عشق تا ابد پایدار (۳)

المیرا گفت پاشو شروع کنیم چون باید از اون طرف زودتر بریم.
فرانک صداشو کشدار کرد و با ناز گفت باشه شروع میکنیم فقط جان من حالا که اومدی اینقدر حرف از رفتن نزن بزار حال کنیم.
المیرا هوفی کرد و گفت چشم؛ حالا پاشو دیلدو رو بیار که اگه دروغ گفته باشی من می‌دونم و تو.
فرانک در حالیکه به سمت کابینت آشپزخانه می‌رفت با عشوه گفت با شهوتی که من ازت سراغ دارم اگه اونا ببینی به این راحتی نمی‌تونی ازش دل بکنی، کمی بعد برگشت و پاکت دیلدو رو جلو المیرا گذاشت.
المیرا از داخل پاکت یه جعبه بیرون آورد و تا چشمش به عکس روی جعبه افتاد یه دفعه با ذوق گفت فرانک خدا لعنتت کنه من واقعا تا حالا فکر میکردم قضیه دیلدو دروغه تا منو راضی کنی اینجا بیام. بعد درحالیکه مشغول باز کردن پلمپ کارتون بود گفت من هنوز باورم نمیشه تو دیلدو داشته باشی. راستی چرا آکبنده و ازش استفاده نکردی؟
فرانک گفت هیچوقت دوست نداشتم تنهایی باش حال کنم. دلم میخواست یکی مثل تو باشه تا با هم ازش استفاده کنیم. اما حیف که من شانس ندارم و هنوز تو رو پیدا نکرده برات خواستگار اومد و دارم از دستت میدم.
المیرا گفت می‌دونم ازم گله مندی ولی چاره‌ای نیست باید شرایط رو بپذیری.
فرانک گفت عزیزم من که پذیرفتم و اعتراضی ندارم. فقط اعتقاد دارم آدم باید از لحظه ای که توش هست خوب استفاده کنه مثل الان که باید بی خیال فردا بشیم و فقط حال کنیم.
المیرا در جعبه رو باز کرد و با خوشحالی دیلدو را همراه کمربندش بیرون آورد اونا تو مشتش گرفت و گفت جوووون، ببین خارجی ها چی ساختن از واقعیش قشنگتره.
فرانک گفت مگه تو واقعی شو دیدی!
المیرا با اخم گفت خره از نزدیک که ندیدم ولی تو فیلم سوپر زیاد دیدم.
فرانک لبخند زد و گفت خره شوخی کردم چرا اینقدر زود به خودت می‌گیری بعد دیلدو رو گرفت نگاش کرد و گفت آره حق با توی، باحاله و در حالیکه می‌خندید دیلدو رو تکون داد و گفت امروز با این چنان کونی ازت بگام که هیچ وقت یادت نره.
المیرا که مشخص بود از دیدن دیلدو حسابی تحریک شده جوووون کشداری گفت و از جاش بلند شد دست فرانک رو گرفت تو بغلش کشید و با لحن شهوت آلودی گفت ولی اول باید من باهاش کس تو رو بگام.
فرانک لبای المیرا رو بوسید و گفت باشه عشقم هر چی تو بگی اما قبل اینکه شروع کنیم بهتره بری دستشویی خودتو خالی کنی و توشو تمیز کنی بیایی تا موقعی که دارم می‌کنمت کثیف کاری نشه.
المیرا: فرض کن رفتم خودمو خالی کردم، توشو چطوری تمیز کنم.
فرانک: کاری نداره وقتی دستشویی کردی سر شیلنگ رو میچسبونی دم سوراخ کونت و آب رو باز میکنی تا آب بره تو کونت چند لحظه صبر میکنی تا پر بشه بعد سر شیلنگ رو از دم سوراخ کونت رد می‌کنی آب با فشار میزنه بیرون و هر چی توش هست میاره بیرون. این کارو چند بار انجام میدی تا کاملا تمیز بشی.
المیرا: وا، مگه میشه.
فرانک: چرا نشه، خوبم میشه.
_خطرناک نیست؟
_نه بابا چه خطری؟ من خودم چندین بار این کارو کردم.
_پس برو یه بار دیگه انجام بده من یاد بگیرم.
فرانک گفت فکر می‌کنی دروغ میگم؟ باشه اول خودم انجام میدم و سمت دستشویی رفت و گفت صبر کن دستشویی که کردم صدات میزنم بیا نگاه کن ببین چطوری تمیزش می‌کنم.
تصویری از دستشویی نداشتم و صدایی هم به گوش نمی‌رسید یکی دو دقیقه بعد المیرا به سمت دستشویی رفت.
مدتی بعد فرانک بدون لباس در حالی که با حوله داشت کس و کونشو خشک می‌کرد تو تصویر ظاهر شد
چند دقیقه بعد المیرا هم لخت تو تصویر ظاهر شد در حالی که او هم داشت با حوله بین پاهاشو خشک می‌کرد گفت دختر عجب تجربه‌هایی داری هرگز فکر نمی‌کردم به این خوبی بشه داخل کون را شستشو داد.
فرانک گفت من هم مثل تو نمی‌دونستم تا اینکه اولین بار وقتی دوست پسرم خواست کیرشو تو کونم بکنه بهم یاد داد.
تو دلم گفتم سعید؛ امان از دست تو مگه دستم بت نرسه من میدونم با تو.
اولین بار بود اونها رو لخت می‌دیدم ناخودآگاه هیز نگاشون کردم. بی چشمم فرانک از المیرا خوشگل و خوش استیل تر بود تنها برتری المیرا سینه هاش بود که کمی درشت و برجسته تر بود در عوض سینه های فرانک کوچولو بود. از طرفی المیرا کمی تپل و بیریخت بود و شکم داشت و با اینکه کون بزرگی داشت چندان خوش فرم نبود. ولی فرانک قد بلند و سفید، کمر باریک و مانکنی بود.
دیلدو را برداشتن و از داخل هال به سمت اتاق خواب رفتند منم رو گوشیم دوربین‌های داخل اتاق خواب را فعال کردم کنار تخت ایستادند و همدیگر را بغل کردند یه مدت از هم لب گرفتند المیرا مهربان شده بود و حرفهای سکسی و احساسی میزد و همزمان با دست پشت فرانک را می مالید بعد به آرامی او را روی تخت هول داد و خودش روش افتاد مدت زیادی ممه هاشو مالید و خورد. آه و ناله فرانک که بلند شد به سمت پایین رفت و مشغول خوردن کس فرانک شد معلوم بود که از مالیدن فرانک خودش بیشتر لذت می‌بره. وقتی کاملاً فرانک رو حشری کرد. ایستاد و دیلدو را به کمرش بست و از فرانک خواست دیلدو رو بخوره. فرانک کمی دیلدو رو تو دهنش عقب جلو کرد و گفت بکن توش که دارم میمیرم. بعد به حالت میسیونری لبه تخت خوابید و المیرا بین پاهاش قرار گرفت. کیر مصنوعی را دم کس فرانک تنظیم کرد و توش فرستاد.
فرانک از درد به خودش پیچید و با حالت شاکی گفت چه خبرته یواش.
المیرا گفت ببخشید و به آرامی مشغول تلمبه زدن شد و نگاهشو دوخت به فرانک که داشت آه و ناله می‌کرد و لذت می‌برد.
فرانک کاملاً خود رو در اختیار المیرا گذاشته بود و لذت می‌برد من مرتب با عوض کردن دوربین های داخل اتاق خواب فیلم رو از دو جهت نگاه میکردم.
یه لحظه به خودم اومدم دیدم منم دست رو کس خیسم گذاشتم و دارم اونو می‌مالم گوشی رو رو میز گذاشتم و مشغول مالیدن خودم شدم. با یه دست ممه هام رو می‌مالیدم با دست دیگه کسمو تا اینکه بالاخره همزمان با فرانک ارضا شدم.
شهوتم که آرام گرفت دوباره با دقت بیشتری مشغول عوض کردن دوربین ها و ذخیره سازی شدم.
المیرا در حالی که کمربند دیلدو رو باز می‌کرد با خنده گفت مرد بودن و کس کردن هم حال خوبی داشته و من نمی‌دونستم.
فرانک خندید و گفت دیدم فاز مردونه گرفته بودی.؟!
المیرا برگشت تو هال و از داخل پاکت چند تا خیار در اورد شست بعد از داخل کیفش ژل لوبریکانت در اورد برگشت تو اتاق و به فرانک گفت حالا فهمیدی چرا موقع اومدن رفتم میوه فروشی خیار خریدم چون میدونستم الان لازم میشه.
فرانک گفت وا؛ دیلدو کمت بود رفتی خیار اوردی؟
المیرا گفت برا اینکه احتیاج میشه. تو ابتدا باید با اینا کونمو گشاد کنی بعد با دیلدو بکنی وگرنه اگه همون اول دیلدو به این بزرگی رو بکنی تو کونم پاره میشم.
فرانک خندید و گفت دختر تو چقدر خودتو دوست داری؟
المیرا گفت اینقدر حرف نزن من که مثل تو جنده نیستم که همه جور تجربه ای داشته باشم.
انگار به فرانک برخورده باشه اخم کرد اما چیزی نگفت.
المیرا رفت رو تخت و حالت داگی شد و گفت اول با ژل کونمو لیز کن بعد بکن.
فرانک ژل را باز کرد رو سوراخ کون المیرا ریخت و بعد اینکه کمی ماساژ داد انگشتشو کرد تو کونش که خیلی راحت رفت تو و المیرا با صدای شهوت آلودی گفت اوف جااااااان. چه حالی داره.
فرانک انگشتشو درآورد و خیاری که به نظر از بقیه کوچکتر بود برداشت و به ژل آغشته کرد و تو کون المیرا فرستاد. المیرا باز به خودش پیچید و ناله کرد فرانک بعد چند بار عقب جلو کردن خیار رو در اورد و خیار بزرگ‌تری رو کرد تو کون المیرا.
المیرا این بار یکم درد کشید و با صدای لرزونی گفت تکونش نده، تکونش نده. فرانک در حالیکه خیار را تو کون المیرا ثابت نگه داشته بود مشغول مالیدن سینه‌های المیرا شد. المیرا دیگه داشت روانی میشد گفت حالا آرام آرام باش بازی کن تا کونم گشاد شه. فرانک با حوصله به کون المیرا ور می‌رفت. ناله های سکسی المیرا بلند شده بود و حسابی آه و ناله میکرد.
فرانک گفت فکر کنم دیگه وقتشه با دیلدو بکنمت.
المیرا با دست خیار رو تو کونش نگه داشت و گفت بلند شو دیلدو رو به کمرت ببند و با ژل حسابی چربش کن.
فرانک همه این کارها رو انجام داد و پشت المیرا قرار گرفت خیار رو در اورد و سر کیر مصنوعی رو دم کون گشاد شده المیرا تنظیم کرد دستاشو از پهلوی المیرا گرفت و یه دفعه تا جا داشت تو کون المیرا فرو کرد المیرا از درد جیغ کشید و مثل برق گرفته ها به جلو پرید و در حالی که دستشو به کونش گرفته بود برگشت با عصبانیت سر فرانک داد کشید وحشی، پارم کردی.
فرانک طلبکارانه گفت چرا اینقدر شلوغش کردی؟ خب کون دادن درد داره دوست نداری نمی‌کنم چرا دیگه توهین می‌کنی و خواست دیلدو رو از کمرش باز کنه.
المیرا که حسابی حشری شده بود عذرخواهی کرد و سریع دمر خوابید و گفت فکر کنم اینطوری دردش کمتر باشه خواهش میکنم بیا بکن.
فرانک گفت اینجوری من دیگه کنترلی رو دیلدو ندارم. اگه از تو کونت در اومد و سر خورد رفت تو کست من مقصر نیستم
المیرا گفت تو بکن من از زیر دستمو میزارم رو کسم که توش نره.
فرانک باز دیلدو رو چرب کرد و رو پاهای گوشتی المیرا نشست و سر دیلدو رو دم سوراخ المیرا تنظیم کرد.
المیرا با التماس به فرانک گفت تو رو خدا فقط یواش.
فرانک رو المیرا خوابید و دیگه ندیدم چه اتفاقی افتاد اما از نالیدن المیرا معلوم بود که دیلدو تو کونش رفته. آه بلندی کشید و گفت دیگه تکون نخور بزار جا باز کنه. مدتی بعد فرانک به آرامی مشغول تلمبه زدن شد. المیرا غرق در لذت بود و آه و ناله میکرد. کمی بعد به فرانک التماس می‌کرد محکمتر بزن. فرانک حرفشو گوش کرد و تلمبه‌هاشو تندتر کرد. المیرا دیگه داشت به اوج می‌رسید که فرانک دیلدو رو بیرون کشید و گفت دیگه حسابی گشاد شدی بلند شو داگی شو می‌خوام وقتی کونتو میگام ببینم و لذت ببرم.
المیرا بلافاصله به حالت داگی لبه تخت نشست و فرانک پشت او پای تخت ایستاد چند قطره ژل دم کون المیرا ریخت و دوباره دیلدو رو با تمام قدرت تو کون او جا داد و مشغول تلمبه زدن شد.
حالا دیگه رفت و آمد دیلدو به اون بزرگی رو تو کون المیرا می‌دیدم و بجای او من دردم می اومد که چطوری می تونست کیر به اون بزرگی رو تحمل کنه و تازه لذت ببره.
المیرا دیوانه‌وار ناله میکرد و از شدت شهوت جیغ می‌کشید. کمی بعد فرانک باز دیلدو رو از تو کون المیرا بیرون کشید. المیرا که برای بار دوم ضد حال خورده بود شاکی شد و گفت چرا ضد حال می‌زنی؟
فرانک گفت حالا بگو جنده کیه؟
المیرا بلافاصله گفت جنده منم تو رو خدا بکن.
فرانک گفت آفرین حالا شد. بعد با حالت تحقیر آمیزی گفت جنده خانم حالا بچرخ و طاقباز بخواب می‌خوام موقع ارضا شدن صورتتو ببینم.
المیرا وقتی طاق باز شد فرانک پاهاشو بلند کرد اورد بالا طوری که سوراخ کون کاملاً دیده میشد و از المیرا خواست خودش پاهاشو نگه داره و بعد دیلدو رو کرد تو کونش.
دیلدو خیلی راحت سر خورد و تا ته تو کون المیرا فرو رفت. بجز لذت چیزی در چهره المیرا دیده نمی‌شد.
فرانک در حالی که به آرامی تلمبه می‌زد گفت از بس کونت گشاد شده دیگه برات کون نمیشه.
المیرا با آه و ناله گفت حالا وقت این حرفاست؟ تندتر بکن.
فرانک ایستاد و قهقهه زد و پرسید اول بگو جنده دسته بورس، جنده خیار، جنده دیلدو کیه؟
المیرا کلافه گفت منم بابا من.
فرانک تلمبه هاشو تندتر کرد و مشغول بازی با چوچول المیرا شد و خیلی سریع او رو به اوج رسوند و ارضا کرد و کیر رو از تو کون گشاد و قرمز المیرا در اورد و روش افتاد.
المیرا داشت نفس نفس میزد که فرانک گفت دیگه هیچ وقت نقطه ضعف کسی رو به روش نیار و از اعتماد کسی سواستفاده نکن، باشه؟
المیرا فرانک رو از رو خودش پایین انداخت و با خنده مسخره آمیزی گفت بی‌خیال بابا آدم که نباید از شنیدن صفتش بدش بیاد.
فرانک گفت آره حق با توی جنده خیار.
المیرا که اخلاقش بعد ارضا شدن ۱۸۰ درجه تغییر کرده بود گفت خفه شو عوضی.
فرانک که نمی‌خواست کم بیاره گفت این یه واقعیته. تو هم جنده ای. و در حالی که می‌خندید و مسخره میکرد گفت با این تفاوت که من جنده کیرم اما تو جنده کیر مصنوعی و خیار و دسته بورسی.
المیرا عصبانی شد و گفت مهم اینه که من پرده دارم و با هرکی ازدواج کنم فکر میکنه یه دختر باکره ام اما تو چی؟
فرانک گفت تو آدم بشو نیستی همین الان بهت گفتم از اعتماد آدمها سواستفاده نکن، یادت رفت؟
المیرا گفت تو نگو تا منم نگم.
فرانک گفت آشغال تو شروع کردی. چرا انتظار داری من تمومش کنم.
المیرا گفت آشغال خودتی.
فرانک دیگه چیزی نگفت بلند شد از تصویر محو شد وقتی برگشت دیلدو رو از کمرش باز کرده بود و شورت و سوتین پوشیده بود. البته دیلدو دستش بود و داشت اونو پارچه می‌کشید. به نظر می‌رسید اونو شسته بود و داشت خشکش می کرد بعد تو جعبه اش گذاشت و جعبه رو تو نایلون گذاشت و به المیرا و گفت این مال تو بگیرش.
المیرا با تعجب به فرانک نگاه می‌کرد لحظه ای بعد گفت چرا میدی به من؟
فرانک گفت چون من با کیر واقعی حال کردم این بهم مزه نداد اما مطمئنم تو ازش خوشت اومده.
المیرا بش برخورد و گفت ارزونی خودت من بزودی شوهر می‌کنم و احتیاجی به این چیزها ندارم اما تو با وضعیتی که داری بعید می‌دونم حالا حالا ها شوهر گیرت بیاد.
فرانک گفت خره ببین من واقعا بی منظور دارم می‌گم اگه دوستش داری بگیر چون من بش احتیاج ندارم.
با اینکه مشخص بود المیرا چشش دیلدو رو گرفته اما غرورش اجازه نداد قبول کنه و گفت اگه تو احتیاج نداری من هرگز بش احتیاج ندارم. بعد بلند شد رفت لباساشو اورد و درحالیکه می پوشید به فرانک گفت پاشو آماده شو باید بریم.
فرانک گفت کجا بریم؟
المیرا گفت معلومه دیگه بریم بنگاه بگیم که ما منصرف شدیم و خونه رو نمی‌خواهیم.
فرانک گفت مگه من مسخره توام دو روز تمام وقت گذاشتم گشتم خونه پیدا کردم یه روز اومدم تمیز کردم کلی هزینه کردم وسیله خریدم حالا برم بگم خونه نمی‌خوام.
المیرا گفت من صبح بهت چی گفتم؟
فرانک گفت نمی‌دونم؛ یادم نمیاد!
المیرا گفت نگفتم من از خواستگارم خوشم اومده میخوام باش ازدواج کنم؟ نگفتم کار ما اشتباه بود و من می‌خوام دور این کار خط بکشم. نگفتم اشتباه کردیم خونه مجردی گرفتیم و باید بریم فسخ کنیم.
فرانک گفت آهان همینو بگو، بگو نو که اومد به بازار کهنه شده دل آزار. تا دیشب تو نبودی اونطوری محترمانه با من حرف می‌زدی؟ همین تو نبودی که برا سکس با من هر کاری حاضر بودی انجام بدی؟ حالا هنوز ۲۴ ساعت نیست برات خواستگار اومده اینگونه رنگ عوض کردی؟ یادت رفته بعد اولین سکس گفتم کار ما اشتباهه تو گفتی اشتباه یا درست من بش نیاز دارم و دست از سرم بر نداشتی. تو چرا اینقدر خودخواهی و دوست داری همه چی به میل تو پیش بره؟
المیرا گفت می‌تونستی قبول نکنی. کسی مجبورت نکرده بود.
فرانک گفت کسی مجبورم نکرده بود اما آدم باید تو رفاقت یه کم مرام داشته باشه. وقتی دیدم می‌تونم تو عالم رفاقت کاری برات انجام بدم قبول کردم. اما مثل اینکه رفیق برا تو حکم دستمال کاغذی داره که وقتی کارت باش تموم شد بندازیش دور.
المیرا گفت زر مفت نزن تو بخاطر حال کردن خودت قبول کردی دیگه چرا منت میزاری؟
فرانک گفت واقعا که خیلی رو داری یادت رفته دو بار بعد از ظهر منو بزور بردی خونتون در اتاقتو قفل کردی و با اون همه استرس وادارم کردی کستو بخورم تا ارضا بشی.
المیرا گفت حالا که چی. بجا این حرفها پاشو آماده شو بریم بنگاه.
فرانک گفت یه بار گفتی گفتم من نمی‌خوام خونه رو فسخ کنم می‌خوام بمونم توش زندگی کنم.
المیرا گفت ایرادی نداره ۲۰ میلیون پول پیش خونه دادم ۵ میلیون پول برا وسایل دادم بده من برم دنبال کارم تو تا قیامت بمون توش زندگی کن.
فرانک خندید و گفت خانمو باش بعد خیلی جدی چشم تو صورت المیرا دوخت و گفت تو منو چی فرض کردی. خودت خوب میدونی تو الان بخوای این وسایل رو به همون که ازش خریدیم پس بدی نصف قیمت هم نمیخره. هم‌چنین می‌دونی که برا فسخ اجاره نامه چقدر کم می‌کنند. حالا خودت بگو من چرا باید برا تصمیم تو اینقدر ضرر کنم.
المیرا گفت پس لابد تو هم انتظار داری همه رو ببخشم به تو و برم.
فرانک گفت برا چی ببخشی بیا از سهمت استفاده کن دوستم نداری نیا. اون دیگه به خودت مربوطه اما اینو تو گوشت فرو کن من خونه رو فسخ نمی‌کنم اگه بخوای سر به سرم بزاری میام همه چی رو به بابا مامانت می‌گم.
المیرا گفت خیلی پستی.
فرانک گفت تا تو باشی که دیگه از اعتماد و نقطه ضعف دیگران سواستفاده نکنی بعد مشغول لباس پوشیدن شد
المیرا لحنشو ملایم کرد گفت فرانک اگه با حرفام اذیتت کردم منو ببخش داشتم باهات شوخی می کردم می‌خواستم ببینم چقدر جنبه داری. بعد رفت فرانک رو بغل کرد و بوسید
فرانک المیرا رو از بغلش پس زد و گفت دیگه این کارها فایده نداره تو گند زدی تو دوستیمون. لااقل میذاشتی ۴ روز از خواستگاریت رد میشد نامزدیت قطعی میشد بعد اینطوری غرور برت می‌داشت و رنگ عوض می‌کردی.
المیرا سکوت کرد. فرانک کیفشو برداشت و از خونه زد بیرون.
با رفتن فرانک المیرا کمی اتاق رو جمع و جور کرد کیفشو برداشت و از خونه بیرون رفت.
ساعت از ۵ گذشته بود و بیشتر از دو ساعتی میشد که اونها پا تو اون خونه گذاشته بودند و من از تمام اون لحظه ها فیلم گرفته و رو مموری ذخیره کرده بودم.
چشام از بس رو گوشی نگاه کرده بودم داشت اشک می‌ریخت گوشی رو خاموش کردمو سر جام دراز کشیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت که با زنگ گوشیم بلند شدم نگاه کردم دیدم فرانکه. جواب دادم گفت همه چی طبق برنامه پیش رفت و کار من تمام شد زنگ زدم بگم با هر کی لازمه هماهنگ کن تا شبانه بره دوربین ها رو جمع کنه.
گفتم باشه حالا کجایی تا بیام کلید رو بگیرم.
گفت تا نیم ساعت دیگه بیا جای همیشگی.
ابتدا یه مامان زنگ زدم و سر بسته آنچه که دیده بودم براش گفتم و بش اطلاع دادم که میخوام برم فرانک رو ببینم بعد آماده شدم و رفتم سر قرار.
فرانک سوار شدو راه افتادم بعد احوالپرسی مثل همیشه شروع کرد به گزارش دادن گفتم نمیخواد تعریف کنی خودم همه چی رو دیدم.
گفت چطوری؟
گفتم اینطوری و گوشیمو در اوردم و رفتم تو اپلیکیشن. بلافاصله فیلم دوربین ها روی گوشی ظاهر شد.
گفت چه جالب. بعد پرسید فیلم چطور بود؟
گفتم فیلم خوب بود حتی بالاتر از تصور من، اما یه موضوع خیلی جلب توجه می‌کرد.
پرسید چی؟
گفتم تو به من می‌گفتی با المیرا خیلی صمیمی شدی طوری که جونش به جونت بنده ولی من امروز همچین صمیمیتی بین شما ندیدم.
گفت باور کن تا دیشب خیلی صمیمی بودیم اما نمی‌دونم این خواستگار المیرا کیه که هنوز از راه نرسیده چنان دلشو برده و اینو هوایی کرده که صبح وقتی رفتم ادارش و چشمش به من افتاد نه گذاشت نه برداشت گفت امروز باید بریم اجاره خونه رو فسخ کنیم. گفتم مگه چی شده اتفاقی افتاده گفت دیشب که بهت گفته بودم قراره برام خواستگار بیاد. گفتم خب این چه ربطی به فسخ خونه داره؟ در اومد گفت ربطش اینه که من ازش خوشم اومده می‌خوام باش ازدواج کنم و دیگه نیازی به اون خونه ندارم از طرفی به پول پیش خونه هم احتیاج دارم. گفتم حالا چرا اینقدر با عجله میخوای قبولش کنی، نمیخوای تحقیق کنی؟ گفت از قبل پسره را می‌شناختم بچه یه محله ایم، پسر سر به راه و سالمیه و از همه مهمتر اینکه شغل خوب و درآمد بالایی داره. من دیگه بعداً همچین چیزی از کجا گیر بیارم؟ تو دلم گفتم بدبخت همچین بی کیر مونده که هول برش داشته و نمی‌فهمه داره چکار می‌کنه اما چیزی به روم نیاوردم و در عوض بش تبریک گفتم بعد پرسیدم حالا تکلیف من این وسط چی میشه؟ گفت رفاقتمون سر جاش می‌مونه اما دیگه باید دور سکس خط بکشیم. گفتم ولی تو تا دیشب یه چی دیگه می‌گفتی حتی یادمه یه بار گفتی دوست داری این رابطه رو بعد ازدواج با من ادامه بدی. گفت میترسم بفهمه و آبرو ریزی بشه. بعد از اون لحظه به لحظه اخلاقش سرد شد و قشنگ تابلو بود که دیگه من براش ارزشی ندارم (همون حکایت نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار)
گفتم به هر حال تو نباید رابطه ات رو با المیرا خراب کنی و یه دفعه قطع کنی؟ بذار تا او خودش ازت فاصله بگیره.
گفت چرا؟ من که هیچ دلیلی برا ادامه رابطه با این عوضی نمی‌بینم.
گفتم او هرگز نباید متوجه بشه تو در فیلم برداری نقش داشتی و از ابتدا با هدف و برنامه وارد زندگیش شدی چون خودت خوب میدونی که با چه آدم کینه توزی طرفیم و اگه بفهمه که تو با نقشه قبلی بش نزدیک شدی و قصدت دوستی نبوده و هدف دیگه ای داشتی برات به یه دشمن خطرناک تبدیل میشه.
گفت آره حق با توی.
+در ضمن او هیچوقت نباید ما رو با هم ببینه، چون شک می‌کنه.
گفت متوجه ام و ادامه داد ولی خیلی شانس اوردیم من اون خونه رو اجاره کرده بودم وگرنه کل تلاش چند ماهه من دود میشد و هوا می‌رفت.
گفتم می‌دونم کار خیلی سختی بود برای همین ازت ممنونم و مابقی پولتو فردا برات میارم.
گفت امروز صبح وقتی یه لحظه گفت می‌خواد نامزد کنه و دیگه نمی‌خواد با من سکس کنه تو دلم گفتم همه چی به فنا رفت و دائم فکرم درگیر این بود که چطوری راضی اش کنم فقط یه بار دیگه با من سکس کنه تا فیلمش گرفته بشه که یه دفعه گفت آخرش نه ما رو به رستوران دعوت کردی نه به خونت! یه دفعه فکری به ذهنم رسید و گفتم امروز ناهار مهمون من، میریم رستوران. بلافاصله قبول کرد. بعد از تعطیلی اداره تو راه رستوران بودیم که با عشوه گفتم من یه پیشنهاد دارم. پرسید چه پیشنهادی؟ گفتم هنوز که نامزد نشدی نظرت چیه برا آخرین بار یه حال توپ بکنیم بخصوص که یه سورپرایز خوب برات دارم. گفت چیه بگو شاید اومدم. گفتم یه دیلدو خوشگل اونجا گذاشتم منتظر خودته. گفت الکی میگی. گفتم باور کن. گفت باشه میام ولی اگه دروغ گفته باشی من می‌دونم و تو بعد جلو یه فست فودی ایستاد و گفت برو ساندویچ بگیر تا ببریم همونجا بخوریم. گفتم ولی من میخواستم تو رو رستوران ببرم. گفت رستوران بمونه برا یه بار دیگه. الان قراره سکس کنیم بهتره سبک باشیم.

گفتم او به احتمال زیاد باز سراغ تو میاد تا پولشو زنده کنه تو رو خدا اگه اومد اینبار کوتاه بیا و باش کل کل نکن و اگه قصد داری تو اون خونه بمونی به فکر پس دادن پول رهن خونه باش اگه این کارو بکنی منم یه مقدار کمکت می‌کنم. لب کلامم اینه که او آدم خطرناکیه او را با خودت دشمن نکن و تلاش کن دوستیتون دوباره به حالت قبل برگرده بعد به مرور ازش فاصله بگیر و برو دنبال زندگیت.
گفت چون تو میخوای باشه. نیاز به پول تو هم ندارم خودم پول دارم که بش بدم.
گفتم بعد جر و بحث امروزتون اگه تو بش بگی ممکنه شک بکنه پس صبر کن تا خودش بهت بگه.
گفت حالا که اینطور میگه صبر میکنم تا خودش بحث پول رهن خونه رو پیش بکشه وقتی گفت پولشو حساب کتاب میکنم می‌اندازم جلوش و میگم دیگه دوست ندارم ببینمت. چطوره؟
گفتم آره اینم بد نیست اینطوری لااقل دیگه بهت شک نمی‌کنه.
سرشو به علامت تایید تکان داد گفتم حالا دیگه کلید رو بده و برو.
وقتی کلید رو داد گفت خانمم فقط ازت یه خواهش دارم.
گفتم بگو
گفت تو رو خدا مواظب باش فیلم ما رو کسی نبینه چون دیگه اونوقت کسی فکر نمی‌کنه که من برا آتو گرفتن اینکارو کردم و فکر می‌کنند هرزه ام و آبرویی برام نمیمونه.
گفتم بذار خیالتو راحت کنم من فقط یه بار فیلم دوربین‌ها رو بازبینی می‌کنم و تکه هایی که صورت تو توش معلوم نباشه جدا می‌کنم بعد فیلم ها رو برای همیشه در یه جای امن بایگانی می‌کنم و حتی دیگه به چشمهای خودم هم اجازه نمیدم بش نگاه کنه چه برسه به دیگران.
پرسید بعد با اون تکه ها که جدا کردی چکار می‌کنی؟
گفتم چون نمی‌خوام تو فضای مجازی پخش بشه و دردسر درست کنه، ازش چند تا اسکرین شات می‌گیرم و رو کاغذ چاپ می‌کنم. و با همون عکسها میرم سراغ المیرا و به عنوان مدرک نشونش میدم و بش میگم که ازش فیلم دارم مطمئنم برا ترسوندن المیرا همون چند تا عکس کافیه و هر کاری ازش بخوام انجام میده.
فرانک وقتی داشت پیاده میشد با خنده گفت ولی خوشت اومد کونشو چطوری ترکوندم.
گفتم من مونده بودم چطوری داشت تحمل می‌کرد.
گفت اون ضربه اول رو دیدی اونو عمدا اونطوری محکم توش زدم. می‌خواستم انتقام توهین‌هایی رو که این مدت کرده بود یکجا بگیرم بخصوص وقتی باکره بودنشو تو سرم زد اگه بدونی چه حالی شدم راستشو بخوای الانم پشیمونم که چرا اون موقع که زیرم بود دیلدو رو تو کسش نکردم و پردشو نزدم تا دیگه اینجوری برام بلبل زبونی نکنه.
گفتم فراموش نکن هدف من انتقام شخصی نبوده و نیست.
گفت من به هدف تو چیکار دارم.
گفتم درسته تو برای این کار پول گرفتی ولی در واقع تو با این فداکاری خدمت بزرگی به بچه های بی سرپرست شهر کردی و اونا رو از دست این کثافت نجات دادی، دمت گرم.
شب مریم، مهسا، داوود و رامین رو به خونه دعوت کردم و بساط بگو بخند و شادی به راه بود تا اینکه ساعت از ۱۲ گذشت و دوباره سعید، رامین و داوود رفتن دوربین ها رو جمع کردند اوردن.
صبح روز بعد کلید و آخرین پول فرانک رو بردم دادم. وقتی گرفت پرسیدم اگه من این پول رو بهت نمی‌دادم چکار می‌کردی؟
لبخند زد و گفت اگه خبر داشتی چقدر بهت اطمینان دارم هرگز این حرفو نمیزدی. هر چند اینقدر دوستت دارم اگه نمیدادی هم دیگه برام مهم نبود.
گفتم دست بردار فرانک مارو با این حرفها سیاه نکن.
گفت به جان خودم راست گفتم دوست داری باور کن دوست نداری باور نکن.
بعدازظهر فیلم ذخیره شده دوربین ها رو چک می‌کردم و همانطور که به فرانک قول داده بودم تکه هایی از فیلم که صورت فرانک توش معلوم نبود برش می‌دادم تا اینکه در انتهای فیلم چیز جالبی دیدم. دیدم المیرا چند دقیقه بعد از اینکه پشت سر فرانک از خونه رفت بیرون دوباره برگشت در را قفل کرد یه مبل پشت در گذاشت و رفت سراغ دیلدو و اونو برداشت رفت تو اتاق خواب.
گوشی خودشو رو حالت فیلم برداری کاشت و کاملاً لخت شد و رفت رو تخت. دیلدو رو درآورد و اونو چرب کرد و آرام آرام روش نشست تا اینکه کامل تو کونش جا داد کمی صبر کرد و بعد شروع کرد به تلمبه زدن.
چند دقیقه تلمبه زد و به خودش ور رفت تا اینکه ارضا شد دیلدو رو در اورد و مدتی همان طور لخت دراز کشید و بعد بلند شد رفت.
رفتم گوشیمو برداشتم و مثل همیشه به فرانک پیام دادم ولی جواب نداد تا اینکه غروب زنگ زد جریان رو که براش گفتم کلی خندید و گفت همین کثافت بود که از دیلدو بدش اومده بود. بعد گفت حالا گوش کن تا من برات بگم.
گفتم گوشم با توئه بگو.
گفت المیرا امروز نزدیک ظهر زنگ زد و با لحن ملایمی بابت دیروز ازم عذرخواهی کرد بعد ازم خواست برم اداره منم رفتم. حسابی باهام صمیمی برخورد کرد و منم باش صمیمانه برخورد کردم انگار نه انگار که دیروز اتفاقی افتاده باشه تا اینکه تعطیل شد و با هم از اداره بیرون زدیم و به سمت خونه رفتیم تو راه خونه باز دو تا ساندویچ خریدیم و رفتیم خونه خوردیم دیدم گفت امروز هم اومدم که با هم سکس کنیم. گفتم من نمی‌فهمم یه دفعه چه اتفاقی افتاده که فازت با دیروز عوض شده؟ گفت خواهش میکنم دیروز رو کلا فراموش کن من اشتباه کردم. گفتم نکنه نامزدی مالیده شد دوباره اومدی سمت من. گفت نه اون سر جاشه اما دلم میخواد دوستی ام رو با تو ادامه بدم و همانطور که گفتم بعد ازدواج هم با هم رابطه سکسی داشته باشیم و دیگه نذاشت من حرف بزنم و شروع کرد به لخت کردن من. نه مقاومتی کردم نه حرفی زدم تا اینکه رفت دستشویی و لخت برگشت و گفت توشو کاملاً شستم و همه چی آماده ست که تو با دیلدوی نازت کونمو حال بیاری. منم کلاس گذاشتم و گفتم اول باید کسمو بخوری تا من ارضا بشم بعد. او هم قبول کرد و اینقدر کوسمو خورد تا ارضا شدم. دیلدو رو بستم و چرب کردم کمی با ژل کونشو ماساژ دادم و آرام آرام کردم تو کونش و با گاییدن کونش ارضاش کردم.
صحبت‌های فرانک که تموم شد گفتم از حالا به بعد بیشتر مواظب خودت باش چون امکان نداره المیرا الکی تغییر رویه داده باشه. بدون شک او دنبال فرصتی می‌گرده تا کار خودشو بکنه و بهت ضربه بزنه.
شب تو بستر قبل از سکس با شورت و سوتین تو بغل سعید دراز کشیده بودم که بش گفتم یه چی از رابطه های گذشته ات بپرسم راستشو میگی؟
گفت بستگی داره چی بپرسی؟
پرسیدم تو قبل از سکس آنال با دوست دخترات وادارشون می‌کردی تو کونشون آب کنند و اونو تمیز کنند؟
خندید و گفت ای ناقلا تو با فرانک در مورد سکس هایی که با من داشته حرف زدی.
گفتم نه هرگز. اما فرانک تو فیلمی که با المیرا سکس می‌کنند یه جا ازش می‌خواد این کارو بکنه. المیرا بعد انجام این کار میگه خیلی خوب بود تو این کارو از کجا بلد بودی؟ فرانک میگه از دوست پسر سابقم یاد گرفتم.
سعید گفت حالا تو هم یاد گرفتی و می‌خوای انجام بدی!
هول شدم و گفتم نه، فقط برام سوال بود تو یادش دادی یا غیر تو دوست پسر دیگه داشته و از او یاد گرفته.
خندید و گفت دروغ نگو من که میدونم هوس کردی از عقب بدی و روت نمیشه. اما اینکه خجالت نداره. اگه دوست داری بدی بگو تا انجام وظیفه کنم.
خندیدم و گفتم کور خوندی مگه کس به این خوبی چه ایرادی داره که می‌خوای کونمو بگای.
گفت کست که حرف نداره ولی کونت یه چی دیگه ست.
گفتم امان از دست تو، از بس گفتی کچلم کردی.
منو دمر خوابوند و دستی روی کپل های برجسته و نرم کونم کشید و گفت، عجب دنبه ای. آخه تو که نمیدونی چقدر سخته هر شب بخوای این کون رو لمس کنی و ازش استفاده نکنی.
گفتم من که می‌دونم تو تا این کون منو نگایی ول کنم نیستی بیا یه بار بکن توش و دست از سرم بردار.
گفت آخ جاااان، ،جدی میگی؟
گفتم اینطور که تو با حسرت میگی جااان من دلم میاد نه بگم؟
گفت ممنونم ازت که اینقدر درکم می‌کنی.
بلند شدمو گفتم پس بذار برم توشو بشویم و بیام که کثافت کاری نشه و به دلت بچسبه.
گفت باشه اما همین که اومدم در را باز کنم دیدم دست دور کمرم انداخت و با یه فن بارانداز منو رو تشک تخت خوابوند و بدون اینکه حرفی بزنه خودش کنارم نشست. مونده بودم چش شده و ساکت نگاش می‌کردم که سوتینم رو بالا داد و نوک ممه هام رو با نوک پنجه هاش مالید که در جا تیز شدند. هر کدوم از اونا رو بین انگشتان دستش گرفت و محکم فشار داد و بالا کشید. دردم گرفت و داشت اشکم در میومد که کمی فشار رو کم کرد و گفت ببین خانم منو تو بد مخمصه ای قرار دادی از یه طرف دلم می‌خواد کونتو بگام از یه طرف دلم نمیاد این کارو با تو بکنم چون واقعاً دردناکه و حتی ممکنه به معنی واقعی جر بخوری پس لطفاً تو دیگه انگولکم نکن.
گفتم منم وقتی میبینم تو دوست داری اینکارو بکنی دلم نمیاد حالتو خراب کنم. دوست دارم با من به تمام آرزوهات برسی.
ممه هام رو ول کرد و گفت نگران نباش من با داشتن تو به تمام آرزوهام رسیدم.
گفتم پس اگه اینطوره چرا همش میگی.
گفت ما مردها وقتی حشری میشیم عقلمون میره تو کیرمون و از طرف مقابل خیلی چیزا می‌خواهیم. منم مثل بقیه؛ تو که نباید هر چی من گفتم اهمیت بدی. تو باید مثل سابق کار خودتو بکنی من همین که ارضا بشم همه چی یادم میره.
گفتم حالا دیگه خیالم راحت شد و هر بار که گفتی کون من می‌گم فقط کس. دوست داری بکن، نداری بشین و تماشا کن.
گفت آفرین حالا بخاطر اینکه بازم از کونت گذشتم لطف کن و یه ساک مجلسی مهمونم کن.
شورت و سوتینمو کندم و رفتم بین پاهاش و شورتشو پایین کشیدم. کیر خوش خوراکش مثل فنر بیرون پرید و جلوم ایستاد. شورت رو کامل از پاش در اوردم و کیرشو کردم تو دهنم. رو تخت دراز کشیده بود و با چشمای شیطونش ساک زدنم رو تماشا می‌کرد کمی که خوردم گفت حالا همینطور که داری ساک میزنی بچرخ و کس خوشگلت رو بزار رو دهنم که تشنه آبشم.
روز بعد تا شب خبری از فرانک نبود و منم چون بزودی قرار بود تو یه سری مسابقات کشوری در رشته مورد علاقم ( موی تای) شرکت کنم سرم حسابی گرمه تمرینات فشرده باشگاه بود و ازش خبری نگرفتم. شب وقتی گوشیمو باز کردم یه پیام از فرانک دیدم که نوشته بود هر موقع فرصت کردی زنگ بزن.
وقتی بش زنگ زدم بلافاصله بعد احوالپرسی گفت برا همیشه با المیرا قطع رابطه کردم.
گفتم دوباره چی شد؟
گفت یادته گفتی تغییر رویه المیرا بی دلیل نیست و بهم توصیه کردی مواظب خودم باشم.
گفتم خب؟
گفت حدست درست بود کثافت عوضی اخلاقش رو خوب کرده بود بهم نزدیک بشه و ازم آتو بگیره تا هم بتونه ازم پولشو پس بگیره و هم آبرومو ببره.
پرسیدم مگه چیکار کرد.
گفت امروز دوباره دم دمای تعطیل شدن از اداره بام تماس گرفت و گفت میایی امروز هم بریم تو خونه و با هم سکس کنیم. من که از صبح یه سری وسایل مثل کمد لباس، لباسام، یه مقدار ظرف و ظروف، اجاق گاز و غیره برده بودم و داشتم وسایلمو مرتب میکردم گفتم من دیگه همیشه اینجام هر موقع خواستی بیا منم در خدمتم. وقتی اومد وسایل منو دید گفت تو جدی جدی قصد داری اینجا بمونی. گفتم آره تو با این مسئله مشکل داری. منتظر بودم صحبت پولشو وسط بکشه تا بگم پولت آماده ست فردا بیا از بانک بگیرم بهت بدم دیدم چیزی نگفت. دو تا ساندویچ خریده بود یکی رو داد دست من و گفت تا داغه بخور.
ساندویچ ها رو که خوردیم سکسمون شروع شد اول او با دیلدو از جلو منو کرد تا ارضا شدم بعد من اونو از عقب کردم تا ارضا شد. چند دقیقه بعد گفت دوباره یه پارت دیگه بریم؟ گفتم مشکل نداره رفت دیلدو رو شصت و اومد به خودش بست از من خواست داگی بشم. کمی کسمو خورد خیس شدم کرد تو کسم. او از پشت داشت تلمبه میزد و من آه و اوه میکردم که یه لحظه گفت فرانک منو نگاه کن. برگشتم دیدم گوشی دستشه داره فیلمبرداری می‌کنه. گفتم چرا داری فیلم می‌گیری؟ گفت نگران نباش حذفش می‌کنم. حسم از بین رفته بود و دیگه تمایلی به ادامه سکس نداشتم اما کمی تحمل کردم بعد وانمود کردم که ارضا شدم تا بی‌خیالم بشه. دیلدو رو از کسم بیرون کشید و بلافاصله سمت دستشویی رفت و در را بست دیگه مطمئن شدم کاسه ای زیر نیم کاسه است. چند دقیقه بعد او زیر بود و من داشتم کون او رو میکردم وسط کار گوشیمو برداشتم تا منم فیلمشو بگیرم ببینیم چه عکس العملی نشون میده. دیدم گفت گوشی رو بذار کنار. دیلدو رو از تو کونش در اوردم و گفتم نفهمیدم چی شد. تو از کردنت فیلم میگیری بعد به من که می‌رسه میگی فیلم نگیر. گفت حالا ببین برا یه دقیقه فیلم چکار کنی الان حذف می‌کنم. دیلدو رو باز کردم انداختم جلوش و مشغول لباس پوشیدن شدم همزمان گفتم همین الان جلو من حذفش کن. گوشیشو که زیر بالش گذاشته بود برداشت فیلم رو اورد و جلو من حذف کرد و مشغول لباس پوشیدن شد. شک نداشتم فیلم رو جای دیگه هم ذخیره کرده. من دیگه لباسامو پوشیده بودم. گفتم گوشی رو بده می‌خوام مطمئن بشم حذف کردی شورتش رو پوشید و سوتین رو برداشت که بپوشه گفت مگه جلو چشات حذف نکردم دیگه چی میخوای؟ می‌دونستم زورش از من بیشتره اما باید سفت جلوش می ایستادم. لباساشو برداشتم انداختم پشت اپن آشپزخانه و خودم جلو ورودی ایستادم و گفتم تا اون روی سگم بالا نیومده گوشیتو بده من وگرنه لخت از خونه بیرونت می‌کنم. سوتینش رو بست و به سمت من حمله کرد، منو به عقب هل داد و سریع به سمت لباساش رفت و خم شد اونا رو از کف آشپزخانه برداره از فرصت استفاده کردم و یه سیلی محکم رو کمر لختش زدم طوری که کف دستم سوخت فکرشو بکن سر کمر او چی اومد. ناله سوزناکی کرد و داشت راست میشد که با زانو تو پهلوش زدم که به خودش پیچید و همونجا رو زمین نشست. دیگه سوارش بودم و بهانه‌ای پیدا کرده بودم که ادبش کنم دست انداختم و سوتینش رو کشیدم که از سه جا پاره شد. جلوش زانو زدم، مثل بید می‌لرزید دوتا سیلی تو گوشش چپ و راست کردم که اشکش جاری شد. گفتم گوشی رو میدی یا هنوز دوست داری کتک بخوری؟ گوشی رو داد اما بسته بود گفتم بگیر بازش کن. گریش شدید تر شد. یه سیلی دیگه زیر گوشش خوابوندم و گفتم میگم بازش کن. وقتی باز کرد گرفتم و بلند شدم جلوش ایستادم و گفتم دست از پا خطا کنی کشتمت. مشغول چک کردن گوشی شدم و هر جا که فکرشو میکردم نگاه می کردم اما از فیلم اثری نبود با خودم گفتم شاید برا کسی ارسال کرده و رفتم تو واتساپ دیدم اونجا هم از فیلم اثری نیست رفتم تلگرام رو چک کنم که ناغافل دست انداخت دور پاهام و هلم داد که با کون زمین اومدم و با عجله خواست بیفته تو سرم که خیلی اتفاقی زانوم به زیر فکش خورد و جیغش به هوا رفت نگاه کردم دیدم دهنش پر خون شد فهمیدم زبونش بین دندوناش گیر افتاده و بریده شده. همون‌طور که جلو دهنشو گرفته بود و داشت گریه میکرد بلندش کردم و با تیپایی فرستادمش تو دستشویی و در را بستم و برگشتم تلگرام گوشی اش رو چک کردم دیدم حدسم درست بود. کثافت فیلمم رو تو تلگرام برا یه شماره که لپ تاپ سیو کرده بود ارسال کرده ولی خوشبختانه هنوز سین نخورده بود یه کمربند چرم داشتم از تو لباسام برداشتم و صبر کردم از دستشویی بیرون اومد پرسیدم جنده خانم مگه نگفتی حذف کردی پس این چیه؟ گفت فرانک بخدا غلط کردم. گوه خوردم. گفتم فکر کردی بگی غلط کردم و گوه خوردم دست از سرت بر میدارم باید بگی این کیه براش فرستادی و چرا این کارو کردی. چیزی نگفت کمربند رو یه دور، دور دستم تاب دادم و بدن لختشو به زیر کمربند گرفتم چندتا که زدم دادش به هوا رفت و به معنی واقعی به گوه خوردن افتاد و گفت نزن تا بگم. دست نگه داشتم گفت اون شماره خودمه که خاموشه با اون شماره رو لپ تاپم تلگرام نصب کردم و فیلم تو را رو اون خط فرستادم تا بعداً برم تو لپ تاپ بازش کنم. گفتم پس فیلم گرفته بودی که ازم آتو داشته باشی؟ گفت راستشو بخوای آره؛ یادته اون روز گفتم خونه رو فسخ کن و پول منو بده تهدیدم کردی اگه بت فشار بیارم میایی پیش خانوادم و آبرومو می‌بری تصمیم گرفتم منم ازت آتو بگیرم تا دیگه تهدیدم نکنی و من بتونم پولمو ازت بگیرم. گفتم خاک عالم بر اون سرت کنند، منو باش که تو رو رفیق خودم دونستم و با اون همه توهینی که بم کردی تو رو بخشیدم و باز باهات رابطه گذاشتم اما توی حیوون چی از رفاقت میفهمی. و دوباره با کمربند افتادم به جونش. اینقدر گریه و التماس کرد تا اینکه ولش کردم و به شماره که فیلم رو ارسال کرده بود زنگ زدم دیدم خاموشه فیلم رو حذف کردم و برا اینکه کاملا خیالم راحت بشه، گوشی رو تو دیوار کوبیدم که چند تکه شد و پای دیوار ریخت دست انداختم موهاشو گرفتم و کشان کشان تا اتاق خواب بردم. گوشیمو برداشتم زدم رو ضبط فیلم و گفتم خودت شورتت رو بکن و دیلدو رو بکن تو کونت می‌خوام ازت فیلم بگیرم. گفت تو که هم فیلم هم گوشی منو نابود کردی دیگه برا چی فیلم می‌گیری؟ گفتم چون حالا من می‌خوام از تو آتو داشته باشم که اگه بعد از این مزاحمم شدی پدرتو در بیارم. گفت من دیگه غلط بکنم مزاحمت بشم گفتم من این حرفها سرم نمیشه. یا کاری رو که گفتم می‌کنی یا لباساتو آتش می‌زنم و لخت از خونه بیرونت می‌کنم. همزمان خودم سمت آشپزخونه رفتم. خواستم گاز رو روشن کنم از اتاق بیرون اومد. گفتم سمت من نیا که با کمربند سیاه و کبودت می‌کنم. گفت فرانک تو که اینقدر بد نبودی چرا امروز اینطوری شدی یه ذره رحم داشته باش من که گفتم غلط کردم من که گفتم گوه خوردم تو هم که انقدر کتکم زدی گوشیمو که خورد کردی دیگه چی از جونم می‌خوای؟ لباسامو بده بپوشم گورمو گم کنم. گفتم سر رفیق خیانتکار قدر نشناس هر بلایی بیاری کمه. دوباره شروع به التماس کرد که او را ببخشم. دلم خنک شده بود گفتم به جان خودم پولتو جور کرده بودم و قصد داشتم بهت بدم اما دیگه تموم شد. بذار خیالتو راحت کنم. هم پول رهن هم پولی که برا خرید وسایل خرج کردی، با کاری که امروز کردی دود شد رفت هوا. دیگه یه ریالم بهت نمیدم. گفت تو فقط لباسامو بده و بزار از اینجا برم من نه تنها چیزی ازت نمی‌خوام تا عمر دارم دعات می‌کنم. گفتم اول کلید خونه رو بده بعد هر قبرستونی که دوست داشتی برو. سر سه سوت کلید رو از کیفش در اورد و داد دستم.
لباساشو انداختم جلوش و گفتم بپوش و زودتر گورتو گم کن و خدای نکرده اگه دوباره به هر دلیلی هوس کردی به پر و پای من بپیچی امروز رو به یاد بیار. همینطور که داشت لباس می پوشید گفت چشم، قول میدم دیگه کاری باهات نداشته باشم ولی تو رو خدا تو هم جریان امروز رو جایی بازگو نکن ممکنه به گوش پدر مادرم یا همکارام تو اداره برسه و آبروی من بره. گفتم مهمتر از همه نامزدته که اگه بفهمه چه ذات کثیفی داری یه ثانیه هم پابندت نمیمونه، پس خیلی مواظب رفتارت باش که اگه خطایی بکنی کارت تمومه. دیگه لباس پوشیده بود و داشت می‌رفت که گفت باشه چشم حالا اجازه میدی شکسته های گوشیمو بردارم؟ بلند شدم جلو خودش اجاق گاز را روشن کردم و شکسته های گوشی را گذاشتم روش و گفتم اینم از گوشی حالا دیگه گورتو گم کن. آهی کشید و با بغض سنگینی گفت خداحافظ و در را باز کرد و بیرون رفت و در را بست. سریع اجاق رو خاموش کردم و آب روی گوشی ریختم و خاموشش کردم. از اونجایی که کلا ۳۰ ثانیه هم نسوخته بود با بدبختی تونستم مموری و سیم کارت رو سالم در بیارم. مموری را گذاشتم تو گوشی خودم و بازش کردم دیدم نکبت فیلم رو اونجا هم کپی کرده. با خودم گفتم دیدم کثافت تا لحظه آخر چشمش به دنبال شکسته های گوشیش بود. نگو هنوز امید داشته که با این فیلم بره برام شاخ بشه. همینطوری که داشتم محتوای مموری رو چک می‌کردم یه پوشه پیدا کردم که پر بود از عکس های لختی و فیلم های خود ارضایی که از خودش گرفته بود اما سر و صورتش معلوم نبود.
حرف فرانک که تمام شد گفتم کاش رابطه‌ات رو با المیرا اینجوری تمام نمی‌کردی.
گفت حالا دیگه چرا؟
گفتم خیلی دلم می‌خواست بدونم بعد اینکه با عکس و فیلمها تهدیدش کردم چه فکری می‌کنه و قراره چه عکس العملی نشون بده و اگه تو باش در رابطه بودی حتما برام خبر می اوردی.
گفت متأسفم. دیگه نتونستم تحملش کنم.


بعد از مدتی تمرینات فشرده و آماده کردن خودم برای مسابقه بد شانسی اوردم. تاریخ مسابقه درست مصادف شد با تاریخ تولد سعید. منم از همراهی تیمم به استان کردستان که میزبان مسابقات بود انصراف دادم تا روز تولد عشقم کنارش باشم و یه جشن مفصل براش بگیرم.
موضوع انصرافم به گوش سعید رسید. فکر کنم استادم که خیلی رو من حساب کرده بود و تمایل داشت من حتما تو مسابقه شرکت کنم دلیل نرفتنم را بش گفته بود
سعید از نرفتنم خیلی ناراحت شد. بخصوص که فهمیده بود من بخاطر تولد او نرفتم برای همین گفت بهترین هدیه‌ای که می‌تونستی به من بدی مدال طلای مسابقات بود که از دست دادی.
گفتم چرا انتظار داشتی برم طلا بیارم در حالی که من هنوز یک سال سابقه این ورزش رو ندارم .
گفت چون تو جنمش رو داری و تا جایی که من می‌دونم پیشرفتت در این زمینه عالی بوده. سعید درست می‌گفت من بخاطر چند سال سابقه تکواندو، در همین مدت کوتاه پیشرفت چشمگیری تو موی تای کرده بودم اما نمی تونستم ادعا کنم از کسانی که سالها تو این رشته فعالیت کردند بهترم
گفتم به هر حال دیگه قسمت نبود امسال شرکت کنم اما قول میدم سال دیگه شرکت کنم و طلا بیارم و بهت هدیه بدم
گفت هنوزم دیر نشده تو بخواه من تو رو میرسونم.
(تیم دو روز قبل از مسابقه باید می‌رفت و در محل مستقر می شد و یک روز قبل اعضای تیم برای مسابقه ثبت‌نام و در وزن کشی شرکت می‌کردند) تیم ما رفته بود و الان اونجا مستقر بود و قرار بود فردا در وزن کشی شرکت کنند
گفتم نه عزیزم حتما قسمت نبود برم، بی خیال شو.
خیلی جدی گفت من این حرفها سرم نمیشه برو ساکت رو ببند امشب زود شام می‌خوریم و زودتر از همیشه می‌خوابیم از اون طرف ساعت ۵ صبح حرکت می‌کنیم و تا ساعت ۸ نهایت ۹ می‌رسیم اونجا.
همه چیز طبق برنامه سعید پیشرفت و ساعت هشت و نیم جلوی سالن ورزشی بودیم سعید رو بوسیدم و ازش تشکر کردم موقع خداحافظی گفت خانمم ببین تو حتی اگر مدال هم نیاری برام مهم نیست پس زیاد بخاطر حرف من خودتو به آب و آتیش نزن من فقط خوشحالی و سلامتی تورو می‌خوام.
گفتم نه دیگه نشد حالا که روز تولدت تنهات گذاشتم و قراره مسابقه بدم تا طلا نگیرم به شهرمون بر نمی گردم.
سعید صورتمو بوسید و گفت موفق باشی عشقم.
وقتی وارد باشگاه شدم هیچ کس خبر نداشت که من دارم میرم و وقتی منو دیدند سورپرایز شدن و با خوشحالی دورم کردند طوری که اعضای بقیه تیمها با کنجکاوی به من نگاه می‌کردند .
بعد ثبت‌نام و وزن کشی من با ۷۴ کیلو وزن، در وزن منفی ۷۵ کیلو گرم باید با سه رقیب مبارزه می‌کردم و می‌بردم تا قهرمان می‌شدم.
روز بعد ساعت ۱۱ برای اولین مسابقه رو تاتامی رفتم و با یه رقیب از اصفهان مسابقه دادم و پیروز از میدان بیرون اومدم. مسابقه بعدی رو به یه رقیب از کردستان خوردم او سابقه یه دوره قهرمانی داشت. دختری قد بلند و ورزیده من با اینکه خودم قد بلندم ( ۱۷۷ قد دارم ) پیش او قدم کوتاه بود. استادم گفت من حدس می‌زدم تو فینال به او بخوری که اگه باختی لااقل دوم بشی اما بد شانسی اوردی.
گفتم استاد این عوض روحیه دادنه. یه وقت به بقیه بچه‌ها اینجوری روحیه ندی. باخت یعنی چی همیشه از برد حرف بزن.
با ورود حریفم رو تاتامی، ورزشگاه ترکید و همه تشویقش میکردند. بخصوص که مسابقه تو شهرش برگزار میشد و همه تماشاگران طرفداراش بودند. به هیچ وجه اهمیت ندادم انگار که نه چیزی می‌بینم نه می‌شنوم. زندگی سخت گذشته به من یاد داده بود برای هر چیز بجنگم و به نتیجه اش فکر نکنم. و همین طرز تفکر باعث شد در پایان مسابقه دست من به عنوان پیروز مسابقه بالا بره. البته تلاش استادم برای اینکه در امتیاز دهی پارتی بازی نشه و داوران طرف میزبان رو نگیرند تاثیر زیادی داشت.
در مسابقه فینال به یه رقیب خوشگل، خوش اندام و تقریباً هم قد خودم از استان چهارمحال و بختیاری برخوردم که در عین زیبایی بدن ورزیده و چغری داشت. گاردش همش بسته بود خیلی به موقع فن میزد. ده ثانیه مونده به پایان بازی ۴ بر ۷ ازش عقب بودم عزمم رو برای زدن یه ضربه سه امتیازی جزم کردم و پای راستم را بالا بردم و عاشقانه و به عشق سعید به سمت صورت و گردن حریفم پرتاب کردم که جواب داد و درست در دو ثانیه آخر با گرفتن ۳ امتیاز نتیجه مساوی شد و چون یه خطا کمتر داشتم دستم به عنوان پیروز بالا رفت وقتی رفتم تا حریفم رو بغل کنم اشک توی چشماش حلقه زده بود. بعد مسابقه دیدم رفته گوشه‌ای نشسته داره گریه میکنه. لذت قهرمانی از یادم رفت و حالم یه جوری شد رفتم پیشش نشستم و باش گرم گرفتم. دیدم دختر خیلی مهربان و با صفائیه. گفتم بالاخره مسابقه ست یکی میبره یکی میبازه. ورزشکار که نباید برا شکست گریه کنه.
گفت حق با توئه، اما اینکه تا لحظه آخر جلو باشی و یه دفعه نتیجه عوض بشه واقعا ناراحت کنند ست
یه مدت دلداریش دادم تا اینکه ازش پرسیدم تو ازدواج کردی؟
با تعجب نگام کرد و بعد مکث کوتاهی گفت نه.
پرسیدم تا حالا عاشق شدی؟
باز دوباره تعجب کرد و گفت دلیل تو از پرسیدن این سوالات چیه؟ نکنه نقشه ای برا من داری؟
اینبار من تعجب کردم و گفتم منظورت از نقشه چیه؟
با خجالت گفت مثلاً داداش داری و می‌خوای منو برا اون…
منظورشو گرفتم و زدم زیر خنده گفتم دختر تو چقدر بامزه ای و بعد کلی خنده گفتم اگه من داداش داشتم شک نکن که تو رو زن داداشم می‌کردم. اما متاسفانه داداش ندارم در عوض ۷ تا خواهر دارم.
خندید و گفت پس خدا رو شکر کن داداش نداری چون او هم می‌رفت تو لیست پسرایی که باید جواب نه می‌شنید.
خیلی بامزه حرف میزد و اصلأ تو حرفاش خودستایی نبود. خندیدم و گفتم دختر به این خوشگلی، خوش اندامی و ورزشکار باید هم برا شوهر کردن ناز بیایی.
گفت نه بخدا، قصدم کلاس گذاشتن نیست من فقط به تحصیل فکر میکنم.
گفتم دانشگاه میری؟
گفت حمل بر خودستایی نباشه دو ساله که دارم دانشگاه اصفهان پزشکی می‌خونم.
براش کف زدم و گفتم آفرین چه دختر زرنگی.
با لبخند گفت بالاخره نگفتی برای چی اینها رو می‌پرسی؟
گفتم تو هم نگفتی که تا حالا عاشق شدی یا نه؟
گفت نه تنها عاشق نشدم بلکه به عشقی که تو مد نظرته اعتقاد ندارم. عشق من پدر، مادر و برادرام اند.
گفتم چند تا برادر داری؟
گفت دو تا، فردین ۲۴ سالشه و فرشاد که ۲۲ سالشه.
گفتم پس تو بچه آخری هستی.
گفت آره.
گفتم خدا خانوادت رو برات نگه داره. منم ۲۲ سالگی رو رد کردم. تازه ازدواج کردم. بر خلاف اعتقاد شما، من اعتقاد زیادی به عشق دارم و شوهرم رو عاشقانه دوست دارم، امروز تولدشه. بخاطر او از اومدن به مسابقه انصراف داده بودم. فهمید و شبانه راه افتاد تا منو برای وزن کشی و ثبت نام برسونه.
گفت دیروز اینجا بودم که رسیدی و باعث شلوغ بازی دوستات شدی.
گفتم سعید برا اینکه منو به مسابقه بفرسته یه جمله گفت و با همون یه جمله قانعم کرد که امروز او رو تنها بزارم و اینجا باشم. گفت مدال طلای تو بهترین هدیه تولد برا منه. او برا من خیلی زحمت کشیده، بخصوص پارسال روز تولدم برام سنگ تمام گذاشت امروز تو مسابقه با تو، من واقعا درمانده شده بودم و امیدی به پیروزی نداشتم فن آخرم رو فقط و فقط از روی عشق به شوهرم سعید زدم و جواب داد.
خندید و گفت چه جالب. حالا که اینطور میگی چه خوب شد که تو بردی.
گفتم اینو گفتم که بگم خودتو ناراحت نکن تو به من نباختی تو به عشق باختی. آره قربونت برم، وگرنه مسابقه ورزشی یه چیز زودگذره و مهم نیست چه نتیجه ای بگیری. مهم اینه که عاشق باشی اینطوری هم قهرمان زندگیت میشی و هم همیشه حال دلت خوبه.
دختره که اسمش الهام بود لبخند زد و گفت تو با حرفات حال دلمو خوب کردی راستشو بخوای خیلی باهات حال کردم و ازت خوشم اومد؛ اگه تمایل داشته باشی رقابت امروز رو سر آغاز یه دوستی طولانی قرار بدیم.
گفتم چرا که نه؛ من از خدامه دوست خوبی مثل تو داشته باشم بعد شماره رد و بدل کردیم.
گفت پیشنهاد میکنم از اینجا که رفتی حتما با آقا سعید صحبت کن و یه مسافرت استان ما بیایید. ما شهرکرد ساکنیم اما اصالتا بازفتی هستیم که هر موقع تشریف آوردید به اتفاق خانوادم به اونجا میریم تا ببینی بهشت کجاست.
گفتم حالا می فهمم تو چرا اینقدر سرسختانه مبارزه می‌کردی. تو از ایل بختیاری هستی. من در مورد قوم شما زیاد مطالعه کردم و شنیدم انسان هایی غیور، با جسارت. خون‌گرم، مهربان و مهمون نوازی داره. مطمئن باش حتما به دیدنتون می آییم. به شرط اینکه شما هم بیایید.
گفت پدرم زیاد اهل مسافرت راه دور نیست اما قول میدم هر موقع برا داداشام زن گرفتیم وادارشون کنم بیان و منو هم بیارن.
خندیدم و گفتم چرا نمیگی وقتی شوهر کردم با شوهرم میام؟
لبخند زد و گفت. تو چرا گیر دادی به شوهر کردن من، بزار خیالتو راحت کنم من حالا حالا ها قصد شوهر کردن ندارم.
خندیدم و گفتم ببخشید حواسم نبود تو قراره اول خانم دکتر بشی بعد شوهر کنی.
غروب بعد از تقسیم مدالها و اتمام مسابقه از دوست جدیدم الهام خداحافظی کردم و همراه تیم سوار اتوبوس شدم و به سمت شهرمون حرکت کردم. آشنایی و صحبت با الهام باعث شده بود انگیزه‌ای برای ادامه تحصیل در درونم شکل بگیره طوری که قبل از رسیدن اتوبوس به شهرمون تصمیم رو گرفته بودم و می‌خواستم بزودی در برنامه های روزانم تغییراتی بدم و روزانه چند ساعت برای کنکور سال آینده درس بخونم.


بعد از آخرین تماسم با فرانک که جریان کات کردنش با المیرا رو برام تعریف کرد چند روزی می‌گذشت تو این چند روز هیچ خبری ازش نداشتم.
ظهر یکی از روزها که همراه سعید خونه بودم و داشتم میز ناهار رو میچیدم فرانک زنگ زد دیدم داره گریه می‌کنه. نگران شدم و گفتم چی چرا گریه می‌کنی؟
گفت تصادف کردم و الان تو بیمارستانم.
با نگرانی گفتم خدا مرگم بده. حالا چت شده کدوم بیمارستانی؟
گریش بند اومد و گفت بیمارستان رازی اما نگران نباش خدا را شکر چیزیم نشده فقط چند تا خراشه.
گفتم واقعا چیزیت نشده؟
گفت باور کن خوبم فقط ترسیدم آخه خیلی ترسناک بود.
کمی نگرانیم کمتر شدو گفتم همین الان میام اونجا و قطع کردم و به سعید گفتم فرانک تصادف کرده بردنش بیمارستان احساس کردم به من احتیاج داره اجازه میدی برم سراغش؟
گفت خانم اجازه منم دست شماست ولی کاش ناهار می‌خوردی و بعد می‌رفتی.
همینطور که مانتو می‌پوشیدم گفتم عزیزم بخاطر اینکه مجبورم برم و موقع ناهار تنهات میزارم منو ببخش.
با لبخند گفت من برا خودت گفتم که گشنه نری.
لبخندشو با لبخند جواب دادم و گفتم اشکال نداره من تحمل زیاده.
بعد از ظهر بود و خیابونا خلوت، سر ۲۰ دقیقه به بیمارستان رسیدم. داشتم جلو بیمارستان دنبال جا پارک می‌گشتم که المیرا صالحی رو دیدم از بیمارستان بیرون اومد بدون اینکه منو ببینه رفت سمت ماشینش که یه سواری پراید بود و سوار شد و حرکت کرد. جریان برام مشکوک شد و از خودم پرسیدم این اینجا چیکار می‌کرد؟ نکنه فرانک با او در تماسه و به من دروغ میگه؟
مدتی صبر کردم تا کامل دور شد ماشینو پارک کردم و رفتم داخل. فرانک گفته بود تو قسمت بستری موقت اورژانس بستری شده. او را در شرایطی پیدا کردم که رو یه تخت دراز کشیده بود و سرم تو دستش بود
از دیدنم خیلی خوشحال شد. طوری که انگار بال در آورد. یه نگاه به سر اندر پاش کردم دیدم همه جاش سالمه و حالش خوبه، خوشحال شدم و گفتم خدا را شکر می‌بینم همه جات سالمه.
گفت آره ولی خیلی ترسیده بودم. انگار مرگ رو جلو چشام دیدم.
گفتم تعریف کن ببینم چی شد تصادف کردی.
گفت تصمیم گرفته بودم پول المیرا رو بهش پس بدم و دوباره باش صمیمی بشم…
وقتی دید با تعجب نگاش می‌کنم حرفشو قطع کرد و پرسید چیه چرا اینقدر تعجب کردی مگه خودت اون روز نگفتی کاش رابطه‌ات را با المیرا اینجوری تمام نمی‌کردی؟ مگه تو نمی‌خواستی بعد اینکه او را با عکس و فیلم تهدید کردی بدونی چی تو سرشه و چه عکس العملی نشون میده؟ برا همین تصمیم گرفتم پولشو بش پس بدم و ازش بخوام منو ببخشه تا اینطوری دوباره بش نزدیک بشم و باش دوست بشم.
گفتم خب بعد چی شد باش دوست شدی؟
گفت نه هنوز، خیر سرم امروز رفته بودم بهزیستی تا ببینمش و باش صحبت کنم اما اونجا نبود هرچی صبر کردم پیداش نشد بلند شدم زدم بیرون آروم آروم رفتم تو اون خیابون که از پشت اداره بهزیستی میاد به سمت مرکز شهر.
گفتم اون خیابون خلوته رو میگی که اداره برق توشه؟
گفت آره همون، داشتم پیاده از اون خیابون به سمت مرکز شهر می اومدم که یه دفعه جوانی داد زد خانم بپا. من متوجه شدم یه ماشین به سرعت داره از پشت به سمتم میاد منم تو یه چشم به هم زدن خودمو کنار کشیدم (البته غریزی بود) با این حال آینه ماشین خورد تو پهلوم و من پرت شدم راننده هم با همون سرعت فرار کرد و رفت.
با تعجب گفتم فرار کرد؟
گفت آره کثافت.
گفتم نفهمیدی کی بود؟
با حرص گفت من که افتاده بودم رو زمین اونم که پیاده نشد پس از کجا باید می‌فهمیدم کیه؟
پرسیدم ماشینو دیدی چی بود یا اونم ندیدی؟
گفت یه سمند سفید
گفتم خب بعد چی شد
گفت هیچی دیگه مردم جمع شدند دورم و زنگ زدن آمبولانس اومد منو اورد اینجا.
گفتم فرانک جان داستان قشنگی گفتی اما متأسفانه قابل باور نیست فقط نمی‌دونم هدفت از گفتن این داستان چی بود.
با تعجب نگام کرد و گفت چی داری میگی؟ منظورت اینه من تصادف نکردم و دارم به تو دروغ میگم خب اگه تصادف نکردم الان اینجا چیکار میکنم.
گفتم موضوع تصادف نیست. موضوع رابطه ات با المیرا ست که داری انکار می‌کنی.
گفت بخدا من از لحظه ای که با المیرا درگیر شدم و با تیپا از خونه بیرونش کردم دیگه نه دیدمش و نه باش حرف زدم.
گفتم من فکر می‌کنم که همون داستان درگیری هم دروغ و ساخته ذهن شما بوده. حدس میزنم تو با او ساخت و پاخت کردی تا یه پولی هم از او بگیری و اینبار به من ضربه بزنی در حالی که نمی‌دونی من تنها نیستم و اگه کوچکترین اتفاقی برا من بیفته کارتون تمومه.
گفت چرا چرت و پرت میگی؟ یه کم فکر کن! آخه من چرا باید با اون کثافت رو هم بریزم و به تو ضربه بزنم. اونم درست بعد اینکه هر دو یه فیلم سکسی پیش تو آتو داریم.
کمی فکر کردم، دیدم درست میگه. پرسیدم پس اگه با المیرا در رابطه نیستی او تو بیمارستان چکار می‌کرد؟
گفت المیرا تو بیمارستانه؟ بخدا روح من از این موضوع خبر نداره. اونو کجا دیدی؟
گفتم وقتی داشتم تو خیابون دنبال جای پارک می‌گشتم او داشت از بیمارستان بیرون می‌رفت.
گفت خوب لابد کار دیگه ای داشته. چیز عجیبی نیست بالاخره اینجا بیمارستانه.
گفتم پس تو ادعا می‌کنی که بخاطر تو نبوده؟
فرانک با بغض گفت هنوز باور نداری؟ اشکال نداره، بعد همراه مریضی را که با فاصله چند متر از ما کنار مریضش نشسته بود صدا زد و ازش پرسید خانم از لحظه‌ای که منو اینجا بستری کردند شما هم اینجا بودی، درسته؟
او گفت بله همینطوره.
فرانک پرسید آیا تو این مدت غیر از دکتر و پرستار شما کسی رو دیدی که پیش من بیاد؟
خانم گفت نه من که کسی را ندیدم.
فرانک از خانم تشکر کرد و بعد گوشیشو باز کرد داد دستم و گفت این فیلم لحظه ایست که المیرا را با کلی کتک و حقارت از خونه بیرون کردم بگیر نگاه کن ببین ساختگیه.
نگاه کردم دیدم بیچاره المیرا با بدن برهنه و لکه های سرخ و کبود با سر وضع آشفته چه مظلوم شده بود و داشت به فرانک التماس می‌کرد.
به فرانک گفتم خدا را شکر تو افسری، جلادی، زندانبانی، چیزی نشدی چرا بدبخت رو به این روز انداختی؟
اشکش جاری شد و گفت خانم شکاک حرف عوض نکن، حالا باورت شد که من دروغ نگفتم یا هنوز شک داری؟
اشکاشو پاک کردم و ازش معذرت خواهی کردم و گفتم منو ببخش هر کسی اشتباه می‌کنه منم اشتباه کردم.
چهره معصومانه ای به خود گرفت و دستمو که با اشکاش خیس شده بود رو لباش گذاشت و بوسید با لبخند گفت مرسی مهربانم.
با تعجب و لبخند پرسیدم مهربان؟!
گفت آره مهربان! تو همین الان برا المیرا که دشمنته دلت سوخت پس اگه مهربان نیستی چی هستی؟
گفتم تو هنوز اخلاق سگ منو ندیدی.
باز با لبخند گفت هیچ میدونی این چند روز که ندیده بودمت چقدر دلم برات تنگ شده بود؟
گفتم واقعا؟
گفت نکنه باز فکر می کنی دارم دروغ میگم؟
گفتم آخه داری با حرفات غافلگیرم می‌کنی حرفات یه جوریه؟
گفت تعجب نکن خیلی وقته از مرامت خوشم اومده بود و از ته دل دوستت داشتم اما به روی خودم نمیاوردم.
گفتم چرا؟
گفت چون همیشه فکر می‌کردم وقت هست اما امروز که تا یه قدمی مرگ رفتم و برگشتم فهمیدم ابراز علاقه رو نباید به تاخیر انداخت چون ممکنه دیگه پیش نیاد و برا همیشه دیر بشه.
همه چی امروز برام عجیب بود گفتم فرانک من باید بفهمم المیرا تو بیمارستان چکار داشته؟ اصلا ممکنه دوباره برگشته باشه بزار برم یه سر و گوش آب بدم ببینم چه خبره و بیام.
فرانک گفت باشه برو اما زود بیا.
گفتم الان بر می‌گردم و رفتم به هر جا که فکرشو میکردم سرک کشیدم شاید المیرا برگشته باشه و او را ببینم اما اثری از او نبود
جلو پرستاری به دور و بر نگاه کردم و دوربینهای مداربسته رو دیدم. به دوربینها اشاره کردم و از پرستار پرسیدم اپراتور دوربین ها کیه؟
گفت باش چیکار داری؟
گفتم در جریان هستید که دوست من تصادف کرده کسی هم که بش زده فرار کرده. جوانی که شاهد تصادف بوده گفته من دیدم که طرف عمدا به او زده و فرار کرده. از طرفی دوستم میگه تازگی ها با دوست پسرش کات کرده و به او شک داره او میگه چند لحظه پیش صداشو که داشت با کسی حرف میزد از تو راهرو شنیدم حالا من می‌خوام بدونم واقعا او اینجا بوده یا دوستم توهم زده.
پرستار گفت این چیزی که تو میخوای بدونی به همین راحتی نیست. باید دستور قضایی داشته باشی.
گفتم خانم من که چیز زیادی نمی‌خوام. چرا اینقدر سخنش می‌کنی اصلأ شما بگید او کیه شاید کار ما رو راه انداخت.
گفت شرمنده.
داشتم می رفتم پیش فرانک پرستار دیگه ای گفت تو همراه کی هستی؟
گفتم فرانک امیری.
گفت چرا مریض شما دوتا همراه داره؟
گفتم مگه من رفته بودم بیرون کسی اومد؟
گفت الان رو نمیگم حدود یه ساعت پیش یه خانم دیگه که خیلی هراسان بود اومد پرسید یه تصادفی بنام فرانک امیری اوردن اینجا، اومدم ببینم کجاست و حالش چطوره؟ منم آدرس اتاق شما رو دادم.
گفتم ولی من که اومدم کسی اینجا نبود و مریضم تنها بود.
پرستار اولی بش گفت اون که شما میگی یه دقیقه نشد برگشت و رفت حتی فکر کنم تو اتاق نرفت.
پرسیدم شما مطمئنید تو اتاق نرفت.
گفت من رو این حساب که بلافاصله برگشت میگم تو اتاق نرفت وگرنه ندیدم.
گفتم یادته این خانم قیافش چه شکلی بود؟
گفت سر لباس و پوشش اداری به تن داشت. بش می اومد بیست و هفت هشت سالی داشته باشه، صورت گردی داشت و چشماش ریز بود خلاصه نه خوشگل بود نه خیلی زشت قدش تقریباً هم قد من بود اما از من تپل تر بود.
فهمیدم خودشه گفتم از اطلاعاتی که دادی ممنونم و برگشتم پیش فرانک و گفتم یه چی بگم شاخ در میاری.
مشتاقانه گفت چی؟
گفتم حدس میزنم تصادف کار المیرا ست.
تعجب کرد.
گفتم تعجب نداره تو مگه غیر المیرا دشمن داری که بخواد عمدا تو رو زیر بگیره و بعدم فرار کنه.
گفت نه.
گفتم پس نه تنها کار خودشه بلکه بی شرف اومده بوده از وضعیت جسمی تو مطلع بشه، پرستار می‌گفت خودشو دختر خاله تو معرفی کرده و ازش در مورد حال تو پرسیده و رفته.
گفت یعنی واقعا المیرا می‌خواسته منو بکشه؟
گفتم از این کثافت هر چی بگی بر میاد. برا همین بود که همش می‌گفتم او رو با خودت دشمن نکن. خدا را شکر که اتفاقی برا تو نیفتاده وگرنه من خودمو نمی بخشیدم.
گفت من که هنوز باور نمی‌کنم المیرا اینقدر کثیف باشه که بخواد آدم بکشه.
گفتم منم هنوز مطمئن نیستم ولی اگر کار او باشه دیگه بش امان نمیدم و کارشو یه سره می‌کنم. اما هنوز یه چی برام سواله. تو میگی ماشین که بهت زده سمند سفید بوده، در حالیکه ماشین او پراید نقره ایه. مگر اینکه تو درست متوجه نشده باشی.
گفت ولی من مطمئنم که ماشین سمند سفید بود.
گفتم به نظرم بهتره برم محل تصادف از مغازه دارها پرس و جو کنم ببینیم چی می‌فهمم.
گفت منم باهات میام.
گفتم تو کجا؟ تو باید امشب تحت مراقبت باشی.
گفت قبل اومدن تو از تمام بدنم عکس گرفتن و دکتر همه رو دید و معاینم کرد و گفت مشکل خاصی نداری الانم که می‌بینی هیچ مشکلی ندارم.
نیم ساعت بعد فرانک با رضایت خودش مرخص شده بود و تو ماشین من نشست و گفت برو بریم.
گفتم نه دیگه تو نباید با من باشی تو باید بری خونت، من خودم دنبال کارات میرم و بت اطلاع میدم.
گفت دوست دارم خودمم باهات بیام.
گفتم نمیشه.
گفت چرا؟
با صدای بلند گفتم برا اینکه المیرا نباید منو با تو ببینه خواهش میکنم اینو بفهم.
گفت دیگه برام مهم نیست که المیرا بفهمه من با نقشه قبلی باش دوست شدم تا ازش آتو بگیرم اصلأ بزار بفهمه ببینم چیکار میخواد بکنه. مکثی کرد و منتظر بود من جواب بدم اما من چیزی نگفتم. ادامه داد ببین مژده جون دیگه هیچ چیز المیرا برام مهم نیست من می‌خوام با تو باشم.
مثل همیشه ماشین رو یه جای خلوت پارک کردم و گفتم با من باشی که چی بشه؟
گفت چون هیچ دوستی ندارم. چون یه آدم تنهام و مهمتر اینکه تو را دوست دارم.
با تعجب نگاش کردم.
گفت حق داری تعجب کنی. چون انتظار نداشتی کسی که یه روز دوست دختر شوهرت بوده و ازت پول گرفته تا پاشو از زندگیت بذاره بیرون الان بهت درخواست دوستی بده اما شاید باور نکنی وقتی که امروز تصادف کردم هیچ کسی رو نزدیک تر از تو پیدا نکردم که بش زنگ بزنم تا به دادم برسه. بعد با بغض گفت یادم میاد یه روز در مورد رابطه ات با دوستات تعریف می‌کردی و اینکه چطوری مثل خواهر همیشه هوامو دارید. صادقانه بگم اون روز من به دوستات حسودیم شد و حسرت اونا رو خوردم، میدونی چرا؟ چون اونا تو را دارند ولی من تو رو ندارم باور میکنی آرزومه پدر مادر نداشتم ولی تو جمع اونا بودم حالا هم حاضرم هرچی پول ازت گرفتم پس بدم اما فقط تو منو دوست خودت بدونی.
بی اختیار دلم براش سوخت و سرشو تو بغلم گرفتم.
بغض ترکید و اشکش جاری شد. سرشو رو زانوم گذاشت و نزدیک ۱۰ دقیقه گریه کرد و من فقط نازش می کردم آرام که شد گفت هیچ وقت اینقدر احساس آرامش نکرده بودم که تو آغوش تو کردم.
چیزی نداشتم بگم برگشت نگام کرد و گفت حالا حاضری پولمو بگیری و دوستم داشته باشی؟
گفتم نه؛ دوست پولی بدرد نمیخوره من حاضرم بدون اینکه پولی ازت بگیرم با هم دوست باشیم اما یه شرط داره.
گفت می‌دونم چه شرطی داری. دلت نمیخواد هیچ وقت جلو سعید آفتابی بشم.
گفتم اتفاقاً هیچ مشکلی با این موضوع ندارم. چون من به سعید بیشتر از چشام اطمینان دارم او برای همیشه گذشته اش رو بوسید و کنار گذاشت و با تمام وجود به من وفاداره.
گفت پس شرطت چیه؟
گفتم اگه میخوای دوست من باشی باید همرنگ من و دوستام بشی یعنی اینکه با گذشته ات خداحافظی کنی و فکر آینده و ازدواج باشی.
با ذوق گفت مگه میشه من با تو بگردم و عاشق پیشگی را یاد نگیرم.
گفتم پس حله.
ماشین رو روشن کردم و با راهنمایی او به محل دقیق تصادف رفتیم. خوشبختانه یه مغازه ابزار فروشی اونجا بود که دوربین داشت.
ماشین رو چند متر پایین‌تر پارک کردم و به فرانک گفتم من هنوز اعتقاد دارم اگه المیرا از رابطه ما بی خبر بمونه بهتره اما قول میدم یه روزی تو رو از تنهایی در بیارم و تو در همه جمع ها در کنار من حضور داشته باشی.
سرشو به علامت تایید تکان داد
گفتم الان هم بهتره همین جا بمونی تا من خودم برم تو این مغازه و برگردم.
گفت باشه
پیاده شدم و وارد مغازه شدم یه جوان خوش سیما و با اندام ورزشکاری جلوم بلند شد. سلام کردم. وقتی جواب داد احساس کردم این صدا آشناست باز دوباره یه نگاه به سر اندر پاش کردم دیدم چهرش هم آشناست. اما هرچه تلاش کردم کسی به یادم نیومد.
جوان گفت بفرمایید امرتون
گفتم امروز دوست من درست جلو مغازه شما تصادف کرده و راننده فرار کرده می‌خواستم ببینم میتونی کمک کنی و اگه اطلاعاتی داری به ما بدی.
گفت چه جالب پس اون خانم خوشگل دوست شماست حالا حالش چطوره؟
با لبخند گفتم آره اون خوشگل خانم دوست منه. فعلا هم حالش خوبه.
گفت خدا را شکر و بلافاصله ادامه داد من در خدمتم هر سوالی دارید بپرسید.
گفتم کی متوجه تصادف شدید.
گفت من قبل از اینکه تصادف اتفاق بیفته داشتم می‌دیدم.
گفتم میتونی توضیح بدی چی دیدی؟
گفت بفرمایید بریم بیرون تا بگم. رفتیم جلو در مغازه و گفت من اینجا تو چارچوب در ایستاده بودم و داشتم از دور می‌دیدم که اون خانم داره میاد. یه سمند سفید هم پشتش داشت می اومد دختره اومد و اومد و چند متر هم از راست به راست مغازه رد شد یه دفعه راننده سمند گازشو گرفتو و به قصد زیر گرفتن به سمت او رفت خیلی ترسناک بود. دلم میخواست نزدیک بودم و می‌تونستم بپرم و ردش کنم اما فاصله زیاد بود. تنها کاری که از دستم اومد داد زدم خانم بپا و از نگرانی چشامو بستم.
چند لحظه بعد که برام اندازه چند ساعت گذشته بود وقتی چشامو باز کردم دختره رو نقش آسفالت دیدم و ماشین که داشت بیشتر گاز می‌داد تا فرار کنه. با اضطراب دویدم بالا سر دختره دیدم خدا را شکر هوشیاره و حالش خوبه فهمیدم به موقع تونسته خودشو نجات بده. اما بشدت ترسیده بود و زبونش بند اومده بود مردم جمع شدن و دورش کردند چند تا خانم بین اونا بود که داشتند بش دلداری می‌دادند من به اورژانس زنگ زدم و یکی به ۱۱۰. قبل از رسیدن ۱۱۰ آمبولانس اومد و دختره رو برد بعد مامور های کلانتری ۱۲ اومدند. من اکثرشون رو می‌شناسم و با شون سلام علیک دارم. رفتم جلو و کل جریان رو گفتم و به عنوان شاهد صورتجلسه رو امضا کردم و گفتم لازم بشه میام تو دادگاه شهادت میدم که راننده سمند به صورت عمدی به طرف دختره رفت و به قصد کشت او رو زیر گرفت.
پرسیدم نفهمیدی راننده سمند زن بود یا مرد؟
گفت اون موقع نفهمیدم ولی بعداً با ماموران کلانتری دوربین را چک کردیم دیدیم راننده یه زنه و ماشین هم پلاک دولتی بود مأمور ها یه کپی از فیلم گرفتن و بردن.
گفتم میشه منم فیلم رو ببینم.
گفت چرا که نه.
برگشتیم تو مغازه رفت پشت میز وفیلم زمان تصادف رو اورد و پخش کرد یه سمند سفید به صورت وحشیانه ای فرانک رو هدف گرفته و بش نزدیک شد. فرانک یه لحظه خودشو کنار کشید اما آینه ماشین به پهلوش گرفت و افتاد و ماشین رفت.
پسره فیلم رو عقب برد و اینبار با حرکت آهسته پخش کرد و یه جا که راننده به وضوح دیده میشه فیلم رو استپ کرد. راننده المیرای بد ذات بود. پسره پرسید می‌شناسیش؟
گفتم نه.
گفت مهم نیست از روی پلاک ماشین پیداش می‌کنند.پلاک ماشین را یادداشت کرد و داد بهم
گفتم واقعا ازتون ممنونم شما کمک بزرگی به ما کردید مطمئن باشید دوستم یه روزی میاد و ازتون بابت اینکه جونشو نجات دادید تشکر می‌کنه.
گفت خانم این شماره منه لطف کنید بش بدید و بگید اگه ممکنه همین امروز با من تماس بگیره باهاش کار مهمی دارم.
گفتم نمی‌شه کارتون رو به من بگی تا بش بگم.
گفت راستش نگرانشم می‌خوام احوالشو بپرسم می‌دونم اگه می‌گفتم شمارشو بدید نمی‌دادید این بود که ازتون خواستم بش بگید خودش تماس بگیره. پس لطفاً این کارو برام بکنید ولی بش نگید که کارم چیه بزارید خودم بگم.
گفتم شما برا هر کس که جلو مغازتون تصادف می‌کنه اینقدر نگران میشید.
خجالت کشید و گفت راستش نه.
کارتشو گرفتم و نگاه کردم کنار شمارش نوشته بود صابر ماندگار، این اسم برام آشنا بود بلافاصله یادم اومد پسر بی سرپرستی که او هم زیر نظر بهزیستی بزرگ شده بود ۳سال از من بزرگتر بود تا پایان مقطع ابتدایی پیش ما بود. اما با ورود به مقطع بالاتر از پیش ما به مرکز نگهداری از پسران منتقل شد بعد از اون تا پایان دبیرستان چند بار دیگه او را در مراسمات مختلف که سالیانه توسط بهزیستی برپا می‌شد تو سالن اجتماعات بهزیستی دیده بودم اما از سالی که کنکور داد( حدود ۶سال پیش) دیگه ندیده بودم و ازش خبر نداشتم.
سرمو از رو کارت بلند کردم و گفتم صابر تویی؟ میگم چقدر آشنایی!
با تعجب گفت ببخشید من شما را بجا نیاوردم!
گفتم از بچه‌های بهزیستی ام حالا اگه گفتی کیم؟
گفت حدس میزنم خانم طاهری هستی.
خندیدم و گفتم آفرین خودمم.
گفت خانم طاهری چقدر تغییر کردید فقط از رو قد تون تونستم شما را حدس بزنم.
گفتم صابر جان شما هم خیلی تغییر کردید. و با ذوق ادامه دادم چقدر خوشحالم که دیدمت.
گفت منم همینطور بعد پرسید ببینم تو ازدواج کردی؟
گفتم معلوم نیست؟
گفت چرا ! برا اطمینان پرسیدم.
گفتم اما فکر کنم تو مجردی.
گفت آره، از کجا فهمیدی.
گفتم از اونجا که عاشق شدی.
خندید و چیزی نگفت
گفتم همون اول فهمیدم.

گفت چه میشه کرد سرنوشت ما این بود که از بچگی بی کس و تنها باشیم حالا هم که بزرگ شدم هنوز تنهام. یه روز به خودم اومدم دیدم عمر داره میره به خودم گفتم کسی رو که ندارم برام دستی بالا بزنه لااقل خودم یه کاری برا تنهاییم بکنم و چشمم این دختره (دوست شما) را گرفت اما تو که غریبه نیستی من عاشق ظاهرش شدم و چیز دیگه ای در موردش نمی‌دونم. حالا که آشنا در اومدیم میشه منو راهنمایی کنی و بگی این دختر به درد زندگی می‌خوره یا نه؟
گفتم نه الان وقتشو دارم نه اینجا جاشه. شمارمو نوشتم دادم بهش و گفتم شب تماس بگیر تا بیشتر در این مورد حرف بزنیم.
گفت خانم طاهری…
حرفشو قطع کردم و گفتم عین داداشی برام پس راحت باش و مژده صدام کن.
گفت مژده خانم قبل رفتن میشه بگی این دوستت کیه؟ بعید می‌دونم از بچه‌های بهزیستی باشه.
گفتم نه نیست.
وقتی برگشتم سوار ماشین شدم فرانک پرسید چرا اینقدر طولش دادی.
گفتم تا اومدیم فیلم زمان تصادف رو پیدا کنیم و ببینیم طول کشید.
گفت حالا چی فهمیدی.
گفتم کار خود کثافتش بود. پلاک ماشین هم دولتی بود فکر کنم ماشین ادارش بوده.
گفت اوووو من چقدر خنگم. آره خودشه من چند بار یه سمند سفید تو پارکینگ اداره دیده بودم بعد ادامه داد راستی تو که رفتی از کلانتری ۱۲ بم زنگ زدن و گفتن شما امروز تصادف کردی؟ گفتم آره چطور؟ گفت صبح وقتی ما اومدیم شما رو آمبولانس برده بود. ما صورتجلسه کردیم اما جهت تکمیل پرونده نیاز بود شما رو ببینیم رفتیم بیمارستان که گویا حالتون خوب بوده و با رضایت خودتون مرخص شده بودید لطف کنید در اولین فرصت برای تکمیل پرونده تشریف بیارین کلانتری منم گفتم باشه.
گفتم پسره که موقع تصادف داد زده بود «خانم بپا» صاحب همین مغازست او هم گفت که از کلانتری اومدن صورتجلسه نوشتند و خودش هم گواهی داده راننده عمدا می‌خواسته شما را زیر بگیره.
فرانک گفت او امروز جون منو نجات داد کاش صبر میکردی برم ازش تشکر کنم.
گفتم برا این کار دیر نمیشه فعلا کار داریم.
راه افتادم و به سعید زنگ زدم و پرسیدم رامین تو کدوم کلانتری کار می‌کنه؟
گفت ۱۲
شماره رامین رو ازش گرفتم و بش زنگ زدم بعد احوالپرسی گفتم امروز دوستم فلان جا تصادف کرده و پروندش الان تو کلانتری شماست تو از این موضوع اطلاع داری؟
گفت همون تصادف که راننده زده و در رفته.
گفتم آره
گفت آره چیزایی شنیدم. مسئول رسیدگی به پرونده همکارمه، چطور؟
گفتم کاش دست شما بود.
گفت حالا هم فرض کنید دست منه، مشکلی هست به من بگید تا حلش کنم.
گفتم مفصله وقت داری حضوری همدیگه رو ببینیم.
گفت تا نیم ساعت دیگه خدمت میرسم.
نیم ساعت دیگه تو یکی از کافه های شهر من و فرانک نشسته بودیم که رامین اومد.
گفتم ایشون دوستمه البته قبل از اینکه با هم دوست بشیم ایشون کار بزرگی برام کرد ایشون همون خانمیه که کمکم کرد از خانم صالحی آتو بگیریم.
رامین فرانک رو یه روز کامل تعقیب کرده بود و کاملاً او رو می‌شناخت اما چیزی به روش نیورد و به فرانک گفت پس فرانک خانم تویی.
فرانک با سر تایید کرد.
رامین گفت شما امروز تصادف کردید؟
گفت همینطوره.
من گفتم و کسی هم که بش زده و فرار کرده خانم صالحی کارمند اداره بهزیستیه و احتمالا با ماشین اداره این کارو کرده.
رامین از فرانک پرسید شما خودت راننده را دیدی.
فرانک گفت نه.
داستان اینکه چطوری فهمیدم کار المیرا ست رو براش تعریف کردم و در آخر پرسیدم به نظر تو حالا چی میشه؟
خندش گرفت و گفت برا خودت یه پا کارآگاهی و من خبر نداشتم بعد گفت تا جایی که من اطلاع دارم به این اتفاق می‌گن سوءقصد. بخصوص که با ماشین دولتی بوده جرمش سنگین ترم هست اما اثباتش کار ساده ای نیست چون اونطور که قبلاً در مورد خانم صالحی شنیدم حتما بستگانش تو دادگستری هم نفوذ دارند و پرونده رو از روال قانونی خارج می‌کنند بخصوص که این روزا همه چی شده پول و پارتی بازی. اما برعکس اگه الان این خانم با او این کارو کرده بود بیچارش می‌کردند حتی ممکن بود چند سال زندان بره چون هیچکس رو نداره که براش پارتی بازی کنه.
گفتم حالا که اینطور شد خودم باش کاری میکنم که بیرون از زندان براش بدتر از زندان بشه و اونقدر بش زجر میدم که انگار تو جهنم زندگی می‌کنه. تا او باشه دیگه به خودش اجازه نده با جون کسی بازی کنه.
رامین گفت با این حال مسیر قانونی اگه جواب بده خیلی بهتر از مسیر غیرقانونی برای همین من میگم تو دست نگه دار تا من برم با رئیسم صحبت کنم و ازش بخوام رسیدگی به پرونده رو به من بده که اگه موافقت کرد با یه گزارش اساسی می‌تونم تاثیر مهم تری تو روند پرونده بذارم.
گفتم برات دردسر نمیشه؟
گفت من که نمی‌خوام کار غیرقانونی انجام بدم پس چه دردسری؟ بعد به فرانک گفت فردا صبح زود بیا که من اونجا باشم و اگه پرونده دست من بود و ازت بازجویی کردم که خودم می‌دونم چی بنویسم اما اگه به هر دلیلی کس دیگه ازت بازجویی کرد بگو دوستی داشتم بنام المیرا صالحی که به دلایلی الان بام دشمن شده. او قبلاً تهدیدم کرده بود که بم ضربه میزنه. (اینو حتما بگو) بگو رفته بودی اداره که ببینمش و باش صحبت کنی ولی او خودشو ازت مخفی کرد تا من از اداره بیرون زدم قبل تصادف یه جا برگشتم و دیدم که سوار ماشین اداره پشت سرم داره میاد. هرگز تصور نمی کردم که قصد جونمو کرده باشه. اما علی‌رغم تصورم او در فرصتی مناسب اقدام به چنین کاری کرد.
فرانک گفت باشه هر چی شما بگید
اوایل شب مثل شبای دیگه داشتم با هیجان از اتفاقاتی که در روز برام افتاده بود پیش سعید تعریف می‌کردم که ماجرای دیدن صابر را براش گفتم که خیلی براش جالب شد بخصوص وقتی فهمید که او از فرانک خوشش اومده گفت اگه بتونی آنها را به هم برسونی کار بزرگی کردی.
گفتم قراره امشب صابر بهم زنگ بزنه و در مورد فرانک صحبت کنیم. با اینکه می‌دونم فرانک نسبت به گذشته اش خیلی فرق کرده و روز به روز هم داره بهتر میشه و من از ته دل دوستش دارم اما هر چی فکر می‌کنم می‌بینم من نمیتونم گذشته فرانک را از صابر مخفی نگه دارم چون او به من اعتماد کرده و من نباید از اعتمادش سو استفاده کنم بخصوص که ما در کودکی باهم بزرگ شدیم و من او را مثل برادر می‌دونم.
سعید گفت باشه هر رقم صلاح میدونی همون کارو بکن.
وقتی صابر زنگ زد سعید کنارم بود گفت خیلی دوست دارم او را از نزدیک ببینم و باهاش آشنا بشم ازش بخواه بیاد خونه.
وقتی از صابر خواستم بیاد خونه اول قبول نمی‌کرد اما وقتی با اصرار من روبرو شد قبول کرد.
وقتی اومد سعید به گرمی او را تحویل گرفت و گفت یه زمانی شماها مثل یه خانواده زیر یک سقف زندگی کردید و بزرگ شدید من تمام دختر پسرهایی که اونجا با خانمم کودکی کردند تا بزرگ شدن خواهر برادر های خانمم می‌دونم و همشون برام محترمند پس لطفاً با من احساس غریبی نکنید.
صابر از برخورد سعید خوشحال شد و گفت هرگز تصور نمی‌کردم در اولین برخورد با شما این همه حس خوب از شما بگیرم.
مدتی به پذیرایی و گپ و گفت سپری شد تا اینکه صابر را به زیر آلاچیق داخل حیاط دعوت کردم تا در مورد موضوع مد نظرش صحبت کنیم.
اولین چیزی که صابر در آنجا به زبان آورد این بود که پرسید چرا دوستت زنگ نزد.
گفتم چون من شماره شما را بش ندادم.
با تعجب گفت چرا؟
گفتم چون تصمیم دارم شمارش را بدم تا خودت باش تماس بگیری.
گفت اگه اینطور باشه که خیلی بهتره.
گفتم اما قبلش لازمه چیزهایی رو در موردش بدونی .
گفت پس لطفاً حالا هرچی در موردش می‌دونی برام بگو.
گفتم با اینکه مدت زیادی نمیشه من او را می‌شناسم اما این اطمینان را بهت میدم که امروز هیچکس اندازه من او را نمی‌شناسه پس به حرفام اطمینان کن و بدون هر چی میگم عین واقعیته.
گفت من به تو اطمینان دارم
گفتم در حال حاضر فرانک دختر خیلی دوست داشتنی، قابل اعتماد و خوبیه اما متأسفانه از کودکی زندگی خوبی نداشته و بخاطر همین در گذشته یه مدت منحرف بوده اما از زمانی که با من آشنا شده بارها شنیدم که از گذشته خودش پشیمان بوده و سعی در اصلاح خودش داشته.
گفت میشه بیشتر توضیح بدی در گذشته چه کار کرده که تو میگی منحرف بوده.
گفتم میگم ولی قبلش تو باید قول بدی چه با او ازدواج کنی چه نخواهی باش ازدواج کنی، باید هر چه درباره او میگم همینجا خاک کنی و جایی در موردش حرف نزنی حتی با خودش.
گفت متوجه شدم.
گفتم قرار شد قول بدی.
گفت قول میدم.
گفتم پدر فرانک معتاد بوده و مادرش از او جدا شده چند سالی با مادرش در فقر و بدبختی گذرانده تا اینکه پدر ترک کرده و سراغ مادرش میره و دوباره هر سه بر میگردن زیر یه سقف اما هیچ چی بهتر که نمیشه بدتر میشه. فرانک یه دختر جوان امروزی نمی‌تونه اون وضعیت را تحمل کنه و تصمیم میگیره برا خودش و بهتر کردن آینده خودش یه دوست پسر داشته باشه که ساپورتش کنه، بخاطر همین مجبور بوده خودشو در اختیار او قرار بده. روزی که من با فرانک آشنا شدم درست روزی بود که او از پسره انتظار داشت بره با او ازدواج کنه اما پسره به کس دیگری دلبسته شده بود و با او نامزد کرده بود. فرانک قصد داشت زندگی او را به هم بریزه که من باش صحبت کردم و او را از این کار منصرف کردم چون مطمئن بودم فرانک هیچوقت پسره را برای ازدواج نمی‌خواسته و فقط بخاطر پولش با او رابطه داشته از اون روز فرانک روز به روز عوض شد و بهتر شد طوری که من مطمئنم اگه کسی با اطلاع از گذشته اش او را بپذیره فرانک تمام عمر قدردان او خواهد بود و عمرش را صرف خوشبخت کردن شوهرش می‌کنه و هرگز به شوهرش خیانت نمی‌کنه. حالا دیگه خود دانی.
صابر بدون اینکه شماره فرانک رو بخواد گفت مژده خانم از راهنمایی تون ممنونم. اما من با این شرایط نمی‌تونم و ازم خداحافظی کرد و رفت.
دیگه داشتیم برا خوابیدن آماده می‌شدیم که رامین زنگ زد و گفت با رئیسم صحبت کردم و مسئولیت رسیدگی به پرونده را به من داد. حالا دیگه همه چی دست منه فردا یه گزارش پر پیمون میزارم رو میز دادستان و حکم جلب این خانم را می‌گیرم اما خیلی دلم میخواست وقتی اومدم جلبش کنم اون دایی عوضی اش اونجا باشه و بخواد فضولی کنه تا او را به جرم اخلال در کار پلیس بازداشت کنم.
گفتم حالا که اونجا نیست.
گفت من فکر می کنم تو میتونی کاری کنی که دایی را بکشی اونجا.
گفتم نه رامین من اینکارو نمی‌کنم.
گفت چیه می‌ترسی؟ تو کارهای خطرناک‌تر از این کردی از چی میترسی؟
گفتم نمی‌خوام برا تو دردسر درست کنم.
گفت قرار نیست من کار غیر قانونی بکنم که برام بد بشه من فقط دستور دادستان را اجرا میکنم.
گفتم به هر حال زیاد تند نرو چون این آدم خطرناکیه و ممکنه برات مشکل ایجاد کنه و من شرمنده شما و مهسا بشم.
گفت اصلأ نگران چیزی نباش و صبح برو اداره و کاری را که می‌گم انجام بده و هر اتفاقی که افتاد به من گزارش بده.
صبح اول وقت رفتم اداره بهزیستی اول به پارکینگ اداره یه سر زدم و یه سمند سفید دیدم که شماره پلاکش، پلاک همون ماشینی بود که به فرانک زده بود و جالب اینکه آینه سمت شاگرد از بیخ شکسته بود. برا رامین نوشتم ماشین اینجاست پلاکش همونه در ضمن آینه شاگرد هم شکسته.
جواب داد گزارشات عالی بود.
رفتم پیش المیرا، تنها بود بدون سلام علیک گفتم چطوری قاتل؟
تعجب کرد و گفت باز دوباره سر و کله تو اینجا پیدا شد؟
گفتم از حالا به بعد باهات کار دارم خانم المیرا صالحی فرزند هادی متولد ۷۱ که با مدرک کاردانی رشته حسابداری دانشگاه آزاد اومدی اینجا برا خودت صاحب دم و دستگاه شدی و بقیه رو تحقیر میکنی.
از تعجب بود یا از ترس نمی‌دونم اما چنان سرخ شد که دود از کلش بلند شد و از کوره در رفت و فریاد زد خفه شو آشغال، افتادی تو زندگی من که چی؟ فکر کردی چه غلطی میتونی بکنی؟
گفتم آفرین تا میتونی داد بکش و خودتو تخلیه کن و تمام زورتو بزن که آخرین توان خودتو نشون بدی چون بزودی موش میشی و به پام می افتی.
گفت تو دندت می‌خواره. همش تقصیر منه که تا الان به حال خودت گذاشتم که اینطوری دور برداشتی اما دیگه کافیه باید ادبت کنم.
رفتم جلو و از ته دل یه سیلی گذاشتم تو گوشش که چسبید رو صندلی و قبل اینکه صداش در بیاد گفتم مثلاً چه غلطی میخوای بکنی؟ تو اول برو گندی که دیروز زدی و دختره بیچاره رو زیر گرفتی جمعش کن بعد فکر ادب کردن من بیفت.
زبونش بند اومده بود با لکنت گفت چی داری میگی؟
تو چشاش زل زدم و گفتم خودت خوب میدونی از چی دارم حرف میزنم پس اگه دلت میخواد بدونی من چی می‌دونم و دوست داری برات شر درست نکنم بلند میشی مثل آدم از اداره میایی بیرون تا برات توضیح بدم بعد تهدیدش کردم ۱۰ دقیقه بیشتر منتظر نمیمونم اگه نیومدی هر اتفاقی افتاد به پا خودت شمارمو نوشتم دادم و از اداره زدم بیرون.
ده دقیقه شد خبری نشد زنگ زدم اشغال بود پیام دادم وقتت تموم شد بزودی تو اتاق رییس می‌بینمت.
پامو که گذاشتم تو اداره جلوم سبز شد و گفت بریم.
گفتم وقتت تموم شد چون قرار نبود دوباره من بیام دنبالت.
گفت معذرت می‌خوام
گفتم عجب! پس معذرت خواهی هم بلدی؟ دنبالم بیا.
برگشتم و تو ماشینم نشستم اومد کنارم نشست گفتم گوشیتو در بیار بزار رو داشبورد.
گفت برا چی؟
گفتم یا حرفمو گوش کن یا پیاده شو.
گفت خب تو چیکار به گوشی من داری؟
گفتم بگم ناراحت نمیشی؟
گفت نه
گفتم حدس میزنم با یه عوضی تر از خودت تماس گرفتی که قراره حرفای ما رو گوش بده که به نفعته گوش نده حالا در میاری یا پیاده میشی؟
گوشی رو در اورد حدسم درست بود در حال تماس با دایی جون بود. گفتم حالا دیدی حدسم درست بود، حالا قطع کن چون این شخص بدبخت تر از اونه که در این مورد بتونه به تو کمک کنه.
قطع که کرد گفتم هر آدمی باید یه هدفی تو زندگی داشته باشه هدف من از زندگی نابود کردن ایل و تبار توی و اینم میدونم دست به کار خطرناکی زدم. برا همین خیلی حواسم جمعه که از شما رو دست نخورم و بلایی سرم نیارید البته شایدم در این راه جونم رو بدم اما مطمئن باش تا زنده ام دست از سر شما تازه به دوران رسیده ها بر نمیدارم. و اما می‌رسیم به توی حیوون؛ بگو ببینم از کی اینقدر خون خوار و وحشی شدی که کشتن آدمها برات عادی شده؟
گفت اولاً توهین نکن دوماً چرا حرف مفت میزنی من کیو کشتم؟
گفتم از توهین شنیدن و تحقیر شدن بدت میاد؟ چه خوب چون از امروز آغاز تحقیر شدنه و باید قوی باشی. بعد یه دفعه سرش داد کشیدم و گفتم دختره بیچاره بات چکار کرده بود که دیروز با ماشین اداره می‌خواستی او رو بکشی؟
گفت من نمی‌دونم از چی حرف می‌زنی.
گفتم تو نمی‌دونی؟ اگه نمیدونی پس چی باعث شد الان بیایی اینجا بشینی؟
گفت تو ازم خواستی؟
گفتم به همین سادگی، من ازت خواستم تو هم اومدی؟ چه حرف گوش کن شدی من نمی‌دونستم.
چیزی نگفت.
رفتار و حرکاتم مثل فیلم های پلیسی شده بود شاید بخاطر این بود که با یه افسر نیرو انتظامی داشتم همکاری می‌کردم و جو گیر شده بودم. گفتم شایدم فراموشی گرفتی. حالا من کمکت می‌کنم تا یادت بیاد اول بگو ببینم فرانک امیری را می‌شناسی؟
گفت باید بشناسم؟
گفتم احتمالا باید بشناسی. چون بارها تو اداره توی اتاق تو دیده شده.
گفت آره میشناسم که چی؟
گفتم دیروز اومدم اداره کار داشتم دیدم تو توی اتاقت نیستی یه لحظه موقع رفتن دیدم با ماشین اداره از پشت یه دختر رفتی و در یه فرصت مناسب به قصد کشت پاتو گذاشتی رو گاز و به سمتش رفتی او جا خالی داد با این حال مالیدی بش او افتاد و تو در رفتی بعد هم اومدی ماشینو گذاشتی تو اداره و با ماشین خودت رفتی بیمارستان شاهکارتو ببینی و خیالت راحت بشه که مرده یا نه که پرستار گفت حالش خوبه و تو برگشتی. حالا همه چی یادت اومد؟
با پررویی گفت تو برای این حرفات مدرک داری؟
گفتم یکی دو تا دارم میخوای بگم.
گفت بگو
گفتم اولیش فیلم دوربین اداره که نشون میده همون ساعت تو ماشین را از اداره خارج کردی دوم آینه شکسته سمت شاگرد که موقع رفتن سالم بوده موقع برگشتن شکسته شده.
گفت اینکه نشد مدرک.
گفتم متاسفانه تو حواست جمع بود و دیگه از خودت مدرکی جا نگذاشتی. اما من از تو همین ها مدرک در میارم و دست دختره میدم.
خندید و گفت تو چکاره ای که بتونی به فیلم دوربین ها دسترسی داشته باشی.
گفتم چرا نتونم خیلی خوب می‌تونم. تو هیچ میدونی چرا تا حالا پلیس سراغت نیومده؟ چون نه پلیس نه دختره خبر ندارند که تو با ماشین اداره این کارو کردی. اما کافیه یکی به دختره بگه که چه کسی و با چه ماشینی این کارو کرده اون موقع دیگه خانم فرانک امیری بیکار نمیمونه و میره شکایت می‌کنه. بعد می‌دونی چه اتفاقی می‌افته؟ پلیس دست به کار می‌شه و تحقیقاتش را شروع می‌کنه اول میاد اداره احتمالا از شما میپرسد زمان تصادف کجا بودی شما بر فرض دروغ میگی. میره سراغ ماشین می بینه آینه ماشین شکسته میره دوربین های اداره رو چک می‌کنه میبینه همون تایم که تصادف گزارش شده شما از اداره ماشین رو با آینه سالم خارج کردی و مدتی بعد با آینه شکسته برگردوندی باز میاد سراغ شما اما اینبار دیگه نمی‌پرسه دیروز فلان ساعت کجا بودی یه دست بند به دستت میزنه و با خودش می‌بره.
گفت پلیس غلط بکنه به من دستبند بزنه پدرشو در میارم.
گفتم ای وای راست میگی. پاک یادم رفته بود تو خواهر زاده یه شهید مدافع حرمی و هر جنایتی کردی پلیس جرات نداره به شما دست بزنه. منم الکی دارم وقتمو با تو تلف می‌کنم برو پایین.
گفت حالا از من چی میخوای؟ اومدی حق السکوت بگیری‌ تا چیزهایی که میدونی جایی نگی؟
گفتم نه اومدم عذابت بدم و تحقیرت کنم تا بفهمی عذاب دادن و تحقیر کردن دیگران چقدر بده.
گفت بگم غلط کردم دست از سرم بر می‌داری؟
گفتم می‌خوام بدونم چرا می‌خواستی دختره رو بکشی؟
گفت بخدا نمی‌خواستم او رو بکشم فقط میخواستم دستی پایی ازش بشکنه بیفته تو خونه .
گفتم چرا می‌خواستی دست و پاش بشکنه؟
گفت تو عالم رفاقت ازم پول قرض کرد بعد زد زیرش.
گفتم تو یه حیوونی. گیرم نمی‌خواستی بکشی و فقط می‌خواستی دست و پاش بشکنه این برات پول میشد. فکر نکردی ممکنه به خاطر چندرغاز پول، دختره بیچاره را به کشتن بدی. اصلأ اگر به جای دست و پا به کمرش ضربه می خورد و قطع نخاع میشد و یه عمر زمین گیر میشه چی؟
گفت حالا که خدا را شکر اتفاقی نیفتاده منم از کارم پشیمانم و خوشحالم که سالمه.
گفتم الان که فهمیدی من از همه چی خبر دارم میگی پشیمانم. آیا اگه اتفاقی براش می افتاد مثلاً می مرد یا قطع نخاع میشد کسی هم نمی‌فهمید تو عمدا بش زدی، آیا می‌رفتی اعتراف کنی و پای کاری که کردی بایستی؟
جوابی نداشت بده؟
گفتم پس چرا خفه خون گرفتی؟
بازم سکوت کرد.
گفتم حالا خودت بگو حروم زاده تویی یا من؟
گفت فقط میتونم بگم پشیمانم.
گفتم خیلی کثافتی اونقدر که حالم ازت به هم میخوره.
گفت آره من کثافتم من احمقم من حروم زاده ام من هر چی که تو بگی هستم فقط تو رو خدا تمومش کن و بگو چکار کنم که دست از سرم برداری؟
گفتم آهان حالا شد، حالا که فهمیدی چه حیوونی هستی و شیشه آبروت دست منه باید تا یه ساعت دیگه دختره رو پیدا کنی و هر رقم صلاح میدونی ماجرا را بش بگی و رضایت شو جلب کنی. در غیر اینصورت من بش میگم و البته تحریکش می‌کنم که حتماً بره ازت شکایت کنه.
وقتی پیاده می‌شد گفتم ساعت یه ربع مونده به ۹ اگر تا یه ساعت دیگه کاری که گفتم انجام دادی که هیچ اگر نه دیگه رو من حساب نکن.
از روبروی اداره فاصله گرفتم و به رامین زنگ زدم و گزارش دادم گفت یه جا که رفت و آمد به اداره را زیر نظر داشته باشی کمین کن و اگه رفت به من اطلاع بده.
نیم ساعت بعد زنگ زد و پرسید المیرا نرفت؟
گفتم نه.
گفت فکر کنم نقشه ام گرفت و او دست به دامن داییش شده. احتمالا به زودی سر و کله دایی پیدا میشه. بعد پرسید تو داییش را که می‌شناسی؟
گفتم آره یه بار که با مامان رفته بودیم بهزیستی استان او را اونجا دیدم.
گفت پس حواست رو جمع کن. او احتمالاً میاد اگه اومد به من اطلاع بده.
پرسیدم تو چیکار کردی حکم جلب را از دادستانی گرفتی.
گفت من یه نیمچه احترامی پیش مافوقم دارم مافوقم هم خرش تو دادگستری میره و اگه بابت پرونده‌ای سفارش کنه زودتر از معمول در دست اقدام قرار میگیره برا همین همه چی طبق برنامه پیش رفت و الان پرونده دست من آماده اقدامه.
ساعت ۱۰:۳۵ یه ماشین از کنارم رد شد که آرم سازمان بهزیستی کشور روش بود. دو نفر توش دیدم یکی راننده و دیگری دایی المیرا بود. از اینکه نقشه رامین و نقش بازی کردن من اینجوری جواب داده بود کلی ذوق کردم و هنوز ماشین حامل دایی المیرا وارد محوطه اداره نشده بود به رامین زنگ زدم و با خوشحالی گفتم اومد.
از لحظه ای که تماس را قطع کردم تا اومدن ماشین پاسگاه کلا چهار دقیقه زمان سپری نشد فکر کنم رامین همون اطراف منتظر تماس من بود.
بدون اینکه با رامین صحبت کنم پشت سرش وارد اداره شدم. رامین بلافاصله از کارمندان سراغ اتاق ریاست را گرفت و با قدم‌های استوار به سمت طبقه بالا حرکت کرد. وقتی از جلوی اتاق المیرا عبور می‌کردم در بسته بود. همچنان بدون هیچ صحبتی پشت سر رامین و همکارش رفتم تا به دفتر رئیس رسیدیم.
رامین و همکارش وارد اتاق رئیس شدند و من به بهانه‌ی اینکه با رئیس کار دارم تو اتاق منشی منتظر نشستم.
صدای رسای رامین را شنیدم که برای آقای علوی از تصادف عمدی که به وسیله ماشین اداره صورت گرفته بود توضیح داد و گفت ما در راستای تحقیقات نیاز به بازبینی فیلم دوربین های مداربسته اداره داریم.
صدای آقای علوی را شنیدم که جواب داد همین پیش پای شما بازرس سازمان اومدن و هارد را از سیستم جدا کردند.
رامین گفت جالبه مامور قانون برای تکمیل یه پرونده مهم نیاز به فیلم داره رئیس اداره بجای همکاری میگه از بازرسی اومدن بردن.
آقای علوی گفت جناب اشتباه متوجه شدید من نگفتم بردند گفتم جدا کردند ولی هنوز نبردند بفرما این شما و این هم بازرس استان حی و حاضر خدمت شما.
رامین گفت خب زودتر بگید ایشون بازرس هستند بعد صدای آقای رحیمی اومد که گفت رحیمی هستم بازرس استان و با رامین احوالپرسی و خوش و بش کرد بعد رامین گفت آقای رحیمی لطفاً هارد رو به آقای علوی بدید تا رو دستگاه بزارن و ما به کارمون برسیم.
رحیمی گفت ببخشید گفتید چه اتفاقی افتاده؟
رامین گفت عرض کردم دیروز با ماشین این اداره شخصی به عمد زیر گرفته شده و ما می خواهیم بدونیم در فلان تایم چه کسی ماشین اداره را بیرون برده.
رحیمی گفت اجازه بدید تا من به عنوان بازرس این مسئله را پیگیری کنم.
رامین گفت جناب آقای رحیمی مثل اینکه شما متوجه نشدید راننده قصد کشتن طرف را داشته بعد شما انتظار داری ما بریم منتظر رسیدگی شما باشیم مگر این کار در حیطه کاری شماست. لازمه بگم ما بنا به دستور مقامات قضایی اینجاییم و این اداره مکلف به همکاری هست و شما بهتر از هرکسی می دونید که سنگ اندازی در انجام وظایف مامور قانون خلافه و مأمور می‌تونه فرد خلافکار را بازداشت کنه پس لطفاً یا همکاری کنید یا من با عرض پوزش مجبورم شما را بازداشت کنم.
آقای رحیمی گفت آقا چرا اینقدر شلوغش کردی و بازداشت بازداشت می‌کنی انگار شما خبر ندارید با کی طرفی؟
رامین گفت از نظر من همه در مقابل قانون برابرند.
آنسوی در هیاهویی بر پا بود و این سوی در اکثر کارمندان اداره جمع شده بودند تا ببینند علت اومدن همزمان بازرس سازمان و مأمور نیروی انتظامی به اتاق رئیس چیه.
بالاخره بعد از دقایقی گفتگوی نه چندان مودبانه بین آنها. آقای رحیمی به رامین گفت شماره تلفن مافوق تو بده تا من باش حرف بزنم.
رامین گفت مافوق من حین انجام وظیفه جواب تلفن نمیده پس لطف کنید با من تشریف بیارید اونجا هر چی لازمه حضورا بش بگید بعد به همکارش گفت سرکار ترابی لطفاً این آقا را دست بند بزن و به سمت بیرون هدایت کن و همزمان در اتاق باز شد و رامین بیرون اومد.

آقای رحیمی تا چشمش به کارمندان اداره افتاد که داخل اتاق منشی تجمع کردند هارد را به همکار رامین داد و بی سر صدا عقب رفت. رامین برگشت و در را بست و گفت مثل اینکه سر عقل اومدی و فهمیدی من با کسی شوخی ندارم.
مدتی صداها خیلی خفیف به گوش می‌رسید تا اینکه رامین و بعد پشت سرش همکارش از اتاق بیرون اومدن و از پله‌ها سرازیر شدند اندکی بعد رئیس و آقای رحیمی هم پشت سر او سمت پایین رفتند. من و کارمندان اداره هم رفتیم رامین جلوی در بسته اتاق المیرا بود و کارمندی داشت توضیح می‌داد که چند دقیقه پیش دیده که خانم صالحی از اتاقش بیرون رفته و سوار ماشینش شده و اداره را ترک کرده.
رامین برگشت و به آقای رحیمی گفت اینقدر دست دست کردی تا متهم فرار کرد. هیچ کدام از کارمندان اداره جرات نکردند بگن متهم خواهر زادش بوده. چون مثل سگ از رحیمی می‌ترسیدند خودم پا پیش گذاشتم و گفتم وقتی متهم خواهر زاده اش باشه باید هم فراریش بده.
حرف من برای چند لحظه سکوت سنگینی ایجاد کرد و همه برگشتند به من نگاه کردند. رامین بعد از مکث کوتاهی نگاه معناداری به آقای رحیمی کرد و از آقای علوی پرسید این خانم درست میگن.
آقای علوی بلافاصله گفت منم اینطور شنیدم.
رامین به آقای رحیمی گفت پس شما از گند کاری خواهر زادتون خبر داشتی که قصد داشتی مدرک به این مهمی را از بین ببری.
رحیمی گفت من از چیزی خبر نداشتم الکی تهمت نزن. چون برات گرون تموم میشه.
رامین گوشیشو در اورد و با شخصی که احتمالا مافوقش بود تماس گرفت و رفت یه گوشه مدت کوتاهی صحبت کرد و برگشت و به همکارش گفت برگه صورت جلسه. بعد یه آقای رحیمی گفت فعلا با شما کار ندارم اما مطمئن باشید من همه چی را گزارش میدم.
رحیمی گفت هر کار دوست داری بکن. بعد به رانندش گفت بریم.
رامین بعد از نوشتن گزارش از رئیس و معاون اداره امضای تایید گرفت و رفت سراغ سمند سفید و چندتا عکس ازش گرفت و به رییس اداره گفت این ماشین توقیفه، کسی بهش دست نمیزنه تا همکاران من برای بررسی بیشتر و انتقال به پارکینگ اقدام کنند.
بعد از ظهر همان روز المیرا بازداشت شد ولی طولی نکشید که خانواده اش او را با وثیقه به صورت موقت آزاد کردند. و از آنجایی که می دانستند پایان پرونده نتیجه خوبی در بر نخواهد داشت از همون شب دست به دامان فرانک شدند تا ازش رضایت بگیرند.
پدر المیرا پیشنهاد مبلغ ۲۰ میلیون برای گرفتن رضایت داده بود و فرانک قبول نکرده و باز روز بعد سراغش رفته و با پیشنهاد مبلغ بیشتری ازش خواهش کرده بود رضایت بده تا آبروی دخترش نره.
فرانک هر اتفاقی پیرامون این موضوع می افتاد به من می‌گفت و از من راهکار می‌خواست اما من تصمیم گیری در این مورد را به عهده خودش گذاشته بودم.
بالاخره روز سوم گفت من تصمیمم رو گرفتم و میخوام رضایت بدم چون دوست ندارم هر روز پام تو دادگاه پاسگاه باشه از طرفی دیگه حوصله خواهش و تمنا های پدر مادرشو ندارم.
گفتم این حق توئه که بخوای پول بگیری و رضایت بدی یا او را دست قانون بسپاری و تنبیه کنی
گفت اگه من رضایت بدم ناراحت نمیشی که چرا بعد اون همه تلاشی که کردی و درد سری که کشیدی من رفتم رضایت دادم؟
گفتم هرگز، این اتفاق خارج از نقشه ای بود که من براش کشیده بودم با این حال ما نهایت استفاده را از تصادف تو کردیم و المیرا و داییش رو به اندازه کافی پیش همکاراش کنف کردیم تا هم حساب کار دستشون بیاد هم بقیه بفهمند که اونقدر ها هم نباید از این جماعت ترسید. پس تو خودتو با اونا درگیر نکن برو رضایت بده و مابقی جریان رو بسپار به من و ببین چه بلایی سر این دایی و خواهر زاده میارم.
ظهر روز بعد فرانک زنگ زد و گفت دیروز غروب پدر المیرا باز دوباره زنگ زد و ازم خواهش کرد برم رضایت بدم. گفتم من باید چند دقیقه المیرا رو ببینم و باهاش حرف بزنم ببینم این چه کاری بود که با من کرد بعد میام رضایت میدم. گفت اتفاقاً برا ما هم سواله شما که با هم دوست بودید و با هم رفت و آمد می‌کردید یه دفعه چی شد که دشمن هم شدید و اینگونه به جون هم افتادید. گفتم ولی من با دختر تو هیچ خصومتی نداشتم و حتی همون روز تصادف حدود نیم ساعت تو اداره منتظرش بودم تا ببینمش اما پیداش نشد و بعد تصادف تا زمانی که او را بازداشت کنند باور نمی‌کردم تصادف کار او باشه. خلاصه به پدرش گفتم یه ساعت دیگه کافه … منتظر دخترت میشینم اگه اومد و قانعم کرد که رضایت میدم در غیر اینصورت دیگه به من زنگ نزنید.
طبق خواسته ام همون ساعت المیرا اومد و سرشو پایین انداخت و جلوم نشست. گفتم سرتو بالا بگیر و مثل آدم حرف بزن و بگو چرا میخواستی منو بکشی؟ گفت باور کن نمی‌خواستم بمیری فقط میخواستم دست و پات بشکنه. پرسیدم حالا گیرم به قول تو نمرده بودم و دست و پام می‌شکست چی گیر تو می اومد؟ گفت از روزی که تو اون خونه اون همه بلا سرم اوردی یه لحظه آرامش نداشتم شبام شده بود کابوس و روزام شده بود خود خوری تصمیم گرفتم به هر نحوی که شده ازت انتقام بگیرم تا حالم خوب بشه اونروز که اومدی اداره من تو آبدارخونه بودم برا اینکه باهات روبرو نشم رفتم تو پارکینگ و تو ماشین اداره نشستم. موقع رفتن دیدمت و یه لحظه زد به سرم با همون ماشین تعقیبت کنم و یه جا حالتو بگیرم که دیگه اون اتفاق افتاد. گفتم از خودت بپرس اگه اون روز تو خونه ازم فیلم نمیگرفتی اون بلا سرت می اومد که دوستیمون اینطوری به گند کشیده بشه؟ گفت من فقط میخواستم پولمو ازت بگیرم. گفتم خب خریت کردی دیگه. یه کلام مثل آدم می‌گفتی اگه نداده بودم اونوقت حق با تو بود گفت من گفتم خونه رو فسخ کن تو قبول نکردی. گفتم آره فسخ نکردم چون به خونه احتیاج داشتم اما داشتم این در اون در میزدم پولتو جور کنم بدم. تو هیچ میدونی من اون روز که اومده بودم اداره ۲۰ میلیون تراول تو کیفم بود که آورده بودم بهت بدم و به خاطر رفتارم ازت معذرت خواهی کنم اما تو خودتو نشون ندادی؟ گفت باور نمی‌کنم. گفتم چون بی‌شعوری آخه تو نمیدونی من همش بخاطر تو توی اون اداره میومدم خب اگه اون روز برا آشتی کردن تو اون اداره نیومده بودم پس برا چی اومده بودم؟ یه کم فکر کرد و آهی کشید و گفت گذشته ها گذشته حالا میخوای چیکار کنی؟ گفتم خودتو بزار جای من اگه کسی بخواد با نامردی تو را بکشه باش چکار می‌کنی؟ جوابی نداد. گفتم بخاطر بابات که اینقدر زنگ زد و التماس کرد میخوام رضایت بدم اما نه به این مفتی که شما تصور می‌کنید. خودتون حتما با وکیل یا کسی، مشورت کردید و می‌دونی که چه عواقبی پشت کاری که کردی هست اما اگه تو نمیدونی من می‌دونم. پس بزار یکی یکی برات بگم. چند سال حبس غیر قابل تبدیل رو شاخشه که جدای از اینکه باید تحمل کنی چند تا پیامد دیگه هم برات داره. اول اینکه آبروت میره، دوم اینکه خواستگارت میره، سوم اینکه پرونده دار میشی و چهارم اینکه شغلتو از دست میدی که هر کدام از اینها خودش کلی برات ارزش داره پس بی چک و چونه ۱۰۰ میلیون می‌گیرم و رضایت میدم. المیرا گفت این پول کمی نیست من از کجا بیارم؟ گفتم اولاً می‌دونم که داری، در ثانی اگه نداشتی هم باز به من ربطی نداشت.
یه ساعت بعد از رفتن المیرا پدرش زنگ زد و دوباره التماس پشت التماس تا اینکه به ۷۰ میلیون رضایت دادم و گفتم فردا صبح همراه افسر پرونده همه این پول رو نقد میارید محل کار دخترتون تو اتاق رییس بهزیستی تحویل می‌دید تا منم همونجا رضایت نامه رو امضا کنم. امروز طبق خواسته من اومدن. من همه ۷۰ میلیون را برای کمک به معلولان بهزیستی شهر به آقای علوی دادم و رسید گرفتم و رضایت نامه را امضا کردم و به آقای رامین نیاکان دادم.
با تعجب گفتم وای فرانک؛ من باور نمی‌کنم که تو همچین کاری کرده باشی.
گفت اینکه رضایت دادم؟
گفتم نه بابا اینکه تونستی از اون پول بگذری.
گفت اتفاقاً خیلی راحت گذشتم چون از تو یاد گرفتم که همه چی پول نیست. بخصوص پولی که رضایت توش نباشه. اما اگه این پولو ازش نمی گرفتم و همینطوری رضایت می‌دادم دیگه خیلی پررو می‌شد.
گفتم تو کارتو خوب انجام دادی از حالا به بعد تازه کار من با المیرا شروع میشه.
« پایان قسمت ۳»
ادامه دارد…

نوشته: هر کی

ادامه…

بازدید 8,477

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید