۴۰ شب رفتیم پیشش و تا صبح ترتیب دوتامون رو می‌داد، خسته هم نمی‌شد مرتیکه کثافت. بعد از اون عمو منو به مزایده می‌ذاشت و هر بار قیمتم بالا می‌رفت. جوون بودم و خوش هیکل. گاهی وقت‌ها هم سر من قمارهای بزرگ می‌کرد و اگه می‌باخت من رو در اختیارشون قرار می‌داد. این وسط پول زیادی هم بهم می‌داد که هیچ وقت با دل خوش خرجشون نکردم. در واقع اصلا دست بهش نزدم فقط در حد نیاز و بخور نمیر. یه مدت اینجوری گذشت تا اینکه بدخواه‌های عمو توی محل پخش کردن که چیکار می‌کنم تا اینجوری قیمتم بیاد پایین و جلوی عمو رو بگیرن.

وای بر من! این خواهرم چه عزیز، چه فداکار، چه مهربان بوده و من چه بی‌فکر بودم. فکر می‌کردم خواهرم به میل خودش و برای هوس خودش جندگی می‌کرده و باز هم این بار حقیقت مثل یک پتک به سرم خورد. حالم داشت از خودم بهم می‌خورد و سرم در حد انفجار رسیده بود.
-وقتی عمو یکم سنش رفت بالاتر، کمتر منو می‌فرستاد جایی، ولی عمه دست بردار نبود و جای عمو رو گرفته بود و می‌گفت تا جوونی و هیکلت می‌زونه باید پول در بیاری، خودش هم سهمی از پول‌های منو برمی‌داشت،‌ گاهی وقت‌ها هم خودش می‌خوابید و کاسبی می‌کرد. کینه و نفرت شدیدی از هر دوشون داشتم. تا اینکه یه روز جرأت کردم و زهرم رو ریختم.
-چیکار کردی؟
-عمو رو کشتم.

پایان قسمت اول

پ.ن: طبق گزارش، شخصیت اصلی توی صحبت‌هایش زمان‌ها رو رعایت نمی‌کرد. توی این داستان نیز زمان‌ها به عمد رعایت نشده است.

نوشته: پریمین

ادامه…

بازدید 5,226

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید