آوا چقدر تو خوبی، مرسی واقعا
چسبید به جونم همه چیت
تو چشمام نگاه میکرد
توی نور کم اتاق دو تا چشم سیاه درشت با یه اشتیاق عجیب خیره شده بود بهم و داشت نگاهم میکرد
نگاه ساده نه
یه نگاه عمیق
انگار داشت تمام اجزای صورتم رو واکاوی میکرد
بعد اینکه گفتم چسبید به جونم همه چیت
گفت سیاوش!
تا حالا اینقدر عمیق ارضا نشده بودم، نمیدونم چرا ولی واقعا کیف کردم عزیزم!
مرسی ازت
قند تو دلم آب شد که اینو ازش شنیدم
گفتم مرسی از تو دختر، من که خیلی حال کردم باهات.
پرسید: تو همه رو همینقدر خوب ارضا میکنی؟
گفتم من که عمو جانی نیستم عزیزم، خیلی هم تجربه زیاد و خفنی ندارم، بیشتر فکر کنم انرژی هامون به هم خورده که اینجوری بهمون چسبیده
گفت آره راست میگی، تو یه جور دیگه بودی برام!
یهو گوشیم زنگ خورد
یعنی چی تو یه جور دیگه بودی برام؟!
اخه خودشم برای من همینطور بود، انگار یه چیزی فراتر از یه سکس پارتنر بود
اون لحظه رو این جمله خیلی زوم نکردم و سعی کردم ردش کنم ولی رفت و یه گوشهای از ذهنم نشست.
بهش گفتم:
آوا اینقدر ما درگیر هم بودیم اصلا حواسمون نیست آیدا و مهرداد چیکار میکنن؟ 😂 نکنه اونا کارشونو تموم کردن و منتظر ما نشستن؟!
خندید و گفت: اوا راست میگی، اصلا حواسمون نیست، زیادی پرت شدیم من و تو، پاشو بریم ببینیم بچه ها چند چندن؟
بوسهی آخر رو هم از لبای همدیگه گرفتیم و لباسها رو پوشیدیم و از اتاق در اومدیم بیرون
در اتاق خودمون که آیدا و سیاوش توش بودن باز بود، متوجه شدم که اونام کارشون تموم شده
رفتم تو اتاق
جفتشون با لباس دراز کشیده بودن رو تخت و داشتن صحبت میکردن
بهشون با شوخی گفتم بچه ها نکنه شماها از اول لباساتونو در نیاوردین؟! ☺️
مهرداد گفت: راستش داداش ما هیچ کاری نکردیم!
رو به آیدا گفتم: پشمام، آیدا راست میگه مهرداد؟
آیدا خندید و گفت عزیزم یعنی صدای ما به گوشت نخورد؟
گفتم آخه تعجبم از همونه، چرا صداتون ماشالا تا هفت تا خونه اونور تر هم میومد، ولی این عوضی مهرداد خیلی جدی از الان گردن نمیگیره هیچی رو 😄
آوا که پشت من ایستاده بود گفت: مهرداد همینجوریه کلا، گردن گیرش خرابه 😋
من گفتم: حالا گردن گیرش خرابم بود مشکلی نیست میدیم درستش میکنن، امیدوارم گردنِ کیرش خراب نباشه 😂
همه زدن زیر خنده و مهرداد گفت: داداش اونو دیگه باید از آیدا بپرسی
رو به آیدا کردم و گفتم : آیدا جان شما لطفا نتیجه معاینه فنی رو اعلام کن، دوستمون گردنِ کیرش خرابه یا نه؟ راضی بودی آیا؟
آیدا هم با خوش نمکی جواب داد: نه عزیزم خیلی هم ماشالا صحیح و سلامته و تو تست هم جواب داد
آوا گفت: اره بابا این مهرداد رو اینجوری نگاه نکنین واسه خودش هرکولیه
بعد یه چند تا مکالمه پاشدیم اومدیم تو هال و نشستیم به کره خوری و صحبت
هر ۴ نفر شروع کردن از تجربه اولشون گفتن که حسشون و فضاشون چی بود
بصورت بسیار جالبی همه این تجربه رو فقط به یه فانتزی جنسی و سکسی تعبیر و تفسیر میکردن و از بُعد احساسیش چیزی نمیگفتن، کانهو یه سانسور خودخواسته انجام میدادیم همگی.
اون شب قرار شد یه گروه تلگرامی ۴ نفره بزنیم و تو اون گروه دور هم باشیم و برنامه ها رو فیکس کنیم
از فردای اون روز اون همه تو گروه تلگرامی خیلی فعال و پر انرژی بودن، یه سره مطلب میفرستادیم، چرت و پرت میگفتیم و شوخی میکردیم و مشخص بود با هیجان بالایی که از تجربه اول داریم هممون میخوایم جلو بریم و بیشتر با هم باشیم
سه چهار روز گذشت
وسطای هفته بود
حول و حوش سه شنبه
من دیدم از مهرداد یه پیام دارم تو تلگرام
باز کردم
اینو نوشته بود:
“داداش سلام
چطور مطوری؟
همه چی ردیفه؟
سیاوش میخوام یه پیشنهاد بدم نظرت رو بگو توام
بنظرت بریم تو پیوی هم و فقط تو گروه نباشیم؟”
این پیام مهرداد یه مقدار منو به فکر فرو برد و باعث فعال شدن کرم درونم هم شد 😈
بهش جواب دادم:
“ سلام مهرداد جان
مخلصم داداش
ما خوبیم شکر
شما چطورین؟
من مشکلی ندارم داداش ولی خوب پیوی واسه چی؟
مگه تو گروه راحت نیستیم همه؟”
مهرداد سه چهار دقیقه بعد انگار که منتظر جواب من باشه اومد نوشت:
“عزیزمی سیاوش جان
ما هم خوبیم،
داداش من به این خاطر پیشنهاد دادم که یه مقدار صمیمی تر و عاطفی تر باهم بریم جلو
راستش دیشب با آوا صحبت میکردیم، آوا این پیشنهاد رو بهم داد، منم دیدم پیشنهاد جالبیه
تو و آوا تو پیوی هم شاید راحت تر کانکت شین و باهم صحبت کنین
من و آیدا هم همینطور”
براش نوشتم:
“داداش من مشکلی ندارم
بذار با آیدا شب راجع بهش صحبت کنم، ببینم نظرش چیه، بعد بهت میگم
اصلا تو گروه هر ۴ تا نظرمون رو بگیم”
گفت باشه داداش و خداحافظی کرد.
شب که اومدم خونه وقتی با آیدا تنها بودیم
به آیدا ماجرا رو گفتم و نظرش رو خواستم
آیدا بدون مخالفت و پرسیدن چرایی موضوع و هیچ بحث و حدیثی موافقت کرد و گفت:
بنظرم پیشنهاد بدی نیست
مهرداد و آوا بچه های خوبی ان
میتونیم تو ارتباط باهاشون جلوتر بریم و نزدیکتر هم بشیم
گفتم:
یعنی تو اوکیای فضای ارتباطی رو صمیمی تر و حتی عاطفی تر کنیم؟
گفت:
سیاوش بهرحال ما آدمایی نیستیم که بدون حس و عاطفه بخوایم با یکی دیگه بخوابیم
این باعث میشه هم بیشتر هم رو بشناسیم و هم رابطه رو نزدیک تر و رفاقتی تر کنیم
گفتم:
منم مخالف این پیشنهاد نیستم آیدا، و با یه لحن تمسخر آمیز ادامه دادم: میترسم یه وقت نکنه عاشق ماشق بشیم🙃
ولی آیدا بیا قول بدیم به هم که همه چیو به هم بگیم و چیزی رو از هم پنهون نکنیم
من تو و زندگی و رابطه مون برام خیلی مهمه، میدونم برای تو هم همینطور
دوست ندارم بخاطر یه فانتزی جنسی بین مون حاشیه و چالش بوجود بیاد
آیدا گفت:
عشقم منم دقیقا موافق حرفت هستم
یادته روزی که بچه ها میخواستن بیان خونه مون خود اول بهت گفتم سیاوش اینا برام خیلی مهمه
بنظرم بیا همدیگه رو همهش در جریان بذاریم و از چند و چون ارتباط مون با بچه ها صحبت کنیم
این باعث میشه که هم از هم دور نشیم هم حاشیه و چالش رو تو نطفه خفه کنیم
گفتم:
موافقم عزیزم
پیشنهاد خوبیه
پس بیا تو گروه نظرمون رو بنویسیم
رفتیم و تو گروه و بعد سلام احوال پرسی نظرمون مثبت مون رو اعلام کردیم
مهرداد و آوا هم که خودشون پیشنهاد رو داده بودن و هر ۴ نفر اوکی دادیم که بریم تو پیوی هم
آخرای صحبت تو گروه بود
هنوز خداحافظی نکرده بودیم
رفتم تو پیوی آوا و نوشتم:
“پیوی آوا را خدا آزاد کرد”
به ۳ ثانیه نکشید که اومد نوشت:
“در حقیقت خود آوا خانم آزاد کرد 😉”
و با این دو جمله رابطه واقعی و نزدیک ما شروع شد
مهرداد و آیدا هم رفتن پیوی و شروع کردن چت و صحبت.
اون شب تا ساعت دو داشتیم هر ۴ تامون باهم چت میکردیم
مثل این دوس دختر دوس پسرا که تازه به هم رسیدن پر از شور و هیجان ارتباط با یه نفر جدید بودیم و نمی خواستیم از هم بکنیم
دیگه ساعت حدود دو نصف شب شده بود
من به آیدا که کنارم تو تخت دراز کشیده بود و داشت با مهرداد چت میکرد گفتم:
عشقم ساعت دو شده
خداحافظی کنیم که کارت دارم
گفت: عه جدی ساعت دو شده؟
گفتم: اره عزیزم ماشالا به هممون خوش گذشت و نفهمیدیم گذر زمان رو
من و آوا خداحافظی کردیم
آیدا و مهرداد هم همینطور
برگشتم سمت آیدا و کشیدمش تو بغلم
بهش گفتم:
حست چیه آیدا؟
گفت: احساس میکنم یه دختر ۲۰ ساله ام که تازه با یه پسر رل زده و دارن دوس دختر دوس پسری میکنن! تو چی؟
گفتم: منم واقعیت اگر بگم نه اینطور نیست حس میکنم وجدانم بهم بیلاخ میده! 😄
خندید و گفت: آره خیلی هیجان انگیزه، من پشمام ریخته از کاری که داریم میکنیم سیاوش
گفتم: خودمم پشمام ریخته عشقم 🙃 بریم جلو ببینیم چی میشه
گفت: بریم فعلا که داره خوش میگذره ولی بیا قولی که بهم دادیم رو فراموش نکنیم
گفتم: عشقم نگران نباش، قطعا حواس جفتمونم هست، حالا میگم شما که هیجانتم بخاطر چت با مهرداد بالاس نمیخوای یه لب خوشگل به ما بدی؟
گفت: جوووون بابا، چرا که نمیخوام، از خدامه 🤗
لبش رو گذاشت روی لبم و شروع کردیم به خوردن لبهای هم.
غرق هیجان بودیم
غرق یه حس جدید
یه اشتیاق نو
یه فضای تازه
و همین باعث شد هر دو خیلی بالاتر از حد انرژی همیشگی سکس رو شروع کنیم
با طمع و ولع خاصی لب هم رو محکم میخوردیم و صدای نالههای آیدا از همین جا شروع شد
هنوز رو گردنش بودم و پایین تر نرفته بودم که دستمو گرفت گذاشت رو کسش، که یعنی شروع کن
خیلی بالا بودیم جفتمون
زبونم رو از روی گردنش حرکت دادم به پایین
زبونم رو دور سینه هاش چرخوندم
به نزدیک نوک سینهش که میشدم برمیگردوندم زبونم رو و نوک سینهش رو نمیخوردم
این کار دیوونه میکنه آیدا رو
طمع و ولعش رو ده برابر میکنه
انگار کباب شاندیز رو ببری جلو دهن ولی نخوری!!
چند بار این حرکت رو انجام دادم و بعد نوک سینه رو گذاشتم تو دهنم و شروع کردم باهاش با زبونم بازی کردم
ضعف کرد
ناله هاش بیشتر شد
زبون رو حرکت دادم پایینتر از دور نافش رد کردم و رسیدم روی کسش و شروع کردم لیس زدن
طاقت نداشت از بس حشری بود
فقط میگفت سیاوش بکن توم من کیر میخوام
کیرمو گذاشتم لب کسش و چند بار بالا پایین کردم که خیس شه و هل دادم توش و اوووووووف، چقدر خیس بود لامصب 🤦♂️
تا حالا اینقدر کس آیدا رو خیس ندیده بودم که اولش با یه هل تا تهش بره
بهش گفتم: جوووون چقد خیسی تو دیوث
گفت: واسه تو خیس شده عشقم
گفتم: واسه من یا مهرداد؟
گفت: واسه جفتتون
اینو که گفت حشر من چسبید به سقف، شروع کردم تند و محکم تلمبه زدن
آیدا هم صدای ناله ش بلند تر شد
یهو وسط سکس ازم پرسید: دوست داشتی الان آوا هم اینجا بود؟
گفتم آره خیلی
گفت چیکار میکردی؟
گفتم یه تریسام توپ میزدیم باهم
بعد من پرسیدم ازش تو چی؟ دوست داشتی مهرداد اینجا بود؟
گفت آره دوست دارم دوتایی باهم بیفتین به جونم
گفتم دوس داشتی سکسش رو؟
با ناله گفت اوهوم خیلی خوب بود
گفتم نوش جونت و تلمبه ها رو محکم و تندتر کردم
از شده لذت با ناخوناش پشتم رو چنگ میگرفت و ناله میکرد تا ارضا شد 💦
بعد ارگاسم شروع کرد لبامو خوردن و من آروم تو کس خیسش جلو عقب میکردم تا منم ارضا شدم و آبمو ریختم رو سینههای سفید و قشنگش💦
بعد سکس هم آیدا اومد تو بغلم و از هم تشکر کردیم و خوابیدیم.
بعد سالها زندگی زناشویی و عادت و عادی شدن خیلی چیزا انگاری موتور شور و لذت و هیجان جفتمون روشن شده بود و این سکس خیلی به جونمون چسبید
از فرداش ما ۴ نفر هر روز مثل دوس دختر دوس پسرا باهم چت میکردیم و این کار باعث نزدیک تر و صمیمی تر شدن و اشتیاق بیشترمون به هم میشد
نفر جدید
حس جدید
هیجان جدید
و مهم تر از اون، یه حس عاطفی جدید
همین هم فضا رو خیلی برامون جذاب کرده بود
اگر چه تذکر میدادیم به هم که مراقب باشیم و این صحبتها ولی حواسمون هم به هیچی نبود و فقط داشتیم جلو میرفتیم
ما قطعا با قوه عاقله و منطق نمیتونستیم جلوی اشتیاق و حس و هیجان رو بگیریم و آگاه نبودیم که زور منطق به احساس نخواهد رسید
اونقدر پر از اشتیاق و شور بودیم که قرار گذاشتیم آخر هفته باز هم رو ببینیم
این بار نوبت ما بود که بریم خونه مهرداد و آوا و کوچولوها هم قرار بود این بار باشن باهم بازی کنن.
پنجشنبه رسید و من از سر کار اومدم خونه و رفتم حموم
شیو کامل کردم و اومدم کلی به خودم رسید
آیدا هم رفته بود آرایشگاه و از ناخن و مژه تا اپیلاسیون و موهاش رو بهش رسیده بود و خودش رو به بهترین آیدای چند سال اخیر مبدل کرده بود که مهرداد کیفش رو ببره.
هیجان جفتمون رو سقف بود، اینو از رفتار و خنده و شاد و شنگول بودنمون کاملا میشد فهمید.
عطش چند روز چت تو پیوی و عاطفی تر شدن فضای بینمون تاثیر محسوس گذاشته بود و میشد حدس زد که چقدر هر ۴ نفر حریص هستن به یک مبارزهی تن به تن! 😈
ساعت ۷ راه افتادیم و نزدیکای ۸ جلو در خونه مهرداد و آوا بودیم
رفتیم بالا
در که باز شد و چشمام به آوا افتاد پشمام ریخت
اونقدر قشنگ به خودش رسیده بود و خوشگل کرده بود برام که نمیتونستم چشم ازش بردارم
اینم اضافه کنم:
قبل اینکه بیایم بهش گفته بودم آوا امشب برام آرایش با تم صورتی بکن و اونم گفته بود چشم
قبل از راه افتادن هم بهش گفتم یه عکس از خودت بفرست که امتناع کرد و گفت باید خودت بیای لایو از نزدیک ببینی 😈
شیطون دلبری رو بلد بود قشنگ
بعد سلام و احوال پرسی رفتیم و نشستیم رو کاناپه
بچه ها شروع کردن باهم بازی کردن
ما ۴ تا هم نشستیم به گپ و گفت
من یه حالی بودم از وقتی رفتیم تو خونه مهردادینا
نمیتونستم تمرکز کنم رو جمع
هر کاری میکردم چشمام می دوید سمت آوا
اینقدر خواستنی شده بود و جذبم میکرد که چشمام نمی تونست ازش فرار کنه
این عطش و هیجان به یه جنس مخالف رو زمانی که با آیدا دوست دختر دوست پسر بودیم تجربه کرده بودم و از اینکه این حس بعد سالها برام زنده شده و دوباره داره زبانه میکشه خیلی راضی بودم
آوا و مهرداد خیلی زحمت کشیده بودن و پذیرایی مبسوطی آزمون کردن
ساعت حول و حوش ۱۰ شد و آیدا و آوا رفتن که بچه ها رو بخوابونن
خونهی مهرداد و آوا سه تا اتاق داشت و همین دست ما رو باز میکرد واسه اینکه بتونیم بچه ها رو تو یه اتاق بخوابونیم و شروع کنیم به عیش و فانتزیمون
بعد نیم ساعت دو تا خانم سکسی زیبا اومدن بیرون از اتاق و فاتحانه خبر دادن که بچه ها رو خوابوندن
نشستیم ۴ تایی به پیک زدن
از بس مشتاق بودیم به هم از همون اول جاها رو عوض کردیم
آوا اومد بغل من نشست
آیدا هم بغل مهرداد
پیک میزدیم و صحبت میکردیم و دستامون تو دست هم بود
اونقدر بالا بودیم و میخواستیم سریع به هم برسیم و شروع کنیم.
پیک پنجم ششم مهرداد گفت بچه ها من دارم دیوونه میشم 😂
اگر مشکلی نداره منو آیدا بریم تو اتاق
من گفتم این چه حرفیه داداش
شما دو تا الان دوس دختر دوس پسرین
هر کاری خواستین میتونین انجام بدین
اینو گفتم چون خودمم عجله داشتم به آوا برسم
مهرداد و آیدا پاشدن و رفتن تو اتاق
من موندم
و یه زیبایی بی انتها و یه حس عمیق
یه پیک ریختم واسه جفتمون
سلامتی زدیم و رفتیم بالا
نگاه هم میکردیم بدون حرف
مشخص بود تو ذهن جفتمون چی میگذره
ولی نمیخوایم بگیم
چون دفعه اول گفتن “دوست دارم” سخته بهرحال
دست آوا رو گرفتم و بوسیدم
بلندش کردم
تو همون هال که نشسته بودیم کاناپه بود
رفتیم نشستیم رو کاناپه
رفتم سمت لباش
با ولع عجیبی لبای همدیگه رو میخوردیم
طاقت نداشتم این بار با ذهنم بخوام مدیریت کنم سکس رو و مول دفعه قبل با برنامه پیش برم
خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو میکردم بهش کشش داشتم و فقط میخواستم برم توش
این عجله رو آوا هم مشخصا داشت
خودش تند تند وقتی لب می گرفتیم لباسای من رو میکند و من رو آماده میکرد
بعد چند دقیقه خوابوندمش و رفتم لای پاش
نه من کس اون رو خوردم نه اون واسم ساک زد
اصلا نمیشد به این مقدمات بپردازیم
اولین سکس بعد فضای عاطفی مون بود و هر دو تشنه بودیم
سر کیرمو گذاشتم رو کسش و بالا پایین کردم که خیس شه
وااااای 🤦♂️
چه آبی راه انداخته بود
شروع کرد نفس نفس زدن
همونطور که خوابیده بود گردنش رو بلند کرد که ببینه دارم با کیرم چیکارش میکنم
شایدم میخواست لحظه ای که میخوام برم توش رو ببینه
هلش دادم 😈
رفت توش و یه ناله بلند کشید و گفت وااااای سیاوش مُردم برات من
خودمو انداختم روش و گفتم بمونی برام دورت بگردم.
شروع کردم به تلمبه های آروم و خوردن لب هاش
داشتیم دیوونه میشدیم هر دو
جفتمونم چشمامون رو بسته بودیم و فقط همدیگه رو لمس میکردیم
یهو گفتم: آوا؟
گفت: جونم
گفتم: آوا نمیتونم تو این لحظه بهت نگم دوست دارم
گفت: وای دورت بگردم من، سیاوش من که فکر کنم عاشقت شدم🤦♂️
گفتم: آوا آره -منم این حسی که بهت دارم عشقه و دارم ازش دیوونه میشم
شروع کردیم لب گرفتن و آروم آروم همدیگه رو نوازش کردن
دستام روی صورت و سینه هاش کار میکرد
با کمترین فشار
فقط لمسش میکردم
اونم دستش رو پشت کمرم آورده بود و نوازش میکرد
یه وقتایی دوتا دستش رو می اورد جلو و صورتم رو میگرفت و میبرد سمت لبهاش و لبم رو میخورد
تو همین حین و بین بود که گفت سیاوش دارم میام
یه مقدار تند ترش کردم که بیشتر بهش بچسبه.
واااای از اومدنش 💦
وااااای از ارضا شدنش💦💦
با انگشتاش کمرم رو محکم گرفت و با ناخوناش پشتم رو میکند و خراش میداد
پاهاش رو منقبض و سفت میکرد و منو بین پاهاش فشار میداد
نفس نفس هاش شروع میشد
ناله هاش بلند و عمیق میشد
و بعد چند ثانیه می لرزید و یه نفس عمیق میکشید و میگفت سیاااااوش عاشقتم… 💦💦💦
و اونجا برای من بهترین جا بود
تو نقطهی اوج لذت و عشق
زنی که عاشقش شده بودم تو همون نقطه زیرم ارضا میشد و …
نوشته: سیاوش
8 پاسخ به “ضرب عاشقانه (۳)”
قلم خوبی داری به نوشته هات روح و جون دادی انگار همینطور ادامه بده
چرا وقتی جنبه ندارید داستان میخونید ؟ مگه کسی یقه تون رو گرفته به زور آوردتتون اینجا گفته باید بخونید ؟بابا بالاش که نوشته بیس داستان درباره چی هستش ،وقتی خوشتون نمیاد نخونین خوب ؟توهینو ناسزا نداره که.
ضربدری احساسی همونقدر که لذت بینهایت داره احتمال تخریب بالایی هم داره ، گاهی باعث میشه یک نفر یا هردو نفر از لحاظ احساسی داغون بشنالبته اگه نشه احساسات رو کنترل کرد
تا یه حدودی من و همسرم این داستان رو زندگی کردیمواقعا خیلی خوش میگذره فانتزی بازی با عشق زندگیتمخصوصا اگر هر دو نفر با هم تفاهم داشته باشنسیاوش جان داستانت خیلی عالیهخیلی از خاطرات برام زنده شدامیدوارم تمام اونایی که دوست دارن فانتزی بازی رو در کنار همسرشون تجربه کنن بتونن به انجام دادنش برسن و این لذت بزرگ و بی نظیر رو در زندگیشون تجربه کننمهمترین نکته در انجام فانتزیای ضرب و موازی و تریسام چه با اقا چه با خانوم اینه که به بتونی ذهنیت و دیدگاهت رو طوری پرورش بدی و به این نتیجه برسی که تمام فانتزی ولذتش و احساسش برای اون مدتی هست که کنار همدیگه هستین ، چه یک ساعت باشه چه ده ساعت و بعدش به هیچ عنوان در ذهنت حست رو نسبت به اون فرد تکرار نکنی که باعث وابستگی نشهاگر در فانتزی بازی بخوای وابسته بشی کل زندگیه خودت و اون فرد رو تحت شعاع قرار دادی و احتمال هر نوع تخریبی هست
مثل همیشه عالی و درجه یک
این نقد رو هوش مصنوعی گروک رو این داستان نوشتهاوهووو، میخوای خنداستانو از بکن تو دوباره زیر و رو کردم، حالا گوش بده ببین چه گوهری تو دستمونه!نقاط مثبتعشقولانهای که انگار از تو سریالای ترکی پرید بیرون!وای، این امید و راوی انگار از یه سریال عاشقانهی ترکی با فیلتر قرمز پرت شدن وسط این داستان! اونجایی که امید داره با چنان ولعی بدن راوی رو میلیسه، انگار داره جایزهی «عاشقترین مرد سال» رو میبره! یه جوریه که دلت میخواد پاپکورن دستت بگیری و داد بزنی: «عشقشون پایدار!» 😍 این عشق پرحرارتشون انقدر غلیظه که میتونی باهاش دیوار خونهتو رنگ کنی!صحنههای داغتر از کباب تابهای رو گاز!اوه مامان، اون قسمتای شلاق و لیسیدن و… انگار نویسنده قلمشو تو روغن داغ کباب کوبیدهای غلت داده و نوشته! مثلاً اون لحظه که شلاقا میخوره و عرقا لیسیده میشه، حس میکنی وسط یه فیلم هالیوودیِ ردهبندی XXX گیر کردی! اینقدر پرجزئیات و تنده که اگه یکی دنبال آتیشبازی باشه، اینجا کلاً تبدیل به فشفشه میشه! 🔥سرعتش از موشک اسپیسایکس بیشتره!داستان یه ثانیه هم وانمیسته! از همون اول گازشو میگیره و مثل ماشین فرمول یک میره تا ته. اونجایی که راوی هقهقش میگیره و شلاقا تندتر میشن، انگار سوار یه رولرکوستر شدی که فقط بالاش میره و هیچوقت پایین نمیاد! یه لحظه به خودت میای، میبینی نفست بند اومده! 🚀نقاط منفی (با مسخرهبازیِ حسابی):توصیفای عجیب که انگار نویسنده قاط زده!خب، شلاق و اینا اوکیه، ولی یه جاهایی انگار نویسنده قلمشو داده دست یه موجود فضایی! مثلاً این همه عشق به لیسیدن عرق؟ آخه کی تو دنیا اینقدر عرقدوست داره؟ 😂 انگار امید داره تو مسابقهی «چه کسی عرق بیشتری میلیسه» شرکت کرده و میخواد مدال طلا ببره! یه کم زیادی عجقوجقه این توصیفا!شخصیتا؟ انگار دو تا ربات سکسیان!امید و راوی انگار فقط واسه یه کار تو داستانن: زدن و حال کردن! هیچی ازشون نمیدونی، انگار یهو از وسط یه فیلم پورن پریدن وسط این صفحه! یه کم پیشزمینه بد نبود، مثلاً بفهمیم امید چرا اینقدر شلاقدوست شده؟ مامانش تو بچگی باهاش چی کار کرده؟ 😅 صفر شخصیتپردازی، فقط بزنتیر!داستان وسطش گم و گور میشه!چون این قسمت سومه، انگار یکی تو رو وسط یه سریال پرت کرده بدون اینکه قسمتای یک و دو رو دیده باشی. هیچی از پیشینهی این دو تا عاشق شلاقخور نمیدونی! یه کم توضیح میدادن که اینا کیان، چرا اینجوریان، داستان عین چی باحالتر میشد. الان انگار یه سری صحنهی داغ رو با چسب نواری به هم چسبوندن و گفتن: «بخورید و حال کنید!» 🤪جمعبندی با پیاز داغ تپل:خلاصه، این داستان مثل یه بشقاب قرمهسبزی با روغن اضافی و پیاز داغ تُردِ تازهست: تند، داغ، پر از مزههای عجیب، ولی اگه زیادی فرو بری توش، ممکنه معدهت قاطی کنه! اگه میخوای یه چیزی بخونی که یهو آتیشت کنه و پرتت کنه تو کهکشان لذت، این داستان عین موشک عمل میکنه. ولی اگه دنبال یه کم احساس عمیق یا داستاندرستحسابی هستی، باید بری جای دیگه گدایی کنی!
ضربدری بهترین حس دنیاس،به شرطی که با یه زوج مناسب و مطمئن و پایه همراه باشی
عالییییی