از دشمنی تا بردگی برای پسر همسایه (۲)

داستان به اون جا رسید که امید من رو با خودش به باشگاه تکواندو میبرد، اونجا بچه های تیم شهر همه هم سن و سال های خودش و تکواندو کار های حرفه ای بودن. امید من رو مجبور کرد که برای تمرین اون روز تبدیل بشم به آدمک کتک خورشون. اون روز با وجود این که خیلی تجهیزات کاملی پوشیده بودم، مثلاً دولایه کلاه ضربه گیر تکواندو با لثه پوشیده بودم اما آنقدر ضربات پاشون سنگین بود که تمام بدنم و سرو صورتم کبود شده بود، دماغم و لثه هام خون افتاده بود. ولی تا پایان تمرین سرپا وایسادم چون امید دستور داده بود. یه پسر بزرگ دانشگاهی کتک خور یه تعداد نوجوون ۱۶ تا ۱۹ سال شده بود. خلاصه همه بچه ها بعد تمرین میرفتن توی حمام سالن دوش می گرفتن.
بعد از تمرین، و توی رختکن مربی ها،
امید به من گفت: از حالا هر جلسه همین وضعیت، چون بچه ها مسابقه دارن و باید روی هدف متحرک تمرین کنن از طرفی اگه با هم مبارزه کنن ممکنه آسیب ببینن برای همین تا روز مسابقه استانی هر روز همین تمرین را داریم بهتره بهش عادت کنی. حالا بیا جلوی بچه های تیم تعظیم کن و بلند بگو من از امید و شما ممنونم که اجازه دادین امروز عروسک تمرینیتون باشم خوشحالم که میتونم توی پیشرفت مهارت هاتون کمکتون کنم. من گفتم امید زشت تو هنوز به من شک داری که من دیگه ذره ای مغرور نیستم و تسلیم و برده ی توام؟ امید گفت آره شک دارم. حالا حالا ها فرایند تحقیرت ادامه داره. البته مثل همیشه یه جایزه هم برات دارم.
اگه پسر خوبی باشی و نظافت و مرتب کردن سالن و دستشویی حمام را هم هر جلسه انجام بدی اجازه میدم موقع حموم رفتن تو هم با مون بیایی. حالا هم سجده کن پاهام ببوس و بگو ارباب ممنونم.
+وایی خدا یعنی یکبار دیگه می‌تونستم اون صحنه زیبا از باغ رو ببینم می‌تونستم عضلات و هیکل زیبای امید رو اونم توی حموم ببینم و از همه مهمتر می‌تونستم کیر پرستیدنیشو دوباره حتی از زیر شورت هم شده ببینم. سریع سجده کردم جلوی پاهاش به آرامی اون ها رو بوسیدم و گفتم ممنونم ارباب، آنقدر با پاهاش به صورتم ضربه زده بود که پوست لطیف روی پا و انگشتانش کمی قرمز شده بود. وقتی صورتم را آوردم که پاش رو ببوسم، کمی خون دماغ و دهنم ریخت روی پا های امید و یه صحنه زیبا شکل گرفت وقتی خون خودم رو روی پاهای امید می‌دیدم واقعا حشری میشدم. دوباره اون حس قوی حشری همراه با لرزش فک و به هم خوردن دندانها سراغم آمد.
بعد امید گفت پاشو برو چیزی که بت گفتم انجام بده.
بعد رفتم پیش بقیه بچه های تکواندو که حالا داشتن لباس هاشون رو عوض می کردن. بوی غلیظ عرق بین پاهاشون توی کل سالن پیچیده بود همشون سیکس پک داشتن و همشون با این که از من کوچکتر بودن ولی از زیر شورت هم معلوم بود که از من بیشتر دارن .
ولی انصافا امید یه چیز دیگه بود.
همون طور که امید دستور داد جلوشون تعظیم کردم و بلند گفتم: ممنونم که اجازه دادین امروز عروسک تمرینیتون بشم.
تا این رو گفتم یکی از بچه ها به اسم آراد که کوچیکه ترینشون از لحاظ جثه و سن بود گفت: جووون عروسک تمرینی که چیزی نیست عروسک جنسی مون هم باید بشی.

از آراد بگم.
بر خلاف امید پوست رنگ پریده سفید و مو های جینجر (قرمز) داشت. چشمای عسلی و مو های فر. تا این رو گفت همه بچه ها زدن زیر خنده، من هم کاملا قرمز شده بودم فکم قفل شده بود و هیچی نمی‌تونستم بگم، دندونام دیوانه وار روی هم میخورد و صدا میداد برای همین انگشتم گاز گرفتم که نفهمن. سرم و انداختم پایین نگاهم به پا های عرق کرده آراد افتاد که قطرات عرق روشون داشت برق میزد. به خاطر جریان خون و کتک زدن من، انگشتهای پاش صورتی شده بود و کف پایش با این که روی زمین کمی کثیف بود ولی اصلا سیاه نشده بود و سفید سفید بود. فکر کنم علتش عرق زیادیه که از کف پا میگیرد که مثل یه تمیز کننده طبیعی عمل میکنه. کمی بالاتر یه برآمدگی بزرگ روی شرط آراد که عکس هالک روش بود دیدم. با خودم گفتم پسر به این سفیدی و قد کوتاهی چجوری آنقدر کیر داره. همین طور که سرم پایین بود. آراد فهمید که دارم به پاهاش نگاه میکنم. یه نگاهی به بچه ها کرد بعد یه نگاه به پاهای خودش کرد و بعد با یه لبخند به من نگاه کرد. انگشت های پاشو آورد بالا کمی تکون داد و گفت: بچه ها عروسمون خجالتیه!
نگاه کنید!
…چیه دوست داری بوسشون کنی؟
ـ ببین اولا باید زانو بزنی و براش التماسم کنی.
-دوما مواظب باش هالک رو بیدار نکنی که اگه بیدار بشه پارت میکنه، جرت میده. ( که همون موقع به شرطش و اون هیولایی که توش خوابیده بود اشاره کرد)
اینو که گفت همه بچه ها از جمله امید از زور خنده روی زمین غلت میزدن و من که قرمز و خجالت زده و انگشت به دهان داشتم میلرزیدم، لال شده بودم. یکی دیگه از بچه های تکواندو گفت: بابا آراد بیخیال شو. این دیلاق لاغر مردنی همین جوری داره می لرزه. اگه هالک میفته به جونش سکته می‌کنه می‌افته رو دستمون.
باز هم خنده و قهقهه…
بخشی از وجودم می خواست جوابشون بده ولی بخشی دیگه مثل یه برده وفادار خوشحال بود که تونسته خنده رو به لب دوستان اربابش بیاره.
و امید همین را هم گفت.
امید گفت: آفرین چند سال بود اینجوری نخندیده بودیم، بچه ها خسته بودن روحیه شون بالا بردی.
یکی دیگه از تکواندو کار ها موقعی که داشت شلوارش رو در می آورد گفت: ایول امید این جندتو هر جلسه بیار، دلقک حسابی میخندوندمون.
امید گفت: تازه نظافت هم از حالا با خودشه. اون سعید بداخلاق نظافتچی سالن هم می‌فرستیم بره.
بعد امید گفت خب بچه ها بریم حموم، بعد رفت پیش اعضای تیم در گوششون یه چیزی گفت، دقیق نفهمیدم ولی مثل اینکه با هم یه شرطی گذاشتن چون آخرش آراد گفت عمرا…بابا من شوخی کردم… سر چقدر …؟؟؟ و بعد گفتن آقا قبول. و خندیدن.
بعد امید آمد پیش من و گفت ببین امروز افتادی تو نعمت، اولا اجازه داری بامون حموم بیایی دوما اجازه داری به دوستام هم خدمت کنی البته نه هر جلسه فقط امروز و بخاطر اینکه من اجازه میدم.
خدا رو چه دیدی شاید یکیشون فاعل گی بود و دوست داشت یه دراز بی قواره با قیافه گهی مثل تو رو بکنه. یا اجازه داد کیرش رو بخوری. ولی بعید میدونم. من این فرصت رو بت دادم خودت باید راضیشون کنی.
من خیلی نسخ کیر بودم امید هم اصلا بهم راه نمیداد، حتی ابدا و از اول تا آخر، اجازه جق زدن هم بم نمی داد. گفتم: اما ارباب من آرزوم اینه که مال شما رو بخورم و زیر سایه کیر شما عروس بشم.
امید گفت: خفه شو خایه مالی نکن. قبلا هم بت گفتم، فعلا لیاقتت در حد بوسیدن و لیسیدن کف پا هام نه بیشتر من زیاد با گی حال نمیکنم.
قسمت اصلی حمام سالن:
فضای حمام سالن تکواندو به این صورت بود که هشت تا دوش چهار تا سمت چپ و چهار تا سمت راست روبه روی هم قرار داشتن. مثل دوش های استخر فقط با دیوار از هم جدا شده بودن. کل فضای حمام سرامیک آبی شده بود. از هر دوش یه جوب کوچیک آب ها رو به یه جوب بزرگتر وسط راهرو هدایت میکرد و تمام آب های جمع شده از جوب بزرگ وارد چاه می شد. البته جوب ها مثل خیابان لبه دار و تیز نبود بلکه با کمی خمیدگی خاک زیر کار را درآورده بودن قدیمی بودن حمام و سرامیک کاری باعث شده بود آب بعضی جا های جوب وسط کمی جمع بشه.
این از فضای حمام.
حالا باهم وارد حمام شدیم من که خجالت می‌کشیدم دستم رو روی شرتم گرفتم که دول کوچولوش معلوم نشه. پشت سر همه وارد حمام شدم. دیگه داشتم دیوونه میشدم هشت تا پسر ورزشکار سکسی ، خوش هیکل و عضلانی. همه با دم و دستگاه عالی و بزرگتر از من.
نمی‌توانستم جلوی نگاه کردن به شرط هاشون و پاهاشون رو بگیرم. همچنان داشتم دیوونه وار میلزیدم، با خودم گفتم الان میرم داخل یکی از حمام ها در رو می‌بندم و جق میزنم و خودم رو از این عذاب راحت میکنم.
همین که وارد شدیم امید گفت: آهای مهدی! کجا میری؟
گفتم حموم میرم دیگه.
-امید گفت: اولا ما هشت نفریم با هشت تا حموم.
برای تو جا نیست.
-دوما از کی تا حالا سگ و با خودشون زیر دوش میبرن؟
+خب من چیکار کنم خونین و مالینم باید چجوری خودمو تمیز کنم؟

  • خب یه جوری خودت رو با آب های توی جوب تمیز کن.
    ههه هههه …
    باز هم خنده و قهقهه ی تمام تکواندو کار ها بلند شد.
    +وایی من که بزرگترین عضوشون بودم، باید خودم رو با آبی که از شرط و پاهاشون گذشته می شستم.
    یکدفعه انگار که این حجم از تحقیر با درد ضرباتی که خورده بودم ترکیب شد و مغزم یه اتصالی به دورانی که یه پسر آزاد بودم زد، خون جلوی چشمامو گرفت. چشم هام درشت شده بود و نفس نفس میزدم. دوباره نفرتم از امید به یادم آمد. میخواستم با یه ضربه امید رو بکشم. جلوی بقیه بچه ها دویدم سمتش که با مشت بزنم توی صورتش. که ناگهان همه جا تاریک شد. یه لحظه چشمام رو باز کردم و دیدم صورتم جلوی پا های امید و خون داره از دماغ و دهنم سرازیر میشه. بقیه بچه ها هم دارن میخندن.
    … هه هه هه امید نمیره بمون رو دستمون؟
    فهمیدم که امید آنقدر سریع با پا زده بم که حتی نفهمیدم کی خوردم. از پایین نگاهش کردم هنوز خشم سراسر وجودم رو گرفته بود. تبدیل به یه انسان دو قطبی شده بودن که یک نیمه اش متنفر از امید و نیمه دیگر عاشق بندگی به امید و به صورت ناپایدار بین این دو حالت سوئیچ میکردم. نمی دونم شاید ضربه های که توی سالن به مغزم خورده بود باعث این تغییر بین دو شخصیتم شد. خلاصه با خشم از پایین نگاه امید کردم.
    امید گفت: حدس میزدم هنوز فرایند تکمیل نشده باشه، گفتم شاید دوسه بار دیگه نیاز باشه ولی مثل اینکه باید بیشتر بت سخت بگیرم.
    تمام بدنم لمس شده بود. نای بلند شدن نداشتم فکر کنم از افتادن جاییم شکسته بود. تا به خودم آمدم دیدم امید دست هام رو مثل همون شب توی مهمونی پیچونده و قفل کرده، درد شدیدی مثل برق گرفتگی داخلم شکل گرفت.
    امید گفت: حتما باید اون شب رو دوباره یادت بیارم؟ بچه ها هم ساکت داشتن نگاه میکردن.
    امید گفت: حالا باید جلوی همه بچه ها کف پیام لیس بزنی. من که هنوز روی حالت نفرت بودم قبول نکردم و برای فرار دست و پای بیشتر زدم. و یه فحش بد به امید دادم.
    ناگهان امید فقل دستم رو سفت تر کرد که دادم و فریادم بلند شد…
    +اههههههههققق هقق هقق
    فهمیدم تا دهنم باز شده یکی از پاهاشو داخل دهنکم فرو کرده. ایندفعه آنقدر پاشو توی دهنم نگه داشت و فشار داد که حتی از دماغ شکسته ام هم نمی‌تونستم نفس بکشم. تا مرز بیهوشی میرفتم بعد پاشو در می آورد که نفس بکشم.
    -میخایی همینجا بکشمت؟
    +نه نه غلط کردم امید .
    تورو خدا رحم کن و اشکم سرازیر شده بود.
    در همین هین بچه ها بدون ذره ای دلسوزی داشتن میخندیدن و کیف می کردن.
    -شرع کن لیس زدن کف پام!!!
    +دیوانه وار کف پای امید رو لیس میزدم که دوباره همون اتفاق افتاد به خودم آمدم دیدم امید چند دقیقه است که دستم و رها کرده و حالا روبه روی من ایستاده و دارم بدون هیچ اجباری و با عشق و علاقه دیوانه وار جلوی همه بچه های سالن کف پاشو با زبونم تمیز می کنم. بعد امید پاش رو جا به جا میکرد ولی من دنبال پاهاش با نگاهی التماس آمیز میرفتم.
    امید گفت : چی شد؟ دوباره که برده و محتاج لیسیدن کف پای من شدی؟ حالا بخاطر اون کار زشتی که کردی دیگه نمیزارم همین پام هم لیس بزنی. فقط اجازه نگاه کردن داری.
    این رو که گفت مثل ابر بهار گریه می کردم و التماسش میکردم ولی فایده ای نداشت. امید یه چشمک به آراد زد و رفت زیر دوش. نمی‌دونم منظورش چی بود.
    دوباره حالت حشر شدیدم شروع شده بود حاضر بودم یکی از کلیه هامو بدم ولی یکی از تکواندو کار ها حداقل بزاره پاشو لیس بزنم. چون الان دنیا رو سرم خراب شده بود. و امید من و مجازات کرده بود. بچه ها شروع کردن به دوش گرفتن ولی در حموم هاشون رو نبستن و با شرط زیر دوش خودشون تمیز می کرد. و من هم بدون اراده به شرط هاشون و پاهاشون نگاه می کردم.
    آب از جوب ها راهی شد و من همون جا خودم تمیز کردم.
    مثل سگ توی آب کفی و کثیف غلت میزدم از آب توی جوب روی سرم میریختم ولی به شدت تشنه ام شده بود.

    +امید! غلط کردم !! ببین حداقل بزار یکم از آب تمیز دوش بخورم.
    -نه اصلا.
    +بچه ها! آراد خواهش می کنم بزار از آب تمیز دوش بخورم.
    امید ناراحت شد و آمد موهامو گرفت و سرمو کرد توی جوب
    -تشنته جنده؟ از همین آب باید بخوری تا یاد بگیری دیگه به اربابت حمله نکنی. امید: بچه ها همه زیر دوش بشاشید!!!
    این رو که گفت سرم رو برد ته جوب جایی که همه آب ها جمع میشد و گفت : نوش جان کن.
    آب کم کم داشت زرد تر و گرم تر می شد. امید مجبورم کرد تا از اون آب بخورم. بعد از اینکه مطمئن شد پنچ شیش قلپ خوردم مو ها مو رها کرد.
    +من که دیگه از زور حشر به فرط دیوانگی رسیده بودم. شروع کردم دونه التماس کردن به تکواندو کار ها.
    +رضا خواهش میکنم بذار پاتو بوس کنم، اربابم طردم کرده. -نه گمشو لیاقت نداری.
    +عباس خواهش میکنم بزار، برات ساک بزنم.
    +همتون هر کاری بگید می کنم خواهش می کنم. یا من و بکنید یا بزارید کونم، دیگه دارم روانی میشم.
    آراد که زیر دوش بود آب رو بست. مطمئن و با وقار آمد وسط راهرو. با هر قدم ریز عضلات پا ها و بازو هاش معلوم می شد. دیدم جلوم وایساد و کف پاشو بلند کرد انگشتهای صورتیشو تکون داد و بهم زل زد و گفت : یادته توی سالن چی گفتم؟ گفتم اگه میخوای بوسشون کنی باید زانو بزنی و جلوی همه التماسم کنی…
    +من روی زانو هام دست هامو به صورت التماس گرفته بودم و جلوی هشت نفر به یه پسر ۱۶ ساله التماس میکردم که اجازه بده پاهاشو بوس کنم.
    -آراد: نه اینجوری فایده نداره… باید ده بار سجده کنی و بگی مادرم جنده اقا آراده.
    +بلند گفتم مادرم جنده آراد
    -با چک زد تو صورتم و گفت : آقا آراد نه آراد.
    +دوباره بلند گفتم مادر من جنده آقا آراده و بعد پیشونیمو جلوی پا های آراد به زمین زدم.
    -آراد: خیلی خب اجازه داری بوسشون کنی. در همین حین با یه لبخند به امید نگاه کرد.
    +من: ماچ ماچ ماچ
    -آراد: دونه دونه انگشتان رو ببوس بعد برو سراغ لیس زدن.
    +واقعا نیاز داشتم کمی از درد و زجرم کم شد ولی هنوز می ترسیدم جق بزنم. مشغول پالیسی بودم که آراد گفت.
    -ای بابا هالک و بیدار کردی که …
    +سرم رو بالا بردم دیدم یه کیر ۱۳ سانتی زیر شورت بزرگ شده و الانه که از شدتی فشار شرتو پاره کنه.
    -آراد: خب حالا سرت و بزار روی زمین و کونتو بده هوا.
    منم انجام دادم. یهو دیدم آراد شرتمو با دست پاره کرد و انداخت کنار، آنقدر دستانش قوی بود که شرتمو مثل دستمال کاغذی پاره کرد. مگه یه پسر ۱۶ ساله چقدر قدرت داره؟
    همه دودول کوچیکمو دیدن و به شدت خندیدن. عباس گفت: امید اینو باید تایم بانوان می آوردی.
    هه هه هه هه هه هه هه هه
    آراد: ای بابا این چقدر تنگ اینو چجوری بکنم. مگه تا حالا کون ندادی
    -امید، ههه ههه نه اولین باشه.
    -آراد: حالا تمیز؟
    -امید : کلا دو روزه دو سه تا استخون مرغ دندون زده.
    -آراد: اینجوری نمیشه اذیت میشم.
    +من گفتم آقا آراد التماست میکنم یه کاریش کن.
    -آراد گفت: بلند توی همون حالت بگو آقا آراد لطفاً من و تبرک کن. لطفاً جرم بده.
    +بلند گفتم: آقا آراد لطفاً متبرکم کنید. لطفاً جرم بده.
    -آراد اوکی پس بزار اول انگشت پامو کنم تو سوراخش جا باز کنه.
    +اول انگشت شست پاشو کرد تو سوراخم درد شدیدی حس کردم. ولی این در مقابل دردی که بعداً قرار بود حس کنم چیزی نبود. وقتی انگشت شست پای آراد داخلم بود مدام از درد تکون می خوردم.
    همه کون تمیزم رو دیدن و می‌تونستم بگم چند تاییشون وسوسه شده بودن که یه امتحانی کنن.

-آراد: بچه ها یکی بیاد کمک. یکی نگهش داره این جنده هی تکون می‌کنه.
رضا آمد که فکر کنم بدش نمی آمد درم بزاره. نشست جلوم دست هامو گرفت یه پاشو تا پاشنه فشار داد توی دهنم و دست هامو می کشید که پاش بیشتر داخل دهنم فرو بره. دیگه تکون نمیخورم.
-آراد : خب حالا را نوبت انگشت دوم.
تا اون موقع نمی‌دونستم که کون آنقدر جا باز میکنه الان دوتا از انگشت های پای آراد داخلم بود و داشتم و از درد پارگی می مردم. آراد مدام انگشتشو تکون میداد که جا باز کنه. دوست داشتم به چای آراد و رضا امید این کار رو بام میکرد ولی با خودم گفتم شاید اگه دوست های ارباب رو شاد و راضی کنم من رو ببخشه و دوباره اجازه بده بردگی اش را کنم. پا های رضا هم به دلیل اینکه کامل نشسته بودشون یه طعم ترش داشت. در همین هین چشمم به کیر رضا افتاد و دیدم هیولای خفته در شرط رضا هم بیدار شده. یه نگاه ملتمسانه به امید کردم. اون هم به لبخند نیمه نصفه زد که کمی دلگرم شدم.
+++++وایییییی
-آراد: آها کل انگشتای پام وارد شد حالا بریم تا مچ پا.
هرچی درد توی زندگیتون کشیدین بزارید کنار مثل این بود که یه آهن داغ داشت کونم میسوزون و می‌رفت داخل. تا به خودم اومدم دیدم آقا آراد یه پاش روی زمین و یه پاس تا مچ داخل کونم. از شانسی که آوردم آراد هم. مثل امید پاهای کوچکی داشت. که آراد گفت عباس بیا امتحان کنیم ببینم پای دو مون توش جا میشه. آراد پاشو درآورد. قشنگ. حس میکردم یه ۲۰ سانتی گشاد شدم کمی دردم کم شد ولی بعد دیدم عباس با پاهایی که کمی بزرگتر بود و آراد با هم پاهاشون توم فشار دادن بعد از دو دقیقه تا نزدیکی مچ پا پاهاشون داخلم بود. برای یه دقیقه غش کردم که با چک های رضا بیدار شدم.
-آراد: خوب حالا آمده شدی برای عروس شدن.
-عباس: آقا من دهنش بزارم
-رضا : آقا منم می‌خوام کونش بزارم
-آراد اول من بعد اگه زنده موند شما.
رضا پاشو از دهنم درآورد در همون حالت داگی سر پایین. عباس آمد پاهاشو جلوی صورتم باز کرد شورتشو کشید پایید و یه کیر سیاه ۱۳ سانتی افتاد بیرون. دهنمو باز کردن تا ته کیرشو خوردم اون هم با دست سرم رو دارکوبی فشار می داد تا کیرش میخورد ته حلقم. ولی آنقدر پا رفته بود توی دهنم که دیگه اوق نمیزدم.
همون موقع آراد از پشت نوک کیر خیلی خیلی داغش رو گذاشت توی کونم که حالا کاملا پاره شده بود. ناگهان یه احساس گرما تمام وجودمو فرا گرفت: دیگه نمی لرزیدم. همون موقع بدون اینکه دستم به گیرم بخوره. آبم آمد ولی باز هم با اشتیاق کون می دادم و یک ذره از حشرم و شوق تحقیرم کم نشد.
تا این که عباس و آراد شروع به تلمبه زدن کردن. بعد از ده دقیقه وحشیانه جر خوردن توسط آراد و خوردن کیر عباس زانو هام که روی سرامیک سفت نابود شده بود. و عملا چیزی از حنجره ام باقی نمونده بود ولی تکون نمی خوردم و تمام هدفم راضی بودن آراد و بقیه تکواندو کار ها بود. بعد از یه مدت دیدم کیر آراد داغ تر شده دقیقا مثل یه آهن داغ حس کردم که کیرش داخلم داره بزرگتر میشه و از داخل منفجرم می‌کنه. واقعا ترسیدم. ضربان قلبم رفته بود روی هزار، می گفتم چطور ممکنه یه پسر ۱۶ ساله چنین فشاری به قلبم بیاره. بین ساک زدن ها یه لحظه تونستم حرف بزنم و گفتم: چی شد؟ بعد آراد پاشو گزارش توی سرم و دوباره سرم رو فشار داد سمت کیر عباس.
-آراد گفت: خفه شو تمرکزم به هم نزن فکر می کنی برای چی بهش میگم هالک قبل از این که آبم بیاد باز هم بزرگتر و داغ تر میشه.
قلبم داشت از سینه ام بیرون می آمد من که تا حالا یه بار هم کون نداده بودم، از دو طرف داشتم جر می خوردم.
بعد از دو دقیقه حس کردم که با فشار زیادی آب آراد خالی شد توم همزمان آب رضا هم آمد توی دهنم خواستم توف کنم که سرم و فشار داد سمت کیرش و گفت تا قطره آخر بخورش. آنقدر زیاد آبش آمد که با این که یه غلپ بزرگ ازش خوردم بقیه اش از دهنم ریخت روی زمین. وضعیت کونم با آراد هم همین بود همین که کیرش را کشید بیرون. انگار یه وزنه ۱۰ تنی رو از روم برداشتن که بلافاصله بعدش غش کردم، یادم نمیاد شایدم موقت قلبم از کار افتاد. وقتی بیدار شدم کف حموم بودم. دیدم یکی از بچه ها گفت: آراد دیدی گفتم این لاغر مردنی زیرت سکته می‌کنه و تحمل نداره الان به ما نرسید.
-آراد گفت ای بابا من تازه گرم شدم. یه لگد بهم زد و گفت الان من یه دست دیگه جا دارم. چه کار کنم؟ ننتو بکنم.
مثل سوسولا دوباره غش کرد. مرده شورتو ببرن. بعد آراد یه نگاهی به امید کردو گفت: سگ خورد. شرطو بردی امید. ولی خیلی کیف داد. که بقیه بچه ها گفتن: این نامردیه!! همه حالشو آراد برد بعد ما باید دونگ کافه رو بدیم چون شرطو باختیم؟ که امید گفت بچه ها امروز بیخیالش بشید زنده بمونه از حالا هر روز در خدمتتون.
بعد ها فهمیدم شرطشون این بوده که من برای عروس شدن یا بوسیدن پاهاشون التماس می کنم یا نه.
قسمت بعد آراد و مامانم و امید و دوست دخترم…


داستان به اون جا رسید که من مهدی یه پسر ۲۸ ساله مجبور شدم توی حموم به آراد ۱۶ ساله التماس کنم که متبرکم کنه. بعد از جر خوردنم توی حموم، از همه تشکر کردم، موقع بیرون رفتنشون از حموم جلوی پاهاشون سجده کردم و به نوبت برای تشکر پاهاشون می بوسیدم. طبق قرار تا نزدیکی ساعت ۹ کل مجموعه سالن حمام و دستشویی را مرتب و تمیز کردم. انگار که سالن نو شده بود. در همین حین امید استراحت می کرد. وقتی کار تمام شد رفتم پیش امید. و گفتم ارباب کار ها تمام شد.
امید گفت: اتفاقی که امروز افتاد (سرپیچی) دیگه نباید تکرار بشه اگر نه دفعه بعد شدیدتر بات برخورد میکنم. دفعه بعد حتما دستت رو از جا در میارم. در ضمن فردا مرخصی، اجازه داری بری خونه خودتون و یکم غذا بخور و استراحت کن. دفعه دیگه نباید حین سرویس دادن به رفیقام غش کنی. انتظار داشتم امروز همشون رو سرگرم و خوشحال کنی تا خستگی تمرین از تنشون دراد.
سگ بی عرضه، مهدی تو حتی عرضه کون دادنم نداری. باید لیاقت خودتو به اربابت ثابت کنی.
+شرمنده ام ارباب بار اولم بود. دفعه بعد براشون جبران میکنم.
از فرط خستگی و ضعف تمام بدنم و زانوهام می‌لرزید، جنازه خودم رو به خونه رسوندم. مادرم که من رو سیاه و کبود و لاغر دید خیلی ناراحت شد و گفت وایی مهدی چکارت کردن اون جا؟ زیر چشات چرا کبود؟ من فردا میرم در خونه امید اینا! تو امانت بودی دستشون.
+من گفتم: نه مامان تمرین همینه تورو خدا آبرو ریزی نکن.
همون موقع پدرم هم گفت: خانم آنقدر این بچه رو لوس نکن. این امید پسر آینده داریه بزار یه مرد ازش بسازه. من خودم به امید گفتم مهدی در اختیار خودت هر جور صلاح میدونید تعلیمش بده.
مادرم آخه مرد زدن زیر چشمش یکم بالاتر می خورد کور شده بود.
پدرم گفت اینها همه از مهدی کوچکتر بودن و کتکش زدن این یعنی خیلی ضعیف که چند تا نوجوون اینجوری زدنش. پس باید تمرین کنه تا قوی بشه.
+یکدفعه از دهنم پرید گفتم: نه مامان خیالت راحت آراد خیلی حرفه ای ضربه هاش دقیق. هیچ وقت توی چشم نمیزنه.
ـ پس آراد اینجوری کتکت زده
+مامان تورو خدا نری آبرو ریزی
-باشه پسرم …
…اون شب غذای ساده ای داشتیم نون و پنیر ولی آنقدر خسته و گرسنه بودم انگار خوشمزه ترین غذای عمرم رو خورده بودم ولی مجبور بودم سر پا غذا بخورم چون کونم کلا جر خورده بود. به محض اینکه سرم را روی بالش گذاشتم خوابم برد.
صبح گوشیم زنگ زد. دوست دانشگاهم پریسا بود. جواب دادم.
-پریسا: سلام آقا مهدی، صبح بخیر. بد موقع تماس نگرفتم؟
+نه خواهش میکنم بفرمایید.
-آقا مهدی من میخواستم یه چیزی بهتون بگم. راستش من ازتون خوشم آمده. درباره شما به پدرم هم توضیح دادم. بش گفتم که مهدی خیلی پسر سر به زیریه اهل دود و دم نیست. اصلا به دختر های دیگه نگاه نمیکنه و ولگردی هم نمیکنه. پدرم هم از این اخلاق شما خوشش اومده و بم گفت که اگه دوست دارید امروز با خرج خودم برید کافه کمی حرف بزنید. گویا پدرم، پدر شما را هم (شماره پدر مادرم برای مواقع ضروری ازم گرفت) در جریان گذاشته.
+این رو که شنیدم توی دلم گفتم وایی این دختر پریسا چقدر نجیب و محترم. چقدر به من احترام میزاره اولین باریه که یه نفر انقدر با من مهربون بوده. برای اولین بار در زندگیم احساس ارزشمند بودن بهم دست داد. چجوری میتونم قبول نکنم. امروز هم که امید مرخصم کرده. پس گفتم: بله پریسا خانم حتما. هر جا شما بگید.
+من به خانم ها علاقه ای نداشتم ولی وقتی عشق معصومانه پریسا به خودم رو دیدم انگار یه تغییر کردم. با خودم گفتم: شاید دلیل انحراف جنسی و احساسی من،
نبود حس ارزشمند بودنه. واقعا هم همین بود تا اون موقع هیچ کسی احساس ارزشمند بودن به من نداده بود، نه پدرم نه مادرم و نه معلمین.
خلاصه رفتم سر قرار و پریسا خانم ۱۹ ساله باشه مانتو اداری شیک و مقنعه دو رنگ یشمی مشکی و بدون آرایش فقط یه رژ ملایم آمد سر قرار خیلی صورت ساده و زیبایی داشت.
با هم حرف زدیم و اون هرچه بیشتر حس مفید بودن و ارزشمند بودن به من داد. مثلاً گفت که آقا مهدی پدر من دنبال یه نیروی سر به زیر امانتدار چشم و دل پاک مثل خودت برای حسابداری شرکت میگرده. (من رشته ام حسابداری بود و پریسا صنایع)
+اما من هنوز مدرک نگرفتم
-مشکلی نیست وردست حسابدار قبلی که داره بازنشسته میشه یاد میگیری.
+وایی پرسیا واقعا از تو و پدرت ممنونم
-پس از فردا بیا شروع کن.
+چشم.
.
(این قسمت اصلا جنبه سکسی ندارد و صرفا برای جذاب کردن خط داستانی نوشته شده. ولی اگر دنبال کنید بهتر میتونید از داستان استفاده کنید)
.
ولی اصلا احساسات عاشقانه ای بش بروز ندادم. من اون روز عاشق قیافه و هیکل پریسا نشدم بلکه عاشق حس اعتماد به نفسی شدم که بم میده. انگار تمام کاستی های شخصیتی و عقده های کودکیمو پر کرده بود. گویا دوباره شخصیت سالم قبل از اتفاقات اون شب برگشته. تقریبا از ۱۸ سالگی برام مشخص شده بود که دچار بیماری دو قطبی شده بودم. بیماری دو قطبی به این صورت که فرد دو شخصیت مجزا پیدا می‌کنه. که ممکن کاملا متضاد هم باشن. و هر چه بیماری پیشرفت می‌کنه این دو شخصیت خاطرات کمتری از هم یادشون میمونه. برای مثال موقع لیسیدن کف پای امید چیز های کمی از شخصیت سالم یادم می موند . و الان موقع حرف زدن با پریسا به کلی فراموش کرده بودم که موقع برده بودن چه کار های خفت باری انجام داده بودم. فقط به یه دلیلی که نمی‌دونستم احساس گناه میکردم و جلوی پریسا خجالت می‌کشیدم.
برای این که دو شخصیت خودم رو گم نکنم و اتفاقات را از یاد نبرم از همون ۱۸ سالگی یه دفتر چه مخفی تهیه کردم و در پایان هر روز اتفاقات مهم آن روز رو یادداشت می کردم. اون روز توی کافه با خودم گفتم من اصلا کاری ندارم شخصیت دیگه ام چکار می‌کنه. آنقدر عاشق موقعیت جدیدی که در شخصیت سالم داشتم شده بودم که قسم خوردم دیگه به شخصیت قبلی (برده) برنگردم. توی دفترچه تمام اتفاقات خفت بار با اسم امید همراه بود و حالا که شخصیت با اعتماد به نفس و سرزنده من توسط پریسا احیا شده بود، تصمیم گرفتم از امید دوری کنم.
اتفاقات اون روز رو به پدر و مادرم گفتم و اون ها هم کلی ذوق کردن. ولی بهشون گفتم که بخاطر مشغله دیگه نمیتونم با امید باشم. که مادرم گفت خیلی هم بهتر هی میری کتکت میزنن. کار و شغل مهمتر از ورزش. گفتم پس اگر امید آمد در خانه یا زنگ زد شما خودتون دست به سرش کنید.
پدرم گفت: مهدی چرا خودت بش نمیگی؟
+میدونستم اگر دوباره با مهدی تنها بشم احتمال زیاد شخصیت برده ام برمیگرده و پریسا رو از دست میدم. پس یه بهونه ای برای پدرم آوردم مثل اینکه نمی‌خوام امید دلخور بشه و از این چرت و پرت ها…
همه چیز خوب بود تا اینکه صبح روز بعد امید آمد دم در.
حتی شنیدن صدای امید از پشت در لرزه به اندامم می انداخت. دفترچه را باز کردم و جملاتی که شخصیت سالمم نوشته بود با اضطراب می خواندم. …
امید خوب نیست از او دوری کن… سمت امید نرو… هرگز با امید تنها نشو… پریسا رو فراموش نکن… اون حس ارزشمند بودن بت میده… تو حس ارزشمند بودن رو به هر لذتی که شخصیت مریض (برده)ات می‌بره ترجیح دادی و قسم خوردی دیگه بر نگردی…
تا اینکه خداروشکر پدرم رفت و و امید رو دست به سر کرد. که یکدفعه برام پیامک آمد.
امید بود:-مطمئن باش پشیمون میشی. من که می‌دونم پای پریسا در میون.
+وایی یادم افتاد که امید از پریسا خبر داره و سریع توی دفتر چه نوشتم.
+جواب امید رو ندادم.
یک ماه به همین منوال گذشت حالا با پریسا خیلی صمیمی تر شده بودم و عشقی به مانند احترام زیاد براش قائل بودم. حتی اگر پریسا از من میخواست که با هم رابطه داشته باشیم نه از روی عشق بلکه از روی احترام، مدیون بودن و مسئولیتی که بش داشتم قبول میکردم. با این که از لحاظ جنسی به دختر ها علاقه نداشتم.
مدام خودم رو سرزنش می کردم و میگفتم ای کاش واقعا از لحاظ جنسی به پریسا علاقه داشتم و یا می‌تونستم حال اساسی بهش بدم چون لیاقت اون بیشتر از این حرف ها است.
کار حسابداری را تقریبا یاد گرفته بودم. همکاران توی شرکت باهام خوب و محترمانه رفتار می کردن حس می کردم برای شرکت خیلی مفید هستم. و پریسا هم هر چه بیشتر دلباخته ی من شده بود. توی یکی از روز ها پریسا گفت: ببین ما خانواده باز و اوپن مایندی هستیم و اعتقاد داریم که قبل از ازدواج باید زن و مرد با هم یه مسافرت برن.
+وایی خیلی خوشحال بودم با ازدواج با پریسا می‌تونستم این حس ارزشمند بودن تا ابد داشته باشم و خودم رو برای همیشه درمان کنم. گفتم وایی عزیزم واقعا راست میگی.
-آره همین هفته بعد میریم، ویلای ما توی شمال.
+با خوشحالی رفتم توی خونه و توی دفترچه نوشتم.
روز بعد هم رفتم سرکار ولی وقتی برگشتم خونه که خاطرات جدید رو داخل دفترچه بنویسم. دیدم دفترچه نیست با این که زیر فرش قایم شده بود. خیلی ترسیده بودم.

(از اینجا به مرور داستان دوباره سکسی میشه)

یکدفعه یه پیامک برام اومد، امید بود:
-ببینم دفترچه گم کردی؟
+وایی حالا امید از تمام اسرارم خبر داره.
-پیامک بعدی برام اومد
ـ مهدی بچه های سالن دلشون برات تنگ شده. بخصوص آراد.
+اسم آراد که آمد سردرد شدید گرفتم. یه درد عمیق ولی کند در عمق ما تحتم حس کردم. کم کم داشت دوباره شخصیت برده غالب می شد دیگه دفترچه ای هم نداشتم که از روش بخونم.
ـ پیامک بعدی امید: انگشتای صورتی، …شرت با طرح هالک… و مو های قرمز، …باید براش التماسم کنی…
ببین این جملات تورو یاد چی میندازه؟ …
فوتبال بازی در کوچه و لیسید خاک روی کفشام…
لیسیدن کف پای داییم…
+این رو که گفت سوئیچ کردم به شخصیت برده. ولی هر دو شخصیتم دفترچه را یادشون بود و می دونستم که بسیار مهم.
-پیامک بعدی امید: اگه دفترچه رو میخوای امروز باید بیایی سالن. به پدر و مادرت هم چیزی نگی
+باشه میام.
+رفتم پایین به مادرم گفتم: مامان امروز کسی خونه بوده ؟ گفت: آره عزیزم امروز امید آمد، سراغت رو گرفت، منم گفتم مهدی سرکار، بم گفت میتونم یه چایی بخورم من هم دعوتش کردم بیاد داخل.
بعله دنیا رو سرم خراب شد احتمالا وقتی مادرم مشغول بوده وارد اتاق شده و دفترچه رو پیدا کرده.
با ترس و شک رفتم سالن، ولی تمرینشون تموم شده بود و داشتن لخت میشدن برای حمام. گویا حالا امید خودش مربی اصلی شده بود و تمام وقت سالن در اختیار خودش بود.
واردسالن شدم. بوی عرق تمام حافظه و هوش و حواسم رو از بین برد. یادم آمد که قبلا توی چه وضعیتی بهشون التماس می کردم که فقط اجازه بدن پاهاشون بوس کنم. دیدم همه هشت تاشون از جمله امید لخت شدن و فقط با شرط زیر نشستن روی تشک های ته سالن ، بدن هاشون خیس عرق بود به صورتی که سیکس پک هاشون زیر نور برق میزد. چون سالن یک ماه تمیز نشده بود، کف پاهاشون سیاه و کثیف شده بود. حتی آراد که همیشه کف پایش کلی عرق میکرد کف پاش از کثیفی سیاه شده بود. ولی قطرات عرقی که از بدنشون و شرتشون روی پاهاشون می ریخت برق میزد. به راحتی بوی کیر و تخم عرق کرده رو میشه حس کرد. لپ هاشون از زور ورزش گل انداخته بود. وزن کیر هاشون روی شرتشون سنگینی انداخته بود. آراد با شرط عکس هالک آمده بود. و امید هم که نگم مثل همیشه وقار خاصی داشت. این سری شرط پاچه حلقه ای پوشیده بود رون های عضلانی تا آستین های شرط عرقی بودن و برق میزدن حتی یک مو هم جلوی درخشش پوست سبزه امید را نمی‌گرفت. همیشه میگفتن اونایی که تمیز هستن یا ژنتیکی موی بدن در نمیارن، کونی هستن یا کیر کوچکی دارند. ولی امید واقعا این حرف رو برای من به یک شایعه تبدیل کرد. مثل همون روز توی باغ نوک کیرش پارچه غواصی شرط رو با شدت زیادی به پایین هل داده بود و چروک های خیسی روی شورت مشکی امید انداخته بود. از لحاظ جثه و سن همه از من کوچکتر بودن و از لحاظ سایز آلت همه از من بزرگتر.
یواش یواش رفتم نزدیک سلام کردم ولی هیچ اعتنایی بهم نشد. داشتن باهم حرف میزنن زیر لب بهم میخندیدن و کف پاهاشون به طرف من گرفته بودن و تکون میدادن. یاد بچه های محله که جلوی خونه فوتبال بازی میکردن افتادم. باز دوباره سلام کردم. رفتم پیش آراد گفتم سلام آقا آراد. بابت اون روز ممنونم بم لطف کردین من و عروس خودتون کردین. یه نگاهی بهم کرد و دوباره بهم بی محلی کرد. بعد در گوش رضا یه چیزی گفت و خندید. رفتم پیش رضا گفتم: سلام آقا رضا پاهاتون خسته شده ماساژ پا نمیخوای. اصلا نگاهم نکرد. رفتم پیش عباس گفتم: آقا عباس بابت اون روز که نتونستم بتون سرویس بدم شرمنده من رو بخشیدین؟ میتونم امروز براتون جبران کنم. رضا با خنده گفت نه نمی‌خوام. رفتم پیش امید و گفتم ارباب تو رو خدا منو بپذیرید بزارید کف پاتون با زبون تمیز کنم.
-امید گفت: ببین من دیگه اربابت نیستم. خودت رو بکشی هم اجازه نمیدم حتی پامو ببوسی. بعد در گوش آراد گفت نگا الان چکار می‌کنه بعد دوتایی با هم خندیدن ههه هههه
+نه ارباب خواهش میکنم توی حال خودم نبودم. توی یه شخصیت دیگه بودم.
-خودم همه چی رو از روی دفترچه فهمیدم، ولی توی احمق انتخاب کردی که به این شخصیت برده من برنگردی. حالا که برگشتی فایده ای نداره، دفترچه را نمیدم تا نتونی به شخصیت قبلیت برگردی و اجازه هم نمیدم بردگی منو رفیقام کنی تا زجر بکشی.
+واقعا داشتم زجر میکشیدم. دوباره سردم شده بود. بدنم شروع به لرزیدن کرد و فکم دیوانه وار می‌لرزید. از شدت برخورد دندون هام به هم میگفتم الان که دندونام بشکنه. با این که تابستون و گرم بود مثل این بود که زیر باران و برف و توی یه شب تاریک لخت لخت بودم. جارو و طی را برداشتم و شروع به تمیز کردن سالن کردم. موقع تمیز کردن با استرس رو به امید کردم و گفتم:
+ببین امید میتونم مثل یه خدمتکار اینجا رو تمیز کنم.
بچه ها همه خندیدن. چون داشتم مثل مرغ سرکنده جلوشون پرپر میشدم.
ولی امید گفت حتی حق نداری تمیز کنی یا داخل حمام بیایی.
+دوباره التماسش کردم. گفتم هر کاری بگی انجام میدم خواهش می کنم فقط بزار پاتو ببوسم.
-نه
+از شدت ناچاری و حشری شروع کردم به درآوردن لباس هام. گفتم شاید بتونم تحریکشون کنم. تمام لباسامو درآوردم. آمدم جلوی پاهاشون سجده میکردم که لطفاً منو دوباره بپذیرید.
ـ یکی از تکواندو کار ها گفت: آخه کی تو رو با این قیافه گیری میپذیره.
+تا می‌آمدم کف پای سیاهشون رو ببوسم یا لیس بزنم پاهاشون می کشیدند عقب. رفتم پیش آراد گفتم آقا آراد من می دونم دوست داری. همین جا با پای کثیف هم می‌زارم پاتو کنی توی کونم خواهش می کنم. پشتم رو کردم به آراد با یه دست پاشو گرفتم و می خواستم از روی شرط فشارش بدم توی کونم. که دوباره قهقهه همه بچه ها بلند شد. از زور خنده و مسخره کردن من دلشون رو گرفته بودن و روی زمین غلت میزدن. آراد گفت
-آخه از روی شرط.
+با خجالت شرتمو دراوردم. که خنده ها باز هم بیشتر شد ولی التماس ها نتیجه ای نداد.
با خودم گفتم شاید اگه با زبونم کف سالن لیس بزنم دلشون برام بسوزه حداقل اجازه یه بوس از پا بهم بدن. یه گوشه از تاتامی سالن که آشغال و سیاهی چرک کف پا جمع شده شده بود با زبونم شروع کردم به تمیز کردن و خنده ها بیشتر میشد. با خودم گفتم نشونه خوبیه اگه به اندازه کافی بخندونمتون شاید ببخشم. داشتم لیس میزدم که
-آراد گفت مهدی کف دور سطل آشغال و جا انداختی و …باز هم خنده.
+دور سطل آشغال هم لیس زدم و باز هم فقط خنده و پچ پچ. دوباره سمت امید سجده کردم و گفتم امید التماس میکنم منو بپذیر.

ـ امید گفت: فایده ای نداره امروز یه حرفی میزنی و فردا میزنی زیرش. دوباره گم و گور میشی دست ما هم بت نمی‌رسه.

+من گفتم نه اینطور نیست. قول میدم. چجوری بت ثابت کنم. خواهش میکنم یه راه بم نشون بده.
-امید دستی به چونه اش کشید و گفت: فقط یه راه وجود داره…
+هرچی باشه قبوله. خواهش میکنم فقط بگو…

-من اجازه میدم امروز بمون خدمت کنی حتی دفترچه را هم بهت میدم، حتی اجازه میدم با پریسا بمونی. اما باید یه تغییری توی دفترچه بدی.
-باید تا اینجا هستی یه چیزی به دفترچه از زبون شخصیت دیگه ات اضافه کنی بعدشم، اجازه میدم بیایی حموم و خواسته هامون برآورده کنی.
+من که اون موقع فقط پاهای امید را می‌دیدم قبول کردم.
امید دفترچه را آورد ولی برخی از صفحاتش پاره شده بود
-امید گفت : بنویس. (یادآوری شماره ۴۸): باید به پریسا بگویم: عزیزم این یک هفته ای که ویلا هستیم. اگر ممکنه یه خواهشی ازت کنم. و این که یکی از اقواممون مربی تکواندو. اون ها توی شمال (اسم شهر خاصی رو نمیبرم) مسابقه قهرمان کشوری دارن ولی خوابگاه گیرشون نیومده همه هم بچه های نوجوون هستن. اگه میشه یه شب مهمونمون باشند بعد هم میرن. هزینه اون شب هم خودشون میدن.
این رو که گفت پچ پچ و خوشحالی همه ی بچه ها بلند شد.
+من که تقریبا چیزی یادم نبود و فقط حس خوبی به اسم پریسا داشتم بدون چون و چرا هرچه می خواست رو نوشتم و چند جای دیگه دفتر چه تغییراتی دادم. نمیدونستم چه بلایی داره سرم میاد
-آفرین پسر خوب حالا دفترچه را بده من. بعد از این که کارت اینجا تموم شد. دفترچه را پس میگیری.
+گفتم خب ارباب حالا اجازه میدید دوباره بردتون بشم و بیام حموم؟
-نه اول کف پاهامو تمیز کن. مگه خودت نگفتی حتی به لیسیدن کف پاتون هم راضی ام؟ اگه کاملا تمیز شد و اثری از سیاهی تهش نبود من میپذیرمت.
+دویدم سمت پاش که با لگد زد بم و گفت
-برو از اول بیا این بار چهار دست و پا.
چهار دست و پا آمدم و سجده کردم سمت پاش و بوسیدمش. و شروع کردم به لیس زدن.
… شوری ، تلخی ، و گاهی شیرینی و حس حقارت لیسیدن پای یه پسر مغرور کوچکتر از خودت جلوی همه‌ی دوستاش. جدا شدن لایه کثیفی از کف پاش و چسبیدنش به دهنم رو حس می کردم. از همه مهمتر که کمی از احساس سرما و لرزشم کم شده بود. ولی باز هم زیر نگاه های سنگین بقیه و خنده های در گوشی… بعد از ۳۰ ثانیه هر دو پای امید کامل تمیز شد.
-امید گفت: خب بسه ای پا تمیز کن. ببینم کارت خوب بوده. آفرین خوب بوده، حالا کف پام یه بار دیگه ببوس و بگو آقا امید ممنونم از اینکه اجازه دادی با زبونم پاتو تمیز کنم.
+کف پاهای گرمش و بوس کردم و بلند گفتم: آقا امید ممنونم که اجازه دادی با زبونم کف پاتون رو تمیز کنم.
پاشدم که برم حموم یا یه آبی بخورم چون گلوم خشک شده بود که آراد بلند گفت
-کجا میری ؟ امید گفت تازه اون میپذیرت همین کار را با همه ی ما باید انجام بدی تا قبولت کنیم.
+اما الان که میخواهید برید حموم پاتون تمیز میشه، نیازی به لیس زدن من نیست.
-آراد گفت تمیز شدن پام مهم نیست مهم ثابت کردن وفاداری توئه.
+آمدم کف پای آراد رو لیس بزنم که دوباره شرط قبلی رو گذاشت و گفت :

-مگه نگفتم اگه پا های من رو میخوای باید. التماسم کنی؟
+بله آقا آراد گفته بودید.
-حالا وایمیسم، جلوم زانو بزن و با دو دستت آستین شورتم رو یواش بگیر و بلند بگو آقا آراد مادرم جنده شماست. التماس میکنم اجازه بده کف پای شما را هم با زبونم تمیز کنم.
+نمی‌دونم چرا روی مادرم قفلی زده بود. ولی همین دستور رو انجام دادم. گوشه‌ی شرط لطیفش رو گرفتم. و با گفتن کلمات خودم رو حقیر کردم. اما میدونستم که پشت اون شرط لطیف و ظاهر تمیز و موهای گوگولی فرفری آراد یه هیولا خوابیده که می‌تونه قلبم رو از کار بندازه. پا های آراد رو وقتی سر پا بود و از بالا به پایین نگاه میکرد لیس زدم برای همین خیلی به گردنم فشار می آمد. پا های آراد عرق زیادی داشت که کمی خشکی گلوم رو از بین می برد.
با خواهش و تمنای خودم پای همشون رو برق انداختم. و حالا مجوز رفتن به حموم رو گرفته بودم.
قسمت بعد حمام قبلی شوخی بود، و داستان اصلی امید و دوست دخترم…

نوشته: برده برده برده

ادامه…

بازدید 16,001

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

5 پاسخ به “از دشمنی تا بردگی برای پسر همسایه (۲)”

  1. خوندمش با اینکه خیلی زیاد بودیه قدریش رو دوس دارمیه جاهاییش دیگه خیلی زیاده رویهیه جاهایی هم نشد و تخیلیهالبته باورم اینه داستانه و بعنوان داستان میشه شنیدشولی کمی اغراقش کمتر باشه بهتر میشه داداشماز نظر تصویرسازی هم خوبه و کامل موقعیت رو میتونه توی ذهن مجسم کنه 🌹

  2. غیر قابل باوره یکی اینقدر زلیل باشهحداقل از سر شهوت اینارو نوشتید قبول اگر‌ چنین زندگی ای دارید سریع اصالاحش کنید به هر روشی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید