عزیزان، مزخرفات سهراب کسمیخ و دار و دستهش، هیچ تاثیری در نوشتن من نداره. شما هم جدیشون نگیرید، این بنده خدا و جماعت پیروش فقط میخوان دیده بشن، همین!
راستش نوشتن برای من یک جور سرگرمیه و چون سواد کافی برای این کار ندارم، طبیعتا نوشتههام ایراد هم دارند. با این حال اگر فرصت، حوصله و ایدهای برای نوشتن داشتم باشم، مینویسم و سعی میکنم از نظرات منطقی دوستان برای بهبود کار بعدی استفاده کنم، در غیر اینصورت، چشم داشتی به مالکیت این سایت ندارم و به زندگی روزمره مشغولم))
هشدار؛ این داستان عاشقانه است!
سرم رو به صندلی تکیه دادم و از پنجره چشم دوختم به جزیرهای که در حال کوچک شدن بود. جزیرهای که هر چه ازش دورتر میشدیم، یک چیزی توی وجودم سنگینتر میشد. کی فکرش رو میکرد که توی این سفر، اتفاقی بیفته که تمام این سالها در حسرتش بودم؟ میرفتم، اما خیالم هنوز اونجا بود و اتفاقات رو مرور میکرد. هنوزم گرمای تنش توی وجودم و لذت بوسههاش روی لبانم بود. و لی چرا اینقدر دیر، چرا به موقع اتفاق نیفتاد؟
عصر سه روز پیش بود که حین برگشتن از کار، توی مسیر پوستر بزرگ نمایشگاه صنعت رو دیدم. بی دلیل مسیرم رو به کج کردم و به جای خانه رفتم به طرف نمایشگاه. از راهروی اول که اکثر غرفهها، چینی و هندی بودند، رد شدم. راهروی دوم هم به نیمه رسیده بود که تصویر یک قطعه توجهم رو جلب کرد. جلو رفتم که ببینم برندش چیه و ساخت کجاست. بعد از چند ثانیه نگاه کردن به عکس، رو به خانمی که جلوی کانتر ایستاده بود، خسته نباشیدی گفتم و خواستم بپرسم تولید خودتونه یا نمایندگی دارید؟ اما با شنیدن صدایی آشنا، ناخواسته نگاهم به غرفه روبرو کشیده شد. جایی که سه نفر دور یک میز نشسته و مشغول صحبت بودند. فقط دیدن نیم رخ کسی که داشت حرف میزد، کافی بود تا یهو همه چیز از ذهنم بپرد و کلمات رو فراموش کنم. کامل برگشتم تا بهتر ببینم و مطمئن بشم. واقعا خودش بود، لعیا!
دختری که در روزگار پر شر وشور، همه چیزم بود و برای رسیدن بهش بارها خودم رو به آب و آتش زده بودم. کسی که هنوزم جای خالیش توی زندگیم حس میشد ولی هیچ وقت عشقم رو ندید یا نخواست که ببینه. همیشه جوابم بی اعتنایی و ندیدن بود.رفت و دلم رو شکست. اما حالا، بعد از این همه سال باز هم با دیدنش قلبم لرزید، بیهیچ دلیل و منطقی.
با صدای خانم غرفه دار، که گفت: حالتون خوبه جناب؟ هم من به خودم اومدم و هم نگاه لعیا به سمت ما چرخید. دستپاچه رو برگردوندم و بدون حرف راه افتادم. میخواستم قبل از اینکه نگاهمون گره بخوره از اونجا دور بشم، ولی فقط دو قدم برداشتم، چون با شنیدن اسمم، پاهام قفل شد و ضربان قلبم شدت گرفت!
بی اختیار ایستادم و برگشتم. ناباوری و بهت ازش میبارید، نگاهی به سرتاپام انداخت: رامین؟!
فکر کنم از آخرین باری که دیده بودمش هفده سال گذشته بود، اما گزاف نیست اگه بگم در آستانه چهل سالگی، جذابتر و خواستنیتر هم شده بود. یهو یک درد کهنه برگشت به جونم و نفسمو بند آورد. پر از بغض، زل زدم بهش و فقط دستی لای موهای دیگه جو گندمیام کشیدم.
_-وای باورم نمیشه! رامین واقعا خودتی؟
لبخند تلخی روی لبم نشست و گفتم: بله متاسفانه. خودمم. مگه هنوز اسمم رو یادته؟!
منتظر جوابش بودم ولی، یهو دستاش دور بازوهام چرخید و شروع به روبوسی کرد. عین مجسمه، ایستاده و فقط نگاه میکردم. هنوز توی شوک بودم که ازم جدا شد، ولی نه اینکه فاصله بگیره، بلکه دستاش رفتن پایین و دستای من رو محکم گرفت. جوری که انگار خیال رها کردن نداشت. دروغ چرا، از خدام بود، شاید این لحظات کوتاه جبران سالهایی باشه که میخواستم و نشد.
نمیدونستم رفتارش از ذوق بود یا شوک ناشی از دیدار ناگهانی، اما به داخل غرفه دعوتم کرد و نیم ساعتی هم نشستم. هزاران حرف و سوال توی وجودم تلنبار شده بود ولی حالا که روبروش بودم، زبونم بند رفته بود. هرچند که هنوزم تمام حواسم رو مال خودش کرده و دلم نمیخواست ازش چشم بردارم، ولی دیگه دلیلی برای نشستن نداشتم.اونم کار داشت، همین رو بهانه کردم و بلند شدم که برم، ولی وقتی گفتم کاری نداری، لعیا با کمی مکث، گفت: رامین تنهایی؟ میشه شام رو با هم بخوریم؟!
به جای اینکه محکم بگم؛ نه، من دیگه وقتی برای تو ندارم، متلک انداختم: مطمئنی؟ مزاحم نیستم؟
بدون اینکه جواب بده، کارت ویزیتی گرفت به سمتم: ساعت نه توی لابی هتل… منتظرتم!
سر در گم و کلافه، یکساعتی به خلوت ماشین پناه بردم و بی هدف توی خیابونا چرخیدم. واقعا چرا دعوتش رو قبول کردم، مگه بازم چیزی باقی مونده بود؟ چهار سال خودم رو به در و دیوار زدم تا منو ببینه، یکبار باهام قراری بذاره و کمی وقت بگذرونه، ولی نخواست، ندید. بدون خداحافظی رفت و غیب شد. حالا بعد از این همه سال که خودم رو توی کار و زندگی خفه کردهم تا فراموشش کنم، یهو سر راهم سبز شده و منو به شام دعوت میکنه، با چه رویی؟
تا ساعت نه و رسیدن به جلوی در هتل چندین بار تصمیم گرفتم که کنسل کنم، چون هنوز هم عمیقترین جای دلم از رفتارش چرکین بود، ولی نتونستم. آخرین بار جلوی در هتل تماس گرفتم که بگم کاری پیش اومده و نمیتونم بیام، ولی با شنیدن صداش باز هم ضربان قلبم تند شد و عین ماست وا رفتم. بی اختیار سلام کردم و گفتم؛ من روبروی هتلم!
چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا در باز شد و لعیا بیرون اومد. یک پیراهن بلند و ساده که تا روی کفشاش میرسید، به تن داشت و یک وجبی از موهاش هم بیرون از شال بود. با ساده ترین حالت ممکن اما همچنان زیبا و برازنده، درست مثل همون موقعها که با همه دخترای دانشگاه فرق داشت و منو کشتهمرده خودش کرده بود. پیاده شدم و دوسه قدم به استقبالش رفتم. دست داد، سلام و شب بخیری گفتیم و سوار شد. میخواستم حرکت کنم اما بوی عطرش، خیالم رو بهم ریخت. همون عطری بود که بوش مثل یک سنگ نوشته توی ذهنم حک شده بود و لعیا رو باهاش میشناختم. پر از حرص زل زدم بهش و میخواستم بگم؛ آخه لعنتی مگه قحطی عطر اومده که بیخیال این نمیشی؟
اما قبلش لعیا لبخندی زد: خوبی؟ چرا اینجور نگاه میکنی؟
بدون جواب، نفس کشیدم و راه افتادم. بعد از دوری کوتاه توی خیابونا، رفتیم به یک رستوران دنج ساحلی که دور از هیاهوی مسافرها و توریستها بود و غذا سفارش دادیم. فضای آروم و دلنشین رستوران، ترکیب موسیقی آرومی که پخش میشد و صدای موجها، یواشیواش یخها رو شکست و نطقمون باز شد، بیشتر از خوردن، حرف زدیم. از دانشگاه، بچهها، سالهای بعد از دانشگاه. لعیا از بلندپروازیهاش، از غیب شدن یکباره و مهاجرت چند سالهاش، از تجربه زندگی در غربت و شکست در رابطههایی که تجربه کرده بود و تنهاییهاش گفت و من از کار، زندگی، همسر و پسر دهسالهام گفتم و گلایه کردم. از خراشی که به قلبم زده و حتی با داشتن یک همسر خوب و بی نظیر، هیچ وقت جایش التیام نبخشیده و فراموش نکرده بودم.
خلاصه، حرفها به ساحل و پاسی از شب کشیده شد. اونشب برخلاف دل پر از آشوب و هیاهوی من، جزیره و دریا شب آرومی رو داشتند و بوی نم دریا هوا رو پر کرده بود. آنقدر حرف زدیم که نفهمیدیم کی ساعت از دو هم گذشت! متاسفانه زمان مناسبی برای شب زنده داری نبود و فرداش هر دو کار داشتیم. اما عجیب بود، انگار همه زنگار دلم یکشبه پاک شده و بی هیچ دلیل قانع کنندهای حالم خوب بود. رسوندمش جلوی هتل و با ابراز خوشحالی از این دیدار و ساعاتی که پشت سر گذاشته بودیم، بدون هیچ قول و قراری برای دیدار دوباره، یا ارتباط بیشتر از هم جدا شدیم.
فردا آخرین روز حضورم در اون سفر بود و روز بعدش برمیگشتم. به خاطر همین تا ساعت هشت و نیم شب کارم طول کشید. وقتی برگشتم، توی لابی مدیر مجتمع رو دیدم و قرار شد نیم ساعت دیگه یکی رو بفرسته در خونه تا چک شارژ ساختمان رو بهش بدم. رفتم بالا و دوشی گرفتم. تازه از حموم بیرون اومده و هنوز کامل خشک نشده بودم که زنگ خونه رو زدند. با این خیال که اومده دنبال چک، دیگه از چشمی هم نگاه نکردم و همانطور حوله پیچ رفتم در رو باز کردم، اما…
لعیا پشت در بود! با یک سبد گل توی دستش و لبخندی به لب، که با دیدن سر و وضع من بیشتر هم شد. شوکه از حضور ناگهانیش و اینکه چرا اومده، فراموش کردم لباسی تنم نیست و یا دعوتش کنم!
خوشبختانه خودش پیش دستی کرد و گفت؛ اگه مزاحمم برم؟
دستپاچه خودم رو کنار کشیدم و گفتم: نه بابا بیا تو، منتظر کسی بودم!
با خنده و نگاهی پر از شیطنت: لابد شخص خاصیه که اینجوری به استقبالش اومدی!
همراه با شوخی گفتم: آره، بیا تو تا نیومده ببیندت!
مثل دیشب بازم یک پیراهن بلند( با یک طرح دیگه) تنش بود ولی اینبار کمی به خودش رسیده و آرایش بیشتری داشت! راهنماییش کردم به سمت مبلمان و خودم با عذرخواهی، رفتم به طرف اتاق که چیزی بپوشم.
حین نشستن صدا زد: رامین واقعا مهمون داری؟
بلند گفتم: نه بابا مهمونم کجا بود. قرار بود بیاد شارژ ساختمون رو بگیره، منتظر اون بودم.
هنوز هنگ بودم و داشتم توی مغزم علت حضور سرزدهش رو تجزیه تحلیل میکردم. یکی دو دقیقه طول کشید تا برگشتم. بعد از عذرخواهی دوباره و خوشآمد گویی، احوالپرسی و بابت گل تشکر کردم و گفتم: خب زنگ میزدی بیام دنبالت!
کمی شوخی کرد و گفت: راستش دوست داشتم قبل از رفتن یکبار دیگه ببینمت!
همون لحظه اول شالش رو برداشته بود. اون آقا هم اومد و رفت و نیم ساعتی به حرف در مورد روز و اتفاقاتش گذشت. بلند شد سرپا و در حال رفتن به بالکن: وااای رامین، کوفتت بشه عجب ویویی داری!
خنده کنان گفتم: ممنون، قابل شما رو نداره و منم دنبالش رفتم. دوسه دقیقه کنارش موندم و برگشتم توی آشپزخونه تا یک چیزی برای پذیرایی آماده کنم. چون فردا برمیگشتم، یخچال رو خالی کرده و چیزی برای پذیرایی نداشتم. سر در گم توی کابینتها میگشتم و نمیدونستم چی میخوام. اونقدر حواسم پرت بود که متوجه برگشتن لعیا نشدم.
بیهوا پشت سرم ایستاد و بدون مقدمه گفت:رامین چقدر موهای جوگندمی بهت میاد!
به جای خوشحالی از تعریفش، بغض گلومو گرفت و نتونستم چیزی بگم. فقط برگشتم. اما لعیا اون قدر نزدیکم بود که نفسهاش توی صورتم خورد! هیچ تلاشی برای فاصله گرفتن نکردم و با وقاحت به چشمهاش خیره شدم، چشمهایی که هنوزم برام کعبه آمال بودند و همه وجودم رو تسخیر میکرد. یهو ریتم ضربان قلبم تند شد و فراموش کردم که نباید …
دستاش رو گرفتم و بدون هیچ کلامی لبامون بهم چسبید. با آرامشی غیرعادی شروع کردم بوسیدن و هرچند که خیلی دیر، اما بالاخره طعم شیرین لباش رو چشیدم. بی برنامه بود، اما مثل یک قرار خود خواسته بود. برای عقدهگشایی، برای جبران سالها حسرت. دیگه مهم نبود که کارم اشتباهه یا دارم خیانت میکنم. فقط میخواستم ولو برای یکبار، به آرزوم برسم. شک نداشتم که لعیا هم با همین هدف اومده بود، یعنی اصلا اومدنش غیر از این معنایی نداشت. نه تنها مقاومتی نکرد بلکه خودش رو تشنهتر از من نشون میداد و کاملا همراه شد.
لبام جای جای صورتش میچرخید و دستام هم مشغول نوازش تنش بود. لعیا هم لب میگرفت، نوازش میکرد و گاهی هم خودش رو بیشتر در آغوشم جای میداد. بعد از دوسه دقیقه که وسط آشپزخونه ایستاده مشغول بودیم، از جا کندم و نشوندمش روی بوفه. کمی ازش فاصله گرفتم و خیره به چشماش ایستادم. دلم میخواستم مطمئن بشم که خواب نیست و بالاخره اتفاق افتاده!
بوسهای به زیر گلوش زدم و سرم به سینهش چسبوندم. سریع دستاش دور گردنم چرخید و به خودش فشار داد. فقط بغلش کرده بودم و لعیا هم بدون حرف، گاهی موهام رو بو میکشید و میبوسید و گاهی هم دستاش شل و سفت میشد. ناز و نوازش ها کار خودش رو کرد و باز هم به روال قبل برگشتیم. سرم رو از سینهش جدا کردم و دوباره لبامون لابهلای هم قرار گرفت. مشغول شدیم اما نه با عجله.
بعد از لحظاتی کام گرفتن از لباش، رو دو زانو نشستم و شروع کردم به نوازش و بوسیدن پاهای خوش تراشش، که به خاطر بالا رفتن پیراهنش تا زیر زانوها لخت بود. از نوک انگشتاش شروع کردم و با حوصله بالا رفتم. یواشیواش لبه پیراهنش بالاتر رفت و لبام رسید به روی شورت قرمز و خوشگلی که پا کرده بود. لعیا هم پاهاش رو باز کرده و فقط انگشتاش لای موهام وول میخورد.
بعد از لحظاتی که همانطور از روی شورت مشغول بوسیدن و خوردن بودم، وقتی انگشتام از کناره ها زیر کش شورتش رفت، باسنش رو کمی بالا گرفت و اجازه داد تا از پاش در بیارم. مثل آدمی که ساعتها گرسنه مانده، تا به سینی غذاهای دلخواهش برسه اما نمیدونه از کدوم شروع کنه، پر از لذت و شهوت فقط زل زده بودم به لای پاهاش و نمیدونستم چطور پیش برم! لعیا هم انگار از این نگاه شهوتآلود، به وجد اومده بود و با غروری خاص، به من نگاه میکرد. پر از حرص بودم. هم دلم میخواست وحشیانه حمله کنم و تلافی همه چیز رو سرش در بیارم، هم نه، میخواستم تا سر حد مرگ، عشق بازی کنم و لذت ببرم. گزینه دوم رو انتخاب کردم. همزمان که با لبام بازی میکردم چند تا نفس عمیق از راه بینی کشیدم و با نگاهی به چشماش، سرم رو پایین بردم. با بوسههای ریز و پیدر پی به داخل رانهاش، لبام رو به زیر شکمش رسوندم. علاوه بر بوی لوسیون، یک بوی خاصِ دیگه به دماغم میخورد و شهوتم رو بیشتر میکرد. لبههای کُسش خیس و تحریک کننده بود. پاهاش رو بیشتر از هم باز کردم و دورتادور برجستگیش رو نرم بوسیدم و یهو یک لیس جانانه به دروازه بهشتش زدم. خوشش اومد چون همزمان با کش و قوس اومدن بدنش، صدای آه بلند و کشدارش توی خونه پیچید! قوس کمرش کمی بیشتر شد و یک دستش رو از پشت ستون کرد و با دست دیگه سرم رو بیشتر به کُسش فشار داد. با فاصله، سهچهار بار این کار رو تکرار کردم و لعیا هم هر بار با بالا آوردن باسنش کمک میکرد تا فضای لیس زدن بیشتری داشته باشم.
دستام به پهلوهای لعیا چسبیده بود و فقط لبها و زبانم فعال بود. همونا هم کارشون رو بلد بودند و نالههای ریز لعیا، به صدای دم و بازدم های تندش افزوده شده و ترغیبم میکرد که ادامه بدم.
بعد از سه چهار دقیقه خوردن و لیس زدن، ، پیراهنش رو به طرف بالا کشیدم و از تنش درآوردم.
با لذت و تحسین اندامش رو براندازی کردم و دستام رفت به طرف قفل سوتین اسفنجی که ست شورتش بود، همزمان با بوسیدن لباش باز کردم و کنار گذاشتم. با وجودی که در آستانه چهل سالگی بود سینه هاش در حد یک دختر در حال بلوغ بود. کوچیک، اما خوش حالت و تحریک کننده!
بیخیال لباش شدم و رفتم پایین. دونه دونه، نوک سینههاش رو بین لبام قرار میدادم و میک میزدم یا با نوک زبون باهاشون بازی میکردم. نالههای لعیا، بعد از لحظاتی قطع شدن، از سر گرفته شد و منم همزمان با خوردن سینههاش، دست آزادم رو به لای پاهاش رسونده و باهاش ور میرفتم. لحظاتی بعد دستهای لعیا، پایین تیشرتم رو گرفت و بالا کشید. همراهی کردم تا تیشرتم رو درآورد و سریع برگشتم سرکارم و همزمان لعیا هم مشغول نوازش کردن شد. فکر کنم ده دقیقهای از شروعمان گذشته بود. دیگه وقتش رسیده بود تا بازیی که لعیا شروع کرده بود، رو من روی تخت تموم کنم. یک دستم رو زیر باسن و دست دیگرم رو پشت کمرش قرار دادم و برداشتم بردم به اتاق و روی تخت!
برخلاف لعیا، من هنوز شلوارک پام بود. شلوارکی که دهپانزده سانتی جلوش کش اومده و نگاه لعیا بهش بود. میخواستم قبل از رفتن روی تخت درش بیارم، اما نه، این کار لعیا بود. دراز کشیدم روش و اینبار همه جوره بهم گره خوردیم. میبوسیدیم، لب میگرفتیم و و در تحریک همدیگه کوتاهی نمیکردیم. لعیا پاهاش رو از کنار، پشت پاهای من قلاب کرده بود،جور ی که کیرم در جای مناسب قرار گرفته و هی روی کُسش کشیده میشد. بعد از دوسه دقیقه که لعیا زیر بود و من داشتم دیوانه وار لب میگرفتم، ازم خواست تا جابجا بشیم. خیال کردم به خاطر وزنم، این کار رو کرد، ولی نه، اونم میخواست که کاری کنه!
با یک لب طولانی، خودش رو از آغوشم بیرون کشید و همزمان با پیچ و تاب دادن بدنش و کشیدن نوک سینههاش روی پوستم، شروع کرد به بوسیدن و نوازش کردن و رفت به سمت پایین. با حوصله همه جا رو ریز میبوسید و انگار سعی داشت جایی از قلم نیفته.
بعد از لحظاتی بالاخره لبهاش به پایین شکم و نافم رسید. همزمان با بوسیدن گره بند رو باز کرد و خیلی آروم تا نیمههای رونام پایین کشید. کیرم مثل فنر از زیر شلوارک بیرون اومد و با لبهای لعیا مماس شد. بیخیال شلوارک، بدون اینکه نگاهش منحرف بشه، دستاش رو دور کیرم حلقه کرد و با همون ریتم قبل مشغول بوسیدن دور کلاهکش شد. لابه لای بوسهها گاهی به نوک و روی سوراخش زبون میکشید با این کارش هی بدن من از تشک جدا میشد. بعد از لحظاتی بوسیدن وزبون زدن کلاهک رو توی دهنش فرو کرد و لباش رو پشت کلاهک بست. از خیس و گرم شدن سر کیرم، خوشم اومد و ثابت کرد که کارش رو بلده. چرخیدن زبونش دور کلاهک و همزمان نوازش و بازی کردن با تخمام به سر حد لذت رسونده بودم. چشمام رو بسته و فقط با موهای لعیا بازی میکردم. داشتم لذت میبردم ولی این کارم رو سخت میکرد. نمیخواستم زود تمومش کنم. بعد از یکیدو دقیقه، با گرفتن دو طرف صورتش، حالیش کردم که بیخیال بشه. فهمید، با یک میک محکم، کیرم رو از دهنش بیرون کشید و شلوارک رو کامل از پام درآورد . میخواستم بلند شم ولی نذاشت! زانوهاش رو دوطرفم باسنم گذاشت و در حالیکه زل زده بود تو چشمام، دستش رو به طرف دهنش برد و بعد از آغشته کردن با آب دهنش، برد لای پاهش و کشید روی کُسش. با دستش کیرم رو گرفت. دوسه بار کشید روی شکاف کُسش و با سوراخ تنظیم کرد. خیلی آروم بدنش پایین آورد تا کلاهکش وارد شد دستاش رو روی شکمم گذاشت، لباش رو بین دندوناش گرفت و چشماش رو بست و با احتیاط پایین اومد. همین که کیرم تا انتها داخل رفت و باسنش رو بدنم قرار گرفت، آخ بلندی گفت و سر و گردنش رو به عقب کشید!
سریع دستام رو به پهلوهاش رسوند و مشغول مالیدن شدم. موهای لعیا از پشت آویزون شده و ریخته بود روی پاهام. دیدن اون حالتش، حالی به حالیم میکرد و غرق لذت بودم. بعد از یک مکث بلند، خیلی نرم باسنش از بالا برد و شروع به حرکت کرد. سرو صدای هردومون درومده بود. یک دقیقهای توی همون وضعیت کار رو به لعیا سپردم و بعد با تغیر حالت، باز کشیدمش زیر خودم و شروع کردم به تلنبه زدن. هر چند ثانیه، بدون اینکه توقف کنیم یا کیرم رو بیرون بکشم، روی تخت غلتی میزدیم و هی جابه جا میشدیم. گاهی اون بالا بود و گاهی من، تا بالاخره بعد از دقایقی شدت ضرباتم اوج گرفت و با ده پانزده تلنبه محکم، یهو دیونه شدم. انگار همه جونم داشت از اون سوراخ کوچیک و تنگ کیرم در میومد. صورت لعیا عین لبو سرخ شده و با تشویقهاش کمک میکرد تا کار رو تموم کنم.آخرین ضربه رو با همه وجود زدم و دستپاچه کیرم رو بیرون کشیدم . باقی کار رو به دستام سپردم و سرو سینه لعیا پر از قطرات منی شد! آخرین قطره که ریخت، افتادم روش و بازم به سمت لبای هم یورش بردیم و چند دقیقهای به عشق بازی ادامه دادیم. دوشی گرفتیم و یک شام عاشقانه هم بیرون از خونه خوردیم وباز هم سعتی در ساحل گذروندیم ولی کارمون تموم نشد. عشقبازیها یکبار دیگه به سکس کشید و ساعت از چهار صبح گذشته بود که در آغوش هم و روی تخت آروم گرفتیم. کمکم چشمامون سنگین شد و به خواب رفت.
ساعت ده صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. چشم که باز کردم، همه جا روشن بود و سکوتی سهمگین حاکم بود. هنوزم شیرینی شب قبل از تنم خارج نشده بود که با دیدن جای خالی لعیا، مواجهه شدم. گفتم شاید زودتر بیدار شده رفته توی بالکن یا شایدم رفته دوش بگیره، اما صدایی نمیومد.
دوسه بار صداش کردم و از اتاق بیرون رفتم، اما خبری ازش نبود، در عوض روی در یخچال با کاغذی دستنویس که از برگه های دفتر خودم کنده شده بود، روبرو شدم. دست خط لعیا بود؛
رامین عزیزم؛
منو ببخش. میدونم که نباید میاومدم، اما نتونستم. من این شب رو به تو و دل خودم بدهکار بودم.
سالهایی که بر من گذشت، پر بود از سوالهای بیجواب، احساسات مبهم، احساساتی که جدی نگرفتم و دلی که شکستم. چیزهایی که باید گفته میشد ولی نشد.
رامین، من مطمئنم که دیشب اشتباه نبود و برای آرامش، هر دو بهش احتیاج داشتیم، ولی…
از امروز، نداشتنت برای من سختتر از قبل است، اما همینجا باید تمومش کنیم، نه بهخاطر اینکه نمیخوام، که آرزومه. بهخاطر اینکه تو یه زندگی داری، پسری که باید بهت افتخار کنه و زنی که کنارته، حتی اگه گاهی ازش فاصله بگیری. من امروز خوشحالم، چون بالاخره فهمیدم چی توی دلم بود و چی از دست داده بودم. اما حالا وقتشه ادامه بدیم، بدون هم.
لطفا به خاطر من، به خاطر پسرت، دیگه به من فکر نکن و مراقب خودت و زندگیت باش!
لعیا
پایان
ممنون که وقت میگذارید ومیخونید . هرچند که خیلی مایل نبودم اما سعی کردم تا جای ممکن کوتاه بنویسم.
نوشته: رامین بی ویس
11 پاسخ به “یک عاشقانه دیر هنگام”
عالی و بسیار زیبا
من معمولا واسه ریدن ب اونایی ک بد مینویسن و وقت آدم رو میگیرن کامنت میذارم و از خجالتشون درمیام یا میرینم به اونایی که سوتیای ناجور دارن و ادعای واقعی بودن داستانو میکنم ولی خوشم اومد از قلمت دمت گرم
عالی نوشتی اگربه نوشتن ادامه ندی جامعه راازیک نویسنده خوب محروم میکنی
خیانتکاران با وجدان 😂 😂
چقدر عالی بود.مگه میشه کسی همچین حسی رو تجربه نکرده باشه وبتونه به زیبایی هرچه تمام تر اون حس رو منتقل کنه.دمت گرم
بالاخره یه داستان استاندارد و جذاب تو بکن تو دیدیم
درود بر رامین بی وِیس . اُمیدوارم با وِیس بشی . بازم برامون بنویس همینطور رُمانتیک و سرشار از حس های خوب و قشنگ و از همه مهمتر بدون غلط .لایکیدم . خوب بید . حَظّ وافر بردیم . قلمت مانا .
اشکمون رو در آوردی … نمیگی شاید برای کسی اتفاق افتاده باشه …
خیلی خوب بود دمت گرم 👌
ایده کلی داستان خیلی خوب ولی جزیات بیشتر و تعلیق لازم داشت این داستان
داستان جالبی بود ولی کاش بیشتر از گذشته میگفتی پا اصلا نفهمیدیم چی شده بود