از دشمنی تا بردگی برای پسر همسایه (۱)

اسامی عوض شده، من مهدی ام و پسر همسایمون امید زندگیمو عوض کرد. اتفاق اصلی وقتی افتاد که من ۲۸ سالم بود و پسر همسایه ۱۸ سالش بود توی باغ یکی از فامیلامون.
ولی قبلش با پیشینه شخصیت های داستان آشنا بشیم.
برگردیم به ۱۰ سال پیش: از وقتی همسایه های جدیدمون از آبادی آمدن آرامش محلمون از بین رفت. بچشون امید مدام سروصدا می کرد. درختکاری و گل کاری های منو در محله خراب می کرد، آشغال می‌ریخت خلاصه خیلی رو اعصاب بود. برای همین من خیلی ازش بدم میومد، خیلی هم بی تربیت بود. ولی هربار جوابش میدادم یا میخواستم بزنمش بابام می گفت بچه هالیش نیست شما دعوا نکنید چون ما بزرگتر ها هم دعوامون میشه. خلاصه همیشه بخاطر بابام و مامانم باش کنار میومدم. تا این که یه روز امید با هفت تا از بچه های ده دوازده ساله در کوچه فوتبال بازی میکردن. خیلی سرو صدا میکردن من هم فردا امتحان سختی داشتم. مدام توپ می کوبیدن به در خونمون و کلا تمرکزم به هم خورده بود. عصبانی شدم رفتم در کوچه گفتم: امید جمع کنید فردا امتحان دارم نمی توانم درس بخونم. امید جلوی همه بچه ها گفت: ای دیز ریدم برات. من که عصبانی شدم رفتم بکنمش بابام گفت: مهدی این چه کاریه؟ بابا در اتاقتو ببندی صدا نمیاد. امید جان شما هم تموم کن بازی رو دیگه. امید جلوی بابام گفت باشه. بعد امید من و صدا زد گفت مهدی بیا… رفتم پیشش بم گفت اگه میخوای بازیمون تموم کنیم یا بریم جای دیگه بازی یه لیوان شربت برام بیار خیلی تشنمه. منم عصبانی شدم گفتم مگه من نوکرتم برو خونه خودتون بخور. امید گفت به خدا خیلی تشنمه اگه بیاری میریم جای دیگه تازه یه جایزه هم بت میدم. من که فکر کردم شاید امید واقعا راست میگه رفتم یه لیوان شربت درست کنم تو را که داشتم می رفتم دیدم داره با بچه ها پچ پچ می‌کنه و پشت سرم می‌خندن. جدی نگرفتم. شربت درست کردم بردم دیدم نشسته روی پله جلو خونمون و جلوی بچه ها بم میگه آفرین نوکر خوبم بیا شربت بده سرورت. که بچه ها زدن زیر خنده. شربت دادم بش گفتم ببین شربت و خوردی اگه نری همینجا شتکت میکنم هااا. خندید گفت باشه. با آرامش شربتشو خورد بعد بم گفت حالا بیا جایزه است رو بت بدم که بچه ها دوباره ریز ریز خندیدن. گفت سرتو بیار پایین یه لحظه من خنگ هم تا یکم سرم آوردم پایین با دستش سرم فشار داد به سمت کفشش و گفت: لیس بزن سگ خوب. حدود یه ثانیه لبام خورد به کفشای خاکیش ولی چون بزرگتر بودم و زورم بیشتر بود سریع پاشدم. بچه ها به شدت قهقهه می‌زدن. از زور عصبانیت قرمز شده بودم. یه چک خیلی محکم خوابوندم زیر گوشش. از شانس بد من اون موقع دایی امید تازه از آبادی آمده بود دیدنشون. دایی امید هم سن من بود ولی خیلی قوی بود. دعوای سخت شروع شد. خود امید رو زدم ولی بعد با وارد شدن داییش و بچه های محل به دعوا، کتک خوردنم شروع شد. همه بچه ها و دایی امید افتادن سرم روی زمین نگهم داشتن. که امید کف کفشش سابید به مو هام و شروع کرد به چک زدن پنج تا چک زد که بعد پدر مادرامون جدامون کردن. سر این قضیه کلا با هم قهر بودیم. خیلی ازش تنفر گرفتم چندین بار هم توی محله درگیری لفظی داشتیم ولی حقیقت میترسیدم دوباره بزنمش.
خلاصه داستان به همین منوال گذشت بعد از اون قضیه هر وقت جلوی بچه های محل منو میدید می‌گفت یادته چجور پامو گذاشتم روی سرت؟ البته منم کم نمی آوردم میگفتم اگه داییت نیومده بود همتون میزدم. یه دوسالی از اون داستان گذشت پدرم خیلی از من دلخور شد گفت که تو بزرگتری و نباید دعوا میکردی الان دو تا خانواده با هم قهرن فقط بخاطر غرور تو. امروز بعد از ظهر امید با پدر مادر و داییش قراره بیان خونمون برای آشتی کنون. دیگه این بار اگه خراب کنی لپ تاپ برات نمیخرم!! من با این که زورم برده بود قبول کردم. بعد از ظهر آمدن خونمون. با خودش و داییش روبوسی کردیم آشتی کردیم و دست انداختیم گردن هم. بعد از مدتی که بحث آدم بزرگا گرم شد. امید گفت مهدی حوصلمون سر رفت بریم اتاقتون بازی؟ که سریع مامانم گفت آره مهدی جان برید!! ناچار با امید و داییش رفتیم اتاق من. اون موقع فقط یه بازی منچ داشتم شروع کردیم بازی که امید گفت بیا شرطی بازی کنیم؟ که من گفتم نه ولی امید و داییش اصرار کردن. گفتم پس من اول شرط می‌زارم. امید گفت: باشه قبول ولی بعد از شرط تو ما هر شرطی بزاریم حق نداری بزنی زیرش یا شرط خودت سخت تر کنی. من که حسابی از اون قضیه کفری بودم گفتم اگه من بردم ۵ تا چک با تمام قدرت بت میزنم. امید گفت صداش نمیره پایین؟ گفتم نه میگیم داریم بازی میکنیم. گفتم حالا اگه من ببازم چکار کنم. گفت تو که نمیتونی بزنی زیرش بزار تا آخر بازی بت میگیم. شروع کردیم بازی. امید مثل همیشه خیلی بی ادب بود. مثلاً وسط بازی بم می‌گفت نوکرم برو برام چایی بیار یا میوه. موقع بازی هم مدام مهره های منو میزد و می‌گفت این مهره جدیدتم گاییدم. که من می‌گفتم با ادب باش امید ولی
فایده نداشت. خلاصه هر چه زور زدم شانس نیاوردم و باختم. امید گفت شرط من اینه که باید ۵ دقیقه کف پای من و داییمو لیس بزنی. من قبول نکردم!! که دعوا دوباره شروع شد ولی این بار دایی امید و خود امید از سری قبل قوی تر شده بودن. دایی امید بدون اینکه سرو صدا کنه دستمو از پشت پیچوند تا جایی که نزدیک بود بشکنه. گفت. صدات درآد دستت از جا در میارم. منم که درد شدیدی داشتم با صدای آروم گفتم: باشه باشه گوه خوردم. تورو خدا شل کن دستو. امید گفت خب دهنتو باز کن ببینم سگ خوب. بعد کل پاشو کرد توی دهنم. امید پاهای کوچک ولی مچ های کلفتی داشت قبل از این که بیان خونمون کلی فوتبال بازی کرده بود و جورابش خیلی بوی بدی میداد. پاشو با جوراب فشار میداد داخل دهنم من که داشتم خفه میشدم یه گاز کوچیک زدم. امید به داییش اشاره کرد که اون هم دستم با تمام قدرت پیچوند. گفت سگ بدبخت یه بار دیگه گاز بگیری دستت میشکنم. خلاصه وقتی امید پاش توی دهنم بود. تمام عرق و چرک جورابشو قورت دادم تا جایی که کل جورابش خیس شد. خدا خدا می کردم که یکی از بزرگترا بیاد بالا اتاقم. ولی خیلی گرم حرف زدن بودن. بعد از پنج دقیقه پاشو از دهنم درآورد و جوراب هاشو درآورد. گفت فکر کردی تموم شده؟ التماسش می کردم… امید غلط کردم گوه خوردم. هر چی بگی گوش میکنم تورو خدا بسه… نه بست نیست. دهنتو باز کن این بار با تمام وجود پام فشار میدم توی دهنت. …نه امید مگه نگفتی فقط لیس بزنم… اون مال وقتی بود که مقاومت نکرده بودی حالا دهنتو سرویس می کنم. امید پاشو ۲۰ ثانیه با تمام قدرت توی حلقم فشار میداد بعد یک ثانیه بیرون می آورد تا نفس بکشم دوباره فشار می داد و انگشتهای کوچیکشو داخل حلقم تکون میداد. یادم نمی‌آید چند بار این کار کرد ولی توی یکی از دفعات پاشو که از داخل دهنم درآورد نوک انگشتای پاش خونی شده بود. بعد جاشو با داییش عوض کردن. من گفتم: امید برده است میشم قول میدم… هر کاری بگی میکنم… فقط نزار داییت پاشو کنه توی دهنم چون دهنم زخم شده… امید گفت ببین از حالا هر وقت بخواهیم میایم جلوی خونتون بازی تو هم باید به من جلوی همه بچه ها سرویس بدی و نوکریمو کنی تازه باید جلوی همه بچه ها بابت اون روز ازم معذرت خواهی کنی و کفشهای خاکیمو با زبونت برق بندازی فهمیددددییی؟ …آره باشه چشم فقط به داییت بگو پاشو فرو نکنه… باشه فعلا فقط لیسش بزن.
نمی‌دونم چرا ولی بین لیس زدن پای دایی امید غرورم مرد. دیگه از لیس زدن پاهای عرقیش زجر نمیکشیدم. بلکه داشتم لذت می‌بردم. بعد از پنج دقیقه دیدم که اصلا دست هام بسته نیست و خودم با اراده خودم دارم پا های دایی امید لیس میزنم. نمی‌خواستم لیس زدن پا ها شو متوقف کنم. در همین هین دایی امید گفت: امید نگاه کن مهدی کونی شد. امید خندید گفت آره حالا اونم دفعه بعد… تعجب می کردم که یه پسر ۱۵ ساله آنقدر آشنایی داره و همه چیزو می‌دونه. خلاصه دایی امید بم گفت بسه دیگه سگ کثیف میخواهیم بریم ولی شمارتو بهمون بده و شرطی رو که با امید گذاشتی یادت نره… اون شب تموم شد. صبح با صدای خوردن توپ پرسی به در خونمون از خواب بیدار شدم. گلوم درد میکرد صدام گرفته بود. مادرم پرسید مهدی چی شده؟ گفتم مامان فک کنم سرما خوردم. جالب تر اون که دیشب خواب لیسیدن کفش امید جلوی بچه های محل دیده بودم و توی خواب آبم اومده بود انگار کلا روحیاتم عوض شده بود. مثل معتادان دوباره دنبال اون حس تحقیر می‌گشتم. که زنگ خونمون زده شد. امید زنگ خونه رو نگه می‌داشت و تا وقتی که در را باز نمی کردی رها نمی‌کرد. من گفتم مامان من میرم ببینم کیه شما به کارات برس. و بعله امید بود. باز هم نگاه تمسخر آمیز بچه های در کوچه. امید یه نگاهی به من انداخت و بعد یه نگاهی به کفشای خاکیش . گفت بچه ها مهدی میخواد یه چیزی بهتون بگه ولی قبلش میخواد برای هممون شربت بیاره. من که دیگه غروری برام نمونده بود رفتم هشت لیوان شربت درست کردم برای بچه ها آوردم. بعد امید گفت: حالا بگو جنده. بلند جلوی بچه ها گفتم: بچه ها من بابت اون روز از شما و امید معذرت می خواهم. که امید گفت همین… نه اینطور نمیبخشیمت… بلند بگو من نوکر امیدم… بعد بگو من سگ امیدم… و بعد کفشامو لیس بزن این رو که گفت همه بچه ها شروع کردن به پچ پچ. من هم که تا آخرین قطره غرورم از بین رفته بود و یه جورایی میخواستم زودتر به پای امید بیافتم بلند گفتم …من نوکر امیدم… من سگ امیدم… پچ پچ ها بلند تر شد. تا این که به پای امید افتادم. یکی از بچه ها می‌گفت یعنی واقعا میخواد کفشهای یکی ۱۱ سال کوچیکتر خودشو لیس بزنه!!! وقتی شروع به لیس زدن کفشهای امید کردم همه سکوت کردن. امید گفت خب من بخشیدمت ولی بچه ها نه باید کفشهای اون ها رو هم برق بندازی… فکر میکردم حداقل سه چهار تا از بچه ها خودشون خجالت بکشن و این کار رو با من نکنن ولی در کمال تعجب همه به صف شدن و تا نفر آخر را مجبور شدم لیس بزنم. حتی بم سخت می‌گرفتم مثلاً یکی از بچه ها به اسم رضا می‌گفت: خوب تمیز نشد از اول لیس بزن. اون روز ۱۶ تا کفش و دمپایی رو لیس زدم و کلی خاک و کثیفی خوردم دهنم خشک شده بود. خلاصه آبروم بین بچه های محل رفت ولی چون ظهر بود از مامان بابا ها کسی ندید. از اون به بعد یه آدم درونگرا منزوی شده بودم. اصلا از خونه در نمی آمدم که چشمم به امید یا بچه ها بیفته. درس هامم زیاد شده بود. نمی‌دونم چرا ولی خود امید هم دیگه ازم چیزی نمی‌خواست. من کلا تغییر کرده بودم از یه پسر مغرور به یه برده مطیع و تسلیم تبدیل شده بودم. تا این که یک روز به مناسبت تموم شدن کنکور امید دعوت شدیم به باغ یکی از اقوام… اون موقع امید ۱۸ ساله شده بود. کلاس تکواندو می‌رفت با اینکه قد و جثه اش از من کوچکتر بود ولی حسابی عضلانی شده بود. باغ یه استخر کوچیکه داشت قرار شد بزرگتر ها که آبتنی کردن بعد کوچکترهای فامیل برن. من که کلا منزوی و گوشه گیری شده بودم اصلا نرفتم و داخل آلاچیق باغ با گوشی بازی می کردم. که صدای امید آمد مامان حولمو بم میدی؟ مادرش به من گفت مهدی جان دست من بند برو خودت حوله اش رو بده بش. موقعی که رفتم حوله اش رو بدم بش دیدم بایه شورت سیاه از استخر درآمد. وااااییییی نابود شدم.


رابطه من و امید از بچه گی شکر آب بوده ولی بعداً و طی اون مهمونی کذایی امید و داییش کلا غرورم رو از من گرفتن. داستان به مهمونی داخل باغ رسید و من که قرار شد حوله امید رو براش ببرم… بعد از چندین سال دوری از امید و بچه های محله تازه داشتم اون اتفاقات رو از یاد میبردم و غرق درس خواندن میشدم که دوباره اون حس ها دنبالم نیاد. اما اون روز توی باغ فامیلمون امید ضربه نهایی بم وارد شد. این صحنه خیلی مهم پس با جزئیات کامل براتون تعریف می کنم.
استخر باغ کمی پایین تر از آلاچیق باغ بود به طوری که اگر کسی از جاش بلند نمی شد و با قد بلندی نگاه نمی‌کرد نمیتونست استخر رو ببینه دیواره های استخر بالاتر از سطح زمین بود به طوری که اگر می خواستم حوله رو به امید بدم باید از پایین دستم رو بلند می کردم تا بهش برسه. حالا من قدم قدم دارم به استخر نزدیک میشم. در همین هین امید داره از استخر بیرون میاد، اول سر بزرگش از استخر بیرون میاد با مو های لخت دور سفید شده که حالا خیس شده بود و زیر نور خورشید برق میزد. بعد سرشانه های قدرتمندش از آب بیرون آمد به اندازه بدنساز های حرفه ای بزرگ نبودن ولی کاملا خشک و کات بودن به طوری که زیر نور خورشید خط سایه عضلاتش می افتاد، چشمای امید کمی حالت ژاپنی داشت صورت بی نقص و جذابی داشت در حالی که من اون موقع دماغم خیلی خیلی بزرگ شده بود. پوست سبزه ای و براقی داشت که قطرات آب روی پوستش زیر نور خورشید. می درخشید. بعد که پله ی بعدی را بالا آمد سینه های قوی و ورزشکاریش معلوم شد خط بین دو عضله سینه اش کامل معلوم بود. بعد هم سیکس پک تراش خورده، بدنش مو نداشت نمی دونم چرا اما مثل ژاپنی ها بود یعنی مو های صورت و بدن زیاد در نمی آورد. بعد از بیرون آمدن سیکس پک ها. پرستیدنی ترین چیزی که به عمرم دیده بودم از آب درآمد، براتون نگم یه شرط سیاه پاچه دار پوشیده بود که به خاطر خیسی به پوستش چسبیده بود و میشد تا حدودی اندازه کیرش رو حدس زد. فقط بهتون بگم که از زور سنگینی کیر خوابیدش چروک های زیادی روی شرط افتاده بود انگار که یه وزنه ی دو کیلویی داخل شورتش نگه داشته بود. مثل این بود که شرط تحمل بار سنگین کیر امید رو نداره و هر لحظه ممکنه زیر بار سنگین تسلیم بشه. به دلیل سنگینی قطرات آب بدنش از نوک کیرش زیر شرط به زمین می چکید و تا حدی خط دور کیر هم معلوم بود. من بار ها کیر دوستانم را در زنگ ورزش از زیر شورت دیده بودم و به راحتی می تونستم بگم که مال امید از همشون بزرگتر بود. کیر خودم در بزرگترین حالت ۹ سانت میشد ولی با این وضعیت مطمئن بودم که کیر امید حداقل ۱۵ یا ۱۶ سانت میشد اونم توی ۱۸ سالگی. بعد عضلات پاشو دیدم عضلات رون کاملا تفکیک بود و بعد دوقلو های پا که کاملا تفکیک شده بودن و به یه آشین قوی وصل می شدن. مدام با خودم می گفتم خدایا امید توی این چند سال چقدر پیشرفت کرده!!! بعد هم که پاهاشو از آب درآورد. پای پسر ها بعد از ۱۵ سالگی معمولا به دلیل رشد دفورمه میشه مثلاً یا شست پا به نامتناسب بزرگ میشه یا برآمدگی روی پا زیاد میشه و یا انگشتهای پا به دلیل این که بلند میشن و توی کفش قرار می گیرند کج میشن ولی پای امید هیچ کدوم از این عیب ها را نداشت. همون پایی بود که توی بچگی به زور داخل حلقم فشار داد ولی کاملا متناسب با هیکلش بزرگ شده بود. نوک انگشت ها گرد و گوشتی انحنای متناسب و قوس کف پای کامل که بشه امکان پرش های بلند میداد دقیقا نقطه ی مقابل پای خودم که کف پای صاف و انگشتهای کج و استخوانی داشت. و عضلاتی که به یک مچ پای قوی کلفت و تنومند وصل می شدن. تمام این اتفاقات وقتی داشتم به سمت استخر میرفتم اتفاق افتاد، تا رسیدم دم استخر به شدت راست کرده بودم و ضربان قلب گرفته بودم، تا حالا شده انقدر حشری بشید که فک دهنتون مثل موقعی که سردتون بلرزه و دندوناتون به هم بخوره؟ من هم اونجوری شده بودم نمی تونستم حرف بزنم. امید کامل وایساده بود که من رفتم زیرش وایسادم به طوری که پاهاش جلوی صورتم بود از زیر هیکل قوی و خیسشو نگاه می کردم و دندون هام دیوانه وار به هم میخورد. وووو تق تق تق تق تق وووووو تق تق تق تق ووووووتق تق تق،
-امید گفت اه ه ه مهدی تویی خیلی وقت ندیدمت، دست درد نکنه حوله رو بده.
+وقتی خم شد که حوله رو بگیره از روی شورتش چند قطره آب روی صورت و تنم ریخت، خیلی حس عجیبی بود همون حس تحقیر دوباره با شدت برگشت ولی این بار در نزد بلکه در را با لگد در را شکست.
-آخ ببخشید. عیب نداره آب تمیز…چرا میلرزی هه هه توی این گرما سردت شده.
+من که زبونم بند آمده بود تمام نیروم جمع کردم و گفتم : ننننننن ه ه ه نه سسس سس ررر دددددمم نیست. واقعا دوست داشتم همون جا به پاش بیفتم و دیوانه وار پاشو لیس بزنم بعد اون کیر بزرگ رو پرستش کنم ولی نمی شد فامیل اون جا بود. با خودم میگفتم ای کاش امید با بلوغ یادش نرفته باشه و دوباره اون رفتار ها رو بام انجام بده و مثل یه ارباب بام رفتار کنه و من رو تحقیر کنه ولی مثل این که گذر زمان تغییرش داده بود و دیگه حرف های تاکسیک و زننده بم نمی‌زد. چون تا این جا خیلی با ادب بام رفتار کرد. تا این که حوله رو دادم و داشتم برمیگشتم یکدفعه
-امید گفت آهای کجا میری نکنه هنوز غرور داری؟؟؟
+میرم بشینم پیش مهمون ها…
-مگه از اربابت اجازه گرفتی بیا پامو بوس کن بعد برو…
+این رو که گفت تمام تنم به تکون آمد وقتی پاشو بوس کردم گفت: -خوبه پس اون شب مهمونی پا های من و داییم کار خودشو باهات کرد ولی یکم دیگه کار داری. ببین! دیگه نمی‌زارم توی خونه قایم بشی. تمام وقت و سرمایه و جوانی و غرور و آبرو تو باید به پای من بریزی.
این رو که گفت بدون اینکه دستم به کیرم بخوره آبم آمد.
بعد از استخر امید خودش رو خشک کرد و لباس پوشید آمد توی جمع فامیل نشست. حرف های فامیلی شروع شد. مادرم گفت ماشالا امید جان خیلی بزرگ شده قوی شده. پدرش گفت بله دو دوره قهرمان استانی تکواندو شده. یک بار هم به اردو تیم ملی دعوت شده. مهدی جان چکار کرده. مادرم گفت خب مهدی بیشتر وقتش رو روی درس خواندن گذاشت. مادر امید گفت مهدی جان شما رتبه کنکورت چند شد. گفتم خاله من روز کنکور مریض شدم رتبه ام ۳۲ هزار شد. مجبور شدم دانشگاه آزاد بخونم. که امید جلوی جمع خندید. من که ساکت بودم ولی مادرم بش بر خورد گفت امید جان مهدی که تمام وقت درس خونده این شده رتبه اش شما که مدام ورزش میکردی فک نکنم تعریفی داشته باشه رتبه ات. مهدی گفت خاله ربطی ندارد بعضی ها هوش و استعداد بیشتری دارن و هم توی ورزش پیشرفت می کنن هم توی درس. که همون موقع بابای امید گفت آخه مثل اینکه نتایج کنکور آمد…
خلاصه امید رتبه ۳ هزار ریاضی شده بود. مادرم از خجالت سرخ شده بود. ولی گفت ماشالا آقا امید ایشالا موفق باشی. من هم گفتم آفرین امید موفق باشی. یعنی توی این چند سال نه تنها از لحاظ ورزشی پیشرفت کرده بود بلکه از لحاظ درسی هم عالی بوده. به گمانم واقعا ژن برتر وجود داره…
پدرم بحث رو عوض کرد گفت امید و مهدی بچگی خیلی با هم لج بودن اما الان مثل اینکه با هم خوب شدن. بعد به امید گفت آقا امید میشه خواهش کنم این مهدی ما هم با خودت ببری تکواندو یکم راش بنداز، از این لاغری بیرون بیاد. مهدی هم یه پراید براش خریدیم تا تو گواهینامه بگیری می‌بره و میارتت.امیدیه برقی توی چشماش زد و گفت باشه عمو ولی خیلی دیر شروع کرده اگه می خواهد زود راه بیفته باید، بیشتر از سه جلسه تو هفته کار کنه… پدرم گفت دیگه این مهدی تحویل خودت هر هزینه‌ای بگی پرداخت می کنیم هرکاری هم بگی گوش می کنه.
+منم مثل تازه عروس های خجالتی فقط سرم پایین بود.
خلاصه اون روز همون یک قطره غرور هم از من گرفته شد.
.
البته توی دانشگاه کمی اوضاع بهتر بود یه دختر خوشگل ترم اولی باهام دوست شده بود. خیلی من و دوست داشت و مدام میخواست با من صمیمی بشه دختر نجیبی بود. به مناسبت های مختلف باهام عکس می‌گرفت و کادو میخرید. نمی‌دونم از چی من خوشش آمده بود. پدر پولداری هم داشت. ولی من ذهنم خراب شده بود به دلیل اتفاقی که برام افتاده بود، به غیر از پاهای امید چیزی به فکرم نمی آمد. شاید دلیل افت تحصیلیم هم همین بود. همیشه فقط اون شب به یادم می آمد و اینکه چطور شد که من که اینهمه از امید بدم و این همه غرور داشتم با اختیار خودم دیوانه وار داشتم پاهای خودش و داییشو لیس میزدم. و با این فکر مدام جق میزدم. ولی دختر بیچاره خبر نداشت و عاشقم شده بود.
صبح روز بعد از باغ دیدم زنگ خونمون خورد. امید بود اون موقع تابستون بود و دانشگاه تعطیل شده بود.
امید گفت بیا بریم خونمون از اون جا میریم باشگاه.
من فقط میخواستم یک بار دیگه که شده از زیر شورت هم که شده دوباره کیر امید رو ببینم. باش رفتم خونه. همین که وارد خونه شدیم.
گفت ببین اصلا خدا بازنده هایی مثل تو رو برای خدمت به افراد برگزیده ای مثل من آفریده. امروز تلافی تمام روزهایی که توی خونه قایم شده بودی رو سرت در میارم.
+گفتم امید، میشه کیرتو ببینم؟ زد تو سرم گفت نکنه بعدشم می‌خوایی بخوریش؟ من به گی علاقه ای ندارم فقط یه نوکر می خواهم شاید اگه هر کاری میگم بکنی گذاشتم پامو بوس کنی یا هدیه اون شب دوباره بت بدم.
من که واقعا مسخ شده بودم چشم گفتم.
امید گفت اول کل خونه رو مرتب می کنی از جا کفشی تا آشپزخونه. مامانم سر کار می‌خوام وقتی اومد خونه برق بزنه. گفتم پس باشگاه گفت باشگاه بعد از ظهر. کارت که تموم شد دستشویی رو بزار آخر تمیز کن تا جایزه ات رو هم اون جا بت بدم. حدود ۴ ساعت بی وقفه کار کردم. وقتی داشتم ظرفا رو می شستم امید آمد پشتم روی صندلی نشست و با پا به کونم انگشت گذاشته و گفت کار کن جنده عجب دختر خوبی…خیلی این کارش عصبانیم کرد ولی نمیدونم چرا به شدت تحریکم کرد. واقعا دیگه نمی دونستم توی سرم چی میگذره… تا رسیدم به دستشویی خیلی خسته و گرسنه بودم تمام بدنم درد میکرد. وقتی رفتم دستشویی اومد گفت لباساتو درار به غیر از شورت نمی‌خوام اون دول کوچیکت حالم به هم بزنه. گفت حالا که کل خونه رو تمیز کردی وقتش جایزه ات رو بهت بدم. (هشدار این قسمت bdsm)
من هم که مثل سگ له له میزدم گفتم چه کنم. امید گفت: باید با زبونتو کف دستشویی مون لیس بزنی
+اما خیلی کثیف مریض میشم…
-فدای سرم مگه برده اعتراض میکنه؟
سرم رو به زور گرفت و فشار داد کف دستشویی. همون موقع شلوارش کشید پایین که سایه کیر بزرگش روی زمین دیدم گفت حق نداری نگاه کنی، پاشو گذاشت روی سرم و شروع کرد به جیش کردن روی سرم. من داشتم زیر پای یه پسر ۱۸ ساله تحقیر میشدم.
ـ زندگی تو از حالا اینه بش عادت کن. فکر کردی می‌زارم کیرم بخوری لیاقت تو همین پا و همین جیش.
+خیلی زیاد روم جیش کرد و بعد بم گفت که پاهاشو که حالا قطرات جیش روش بود لیس بزنم. شروع کردم به لیس زدن پاهای زیباش و دوباره همون حس تسلیم بم دست داد انگار که هیچی حس نمی کردم. تا به خودم اومدم دیدم تمام دستشویی برق افتاده. بعد بم گفت خوبه چند بار دیگه این کار تکرار بشه فرایند تکمیل میشه. حالا یه بار دیگه با آب و مایع دستشویی رو بشور الان کف دستشویی ما از دهن تو باید تمیز تر باشه. بعدشم برو حموم خودتو تمیز کن. پدر و مادرش اون روز تا ۴ نیومد مثل این که بیرون خرید داشتن. بش گفتم امید خیلی گرسنمه از صبح کار کردم…
امید گفت برو جوجه کباب در یخچال گرم کن بیار حیاط تا بخوریم. من اول خوشحال شدم گفتم شاید دلش به رحم اومده. همه کار های نهار را انجام دادم بعد موقع خوردن شد. -امید گفت باید مثل سگ بشینی بیرون سفره من که مرغ ها رو خوردم استخوان ها رو برات پرت می کنم تو اون ها رو باید بخوری. اگه بچه خوبی باشی شاید یکم گوشت به استخوان ها بزارم بمونه.
+امید داشت بال های کبابی میخورد و من خیره به پاهاش بودم و استخوان های را که پرت می کرد مثل سگ می خوردم.
+وقتی امید داشت ناهار می خورد مبایل من که روی سفره بود زنگ خورد همون دختر پریسا از دانشگاه بود. و امید حالا اون رو دیده بود. به من عصبانی شد و گفت تخم سگ نگفته بودی دوست دختر داری؟؟؟ مگه نگفتم کل زندگیتو باید وقف من کنی حالا دیگه نمی‌زارم پامو لیس بزنی؟ من شروع به گریه و التماس کردم که به خدا اصلا رابطه نداشتیم و فقط در حد حرف. امید گفت یه راه برای نجاتت هست. باید دوست دخترت را برام جور کنی اون وقت شاید حتی گذاشتم کیرم رو بخوری؟
باورم نمیشد یعنی این فرصت رو دارم که کیر امید رو یکبار بیرون شورت ببینم و حتی براش ساک بزنم؟
ولی از طرفی دلم برای پریسا و خودم می سوخت می دونستم که رابطه من و امید درست نیست و مشکل داره و رابطه سالم با پریسا ولی مغز به گا رفته من بخاطر تحقیر های کودکی مسخ امید شده بود. انگار یه قسمت کوچکی از مغزم هنوز غرور جوانی رو به یاد داره و نام امیدانه داره برای یاد آوری دست و پا میزنه. ولی قبول کردم چون اون موقع هیچ چیز جز دیدن کیر ارباب برام مهم نبود.
.
.
بعد از ظهر رفتیم باشگاه، مربی امید نیومده بود و به عنوان ارشد کلاس دست اون بود. توی را امید گفت ببین هرکاری بگم باید بدون چون و چرا و خجالت انجام بدی الان که رفتیم داخل جلوی بچه های سالن کفش ها جفت می کنی بوسشون می‌کنی و می‌زاری توی جا کفشی. تا رفتیم داخل امید گفت بچه ها این مهدی شاگرد جدید، بعد جمعشون کرد و یه چیزی در گوششون گفت. یکی از اون ها گفت نه بابا عمرا و بعد با هم خندیدن. همه هم سن امید بودن کمی بزرگتر یا کوچکتر. من طبق دستور جلوی بچه ها کفش های امید رو بوسیدم و گذاشتم توی جا کفشی که پچ پچ های بچه ها بلند شد. امید بم گفت امروز تجهیزات کامل با کلاه ضربه گیر کامل بپوش که میت گیرمون تویی.امید به بچه ها گفت خب بچه ها مهدی یه دراز بی قواره است اگر بتونید سر مهدی رو بزنید سر هر حریفی رو میتونید بزنید.
من وحشت کردم
خلاصه تمرین شروع شد با میت توی دستام باید ضربات قوی پاشون می‌گرفتم ولی بدن لاغر مي توان نداشت. تمرین حالت مبارزه به خودش می گرفت و بچه ها به نوبت می آمدن و با این که قد و جثه اون ها از من کوچیکتر بود ولی به هوا میپریدن و با پا می‌زند به صورتم. در پایان تمرین سیاه و کبود شده بودم خود امید که با تمام قدرت ضربه میزد و با هر بار ضربه زمین می خوردم. تکواندو کار ها از شدت کتک زدن من عرق کرده بودن و لخت شده بودن همه هیکل ها آمده و خوش تراش. بعد از تمرین همگی میرفتن دوش بگیرن. امید گفت تو هم باید با ما بیایی.
اتفاق هایی که در حمام باشگاه افتاد را از دست ندهید قسمت های جالب داستان تازه داره شروع میشه.

نوشته: برده برده برده

ادامه…

بازدید 19,632

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

16 پاسخ به “از دشمنی تا بردگی برای پسر همسایه (۱)”

  1. با واقعی یا کصشر بودن این کاری ندارم ولی این کصشرا دیگه بیماریه جدی.عادی شده تو دنیا تو ایرانم داره عادی میشه ولی بیماریه.در این لول یعنی ساقط شدن از زندگی.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید