دختران خانه آبشار مهربانی (۵)

نگاه به ساعت کردم. ساعت دقیقاً شش بود گفتم بچه‌ها خداحافظ و از خونه بیرون زدم از پله‌ها سرازیر شدم و وقتی وارد کوچه شدم هوای یه شب سرد پاییزی به صورتم خورد. اما توی ماشین سعید گرم بود. بوی عطرش مشامم رو پر کرد همونطور که سلام، جواب می‌کردیم نگاش کردم دیدم چه خوشتیپ کرده. دلم براش قنج رفت و بی اختیار دستامو دور گردنش انداختم و یه دل سیر بوسیدمش. مثل همیشه ذوق کرد. تازه یادم اومد اونجا کوچه ست. خوشبختانه کوچه خلوت بود و کسی مارو ندیده بود برگشتم سر جام نشستم و گفتم بریم. استارت زد و حرکت کرد همینطور که می‌رفت گاهی نگام میکرد و برام لبخند می‌زد.
گفتم ساکتی؟
گفت با خودم عهد کردم اول یه دل سیر نگات کنم بعد حرف بزنم.
دیگه حرفی نزدم.
تو محلمون یه پارک کودک بود که چند تا اسباب بازی مثل سرسره، الاکلنگ و چرخ و فلک زمینی داشت که برا بچه‌ها بود و الان بخاطر سرما گنجشک توش پر نمیزد جلوش ترمز کرد و پرسید بریم بازی؟
با ذوق گفتم بریم.
اول کمی الاکلنگ بازی کردیم و بعد رفتیم سرسره بازی. سرسره ها نسبتاً بلند و تونلی شکل بودند من جلو می‌نشستم او پاهاشو از هم باز میکرد دو طرفم میزاشت و بغلم میکرد و سر می‌خوردیم و پایین می‌رفتیم. خیلی کیف داشت اینقدر که سرما رو فراموش کردیم و چندین بار سر خوردیم.
بعد رفتیم رو چرخ و فلک زمینی، روبرو هم نشستیم و آرام آرام چرخیدیم و سعید هم‌چنان داشت نگام می‌کرد.
بعد پیاده شد و مشغول چرخاندن من شد و با هر دوری که می‌زدم وقتی می‌خواستم از جلوش رد بشم یه بار نگهم می‌داشت خم میشد صورتمو می‌بوسید و باز می‌چرخاند.
دیگه داشت سرما به جونم نفوذ می‌کرد که گفتم سعید من سردمه، بریم؟
گفت بریم و دستمو گرفت و بلندم کرد و همین که از چرخ و فلک ‌پایین اومدم منو در آغوش کشید و تو چشام خیره شد و سیر نگام کرد و گفت حالا چشاتو ببند.
چشامو که بستم اول پلکام رو بوسید بعد گونه هامو از آخر لباشو رو لبام گذاشت و یه بوسه آتشین رو لبام گذاشت.
هیچ عکس العملی نشون ندادم. خودش رهام کرد و پنجه در پنجه ام گذاشت و آرام گفت بریم.
سوار ماشین شدیم و دوباره حرکت کردیم.
رفتیم و جلو رستورانی که اون شب شام خورده بودیم ترمز زد وقتی وارد شدیم برخلاف اون شب میزی در گوشه ای دنج انتخاب کرد و بی سر صدا نشستیم و غذا سفارش دادیم. تا غذا بیاد گفت تو این یه ماه که گذشت بارها به یاد تو و اون شب، تنهایی اومدم اینجا و غذا خوردم و با توی خیالی حرف زدم.
پرسیدم چی میگفتی؟
گفت روزهای اول از دلتنگی هام می‌گفتم ولی بعدها از عشق و امید به آینده حرف می‌زدم.
پرسیدم سعید تو که منو برا چیز دیگه ای می‌خواستی چی شد که عاشقم شدی؟
گفت بهتره بپرسی چی شد که فهمیدی عاشقم شدی وگرنه من از صبح همان شب به یاد ماندنی عاشقت شده بودم منتهی خبر نداشتم. یادته همون روز بهت گفتم من دوستی ساده با تو رو به رابطه با بقیه ترجیح میدم بخاطر این بود که اونروز درکی از عشق نداشتم و متوجه نشدم چه علاقه عمیقی نسبت به تو در وجودم ریشه دوانده. وقتی که تو رفتی آرام آرام معنی حرفاتو درک کردم و شروع کردم با اونا زندگی کردن. اون زمان با اینکه یاد و خاطره تو رو به همه کس ترجیح دادم هنوز نمی‌خواستم بپذیرم که عاشق شدم. اما وقتی که دیدم تنها یی ام رو بیشتر از هر لحظه ای دوست دارم (چون فقط در تنهایی بود که می‌تونستم با تو رابطه داشته باشم) اون روز فهمیدم که عاشقت شدم. بعد گفت حالا تو بگو کی عاشقم شدی؟
لبخند زدم و گفتم تو مطمئنی که من عاشقتم؟
با تعجب گفت یعنی عاشقم نیستی؟
گفتم اگه بگم نیستم پشیمون میشی که چرا عاشقم شدی؟
خیلی مصمم گفت نه هرگز، فقط تمام تلاشمو میکنم که تو رو عاشق خودم کنم. بعد پرسید حالا بالاخره هستی یا نیستی؟
در همین موقع گارسن غذا رو آورد. وقتی رفت سعید منتظر جواب بود گفتم من خیلی گشنمه پس بیا فعلأ غذا بخوریم.
موقع خوردن غذا بدون هیچ حرفی فقط حواسمون به دیگری بود و احساسمون رو با نگاه و لبخند بروز می‌دادیم.
وقتی از رستوران بیرون زدیم و سوار ماشین شدیم گفت کجا بریم؟
گفتم راه بیفت می‌گم
ضبط ماشینو روشن کرد و گفت هیچ میدونی من یه ماه با این آهنگها زندگی کردم؟
دیدم همون هاست که یه ماه پیش تو ماشینش گوش داده بودم همینطور که با آهنگ هم خونی می‌کردم مسیر رو بش نشون دادم.
وقتی تو کوچه باریک اون خونه قدیمی پیچید گفت ناسلامتی اومدیم دور دور اینجا دیگه کجاست گفتی بیاییم؟
دیگه جلوی در قدیمی و فرسوده خونه سابق بودیم که گفتم یه لحظه بایست و به این خونه نگاه کن.
ایستاد و با تعجب نگاش کرد
گفتم به دقت تصویر این خونه رو تو ذهنت نگه دار و حرکت کن تا بریم.
وقتی راه افتاد گفت جریان چیه؟
گفتم خوب به حرفام گوش کن. دقیقا ۲۲ سال پیش چنین روزی من از بطن زنی که نمی‌دونم چطور زنی بوده، زنده است یا مرده، بیرون اومدم. و سر راه رها شدم و توسط مردم به مرکز نگهداری کودکان بهزیستی منتقل شدم اونجا بزرگ شدم و درس خوندم و دیپلم گرفتم ولی چون دانشگاه دولتی قبول نشدم از اونجا اخراج شدم و پیش یه عده دختر که سال‌های قبل اخراج شده بودند اومدم. به مرور قدیمی ها رفتند و سالها بعد چند نفر جدید به ما اضافه شدند. خونه ما همین خونه خرابه ای بود که دیدی و الان به لطف مامان توی که تو اون آپارتمان زندگی می‌کنیم. دوستانم تمام کس کار منند و من هیچ کسی رو به غیر از خدا و آنها ندارم. در تمام عمرم با هیچ پسری هم کلام نشده بودم تا اون شب که با تو سپری کردم. این بود تمام زندگی گذشته و حال من. اما تو تا امروز عاشق دختری شده بودی که فکر می‌کردی خانواده داره و دانشگاه درس میخونه در حالیکه اینطور نیست. پس هنوز فرصت داری به این مسئله فکر کنی و اگه پا ‌پس بکشی مطمئن باش ازت ناراحت نمیشم.
حرفام که تمام شد گفت تو می‌دونی عشق چیه؟ عشق چیزیه فراتر از همه اینها. بعد قاطعانه و مردانه گفت مژده جون، گذشته تو هر چی بود تو نقشی توش نداشتی. من اینو درک می‌کنم و حاضرم قسم بخورم هیچوقت حرفی از گذشته تو به زبون نیارم. گذشته هر چه بود تمام شد باید به فکر آینده بود ازت خواهش میکنم دیگه هرگز به گذشته فکر نکن و دست در دست من بذار تا آینده زیبایی برا هم بسازیم.
از کلمه به کلمه حرفاش جوانمردی می‌بارید. مردانگی رو در وجودش دیدم و احساس کردم دیگه تنها نیستم و او همان کسی بود که با تمام وجود مرا با همه کم و کاستی هایم می‌خواست. اینبار این صلابت کلامش بود که قلبم رو به لرزه انداخته بود در تمام عمرم هیچ وقت اینگونه قلبم نتپیده بود. احساس کردم دیگه خودم نیستم و همه چیزم به یکباره شد سعید.
آرام گفتم سعید
گفت جان سعید.
در حالی که اشکام جاری شده بود گفتم فکر کنم بدونم عشق یعنی چی؟ عشق یعنی در دیگری حل شدن، با تمام وجود از خود کندن و به دیگری دل بستن. عشق یعنی اینکه من از حالا به بعد فقط با تو زنده ام و بی تو میمیرم.
سعید ماشینو کنار کشید سرمو رو شونش گذاشت نوازشم کرد و گفت منم بی تو میمیرم.
اشکامو با دستاش پاک کرد و گفت هیچ وقت دوست ندارم چشمای قشنگتو اشک آلود ببینم. تو فقط بخند عروسک زیبای من. تو همیشه شاد باش تا من خودمو خوشبخت ترین مرد دنیا بدونم.
دستاشو بوسیدم و گفتم هر چی تو بگی و شروع کردم به خندیدن. او هم خندید و دوباره راه افتاد. صدای آهنگ رو زیاد کردم و با یه حس خاصی داشتم هم خونی می‌کردم
«چشمان سیاه، قربانت شوم، خانت به کجاست مهمانت شوم»
اینقدر تو حس رفته بودم انگار خود منصورم و تو استودیو ضبط می‌خونم سعید هم حس گرفت و شروع به خوندن کرد و آرام آرام صدای آهنگ رو کم کرد. حالا دیگه خودمون داشتیم با تمام حس برا هم می خوندیم. وقتی آهنگ تمام شد ماشینو جلو یه مغازه کنار کشید و ضبط رو روشن گذاشت و پیاده شد رفت مغازه.
خیلی طول کشید تا برگرده. وقتی برگشت یه پاکت خوراکی دستش بود گفتم چرا اینقدر دیر اومدی؟
گفت دیگه اینبار نگران نبودم ماشینو بدزدی؟ آخه تو به ماشین و اینجور چیزا اکتفا نمی‌کنی!! بعد زد رو سینش و گفت تو قلب آدما رو میدزدی، همانطور که قلب منو دزدیدی.
گفتم خوب کردم.
گفت جان؟
گفتم چیه؟
گفت خوب کردی قلبمو دزدیدی؟
گفتم آره ماشین و اینا به چه درد میخوره. من همه وجود تو می‌خواستم. مابقی ارزونی خودت.
گفت آفرین خوشم اومد به تو میگن شاه دزد تو به ریشه زدی و یکجا دل و دینو عقل و هوشم، همه رو ازم گرفتی. منم مال و اموال و تمام دار و ندارمو فدای یه تار موت می‌کنم بعد یه کم فکر کرد و گفت یه سوال ازت بپرسم راستشو میگی؟
گفتم نه.
گفت چرا؟
گفتم می‌ترسم بستنی که برام خریدی آب بشه.
گفت من بستنی نخریدم.
گفتم نخریدیییی؟ برو پایین.
دست کرد تو پاکت یه بستنی در اورد باز کرد گفت بیا شکمو، اینم بستنی.
گرفتم و با خنده گفتم حالا شد، فکر کردی من سر بستنی با کسی شوخی دارم. بعد اولین تیکه بستنی رو تو دهنم گذاشتم و با لبخند گفتم می‌دونم چی میخواستی بپرسی؟
گفت چی؟
گفتم حالا که فهمیدی تازه الان عاشقت شدم حتماً میخوای بدونی قبلاً چه حسی بهت داشتم؟
گفت پس حالا که میدونی جوابمو بده.
گفتم من تو را از اولین لحظه ای که دیدمت دوست داشتم. شاید باور نکنی ولی تو تنها پسری هستی که در همون نگاه اول ازت خوشم اومد.
گفت یعنی اون روز تو فروشگاه لحظه ای که از پاسگاه اومده بودن تو را ببره من داشتم تو را تهدید می‌کردم تو از من خوشت اومد؟
گفتم اون لحظه که ازت متنفر شدم اما قبل از اون اگه یادت باشه تو اومدی بالا، بدون هیچ حرفی چند لحظه به هم نگاه کردیم و تو برگشتی من همون لحظه ازت خوشم اومد.
گفت پس وای بر من.
گفتم چرا؟
گفت تا عمر دارم حسرت میخورم که چرا اون شب من تو رو درک نکردم.
گفتم به قول مامان لازم بود تو این دوره را طی کنی تا به من برسی. پس حسرت گذشته رو نخور و حال رو دریاب.
گفت چه زیبا گفتی.
گفتم بد نیست اینم بدونی منم تو این مدت گاهی وقتها دلتنگت میشدم و بهت فکر می کردم.
گفت واقعا؟
گفتم آره، آخرین بار همین دیروز صبح که مریم هم اومد سر کار و من تنها شدم دلم برات تنگ شد و گفتم کاش منم می‌تونستم بیام بیرون و تو را ببینم که خوابم برد و جالب بود که خواب تو را دیدم. خواب دیدم داشتم گریه می‌کردم تو اومدی بدون هیچ حرفی با دستات اشکامو پاک کردی دستمو گرفتی و به سمت باغی سرسبز کشیدی و پنجه در پنجه با خوشحالی شروع به دویدن کردیم
گفت چه خواب صادقی دیدی.
گفتم آره به ۲۴ ساعت نکشید تعبیر شد، هم تو رو دیدم، هم برات گریه کردم و جالبتر اینکه تو با دستات اشکامو پاک کردی، درست عین توی خوابم! حالا فقط مونده یه روز با هم بریم توی باغی سرسبز پنجه در پنجه هم بدویم و شادی کنیم.
به ساعت نگاه کرد و گفت اگه دوست داشته باشی همین الان هم می‌تونم باغ رو نشونت بدم اما فعلاً نه سر سبزه نه میشه توش دوید و شادی کرد.
گفتم وای چه خوب، من دلم میخواد این باغ رو هم حالا ببینم
گفت میریم. بعد ماشینو روشن کرد و راه افتاد و باز گفت جایی که میریم حدود ۵ کیلومتر از خروجی شهر فاصله داره و از اینجا تقریباً نیم ساعت طول می‌کشه تا برسیم چون یه تیکه از مسیرش آسفالت نیست و مجبوریم یواش بریم. در ضمن قراره تا دیر وقت من و تو تنهایی اونجا بمونیم حالا اگه مشکلی داری بگو این همه راه نریم.
گفتم نه چه مشکلی؛ تا وقتی تو در کنارم باشی تا اون سر دنیا هم که بخوای باهات میام.
خندید و گفت چه دختر سر به راهی شدی.
لبخند زدم و گفتم چون تو سر به راه شدی. بعد با خنده ادامه دادم وگرنه من همون سگم که بودم پاچه گیر و وحشی.
از شهر که خارج شدیم در نور چراغ های ماشین چیزی که می‌دیدم یه صحرا بود که هیچ جنبنده ای توش دیده نمی‌شد و جز چندتا چراغی که هر کدام در یه نقطه از اون صحرای پهناور سوسو میزد بقیه جاها در تاریکی محض فرو رفته بود کمی جلوتر همانطور که سعید گفته بود آسفالت تمام شد و وارد یه جاده شنی شدیم
هر چه از شهر فاصله می‌گرفتیم بیابان تاریکتر و مخوف تر میشد سعید گفت حرف بزن حوصلت سر نره.
گفتم مسیر برام تازگی داره و حواسمو به خودش جلب کرده.
گفت اگه روز بود و اطراف رو می‌دیدی بیشتر لذت میبردی. بخصوص اگه فصل بهار یا تابستان باشه از بس صحرا زیبا و سر سبزه دلت میخواد پرنده باشی و تو این صحرا پر بزنی.
گفتم پس یادت باشه حتما یه روز بهاری اینجا بیاییم. گفت چرا یه روز تو بگو هر روز من میارمت.
سعید با حرف زدن سرمو گرم کرد تا اینکه به جایی رسیدیم که یه ساختمان دو طبقه بزرگ جلو نور ماشین ظاهر شد و گفت رسیدیم.
گفتم سعید اینجا کجاست؟
گفت حوصله کن میگم. بعد ماشین رو جلو یه در بزرگ پارک کرد و گفت تو از جات تکون نمی‌خوری تا من برگردم بعد پیاده شد و تو نور ماشین به سمت در رفت و کلید انداخت و اونو باز کرد و داخل رفت. چند لحظه بعد یه دفعه چندین پروژکتور دور تا دور ساختمان روشن شد و اطراف را مثل روز روشن کرد.
برگشت اومد تو ماشین نشست چراغهای ماشین رو خاموش کرد و گفت پدربزرگ خدا بیامرزم ۲۷ سال پیش ۱۵ هکتار زمین کشاورزی که ما الان حدوداً وسطش قرار داریم خرید و در اختیار پدر من گذاشت تا توش کشاورزی کنه که پدر مرحومم چند سال بیشتر نتونست از اون استفاده کنه و فوت کرد.
بعد از اون پدربزرگ دوباره اختیار مزرعه رو به عهده گرفت ولی چون خودش وقت نداشت هر سال اجاره می‌داد و بخشی از درآمدش رو خرج آباد کردن خودش می‌کرد تا اینکه اینجا آباد شد حدود ۱۰ سال پیش تقریباً نیمی از مزرعه رو درختکاری کرد که الان برا خودش باغ بزرگ و با صفایی شده.
پریدم تو حرفش و گفتم کو؟ پس چرا من نمی‌بینم؟
ماشینو روشن کرد و جلوی ضلع مخالف ساختمان رفت که منطقه وسیعی رو درختان به خواب رفته پوشانده بود گفت اینم باغ.
به نظرم جالب اومد و گفتم بریم توش قدم بزنیم؟
قاطعانه گفت نه.
گفتم چرا؟
گفت الان که باغ دیدن نداره باغ را باید بهار موقع شکوفه و تابستان موقع میوه بیای ببینی. بعد ماشین رو خاموش کرد ‌پاکت خوراکی ها رو برداشت اومد سمت من در را باز کرد دستمو گرفت و گفت عشقم بفرما.
از ماشین که پیاده شدم باد سردی به تنم خورد گفتم وای چه سرده. بعد خندیدم و گفتم حق با توئه الان وقت قدم زدن تو باغ نیست.
دستمو به آرامی کشید و گفت زودتر بیا از پله‌ها بالا بریم از چند تا پله بالا رفتیم و توی ایوان خیلی بزرگی قرار گرفتیم لبه ایوان ایستادم و به روبرو نگاه کردم زیر نور پروژکتورها وسعت باغ به خوبی نمایان بود گفتم سعید چه باغ بزرگی کاش تابستان بود و سرسبز.
اومد کنارم و گفت چشم به هم بزنی بهار میاد بعد یه استخر خیلی بزرگ چسبیده به باغ نشونم داد گفت بعد عید اون استخر با آب چاه پر میشه تا برای آبیاری استفاده بشه. حالا خودت تصور کن وقتی درختان همه سبز و استخر پر آب باشه چه چشم انداز زیبایی ایجاد میشه. اونوقت من و تو همینجا زیر سایه، سایه بان میشینم و از اون چشم انداز لذت می بریم.
گفتم آره واقعا رویاییه. اما مگه نگفتی تابستان ها اینجا را اجاره میدی.
گفت نه دیگه می‌خوام از تابستان سال دیگه کارگر بگیرم و خودم اینجا رو اداره کنم.
گفتم چه عالی اگه اینطوره من هر روز میام اینجا پیش تو.
گفت من از خدامه تو همیشه کنارم باشی بعد گفت حالا تا سرما نخوردی بریم تو و دری را باز کرد و داخل رفتیم. کلید برق رو که زد یه واحد کامل با تمام امکانات جلوم نمایان شد.
گفت پدربزرگ بعد اینکه باغ را آباد کرد این ساختمان رو اینجا ساخت طبقه پایین رو انباری کرد و این طبقه رو هم دو واحد کرد یکی مخصوص استراحت کسانی که اینجا کار می‌کنند و این واحد هم مخصوص استفاده شخصی خودمون.
داخل واحد خیلی سرد بود طوری که وقتی کفشامو کندمو پا روی فرش گذاشتم انگار روی یخ پا گذاشتم.
یه هیتر برقی روشن کرد و ازم خواست جلوش بشینم بعد چند تا چوب اورد و یه شومینه دیواری بود چوب ها رو توش گذاشت. روشن کرد جلوش یه تشک بزرگ پهن کرد دو تا متکا دو طرفش گذاشت و گفت الان گرم گرم میشه بعد پرسید حالا اگه گفتی چی میچسبه.
گفتم نمی‌دونم.
اومد از دستم گرفت منو بلند کرد برد روی تشک و گفت اینجا بشین تا من یه دقیقه برم و زود برگردم.
نشستم رو تشک و به متکا تکیه دادم وقتی برگشت یه دبه آب دستش بود گفت باید پمپ را روشن می‌کردم تا آب تازه از چاه بالا بیاد بعد یه کتری سیاه بود آب کرد گذاشت کنار آتش شومینه و گفت چای داغ هیزمی همراه حرف های عاشقانه خیلی میچسبه.
تلاشش ستودنی بود. ازش تشکر کردم و خسته نباشید گفتم.
رو تشک دراز کشید و سرشو گذاشت رو زانوم و گفت اگه میخوای خستگیم در بیاد تو حرف بزن من گوش بدم.
دست تو موهاش کردمو در حالی که نوازشش می‌دادم مدتی از ناگفته های دلم براش حرف زدم و بعد گفتم حالا تو بگو.
بلند شد چای درست کرد و شروع به حرف زدن کرد. بعد چای ریخت خوردیم (چه چای خوشمزه ای بود) اینبار او سرمو رو زانوش گذاشت موهامو پریشون کرد و باز از عاشقانه هاش گفت
کلمه به کلمه حرف هاش بوی عشق می‌داد و منو لحظه به لحظه بیشتر اسیر و شیفته خودش می‌کرد تا جایی که احساس کردم هر لحظه دل کندن ازش سخت تر میشه و دلم میخواد تا صبح پای صحبتش بشینم اما خواب داشت چشماشو فرا می گرفت و من دوست نداشتم بیشتر از این اذیتش کنم برا همین گفتم بهتره دیگه بریم.
وقتی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم گفت زمستون که میشه این دور و بر گرگ زیاد میشه اما تابستان میرن تو کوه و کمر غیب میشن.
از شنیدن اسم گرگ خودمو جمع کردم و محکم به صندلی چسبیدم و گفتم بی معرفت حالا باید بگی.
زد زیر خنده و گفت چیه ترسیدی؟
گفتم گرگ ترس نداره؟
گفت منو باش دلمو به کی خوش کردم زدم به دل خطر.
گفتم اگه زودتر می‌گفتی نه خودم پیاده میشدم نه میذاشتم تو پیاده بشی.
با خنده گفت ببینم تو موقع اومدن نگفتی من پاش بیفته از سگ وحشی ترم.
خندیدم و گفتم نفرین بر دهانی که بی موقع باز شود.
گفت پس با این اوصاف دیگه هیچ وقت اینجا نمی آیی؟
گفتم تا بهار نشه و گرگ‌ها نرند من دیگه پامو اینجا نمیزارم.
گفت روز بیاییم روز بریم چطور؟
گفتم حالا باز این یه چیزی.
گفت باشه هر چی تو بگی، اما شب صفای دیگه داره. مثل امشب.
گفتم آره امشب عالی بود اما اگه آقا گرگه پیداش میشد چی؟
گفت نترس گرگ‌ها از نور فراری اند بخاطر همین اکثراً روزها مخفی میشن و شبها از مخفیگاه بیرون میان. دیدی که منم قبل خاموش کردن چراغ ماشین پروژکتور ها را روشن کردم همچنین اگه دقت کرده بودی در چند جا از اطراف ساختمان چوب هایی برای دفاع از حمله احتمالی گرگ گذاشته بودم.
فکر کردم و گفتم پس بخاطر همین وقتی رسیدیم گفتی از جات تکون نخور تا من بیام و وقتی خواستم پیاده بشم اومدی کنارم و از ماشین تا بالای پله‌ها همراهیم کردی و موقع برگشتن هم به من چسبیده بودی؟
گفت هیچ منتی سرت نیست چون همش بخاطر خودمه زیرا اگه بلایی سر تو بیاد من زودتر می‌میرم.
کمرمو کش دادم و صورتمو سمت صورتش بردم و لپشو بوسیدم و گفتم فدای تو که بی‌نظیری
گفت در ضمن اگه زودتر بهت نگفتم اینجا گرگ داره بخاطر این بود که لحظه هایی رو که اینجایی بدون ترس و نگرانی طی کنی و حالت خراب نشه. حالا که جریان رو فهمیدی باز هم حاضری اینجا بیایی؟
گفتم درسته از گرگ می‌ترسم اما وقتی شیری چون تو در کنارم هست دیگه از هیچ گرگی ترس ندارم.
گفت بگیر منو تا غش نکردم.
هر دو خندیدیم.
ساعت نزدیک ۲ شب بود دیگه نزدیک خونه بودیم که گفت یادمه یه ماه پیش وقتی داشتیم می‌رفتیم خونه همین موقع بود بهت گفتم به من اعتمادی نیست و ممکنه نتونم جلو شهوتمو بگیرم و کار دستت بدم پس تا پشیمون نشدم بزار برسونمت. گفتی چون تو خوابگاه دانشجویی میخوای اون موقع شب نمی‌تونی بری اونجا ولی دروغ گفته بودی تا نری، چرا؟
گفتم این سوال رو قبلاً ازم پرسیده بودی و من گفتم که دلم نیومد تنهات بزارم
گفت آره ولی من باور نکرده بودم بعد نگاهی بهم کرد و گفت اما حالا باور میکنم بعد ادامه داد مژده جان؛ تو دل مهربون و بزرگی داری امیدوارم لیاقت این دل بزرگتو داشته باشم.
گفتم نگران نباش بیشتر داری.
وقتی به خونه رسیدم دوستام همه در خواب ناز بودند بی سر صدا جامو پهن کردم و توش دراز کشیدم. تصور می‌کردم از خستگی سرمو که رو بالش بزارم خوابم می‌بره اما همچین اتفاقی نیفتاد
ذهنم چون دریایی پرتلاطم شده بود صبح که از خواب بیدار شده بودم کجا و حالا کجا؟ اتفاق‌هایی که امروز برام افتاده بود هر کدوم به تنهایی برای من می‌تونست یه داستان باشه، صبح نه از سعید خبری بود، نه از ازدواج و نه از عاشقی اما حالا به یکباره این همه تغییرات غیر قابل باور که زندگی ام رو ۱۸۰ درجه تغییر می‌داد…
هنوز هیچی نشده دلم براش تنگ شد. گوشی رو از کنارم برداشتم تا بهش زنگ بزنم. ساعت ۴ شده بود. با خودم گفتم سعید الان خوابه درست نیست بیدارش کنم و فقط براش نوشتم «تو با من چه کردی که خواب رو از چشمم ربودی» و براش فرستادم و باز با بیخوابی و دلتنگی ام کلنجار رفتم.
صدای زنگ گوشی از خواب بیدارم کرد مهسا بود جواب دادم گفت لنگ ظهر شده تو هنوز خوابی؟
خمیازه ای کشیدم و نگاه به ساعت کردم ساعت ۱۱ بود گفتم معذرت می‌خوام تا دم دمای صبح خوابم نمی‌برد صبح که شد تازه خوابیدم
گفت زنگ زدم بگم امشب مامان با سعید می‌خواد بیاد خواستگاری. از من خواسته بپرسم آمادگیشو داری.
گفتم مشکلی ندارم بگو تشریف بیارن.
تماس رو که قطع کردم نگاه کردم دیدم دو تا پیام ناخوانده دارم که هر دو را سعید فرستاده بود
اولی ساعت ۸ صبح در جواب پیام شب قبل من نوشته بود «مگه نشنیدی امید خواننده میگه عاشقی آوارگی بیچارگی دارد به پیش» و دومین ‌پیام رو ساعت ۹ نوشته بود «عزیزم هر موقع بیدار شدی خبرم کن»
نوشتم « سلام عزیزم من تو همین بی خوابی عشق موندم لطفاً تو دیگه برام آوارگی و بیچارگی طلب نکن»
هنوز یه دقیقه از فرستادن پیام نگذشته بود که سعید زنگ زد و بعد از سلام و احوالپرسی و ابراز عشق و دلبری کردن گفت می‌بینم به روز من افتادی و شب‌ها خواب نداری.
با عشوه گفتم اصلأ دوستت ندارم
گفت چرا؟
گفتم نمی شد دیشب منو میبردی خونت لالایی برام می‌گفتی تا خوابم ببره.
گفت نه دیگه من یه ماه بی خوابی کشیدم حالا تو هم چند روز بیخوابی بکشی بد نیست!
باز با همون لحن صدا گفتم ولی من دوست دارم تو خواب و بیداری همیشه پیش تو باشم.
گفت شرمنده من تصمیم دارم تا عقد نکردیم شب ها هر کی خونه خودش بخوابه.
گفتم چرا؟
گفت چون ممکنه شب تو خواب شیطون بیاد سراغم و کار دستم بده که در اون صورت دوباره من شرمنده تو میشم.
گفتم روزا چطور؟ روزا شیطون بات کار نداره؟
گفت چرا داره ولی روز را میشه از دستش در رفت ولی شب خیلی سخته.
گفتم پس اینطور که میگی تصمیمم داری تا بعد عقد به من دست نزنی؟
گفت دقیقا
گفتم بشنو و باور نکن.
گفت حالا می‌بینی
گفتم خواهیم دید
گفت حالا پاشو آماده شو که بیام دنبالت بریم بیرون.
گفتم من هنوز صبحانه نخوردم می‌آیی اینجا با هم صبحانه بخوریم.
گفت با اینکه خوردم اما میام.
تا اومد بیاد بلند شدم دست و رومو شستم و خودمو مرتب کردم و صبحانه رو ردیف کردم.
مثل همیشه خوش عطر و خوش تیپ اومد. از در که اومد تو اینقدر دلتنگ هم بودیم که حدود دو سه دقیقه تو بغل هم همدیگه رو ناز و بوس می‌دادیم.
نشستیم و مشغول خوردن صبحانه شدیم. گفت راستی تا یادم نرفته مامانم از بزرگ خونتون اجازه گرفت امشب بیاییم خواستگاری.
گفتم پس من شام درست میکنم حتما شما هم قبل شام تشریف بیارید.
گفت ولی هیچ کس خواستگاری برای صرف شام نمیره.
گفتم حالا شما سنت شکنی کنید و قبل شام بیایید قول میدم هیچ اتفاقی تو ساختار اجتماعی بشریت نیفته.
گفت آره اتفاقاً واجبه بیام ببینم اصلاً غذا بلدی درست کنی؟
گفتم نه اینکه مامانم نمیزاره من دست به سیاه و سفید بزنم بلد نیستم.
فکری کردو گفت راستی از کی کلاس من شروع میشه؟
با تعجب گفتم کلاس چی؟
گفت کلاس حاضر جوابی.
زدم زیر خنده.
گفت آخه یه بار نشد ما یه چی به تو بگیم و تو جوابشو آماده نداشته باشی.
من هنوز داشتم می‌خندیدم.
بعد صبحانه آماده شدم و از خونه زدیم بیرون و به بازار شهر رفتیم و کلی برام خرید کرد. یه گوشی لمسی خیلی مدل بالا هم خرید و همونجا برام فعال کرد.
گفتم عشقم یه چی بگم ناراحت نمیشی.
گفت نه.
گفتم من تا با دوستام هم خونه ام زیادی بهم خرج نکن، بالاخره اونا هم دختر جوانند و دل دارند نمی‌خوام احساس تفاوت کنند و ازم فاصله بگیرند.
دیدم برگشت تو موبایل فروشی و تا من اومدم بفهمم چی به چیه هفت تا گوشی دیگه که همه مدل بالا و با کلاس بودند خرید و وقتی رفتیم تو ماشین گفت موضوع مهمی رو یادآوری کردی از حالا به بعد باید فکر خواهرای گلم هم باشم.
اشک تو چشام حلقه زد و گفتم سعید واقعا نمی‌دونم چطوری ازت تشکر کنم. تو و مامان دو تا فرشته اید که خدا سر راه ما دخترا گذاشت. انشاالله هر چی از خدا میخواهید بهترینش رو بهتون بده.
بعد از ظهر دوست شفیق و همیشه همراهم، مهسا مرخصی گرفته بود و موند خونه تا به من در تدارک شام کمک کنه.
آفتاب که غروب کرد همه کارها رو انجام داده بودیم. ازش خواستم مواظب باشه شام نسوزه و رفتم دوش گرفتم وقتی برگشتم به سلیقه مهسا لباس پوشیدم و به قول دوستام خوشگل که بودم خوشگل تر کردم و وقتی تو آینه قدی نگاه کردم هلویی شده بودم که نگو.
دوستام زودتر از بقیه شبها فروشگاه رو تعطیل کرده بودند و اومدند و دوباره متلک بارانم کردند و من فقط لبخند می‌زدم.
یه ساعت بعد از غروب مامان و سعید با گل و شیرینی تشریف اوردن. وقتی از تو آشپزخونه نگاه کردم و سعید را دیدم کت شلوار پوشیده بود و حسابی تیپ زده بود و یه جنتلمن تمام عیار شده بود دلم قنج رفت و میخواستم از آشپزخونه برم بیرون بغلش کنم و بوسه بارانش کنم که یادم اومد مهسا قبلاً گفته بود بزرگ‌تر این خونه منم پس تو آشپزخونه میمونی تا صدات کنم.
مدتی گذشت همه تو هال نشسته بودند و داشتند حرف می‌زدند که مامان صحبت خواستگاری رو مطرح کرد و بالاخره مهسا اجازه داد من هم در جمع حضور داشته باشم.
سینی چای رو برداشتم و روانه شدم. وارد هال شدم و سلام کردم مامان که منتظر دیدن من بود تا منو دید از شادی چشماش برق زد. بلند شد ایستاد و برام کف زد و سه بار گفت ماشاالله.
دلم برا بغل مامان لک زده بود چای را رو میز گذاشتم و رفتم تو بغلش احساس کردم او هم همینو می‌خواست. بعد ازش جدا شدم و خوش آمد گفتم. سپس رو به سعید که خیلی متین و با وقار نشسته بود کردم و به او هم خوش آمد گفتم. چای رو برداشتم و اول جلو مامان گرفتم بعد جلو سعید. داشت چای بر می‌داشت که آرام گفتم تو باید الان دستت بلرزه چرا نمی لرزه؟
سعید هم آرام گفت لابد تو هم باید سینی رو بر گردوندی تو بغل من.
گفتم خب مزش به همینه.
همه زدن زیر خنده.
برگشتم گفتم همه گوشاتونو تیز کردید ببینید ما چی میگیم؟
مریم گفت مزش به همینه دیگه.
خندیدم و گفتم این حرفها یادم نمیره تا روزی که نوبت شما بشه.
بالاخره سعید چای برداشت و من جلو دوستام چای گرفتم آخرین استکان رو که مهشید برداشت آه حسرت کشیدم و گفتم عروسم که نباید خودش تو خواستگاری چای بخوره و رفتم نشستم.
نیلوفر گفت اینکه آه کشیدن نداره و در حالی که سمت آشپزخونه می‌رفت گفت الان خودم برات میارم.
گفتم نمی‌خواد یه وقت رسم و رسومات به هم میخوره.
آورد و گفت تو بخور ما جایی نمیگیم تو خوردی.
مامان یه فورت از چایش خورد و شروع به صحبت کرد و در بین جمله هاش بار دیگه منو برا سعید خواستگاری کرد و در آخر گفت میتونی فکر کنی و بعداً نظرتو بگی.
اول گذاشتم تا بقیه حرف بزنند بعد به مامان گفتم به نظرم کسی که باید در این مورد فکر کنه شمایید نه من؛! چرا که من تکلیفم مشخصه. آدم که نباید خودشو گول بزنه. من همین که قراره صاحب خانواده و اصالت بشم خودش برام بزرگترین موهبته، آخه من کجا و آقا سعید کجا؟ من باید سپاسگزار شما باشم که دارید به من لطف می‌کنید و به من اصالت می‌دید. اما آیا شما به این فکر کرده‌اید که اگه روزی دوستی، آشنایی، خویشاوندی از شما پرسید مگر دختر قحطی اومده بود که رفتی یه دختر بی‌سرپرست، سر راهی رو برا تنها پسرت گرفتی چی جوابی داری بدی؟
همه با دهان باز نگام میکردند که مامان گفت همین فهمیدگی توی که منو شیفته تو کرده، تو اینقدر همه چی رو خوب بررسی می‌کنی که انگار عمری پشت سر گذاشتی و همه چی رو دیدی و تجربه کردی پس به تو نمیشه دروغ گفت بنابراین بذار واقعیت رو بگم. همین که خبر نامزدی تو با سعید بین بستگان پخش بشه همه این حرف و حدیث ها که گفتی شروع میشه اما هرگز فکر نکن من از انتخاب تو به عنوان عروسم پشیمان میشم بلکه به سرزنش کننده ها میگم این دختر چون مرواریدی میمونه که من از عمق اقیانوس بیرون کشیدم و نظیر نداره، داشتن همچین عروسی لیاقت میخواد این رو گذر زمان به شما ثابت می‌کنه.
گفتم با اینکه با این جواب داری کار را برا من سخت می‌کنی اما قول میدم تمام سعیم را بکنم همانی باشم که تو از من انتظار داری تا همیشه با سربلندی بتونی به من افتخار کنی.
گفت پدر بزرگ سعید لحظات آخر عمرش بهم گفت از اینکه جوونیت رو گذشتی و پای پسرت موندی و بزرگش کردی ازت ممنونم فقط ازت یه خواهش دارم. گفتم هر خواهشی داری بگو. گفت سعید خیلی بی کسه و از حالا به بعد تنها دلسوزش تویی. می‌خوام وقتی براش به خواستگاری میری به اینکه دختر کیه و چی داره اهمیت ندی، همسری براش انتخاب کن که خوش اخلاق، دلسوز و مهربان باشه تا برا سعید همه کس بشه. من باور دارم روح او هم الان اینجاست و از اینکه تو قراره همسر سعید بشی خوشحاله.
رو کردم به سعید و با لبخند گفتم خب شاخ شمشاد تکلیف من و مامان و پدر بزرگت مشخص شد ببینم تو هم فکراتو کردی؟
گفت من خیلی وقته فکرمو کردم.
گفتم شرط و شروط خاصی نداری، من بله بگم دیگه راه فراری نداری آ.
خندید و گفت هیچ شرطی ندارم فقط تو مال من باش من اسیرت میشم.
گفتم ولی من یه شرط دارم.
گفت هر شرطی باشه می‌پذیرم.
گفتم من و مامان یه کاری رو شروع کردیم که باید تمومش کنیم و تو نباید جلومو بگیری.
همه با تعجب نگام کردند. گفتم یه خانم به نام صالحی تو بهزیستی هست که خیلی ما رو تحقیر کرده و ما قصد داریم ادبش کنیم تا عبرتی بشه برای دیگران.
سعید نگاه به مامان کرد، مامان با سر حرف منو تایید کرد. سعید گفت مشکلی نیست تازه خودمم کمکتون می‌کنم.
گفتم نه نیازی نیست خودمون از پسش بر می آییم بعد رو کردم به مامان و گفتم ببینم برا عروست حلقه نامزدی اوردی؟
مامان که هول شده بود گفت نه راستش فکر نکردم همین امشب جواب مثبت میدی و نیاز به حلقه میشه وگرنه حتما می‌اوردم.
سعید به مامان گفت یکی از ویژگی های مژده جون اینه که آدمو غافلگیر می‌کنه اما این‌بار کور خونده چون من حلقه اوردم.
مامان گفت پس چرا معطلی؟
سعید بلافاصله جعبه جواهر رو از جیبش درآورد و به مامان داد. مامان باز کرد. یه حلقه خوشگل وسط جعبه می‌درخشید مادر و پسر بلند شدند و جلو اومدن و درحالیکه دوستام «ای یار مبارک بادا، ایشالله مبارک بادا» میخونن سعید حلقه رو به انگشتم کرد و پیشونیم رو بوسید و گفت مبارکه.
منم دستشو بوسیدم و تشکر کردم سپس مامان و بعد دوستام بغلم کردند و تبریک گفتند.
رفتم کنار سعید نشستم و گفتم چطوری خوشتیپ؟
گفت عالی بعد نگاه به ساعتش کرد و گفت از زمانی که چای اوردی تا الان که رسماً نامزدم شدی کلا ۳۵ دقیقه شد. فکر کنم این رکورد باید در کتاب گینس ثبت بشه.
مامان گفت زیادی خودتو نبین قبلاً پدر خدابیامرزت این رکورد را شکسته بود و تو ۲۷ دقیقه از من جواب بله گرفته بود.
سعید با خنده گفت مامان یعنی تا این حد برا شوهر کردن عجله داشتی.
مامان آهی کشید و گفت خدا رحمتش کنه. مرد بی نظیری بود منو تو مسیر مدرسه دیده بود و هر روز تعقیبم میکرد سال آخر دبیرستان بودم. یه روز جلوش ایستادم و گفتم چی از جونم می‌خوای هر روز دنبالم می افتی؟ نامه ای داد دستم و گفت همه چی رو تو این نوشتم دنبالت میومدم که اینو بهت بدم اما روم نمیشد. با خجالت نامه رو ازش گرفتم. گفت برو بخون و جوابشو حتما برام بیار و خداحافظی کرد و رفت. نامه رو بردم خونه و خوندم. پر بود از جملات عاشقانه. تک تک کلماتش باهام حرف میزد با همون کلمات دلم رفت و منم عاشق شدم.
منم براش حال دلمو نوشتم و فردا بش دادم بعد از اون کارمون همین بود از مدرسه که تعطیل می‌شدم سر قرار منتظرم بود او به من نامه می‌داد من به او تا اینکه نمی‌دونم کی ما رو دیده بود و به گوش مدیر مدرسه رسوند. یه روز مدیر منو به دفتر کشید. کیفم رو گرفت و خالی کرد. یه نامه آماده کرده بودم که بدم به پدرت. خوند و ازم خواست فرداش با یکی از والدین به مدرسه برم. از ترس چند روز خودمو به مریضی زدم و مدرسه نرفتم ناظم اومد در خونه و جریان رو به پدر مادرم گفت خانوادم نزدیک بود منو بکشه. پدرت نمی‌دونم از کجا جریان رو فهمیده بود و رفته بود پیش پدرم و گفته بود دخترت مقصر نیست من مقصرم که او رو از راه به در کردم. بابام زده بود تو گوشش. بابات گفته بود صد تا بزن، سیلی پدر زن عین سیلی پدر می‌مونه. پر از مهر پدرانه ست و زود فراموش میشه. پدرم همون روز پیش پدربزرگش رفته بود و جریان رو بش گفته بود ظهر که به خونه اومد گفت آماده شو شب برات خواستگار میاد بعد شنیدم به مامانم گفت پیش بابای پسره رفتم و جریان رو براش گفتم در اومد گفت «خودت ببین اگه من و تو جای او بودیم همچین شهامتی داشتیم که بریم پیش بابای طرف و به اشتباهمون اعتراف کنیم پس لابد پسرم از دخترت خوشش اومده که مزاحمش شده وگرنه هرگز این کارو نمی‌کرد» بابام بش گفته بود ولی حاج آقا این که رسمش نیست؟ پدربزرگ جواب داده بود «اینو دیگه بزار به حساب جوونیش، رسم و رسومات رو ما باید بجا بیاریم پس اگه اجازه میدی من و خانمم شب مزاحم میشیم» بابام گفته بود تشریف بیارید. شب وقتی اومدند ‌از لحظه ای که من چای بردم تا لحظه ای که پدربزرگت جواب مثبت رو از من شنید ۲۷ دقیقه بیشتر نشده بود. حالا پسرم چند روز پیش در اومده به من میگه تو می‌دونی عاشقی چیه؟
سعید گفت خب مامان تقصیر خودته که زودتر اینا رو به من نگفته بودی. و ادامه داد اما خدایی حال کردم از این عشق پاک و بی ریایی که از همون لحظه اول بابا به تو داشته. بعد به من گفت فکرشو بکن تو اون دوره خفقان یکی عاشق دختری شده باشه که دخترم اتفاقاً خانواده شهید باشه، بره سینه جلو بده بگه من مزاحم دختر شما شدم ببین چه شهامتی می‌خواد؟
گفتم خودتو دست کم نگیر پاش بیفته تو هم کمتر از بابات نیستی. بعد یه لحظه سر بلند کردم دیدم اشک تو چشمای مامان حلقه زده. مطمئنا داغ شوهرش تو دلش تازه شده بود. و من نمی‌دونستم اون لحظه چی باید بگم.
سوسن یه دفعه گفت بچه‌ها یه سوال!
همه نگاش کردیم گفت روزی که بچه مژده و داداش سعید به دنیا میاد باید ما رو خاله صدا کنه یا عمه؟
مریم گفت من دوست دارم پرهام منو عمه صدا کنه.
زهرا گفت اسکول اونطوری هر چی فحشه باید نوش جان کنی.
مریم گفت راست میگیا پس همون خاله بهتره.
نیلوفر گفت کسی دوست داره داوطلبانه عمه بشه.
زهرا گفت من اگه فحش نداشت قبول می‌کردم اما چون فحش داره نه.
نیلوفر گفت حالا کیا دوست. دارن خاله بشن؟
همه دست بلند کردند.
نیلوفر گفت نه اینطوری نمیشه، بچه هفت تا خاله داشته باشه یه عمه نداشته باشه! بیایید همین حالا قرعه کشی کنیم و تکلیف عمه و خاله ها را مشخص کنیم.
داشتند قرعه‌کشی می‌کردند مهشید گفت آقا من صبر می‌کنم تا نازنین هرچی دوست داشت صدام کنه اما اگه عمه صدام کرد گوششو می‌کشم.
سوسن گفت نازنین کیه؟
مهشید گفت خواهر پرهام دیگه.
مریم گوش مهشید رو پیچید و گفت دیگه نبینم گوش خواهرزاده منو بکشی.
مهشید گفت غلط کردم ول کن.
من گفت مریم جلو بچه کارهای خشن نکن بد آموزی داره.
گوش مهشید رو ول کرد و گفت آره راست میگه.
مهسا گفت هیچی نگید، هیچی نگید ببینم نازنین چی میگه.
بعد چند لحظه مکث گفت نازنین میگه از مامانم بپرسید پیشش کارهای خشن انجام داده بودند چاقو کش شد؟
گفتم دهنت سرویس مهسا.
مامان گریشو فراموش کرد و از ته دل زد زیر خنده. ما هم خندیدیم و محفل از حالت رسمی خواستگاری در اومد و حالت مهمونی به خود گرفت و بگو بخند و مسخره بازی شروع شد تا اینکه سفره پهن کردیم و شام خوردیم.
بعد شام سعید رفت تو پارکینگ و با یه اسپیکر و کیف سامسونت برگشت وقتی کیف رو باز کرد هفت تا جعبه کادو پیچ توش دیده میشد.
ازم یه سینی خواست و جعبه کادو ها رو تو سینی چید و گفت حالا کادوها رو جلو دوستات بگیر. همزمان گفت اینم شیرینی نامزدی داداشتون.
دوستام کلی تشکر کردند و کادو ها رو برداشتن و باز کردند.
مریم زودتر از همه باز کرد و تا چشمش به یه سکه بهار آزادی و یه گوشی لمسی افتاد گفت وای داداش چرا اینقدر زحمت کشیدی بخدا ما راضی به زحمت نبودیم.
بقیه هم وقتی با یه گوشی و یه سکه روبرو شدند همین کارو کردند.
مامان برا سعید کف زد و گفت آفرین؛ خوشم اومد دیگه حالا مطمئن شدم فقط اسمی برادر شون نشدی و واقعا به فکرشونی.
سعید اسپیکر رو روشن کرد و گفت حالا خوشگلا باید برقصن. و طولی نکشید که همه مشغول رقصیدن شدند.
مامان دقایقی قبل از رفتن دست کرد تو کیفش و یه چیز شبیه شناسنامه داد دستم.
روش نوشته بود «گذرنامه». بازش کردم به اسم من بود گفتم مال منه؟ چه عجب بالاخره اومد. بعد فکری کردم و گفتم مامان این دست شما چیکار می‌کنه مگه نباید پست به من تحویل میداد؟
گفت یکی از بستگانم تو پست کار می‌کنه سپرده بودم وقتی اومد بیاره بده به من.
تو دلم گفتم عجب ناقلایی هستی. بعد بهش گفتم حالا کی قراره بریم ترکیه و چین؟
گفت حالا دیگه باید با سعید بری.
گفتم هر کی جای خودش. شما به من قول دادی منو مسافرت خارج ببری باید ببری.
گفت حالا شاید قسمت شد یه بار دسته جمعی رفتیم.


با آغاز فصل زمستان فصل جدیدی در زندگیم آغاز شد و دیگه اثری از مشکلات گذشته نبود و معنی یه زندگی واقعی رو میچشیدم
لحظه لحظه های شیرین و پر خاطره نامزدی با هیجان و لذت سپری می شد و من غیر از موقع خواب در بیشتر لحظات همراه سعید بودم و هر روز که جلوتر می‌رفتیم با اینکه هوا سردتر میشد عشق و علاقه ما به یکدیگر پر حرارت و سوزنده تر میشد.
ده روز از زمستان می‌گذشت که برف سنگینی منطقه ما رو سفید پوش کرد و من و سعید این رو بهانه خوبی برای برف بازی و تیوپ سواری در کوه دیدیم و بعد از جمع کردن وسایل مورد نیاز اول صبح روز بعد عازم شدیم. پیست تیوپ سواری که سعید در نظر گرفته بود حدود هفتاد هشتاد کیلومتری از شهر ما فاصله داشت و به خاطر اینکه بیشتر مسیر کوهستانی و ناهموار بود حدود ۳ ساعت طول کشید تا به اینجا رسیدیم. عده زیادی که اکثراً مثل ما جوان بودند برا بازی اومده بودند. ساعت ۱۱ بود که ما تیوپ سواری رو شروع کردیم و اینقدر ذوق برف بازی و تیوپ سواری داشتیم که ساعتها گشنه و تشنه گرم بازی بودیم که یه دفعه چند تکه ابر اومد جلو خورشید رو گرفت و هوا بشدت سرد شد.
همه آدمایی که هنوز اونجا بودند به سمت ماشین شون راه افتادند ما هم حرکت کردیم اما تا اومدیم خودمون رو به ماشین برسونیم لرز تمام وجودمو فرا گرفت وقتی سوار ماشین شدیم از سعید پرسیدم تو هم مثل من سردت شده؟
گفت آره خیلی سرده ولی نگران نباش الان بخاری ماشین رو روشن می‌کنم تا گرم بشیم.
اول ماشین و بعد بخاری رو روشن کرد اما هوای داخل ماشین انقدر سرد شده بود که بخاری به تنهایی برای گرم کردن ما کارساز نبود. سعید یه پیک نیک جزو وسایل آورده بود که روشن کرد و بینمون گذاشت تا گرم بشیم هوا آروم آروم داشت تاریک می‌شد.
چند دقیقه بعد سعید پرسید گرم شدی؟
گفتم بفهمی نفهمی آره.
پیک نیک رو خاموش کرد و حرکت کرد جاده پیش رو سرازیر و پر پیچ و خم بود و در بعضی جاها بشدت باریک میشد. از طرفی آب کف جاده داشت یخ می‌کرد. قطاری از ماشین ها در جلو و پشت سر در حال حرکت بودند سعید خیلی با احتیاط رانندگی میکرد. حدود نیم ساعتی به همین منوال گذشت. تا حدودی گرم شده بودم ولی بشدت گشنه بودیم مقداری غذا برای ناهار خورده بودیم که هنوز دست نخورده بود.
سفره رو برداشتم و باز کردم توش کتلت بود که خودم درست کرده بودم شروع کردم لقمه گرفتن. یه لقمه می‌دادم به سعید، یه لقمه خودم می خوردم تا اینکه سیر شدیم نگاه به ساعت کردم ساعت حدود شش بود و چراغ خانه های روستایی اطراف جاده روشن شده بود. بیش از یک ساعت و نیم بود که تو جاده بودیم از سعید پرسیدم به نظرت کی می‌رسیم گفت با این وضع جاده و حرکت کند ماشینها حداقل سه ساعت دیگه تو راهیم.
حدود نیم ساعت دیگه باز به راهمون ادامه دادیم احساس کردم جاده هموارتر و سرازیری ها کمتر شد. به سعید گفتم حالا که جاده صافه چرا اینقدر یواش میری.
گفت سرازیری کم شد در عوض جاده یخ کرد و خیلی لغزنده و خطرناک تر از قبل شد نمی‌شه از این تند تر بریم باید صبور باشی.
دیگه چیزی نگفتم و مشغول گوش دادن آهنگ شدم. مدتی گذشت احساس کردم دارم دل پیچه می‌گیرم. چیزی به سعید نگفتم تا نگران نشه و حواسش به رانندگی باشه. اما هر چی جلوتو می‌رفت شدتش بیشتر میشد و حالت تهوع بهم دست میداد تا اینکه بالاخره مجبور شدم به سعید بگم حالم بده.
همانطور که پیش‌بینی کرده بودم سعید نگرانم شد و چراغ های اولین روستای لب جاده رو نشونم داد و گفت یه کم تحمل کنی به اون روستا که رسیدیم میریم تو روستا تا فکری به حالت بکنم.
دلم پیچ میخورد و چشمم به اون روستا بود که کی می‌رسیم اما از شانس بدم یه دفعه ماشین های جلوی ما کاملاً ایستادند و پشت سرشون ما هم ایستادیم
پرسیدم سعید چی شد چرا همه ایستادند؟
گفت نمی‌دونم، حدس می‌زنم جلوتر تصادف شده.
دیگه داشت دل و روده ام بالا می اومد که دست بردم به دستگیره در و گفتم سعید دکمه قفل رو بزن. همین که دکمه رو زد در را باز کردم و رفتم پایین. بغل ماشین نشستم و هرچی خورده بودم بالا آوردم کمی سبک‌تر شدم و حالم بهتر شد. سعید برام دستمال اورد. دهانم رو پاک کردم و تو صورتش نگاه کردم. نگرانی تو چهرش موج میزد
لبخند زدم و گفتم نگران نباش خوبم.
گفت میشه نگران نباشم بعد کمکم کرد سوار ماشین شدم یه پتو مسافرتی تو وسایل داشت دورم پیچید و رفت پشت فرمان نشست. اما همش نگران من بود.
خوشبختانه چیزی طول نکشید که ماشینها به حرکت در اومدن و ما هم راه افتادیم و حواس سعید معطوف به رانندگی شد تا به روستا رسیدیم و داخل روستا پیچیدیم.
اول روستا یه سوپری بود که باز بود. سعید گفت برم بپرسم این روستا درمانگاه داره یا نه! یه دقیقه بعد برگشت و با دست یه ساختمون حدود ۲۰۰ متر جلوتر نشون داد و گفت میگن اونجا درمانگاهه.
راه افتادیم اما هنوز نصف راه مونده بود برسیم به خاطر برف زیاد مسیر بسته شد و با ماشین جلوتر نمی‌شد بریم. سعید گفت تو پیاده نشو تا من برم ببینم دکتر هست یا نه.
دل پیچه شدیدی داشتم اما به رو خودم نیاوردم تا سعید نگرانتر نشه. اما درد لعنتی امانم رو بریده بود و هر ثانیه اش برام مثل یه ساعت شده بود.
سعید طفلی بدو بدو برگشت و گفت خدا را شکر باز بود و یه خانم دکتر مشغول معاینه مریض بود.
پیاده شدم زیر بغلم رو گرفت و آرام آرام رفتیم تا وارد درمانگاه شدیم.
خانم دکتر معاینه کرد و گفت چیز خاصی نیست چاییدی و فشارت افتاده. و به قول خودش یه آمپول ضد تهوع یه آمپول مسکن و یه سرم قندی نمکی نوشت که سعید از داروخانه درمانگاه گرفت و منو برد اتاق تزریقات.
رو تخت دراز کشیدم. پرستار سرم رو وصل کرد و دو تا آمپول رو تو سرم خالی کرد.
پرسیدم خانم پرستار کی خوب میشم؟
گفت نگران نباش تا بیاد سرم تموم بشه خوب خوب میشی
هنوز نصف سرم خورد نرفته بود که احساس کردم کاملاً خوب شدم طوری که انگار اصلاً مریض نشده بودم اما پرستار گفت باید صبر کنی تا سرم تموم بشه.
سرم که تموم شد ساعت از ۹ می‌گذشت و چیزی نزدیک دو ساعت از وقت مون به خاطر دکتر رفتن من هدر رفته بود.
از درمانگاه بیرون زدیم سرما کولاک می‌کرد احدی در اون اطراف به چشم نمی‌خورد رفتیم و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم از جلو سوپری که رد می‌شدیم داشت می‌بست. سعید گفت برم یه مقدار خوراکی بگیرم و بریم.
رو صندلی گرم و نرم ماشین نشسته بودم و آهنگ گوش می‌دادم که سعید برگشتو گفت مژده جون به نظرم امشب مجبوریم تو همین روستا بمونیم.
پرسیدم چرا؟
گفت فروشنده میگه جاده الان خیلی خطرناکه و رفتنتون اشتباهه.
گفتم اگه اینطوره جایی پیدا کن تا بمونیم.
دوباره رفت و برگشت گفت متاسفانه تو این روستا خونه کرایه ای نیست اما فروشنده خیلی اصرار کرد امشب بریم خونش بخوابیم و فردا صبح حرکت کنیم.
گفتم نه سعید جان، حالا او یه تعارف کرده درست نیست مزاحم بشیم. از طرفی من خونه مردم خجالت می‌کشم و معذبم.
گفت پس من برم ازش تشکر و خداحافظی کنم و راه بیفتیم.
سعید رفت و با آقایی حدوداً سی و هفت هشت ساله از مغازه بیرون اومد. یارو مغازشو قفل کرد و سمت من اومد و گفت خانم محترم بذار خیالتو راحت کنم از اینجا تا شهر شما هنوز ۵۰ _۶۰ کیلومتر راهه که حداقل ۴۰ کیلومترش مسیر روستائیه که تو همچین شبی تا صبح نشه احدی ازش عبور نمی‌کنه. بعد جاده رو نشون داد و گفت خودت می‌بینی هیچ کی تو جاده نیست. البته ممکنه برید و مشکلی پیش نیاد اما ممکنه ۱۰ کیلومتر برید جاده بسته باشه و برف گیر بشید مطمئن باشید اون موقع هیچ کس نیست که به دادتون برسه. به اینکه ماشین شاسی بلند دارید هم ننازید کولاک و یخبندان ماشین خوب و بد نمی‌شناسه خلاصه اینکه ممکنه برید و اتفاقی براتون بیفته. پس عقل سالم میگه این کارو نکنید حالا دیگه خود دانید در ضمن اگر کلبه فقیرانه ما در شأن خودتون نمی‌دونید در هر خونه رو که بزنید با رویی باز شما رو می‌پذیرند.
گفتم خواهش میکنم! این چه حرفیه؟ لطفاً ما را خجالت ندید ما فقط خواستیم مزاحم شما نشیم.
گفت خواهرم مزاحم چیه خونه ما رو خونه خودتون بدونید روستایی دعوتش بی ریاست. من و خانوادم واقعا خوشحال میشیم امشب در خدمت شما باشیم.
گفتم به ظاهرم نگاه نکنید منم مثل خودتون بی ریام حالا که اینطور شد مزاحم تون می‌شیم
باز گفت این حرف رو نزنید مزاحم چیه؟ مهمون حبیب خداست بعد خونش رو با دست نشون داد و گفت اونجاست، بفرمایید و خودش به سمت خونه به راه افتاد. جلوی خونش پر برف بود سعید ماشین رو یه گوشه تو کوچه پارک کرد و پیاده شدیم.
علی آقا تا ما دم در برسیم خانوادش رو خبر دار کرده بود و یه خانم سی و سه چهار ساله با سر و لباس محلی با سه تا بچه قد و نیم قد دم در منتظر ما بودند که خیلی گرم و صمیمی از ما استقبال کردند.
بعد از ورود به اونجا و احوالپرسی با خانواده علی آقا اولین کاری که کردم به مامان زنگ زدم و اطلاع دادم که بخاطر بدی جاده در فلان روستا مهمون خانواده مهربان و دوست داشتنی علی آقا شدیم. بعد با مرجان خانم مشغول گفتگو شدم و به نیم ساعت نرسیده به حدی باهاش راحت و صمیمی شده بودم که خیلی راحت بگو بخند می‌کردیم و با بچه هاش بازی می‌کردم. از اون طرف علی آقا با سعید گرم گرفته بود.
علی و مرجان اون شب بهترین پذیرایی را از ما کردند و بعد ما ساعتی پای صحبت های آنها نشستیم در پایان سعید گفت دوست دارم این آشنایی آغاز یه رابطه طولانی باشه و با علی شماره رد و بدل کردند. سعید گفت همینطور که امشب ما دعوت شما را قبول کردیم انتظار داریم شما هم دعوت ما را بپذیرد و پیش ما بیایید.
علی گفت قول میدم هر موقع تو شهر کار داشتم با خانم بچه‌ها بیام و یه شب مزاحمتون بشیم.
گفتم علی آقا مهمون مزاحم نیست حبیب خداست یادت که نرفته؟
خندید و گفت حق با شماست
گفتم پس ما منتظریم. در ضمن تا سه چهار ماه آینده ما عروسی می کنیم که شما از همین حالا دعوتید.
مرجان خوشحال شد و گفت وای چه خوب حتماً می‌آییم.
گفتم افتخار میدید.
موقع خواب یه رختخواب دو نفره تو یکی از اتاق‌های خونه برای ما پهن کردن. همراه سعید وارد اتاق شدیم و در رو بستیم سعید یه نگاه به رختخواب کرد و گفت ای وای اصلأ فکر اینجاشو نکرده بودم.
گفتم چاره‌ای نیست امشب توفیق اجباری نصیب مون شده و باید پیش هم بخوابیم.
گفت ولی من حرف زدم و باید پای حرفم بمونم.
گفتم یه جور حرف می‌زنی انگار من ازت سکس خواستم.
گفت تو نه ولی پیش هم که بخوابیم شیطان مرحله به مرحله جلو میره و اونوقت کار دستم میده.
شال، شلوار و مانتو رو کندم و با یه شومیز بنفش رنگ و شلوار گرمی که زیر مانتو و شلوارم پوشیده بودم توی رختخواب نشستم و گفتم شیطان رو بزار بیرون رختخواب و بیا بگیر بخواب. منم مواظبم که شیطان گولت نزنه.
سعید لباسشو کند و با رکابی و شلوار گرمی که زیر شلوار پوشیده بود اومد کنارم نشست.
گوشیش رو باز کرد و مدت نیم ساعت عکس و فیلم هایی رو که هنگام برف بازی گرفته بودیم نگاه کردیم تا اینکه بالاخره چراغ ها رو خاموش کرد و توی رختخواب با فاصله کمی از هم دراز کشیدیم و یه لحاف بزرگ رو خودمون کشیدیم
هرچی منتظر موندم تا سعید بچرخه و بغلم کنه این کارو نکرد فهمیدم از ترس اینکه وسوسه بشه و نتونه جلو خودشو نگه داره طرفم نمیاد برا همین تصمیم گرفتم کاریش نداشته باشم و بخوابم.
مدتی گذشت اما خوابم نبرد. بد رقم دلم بغل سعید رو می‌طلبید. مطمئن بودم سعید هم بیداره و داره با خودش کلنجار میره. با خودم گفتم بهتره سعید رو بغل کنم اما اگه خواست شیطنت کنه جلوشو میگیرم. و با همین فکر آرام گفتم سعید بیداری؟
گفت آره بیدارم.
گفتم من خوابم نمیبره میخوام تو بغل تو بخوابم.
به طرفم چرخید و گفت بغل من متعلق به توی.
هنوز حرفش تموم نشده بود که چرخیدم و رفتم تو بغلش دستها رو دور کمر و گردن هم انداختیم و پاها رو بین هم بردیم و حسابی به هم چسبیدیم.
دو تا بوسه آبدار از رو گونه هاش گرفتم و تو چشاش نگاه کردم.
تو نور کم اتاق شیطنت رو تو چشاش می‌شد دید.
بوسه های من مجوزی شد تا به صورتم حمله کنه و بوسه بارانم کنه تا اینکه ناغافل لباشو با لبام جفت کرد. بدنم داغ شد و ضربان قلبم بالا رفت.
ناخواسته منم همراهی کردم که یه لحظه یه چیز سفت زیر نافم چسبید.
تو دلم گفتم ای داد بیداد عجب کاری کردم بیچاره سعید گفت وسوسه بشم از کنترل خارج میشم من حرف گوش نکردم. حالا سعید کوچولو رو چکارش کنم؟
لبامو از لباش جدا کردم و خواستم پس بکشم که محکم نگهم داشت و خودشو روم کشید و لباشو گذاشت رو گردنم.
بدنم آتش گرفت و یه لحظه داغ داغ شدم و احساس کردم بین پاهام خیس شد. وای خدای من؛ عجب لذتی رو داشتم تجربه می‌کردم لذتی دوست داشتنی که برام تازگی داشت. با خودم گفتم من چرا اینجوری شدم؟ و یه لحظه به عواقب کار فکر کردم و ترسیدم.
تو بد مخمصه ای گیر کرده بودم. تنها کاری که کردم خیلی آرام گفتم سعید تو رو خدا نه. اما سعید به حرفم اعتنایی نکرد و دیوانه‌وار داشت گردن و سر و صورتمو می‌خورد و از رو لباس به سینه هام چنگ میزد.
شهوتم حسابی بالا زده بود و با اعتراض های ضعیف فقط داشتم ادا در می‌اوردم اما دوست داشتم سعید به کارش ادامه بده.
سعید دست برده بود زیر شومیز و داشت بدنم را می مالید و من تو لذت بودم که دست به سوتینم برد و خواست اونو بالا بکشه که ناخودآگاه دستشو گرفتم و اینبار کمی محکم‌تر اعتراض کردم و گفتم نه سعید دیگه کافیه. اما صادقانه بگم اعتراضم ناخواسته بود و دلم چیز دیگری می‌خواست.
طفلی سعید که اینبار برخورد جدی تری ازم دیده بود ترسید اگه ادامه بده ممکنه ازش ناراحت بشم دست نگه داشت و بلافاصله ازم فاصله گرفت و عذرخواهی کرد.
من از اینکه جلوشو گرفته بودم مثل سگ پشیمون بودم ولی دیگه در خودم اونقدر شهامت ندیدم که بگم دوست دارم به کارش ادامه بده.
حالم خراب خراب بود. ناراحت از دست خودم برگشتم و پشت به سعید خوابیدم. هر چه زمان می‌گذشت حالم خراب تر می‌شد داشتم به این فکر می‌کردم که این چه کاری بود که کردم و حال خوب خودم و عشقمو خراب کردم. با عصبانیت به خودم گفتم «مژده خانم حالا دیگه چه مرگته که داری بی جنبه بازی در میاری این بدبخت تا کی باید این کارهای تو رو تحمل کنه؟ آخه تو چه مرگته نامزد کردی مثل بچه آدم بخواب بزار بنده خدا حالشو بکنه تو هم حالتو بکن»
سعید طفلی دست رو شونم گذاشت و گفت هنوز ازم ناراحتی من که معذرت خواهی کردم. بازم ازت عذر می‌خوام لطفاً منو ببخش.
از عذرخواهی او بیشتر حالم خراب شد چرا که او که گناهی نکرده بود. پس چرا باید او از من عذر خواهی می کرد و من که حال او را خراب کرده بودم کاری نمی‌کردم؟ اما آخه با چه رویی می‌گفتم که چه مرگمه؟ چطور می‌تونستم بگم شهوتم سرکوب شده و عصبی شدم.
کمی با خودم کلنجار رفتم دیدم فایده نداره یه چی شبیه میخ داره تو مغزم کوبیده میشه و اگه حرف دلمو نمی زدم می ترکیدم. یه دفعه گفتم من از دست تو ناراحت نیستم.
خیلی آرام گفت اگه ناراحت نیستی چرا پشتتو به من کردی؟
برگشتم صاف خوابیدم و با لحن بدی گفتم بفرما دیگه پشتم به تو نیست.
گفت عزیزم میشه بگی چته، چرا اینقدر عصبی شدی؟
با بغض گفتم از دست خودم ناراحتم که زدم تو حال خودم و تو.
چند لحظه چیزی نگفت بعد گفت کار بدی نکردی هرچی نباشه اینجا غریبیم دوست ندارم اولین سکسمون خونه یه غریبه و هول هولکی باشه.
بغضم ترکید و با گریه گفتم منم دلم نمی‌خواست تو اولین همبستری اینطوری شهوتم سرکوب میشد و عصبی میشدم.
سعید بار دیگه محکم منو بغل کرد؟
همینطور که با گریه داشتم از احساسات درونیم براش تعریف می کردم یه لحظه به خودم اومدم دیدم دستش زیر سوتینم رفته و داره سینمو میماله.
دوباره سفتی کیرشو احساس کردم.
شهوتم برگشته بود و داشت دیوونم می‌کرد حیا را کنار گذاشتم و گفتم سعید حالم خرابه باید ارضام کنی تا آرام بگیرم.
صورتمو بوسید و گفت امشب حالتو خوب می‌کنم اما زیاده‌روی نمی‌کنم، اکی؟
حرفشو با چشام تایید کردم.
گفت پس بچرخ و پشت به من به پهلو بخواب. کاری که ازم خواسته بود کردم همزمان خودش جنب و جوشی کرد که حدس زدم داره لخت میشه. سپس دست رو کمرم گذاشت و مالید و آرام آرام شومیزم رو بالا کشید و از تنم در اورد بعد یه دفعه شلوار و شورتم رو تا زانو پایین کشید. دهنم خشک شد و برای لحظه ای نفسم بند اومد دوباره اون حس دوگانه به سراغم اومد خوشبختانه لحاف روم بود و لختی کونمو نمی‌دید. از عقب بم چسبید. بدنش لخت لخت بود. از برخورد بدن برهنه اش با بدنم آه بلندی کشیدم که مجبور شد دست جلو دهنم بگیره و ناله کنان و یواش گفت هیسسس.
شکمش از پشت به کمرم و پاهای لختش به پشت پاهام چسبیده بود و یه کیر سفت و بزرگ لای چاک کونم قرار گرفته بود. زبونم بند اومده بود و ضربان قلبم رو هزار بود. احساس می کردم گونه هام از خجالت سرخ شده.
دست چپشو از زیر گردنم عبور داد و به سینم رسوند و دست راستشو از رو کمرم رد کرد و از جلو لای پاهام برد و بین شیار کسم کشید و با اوووف کشداری نالید و گفت ببین اینجا چه خبره.
کمی به کسم دست کشید بعد کیرشو از لای پام عبور داد و سر کیرشو بین شیار کسم عقب جلو کرد.
بدنم از شدت هیجان و شهوت به رعشه افتاده بود و دلم می‌خواست جیغ بکشم
از ترس آبرو ریزی گوشه لحاف و کردم تو دهنم. سعید تو گوشم ناله کنان گفت تصور نمی‌کردم اینقدر هات باشی. بعد هیجان زده بالای کسمو چنگ انداخت و پشت گردنمو مک محکمی زد و با این کار چنان حسی به من منتقل کرد که گویی روحم داشت به آسمان پر می‌کشید.
مثل مار به خودم می‌پیچیدم که کیرشو بی حرکت لای شیار کسم نگه داشت و با یه دست خیلی حرفه ای چوچولمو بازی داد و با دست دیگه نوک سینم رو با نوک انگشتاش به نرمی مالید و همزمان پشت گردنمو میخورد و من همچنان مثل مار به خود می‌پیچیدم.
خیلی طول نکشید که به اوج رسیدم. دستشو محکم روی کسم فشار دادم و با تمام وجود لرزیدم و ارضا شدم. ارضایی که در تمام عمرم تجربه نکرده بودم.
آخرین نبضی که کسم تو دستش زد دست خیسشو بالا اورد و روی لبم کشید.
دستشو بوسیدم. منو به حالت دمر کرد و در چشم به هم زدنی خودشو روم کشید. کیرشو لای پاهای خیسم سر داد و تند تند لاپایی زد
با اینکه ارضا شده بودم اما همچنان داشتم لذت می‌بردم که یکی دو دقیقه بعد از روم بلند شد و رو کپلهای کونم نشست و بلافاصله پشتم گرم شد.
سعید تمام آبشو رو کمرم خالی کرده بود. خم شد و صورتمو بوسید و آرام گفت فرشته خوشگلم مرسی.
از خجالت چشامو بستم.


روزهای سرد زمستانی در کنار عشق عزیز و دوست داشتنی ام دلچسب و گرم شده بود و من همه وقتم رو با سعید سپری می‌کردم و کارمون شده بود تفریح و گشت و گذار.
یه روز سعید گفت تو چرا فروشگاه نمی آیی؟
گفتم از پویا به خاطر اون سیلی که بهش زدم خجالت می‌کشم.
گفت بیا بریم من درستش می‌کنم.
رفتیم یه ساعت گرون قیمت با کلاس خریدیم و کادوش کردیم چند متر قبل‌تر از فروشگاه، سعید منو پیاده کرد و گفت تو برو باهاش حرف بزن و اینو بهش بده من تا چند دقیقه دیگه میام.
پویا با دیدن من خیلی خوشحال شد و با احترام برخورد کرد طوری که من شرمنده شدم و وقتی کادو را بش دادم گفت نیازی به این کار نبود. سعید داداش منه و تو الان حکم زن داداش منو داری و بالای چشم من جا داری.
بعد از اون روز هرگاه با سعید جایی نداشتیم که بریم تو فروشگاه پیش بقیه بودیم و مواقعی که فروشگاه خلوت بود دسته جمعی بساط بگو بخند به راه می انداختیم
مامان و دوستام که جای خود داشتند. حالا دیگه پویا هم خیلی با من صمیمی شده بود و حسابی بهم احترام میذاشت و همش به سعید می‌گفت تو چیکار کردی که خدا همچین دختری رو نصیبت کرد؟
اوایل فکر می کردم او یه پسر دو رو و زبون بازه اما بعدها دیدم نه واقعا پسر خیلی خوبیه و منم به چشم برادری بش نگاه می‌کردم
دو هفته از نامزدی ام گذشته بود. با سعید داشتیم تو شهر دور می‌زدیم که پرسید تو نمی خوای رانندگی یاد بگیری؟
گفتم چرا؟
گفت پس بریم ثبت نام کنیم.
روز بعد کار ثبت نام تموم شد و کارتکس صادر شد
بعد از ظهر همون روز تو فروشگاه نشسته بودیم که سعید گفت موندم از حالا به بعد ساعت هایی که قراره تو بری آموزش رانندگی من چکار کنم که حوصلم سر نره؟
گفتم عزیزم وابستگی بیش از حد خوب نیست باید آروم آروم یاد بگیریم که دایم پیش هم نباشیم و مجبوریم بعضی مواقع از هم جدا باشیم.
گفت درست میگی ولی اینقدر بهت عادت کردم که خیلی سخته و حداقل باید یه سرگرمی داشته باشم که سرگرم بشم.
گفتم تو قبلاً بعد از ظهر ها چکار می‌کردی؟
یه بشکن زد و گفت آی گفتی! میرم باشگاه، اتفاقا خیلی وقت بود که قید باشگاه رو زده بودم.
ناراحت شدم و گفتم اگه من می‌دونستم باشگاه رو بخاطر من کنار گذاشتی خودم وادارت میکردم بری باشگاه.
گفت از حالا به بعد زمانی که تو داری میری آموزش رانندگی منم میرم باشگاه.
گفتم بعد اینکه گواهینامه گرفتم و دیگه کلاس نرفتم چی؟نکنه دوباره می‌خوای ورزش رو کنار بزاری؟
فکری کرد و گفت فهمیدم تو هم یه ورزش انتخاب کن تا همزمان با هم بریم.
خندیدم و گفتم مگه باشگاه مختلط داریم که با هم بریم.
گفت نه آی کیو منظورم اینه که زمان کلاس رو توی یه تایم بذاریم.
گفتم اونم که دست ما نیست. بالاخره ناهماهنگی پیش میاد.
گفت تو کارت نباشه، تو یه ورزش انتخاب کن و برو من تایم ورزشم رو با تو هماهنگ می‌کنم.
گفتم من اگه قرار باشه برم باشگاه میرم تکواندو.
گفت چرا تکواندو؟
گفتم زمانی که محصل بودم و تو سرای کودکان بهزیستی زندگی میکردم یه استاد تکواندو بود که با نیت خیر خواهی هفته ای دو جلسه میومد تو سالن ورزشی بهزیستی با ما کار می‌کرد و من اونجا مدت سه سال زیر نظر او بسیار با انگیزه و با علاقه آموزش دیدم و اتفاقا بهترین شاگردش بودم اما بعد از اخراج از بهزیستی مشکلات اجازه نداد حتی به ورزش فکر کنم چه برسه به اینکه ادامه بدم ولی حالا دوست دارم برم استادمو پیدا کنم و دنبال ورزش مورد علاقه ام برم.
با خنده گفت تو سه سال تکواندو کار کرده بودی و اون شب چیزی به من نگفتی؟ من اگه می‌دونستم تو ورزشکاری غلط می‌کردم بات درگیر بشم که اونقدر کتک بخورم.
خندیدمو گفتم اون که برا چند سال پیش بود و همه چی یادم رفته، اگه ادامه داده بودم ببین چی میشدم.
گفت همون دقیقه اول نابودم می‌کردی.
گفتم حالا اجازه میدی برم؟
خندیدو گفت بری که دفعه دیگه بیشتر لت و پارم کنی؟
می‌دونستم جدی نمیگه گفتم باشه نمیرم. اما تو باید بری و روز به روز قوی تر بشی. چون من دوست دارم مردم خیلی قوی باشه.
گفت داشتم شوخی می‌کردم. آزادی هر ورزشی که خواستی بری اما باید مواظب سلامتی و زیبایی ات باشی. منم قول میدم ورزش مورد علاقه ام رو مرتب ادامه بدم.
دو روز به اتفاق سعید دنبال استاد سابقم گشتیم تا اینکه فهمیدم از این شهر رفته ولی یکی از شاگرداش رو جایگزین خودش کرده. سعید گفت چه اشکالی داره برو ‌پیش شاگردش.
تو یه هفته سه جلسه رفتم ولی نه از استاد و نه از محیط باشگاه خوشم نیومد خودش مغرور بود و بیشتر شاگرداش بچه سال بودند. در عوض با چند نفر هم سن و سال خودم آشنا شدم که زیر نظر یه مربی خیلی خوب موی تای کار می‌کردند. زد به سرم منم با اونا برم موی تای.
به سعید که گفتم گفت موی تای خیلی خشنه فکر نمی‌کنی ظاهرتو خراب کنه؟
گفتم می‌ترسی زمخت بشم؟
گفت آره.
گفتم اگه اجازه بدی یه مدت امتحانی میرم. اگه دیدم داره به زیبایی ام آسیب میزنه دیگه نمیرم.
گفت باشه برو.
بعد از اون من موی تای می‌رفتم و سعید بدنسازی و به این ترتیب کمی زندگی مون با برنامه شد اما باز هم غیر از زمان خواب، کلاسهای آموزش رانندگی و ورزش بقیه مواقع رو با هم بودیم. حتی زمانیکه می‌خواستیم غذا بخوریم یا من خونه اونا بودم یا او خونه ما بود.
یه روز تو فروشگاه بودیم یه دختر بزک دوزک کرده خیلی پر افاده اومد تو فروشگاه. سعید تا دیدش مثل برق گرفته ها بلند شد رفت جلوش. دختره بدون توجه به اطراف شروع کرد داد و بیداد کردن و به سعید بد بیراه می‌گفت و فحش می‌داد خیلی عصبانی شدم و خواستم برم بزنم تو دهنش. پویا دستمو گرفت و یواش گفت از من می‌شنوی بشین همینجا و دخالت نکن.
گفتم بزارم هرچی دلش خواست به سعید بگه؟
گفت لطفاً حرف منو گوش بده این به نفع سعید هم هست.
پرسیدم چرا؟
گفت این دوست دختر سابق سعیده مطمئناً سعید دوست نداشت تو دخالت کنی که قبل اینکه دختره او رو با تو ببینه بلند شد رفت جلوش، بزار خودش ردش کنه بره بعد موضوع رو برات توضیح میده.
با اینکه سخت بود اما دندون رو جیگر گذاشتم و فقط گوش دادم ببینم چی میشه. (همزمان دیدم دوستام و پویا با عذرخواهی به مشتری ها می‌گن فروشگاه تعطیله و از اونا میخوان که اونجا رو ترک کنند)
دختره بعد از کلی داد زدن کمی آرومتر شد و به سعید گفت مگه تو به من قول نداده بودی به خواستگاریم بیایی چرا نمی آیی؟
سعید گفت فرانک اینجا محل کسبه پس لطفاً دیوونه بازی رو بزار کنار و گوش کن ببین چی میگم من دیگه اون سعید سابق نیستم و با گذشته ام خداحافظی کردم رابطه من و تو هم از اول اشتباه بود اما خودت میدونی که مقصر اصلی تو بودی و همش تو دنبال من بودی وگرنه من چند بار بات کات کردم خودت هر بار با یه ترفندی نزدیک اومدی. تازه من کی به تو قول ازدواج و خواستگاری دادم؟ همش تو میبریدی و می دوختی. من فقط سر تکون می‌دادم.
دختره دوباره داد و هوار راه انداخت که میرم ال می‌کنم و بل می‌کنم که مامان از پله‌ها پایین اومد و گفت دختر خانم دفعه آخرت باشه اومدی تو محل کسب من سروصدا راه انداختن اگه یه بار دیگه تکرار کنی زنگ میزنم ۱۱۰ بیاد ببرتت حالا هم زودتر گمشو بیرون.
دختره برگشت و پررو پررو گفت خانوم باش فکر کرده از تهدیدش می‌ترسم نه خانم امروز باید تکلیف من معلوم بشه. بالاخره پسرت میخواد خواستگاری من بیاد یا من برم شکایت کنم.
مامان عصبانی گفت میخوای بری شکایت کنی چی بگی؟
دختره گفت خانم تو پیش خودت چی فکر کردی؟ میرم شکایت می‌کنم که پسر شما به من قول ازدواج داده و باکرگی منو ازم گرفته.
مامان خیلی جدی گفت شاهدی هم برا این حرف داری؟
_شاهد نیاز نداره.
مامان پوزخندی زد و گفت هیچ می‌دونی حرفی که میزنی اگه نتونی ثابت کنی تو هیچ محکمه ای خریدار نداره و طرف می‌تونه ازت اعاده حیثیت کنه. باشه تو برو شکایت کن بعد من میدونم و تو. برو شکایت کن ببین غیر اینکه آبروی خودت بره چیزی گیرت میاد. بعد خیلی جدی گفت حالا هم بیا زودتر از اینجا برو بیرون.
دختره سمج ایستاد و گفت ببین خانم آب از سر من گذشته اگه قراره آبروی من بره منم آبرو برا پسرت نمیذارم از پسرت بپرس چرا اون موقع که داشت پردمو پاره میکرد فکر امروز
رو نکرد.
مامان این بار کمی آرامتر اما با همون جدیت گفت من اول از تو می‌پرسم اگه به قول خودت پسرم این کارو کرده آیا به زور اینکارو کرد یا تو اجازه دادی؟
دختر کمی مکث کرد بعد گفت به زور نبود اما خامم کرد.
سعید گفت چرا دروغ میگی؟
مامان به سعید گفت تو ساکت باش. بعد از دختر پرسید گفتی خامم کرد؟
دختره گفت آره خامم کرد.
_چرا خام شدی مگه بچه بودی؟
_بچه نبودم ولی برا هر کسی ممکنه پیش بیاد.
_پس قبول داری برا هر کسی پیش میاد؟
دختره با سر تایید کرد.
مامان گفت پس از کجا معلوم تو پسر منو خام نکرده باشی تا با این کار دستاویز خودت کنی؟
دختره داشت من و من می‌کرد مامان ادامه داد ببین دختر خوب، هر اتفاقی بین شما افتاده به من ربطی نداره عقل داشتی باید جلوشو می‌گرفتی که نگرفتی. تنها چیزی که برا من مهم بود این بود که سعید لقمه دهن تو نبود و من هرگز نمیذاشتم تو آینده او رو نابود کنی. بخاطر همین وظیفه مادرانه ام ایجاب کرد کسی رو براش پیدا کنم که لیاقتش رو داشته باشه و این کارو کردم و الان دیگه سعید نامزد داره.
دختره خندید و گفت آره تو گفتی منم باور کردم اینو گفتی که من بی خیال پسرت بشم.
مامان گفت باور نداری از خودش بپرس.
دختره برگشت و از سعید پرسید مامانت راست میگه؟ تو نامزد کردی؟
سعید جواب داد من که گفتم دیگه اون آدم سابق نیستم آره من نامزد دارم.
دختره در اومد گفت نامزد دیگه چه خریه من که باور…
سعید نذاشت حرف دختره تموم بشه یه سیلی خوابوند زیر گوشش و با عصبانیت گفت کثافت به نامزد من توهین می‌کنی؟!
دختره داشت گریه میکرد که سعید از بازوش گرفت و در حالی که بش می‌گفت « من اصلاً تو رو نمی‌شناسم برو هر غلطی میخوای بکن » او رو از فروشگاه بیرون کرد.
نشسته بودم و حیرت زده به چیزهایی که دیده و شنیده بودم فکر می کردم که دیدم حق هیچ گونه گلگی از سعید ندارم چون او چیزی از گذشته خود از من پنهان نکرده بود و من با آگاهی از اینکه او قبلاً چندین دوست دختر داشته و به قول خودش با اونا همه کاری کرده بود او را پذیرفته بودم و ایمان داشتم او بخاطر من دور همه دوست دختراش خط کشید و صادقانه به سمت من اومد پس الان سرزنش حقش نبود و بهترین کاری که می‌تونستم انجام بدم این بود که برم بش این اطمینان را بدم که این اتفاق هیچ تاثیری در علاقه من نذاشته.
سرمو بلند کردم و به اطرافم نگاه کردم مشتری که تو فروشگاه نمانده بود مامان با چهره پریشان قدم می‌زد دوستام ساکت در گوشه ای کنار هم ایستاده بودند و منو نگاه می‌کردند سعید جلوی در با حال پریشان ایستاده بود و به زمین زل زده بود پویا هم خودشو مشغول قفسه های لباس کرده بود.
اول رفتم سمت پویا و گفتم پویا از اینکه مثل یه داداش هوامو داری ازت ممنونم.
گفت خواهش میکنم زن داداش کاری نکردم.
رفتم به دوستام گفتم برید سر کارتون بعد به مامان گفتم تو رو خدا خودتونو نگران چیزی نکنید من این مسئله رو حل می‌کنم اگه باز دختره اومد به من بسپارید. بعد رفتم پیش سعید. همچنان سرش پایین بود. دستشو گرفتم. آرام کشیدم و گفتم لطفاً بیا از اینجا بریم.
رفتیم تو ماشین نشستیم خواست روشن کنه سوئیچ را برداشتم و گفتم تو الان عصبانی هستی. نباید رانندگی کنی.
سرشو رو فرمان گذاشت و حرفی نزد.
پرسیدم به نظرت کار بدی کردم دخالت نکردم؟
همانطور که سرش رو فرمان بود گفت کار خیلی خوبی کردی کاش مامانم دخالت نمی‌کرد تا خودم بی سر صدا ردش کنم بره. من شاید بی احترامی به خودمو تحمل کنم اما بی احترامی و توهین به تو و مامان رو نمی‌تونم تحمل کنم.
خندیدم و گفتم حالا چرا سرتو پایین انداختی و حرف میزنی؟
_حالم خیلی بده، از خجالت روم نمیشه تو صورتت نگاه کنم.
دستمو رو پاش گذاشتم و گفتم سعید جان خجالت نکش چون من ندیده نشناخته عاشق تو نشدم و کاملاً از گذشته‌ات خبر داشتم حرفهای شب اول آشنایی رو یادم هست که مرتب می گفتی چند تا دوست دختر داری و باشون چه کارا که نکردی. پس من همون شب همه جوره تو رو شناختم اما وقتی دیدم دور گذشته ات خط کشیدی همه دوست دخترات رو پس زدی تا به من برسی و چه عاشقانه سمت من اومدی ازت خوشم اومد و عاشقت شدم و بهت قول دادم تا پای جان پای عشقم بایستم. یادت میاد یه شب قبل خواستگاری تو رو بردم سمت اون خونه قدیمی و گذشته ام رو کامل برات گفتم چی گفتی؟ گفتی گذشته مال گذشته است فراموشش کن و بیا دست تو دست من بذار تا آینده رو زیبا بسازیم. من اینکارو کردم حالا نوبت توی که گذشته رو فراموش کنی و رو آینده زیبایی که قراره با هم بسازیم تمرکز کنی.
سرشو بالا اوردو گفت مژده به خدا تو فرشته ای؟
گفتم نه من یه آدم معمولیم.
گفت آخه یه آدم چطور میتونه اینقدر خوب باشه.
گفتم وقتی خودتو تو شرایط طرف مقابل قرار بدی اونوقت قضاوت کردن خیلی راحت تر میشه. من خودمو جای تو گذاشتم دیدم اگه منم یه پسر مجرد پولدار بودم که دخترا بخاطر پولم از سر و کولم بالا می رفتن شاید بدتر از تو میشدم.
گوشیشو در اورد باز کرد شماره فرانک رو اورد گفت خودت بگیر ببین از کی بلاکش کردم ولی عوضی هیچ رقم دست بردار نیست.
بدون اینکه گوشی رو نگاه کنم گفتم این کارها چیه؟ فکر کردی حرفتو باور ندارم من بیشتر از چشمم به تو اطمینان دارم در ضمن دیگه نگران دختره نباش و بسپارش به خودم. خودم شرشو از سرت کم میکنم
گفت نه اون در شأن تو نیست تو نباید خودتو با او در بندازی.
گفتم این حرفها رو بذار کنار من یه دخترم و بهتر زبون اونو می‌فهمم در ضمن فراموش نکن چه او مقصر باشه چه تو زدی پردشو پاره کردی و باید رضایتشو بدست بیاریم.
سعید گفت باشه هرچی لازم باشه بهش میدم به شرط اینکه مطمئن بشم دیگه طرف من نمیاد.
سوییچ رو دادم دستشو یه لبخند مهمونش کردم و گفتم حالا روشن کن تا بریم.
با خوشحالی سوئیچ رو گرفت و گفت الهی دورت بگردم که تو اینقدر خوبی.
شب موقع خواب به خونه برگشتم دوستام ازم پرسیدن تا الان با سعید بودی؟
گفتم مگه قرار بود با کی باشم.
مهشید گفت با اتفاقی که امروز افتاد ما حدس میزدم حداقل چند روزی به سعید کم محلی می‌کنی تا تنبیه بشه.
گفتم تنبیه برای کسیه که خطایی کرده باشه سعید کار اشتباهی نکرده من چرا باید تنبیهش کنم؟
زهرا گفت اووو چه خوب یاد گرفتی پشت شوهر آیندت در بیایی.
گفتم من پشتش در نیومدم ولی او از زمانی که با من نامزد کرده هیچ خطایی نکرده اما اگه منظورتون اینه که بابت گذشتش تنبیه بشه اولاً مادرش یکماه با مخفی کردن من او را به اندازه کافی تنبیه کرد در ثانی من بی خبر از گذشته او نبودم که شنیدن این موضوع برام تازگی داشته باشه و بخوام جبهه گیری کنم.
زینب گفت یعنی سعید تا این حد شهامت و صداقت داشت که موضوع از بین بردن باکرگی یه دختر رو برات گفته بود.
گفتم چه فرقی می‌کنه این یه مورد رو هم گفته باشه یا نه؟مهم اینه که من میدونستم او با دخترای زیادی رابطه سکس داشته اما مهمتر اینه که او بخاطر من همه اون کارها رو کنار گذاشت.
مهسا گفت با این حال بهتر بود یه جور رفتار کنی که دیگه در آینده فکر همچین کاری به سرش نزنه.
گفتم دقیقاً همین کارو کردم.
مریم پرسید مگه باش چیکار کردی؟
گفتم محبت کردم چیزی که بیشتر از هر چیز یه مرد رو به همسرش وابسته و علاقه مند می‌کنه محبته.
دوستام همه متعجب نگام کردن و بعد از مکث کوتاهی گفتن آفرین این درسته. زینب گفت حالا که فکرشو می‌کنم می‌بینیم کاملاً حق با توی.
سوسن گفت مژده جون من و تو با هم بزرگ شدیم و حتی چند سال با هم همکلاس بودیم تو این‌ها رو کجا یاد گرفتی که ما یاد نگرفتیم.
گفتم بزار عاشق بشی تو هم یاد می‌گیری.
دو سه روز بعد از اون اتفاق، مامان جشن بله برون ترتیب داد و یه شب همه بستگان نزدیک رو خونه ما جمع کرد. هدف مامان از این کار بیشتر معرفی من به عنوان نامزد سعید به بستگانش بود که به خیر و خوشی تمام شد. یه ماه از این ماجرا گذشت اواخر بهمن ماه بود یه شب که خونه سعید بودم مامان در اتاقی رو باز کرد و ازم خواست به همراهش تو اون اتاق برم.
این اولین بار بود که تو اون اتاق می‌رفتم و هیچ وقت کنجکاو نشده بودم که چرا درش بسته است
تو اتاق چیز زیادی دیده نمی‌شد فقط وسط اتاق یه پیانو بود که روش خاک نشسته بود تا دیدمش گفتم وای چه جالب من عاشق شنیدن صدای آهنگ پیانو ام.
گفت فقط شنیدن آهنگشو دوست داری یا نواختنش رو هم دوست داری؟گفتم تا حالا به نواختنش فکر نکردم چون حس می‌کنم کار خیلی سختی باشه.
گفت سخت که هست ولی در عوض خیلی آرامش بخش و شادی آفرینه.
گفتم حالا مال کی هست چرا ازش استفاده نمیشه؟
گفت تازه ازدواج کرده بودم که شوهرم فهمید من به نواختن موسیقی علاقه دارم برای همین گفت هر سازی که دوست داری بگو برات بخرم و شرایطش رو فراهم کنم که بری یاد بگیری و من پیانو رو انتخاب کردم و تا زنده بود من دنبال یاد گرفتن پیانو بودم. سال آخر زندگیش دیگه حرفه ای شده بودم صبح ها زودتر از او از خواب بلند می‌شدم می اومدم پشتش می‌نشستم و می‌نواختم از صداش بلند می‌شد می اومد در اون گوشه اتاق یه صندلی براش گذاشته بودم روش می‌نشست و گوش میداد.
مامان آهی کشید و در حالی که با دستمال داشت پیانو رو تمیز می‌کرد گفت بعد رفتنش تا مدتی رغبت نمی‌کردم سمت پیانو بیام. تا اینکه بالاخره یه روز تمام تلاشمو کردم با نواختن آهنگ او رو در کنار خودم احساس کنم اما هر بار که تا وسط کار می‌رفتم ناخواسته برمی گشتم و چشمم به جای خالی اش می‌افتاد دلم می‌گرفت و اشکام سرازیر می‌شد. برا همین دیگه بی‌خیال پیانو شدم. بعد ها هر چه سعید رو تشویق کردم که به نواختن پیانو علاقه مند کنم تا به بهانه یاد دادن پیانو خودمو باش سرگرم کنم فایده نداشت و سعید علاقه ای به نواختن پیانو نشان نداد.
گفتم مامان، من دوست دارم یاد بگیرم؛ لطفاً به من یاد بده.
شادی رو تو چشماش دیدم گفت با اینکه اجرای خیلی از قطعات رو فراموش کردم اما قول میدم هر چه یادم مونده بهت آموزش بدم بعد تو رو به استادان بزرگی معرفی می‌کنم تا بری پیششون و حرفه ای بشی. سپس گفت حالا بشین روی چهارپایه تا بگم باید چیکار کنی.
حدود یک ساعتی با حوصله مشغول توضیح دادن و یاد دادن بود که واقعا برام جذاب و لذت بخش شد در پایان ازم پرسید چطور بود؟
گفتم عالی بود
گفت پس خوشت اومده و دوست داری ادامه بدی؟
گفتم البته.
گفت در این صورت باید هفته ای ۳ جلسه هر بار یه ساعت قید سعید رو بزنی و بیایی آموزش ببینی.
بلند شدم بوسیدمش و با ناز گفتم چشم مامان جونم.
گفت حالا بزار ببینم می‌تونم یه قطعه بزنم. و آهنگ سلطان قلب‌ها رو با چشمانی نمناک و بغضی در گلو اجرا کرد.
وقتی تمام شد یک دقیقه براش کف زدم تا اینکه بالاخره بغضش رو فرو خورد و لبخند زد.
دیگه می‌خواستیم از اتاق بیرون بریم که گفت ببینم رابطه ات با سعید چطوره؟
گفتم مامان اینکه پرسیدن نداره، خیلی عالیه.
گفت منظورم رابطه احساسی نیست؟ منظورم اینه که با هم شیطنت هم می‌کنید.
از خجالت قرمز شدم و نمی‌دونستم مامان چرا همچین چیزی پرسید و چی باید جواب بدم.
مثل همیشه درکم کرد و فهمید تو شرایط سختیم گفت خجالت نکش منظورم اینه هوای پسرمو داشته باش مبادا بد قلقی کنی و نذاری سعید دست بهت بزنه. خودت که بهتر می‌دونی او قبل تو همش با دخترا رابطه داشته ولی الان بخاطر تو با هیچ کس نیست پس این روزها نزار بهش سخت بگذره و شهوتشو سرکوب کنه که این اصلاً چیز خوبی نیست و در آینده اثرات بدی براش داره.
وقتی منظور مامانو فهمیدم کمی احساس راحتی کردم و گفتم راستش از شبی که شما منو برای پسرتون نامزد کردید خودمو همه جوره متعلق به سعید می‌دونم و هرگز نخواستم جلوی شیطنتشو بگیرم اما سعید با خودش عهد بسته که تا عقد نکنیم به من دست نزنه. منم دارم به خواستش احترام می‌ذارم.
مامان خندید و گفت چه بچه‌های سر به راه و خوبی ولی هیچ می‌دونید دوران نامزدی که تموم بشه پشیمون میشید که چرا کاری نکردید. به نظر من حیفه که این دوران را از دست بدید
گفتم وقتی سعید نمی‌خواد من چیکار می‌تونم بکنم؟ اشاره مختصری به اتفاقات شبی که خونه علی و مرجان خوابیدیم کردم و گفتم فردای اون شب من فقط خجالت می‌کشیدم که البته یه چیز طبیعی بود اما هرگز ناراحت نبودم چرا گذاشتم اون اتفاق بیفته ولی سعید گفت این سری از دستم در رفت و گفت تا عقد دیگه نباید این اتفاق بیفته. تازه قسم خورد اون شب بخاطر آرامش من این کار را کرده و بهم اطمینان می‌داد که در تمام مدتی که داشته منو لمس می‌کرده چشاشو بسته بوده تا بدن لختم را نبینه.
مامان قاه قاه خندید و گفت ببین چه به سر این پسر آوردی که اینقدر سر به راه شده. بعد خنده هاشو تموم کرد و گفت تو باید همون موقع بهش می‌گفتی که ازش ناراحت نیستی.
گفتم روم نشد آخه احساس کردم پیش خودش فکر کنه من خیلی بی حیایم.
مامان گفت به هر حال من هر چی باید می‌گفتم گفتم دیگه خود دانی.
&&& راوی سعید &&&
برام پیام اومد. باز کردم دیدم مژده پیام داده «شرط رو باختی من دفعه اول قبول شدم»
نوشتم «همیشه خوش خبر باشی دارم میام اونجا پس بمون تا بیام»
نوشت «دارم کارای پروندم رو انجام میدم احتمالا طول بکشه»
نوشتم « اشکال نداره میام اونجا منتظر می‌مونم تا بیایی»
ماشین رو روشن کردم و رفتم جلو آموزشگاه رانندگی ایستادم بی صبرانه منتظر اومدنش بودم. بالاخره با یه مانتوی صورتی جلو باز و یه شال سفید خوشگل و با وقار و متین از در آموزشگاه بیرون اومد و نگاهی به اطراف کرد و وقتی ماشینم رو دید چون قوی زیبا قد برافراشته و با شکوه خرامید و به سمت من اومد. چنان شکوهی در راه رفتنش بود که حظ کردم و با تمام غرورم دلم میخواست فرش زیر پایش بشم.
رفتم پایین و در را براش باز کردم لبخند زد و خیلی متین گفت اینکارو نکن، من شرمنده می‌شم.
گفتم بهت تبریک میگم تو همیشه عالی هستی.
گفت چی شد؟ تو که دیشب می‌گفتی نمی‌تونی دفعه اول قبول بشی.
گفتم من شک نداشتم که تو دفعه اول قبول میشی و هدفم از اون کار این بود که تو رو تحریک کنم. حالا تو قبول شدی و من شرط را باختم پس باید یه ماشین برات بخرم.
ماشین را روشن کردم و به سمت نمایشگاه ماشینی که گرانقیمت ترین ماشین های خارجی رو داشت رفتم وارد شدیم و گفتم هر کدام از این ماشین‌ها را که دوست داری انتخاب کن.
نگاه گذرایی کرد و گفت هیچ کدوم. ماشینی که من می‌خوام اینجا نداره.
گفتم پس کجا داره؟
گفت بریم تا بگم. کمی آنطرف تر نمایشگاه ایران خودرو بود. گفت اینجا داره و وارد شد دست رو یه ۲۰۷ سفید رنگ گذاشت و گفت اینو می‌خوام.
با اینکه تصمیم داشتم براش یه ماشین خارجی بگیرم اما به انتخابش احترام گذاشتم و همون ماشین را خریدم و اونشب با ماشین خودش رفتیم دور دور که خدایی رانندگی اش قابل تحسین بود.
حدود دو ماه از روزی که خونه رو دست پیمانکار سپردم تا بازسازی کنه می‌گذره. (دو روز از نامزدی من و مژده می‌گذشت که مامان پیشنهاد داد خونه پدربزرگم رو بازسازی کنم تا وقتی با مژده ازدواج کردم بریم توش زندگی کنیم) تو این مدت بیشتر کار بازسازی انجام شده و فقط طراحی دکوراسیون و چند کار جزئی مونده بود. امروز اوستا کار ازم خواست برم در مورد طرح‌های پیشنهادی دکوراسیون نظر بدم.
تا به حال چیزی در مورد بازسازی خونه به مژده نگفته بودم تا وقتی آماده شد سورپرایزش کنم اما امروز فکر کردم این خود خواهیه و بهتره بش بگم تا او هم بیاد نظر بده.
شب مثل اکثر شب‌ها مژده خونه ما بود این دومین جلسه ای بود که او داشت با مامان پیانو تمرین می‌کرد بعد کلاس وقتی اومد و کنارم نشست بش گفتم خبر داری خونه پدر بزرگ رو دارم بازسازی می‌کنم و قراره بعد از ازدواج من و تو توش زندگی کنیم. بیش از حد تصورم خوشحال شد و گفت دوست دارم هم حالا برم توش رو ببینم و سه نفری به اونجا رفتیم.
تغییراتی که تو خونه صورت گرفته بود او را به وجد آورد و از خوشحالی هورا کشید.
گفتم حالا که اینقدر خوشحال شدی بزار بهت بگم که فردا هم قراره بیایی به استادکار در مورد دکوراسیون نظر بدی.
با خوشحالی گفت حتماً میام.
گفتم پس صبح منتظر میمونم بیایی خونمون تا با هم بیاییم نظر بدیم.
مامان گفت وقتی کارتون اینجا تمام شد برید اون طرف منم نیستم خودتون ناهار درست کنید بخورید.
از مامان پرسیدم فردا جایی قراره بری؟
گفت خیلی وقته خونه خواهرم نرفتم میخوام برم بهش سر بزنم.
گفتم پس ما هم می‌ریم بیرون ناهار می‌خوریم.
مامان گفت هر روز، هر روز که غذای بیرون مزه نمیده بعد با شیطنت گفت آدم عاقل دست پخت نامزدشو ول می‌کنه بره بیرون ناهار بخوره. بعد رو به مژده کرد و پرسید دخترم، بد میگم؟
مژده لبخند زد و گفت مامان راست میگه خودم فردا ازت پذیرایی می‌کنم.
وقتی سوار ماشینش شد و رفت در را بستم و همونجا نشستم و به دیوار تکیه زدم. فکرم رفته بود به گذشته، به دو ماه از بهترین روزهای عمرم که همه چی رنگ و بوی دیگه ای گرفته بود و دنیای اطرافم شکل دیگه‌ای شده بود به اینکه مژده چه معجزه وار وارد زندگیم شد و چگونه با اون دل پر مهر و با صفایش از من آدم دیگه ای ساخت طوری که انگار دوباره متولد شده بودم.
مامان دست رو شونم گذاشت و گفت کجایی پسر؟
به خودم اومدم و گفتم مامان هر چه جلوتر میره و با اخلاق مژده آشنا می‌شم می‌بینم چقدر خدا منو دوست داشته که این دختر رو سر راه من قرار داد. تو هم واقعاً دمت گرم که کاری کردی من عاشق این دختر بشم. بعد یه دفعه با ذوق گفتم قربونش برم دیدی تو چند روز چه خوب رانندگی یاد گرفت، بش میگم بذار بیام برسونمت، میگه نیاز نیست. دیدی با چه اعتماد به نفسی این موقع شب نشست پشت ماشین و رفت؟ آخ که عاشقشم.
همینطور که با هیجان داشتم ذوق مژده رو میکردم و ازش پیش مامان تعریف می‌کردم مامان گفت دو ماه پیش چی گفتم؟ گفتم این دختر مرواریده. تو نمیدونی شب بله برون چطور با حرفاش زنای فامیل رو انگشت به دهن کرده بود هیچ کس نتونست کوچکترین ایرادی ازش بگیره.
دوباره با همون هیجان گفتم تو مدتی که با او می‌گردم هر وقت با هم تو شهر قدم می‌زنیم یا قدم به یه جای عمومی می گذاریم احساس می‌کنم همای سعادت رو شونه هام نشسته، چنان احساس غرور می‌کنم که انگار تمام دنیا رو به چنگ آوردم.
در همین موقع مژده زنگ زد و گفت عشقم من رسیدم با خیال راحت بگیر بخواب. تا فردا که باز همدیگه رو ببینیم.
صبح وقتی از خواب بیدار شدم رفتم تو حیاط دیدم چه هوای صاف و دلنشینی از فرصت استفاده کردم و نیم ساعت نرمش کردم بعد رفتم دوش گرفتم.
صبحانه رو آماده کرده بودم که مژده رسید و ماشین را اورد تو حیاط و اومد داخل خونه و در کنار هم صبحانه خوردیم.
طراح دکوراسیون اومد و سه‌تایی رفتیم داخل ساختمان در حال بازسازی و حدود یک ساعت مژده و من با شنیدن طرح های پیشنهادی اوستا کار و دیدن چند طرح جدید و جالب تو گوشی او نتیجه گیری کردیم و نظرمون را بش اعلام کردیم و او را به حال خود گذاشتیم و ساختمان رو ترک کردیم.
داشتیم از تو حیاط به سمت اون یکی ساختمان می رفتیم که مژده گفت لطفاً یه ساک تو ماشین دارم برام بیار. رفتم ساکش رو برداشتم و رفتم تو ساختمان. گفت من میخوام دوش بگیرم.
با اینکه دفعه اولش بود می‌خواست خونه ما دوش بگیره اما تعجب نکردم و گفتم خب چه ایرادی داره بگیر.
یه نگاه خاصی بم کرد و رفت تو حمام. چند دقیقه بعد صدا زد سعید جان اگه ممکنه حوله منو بیار.
بلند شدم و از تو ساک حوله رو برداشتم و رفتم در زدم در رو تا نیمه باز کرد تا حوله رو بگیره برای یه لحظه نیمی از بدن لختش رو دیدم سرمو پایین انداختم و حوله رو تو دستش گذاشتم و سریع اونجا رو ترک کردم.
می‌دونستم اگه بیشتر می موندم و بیشتر به بدن بی عیب و نقصش نگاه می‌کردم طاقتم تمام میشد و کار دستش می‌دادم. ولی چون با خودم عهد کرده بودم تا قبل از عقد باش سکس نکنم مجبور بودم خودمو کنترل کنم.
حوله پوشید و اومد رو مبل کنارم نشست.
ساق پاهای سفید و خوش فرمش بد رقم تو چشم میزد زیر زیرکی یه کم نگاش کردم داشتم تحریک می‌شدم که به خود اومدم و بی‌خیالش شدم. سرگرم گوشیم بودم که یه دفعه پاهاشو بلند کرد و گذاشت رو پاهام و گفت دیروز پاهام تو باشگاه کوفته شده لطف میکنی یه کم بمالی؟
وای خدای من تا چند لحظه پیش نگاه به پاهاش برام هوس انگیز بود حالا باید تحمل می‌کردم و آنها رو ماساژ می‌دادم نوک انگشتای دستم با پوست سفید و ظریف ساق پاهاش که برخورد کرد تحریک شدم اما سعی کردم حواسمو از مژده پرت کنم و رو چیز دیگه ای تمرکز کنم.
با صدای مژده به خودم اومدم گفت حواست کجاست پس چرا ماساژ نمیدی؟
پاهاشو از رو پام برداشتم رو زمین گذاشتم و به دروغ گفتم ببخشید من الان همه حواسم به دکوراسیون اون خونه ست نمیتونم تمرکز کنم.
یه نگاه عاقل اندر سفیه بم کردو گفت خوبی داداش سعید؟
خندم گرفت و گفتم مشکلی ندارم حالا چرا داداش!؟
گفت یعنی نفهمیدی؟
گفتم نه؟
گفت بی خیال همینجوری گفتم بعد ساکشو برداشت و سمت اتاق من رفت. یه خورده به حرفش فکر کردم ولی بازم متوجه منظورش نشدم منتظر بودم تا از اتاق بیرون بیاد که صدام کرد بلند شدم رفتم در زدم و رفتم تو. هنوز با حوله جلو آینه اتاقم نشسته بود و داشت می‌خندید لبخند زدم و گفتم به چی میخندی؟چرا هنوز لباس نپوشیدی؟
گفت به تو میخندم به اینکه در زدی و اومدی تو.
گفتم خب دارم بت احترام میزارم این کجاش خنده داره.
باز خندیدو گفت مواظب باش از اونور بوم نیفتی.
گفتم چرا امروز اینجوری شدی و مبهم حرف می‌زنی؟
خندید و گفت بازم نفهمیدی؟
گفتم نه باور کن.
گفت سشوارتو بیار و موهامو خشک کن و به حرفام فکر کن شاید بفهمی.
علاقه زیادی به این کار داشتم. با خوشحالی گفتم چشم و سشوار رو از تو کشو در اوردم و تو موهاش گرفتم. داشتم موهاشو خشک می‌کردم و از دست کشیدن تو موهای بلندش لذت می‌بردم و دلم میخواست ساعت‌ها این کار را انجام بدم اما با خشک شدن موها عملاً کارم تموم شد و سشوار را روی میز گذاشتم. رو صورتش خم شدم و چند بار صورتشو بوسیدم مژده همانطور که نشسته بود دست دور گردنم انداخت و گفت مرسی عزیزم و صورتمو بوسید داشتم ازش جدا میشدم که دیدم دو طرف حوله از جلو سینش کنار رفته و نصف هر کدوم از سینه هاش معلومه. این اولین باری بود که داشتم تا این حد سینه هاشو برهنه می‌دیدم (حتی شبی که تو راه موندیم و خونه علی و مرجان سپری کردیم با اینکه دقایقی سینه هاش تو دستم بود اما اونو رو نگاه نکرده بودم).
همینطور داشتم به سینه های مژده نگاه می‌کردم و او بیخیال به صورت من نگاه می‌کرد که دیدم دارم تسلیم شهوت میشم باز به خودم اومدم و گفتم من میرم بیرون تا لباس بپوشی و اتاق رو ترک کردم.
چند دقیقه بعد از اتاق بیرون اومد. از دیدنش سرجام خشکم زد. اولین بار بود که داشتم او رو با این سرووضع می‌دیدم. حسابی آرایش کرده بود و یه لباس خواب توری به رنگ ارغوانی به تن داشت که از زیر همه جاش معلوم بود و اگه شورت و سوتین به تن نداشت بی شک کس و کون و ممه هاش هم معلوم میشد.
در اولین نگاه تو دلم گفتم جل الخالق آدم مگه می‌تونه تا این حد خوشگل باشه. با تمام وجود غرق تماشا کردنش بودم که خرامان خرامان جلو اومد. بی اختیار از جام بلند شدم و براش کف زدم و گفتم براوو چه کردی با خودت.
با صدای نازی پرسید عزیزم خوشگل شدم؟
بدون هیچ حرفی فقط نگاش می کردم
گفت چیه؟چرا چیزی نمیگی؟
گفتم راستشو بخوای زبونم بند اومده. آخه کلمه خوشگلی برای توصیف زیبایی تو خیلی کمه و من از وصف زیبایی تو عاجزم.
برام یه بوس فرستاد. یه لحظه ازش چشم برداشتم و از خودم پرسیدم چرا امروز رفتار و لباس پوشیدن مژده اینقدر تغییر کرده؟ بعد سرمو بلند کردم و گفتم غلط نکنم امروز خبریه وگرنه تو هیچ وقت اینقدر شیطون نبودی؟ حالا جریان چیه اینقدر سکسی‌ و شیطون شدی؟
گفت خدا را شکر، بالاخره تو چشات باز شد و منو دیدی؟
گفتم عزیزم چرا تیکه می‌اندازی؟ مگه میشه من تو رو نبینم؟
گفت یه نگاه به خودت بنداز ببین تو همون سعید چند ماه پیشی که برا یه شب به دست آوردنش داشتی خودتو به کشتن می‌دادی؟ بت میگم می‌خوام خونتون دوش بگیرم بی تفاوت رفتار میکنی، رفتم تو حموم میگم حوله بیار مثل برادری که چشمش به بدن لخت خواهرش افتاده باشه در رفتی. میگم پاهامو ماساژ بده به در و دیوار نگاه می‌کنی، صدات می‌زنم تو اتاق در می‌زنی می‌یابی تو، بعدم که تا اومدم برات یه کوچولو شیطونی کنم در رفتی، حالا خودت بگو این رفتارا چه معنی داره؟
گفتم عزیزم، عشقم، الهی که قربونت برم چرا متوجه نیستی؟ من همه جوره دارم شهوتمو کنترل می‌کنم تا به عهدم عمل کنم و تو از دستم ناراحت نشی.
گفت نه به اون شوری شور نه به این بی نمکی. اونوقت که میگم مواظب باش از اونور بوم نیفتی بخاطر اینه. آخه من کی ازت خواستم بچه مثبت بشی. الان دو ماه بیشتره ما با هم نامزد کردیم تو غیر از ماچ و بغل چیزی از من نخواستی؟ نا سلامتی ما با هم نامزد کردیم و به قول مامانت شیطنت‌های دوران نامزدی به یاد ماندنی ترین خاطرات زندگی هر زن و شوهر میشه بعد تو داری مفت مفت این زمان رو از دست میدی به حدی که هم من هم مامان نگرانت شدیم.
لحظه ای به حرفاش فکر کردم و تو دلم گفتم سعید خاک بر سرت که با این همه ادعا هیچی نمیدونی. ببین کارت به کجا رسیده که نامزدت دست بکار شده تا تو یه حرکتی بزنی بعد قاه قاه زدم زیر خنده و گفتم راستی راستی چرا من اینجوری شدم؟ من کجا و سعید چند ماه پیش کجا؟
گفت هیچوقت یادت نره هر آدمی باید تو زندگی تعادل داشته باشه.
به سمتش حمله بردم و گفتم تعادل کیلو چنده! دیگه مثبت بودنم تموم شد حالا ببین چه بلایی سرت بیارم.
با خنده گفت خدایا خودت بخیر بگذرون دوباره این بشر دیوونه شد…
(دوستان عزیز این داستان ادامه دارد و قسمت های بعدی آن را با نام «عشق تا ابد پایدار» ارسال خواهم کرد، لطفاً دنبال کنید یه خواهش دیگه هم از شما دارم لطفاً نظرتان را در مورد قسمت های مختلف به صورت کامنت برام بگذارید، سپاسگزارم)
« پایان قسمت ۵ »
نوشته: «هر کی»

نوشته: هر کی

بازدید 13,876

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

10 پاسخ به “دختران خانه آبشار مهربانی (۵)”

  1. 👏👏👏👏👏👏👏👏👏 عالی دیالوگها صحنه‌سازی ها تمام حرفه ای بدون ایراد 👍🙏

  2. عالی فقط لطفا تند تند بنویس ، ولی جالبه برام نوع نوشتنت شبیه چندتا از قدیمی های سایت ولی شک دارم اونا باشی

  3. همونجور که اول داستانت گفتی، درد اجتماع رو خوب توصیف کردی.داستانت بدون اروتیک هم جذابه 👏

  4. نویسنده عزیزخوشحالم از خواندن متن و داستان شمافقط در قسمت سوم به نظر من یه کم از منطق دور میشد و باز هم به نظرم زیبا تر بود آشنایی مژده و این خانواده از طریقی غیر از دزدی انجام میشد. این بسیار منطق بیشتری داشت.از شما سپاسگزارم و هنر و توان شما را می ستایم.نگران لایک های کم هم نباشید. ارزش نوشته شما کاملا هویدا است.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید