عشق تا ابد پایدار (۲)

دو روز قبل از آغاز سال نو از سعید اجازه گرفتم تا از فروشگاه برای کودکان بی‌سرپرست بهزیستی پوشاک ببرم. سعید که اجازه داد ابتدا باید می‌رفتم از بهزیستی برای ورود به مرکز نگهداری کودکان بی‌سرپرست نامه می‌گرفتم.
نامه رو گرفته بودم و داشتم برمی‌گشتم که خانم صالحی را دیدم منو برد تو اتاقش و گفت گدا گشنه، میبینم آدم حسابی شدی!
گفتم به کوری چشم اونایی که نمی‌تونند ببینند.
با مسخره گفت شکایت کردی دستت به جایی رسید؟
گفتم ببین خیلی طول نمی‌کشه که وادارت میکنم این دم و دستگاه رو ول کنی و گورتو از اینجا گم کنی.
تحقیر آمیز خندید و گفت اتفاقاً خبر دارم رفتی استان اما هیچ غلطی نتونستی بکنی.
گفتم آره دایی جنابعالی هیچ غلطی نکرد اما بزودی او هم از کارش پشیمون میشه. اینو گفتم و از اونجا بیرون زدم.
وقتی به مرکز رفتم و لباسها رو بین کودکان تقسیم کردم خوشحالی رو تو چهرشون دیدم و همون لحظه تو دلم گفتم خدایا عاجزانه ازت می‌خوام کمکم کنی هیچوقت گذشته خودم رو فراموش نکنم و تا زنده ام این بچه‌ها را از یاد نبرم.

موقع تحویل سال ۱۳۹۷ غروب بود من و همه دوستام به دعوت مامان خونش جمع شدیم و سفره هفت سین چیدیم قبل اینکه سال تحویل بشه تو اتاق با سعید خلوتی داشتم در مقابل هم ایستاده بودیم، سینه‌اش برام کانون آرامش بود و وقتی سرمو رو سینه پر مو و مردانه‌اش می‌گذاشتم تمام وجودم پر از آرامش می‌شد. دستامو دور کمرش حلقه کردم و چشامو بستم و برای لحظاتی سرمو محکم روی سینش فشار دادم و چندتا نفس عمیق کشیدم. دست‌های گرم و مهربانش توی موهای سرم می‌چرخید و نوازشم می‌کرد. چشامو باز کردم و چندین بوسه رو نقطه نقطه سینش کاشتم و گفتم سعید، میخواستم بگم الان که داریم آخرین دقایق بهترین سال عمرم رو پشت سر میگذاریم می‌خوام بدونی این سه ماهی که با هم نامزد هستیم با فاصله زیادی بهترین روزهای عمرم بود و من طعم واقعی زندگی رو چشیدم. وقتی فکرشو می‌کنم، می‌بینم خدا چقدر منو دوست داشت که تو را سر راهم قرار داد و من امروز چقدر خوشبختم که تو رو دارم، تویی که با عشق پاک خودت منو عاشق خودت کردی و به من راه و رسم پاکبازی آموختی. بابت تمام خوبی‌هات، بابت اینکه کنارم بودی و هستی واقعا ازت سپاسگزارم.
بعد از من این سعید بود که چند دقیقه با حرفهای عاشقانه اش غافلگیرم کرد و در آخر صورتمو بوسید و دست در دست هم از اتاق خارج شدیم و به همراه بقیه دور سفره هفت سین نشستیم و منتظر تحویل سال شدیم.
در اون لحظات همه ساکت بودیم و هر کس در درون خودش با خدای خودش خلوت کرده بود و حرف می‌زد این رو از به هم خوردن آهسته لب‌ها به همدیگر می‌شد فهمید. من هم خدا رو شکر کردم که من و دوستام رو صاحب خانواده کرد تا دیگر مثل سالهای قبل آغاز سال جدید رو در تنهایی و بی کسی نباشیم.
صدای ساز و طبل که از تلویزیون بلند شد برای خودم و عزیزانم در سال جدید آرزوهای قشنگی کردم بعد بلند شدم با مامان، سعید و دوستام دیده بوسی کردم.
روزهای نخستین سال نو رو به اتفاق سعید و مامان مشغول دید و بازدید از بستگان آنها بودیم تا اینکه سعید پیشنهاد مسافرت به شمال داد.
در تمام عمرم این اولین بار بود که پامو از استان بیرون میذاشتم و همه چی برام جذاب و دیدنی بود. وقتی تو اتوبان قزوین رشته کوه البرز رو پشت سر گذاشتیم و به سمت گیلان سرازیر شدیم همه چی برام جذاب تر و دیدنی تر شد نزدیک غروب بود که به حوالی انزلی رسیدیم از سعید خواستم مستقیم منو لب ساحل ببره.
وقتی برای اولین بار دریا رو دیدم کنار ساحل کاسپین از ماشین پیاده شدم مثل بچه کوچولو ذوق کردم و در حالیکه فقط کفشامو کنده بودم به آب زدم. با اینکه آب سرد بود اما هیجان زده بودم و تا عمق کمر جلو رفتم. سعید لب ساحل مونده بود و می‌گفت بیا بیرون سرما می خوری! اما من داشتم لذت می‌بردم برا همین او هم مجبور شد شلوارک بپوشه و به آب بزنه. وقتی پیشم اومد در حالی که می‌لرزید
گفت سردت نیست؟
گفتم نه!
با خنده گفت تو دیگه چه جانوری هستی؟
خندم گرفت و پرسیدم چرا؟
گفت خودت ببین تو این همه آدم غیر از تو کسی به آب زده.
دیدم راست میگه گفتم خب چکار کنم من دوست دارم اینطوری باشم.
گفت حالا همه فکر می‌کنند ما کسخلیم.
گفتم بزار هر چی دوست دارند فکر کنند اصلا شاید اونا نمیدونند کسخلی چه عالمی داره، بعد مشتمو از آب پر کردم بش پاشیدم طفلی چنان لرزید که دلم براش سوخت. بدون هیچ حرفی از آب بیرون زد و سمت ماشین رفت مثل سگ از کارم پشیمان شدم ولی دیگه نمیشد کاری کرد کمی بعد از آب بیرون اومدم و تازه فهمیدم چقدر هوا سرده و چه حماقتی کردم.
وقتی رفتم سمت ماشین، سعید لباس خشک پوشیده بود و ماشین و بخاری ماشین رو روشن کرده بود.
تو ماشین نشستم و ازش عذرخواهی کردم. بدون هیچ حرفی راه افتاد و حتی صبر نکرد لباس عوض کنم. همون دور و بر یه ویلای ساحلی خوشگل کرایه کرد و رفتیم توش اما همچنان اخمو بود و کم حرف می‌زد.
جلوش کاملاً لخت شدم و رفتم تو حمام. انتظار داشتم تحریک بشه و دنبالم بیاد اما خبری نشد دوش گرفتم و حوله به تن رفتم تو هال دیدم رو مبل دراز کشیده و خوابش برده. رفتم موهامو خشک کردم لباس پوشیدم، خودمو آرایش و خوش عطر و بو کردم و برگشتم پیشش و کنارش نشستم چشماشو باز کرد و بلند شد نشست
دوباره ازش عذرخواهی کردم تا اینکه بالاخره لبخند رو لبش نقش بست و صورتمو بوسید و گفت بشین تا من یه چیز بیارم بخوریم و به سمت آشپزخونه رفت.
تو عالم خودم روی مبل لم داده بودم که یه لحظه بدنم یخ کرد و سه متر بالا پریدم و برای چند لحظه نفسم بند اومد نگاه کردم دیدم سعید یه پارچ آب سرد را رو بدنم خالی کرده و داره می‌خنده.
داد زدم سعید این چه کاری بود کردی؟
همینطور که می خندید اومد کنارم نشست و منو تو بغلش کشید و گفت عزیزم معذرت می‌خوام اما این کار لازم بود.
با تعجب نگاش می کردم که ادامه داد من از اینکه کسی بهم آب بپاشه خیلی بدم میاد امروز برا اولین بار از دستت ناراحت شدم و داشتم کینه به دل می گرفتم برا همین اینکارو کردم تا انتقام بگیرم و ازت کینه به دل نگیرم.
گرمای تنم برگشته بود و دیگه خیلی سردم نبود دست دور گردنش انداختمو بازم از کاری که تو دریا باش کرده بودم عذرخواهی کردم.
در حالی که لباسهای خیس رو از تنم در می آورد گفت تو هم منو ببخش و قول بده ازم دلخور نشی.
گفتم فدای سرت اصلا کار خوبی کردی که تلافی کردی و تو دلت نگه نداشتی.
تمام لباسام خیس شده بود سعید کاملا لختم کرد و یه پتو روم کشید و لباسامو رو شوفاژ پهن کرد و خودشم لخت شد و اومد زیر پتو و به من چسبید و مشغول مالیدنم شد کیرش که راست شد بلند شد بغلم کرد و منو به اتاق خواب برد و به جونم افتاد.
تو مدت پنج روزی که شمال بودیم روزها رو به گشت و گذار در طبیعت یا ساحل می گذروندیم و شبها تو هر شهر یا روستا که بودیم یه ویلا کرایه می‌کردیم و بعد یه سکس دلچسب لخت تا صبح تو بغل هم می‌خوابیدیم که خیلی حال میداد.
روزی که داشتیم از مسافرت به سمت شهرمون بر می‌گشتیم با کوله باری از خاطرات زیبا همراه بودیم و تو راه برگشت اونا رو مرور می‌کردیم و لذت می‌بردیم تا اینکه سعید به سمت خاطرات سکسی رفت و با مرور اونا باعث شد که لای پام خیس بشه، به حدی که نزدیک بود لب جاده بکشم پایین و بگم باید کس منو حال بیاری،😉
فصل با طراوت بهار برام متفاوت با سال‌های قبل بود و بعد ۲۲ سال زندگی، تازه می‌تونستم زیبایی‌های بهار را احساس کنم (من و دوستام بخاطر شرایطی که از کودکی داشتیم یادم نمیاد هیچوقت کسی ما را برای تفریح و لذت بردن از زیبایی‌های طبیعت از شهر بیرون برده باشد)
دو روز بعد مسافرت همراه سعید داشتم تو پارک شهر قدم می‌زدم که گفت خوشگلم الان باغ دیدن داره، نظرت چیه فردا از اول صبح تا آخر شب بریم اونجا و خوش بگذرونیم؟
گفتم پیشنهاد خیلی خوبیه اما دوستام از من گله دارند که چرا براشون کم وقت می‌ذارم فردا جمعه است اگه اجازه بدی می‌خوام چند ساعتی رو با اونها باشم بعد یه روز دیگه می‌ریم.
سعید گفت ولی به نظرم اگه همین فردا بریم و اونا را هم با خود ببریم خیلی بهتر میشه.
با خوشحالی گفتم ایول حالا این شد یه چیزی. و همون لحظه به دوستام اطلاع دادم که خودشونو برای تفریح فردا آماده کنند. سعید حتی یاد رضا نامزد زینب هم بود و او را هم دعوت کرد.
روز بعد وقتی به باغ رسیدیم درخت ها رو دیدم که شکوفه دادند و بوی گل و شکوفه همه جا رو پر کرده بود. هر کی برا خودش مشغول تفریح و گشت و گذار بود که رفتم سراغ سعید و گفتم دیگه امروز وقتشه که آخرین قسمت خوابم رو تعبیر کنیم.
دستمو گرفت به سمت خود کشید و گفت پس بدو و به این ترتیب مدتی با ذوق و هیجان، فارغ از هر فکر و خیال دست در دست یار از این سو به آن سو دویدیم.


دو ماه از عید می‌گذشت فرانک اطلاع داد که تونسته با خانم صالحی دوست بشه ولی هنوز خیلی صمیمی نشدند.
یه هفته بعد یه عکس از خودش و خانم صالحی فرستاد که با هم کافه رفته بودند و باز چند روز بعد اومد تو ماشینم نشست و برام گزارش داد که تا چه حد پیشرفت داشته و یه فیلم نشونم داد که به جشن تولد خانم صالحی رفته بود قبل از رفتن گفت برا کاری که برات انجام میدم دارم ازت پول می‌گیرم پس برام مهم نبود برا چی می‌خوای از این خانم آتو داشته باشی تا اینکه چند روز پیش بصورت اتفاقی چیزهایی دستگیرم شد.
گفتم بگو ببینم چی فهمیدی؟ نکنه با المیرا در مورد من حرف زدی؟
گفت چند روز پیش رفتم بهزیستی پیش المیرا، اونجا بودم که یه خانم با یه بچه کوچیک اومد پیشش و ناله زاری میکرد و می‌گفت شوهرم کارگره. موقع کار از ارتفاع افتاده و یه دست و دو تا پاش شکسته و کمک می‌خواست. بیچاره اینقدر التماس کرد که من گریم گرفت ولی المیرا خانم ککش هم نگزید. وقتی خانمه رفت گفتم نمی‌تونستی براش کاری کنی؟گفت بزار بره بمیره من از آدمایی که میان اینجا و عجز و لابه می‌کنند حالم بهم میخوره. بعد شروع کرد از خودش تعریف کردن و از بلاهایی که سر مددجوهاش آورده بود با افتخار و لذت حرف میزد. حالم داشت ازش به هم می‌خورد اما مجبور بودم برای حفظ رابطه با تکان دادن سرم حرفاشو تایید کنم. ازش پرسیدم نمی‌ترسی کسی بره پیش رئیس و گزارش بده برات بد بشه؟ گفت تو این اداره کسی جرأت نمی‌کنه به من بالاتر از گل بگه. چون داییم بازرس کل استانه و پدرشونو در میاره. بعد در ادامه حرفاش گفت چند وقت پیش چند تا مددجوی بی سرپرست داشتم و هر جور دلم می‌خواست با اونا بازی می‌کردم و همه جوره تو مشتم بودند و صداشون در نمی اومد تا اینکه یکیش مریض شد. داشت می مرد و هر کاری می‌کردند از بهزیستی کمکی بگیرند اما من که بیش از حد از اونا متنفر بودم دائم تو راهشون سنگ اندازی می‌کردم تا خسته بشن و دست از سر من و بهزیستی بردارند. دوتا از همون دخترا رفتند پیش رئیس و ازم شکایت کردند رئیس گزارش منو داد استان، فکر می کنی چی شد؟ داییم نه تنها شکایت رو نگاه نکرد یه بار اومد اینجا و به رئیس توپید. پرسیدم چرا از آنها متنفر بودی مگر چیکارت کرده بودند گفت برا اینکه آنها حرامزاده اند و معلوم نیست پدر مادرشون کدوم خری بوده که آنها رو پس انداخته و تو جامعه رها کرده. پس چرا من باید برای یه مشت حرامزاده دل بسوزانم؟ گفتم تو مطمئنی حرامزاده اند؟ گفت آره دیگه اکثر اینها را زمانی که تازه به دنیا اومدن مردم اینطرف و آنطرف پیدا کردن تحویل بهزیستی دادند. پس اگه پدر مادر دارند چرا رها شدند حالا هم اگه بمیرند خیلی بهتر از اینه که بمونند و مثل مادرشون هرزه بشند.
اینو که شنیدم مو به تنم سیخ شد و احساس کردم بدنم آتش گرفت با عصبانیت سر فرانک داد زدم و گفتم کافیه دیگه.
فرانک مدتی سکوت کرد و بعد گفت فکر می‌کنی وقتی من این حرفها رو شنیدم خیلی خوشم اومد و تاییدش کردم؟ با اینکه نمی‌خواستم جلوش جبهه بگیرم اما با این حال تحمل نکردم و گفتم حالا شاید یکی دوتا اینطوری هم که تو میگی توش باشه اما همه که حرامزاده نیستند. در ثانی اگه حرف تو درست باشه بچه چه گناهی کرده؟ گفت وقتی احمقی و نمی‌فهمی من چی بگم. اینقدر از دست این تحقیراش عصبانی بودم که دلم می‌خواست بگیرم و دهنشو جر بدم اما بخاطر اینکه دوستیم باش پایدار بشه به اجبار تحمل کردم و گفتم بعد چی شد دختره زنده موند یا مرد؟ گفت یه خانم احمقی که خیلی وضعش توپ بود پیدا شد و هزینه عمل و دوا درمون او را داد و دختره خوب شد بعد او و بقیه دخترها را زیر پر و بالش گرفت و بشون کار داد. حالا تازگیا شنیدم پسر احمق تر از خودش با یکیش نامزد شده و قراره ازدواج کنه بعد اسم فروشگاه شما رو اورد و گفت پسره مالک بزرگترین فروشگاه پوشاک شهره نمی‌دونم چطوری تو دام این دختر افتاد. البته اینم بگم که دختره خیلی‌ زبون باز و چموش بود و تا دلت بخواد خوشگل. طوری که من تو این شهر کمتر دختری دیدم که از قد و قواره و خوشگلی به پاش برسه و حتما با همون سر زبون و خوشگلی اش تونسته قاپ پسره را بدزده اما چه فایده داره که بی بته است و همین موضوع یه روز کار دستش میده و یه شوهرش ازش خسته میشه و مثل سگ اونو از زندگیش میندازه بیرون.
گذشته تلخم یادم اومده بود و دلم می‌خواست بشینم و زار زار گریه کنم اما سعی کردم خودمو قوی نگه دارم و رو به فرانک کردم و ازش پرسیدم نکنه تو هم مثل او فکر می‌کنی؟
مظلومانه گفت نه بخدا.
گفتم پس چرا اینها را برام گفتی.
گفت برا اینکه بگم دمت گرم که می‌خوای ازش آتو بگیری و پدرشو در بیاری. تو و دوستات هر بلایی سر این کثافت بیارید حقشه.
گفتم حالا که همه چی رو در مورد من می‌دونی آیا واقعاً کار منو تایید میکنی؟ یا اگه تو جای من بودی کار دیگه ای می‌کردی؟
گفت صادقانه بگم اگه من جای تو بودم و اینقدر زندگیم اکی بود میذاشتم هر چی میخواد زر بزنه و چاک دهنشو پاره کنه منم زندگیمو می‌کردم چرا چون عرضه اینو نداشتم که جلو همچین کسی بأیستم اما تو شجاع و نترسی، برا همین ازت خوشم میاد.
گفتم به نظر تو من اینکارو بخاطر خودم می‌کنم؟
گفت آره دیگه، دلت میخواد انتقام تحقیر کردنها و حرفاشو ازش بگیری که البته حق داری.
گفتم بهترین دوستم هم دقیقا مثل تو فکر می‌کرد. او فکر می‌کرد می‌خوام انتقام بگیرم. می‌گفت حالا که زندگی خوبی داری خودتو باش در ننداز و زندگیتو بکن. اما باور کن هدف من کینه توزی و انتقام گیری نیست، که اگه چنین هدفی داشتم راه های زیادی برای انتقام سراغ داشتم مثلاً می‌دونم سعید آدمای کله خراب زیاد می‌شناسه که حاضرند با یه اشاره دختره رو ببرند هر بلایی که بخوان سرش بیارند آب از آب تکون نخوره. اما این فایده‌ای نداشت چون او بدون اینکه به رو خودش بیاره می‌اومد سر کارش و تا روزی که بازنشست بشه هزاران نفر دیگه رو با گفتار و رفتار دور از انسانیت که خودت ازش دیدی زجر می‌داد. خودت فکرشو بکن مددکاری که قراره مرهمی بر زخم یه دختر بی‌سرپرست باشه مرتب بش زخم زبون بزنه و تحقیر کنه (اونم بخاطر اتفاقی که خودش کوچکترین سهمی توش نداره) بعد ببین چه اتفاقی می افته؟ بیا و تصور کن در طول دورانی که این عوضی قراره خدمت کنه فقط یه نفر تحت تاثیر حرفای او قرار بگیره و از زندگی خسته بشه و بره خودکشی کنه. اون وقت کی جوابگو خواهد بود؟
فرانک بلافاصله گفت هیچکس.
گفتم من از حالا به فکر اون افرادم و اعتقاد دارم این خانم که با یه مدرک غیر تخصصی و با پارتی سر کار اومده لیاقت خدمت به انسانهای شریف و پاکی که از بد روزگار نیاز به کمک بهزیستی دارند نداره و باید یا خودش استعفا بده یا اخراج بشه و بره دنبال زندگیش.
فرانک گفت همین؟
گفتم همچنین پولی که به عنوان حقوق از دولت گرفته تا به عنوان مددکار به مددجو خدمت کنه اما در عوض بشون ظلم کرده تقسیم کنه و به اونا بده.
فرانک گفت اینها که جای خود انتقام خودت چی؟
گفتم من بخاطر زخمهایی که رو دلم گذاشته هرگز او رو نمی بخشم اما باش کاری ندارم و به خدا می سپارم.
گفت تو خیلی بخشنده‌ای من اگه جای تو بودم زندگی رو براش جهنم می‌کردم، چون منم یه زخم خورده ام که اعتقاد دارم اگر اون زمانی که پدر مادرم کارشون به اینجا نکشیده بود این ارگان های مسئول ازشون حمایت کرده بود الان حال و روز ما این نبود.
فضولیم گل کرد و گفتم میشه در مورد گذشته ات برام بگی.
مکث کوتاهی کرد و گفت باشه میگم ولی پیش خودمون بمونه.
گفتم مطمئن باش.
گفت از زمانی که یادم میاد پدرم معتاد بود مادرم بخاطر اعتیاد و فقر ازش جدا شد و منو با خودش برد. اون سالها رو هیچوقت یادم نمیره که مامانم چقدر به آب و آتیش زد تا زندگی مون رو تامین کنه اما تو این مملکت که هیچ چیزش سر جای خودش نیست نشد که نشد. مامانم بر و روی قشنگی داشت برا همین شد یه جنده پولی تا خرج زندگی مون رو در بیاره و کل زندگیش تباه شد. چهار سال پیش بابام ترک کرد و به خودش اومد و فهمید در حق مادرم چقدر بد کرده برا همین از مامان خواست کارشو کنار بزاره و برگرده باش زندگی کنه اما وقتی با مامان پیش بابام برگشتیم مامان دیگه نتونست کار شو کنار بزاره و همچنان ادامه داد بابام هم که انگار دنبال بهونه می‌گشت دوباره اعتیادشو از سر گرفت اما دیگه از هم جدا نشدند.
اشک اومد تو چشام و گفتم برا گذشته ات متاسفم.
گفت صبر کن هنوز ادامه داره؛ حالا تازه می‌خوام از خودم بگم تو فکر می‌کنی من از روی علاقه با سعید دوست شدم؟هرگز. آخه مگه کسی عشقش رو به پول می فروشه؟ یکی از دلایلی که خودمو به سعید چسبوندم این بود که از زمانی که خودمو شناختم فهمیدم با گذشته ای که پدر مادرم برام ساختند نمی‌تونم آینده خوبی برا خودم بسازم چون من دختر یه مرد بی غیرت و یه زن بدکاره بودم پس باید یه فکر اساسی می‌کردم. با توجه به جوانی و زیبایی که داشتم تصمیم گرفتم یه پسر پولدار پیدا کنم و خودمو بهش بچسبونم و او رو بچاپم چون تنها راه رهایی از اون زندگی جهنمی پول داشتن بود. تو همون روزها با سعید دوست شدم یه مدت بعد فهمیدم سعید جز اون دسته پسرهاست که مرتب دوست دختر عوض می‌کنه ولی من هنوز به هدفم نرسیده بودم. برا همین بکارتم رو عمدا دادم تا بهونه ای داشته باشم همیشه برا خودم نگهش دارم البته اگه زنش میشدم که نور علا نور بود اما خودم می‌دونستم مامانش عمرٱ نمیذاره من عروسش بشم. بقیه ماجرا رو هم که خودت میدونی بعد خندید و گفت راستی تو چیکار کردی که اینقدر خوب تونستی خودتو تو دل مادر سعید جا کنی؟
گفتم اگه تعریف از خود نباشه ملاک مادر شوهرم از انتخاب من به عنوان عروسش نجابت و شهامت من بود و چیزی جز این براش مهم نبود. منم کار خاصی نکردم فقط از لحظه ای که دیدمش تا الان باش صداقت داشتم و بش احترام گذاشتم.
گفت یه چی دیگه، تو به من دروغ گفته بودی که با سعید عقد کردی اما برام مهم نیست چون خود سعید برا من مهم نبود و فقط پولش مهم بود که تو خیلی بیشتر از آنچه من انتظار داشتم به من دادی، دمت گرم.
گفتم باور کن اگه کمترین علاقه ای بین شما وجود داشت من کنار می‌رفتم و به خودم اجازه نمی‌دادم آینده شما رو از بین ببرم.
گفت شاید اگه اون روز که برا اولین بار با هم صحبت کردیم اینو می‌گفتی باور نمی‌کردم اما امروز مطمئنم دروغ نمیگی بعد گفت مژده یه چی بگم باور می‌کنی؟
گفتم بگو شاید باور کردم.
گفت من بخاطر اینکه تو یه دختر قوی و با شهامتی ازت خوشم میاد و همش میگم کاش آشنایی ما به شکل دیگری اتفاق افتاده بود و ما با هم دوست بودیم.
در همون موقع سعید زنگ زد گفت باهات کار مهمی دارم هر جایی زود بیا خونه.
از فرانک تشکر کردم و جدا شدم و سمت خونه سعید رفتم. وقتی رسیدم تا منو دید گفت مژدگانی بده تا یه خبر خوب بهت بدم.
با خنده گفتم باشه بغلتو وا کن منو بگیر چون من خود مژده ام
خندید و گفت باشه قبوله بعد بغلم کرد و بوسید و گفت کارای خونه تموم شد و پیمانکار امروز خونه رو تر و تمیز و مرتب تحویل داد و رفت حالا دیگه این خونه فقط منتظر عروسشه.
همون شب موقع شام خونه مامان بودم که صحبت از تاریخ عروسی شد. من به مامان گفتم هر چی شما بگید من حرفی ندارم سعید هم نظر منو تایید کرد
مامان گفت حالا که نظر منو میخواهید به نظر من همین ماه بهترین موقع برا عروسیه. پس زودتر هر کار لازمه انجام بدید تا عروسی رو برپا کنیم.
هر دو پذیرفتیم. صبح روز بعد من و سعید برای رزرو یکی از بهترین تالارهای شهر اقدام کردیم و شب ۲۸ خرداد رو برای شب عروسی انتخاب کردیم. و از همانجا رفتیم برای سفارش پرده و خرید وسایل خونه.
چند روز مشغول خرید وسایل و چیدن خونه بودیم تا اینکه سه چهار روز قبل از عروسی همه چی آماده شد.
&&& راوی سعید &&&
ماشین رو از گلفروشی تحویل گرفتم و همراه خانم فیلمبردار به سمت آرایشگاه حرکت کردم. آیفون رو زدم و در باز شد وارد آرایشگاه شدم از راهرو گذشتم و به سالن عروس رسیدم دوستای مژده یا بهتره بگم خواهرام زودتر از من اونجا بودند با دیدن من به دورم حلقه زدند و کل کشیدند بعد تبریک گفتند و صورتمو بوسیدند و کنار رفتند.
چشمم به مژده افتاد ایستادمو و سیر نگاش کردم همچون ماه تابان می‌درخشید و آنقدر در لباس عروس زیبا شده بود که زبونم بند اومد و مات و مبهوت فقط داشتم نگاش میکردم. به خودم که اومدم دیدم دستاشو باز کرده داره میگه ماشاالله ، چشمم کف پات چه شاخ شمشادی شدی. به سمتش رفتم و او را بغل کردم و از زمین بلندش کردم و دور خود چرخیدم وقتی رو زمین گذاشتم بوسه بارانش کردم.
نزدیک شش عصر به تالار رسیدیم قبل از اینکه همه مهمونا بیان عاقد اومد و در حضور بستگان نزدیک خطبه عقد رو جاری کرد و ما رسماً زن و شوهر شدیم مژده زیر لب دعا می‌خواند و من سر خوش از این بودم که مژده رو برای همیشه صاحب شدم.
یکی دو ساعت بعد همه مهمونا ( دوستام و بستگان دور و همه کسانی که باشون سلام علیک داشتم ) اومدند و جشن بزرگ و کم نظیری بر پا شد و ساعتها بزن و بکوب به پا بود.
از تالار که بیرون زدیم یه ساعت عروس کشون داشتیم تا اینکه به خونه رسیدیم. همه رفتند و ما وارد خونه شدیم. عروسم رو به اتاق خواب رسوندم و برگشتم در ساختمان رو قفل کردم و پرده ها رو کشیدم وقتی سمت اتاق خواب برگشتم مژده رو دیدم که عمیقاً داشت با خدا راز و نیاز میکرد مدتی ساکت تو چهار چوب در موندم و نگاش کردم تا اینکه سجده کرد و از خدا تشکر کرد وقتی بلند شد مثل شاپرک پرواز کنان خودشو به من رسوند و در آغوشم فرود اومد.
او را بلند کردم چرخیدم و لبه تخت گذاشتم و در اتاق رو بستم و کنارش نشستم.
گفت سعید ازت ممنونم.
گفتم بابت چی؟
گفت بخاطر اینکه منو به همسری خودت انتخاب کردی، بخاطر اینکه به من ارزش دادی، بخاطر اینکه منو بزرگ و عزیز کردی و چنین جشن بزرگی برام گرفتی. قسم می‌خورم تا زنده ام قدردان محبتت باشم.
کشیدمش تو بغلم و گفتم داری خجالتم میدی؟ خودت میدونی اگه تو نباشی من هیچی نیستم . پس من باید از تو تشکر کنم که به من بی وجود، وجود دادی و معنی خوب زندگی کردن آموختی. اما حالا بیا تا یه کار بکنیم.
گفت چکار کنیم.
گفتم بیا از من و تو فراتر بریم و ما بشیم. بیا پیمان ببندیم که دیگه به اینکه تو کی بودی و من کی بودم فکر نکنیم به این فکر کنیم که آینده رو چگونه بسازیم که زیبا باشد. نظرت چیه؟
گفت نفس‌هایم رو به نفس هایت گره می‌زنم و یکدل و یکرنگ پای عهدی که با تو بستم می‌مانم تا بمیرم.
گفتم منم وجودم رو پیشکش نفسهات می‌کنم حالا فقط بگو خسته ای یا نیستی؟
لبخند زد و گفت از خستگی دارم میمیرم اما با این حال دلم نمی‌خواد بخوابم.
گفتم پس پاشو برام دلبری کن.
یه لبخند خوشگل مهمونم کرد و گفت چشم.
بلند شد و با ناز و کرشمه شروع به خوندن کرد تو اتاق می‌چرخید و میخوند.
«عاشقم عاشق ترم کن، بسوزون خاکسترم کن»
وقتی آهنگ حمیرا رو با تمام احساسش تا آخر خوند بلند شدم جلو رفتم لبامو رو یاقوت لباش گذاشتم و بعد یه بوسه طولانی گفتم عزیزم آمادگیشو داری. یا بزاریم برا بعد؟
گفت خسته ام اما دلم میخواد زودتر اون اتفاق قشنگ بیفته.
خنده ریزی کردم و گفتم معذرت می‌خوام که مثل تو بلد نیستم مودبانه بگم اما لب کلامم اینه که منم خسته ام اما از طرفی بد رقم دلم کس می‌خواد.
خندید و گفت پس منتظر چی هستی شروع کن.
یه دست پشت کمرش و دست دیگه به پشت گردنش گذاشتم و به خودم چسبوندم. لب تو لب که شدیم دست به زیپ لباس بردمو پایین کشیدم.
همینطور که داشتم لب و گردنشو می‌خوردم دستاشو از تو لباس در اوردم و پایین کشیدم. به راحتی لباس از تنش جدا شد و تا زیر زانو هاش پایین رفت. مژده پاهاشو بلند کرد و از تو لباس عروس در اورد.
یه نگاه به سر اندر پاش کردم که فقط یه شورت و سوتین و جوراب همگی توری به رنگ شیری به تن داشت. هیجان زده بلند شدم و بهش چسبیدم و مشغول دست کشیدن به پوست لطیف و اندامهای ظریفش شدم.
مژده داشت کراواتم رو باز میکرد که من سوتین رو بالا دادم و با سر بین ممه هاش رفتم.
هر دو رو تو دستام گرفته بودم و مرتب لبامو از رو این به رو اون یکی می‌بردم و می‌خوردم که سوتین را رو ممه هاش کشید تا دیگه نخورم. وقتی معترض تو چشاش نگاه کردم با خنده گفت همش دو روزه سکس نکردیم چه خبرته اینطوری به جونم افتادی؟
گفتم دلم براشون تنگ شده.
خندید و گفت چند لحظه آرام بگیر تا منم بهت برسم. و بتونم لباساتو در بیارم. (قبلاً گفته بود که دوست داره موقع سکس من او رو لخت کنم او مرا)
خندیدم و گفتم باشه عروسک خوش زبون من.
لباسامو یکی یکی از تنم کند و رو صندلی انداخت تا اینکه فقط شورت به پام موند بعد ایستاد و مثل همیشه بغلم کرد و سرشو رو سینم گذاشت و چند تا نفس عمیق کشید و بوسید.
دست رو شونش گذاشتم و گفتم خانمم حالا دیگه اجازه هست؟
خودشو ازم جدا کرد و در چشم به هم زدنی رو تخت پرید و دمر خوابید و گفت بپر روم
عاشق این کاراش بودم
هیجانم بیشتر از قبل شد و مثل پلنگی که به سمت شکارش خیز بر میداره کنارش شیرجه زدمو دو تا اسپنک حشری کننده رو کپلهای کونش زدم که برا هر کدام یه آیی سکسی گفت.
خودمو کشیدم روش. با اولین بوسه ام به پشت گردنش آه خفیفی کشید و با این آه مرا ترغیب کرد با شوق بیشتری به کارم ادامه بدم. چند بار گردنشو مک زدم و بوسیدم صدای آه و نالش کاملاً بلند شد که گردنشو رها کردم و پایین تر رفتم.
نقطه نقطه پشتشو بوسیدم و لذت بردم تا رسیدم به کونش. از رو شورت دست رو کپلهای کونش گذاشتمو مثل خمیر اونو رو ورز دادم و گفتم آدم دلش میخواد این کون رو ساعت ها چنگ بزنه و باش بازی کنه بعد کمی شورت را پایین کشیدمو کوپلهای کونشو لیس زدم و گاز گاز کردم دوباره شورت رو بالا کشیدم تا رون پاهاشو لخت ببینم. عاشق این تیکه از بدنش بودم سفید و صاف و خوش تراش.
وقتی بشون چنگ می‌زدم جای انگشتام روی پوست ظریفش باقی می موند. ناخواسته یه گاز ازش گرفتم که صدای آی دردناک مژده رو در اورد اما چیزی نگفت جای دندونام را بوسیدمو گفتم ببخشید.
جورابها رو کندم نقطه به نقطه پا هاشو لمس کردم و بوسیدم تا به انگشت های پاش رسیدم گفتم عشقم حالا بچرخ و طاقباز بخواب.
وقتی طاق باز شد یه راست رفتم سراغ رون پاهاشو چندین بار بوسیدم و لیس زدم صورتم که روبروی کسش قرار گرفت یه نفس عمیق کشیدم و بوی شهوت رو که از بین پاهاش بالا می اومد به درونم فرستادم و گفتم بازم میگم اینجا بوی بهشت میده و هر بار که بو میکشم مست میشم. بعد چند بار از رو شورت کسشو بوسیدم.
نگاش کردم دیدم چشاشو از لذت زیادی بسته و لباشو داره رو هم میماله. یه دست به شکم و اطراف نافش کشیدم و پرسیدم می‌دونی اینجا رو خدا برا چی آفریده؟ چشای خمارشو باز کرد و سوالی نگام کرد می‌دونستم یکی دیگه از نقاط حساس مژده اطراف نافه. گفتم برا لیس زدن آفریده بعد با زبونم به جونش افتادم. همینطور که لیس می‌زدم دوباره آه و اوهش بلند شد و دستشو کرد تو موهای سرم.
از رو سوتین چنگ به ممه هاش انداختم و اونو رو فشار دادم حسابی سفت شده بودند گفتم هیچوقت نباید اجازه بدی فرم این ممه ها از بین بره وگرنه می‌کشمت.
با یه لبخند روی لب و باز و بسته کردن چشاش حرفمو تایید کرد. یه لیس جانانه از خط وسط سینش تا زیر چونش کشیدم که آه بلندی کشید و با صدای هوس آلودی گفت جاااااان، تو چقدر خوبیییی!!
تو چشای مستش نگاه کردمو گفتم ای قربونت بشم با این حال خرابت.و دوباره به دور گردنش زبون کشیدم.
گفت آیییییییی.
گفتم جااااااان.
چند بار دیگه این کارو کردم او هم دست تو موهام کرده بود و هر بار با صدای بلند تری آی، آی می‌کرد.
از رو تخت پایین اومدمو کنار تخت ایستادم و گفتم پاشو بیا اینجا. مثل چی حرف گوش کن شده بود. بلافاصله بلند شد اومد جلوم ایستاد. داشت به بدنم دست می‌کشید و لذت می‌برد که دستامو به زیر شورتش بردم و کوپلهای کونشو چنگ زدم. آه بلندی کشید و شل شد طوری که تو دستام رها شد. دیدم نمی‌تونه رو پاش بایسته اونو لبه تخت نشوندم و سوتینشو باز کردم.
نوک ممه هاش تیز تیز شده بود. هر کدوم از ممه هاش رو تو یه دستم گرفتم. سفت سفت شده بودن. لبه تخت کنار مژده نشستم و بالا تنشو رو زانوهام دراز کردم و یکی از ممه ها رو بلعیدم و رو اون یکی چنگ انداختم. وحشی شده بودم و دیگه جز ممه چیزی نمی‌دیدم. گاهی به نرمی و ملاطفت گاهی وحشیانه و خشن اونا رو مک میزدم. صدای آه و اوه مژده گاهی از درد و گاهی از شهوت در گوشم می‌پیچید. مدتی بعد ازش خواستم از رو زانوم برخیزه و شورت رو کامل از پاش در اوردم.
دوباره لبه تخت نشست. خودم پای تخت بین پاهاش زانو زدم و با دستام لبه های کسشو از هم فاصله دادم‌. توش پر بود از آب لزج.
جااااااان کشداری کشیدمو صورتمو جلو بردم و با لبام کسشو لمس کردم. آه بلندی کشید و خودشو رو تخت رها کرد پاهاشو از دو طرف رو شونه هام گذاشتمو چوچولش رو مک زدم خیلی بلند نالید.
با دستام از رون پاهاش گرفتم و با ولع تمام کسشو لیس زدم و چوچولش رو خوردم ناله هاش تبدیل به جیغ شد همینطور که داشتم کسشو می‌خوردم می‌دیدم که از شدت شهوت چشاشو بسته و به هر چی که دم دستش بود چنگ می انداخت که در آخرین لحظه دست تو موهام انداختو با تمام قدرت سرم را رو کسش فشار داد و مثل مار به خود پیچید و ارضا شد.
صبر کردم تا به ارگاسم کامل رسید و بدنش شل شد بلند شدمو از زیر گردن و پاهاش گرفتمو وسط تخت گذاشتم. کنارش دراز کشیدم و مشغول نوازش کردنش شدم تا به آرامش رسید. یکی از فانتزیام این بود که بعد از ارضا شدنش تو چشاش نگاه می‌کردمو نظرشو می پرسیدم. خودمو روش کشیدم همین کارو کردم لبخند زد و گفت پلنگ من، تو بی نظیری.
از روش به کنارش غلطیدم و عاشقانه بغلش کردم چند تا بوسه دلچسب مهمونم کرد.
کیرم سفت به شورتم چسبیده بود گفتم حالا نوبت توی.
بلند شد کنارم نشست و دستشو داخل شورتم برد و به دور کیرم مشت کرد کمی بعد کیرمو از شورتم در آورد و چند لحظه نگاش کرد و سرشو چند بار بوسید و مک زد. مدتی با کیرم بازی کرد. دست تو موهاش کرده بودم و بازی می‌کردم که شورتمو کامل کند و بین پاهام نشست و کیرمو کرد تو دهنش.
دیگه حرفه ای شده بود و خوب ساک میزد مدتی که خورد و با تخمام بازی کرد گفتم عزیزم کافیه بعد درازش کردمو گفتم عشقم آماده ای؟
لبخند زد و گفت هیچ وقت اینطوری آماده نبودم؛ شروع کن. بین پاهاش رفتم و مدتی کسشو خوردم و به چوچولشو زبون زدم که باز دوباره آب از کسش راه افتاد و آه و نالش بلند شد و با صدای شهوت آلودی گفت سعید جان بکن توش که برای چشیدن طعم کیرت دارم میمیرم.
بلند شدمو بین پاهاش زانو زدم و پاهاشو رو زانوی پاهام قرار دادم (پوزیشن میسیونری)
خودمو کامل بهش نزدیک کردم و با یک دست کیرمو گرفتم و در مقابل شیار کسش قرار دادم و دست دیگم را رو شکمش گذاشتم و نوازش کنان نگاش کردم و پرسیدم: عشقم همه چی ریلکسه؟
با آرامش خاصی نگام کرد و شجاعانه گفت مردم از کنجکاوی، بزن توش دیگه.
گفتم بنازم به این شهامت و با لبخند روی لب، کله کیرمو وارد کردم
دستاشو از ساعد دستام گرفت و لبخند زنان چشمک شیطونی تحویلم داد.
همینطور که داشتم اطراف نافشو نوازش می‌دادم کیرمو داخل کس داغ و تنگش سانت به سانت جلو بردم.
ناگهان لبخند از چهره خندانش محو شد چشاشو بست و با تمام توان ناخن‌های دستشو تو دستم فرو کرد و به خود پیچید و ناله کنان گفت آییی سوختم.
کیرمو به آرامی بیرون کشیدم. رگه ای خون روی کیرم نقش بسته بود مژده چشاشو باز کرد. خون روی کیرمو نشون دادم و گفتم بانو شدنت مبارک عشقم.
مژده لبخند زد
یه دست زیر نافش گذاشته بودم و با شست چوچولشو می‌مالیدم. با دست دیگه کیرمو دم کسش تنظیم کردم و دوباره آرام آرام جلو بردم. مژده به خود می‌پیچید و کس تنگش به سختی در مقابل کیرم جا باز می‌کرد. به هر ترتیبی بود کیرمو تا انتها تو کسش جا دادم و چند بار آرام و با مدارا تلمبه زدم مدتی بعد مژده ازم خواست کیرمو تو کسش بزارم و روش دراز بکشم.
روش دراز کشیدم و لباشو بوسیدم و پرسیدم خوبی؟
به سختی لبخند زد و با پلک هاش گفت خوبم.
لب و گردنشو خوردم و آرام آرام تحریکش کردم بعد بالا تنم رو از روش فاصله دادم و با زبون با نوک ممه هاش بازی کردم. همزمان با احتیاط تو کسش تلمبه زدم.
ناله هاش که بلند شد پرسیدم درد که نداری؟
شهوت آلود گفت درد دارم ولی لذت بخشه تند تر بزن.
تلمبه هامو کمی تند تر کردم و نگاش کردم دیگه اثری از درد تو چهرش نبود و واقعا داشت لذت می‌برد منم حس گرفتمو با هیجان و لذت تلمبه زدم لحظه به لحظه دمای بدن مژده بالاتر رفت ناله هاش کشدار تر شد و لرزید؛ چه لرزشی. و ارضا شد؛ چه ارضا شدنی.
ارضا شدنش مرا هم به اوج برد کیرمو بیرون کشیدم دستمو دورش حلقه کردم و با نعره ای بلند آبمو رو سینه هاش پاشیدم و بی حال کنارش دراز کشیدم.
بلافاصله بلند شد کنارم نشست و به کسش نگاه کرد و با خنده گفت اوه اوه ببین چه به روز کس نازنینم اومده.
با خنده گفتم چشه؟ خیلی هم خوبه.
گفت دیگه اتوبان شد و از حالا به بعد هر چقدر بخواهی می‌تونی توش ویراژ بدی. در همین موقع آبم از روی سینه هاش سر خورد و پایین رفت داشت با انگشت آبمو رو بدنش پخش می کرد که گفتم میشه بیایی تو بغلم؟
با خوشحالی اومد روم دراز کشید و عاشقانه صورتمو بوسه زد او رو محکم به خودم فشردم و تو چشاش نگاه کردم و گفتم بی نهایت دوستت دارم.
وقتی از روم بلند شد شکم و سینه‌های هر دومون آب کیری شده بود و دور آلت مون خون مالی بود دستشو گرفتم و بدو بدو رفتیم تو حمام.
تو حمام دیدم رنگ از روش پریده و مثل همیشه سر حال نیست کمکش کردم و او رو شستم و حوله پیچ بیرون اومدیم
او رو به اتاق خواب رسوندم و برگشتم خوراکی و نوشیدنی براش بردم.
وقتی خورد رنگ به رخسارش اومد و سر حال شد گفتم بخوابیم؟
گفت بخوابیم. چراغ خوابو روشن گذاشتم و بقیه چراغها رو خاموش کردم و کنارش دراز کشیدم دست دور گردنش انداختم و محکم به خودم چسبوندم داشت چشام گرم میشد که دست مژده رفت سمت کیرم و اونو کمی مالید کیرم درجا تو دست لطیف و نازش بزرگ شد خودمو به خواب زده بودم تا بی‌خیال بشه دیدم از تو بغلم در اومد و سرشو برد سمت کیرم و کرد تو دهنش کیرم در جا مثل چوب خشک شد.
گفت می‌دونم بیداری چشاتو وا کن.
گفتم تو چرا اینقدر شیطونی؟
گفت حالشو داری یه بار دیگه بکنی؟
گفتم من خواستم ملاحظه کس تو رو بکنم اما انگار…
با لبخند حرفمو قطع کرد و گفت ملاحظه چی؟ تازه کس دادن بهم مزه داده و اینقدر کسم کیر میخواد که اصلاً برام مهم نیست که توش مجروحه. حالا اگه میخوای بزارم بخوابی باید اینقدر منو بکنی تا خوابم ببره.
گفتم تو اگه هاتی من بمب شهوتم. الان چنان بکنمت که فردا نتونی راه بری.
شروع کردیم به خوردن همدیگه مدتی گردن و سینه هاشو خوردم بعد خواستم برم کسشو بخورم نذاشت و گفت ممکنه هنوز ترشحات خونی داشته باشه و حالتو خراب کنه. ازم خواست طاق باز بخوابم و خودش بلند شد آرام آرام رو کیرم نشست. کیرم در جدالی سخت با کس تنگش که حسابی آبکی و لیز بود تا ته فرو رفت و کونش از دو طرف به لگنم چسبید
جااااااان؛ عجب کس داغی داشت انگار کیرم تو آب جوش رفته بود. شروع کرد به بالا پایین کردن کسش رو کیرم.
اووووف؛ عجیب منظره دلچسبی. لبه های نازک کسش رو می‌دیدم که به دور کیرم حلقه شده بود و با ریتم منظمی بالا پایین میشد از نگاهش تا مرز جنون رفتم. دست انداختم به زیر لمبرهای ژله ای کونش و کمک کردم تا راحت تر بالا پایین کنه.
دیگه در عالم رویا بودم مدتی که نمی‌دونم چقدر طول کشید به همین منوال گذشت در نهایت کیرمو تا ته تو کسش جا داد و با چند تا ناله سکسی ارضا شد و بی رمق رو من ولو شد. نازش کردم تا اینکه به حالت نرمال برگشت.
با کیر برافراشته از زیرش در اومدم و رفتم پایین تخت ایستادم و ازش خواستم لبه تخت قنبل کنه و حالت داگی بشه.
وقتی تو این پوزیشن قرار گرفت و چشمم به کس صورتی رنگش افتاد که از هم باز مونده بود و آب ازش می‌چکید از پا در اومدم و بی اختیار پشتش زانو زدم. خواستم با لب و زبان به جونش بیفتم که فهمید و نذاشت و گفت نه عزیزم امشب نه.
گفتم باشه برگرد نمی‌خورم
دوباره داگی شد. اینبار رون پاهاشو هدف قرار دادم و چند تا لیس مشتی بش زدم و چند تا گاز کوچیک گرفتم بعد سراغ کونش رفتم و همزمان که کپلهای کونشو چنگ می‌زدم با علاقه وصف ناپذیری سوراخ کونشو لیسش زدم.
لحظه به لحظه کسخل تر شدم و دیوانه‌وار کونشو زبون می‌کردم که دیدم مژده از حشریت به خود می پیچد. ایستادمو چندتا اسپنک رو کونش زدم و کیرمو دم سوراخ کسش تنظیم کردم و از دو طرف کمرش گرفتم و کیرمو با ضرب توش فرو کردم و ملاحظه رو کنار گذاشتم و شرپ و شرپ تو کسش تلمبه زدم.
مژده با ناله های سکسی دیوانه ترم می کرد. با آخرین توان و با تمام وجودم تلمبه میزدم. آنقدر کیرمو عقب می‌کشیدم که کله اش رو می‌دیدم بعد محکم می‌فرستادم تو. نزدیک ارضا شدنم بود، برا اینکه مژده هم با من ارضا بشه دست بردم چوچولشو مالیدم صدای مژده تو حجله طنین انداخته بود و با هر ضربه من یه آیی سکسی‌ می‌گفت. ناگهان چنان جیغی زد و زانوهاش لرزید که فکر کردم الانه که از حال بره اما او قویتر از این حرفها بود و وقتی کامل ارضا شد با صدای نازی گفت مرسی سعیدم خیلی عالی بودی و خودشو سر پا نگه داشت تا منم ارضا بشم.
بعد از چند تلمبه قوی در آخرین لحظه کیرمو از تو کسش بیرون کشیدم و با سر و صدای بلند خودمو رو کونش خالی کردم و رو تخت ولو شدم و اونقدر خسته بودم که بلافاصله خوابم برد. نزدیکای صبح داشت سردم میشد چشم باز کردم دیدم طفلک مژده هم همونجا که ارضا شد لخت رو تخت خوابش برده. بغلش کردمو لهاف را رومون کشیدم و دوباره چشامو بستم.


&&& راوی مژده &&&
چند روز بعد از سفر ماه عسل به دیدن فرانک رفتم تا از آخرین اتفاقات با خبر بشم وقتی اومد سوار شد قبل از هر چیز دست دور گردنم انداخت و بوسید و گفت تبریک میگم بعد پرسید ماه عسل خوش گذشت؟
تو مدتی که با فرانک رو هم ریخته بودم تا از خانم صالحی برام آتو بیاره نزدیک ۴ ماه گذشته بود و تو این مدت چندین بار همدیگه رو دیده بودیم و یه رابطه نسبتاً صمیمی بین ما ایجاد شده بود اما دیگه تا این حد نبود که بخواد اینگونه خودمانی دست دور گردنم بندازه و مرا ببوسه و این برام کمی عجیب بود.(به هرحال هرچی نبود من رقیب عشقی او شده بودم و سعید رو از چنگ او در اورده بودم)
ازش تشکر کردم و گفتم انشالله عروسی تو.
بعد احوالپرسی پرسید وسایلی که نیاز داشتیم تونستی از ترکیه بیاری؟
گفتم خیلی سخت بود ولی اوردیم حالا تعریف کن ببینم این مدت که من درگیر عروسی و مسافرت بودم تو تا کجا پیش رفتی؟
گفت همون‌طور که قبلاً گفته بودم یه مدت برام خیلی سخت گذشت تا تونستم با تحمل اخلاق گندش ذره ذره خودمو تو دلش جا کنم تا جایی که این اواخر شده بودم صمیمی ترین دوستش و جونش به جونم بند شد و اگه یه روز منو نمی‌دید دیوونه میشد طرز رفتارش هم خیلی باهام تغییر کرده بود و دیگه مثل سابق برام فخر فروشی نمی‌کرد. گاهی وقتها هم خط قرمز رو می شکست و باهام شوخی های مثبت ۱۸ می‌کرد و منم همراهی می‌کردم اما هرچه تلاش می‌کردم آتوی بدرد بخوری از زندگیش بیرون بکشم چیزی رو نمی‌کرد تا اینکه تصمیم گرفتم وارد خونه زندگیش بشم ببینم چیزی دستگیرم میشه یا نه. حدود بیست روز پیش بعد اینکه تو عروسی کردی و مسافرت رفتی یه روز المیرا هر چی زنگ زد جواب ندادم، پیام داد بازم جواب ندادم تا اینکه غروب، سه چهار جای بدنمو کبود کردم و گوشیمو گذاشتم خونه با چشم گریان رفتم در خونشون. خونشون رو قبلاً بهم یاد داده بود.
پرسیدم؟ تو که آدرس خونتو بش ندادی!
گفت نه بابا مگه دیوونم من به جز اسم و شماره تلفنم هیچ اطلاعاتی بش ندادم حتی موقعی که میرم خونه حواسم هست تعقیبم نکنه.
گفتم آفرین، خوب داشتی می‌گفتی.
گفت آره وقتی فهمید در خونشونم اومد دم در و تا منو با حال زار دید پرسید چی شده؟ زدم زیر گریه و گفتم دیگه از این زندگی خسته شدم می‌خوام فرار کنم و از این شهر برم. برم جایی که دست پدر مادرم بهم نرسه. الانم اومدم از تو خداحافظی کنم پس لطفاً سعی نکن منو منصرف کنی چون اگه منو بکشی دیگه حاضر نیستم پیش پدر مادرم برگردم. المیرا گفت یه دقیقه گریه نکن و قشنگ بگو ببینم چی شده؟ گفتم می‌خواستی چی بشه. قبلاً گفته بودم که بابام معتاده. عوضی به خاطر پول موادش که ازم خواست و من بش ندادم از صبح گوشیمو ازم گرفته. منو تو انباری خونه زندونی کرده و تا می‌تونست کتکم زد و سیاه و کبودم کرد تا اینکه بالاخره مجبور شدم پولی رو که میخواست بش بدم. پولو که گرفت گفت « دختر بزرگ کردم برای همچین روزی، از حالا به بعد وظیفه داری به هر طریقی که میتونی پول در بیاری و خرجمو بدی وگرنه همیشه همین آشه و همین کاسه. المیرا گفت هر مشکل یه راهکاری داره راهکار مشکل تو هم فرار نیست چون نه تنها با فرار مشکلی از تو حل نمیشه بلکه مشکلی هم به مشکلاتت اضافه میشه. گفتم پس تو میگی چیکار کنم گفت بیا بالا تا برات بگم گفتم نه مزاحم نمیشم، گفت این چه حرفیه؟ مثلاً ما دوستیم انتظار نداری که من تو رو با این حال و روز به حال خودت رها کنم.
برای اولین بار وارد خونش شدم (با پدر مادرش زندگی می‌کنه و یه خواهر ۱۶ ساله و یه برادر ۱۸ ساله داره) یه احوالپرسی مختصر با خانوادش کردم و وارد یه اتاق بزرگ شدیم تو اتاق دوتا تخت بود پرسیدم تو چرا تو اتاقت دو تا تخت داری گفت خونه ما سه تا اتاق داره یکیش برا پدر مادرمه یکیش برا داداشمه و از این اتاق هم من و خواهرم مشترکا استفاده میکنیم. نشستیم حرف زدن کبودی دست و گردنمو نشونش دادم و گفتم تازه پهلو و پام هم کبود کرده. گفت امشب اینجا بمون فردا خودم کمک می‌کنم مشکلتو حل کنی. بلند شدم و گفتم من فقط اومده بودم ازت خداحافظی کنم و برم حالا هم می‌خوام برم. گفت حرف از رفتن نزن که دلخور میشم. گفتم آخه نمی‌خوام مزاحمت بشم گفت نگران نباش یه روز میام خونتون تلافی می‌کنی زدم زیر گریه و گفتم خاک بر سر من! گفت چرا دوباره گریه می‌کنی؟ گفتم دست رو دلم نذار. آخه من گور دارم که کفن داشته باشم. من بدبخت آواره یه جا برا خودم ندارم شب کپه مرگم رو بذارم … حرفمو قطع کرد و گفت باشه اینقدر آبغوره نگیر، یه شام میخوای تلافی کنی میریم رستوران تلافی کن. گفتم چشم تو مشکل منو حل کن من هر کاری بخوای برات انجام میدم. گفت اونقدری که تو برام عزیزی هیچکس برام عزیز نیست. با تعجب نگاش کردم گفت چرا تعجب کردی؟ گفتم آخه حرفی زدی که شنیدنش از تو خیلی برام عجیب بود. گفت کافیه من از یکی خوشم بیاد براش جون میدم. پرسیدم حالا جریان چیه که تو اینقدر ازم خوشت اومده؟ گفت اشتباه کردم تو رو دوست عزیز و محرم راز های خودم انتخاب کردم ازش تشکر کردم گفتم باعث افتخاره دوستی مثل تو داشته باشم بعد پرسیدم نگفتی صبح چطوری می‌خوای مشکل منو حل کنی؟ گفت یه شکایت علیه پدرت می‌نویسم مبنی بر اینکه تو به خاطر اعتیاد پدرت توی خونه امنیت نداری اونو میبری دادگستری پیش دادستان و وقتی رفتی پیشش یه مقدار گریه چاشنی حرفات می‌کنی احتمالا دادستان یه نامه میزنه برا بهزیستی که برا ترک دادن پدر تو اقدام کنیم بعد همکارای من به کمک نیرو انتظامی میان پدرتو می‌برند کمپ ترک اعتیاد و تا ۴۰ روز تحت نظر می‌مونه بعد این مدت یا واقعا خوب میشه و برا همیشه مشکلت حل میشه یا حداقل تا ۴۰ روز از دستش خلاص شدی برا بعد هم راه زیاده. با خوشحالی گفتم المیرا جون؛ من اگه تو رو نداشتم چکار می‌کردم. با غرور گفت ما اینیم دیگه.
باز مدتی گپ زدیم و همش باهام صمیمی برخورد می‌کرد تا اینکه موقع شام رفت و شام رو آورد تو اتاقش خوردیم. بعد شام بنای خنده و مسخره بازی رو گذاشت و باز شوخی های مثبت ۱۸.
مدتی که گذشت گفت اگه بیرون کار داری برو و بیا می‌خوام درو قفل کنم. وقتی رفتم کسی تو هال نبود و وقتی برگشتم دیدم خواهرش اومده وسایلشو جمع کرده داره از اتاق بیرون می‌ره. ازش عذرخواهی کردم. خواهرش که اخلاقش خیلی از این بهتره گفت این چه حرفیه یه شب که هزار شب نمی‌شه و رفت. وقتی المیرا در رو قفل کرد رفتم از تو کوله ام لباس راحتی برداشتم تا بپوشم. المیرا با تعجب گفت تو همیشه لباس راحتی تو کوله ات داری؟ گفتم ناسلامتی داشتم فرار میکردم برا همین لباس راحتی برداشته بودم هرجا رفتم داشته باشم که سر از اینجا در اوردم خندید و گفت پاک یادم رفته بود که تو داشتی فرار می‌کردی من جلوتو گرفتم تو دلم گفتم خدا میدونه از حالا به بعد چقدر منت بذاره اما چیزی به روم نیاوردم و گفتم اگه لباس همرام نداشتم تو لباس بهم میدادی یا مجبور بودم با همین لباسها بخوابم. خنده شیطونی کرد و گفت به نظرم اگه لخت می خوابیدی خیلی بهتر بود. لبخند مصنوعی زدم و گفتم ای شیطون؛ ولی من خجالت میکشم پیش کسی لخت باشم بعد گفتم میشه اون طرف نگاه کنی من لباس عوض کنم با دلخوری گفت وا این چه حرفیه مگه من نامحرمم. باز گفت حالا که اینطور شد باید درست جلو چشام لباس عوض کنی تا خجالتت بریزه. دلم می خواست ببینم تا کجا پیش میره گفتم اذیت نکن، من نمیتونم. گفت باشه حالا که اینطور شد خودم شلوارتو می‌کنم و بلند شد دست بکار شد منم ادای تنگا رو در میاوردم و نمیذاشتم اما بالاخره تسلیم شدم و وا دادم و گفتم پس من دستامو رو چشمام میذارم تو هر کار میخوای بکن. از لابلای انگشتام داشتم می‌دیدم که کم کم شلوارمو پایین کشید و فقط چشمش رو رون پاهام بود قشنگ معلوم بود که آب از دهنش راه افتاده بود. یه دفعه کبودی که روی رون پام گذاشته بودم دید و به بهونه اون به پام دست کشید و گفت بشکنه دستی که تو رو اینطوری کرده گفتم خدا نکنه. گفت چرا؟ گفتم هر چی باشه بابامه. گفت اگه بابا من همچین کاری بام بکنه خودم می‌کشمش اونوقت تو داری برا بابایی که این بلا رو سرت آورده دلسوزی می‌کنی؟ بالاخره شلوار رو کند و بعد کلی لغت دادن شلوار راحتی به پام کرد. دست از رو چشام برداشتم و گفتم من کجا بخوابم گفت دوست داری دوتایی رو زمین بخوابیم گفتم من مشکلی ندارم.
رفت دو تا پتو و یه بالش آورد یکی از پتوها رو کامل باز کرد و به عنوان زیرانداز رو فرش پهن کرد و اون یکی پتو و بالش رو به من داد و بالش و پتوی خودشو از رو تخت برداشت و کنار هم دراز کشیدیم به اتفاق‌هایی که افتاده بود فکر می کردم که تو نور کم اتاق دیدم چشاشو بسته اما نفس‌هاش نامرتب بود. پشت بهش کردم و چشامو بستم دیدم چند لحظه بعد با صدای لرزونی گفت فرانک بیداری؟ گفتم آره بیدارم گفت می‌تونم بغلت کنم؟ شیطونیم گل کرده بود و می‌خواستم ببینم چی تو سرش می‌گذره به سمتش برگشتم و گفتم مشکل نداره. بدون معطلی چسبید بهم و با همون صدا گفت لعنتی تو چرا اینقدر دوست داشتنی هستی؟ صورتشو بوسیدم و گفتم تو هم دوست داشتنی هستی. گفت فرانک تو از هر کسی بهتر منو درک می‌کنی برای همین حتی از خواهرمم بیشتر دوستت دارم بعد یهویی لبمو بوسید و باز گفت باور می‌کنی من در تمام عمرم دوستی مثل تو نداشتم و از روزی که با تو دوست شدم زندگی برام یه شکل دیگه شده؟ کرمم گرفت و منم لبشو بوسیدم و بلافاصله گفتم چقدر آغوشت گرمه و خودمو بیشتر بهش چسبوندم و زانو رو بین پاهاش بردم و رو کسش فشار دادم. آهی کشید و گفت دوست داری کمی راحت تر باشیم. گفتم مثلاً چطوری؟دست برد سینه هامو از زیر لباس گرفت که آه بلندی کشیدم. گفت اینطوری. گفتم یعنی همدیگه رو بمالیم؟ گفت آره. گفتم زشته. گفت هیچم زشت نیست. گفتم به شرط اینکه صبح همه چی رو فراموش کنی و رفاقتمون به حالت عادی برگرده. گفت خیالت راحت و تاپمو کند و سوتینمو باز کرد و سینه هام رو که دید گفت ای جااااااان و افتاد به جون ممه هام. با چه ولعی می خورد.
بعد مدتی بلند شد لباسشو کند و سینه‌ها شو بیرون انداخت منم گرفتم تو دستم و مشغول خوردن و بازی شدم. تو آسمونا بود و حسابی حال می‌کرد. مدتی بعد دستمو گرفت به سمت کسش برد و به نقطه G رسوند تا من براش بمالم. برای اولین بار آه بلندی کشید و کسش خیس خیس شد منم تحریک شده بودم. امان ندادم و شورت و شلوارش رو با هم کندم و رفتم بین پاهاش و مشغول خوردن شدم. چنان دیوانش کرده بودم که می‌خواست جیغ بکشه اما از اینکه صداش بره بیرون می‌ترسید.
بالش رو محکم به دهنش فشار داده بود و اینقدر تو بالش ناله کرد و من براش خوردم تا بالاخره ارضا شد. بعد اینکه ارضا شد نشست و اینقدر قربون صدقم رفت که نگو همش بوسم میکرد و می‌گفت تو فرشته ای، هیچ وقت تو عمرم اینطوری ارضا نشده بودم که تو منو ارضا کردی بعد بلند شد منو کامل لخت کرد و مشغول خوردن کسم شد کمی که خورد گفتم بیا ۶۹ بشیم تا من بتونم بازم برات بخورم از خداش بود بلافاصله ۶۹ شدیم تو اون حالت یه بار دیگه ارضاش کردم او هم منو ارضا کرد وقتی ارضا شدیم گفت پس تو هم اهل دل بودی و ما خبر نداشتیم بعد گوشیشو برداشت و گفت بزار به رئیس اداره پیام بدم صبح نمیتونم بیام سر کار. گفتم چرا گفت من تازه تو رو پیدا کردم و تا صبح باهات کار دارم بعد برای رئیسش نوشت «حالم خیلی بده و الان بیمارستانم و فردا هم نمی‌تونم بیام سر کار برام مرخصی رد کن»
خلاصه تا دم دمای صبح کارمون شده بود لز کردن. تا بالاخره نزدیک صبح لباس پوشیدیم و او رفت رو تخت خوابید منم کف اتاق خوابیدم. یه ساعت بعد مامانش اومد در زد و گفت مگه قرار نیست امروز بری سرکار؛ پاشو. المیرا با چشم خواب آلود بلند شد درو باز کرد گفت مرخصی گرفتم نمیرم و برگشت خوابید. دیگه موندن تو اون خونه را جایز ندیدم.
بلند شدم جامو جمع کردم لباس عوض کردم وسایل رو برداشتم در اتاق رو باز کردم. دیدم مامان و داداش المیرا تو حال نشستن سلام صبح بخیر و احوالپرسی کردیم داشتند صبحانه می‌خوردند به منم تعارف کردند گفتم نه دیگه بیشتر از این مزاحم نمیشم. تشکر کردم و از خونه بیرون زدم.
چند ساعت بعد المیرا زنگ زد جواب دادم تا صدامو شنید آهی کشید و گفت خدارو شکر. گفتم نگران نباش فرار نکردم گفت اگه فرار می‌کردی که هر جا می‌رفتی خودم پیدات می‌کردم می آوردمت پیش خودم. گفتم یعنی تا این حد منو دوست داری؟ گفت پس چی خیال کردی. الان کجایی باید ببینمت. گفتم من روم نمیشه تو روی تو نگاه کنم بزار برا بعد. گفت خفه شو و فقط بگو الان کجایی؟ گفتم تو شهرم.
یه پراید داره اومد جایی که گفته بودم سوارم کرد وقتی کنارش نشستم سرمو به بهانه خجالت پایین انداختم گفت با بابات چیکار کردی گفتم هرچی فکر کردم دیدم من نمی‌تونم ازش شکایت کنم برا همین رفتم باش حرف زدم و گفتم می‌تونم برم ازت شکایت کنم اما دوست دارم خودت ترک کنی و برام پدری کنی او هم تحت تاثیر قرار گرفت و قول داد خودش با پای خودش بره کمپ ترک کنه. گفت خدا را شکر. بعد پرسید حالا چرا سرتو پایین انداختی؟ گفتم خجالت میکشم. گفت بابا دست بردار اتفاقی نیفتاده. گفتم چرا ما کار اشتباهی کردیم گفت اشتباه یا درست که خیلی حال داد و من دلم می‌خواد بازم ادامه بدیم. فهمیدم سکس شب قبل حسابی بش مزه داده! گفتم نه من دیگه نیستم گفت تو بیجا میکنی. گفتم تو که اینقدر حشری هستی شوهر کن و دست از سر من بردار گفت شوهر بدرد بخور کجا بود من از خدامه یه شوهر داشته باشم که سرش به تنش بیرزه و هر شب کسمو جر بده اما نیست. گفتم حالا شوهر نیست دوست پسر که هست یه دوست پسر خوب بگیر و تا زمانی که شوهر کنی برا خودت نگه دار. گفت فکر می‌کنی دلم نمی‌خواد؟ فراموش نکن خانواده ما یه خانواده خشک و مذهبیه که اگه بفهمند دوست پسر دارم سرمو گوش تا گوش می‌برند از طرفی من کارمند یه ارگان دولتی ام که اگه دوست پسر بگیرم و لو برم آبرویی برام نمیمونه. اونجا بود که فهمیدم خانم یه هرزه بالفطره است و اگه جندگی نمی‌کنه بخاطر ترس از پدر و مادر و آبرو ریزی تو اداره ست برا همین گفتم راست میگی خیلی سخته اما آخه اینطوری هم که تو می‌خوای نمیشه. گفت چرا نمیشه؟ گفتم آخه… حرفمو قطع کرد و گفت آخه بی آخه مگه ما دو تا دوست هم نیستیم چرا اینقدر کلاس میذاری؟ تا اومدم حرفی بزنم گفت ببین فرانک من یه دختر شهوتی ام که نیاز شدیدی به سکس دارم قبل اتفاق دیشب فقط با نگاه کردن به فیلم سوپر خود ارضایی می‌کردم اما دیشب لذت واقعی سکس رو چشیدم. راستشو بگو تو لذت نبردی؟ گفتم چرا به منم حال داد. گفت پس دیگه مشکل چیه؟ بیا تا زمانی که شوهر نکردیم خودمون مشکل همو حل کنیم اونجا بود که تصمیم گرفتم پارتنرش بشم تا از اون طریق ازش آتو بگیرم گفتم من از این بابت مشکلی ندارم ولی نگرانم یه روز بیاد که تو ازم زده بشی و دوستیمون به هم بخوره. گفت تو پیشنهاد منو قبول کن قول میدم دوستیمون قوی ترم بشه و حتی بعد اینکه ازدواج کردیم به دوستیمون ادامه بدیم و روابط سکسی مون رو حفظ کنیم. گفتم حالا که تو میخوای باشه ولی باید خیلی مواظب باشیم کسی چیزی نفهمه که آبرومون بره. گفت این مسئله برا منم خیلی مهمه چون اگه کسی از این موضوع بویی ببره برا من خیلی بدتر میشه.
بعد از اون رفاقتمون وارد فاز جدیدی شد من خوشحال از این بودم که به یه قدم به هدفم نزدیک تر شدم و او خوشحال بود که یه پارتنر مطمئن و خوشگلی گیرش اومده که میتونه هر موقع خواست نیازشو برآورده کنه. دو بار دیگه با فاصله چند روز بعد از ظهر ها وقتی از سر کار به خونه می‌رفت منو به خونش دعوت میکرد در اتاق رو قفل میکرد و با هم لز می کردیم اما چون همش با استرس بود مثل شب اول خوش نگذشت تا اینکه دیروز گفت با خانوادم صحبت کردم که تو رو هر چند شب یه بار ببرم خونه، اونا هم قبول کردند. گفتم براشون سوال نشد چرا هر چند شب یه بار میخوای منو ببری خونتون؟ گفت چرا پرسیدند و من جواب دادم تو یه ازدواج ناموفق داشتی و الان دچار افسردگی شدی و مدتی نیاز به حمایت دوستان داری. خلاصه این بود کل ماجرا.
گفتم ببین فرانک قرار ما از اول این بود که تو باش دوست بشی و ازش آتو پیدا کنی برام بیاری، قرار نبود بری منحرفش کنی تا ازش آتو بگیری.
گفت به جان خودم من او رو منحرف نکردم او خودش منحرف بود و حتی چند روز پیش اعتراف کرد که روزهای اول آشنایی مون همیشه تو دلش خدا خدا می‌کرده موقعیتی پیش بیاد بتونه با من وارد رابطه بشه و لز کنه ولی روش نمی‌شده مطرح کنه تا اینکه اون شب که من رفتم خونشون خوابیدم و اون اتفاق افتاد.
گفتم حالا که گذشته دیگه کارش نمیشه کرد، لااقل بگو ببینم از حالا به بعد برنامه ات چیه؟
گفت باید ببینم اوضاع چطوری پیش میره اما هر کاری کردم با تلفن بهت خبر میدم.
از فرانک جدا شدم و سمت فروشگاه رفتم تا مامان رو ببینم و مثل همیشه بش گزارش بدم. فروشگاه نسبتاً خلوت بود مریم پشت در بود و زودتر از همه منو دید. جلو اومد و بغلم کرد و صورتمو بوسید. بعد احوالپرسی گفت مژدگانی بده یه خبر دست اول بهت بدم.
دست کردم تو کیفم با هیجان گفت شوخی کردم نمی‌خواد.
گفتم چرا اینقدر هیجان زده ای؟
دستمو گرفت منو به گوشه ای کشید و با خوشحالی گفت آخه خبرهای خوبی در راهه.
لبخند زدم و گفتم پس تا دلمو آب نکردی زودتر بگو.
با همون هیجان و خوشحالی گفت نیم ساعت پیش یه آقا با لباس نیروی انتظامی اومد تو داشت اینطرف اونطرف رو نگاه می‌کرد من رفتم جلو گفتم در خدمتم بفرمایید گفت من با خانمی کار دارم که اینجا کار می‌کنه پرسیدم اسمش چیه؟ گفت مهسا خانم. پرسیدم باش چیکار داری؟ گفت نگران نباش موضوع امر خیره؟ گفتم این چه امر خیره که با لباس فرم اومدی انجام بدی؟ بنده خدا کلی خجالت کشید و گفت کاملآ حق با شماست و رفت. وقتی می‌رفت گفت لباس عوض می‌کنم و زود برمی‌گردم. بعد رفتنش نگران شدم و رفتم جریان رو به مهسا گفتم. گفت نگران نباش خواستگارمه اومده بوده از مامان وقت برا خواستگاری بگیره که تو دکش کردی. گفتم نگران نباش، گفت برمی‌گردم. گفت وقتی اومد بفرستش بالا پیش مامان. گفتم چشم و برگشتم اینجا طولی نکشید که یارو اومد. همین پیش پای تو، منم فرستادم پیش مامان.
شنیدن این خبر منو هم مثل مریم خوشحال و هیجان زده کرد صورتشو بوسیدم و گفتم انشاالله همیشه خوش خبر باشی بعد رفتم و با بقیه دوستام و پویا احوالپرسی کردم و رفتم سراغ مانیتور متصل به دوربین‌ها دیدم بله یه آقایی طبقه بالا داره با مامان حرف میزنه. همه دوربین ها رو چک کردم و به مریم گفتم مهسا رو نمی‌بینم کجاست؟
خندید و گفت تو یکی از اتاق پروف های طبقه بالا پنهان شده.
فضولیم گل کرد و رفتم بالا، یارو دیگه داشت می‌رفت، خداحافظی کرد و به سمت پایین سرازیر شد.
با مامان احوالپرسی کردم و گفتم مریم می‌گفت این یارو خواستگار مهسا ست صحت داره؟
مامان گفت آره.
گفتم حالا چی می‌گفت.
گفت اومده بود اجازه بگیره بیاد خواستگاری.
گفتم شما چی بش گفتید.
گفت چیز خاصی نگفتم حرفهای معمولی زدیم. اینکه مهسا رو از کجا می‌شناسه که گفت داستان داره و یکم از داستان آشنایی اش با مهسا گفت و گفت بهتره بقیشو از خودش بپرسید منم شماره دادم گفتم شب تماس بگیر تا زمان خواستگاری رو مشخص کنیم
رفتم سراغ اتاق پروف و با خوندن یار مبارک بادا ایشالله مبارک بادا و کلی شوخی و مسخره بازی مهسا رو از اونجا بیرون کشیدم و گفتم بیا تعریف کن ببینم جریان این پسره چی بود. مهسا خواست حرف بزنه که مریم هم اومد بالا و گفت ببخشید راستش فضولی هیچ رقم ولم نمی‌کرد اومدم ببینم جریان این پسره چی بود
مهسا گفت پارسال همون روزهای اول که اینجا مشغول به کار شدیم و مریم تو بیمارستان بستری بود یه روز وقتی کارمون اینجا تموم شد و بیرون زدیم بقیه بچه ها آژانس گرفتن و رفتند خونه اما من کمی بالاتر از اینجا سر میدان فردوسی منتظر تاکسی بودم بیام بیمارستان پیش شما که یه جوان علاف با یه ماشین جلوم ترمز زد و داشت مزاحم می‌شد که همون موقع یه ماشین نیرو انتظامی رد میشد. من براش دست تکون دادم ایستاد پسره که دید اوضاع وخیمه گازشو گرفتو رفت من برگشتم از مامور ها که دو نفر بودند و یکیش همین آقای نیاکان بود تشکر کنم دیدم همکارش از پشت فرمون گفت از قدیم یه ضرب المثل بوده که می‌گه «کرم از درخته».
خیلی بهم برخورد خواست بره گفتم قدیمی‌ها غلط کردن با تو مرتیکه آشغال خیلی عصبانی از ماشین پیاده شد و اومد جلو و گفت حیف که خانومی وگرنه میدونستم چطوری بهت حالی کنم گفتم هیچ غلطی نمیتونی بکنی دستشو برده بود بالا بزنه دیدم آقای نیاکان دست همکارشو گرفت و گفت چیکار داری می‌کنی و او رو برد سوار ماشین کرد و برگشت گفت ببخشید خانم و خواست بره. گفتم هرگز نمی بخشم، او چه حقی داشت به من بی احترامی کنه؟ به نظر شما پوشش من ایراد داره یا خلافی ازم سر زده بود که خودم خبر ندارم. آقای نیاکان یه نگاه به سر اندر پام کرد و گفت پوشش شما عالیه کار خلافی هم نکردید این پسره اشتباه کرد. گفتم پس یا بش بگید بیاد همین جا معذرت خواهی کنه یا من فردا میرم تو ستاد مرکزی ازش شکایت می‌کنم. آقای نیاکان گفت من الان هر چی بگم فایده نداره و او را بدتر سر دنده لج می‌اندازه. اگه اجازه بدید من بجای او از شما معذرت خواهی می کنم. گفتم مگه شما چیکار کردی که معذرت‌خواهی کنی او باید معذرت خواهی کنه تا یاد بگیره بعد از این با یه خانم چطور برخورد کنه. گفت خانم من باز هم از شما معذرت می‌خوام اما باور کن غرورش الان بش اجازه نمیده از شما معذرت خواهی کنه پس لطفاً کوتاه بیایید. گفتم باشه بخاطر شما که مشخصه فرد با شعوری هستی ازش شکایت نمی‌کنم اما اینو بش بگید که بخاطر حرفی که زد و میخواست منو بزنه هرگز او رو نمی بخشم.
آقای نیاکان رفت سوار ماشین شد و من کمی آنطرف تر یه تاکسی ایستاده بود سوار شدم. وقتی جلو بیمارستان از تاکسی پیاده شدم دوباره ماشین نیروی انتظامی رو دیدم و آقای نیاکان که پیاده شد. سمت من اومد و گفت ببخشید خانم من با همکارم حرف زدم اومده از شما معذرت خواهی کنه اجازه میدی؟ هنوز چیزی نگفته بودم که و همکارش پیاده شد اومد ازم معذرت خواهی کرد و رفت سوار ماشین شد
کارشون به نظرم عجیب بود برا همین به آقای نیاکان گفتم تو که گفتی غرورش اجازه نمیده معذرت خواهی کنه؟ گفت او یه افسر تازه کاره، تهدیدش کردم اگه عذرخواهی نکنه موضوع رو به رئیس کلانتری میگم تا تنبیه بشه او هم قبول کرد. گفتم شما همیشه برای معذرت خواهی دنبال طرف راه می‌افتید گفت نه ولی شما استثنائید. گفتم چرا؟ گفت من از شما خوشم اومده. با عصبانیت گفتم خجالت بکش آقا. گفت چرا؟ چون از شما خوشم اومده، باور کنید خودمم نفهمیدم چی شد اما یه لحظه به خودم اومدم دیدم چه دختر خوب و دوست داشتنی هستی و ازت خوشم اومد حالا اگر ممکنه شماره بدید تا بیشتر با هم آشنا بشیم.
خیلی بی تفاوت بش گفتم لطفاً بیشتر از این مزاحم من نشو وگرنه مجبور میشم فردا از دست شما شکایت کنم و به داخل بیمارستان رفتم دیگه او را ندیدم تا اینکه حدود دو ماه پیش دوباره به صورت اتفاقی تو شهر به هم برخوردیم خیلی از دستم ناراحت بود که دفعه قبل بش شماره نداده بودم گفت از روزی که تو را دیدم خواب و خوراک ندارم و فکرم همش درگیر تو شده. من باز به تندی باش برخورد کردم گفت خانم دیگه فایده نداره این بار اگه از نیروی انتظامی هم اخراج بشم برام مهم نیست چرا که تو برام مهمتری، گفتم چی از جون من میخوای؟ گفت بخدا قصدم مزاحمت نیست و دوستت دارم پس لطفاً شماره تو بده تا بیشتر با هم آشنا بشیم و اگه دیدی بیخودی دارم مزاحمت میشم اونوقت هر کاری خواستی بکن. بالاخره شمارمو دادم بعد از اون چند بار با هم صحبت کردیم و همدیگر را دیدیم تا اینکه فهمیدم واقعا دوستم داره. منم ازش خوشم اومد و شرایط زندگیم رو براش گفتم که پذیرفت. چند روز پیش گفتم اگه واقعاً منو دوست داری باید با خانوادت بیایی خواستگاری او هم قبول کرد.
ماجرای مهسا اشک شوق رو از چشام سرازیر کرده بود بغلش کردم و گفتم احساس میکنم آقای نیاکان حسابی به دلت نشسته و دوستش داری برا همین صمیمانه برات آرزوی خوشبختی می‌کنم.
مهسا گفت راستشو بخواهی آره چون تو این دو ماه آشنایی فهمیدم پسر خوب و سر به راهیه اما با این حال هر چی مامان و داداش سعید بگه من همون کارو می‌کنم.
مامان لبخند زد و گفت به نظر منم آقای محترم و با شخصیتی بود اما این ظاهر کاره اگر تحقیق کردیم و دیدیم در باطن هم در حد شماست حتماً قبول می‌کنیم.
بنابراین قرار شد وقتی شب آقای نیاکان برای تعیین زمان خواستگاری به مامان زنگ زد بگه فردا شب با خانوادش بیان خواستگاری.
به مریم گفتم نمی‌دونم چرا منتظر بودم الان بخونی رفیقان می‌روند نوبت به نوبت خوشا اون روز که نوبت بر من آید.
مریم سرشو پایین انداخت و با خجالت گفت برا اینکه نوبت اومده شما خبر ندارید.
با تعجب بش نگاه کردیم بعد با خوشحالی گفتم چی میگی؟ نکنه تو هم عاشق شدی یا خواستگار داری چیزی به ما نگفتی؟
مریم گفت اگه به من بود که همون روز اول گفته بودم ولی داداش سعید گفت فعلأ تا یه مدت که به نتیجه برسید بهتره این موضوع بین ما سه نفر بمونه. ولی من دیگه حوصله نکردم بیشتر از این مخفی نگه دارم.
با تعجب پرسیدم یعنی فقط سعید جریان شما رو می‌دونه؟
گفت دو روز بعد از عروسی شما درست قبل از پروازتون به سمت ترکیه داداش سعید تو فرودگاه به من گفت یکی از بستگانم تو عروسی من تو رو دیده و امروز در موردت ازم تحقیق کرد منم هر چی می‌دونستم گفتم دیدم ازت خوشش اومده و شمارتو می‌خواست تا یه مدت باهات مراوده کنه اگه تفاهم داشتید بیاد خواستگاری من گفتم باید از شما اجازه بگیرم حالا اگه اجازه میدی زنگ بزنم شمارتو بش بدم؟ من گفتم هر رقم خودتون صلاح میدونید. الان چند روزه با هم صحبت می‌کنیم و یکی دو بارم همدیگه رو دیدیم به یه نتایجی هم رسیدیم حالا مونده با خانوادش صحبت کنه و نتیجه رو به من بگه.
مامان با تعجب نگاه کردو گفت از بستگان ما ! بعد چشماشو ریز کرد و گفت یعنی کی می‌تونه باشه؟
گفتم تو که همه چیو گفتی خب بگو کیه ببینیم مامان می‌شناسه یا نه؟
گفت اسمش داووده و مغازه کامپیوتری داره.
مامان بلافاصله گفت داوود پسر عموی پویای خودمونه تعریف پدرش رو خیلی شنیدم حتی از شوهر خواهر من خیلی خوش اخلاق تره. مادرش که جاری خواهرم بود زن خیلی مهربان و خوبی بود اما خدابیامرز تقریباً دو سال پیش یهویی سکته کرد و مرد.
مریم گفت خود داوود چجور آدمیه؟
مامان گفت من با او برخوردی نداشتم نمی‌دونم.
گفتم اگه دوست داری من میتونم از پویا ته توی پسر عموشو در بیارم.
مامان گفت اتفاقاً پویا بیشتر از هر کسی باش برخورد داشته و اونو می‌شناسه و می‌تونه کمک کنه
مریم گفت پس تحقیق در مورد داوود به عهده تو.
با خوشحالی گفتم خودت که میدونی من عاشق اینم که یکی ازم همچین کاری بخواد تا براش انجام بدم. قول میدم تا شب نشده هرچی لازم باشه در مورد داوود بدونیم از زیر زبون پویا بکشم.
چند روز بعد مهسا بعد از تحقیقات مفصل من و سعید به آقای رامین نیاکان افسر نیروی انتظامی که واقعا جوان شریف، ورزیده و لایقی بود جواب بله داد و نامزد شدند و دو سه روز بعد هم مریم با داوود که او هم جوان باهوش پرتلاش و خوبی بود نامزد شد.
شب بله برون و نامزدی مریم که تموم شد و مهمونا رفتند ما (من سعید مامان) هنوز خونه دوستام بودیم که یه دفعه مهسا احساساتی شد و گفت قربون حکمت خدا برم.
گفتیم مهسا جون یه دفعه چی شد؟
مریم رو بغل کرد و گفت من اعتقاد دارم مشکل قلبی مریم جون بی حکمت نبود و سبب خیر شد و دختران خانه آبشار مهربانی یکی یکی دارند دنبال بختشون میرند. اول مژده بعد زینب حالا هم اگه خدا بخواد من و مریم جون.
مامان از ته دل گفت خدا را شکر.
مریم از بغل مهسا بیرون اومد و رو به مامان کرد و گفت بعد خدا باید از شما تشکر کنیم که هم جون منو نجات دادی و هم به ما بها دادی تا ما هم بتونیم مثل آدمای دیگه بین مردم زندگی کنیم و دارای ارزش و اعتبار بشیم.
مامان گفت ارزش و اعتبار هر انسانی بستگی به رفتار خودش داره اولین بار که شما رو دیدم فهمیدم شما دختران نجیب و خیلی خوبی هستید که از بد روزگار گرفتار چنین سرنوشتی شده‌اید از خدا خواستم بهم لیاقت بده بتونم براتون بزرگی کنم تا سر و سامان بگیرید و الان واقعا خوشحالم که یکی یکی دارید سر و سامان می‌گیرید انشاالله خدا قسمت کنه سوسن، نیلوفر، مهشید و زهرا هم زودتر بختشون باز بشه و به آرزوشون برسند.


نیمه‌های مرداد ماه بود فرانک طبق برنامه هر چیزی که بین او و المیرا صالحی اتفاق می افتاد تلفنی گزارش می‌داد تا اینکه زنگ زد گفت همه چیز داره برا پیاده شدن نقشه نهایی آماده میشه. پس وقتشه قسط دوم دستمزدم رو بپردازی.
گفتم باشه حرفی نیست رفتم پیش مامان جریان رو گفتم ۱۵ میلیون پول نقد گرفتم و روانه شدم. فرانک رو جای همیشگی سوار کردم و باز رفتم یه گوشه دنج پارک کردم و ازش خواستم تعریف کنه جریان چطور پیش رفته.
گفت اگه یادت باشه تا اونجا که المیرا از خانوادش اجازه گرفته بود تا بعضی شبها منو ببره خونشون تعریف کرده بودم. بعد از اون اولین شبی که رفتم خونش باز تو اتاقش شام خوردیم و صبر کردیم همه بخوابند سپس بلند شد در رو قفل کرد و برخلاف دفعه قبل که رو زمین خوابیدم تختشو جفت تخت خواهرش گذاشتیم و رفتیم روش و بدون اینکه چراغها رو خاموش کنیم لخت شدیم و به جون هم افتادیم. اینقدر کسشو خوردم که کسخل شده بود و می‌گفت کاش پرده نداشتم. وقتی ارضا شد گفتم من که مرد نیستم که بکنمت پس چه فرقی می‌کرد پرده داشته باشی یا نداشته باشی. گفت اگه این پرده لعنتی نبود بالاخره یه چی پیدا میشد که بکنیم توش بعد بلند شد رفت از توی کمدش از لابه لای لباساش یه پاکت مشکی بیرون آورد و وقتی باز کرد دیدم از توش یه چیزی شبیه دیلدو بیرون آورد و گفت مثلاً اینو.
با خنده گفتم این چیه؟
گفت این دیلدو دست سازه، خودم درستش کردم.
پرسیدم به چه کارت میاد؟
گفت قبل از اینکه با تو آشنا بشم با این به کونم حال می‌دادم و خود ارضایی می‌کردم. بعد دست کرد تو همون پاکت و یه ژل لوبریکانت بیرون آورد و گفت با این ژل سوراخمو چرب می‌کردم و با این دیلدو خودمو میگاییدم، دوست داری امتحان کنی؟
گفتم نه من از این چیزا خوشم نمیاد.
گفت چرا؟
گفتم من دوست دارم هر چیزی طبیعی باشه از مصنوعی بدم میاد.
گفت پس بگیر و منو باش بکن و بلافاصله داگی شد
رفتم بین پاهاش و با انگشت و ژل مشغول باز کردن کونش شدم اینقدر کونشو به قول خودش با چیزهای مختلف گائیده بود که بلافاصله جا باز کرد. دیلدو خود ساخته اش رو لیز کردم و خیلی آرام تو کونش کردم از لذت زیادی نفسش بند اومده بود.
شروع کردم به عقب جلو کردن دیلدو. به شدت لذت می برد و می نالید. صداش از شب اول هم بیشتر بود گفتم بالش رو بکن تو دهنت تا آبرومو نبردی و همزمان با عقب جلو کردن دیلدو، چوچولشو مالیدم. لعنتی چنان ارضا شد که نزدیک بود بیهوش بشه.
حالش که سر جا اومد گفت مطمئنی نمیخوای امتحان کنی؟ خیلی حال میده. از دهنم در رفت گفتم می‌دونم اما با این نه. او هم گیر داد از کجا می‌دونی که مجبور شدم اعتراف کنم یه مدت قبلاً دوست پسر داشتم. گفت واقعا؟ گفتم باور کن. دیدم خیلی هیجان زده داره به حرفام گوش میده منم جو گیر شدم و گفتم تازه یه چی دیگه هم هست که اگه بهت بگم احتمالاً بیشتر ذوق کنی! با تعجب نگام کرد و گفت چی؟ گفتم من از جلو هم دادم دوست پسر شیطونم یه بار ناغافل پردمو زد و این اواخر همش منو از جلو می گایید. با هیجان گفت لعنتی چرا زودتر اینها رو به من نگفتی؟ گفتم راستش تا حالا تا این حد بهت اطمینان نداشتم اما الان بیشتر از چشام بهت اطمینان دارم. چشماش شیطون شد و گفت اگه بدونی چه نقشه ای برات دارم؟ گفتم خودم می‌دونم دلت میخواد کسم بزاری ببینی چه مزه ای داره. لبخند زد و گفت کثافت از کجا فکرمو خوندی؟ گفتم چشات تابلوی، اما امشب نمی‌شه. گفت چرا؟گفتم الان با چی میخوای این کارو بکنی با این دیلدوی کثیف؟ پکر شد و گفت راست میگی نمیشه. گفتم امشب فقط می‌تونی انگشتم کنی اما اگه صبور باشی یه چی دارم دفعه دیگه می‌دم که باش حسابی منو بکنی. خندید و گفت نکنه دیلدوی واقعی داری؟ گفتم از کجا فهمیدی؟ گفت جدی میگی؟ با سر تایید کردم. گفت من که باور نمی‌کنم. گفتم وقتی دیدی باور می‌کنی. گفت اگه راست میگی از کجا اوردی؟ گفتم سفارش دادم یکی از دوستام از ترکیه برام اورد. پرسید خیلی کلفت که نیست، تو کون من میره؟ گفتم اگه اختیارت دست من باشه که هر طور شده می‌کنمت. گفت خوشم میاد ازت خیلی خوب بلدی آدمو حشری کنی. گفتم نکنه دوباره حشری شدی؟ با سر تایید کرد گفتم غصه نخور الان حالتو جا میارم. گفت بیا ۶۹ بشیم من کس تو رو انگشت کنم تو کون منو دیلدو کن. گفتم باشه و طبق خواسته او عمل کردم تا اینکه هر دو با فاصله کمی از هم ارضا شدیم چراغ ها رو خاموش کردیم و زیر پتو رفتیم می‌دونستم الان بهترین موقع برای اجرای مرحله بعدی نقشه ست.گفتم ببین المیرا جون، این کار ما تو این خونه بسیار کار اشتباهیه و بالاخره یه روز گندش در میاد من همش نگرانم کسی متوجه بشه و آبرو ریزی بشه مثلاً اگه همین امشب کسی پشت در ایستاده باشه، با سر و صدایی که ما به راه انداخته بودیم به نظرت متوجه نشده تو این اتاق خبریه؟ خلاصه اینکه من اینجا احساس امنیت نمی‌کنم پس دیگه اینجا نمیام. گفت فکر می‌کنی من دوست دارم اینجا حال کنیم؛ خودت میدونی که من به این سکس احتیاج دارم جای دیگه ای هم سراغ ندارم. حالا اگه تو راه بهتر یا جای دیگه ای سراغ داری بگو. گفتم من میگم شراکتی یه خونه اجاره کنیم و یه مقدار وسایل اولیه دست دوم که کارمون رو راه بندازه بخریم توش بزاریم و هر موقع خواستیم با خیال راحت بریم توش حال کنیم نظرت چیه؟ گفت چی داری میگی من اگه به پدر مادرم بگم خونه مجردی گرفتم منو می‌کشند. گفتم اونم راه داره قرارداد رو به اسم من می‌نویسیم. من میرم توش زندگی میکنم و تو هر موقع دلت خواست میتونی با خیال راحت به بهانه اینکه خونه دوستته توش رفت و اومد کنی کسی هم بمون شک نمی‌کنه.
گفت دختر تو اینشتینی؛ عجب فکر خوبی کردی! حالا بگو ببینم خونه ارزون قیمت سراغ داری؟ گفتم اینکه کاری نداره، انقدر میگردم تا یه خونه جمع و جور، تمیز و مناسب قیمت پیدا کنم گفت باشه، از فردا برو بگرد دنبال خونه ببینیم چیکار میکنی. از اینکه داشتم به هدفم می‌رسیدم ذوق زده بوسیدمش و گفتم از اینکه اینقدر خوشحال می‌بینمت خیلی خوشحالم. هیجان زده بالای کسمو چنگ انداخت فشار داد و گفت تو دوست خوب خودمی.
برا فرانک کف زدمو گفتم خوشم اومد خیلی خوب بلدی نقش بازی کنی.
گفت اگه من بازیگر خوبیم بخاطر اینه که پول خوبی دارم می‌گیرم پس باید تلاش کنم نقشمو خوب بازی کنم
۱۵ میلیون رو بش دادم و گفتم حالا این پول رو قراره برای پول پیش خونه بدی؟
گفت نه خانوم به من چه که پول پیش خونه بدم هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد.
گفتم منظورت اینه که من بدم.
خندید و گفت نه عزیزم همونی که دلش میخواد بیاد اونجا من کونش بذارم خودش کل پول پیش خانه را داد.
گفتم مگه خونه رو اجاره کردید؟
گفت دو روز پیش یه واحد آپارتمان یه خوابه تو یه ساختمان سه طبقه شش واحده تو محله آزادگان پیدا کردم (۲۰ میلیون پیش و ماهی ۵۰۰ هزار تومان) دیروز بعد از ظهر اومد دید و خوشش اومد موقع نوشتن اجاره گفتم من پول پیش خونه ندارم تو پول پیش رو بده در عوض من اجاره ماهیانه رو میدم او هم از خدا خواسته قبول کرد.
گفتم چرا کل پول خونه رو انداختی گردن او؟
گفت من تصمیم دارم بعد اینکه نقشه رو پیاده کردم و کارم تو اون خونه تمام شد توش بمونم و جدا از پدر مادرم زندگی کنم. برا همین از این فرصت استفاده کردم و پول پیش خونه رو از المیرا کندم.
گفتم پس خواستی زرنگی کنی اما این کار برات دردسر میشه. این کارو نکن.
گفت من همه کارها رو بخاطر تو کردم فقط این یه کار رو بخاطر خودم کردم حالا ببین میتونی این پولو از چشمم بیاری.
گفتم خره نگرانی من بخاطر توی که نمی‌خوام تو دردسر بیفتی.
گفت چه دردسری؟ هیچ درد سر نداره.
گفتم باشه بگذریم، حالا بالاخره خونه رو تحویل گرفتید یا نه؟
گفت اجاره نامه نوشتیم پول پیش هم دادیم یه مقدار وسیله توش بود قرار شد خالی کنند و امروز بعد از ظهر کلید رو تحویل بدن.
گفتم امروز برنامه تون چیه؟
گفت کلید را که گرفتم می ریم کمی آب و جاروش می‌کنیم. بعد می‌ریم سمساری ها رو می گردیم چندتا وسیله دست دوم که کارمون رو راه بندازه میخریم میزاریم توش و بعد نقشه ای که این همه مدت براش تلاش کردم اجرا می‌کنم
فرانک رو پیاده کردم و برگشتم فروشگاه و همه چی رو برا مامان تعریف کردم.
مامان گفت حالا که فرانک قسط دوم پولش رو گرفته باید دید چه اقدامی می‌کنه.
گفتم منظورتون چیه؟
گفت از حالا به بعد خیلی بیشتر باید مواظب خودت باشی چون ممکنه بخاطر اینکه تو سعید رو ازش گرفتی و آیندشو خراب کردی هنوز ازت کینه داشته باشه و قسط سوم پولشو بی‌خیال بشه و بخواد ازت انتقام بگیره.
گفتم بعید نیست این مدت برا منم فیلم بازی کرده باشه چون خیلی تو این کار ماهره اما اگه به قول شما بخواد ازم انتقام بگیره کاری از دستش بر نمیاد.
گفت اتفاقاً اگه بخواد این کارو بکنه و ما حواسمون جمع نباشه خیلی راحت می‌تونه اینکارو بکنه.
گفتم چطوری؟
گفت کافیه فرانک بره نقشه ما رو به المیرا بگه و با او رو هم بریزه اونوقت ورق بر می‌گرده و بجای اینکه المیرا تو دام بیفته تو تو دام اون دوتا می افتی و هر بلایی که بخوان سرت میارن.
مو به تنم سیخ شد و گفتم مامان داری منو میترسونی.
گفت اینو نگفتم که اینطوری خودتو ببازی و جا بزنی. نگران نباش و به هدفت فکر کن من حواسم بهت هست تو کافیه از حالا به بعد کار نسنجیده انجام ندی و تا زمانی که این ماجرا تموم بشه مرتب با من در تماس باشی.
خیالم راحت شد و گفتم چشم، هرچی شما بگید.
شب به اتفاق سعید به خونه مامان رفتیم تا دور هم شام بخوریم (بعد از عروسی اکثر مواقع یا ما خونه مامان شام و ناهار می‌خوردیم یا مامان موقع غذا خوردن پیش ما می اومد و خیلی کم پیش اومده بود که جدا از هم غذا بخوریم)
مهسا هم اونجا بود و تو آشپزخونه به مامان کمک می‌کرد طولی نکشید که رامین (نامزد مهسا) هم اومد و بعد احوالپرسی به مامان گفت «بالاخره به خونش رفت و من اومدم » با اینکه برام سوال شد که او در مورد کی اینو گفت اما کنجکاوی نکردم و به بگو بخند با مهسا ادامه دادم تا اینکه مامان گفت به فرانک پیام بده ببین شرایط صحبت کردن داره؟
طولی نکشید که فرانک در جوابم نوشت آره آزادم.
مامان گفت بش زنگ بزن و گوشیتو بزن رو آیفون و ازش بپرس ببین کلید خونه رو تحویل گرفتن یا نه اگه گفت آره بپرس ببین برنامه رو تا کجا پیش برده.
با تعجب گفتم الان پیش مهمونا؟
مهسا گفت نترس ما غریبه نیستیم اصلأ تو چی خیال کردی؟ فکر کردی ما تو رو تنها میذاریم؟ تو هیچ میدونی هم الان یه تیم پشت سر توی که مبادا کوچکترین اتفاقی برات بیفته.
رامین گفت من صبح به خواسته مامان از لحظه ای که رفتی با اون دختر ملاقات کردی و پولو بش دادی تا همین الان که رفت خونشون با ماشین خودم و لباس شخصی تعقیبش کردم تا ببینم با کیا در ارتباطه ست و چی تو سر داره. بعد یه برگه کاغذ از جیبش در اورد که روش اسم چند تا مکان و ساعت نوشته شده بود و گفت اون خانم در این تایم ها که اینجا نوشتم در مکان‌هایی که کنارش نوشتم قرار داشته حالا همینطور که مامان گفت بش زنگ بزن و ازش بپرس ببین خودش چی جواب میده اگه گفته هاش با این کاغذ مطابقت داشت بات رو راسته در غیر اینصورت ریگی به کفش داره.
دهانم از تعجب باز مونده بود بالاخره خودمو پیدا کردم و از تک تکشون بخاطر لطفی که به من داشتند و مواظبم بودند تشکر کردم بعد همگی دور میز ناهارخوری نشستیم گوشی را رو میز گذاشتم. همه سکوت کردند. به فرانک رنگ زدم و گذاشتم رو بلندگو. فرانک جواب داد. بعد احوالپرسی مثل دفعات قبل همین که پرسیدم چه خبر؟ شبیه یه گزارشگر شروع به تعریف کرد و گفت صبح از تو که جدا شدم یه مقدار تو شهر کار داشتم بعد رفتم پیش المیرا. المیرا برا گرفتن کلید خونه خیلی عجله داشت طوری که بعد تعطیلی اداره گفت همین الان بریم خونه رو تحویل بگیریم اما بنگاه دار اونجا نبود و تا اومدنش ما رفتیم فست فودی یه ساندویچ خوردیم از اونجا رفتیم یه مقدار وسایل شوینده و بهداشتی خریدیم و برگشتیم پیش بنگاه دار کلید رو تحویل گرفتیم رفتیم داخل خونه و دو سه ساعت مشغول شستشو و نظافت خونه شدیم تا اینکه کاملا تمیز شد. یه لیست از وسایل مورد نیاز نوشتیم و رفتیم بازار و برخی از وسایل مثل پتو، ملحفه و بالش رو نو خریدیم و بعضی چیزها مثل فرش، تخت و مبل رو از چند تا سمساری دست دوم خریدیم.
پرسیدم پول وسایل امروز رو کی داد؟
گفت پول خریدهای امروز شد حدود ۵ میلیون که هر کی سهم خودش رو داد و وسایل رو با یه وانت و یه کارگر بردیم خالی کردیم و بالا بردیم راننده و کارگر که رفتند ما سریع وسایل رو چیدیم. المیرا ذوق زده گفت اگه هزینه کردیم و خسته شدیم در عوض خونه خوبی شد و اومد سراغم و گفت حالشو داری قبل رفتن یه حالی بکنیم گفتم از صبح اینقدر عرق کردیم و کثیف شدیم حال نمیده بزار برا فردا. گفت اگه مشکل اینه با هم می‌ریم یه دوش می‌گیریم گفتم باشه داشتیم لخت می‌شدیم بریم حمام که مامان المیرا زنگ زد گفت کجایی چرا نمی آیی؟ المیرا گفت مامان من که بچه نیستم اینجوری رفتار میکنی خب لابد کار دارم. کارم که تموم شد میام. مامانش گفت عزیزم قراره امشب برات خواستگار بیاد هر جایی زود خودتو برسون. المیرا گفت خواستگار؟ اونم انقدر یهویی؟ مامانش گفت بابای پسره به بابات گفته کی بیاییم بابات در اومده گفته هر موقع اومدید قدمتون سر چشم اونا هم انگار خیلی عجله داشتند گفتند همین امشب می‌آییم. المیرا گوشی رو قطع کرد و ذوق زده گفت قراره برام خواستگار بیاد منم بش تبریک گفتم و ابراز خوشحالی کردم تشکر کرد و گفت انگار قسمت نیست امشب حال کنیم. لباساتو بپوش زودتر بریم. گفتم آره بهتره بریم شیطونی هم بمونه برا یه فرصت دیگه بعد به شوخی گفتم البته اگه فرصتی باشه گفت منظورت چیه؟ گفتم منظورم اینه که ممکنه نامزد کنی و دیگه منو از یاد ببری. گفت حالا کو تا جواب بله بدم تازه من دیگه جنده خودتم و تا عمر دارم تو رو ول نمی‌کنم گفتم پس اینطور که میگی فردا اینجایی. گفت شک نکن. و ادامه داد حالا که اینقدر هزینه کردیم من دلم میخواد هر روز بعد از ظهر بیام اینجا و بدون سر خر سکس کنیم نظر تو چیه؟ گفتم باشه هر رقم تو بگی. در واحد رو بستیم و از آپارتمان بیرون زدیم. تا یه جایی منو رسوند و رفت خونش منم اومدم خونه.
گفتم اینطور که تو گزارش دادی من پیشنهاد میدم بعد این کاربری گزارشگر بشی.
خندید و گفت معلومه از گزارشم خیلی حال کردی.
گفتم چجورم. بعد یه مدت سر به سر هم گذاشتیم تا اینکه گفت بیا کلید خونه رو بگیر بده به آدمات برن دوربین نصب کنند چون ممکنه نامزد کنه و بزنه زیر همه چی و دیگه سمت من نیاد بعد هر چی تلاش کردیم دود میشه میره تو هوا.
گفتم باشه لوکیشن خونتو بفرست تا بیام بگیرم.
گفت باشه، خداحافظی کردیم و قطع کرد.
وقتی قطع کردیم رامین گفت تمام گزارشش با چیزی که من دیدم مطابقت داشت پس دیگه چندان جای نگرانی نیست.
سعید به من گفت با این که ما تا پایان این ماجرا مواظبت هستیم اما تو باید مثل قبل که خبر نداشتی ما مواظبت هستیم و خودت حواست جمع همه چی بود از الان هم حواست به همه چی باشه.
گفتم چشم سعید جان مطمئن باش حواسم به همه چی هست.
در همین موقع فرانک لوکیشن فرستاد گوشی رو به سعید نشون دادم و گفتم ببین لوکیشن خونشو فرستاده یا یه جا دیگست.
گفت من خونشو بلد نیستم.
گفتم وا، چرا دروغ میگی؟
گفت فرانک هیچ وقت جلو خونشون سوار ماشین من نشد و هر بارم که خواستم او رو در خونشون پیاده کنم قبول نکرد و می‌گفت نمی‌خوام همسایه ها منو با تو ببینند منم برا پیدا کردن خونش چندان اصراری نداشتم.
رامین گوشی رو گرفت و نگاه کرد و گفت آدرس که برات فرستاده درسته. چون من تا در خونش تعقیبش کردم و دیدم تو کدوم خونه رفت. این نشون میده که به شما اطمینان بیشتری داره و از رفتن شما به در خونش نگران نیست.
خندیدم و گفتم آقا رامین تیکه ننداز من بی منظور این حرف رو به سعید زدم
رامین لبخند زد و گفت باور کنید منم منظوری نداشتم و بر اساس تجربه شغلیم خواستم بگم فرانک حتی به سعید که یه زمان دوست پسرش بوده اطمینان نداشته اما به شما اطمینان داره پس نمی‌تونه برا شما آدم خطرناکی باشه.
بعد از شام بلند شدم و طبق لوکیشن به سمت خونه فرانک حرکت کردم ۲۰ دقیقه طول کشید به خونش برسم زنگ زدم کلید بیاره گفت صبر کن آماده بشم خودم بیام خونه رو بهت نشون بدم. چند دقیقه طول کشید تا اومد سوار شد. طبق آدرسی که می‌گفت رفتم تا به خونه مورد نظر رسیدیم. یه آپارتمان سه طبقه نشونم داد و گفت اینجاست. جلوش ایستادم پیاده شد و گفت بیا پایین تا بریم داخل ساختمان خونه رو بت نشون بدم.
حرف مامان یادم افتاد و ترسیدم. گفتم نیازی نیست
گفت اگه در واحد رو نشونت ندم که نمیدونی کدوم واحده که بیایید دوربین کار بزارید ممکنه نصفه شبی اشتباهی به یه واحد دیگه کلید بیندازید و شر بشه.
گفتم اینطور که میگی ما خنگیم! رفت به ورودی ساختمان کلید انداخت و گفت نه بابا تو نابغه ای. راستش نظر تو برام مهمه دلم میخواد بیایی آپارتمان رو ببینی و نظر بدی خونه خوبی کرایه کردم یا نه؟
مونده بودم چکار کنم که باز یاد حرف مامان افتادم که گفت هر کار خواستی بکنی با من هماهنگ کن. فرانک در را باز کرد و منتظر پیاده شدن من بود گوشیمو در اوردم تا زنگ بزنم دیدم برام پیام اومد. از طرف سعید بود نوشته بود من دورادور مواظبتم نگران چیزی نباش و برو تو اما قبلش با من تماس بگیر و گوشیتو بزار تو کیفت.
از اینکه فهمیدم سعید مواظبمه انگار دنیا رو بم دادند با خوشحالی کاری که ازم خواسته بود انجام دادم. اول باش تماس گرفتم و بعد پیاده شدم و با خیال راحت به دنبال فرانک وارد ساختمان شدم و از پله‌ها بالا رفتیم تا اینکه تو طبقه دوم دو تا در بود. به در سمت راست کلید انداخت و وارد شد و چراغها رو روشن کرد. با یه واحد نقلی جمع و جور روبرو شدم که کف هال یه فرش و یه مبل دو نفره و دو تا تک نفره دست دوم اما تر تمیز بود، داخل اتاق خواب هم یه تخت دو نفره دست دوم با چند تا بالش و پتو نو وجود داشت.
فرانک گفت چطوره؟
گفتم برا اجرای نقشه که عالیه.
گفت برا زندگی چطور؟
گفتم جدی جدی تصمیم داری بیایی اینجا و تنها زندگی کنی؟
گفت به نظرت اگر غیر از این بود من اینقدر پول برا خرید این وسایل هزینه می‌کردم.
گفتم من بازم میگم، این کار المیرا رو عصبانی می‌کنه و ممکنه بت آسیب بزنه.
گفت ولی من از این خونه خوشم اومده و می‌خوام جدا از پدر و مادرم توش زندگی کنم.
از واحد بیرون زدیم در رو بست و کلید رو به من داد و گفت سعی کنید همین امشب خونه را دوربین گذاری کنید و کلید را فردا صبح همراه با سوغاتی ترکیه به من برسونی.
گفتم باشه.
تو راه برگشت نگاه به گوشیم کردم دیدم هنوز تماسم با سعید وصله، پرسیدم فرانک تو زمانی که با سعید دوست بودی هیچ وقت او رو در خونت نبردی؟
گفت چطور؟
گفتم آخه امشب قبل از اینکه ازت لوکیشن بخوام بش گفتم آدرس تو رو بده گفت من از فرانک آدرس ندارم.
گفت بت دروغ نگفته.
گفتم واقعا؟
گفت من فقط در یه صورت به او آدرس خونمو می‌دادم زمانی که مطمئن میشدم واقعا دوستم داره و به خواستگاریم میاد وگرنه چه دلیلی داشت که او از خونه زندگی من سر در بیاره.
گفتم پس چرا به من دادی؟
یه نگاه عمیق به صورتم کرد و بعد از مکث طولانی گفت تو با تمام آدمایی که باشون در رابطه بودم متفاوتی اینو تو مدتی که باهات در تماسم فهمیدم برا همین به تو اطمینان دارم و می‌دونم که به من ضربه نمی‌زنی.
موقع جدا شدن ازش خواستم آدرس دقیق خونه المیرا را برام رو کاغذ بنویسه و ازش جدا شدم و به سمت خونه به راه افتادم
تو مسیر بودم که یه ال نود اومد ازم جلو زد شیشه رو داد پایین و بم تیکه انداخت از صداش شناختم، سعید بود. (احتمالاً بخاطر این با ماشین رامین اومده بود که فرانک متوجه نشه سعید داره ما رو تعقیب می‌کنه و بتونه دورادور مواظبم باشه) گازشو گرفتم رفتم کنارش و داد زدم اگه مردی وایسا تا برات بگم. کشید کنار و منم پشت سرش ایستادم اومد تو ماشینم نشست گفتم آقا شما خجالت نمی‌کشی مزاحم دختر مردم میشی؟
بوسیدم و گفت دوست دارم مزاحم بشم ببینم چکار می‌تونی بکنی؟
دستمو انداختم دور گردنش و محکم بوسیدم و گفتم منم هرکی مزاحمم بشه می‌خورمش.
خندید و گفت غلط کردم ولم کن قول میدم دیگه مزاحمت نشم.
ولش کردم و جدی شدم و ازش بخاطر اینکه حواسش بهم هست و هوامو داره تشکر کردم.
گفت مگه میشه من حواسم به همسر خوشگلم نباشه.
گفتم مرسی و کلید آپارتمان رو نشون دادم و گفتم حتما شنیدی که فرانک تأکید کرد امشب هر رقم شده باید دوربین ها نصب بشه. پس بریم دوربین ها رو برداریم بریم نصب کنیم.
گفت به تو نیاز نیست، داوود تو این کار تخصص داره من قبلاً باش صحبت کردم گفته کافیه هر موقع خواستید بهم بگید بیام انجام بدم.
گفتم هر چی تو بگی.
وقتی رسیدیم خونه مهسا و رامین هنوز پیش مامان منتظر برگشتن ما بودند. چند دقیقه بعد داوود هم اومد. او با دیدن دوربین ها و خوندن بروشور اونا گفت براوو؛ عجب دوربین های با کیفیت و ظریفی اینها رو از کجا آوردید.
سعید گفت تو مسافرت ترکیه این دوربین ها رو همراه چند تا میکروفون شنود خریدیم و دادیم قاچاقچی ها از مرز رد کردند و این طرف مرز ازشون تحویل گرفتیم.
داوود گفت میگم همچین چیزی تو کشور پیدا نمیشه بعد بلند شد به اتفاق رامین و سعید سه تایی برای نصب رفتند.
وقت خواب مامان گذشته بود. من و مهسا بش شب بخیر گفتیم و از خونه بیرون زدیم و تو شهر مشغول دور زدن و حرف زدن شدیم بیشتر مهسا حرف میزد او از نامزدش تعریف می‌کرد، مشخص بود که حسابی عاشق رامین شده و همون قدر که من سعید رو دوست داشتم او هم رامین رو دوست داشت. تو همین دور زدنها طبق آدرسی که فرانک داده بود سر از کوچه المیرا در اوردیم. خونه پدر المیرا یه خونه دوبلکس ویلایی تو یه کوچه عریض و پر رفت و آمد در یکی از محله های متوسط شهر بود. ماشین رو در گوشه ای پارک کردم و خونه رو زیر نظر گرفتیم ساعت کمی از ۱۱ گذشته بود هنوز نیم ساعت نگذشته بود که در خونه آقای صالحی باز شد و یه آقا و خانم میانسال و یه پسر جوان از خونه بیرون اومدند. پسره رو به مهسا نشون دادم و گفتم اینم از خواستگار المیرا.
اونها بعد از خداحافظی از صاحب خونه سوار ماشین شدند و حرکت کردند. کمی بعد صاحب خونه رفت تو و در را بست. ماشین رو روشن کردم و به دنبال مهمون های آقای صالحی رفتم دیدم همش یه کوچه رد کردند و جلوی یه خونه ایستادن کرکره برقی رو زدند و رفتن تو خونه.
به راه خودم ادامه دادم، مهسا پرسید چه خوابی برا این بدبخت دیدی؟
گفتم با او چکار دارم من فقط اومدم اینجا مطمئن بشم المیرا در مورد خواستگار به فرانک دروغ نگفته باشه؛ همین.
به اتفاق مهسا به خونه رفتم و منتظر برگشتن سعید، رامین و داوود شدیم
ساعت ۱۲/۵ بود که اومدن. سعید گفت به کمک آقا رامین و آقا داوود ماموریت به نحو احسن انجام شد.
گفتم دست همتون درد نکنه و به هر سه خسته نباشید گفتم بعد پرسیدم کسی که متوجه رفت و اومد تون نشد؟
گفتند خیالت کاملا راحت هیچ کس بویی نبرد
گفتم دوربین ها رو طوری نصب کردید که دیده نشن.
سعید رو به داوود و رامین گفت به نظر شما زنها ما مردها رو چی فرض می‌کنند؟
هر دو خندیدن و داوود گفت مژده خانم خیالتون راحت. من شرط میبندم که اگه شما برید و یه ساعت دنبالش بگردید پیداش نکنید
گفتم وقتی شما اینگونه با اطمینان حرف می‌زنید دیگه جای هیچ نگرانی نیست و مجدداً تشکر کردم و در حالیکه پذیرایی می‌کردم گفتم اگه من زیادی حساسم شما آقایون ببخشید.
چند دقیقه بعد مهسا و رامین رفتند و داوود موند تا روش کار دوربین ها رو به من آموزش بده.
داوود با یه سری کلمات قلمبه سلمبه داشت برام توضیح میداد که چطوری دوربین ها هم فیلم رو ذخیره هم برا من ارسال می‌کنند که گفتم تو هر چی بگی من متوجه نمیشم فقط بگو من الان باید چکار کنم که به فیلم دوربین ها دسترسی پیدا کنم.
خندید و گفت شما نیاز نیست کاری بکنی فقط گوشیتو بده به من تا یه اپلیکیشن روش نصب کنم و وصل بشم به مادربورد دوربین ها که اونجا کار گذاشتم.
گوشیمو دادم به داوود. به لپ تاپ خودش وصل کرد و یه اپلیکیشن روش فرستاد و نصب کرد چند دقیقه بعد نمی‌دونم چکار کرد که وقتی گوشی رو داد دستم یه تصویر سه تکه و تاریک رو گوشیم اومد وقتی دقت کردم دیدم تصویر خونه مورد نظره. گفت همون‌طور که می‌بینی ما سه تا دوربین کار گذاشتیم دوتا تو اتاق خواب که هر کدوم از یه زاویه از تخت خواب فیلم می‌گیره، یکی هم تو هال. هر کدوم از این تصویر ها مال یه دوربینه. شما الان هم می‌تونی تصویر یه دوربین رو ببینی هم میتونی همزمان هر سه تا تصویر رو ببینی. درست عین دوربین مداربسته. هر کدام از دوربین های شما قابلیت ذخیره حدود ۱۰۰ ساعت فیلم رو داره اما گوشی شما همون چیزی رو می‌تونه ذخیره کنه که شما می‌بینید بعد گوشی رو گرفت و گفت البته زمانی فیلم رو گوشی شما ذخیره میشه که روی این دکمه کلیک کنید.
گفتم اکی متوجه شدم.
از تو کیف لپ تاپ یه رم ۱۲۸ گیگ خام در اورد و گفت این را هم رو گوشیتون می‌اندازم که موقع ذخیره فیلم مشکل کمبود حافظه نداشته باشی.
صبح فرانک تو شهر بود که بهم زنگ زد و من کلید و سوغاتی ترکیه رو بهش رسوندم. (سوغاتی ترکیه یه دیلدو کمری بود که به پیشنهاد فرانک از ترکیه خریده بودیم و همراه دوربین ها توسط قاچاقچی از مرز رد کرده بودیم) فرانک تصمیم داشت زمان فیلم برداری با اون کون المیرا رو بگاد.
از فرانک جدا شدم و برگشتم خونه. مرتب گوشیمو چک میکردم تا اینکه یه بار دیدم در خونه باز شد و فرانک وارد خونه شد پاکتی که خودم دیلدو را توش گذاشته بودم برد تو کابینت آشپزخانه گذاشت و مدتی به دور و بر نگاه کرد (می‌تونستم حدس بزنم میخواد محل استتار دوربین ها رو ببینه اما چیزی نظرشو جلب نکرد این نشون میداد که دوربین ها به خوبی جاسازی شده بودند) بعد خونه رو ترک کرد و رفت. هر نیم ساعت یه بار گوشیمو چک میکردم خبری نبود تا اینکه بالاخره ساعت ۲/۵ بعدازظهر شد و من وارد برنامه شدم و دیگه خارج نشدم. چند دقیقه بعد بالاخره چیزی که منتظرش بودم اتفاق افتاد و در باز شد و المیرای عوضی با فرانک وارد خونه شدند. یه مقدار وسیله همراه یه پاکت خیار دستشون بود. هنوز از راه نرسیده مانتو و شلوار کندن و با تاپ و شورت مشغول خوردن ساندویچ شدند
وقتی خوردن تموم شد المیرا گفت پاشو شروع کنیم چون باید از اون طرف زودتر بریم.
فرانک صداشو کشدار کرد و با ناز گفت باشه شروع میکنیم فقط جان من حالا که اومدی اینقدر حرف از رفتن نزن بزار حال کنیم.
المیرا هوفی کرد و گفت باشه، چشم. حالا پاشو دیلدو رو بیار که اگه دروغ گفته باشی من می‌دونم و تو.
ادامه دارد…
ممنون از صبوری خوانندگان
«پایان قسمت ۲»

نوشته: هر کی

ادامه…

بازدید 15,287

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “عشق تا ابد پایدار (۲)”

  1. برو عمهبرو پدسگبده عمه ت بخونهریدم سردر دختران آبشار مهربانی و غیر مهربانیطومار رو رد کردهریدم دهن هر کی تومریض جنسی روحی روانیکیر سگ دهنتنوشتنش رو نگاه خط آخر …حالا پاشو برو دیلدو رو بیارمادر جن ده ها دارن درس زندگی میدندرس چگونه زیستن و عبرت گرفتن میدنخاطرات واقعی زندگی تعریف میکننپر کونی و هرزه و مریض و مالیخولیایی

  2. چرندیات واقعی یک کونی جلقی عقده ای کوس ندیده که از نیجریه کوس شعر وارد کردن یا کانتینر

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید