دل بستن به منشی عاشق پیشه

دو ساله ازدواج کردم ، یه چند ماهی هست که زنم سر ناسازگاری گذاشته و همش ایراد میگیره و منو مورد سرزنش قرار میده . من بهش حق میدم . آخه از وقتی نتیجه آزمایش منُو مورددار نشون دادن ، و ایرادِ بچه دار نشدن به گردن من آویخته شده ، خودم رو مسئول حس می کنم . زنم خیلی به بچه و بچه دار شدنمون توجه نداشته و نداره ، اما تحریکهای دور و اطرافیان باعث شد تا اون ، حساس تر بشه و به نوعی حسِ کمبود بکنه . خُب آخه این عیب که دست خود آدم نیست ، سرنوشت اینطور خواسته و حالا هم قرعه به نام من رقم خورده و انگشتها به سوی من نشانه رفته . سومین سالگرد ازدواجمون هم رسید اما هر چه میگذشت ، روابطمون سرد و سرد تر می شد . صحبت طلاق و جدایی به میون اومد و منم در کمال نارضایتی موافقت کردم . تصور میکنم زنم هم خیلی از این موضوع راضی نبود ، اما تنها راه چاره هست . شاید اگه اینطوری بشه همسرم دیگه زخم زبون نمی شنید و منم دیگه سرزنش نمی شدم . بنده خدا مهریه هم نخواست و فقط با یه چمدون لباس از خونه رفت . حتی جهیزیه اَش رو هم نبرد . یه ، یه هفته ایی از هم بی خبر بودیم ، البته نیازی هم به خبردار بودن از هم نبود ، آخه توافقی از هم جدا شده بودیم . یه روز بهش زنگ زدم و قراری گذاشتم . فوری قبول کرد و اومد سر قرار . هنوز دوستش داشتم . تا دیدمش خواستم در آغوشش بگیرم و روبوسی کنم ، اما جلوی خودم رو گرفتم . ازش خواستم با هم بریم محضر ، تعجب کرد ، اما من اصرار کردم و رفتیم . آپارتمان کوچیکی رو که داشتم و قبلاً تو اون زندگی می کردیم رو به اسمش کردم . نمی خواست قبول کنه اما من دیگه کارای اداریش رو انجام داده بودم و فقط مونده بود امضاء همسرم که با اصرار من ، اونم زیر بنچاق افتاد . در آغوشم گرفت و با گونه ایی اشک آلود منو بوسید و خداحافظ .
چند سالی هست که تنها پیش مادرم زندگی میکنم . اوضاع کاریم خوب بود و ترفیع گرفتم و به سمتِ بالاتر ارتقا شغلی پیدا کردم . پیشرفت کاریم باعث شد تا به کارم وسعت بدم و برای خودم منشی استخدام کنم . یه خانم که از من دو ، سه سالی بزرگ تر بود ، برای کار پیشنهاد شد و مورد قبولی قرار گرفت . تو فرم استخدامش نوشته بود که مجردِ ، من و یک جوان تازه دیپلم گرفته ، جزء همکارای اون خانم محسوب میشدیم . مادرم بعد از طلاقم ، حرفی از ازدواج نمی زد . منم حال و حوصله این کارها رو نداشتم . از علاقه مندی من به اون خانم منشی ، یادم نمیاد ، اما روابط عمومی خوب و آراستگی اون خانم ، تو این علاقه مندیم بی تأثیر نبود . منو و برادر بزرگترم تو اُون شرکت با هم کار میکردیم و همیشه و هر ساعت از روز با برادرم در تماس بودم ، این تماسها تلفنی و بعضی اوقات حضوری انجام میشد . پرسنلی که تو شعبۀ من حضور داشتند ، برای اینکه اشتباه گرفته نشه ، منو به اسم صدا میکردند و منم ایرادی نمی گرفتم . و تصور کنم همین به اسم صدا کردنها ، روابط منو با خانم منشی نزدیکتر و راحت تر کرد . ” مجتبی ، یادت نره برای آقای فلانی پول حواله کنی ! مجتبی ، سفارش کالا یادت نره ، انبار خالیه ها ” ! این جملاتی معمولی و عادی محسوب میشد و دیگه خیلی تعجب آور بنظر نمی رسید . اما من به خودم اجازه نمی دادم خانم منشی رو به اسم صدا کنم ، تنها جسارتم این بود که نامِ فامیلیش رو میگفتم اونم با حذف کلمه خانم . ” رضایی ، به آقای فلانی بگو براش پول زدم ! رضایی ، ببین کدوم جنس بیشتر میره ، همونو تو برگ سفارش بنویس ” ! حضور در نمایشگاه تو پایتخت و رفتن من و خانم رضایی با هم جهت بازدید از نمایشگاه ، جرقه ایی بود که بعد ها شعله ور تر شد و به خوبی برای هر دو ، قابل لمس بود . با ماشین شخصی راهی پایتخت شدیم . قبلاً وقتی می خواستم برسونمش خونه شون ، عقب ماشین می نشست ، اما اون روز که قصد رفتن به نمایشگاه رو داشتیم ، با جسارت اومد جلو و کنارِ دستم نشست . خیلی عادی و معمولی ، سبد خوراکی و چای به همراه داشت و در طی راه ازم پذیرایی میکرد . برام لقمه میگرفت و می داد دستم و میوه پوست میگرفت و می اورد نزدیک دهنم تا دهنم بذاره . لیوان چای رو می داد دستم و اکراهی نداشت که اینکه ملمُوس بشیم و دستش به دستم بُخوره . خلاصه اینکه بازدید از نمایشگاه در اون روزِ خاطره انگیز ، تاثیر زیادی در نزدیکی روابط ما گذاشت . موقع برگشت هم که شب شده بود و خانم رضایی هم که خسته و رفته بود تو چُرت . نمی دونم از قصد بود یا سهوی ، تو خواب ، سرش به سمت شونم متمایل می شد و منم با رفتار آقا منشانه ، اونو از این کار منع نکردم و همانند یک آقا ، شُونم رو در اختیارش گذاشتم . تو گذر از خیابون و حتی تو نمایشگاه هم ، بعضی اوقات بازو و یا دستم رو میگرفت . انگار براش معمولی بود ، اما من کمی معُذب بودم و به روم نمی آوردم . البته بدم نمی اومد . بودن با یه خانم اونم بعد از مدتها دوری از جوامع نسوان ، حسِ خوبی داشت .
ماههای پایانی سال رو می گذراندیم . حساب کتابهای شرکت کمی عقب بود . مجبور بودم روز تعطیل بیام شرکت و به کارا رسیدگی کنم . از سیما خواستم بیاد کمکم تا کارا سریعتر بشه ، فوری موافقت کرد . دیگه رضایی رو به اسم صدا میکردم ، تو خودمون ، خیلی عادی و معمولی بنظر میرسید . صبحِ جمعه رفتم دنبالِ سیما ، جلوی کوچشون منتظر من بود . همیشه با یه مانتوی بلند و مقنعه دیده بودمش ، اما اون روز با یه کت و دامن و روسری و کفش پاشنه بلند ، منو همراهی کرد . یه عطر خوشبو به خودش زده بود که تا نشست کنارم ، رایحه اَش تمامِ فضای ماشین رو پُر کرد . سلام کرد و به من دست داد . هیچ وقت این کارو نمی کرد . مجبور شدم بهش دست بدم . اینکارش حسِ خوبی رو بمن منتقل کرد . تبسمی خاص رُو صورتش بود من زیر زیرکی نگاش میکردم .
واردِ دفترِ شرکت شدیم . پشت میزش نشست و فوراً مشغول کار شد . توجهی به من نداشت ، اما من محوِ تماشای اون بودم . خیلی خوشگل شده بود . لباسِ رنگ روشن خیلی بهش میومد . ناخنهای لاک زده با اون آرایش ملایم ، بوی عطرِ و روسری ایی که داشت از سرش می افتاد ، فضای دفتر رو دگرگون کرده بود . سعی کردم خودم رو جم و جور کنم و با کار سرگرم بشم . ” مجتبی ، حساب آقای فلانی که مغایرت داره ، بیا ببین ، بذار خودم بیام نشونت بدم ، شاید چیزی جا افتاده و من ننوشتم ” ! از جاش بلند و شد و اومد سراغم تا کاغذی رو که بدست داشت بهم نشون بده . مقابلم ایستاد و کاغذ رو بهم داد . رو میز خم شد . الآن دیگه صورتش نزدیکِ صورتم بود . با انگشتش به رقمهای روی کاغذ اشاره میکرد و توضیح میداد . رایحه عطرش منو داشت گیج میکرد . کمی سرم رو آوردم بالا ، یقۀ کُتش باز بود و بخوبی چاک سینه هاش معلوم میشد . بیشتر رو میز خم شد و الآن دیگه سینه هاش و حتی کُرستِ زرد رنگش رو هم میتونستم ببینم . نمی دونم چرا اَمروز اینقدر بی پروا شده بود . وسطای روز ، چای درست کرد و ازم خواست برای کمی استراحت و صرف چاشت ، به آبدارخانه برم . این کارش معمولی بود و تعجب آور نبود . موقع صرف چای از خودش و زندگیش صحبت کرد . اینکه از طرف مرد شانس نداشته و برای همین الآن مجرده . تو این تعریف کردنا ، قطره ایی اَشک هم ریخته شد و این باعث شد تا ریملش ، حرکت کنه و رو صورتش اثر بگذاره . بهش این مورد رو گوشزد کردم و رفت تا صورتش رو پاک کنه . وقتی برگشت دیگه از روسری خبری نبود . لحظه ایی نگاهم با نگاهش تلاقی پیدا کرد و ثانیه ایی چشم تو چشم هم بودیم . تا حالا بدون روسری ندیده بودمش . با اینکه از من چند سالی بزرگ تر بود اما اصلاً به چشم نمی اُمد . نزدیک ظهر شد و سفارش غذا دادم . موقع صرف ناهار ، کنارم نشست و پاهاش رو انداخت رو پاش و با بالا رفتن دامنش ، کمی بالاتر از زانوش مورد دید من قرار گرفت . سیما اصلاً به این مورد توجه نداشت . کم کم جو حاکم در دفتر ، تغییر کرد . صدای خنده های سیما و حرکاتش ، باعث این موضوع بود . به هر بهونه ایی میومد سراغم و ایندفعه این طرف میز اُمد و خودش رو بهم میچسبوند . هوا خیلی زود رو به تاریکی رفت و منهم متوجه گذر زمان نبودیم . دیگه خسته شده بودیم و از سیما خواستم که تعطیل کنیم و بریم .
تو مسیر برگشت ازم خواست دَم یه مارکتی توقف کنم تا قدری برای خونش خرید کنه . خیلی خریدش مهم نبود و این موضوع منو به تعجب انداخت . موقع حساب کردن ، رفتم کنارش ، کارتم رو درآوردم تا صورتحسابش رو پرداخت کنم ، سیما مخالفت کرد اما صندوق دار که یه دختر جون بود ، کارت منو گرفت و گفت : ” بذارید آقاتون حساب کنن ، چقدر خوبه یه مرد همراه آدم باشه و خریدش رو حساب کنه ” ! سیما خندید و نگام کرد و گفت : ” خُب دیگه ” ! یعنی این کارم خیلی آقا منشانه بود که مورد توجه اون دوتا خانم قرار گرفت ! تو ماشین ازم تشکر کرد : ” خیلی ممنون ، یادت باشه این مبلغو از حقوقم کم کنی ها ” ! تو مسیر یه مرتبه روش رو کرد طرفم و گفت : ” دختره راست میگفت ، چقدر خوبه همیشه یه مرد ، زنُو همراهی کنه ، من که از طرف مردا شانس نداشتم ، همیشه تنها بودم و هستم ” ! وقتی کنارم نشسته بود ، زیر زیرکی متوجش بودم . دامنش رفته بود بالا و پاهاش به خوبی معلوم می شد و سیما هم تقلایی برای پنهون کردن پاهاش نمی کرد .
شب هنگام و تو رختخواب ، حرکات سیما و رفتار اَمروزش ، جلوی چشمام بود . به دیدِ مشتریِ قلبم بهش فکر کردم . محاسنش زیاد بود و بنظر زنِ خوبیه ، اما سنش چند سالی از من بیشتره البته این موضوع خیلی مهم نیست . می تونست شریک زندگی خوبی باشه ، ” آدم خُل اون داشت بهت نخ میداد و توی بی مغز ، متوجش نشدی ” ! تو افکار خودم بودم که این جملات تو سرم دور زد . تو این تصورات ، افکار شیطانی نیز به من رجوع کرد و کمی منو تو فکر فرو برد . به نوعی شیطون رفت تو جلدم و منو تحریک کرد . تو تعطیلات نوروز ، بهم زنگ زد و ضمن تبریک سال نو ، قرار شد برای جم و جور کردن حسابها ، یه روز بریم شرکت و کارها رو راست و ریست کنیم . منم قبول کردم . صبح رفتم دنبالش . جلوی کوچشون سوارش کردم و دوتایی رفتیم شرکت . اَمروز کمی سنگین تر لباس پوشیده بود ، فکر کنم سعی داشت خودش رو کمی جمع و جور تر کنه .
وارد دفتر که شدیم ، رفت آبدار خونه و کمی بعد برگشت . دیدم مانتوش رو درآورده و با یه بلوزِ آستین حلقه ایی و شلوار از کنارم رد شد . بلوز تنگ و چسبون که به خوبی برجستگی سینه هاش رو نشون میداد و شلوارش هم دستِ کمی از بلوزش نداشت . سیما توجهی بهم نمی کرد . بنظرم میخواست اجازه بده من به خوبی وی رو برانداز کنم و دید بزنم . خودش رو مشغول جابجا کردن زونکن ها کرده بود و خم و راست میشد . وقتی دولا میشد ، بلوزش میرفت بالا و کمرش دیده میشد . خلاصه یه چند دقیقه ایی جلوم مانور داد و هیکل و اندامش رو مقابلِ من به نمایش گذاشت و بعد رفت پشت میزش نشست . نیم ساعتی نگذشته بود که بدون مقدمه گفت : ” این صورتحساب رو بیارم نگاه کن ، بنظر درست نیست ، فکر کنم رقمی جا افتاده ، الان میارم نگاش کنی ! کاغذی رو دستش گرفت و اومد جلوم و گذاشت رو میزم . با انگشتش رقم هایی رو نشون و توضیحاتی میداد . چه دستهای قشنگی داشت . ناخونهاش لاک داشت و رایحه عطرش مست کننده بود . من که توجهی زیاد به حرفاش نداشتم و دستش رو نگاه میکردم ، بازوهاش هم در تیرس من بود . یه تتوی زیبا رو بازوش داشت . یه مرتبه حرکتی به خودش داد و اومد این طرف میز و کنارم ایستاد . دستی که طرفم بود رو به صورتم نزدیک میکرد و حرکت میداد و اعدادی رو ، رُو کاغذ نشون میداد . صورتم با بازوش نزدیک شد . بی اختیار و در یک فرصت مناسب ، بازوش رو بوسه ایی ملایم زدم .
نگاهم رو انداختم پایین و منتظر عکس العمل سیما شدم . حرکتی نکرد . هنوز کنارم بود . صدای نفس هاش رو می شنیدم . ثانیه ایی گذشت . جرات پیدا کردم و دستم رو گذاشتم رو دستش ، بوسه ایی دیگه از بازوش گرفتم ، اما این بار کمی محکم تر و طولانی تر . تکونی به خودش داد و برگشت سمتم ، تو این چرخش ، سینه اَش رو به صورتم مالوند و نگه داشت . الآن بینی اَم دَمِ چاک سینه اَش قرار داشت و با کمی فشار ، با شکاف سینه اَش مماس شد . رایحۀ عطر ، شدیدتر میشد . سرم رو گرفت و به سینه اَش چسبوند و فشار داد . لحظه ایی تنفس برام مشکل شد ، توجه ایی نکردم و بینی اَم رو به سینه ام می مالوندم و بو میکردم و لذت میبردم . صورتم رو آوردم بالا و گردنش رو بوسه بارون کردم . سرش رو بالا گرفت و این اجازه رو داد تا بهتر و بیشتر سینه و گردنش رو لیس بزنم . از جام بلند شدم و همو در آغوش گرفتیم . عجیب بدنش گرم بود . بنظرم احساسی شده بود و این حرارات از این بابت بود . ازش لب گرفتم و اونم همزمان ، زبونش رو کرد تو دهنم . خوشم اومد و اجازه دادم اینکارش تداوم داشته باشه . دستم از زیر بلوزش وارد شد و بدنِ لختش رو لمس کردم . بخوبی رطوبت بدنش رو حس میکردم ، لذت بخش بود و منم ملایم اما با احساس نوازشش کردم . وضعیت عجیبی بود . به هم دیگه چسبیده بودیم و از هم لب میگرفتیم . اجازه داده بود که از رو کرُستش ، سینه هاش رو نوازش کنم و بمالونم . سینه های سفتی داشت و همین منو حسابی وسوسه میکرد . ازش اجازه گرفتم و بلوزش رو درآوردم . همون کرُست زرد رنگ رو پوشیده بود . رنگش وسوسه کننده بود . دیگه مجالی به او سینه ها داده نشد و یورشی عاشقانه به اون لیموهای جذاب ، دوتامُون رو حالی به حالی کرد . آهی ملایم و آهسته می کشید و منو حسابی تحریک میکرد . لای چاک سینه اَش عرق کرده و مرطوب بود . با انگشت لای سینه هاش رو نوازش میکردم و از گردنش بوسه میگرفتم . دستش رو دادم بالا و قسمت زیر بغلش رو مالوندم . حسِ خوبی داشتم و سیما هم همراهی میکرد . بنظر میرسید هردومون نیاز به این نزدیکی داشتیم ، صدای ملچ مُلوچ دفترِ شرکت رو رویایی تر کرده بود . دقایقی تو این وضعیت بودیم که گفت : ” بسه دیگه ، خوبیت نداره ، بهتره به کارمون برسیم ” ! به خوبی معلوم بود که جملش احساسی بود . رفتم پشتش و اونم پشتش رو به سینه ام چسبوند و فشار داد . آروم بند کرُستش رو از رو شونه هاش پایین انداختم . خودش هم اونو باز کرد و حالا دیگه بالا تنه اَش لخت بود و آماده هرگونه حرکات عاشقانه و احساسی میشد ، سینه هاش رو تو دستام گرفتم و فشار دادم ، دستش رو بالا برد و خودش رو به سمتم خم کرد . گردنش رو از پشت بوسه بارون کردم و دستام هم بیکار نبودند و تمام بدنش رو نوازش میکرد . انگشتم رو بردم سمت نافش و سوراخِ نافش رو مالوندم . یه آهی بلند کشید و شُل شد . معلوم بود خوشش اومد ، ادامه دادم و نافش رو انگشت کردم . لحظه ایی وسوسه شدم که دستم رو از زیر شلوارش ببرم پایین و قسمتهای دیگه اَش رو مورد یورش قرار بدم که اون فهمید و این اجازه رو نداد . آروم گفت : ” فعلاً همین بسه ، اونجا رو بذار برای بعد ” ! آروم برگشت و این اجازه رو داد تا نوک سینه هاش رو بمکم . نوک سینه هاش به رنگ قهوه ایی ملایم بود و اکنون کمی هم تیز شده بودند . لحظه ایی یکشون رو مکیدم و نوکشون رو گاز گرفتم . خودش رو کمی شُل کرد و میخواست تو بغلم ولو بشه . محکم تر گرفتمش و با مکیدن اون یکی خودم رو مشغول کردم . خودش رو عقب کشید و تو چشمام زُل زد . تبسمی زیبا تو چهره اَش دیده میشد . آروم صورتش رو آورد جلو و از من لب گرفت .
اون روز دیرتر از شرکت خارج شدیم . بعد ناهار هم ، لاسی ملایم با هم داشتیم و مثل دو تا جوانِ عاشق پیشه ، بدن یکدیگر رو نوازش دادیم و لذت بردیم . سیما رو نمی دونم ، اما من که به این عطوفت و نوازش احتیاج داشتم و لذت بردم . شب هنگام و موقع خواب ، بدن زیبا و اعمالی که انجام گرفته بود ، از مقابل چشمام گذر کرد منو بشدت حشری نمود . سعی داشتم خودم رو کنترل کنم و احساسی به این موضوع برخورد نکنم ، اما نمی تونستم . مهربونی های سیما و حالا هم این نوازش روح و جان ، همه و همه دست به دست هم داده بودند تا من به دیدِ بهتری بهش توجه کنم . روزها گذشت تا اینکه قرار شد تو مجلسی از نمایندگان فعال ، تقدیر بعمل بیاد و شرکت ما نیز جزء دعوت شدگان بود . اعزام به شهری دیگر و حضور در آن مراسم ، فرصتی مناسب محسوب می شد . از سیما خواستم تا منو به عنوان نماینده شرکت ، جهت حضور در آن جلسه همراهی کنه که وی موافقت کرد . همراهی سیما با من ، جلوه خاصی رو به ما داده بود . هر که ما را می دید ، از ما دو نفر به عنوان زن و شوهر نام میبرد . مراسم تا دیر وقت ادامه داشت و قرار بود فردای آن روز از محلِ کارخانجات تولیدی شرکت میزبان بازدید بعمل آید . اتاقی برای ما تهیه و در اختیار ما و حتی دیگر شرکت کنندگان قرار گرفت . موقعیت عجیبی بود ، من و سیما در یک اتاق ، آنهم بدون مزاحم ، فکر کنم سرنوشت این لحظات رو استثناً برای ما ساخته بود . موقعیت خیلی سریع و راحت ترتیب داده شده بود . اول میخواستم مخالفت کنم ، هنوز آمادگی نداشتم و از طرفی رُوم نمی شد با یه زنِ نامحرم تو یه اتاق بخوابم ، اما مخالفت نکردم .
اتاقی که به ما تخصیص یافته بود ، فاقد اتاقِ مجزا بود و گوشه ایی از آن تختِ دو نفره و در کنارش میز آرایش قرار داشت . سیما لباسش را بدون توجه به اینکه من به عنوان مردی نامحرم هستم ، کم کرد و به من این فرصت را داد تا به چشمانم ، نوازشی بدهم و صحنه هایی وسوسه کننده را شاهد باشم . من چنین جسارتی را نداشتم اما وی کمی بی پروا تر بود . اعلام کرد که قصد دوش گرفتن دارد و وارد حمام شد . صدای باز شدن آب و شُور شُورِ آب به گوش رسید . وسوسه شدم که وی را همراهی کنم و جسارت از خودم نشون بدم . دو دل بودم . حشری بودم و کنترل خویش را نداشتم . دق الباب کردم و اجازه خواستم تا وی را در حمام همراه باشم . فوری جواب نداد اما قبول کرد و بفرما زد . انتظار نداشتم . دیگر کار از کار گذشته است و باید به وعده ایی که داده ام ، عمل کنم . فقط شورت به پام بود . وارد حمام شدم . بخار فرصت دیدن نمی داد . نیاز بود کمی تامل کنم . در جای خود ایستاده بودم تا چشمانم عادت کند . سیما پیش دستی کرد و دستم را گرفت و به سوی خودش کشید و همزمان مرا در آغوش گرفت . خجل بودن از یک طرف و از طرفی دیگر حسِ حشری بودن و اینکه شاید دیگه این فرصت رو نداشته باشم ، منو کمی جسور کرد . سینه های سفت و زیبایش ، میزبان بدن نیمه مرطوب من بود . بوسه ها رد و بدل شد و نوازش های از تک تک اعضای بدن ، به خوبی ملموس است . شیر آب رو بستم و با جسارتی خاص ، دستم رو لیز دادم و از روی شکمش به پایین هجوم بردم . عکس العملی را متوجه نشدم . هردو با این حرکتِ من احساسی برخورد کردیم . اکنون کُص سیما در دستان من است و با ملایمت چوچوله اَش را نوازش میکنم . سیما کمی شُل شد و من او را محکم تر از قبل در آغوش گرفتم . رطوبت حمام و ترشعِ حاصل نوازشهای من ، نرمی خاصی را به آلت تناسلی سیما داده بود . به راحتی انگشتانم بر روی کُصش حرکت می کرد و فقط لازم بود کمی بیشتر و عمیق تر و حتی وسیعتر دستانم را حرکت بدهم تا سوراخ کُصش آماج هجوم عاشقانه من بشود ، که منهم چنین کردم . به راحتی یکی از انگشتام داخل کُصِ سیما بود و عقب جلو می کردم . آه بلندی که شنیدم منو بیشتر حشری و فشارِ انگشتانم رو دو چندان کردم . سیما منو محکم به خودش چسباند و ازم لب گرفت و زبونش رو داخل دهنم کرد . دیگر تحمل و تامل جایز نبود . وی را برگرداندم وحالا پشتِ سیما به سینه هام مماس شد و کیرم رو که دیگر برجستگی آن از روی شورتم ، به خوبی نمایان است را به باسن قمبل کرده سیما چسباندم . با حرکتی شورتم را در آوردم و کیرم رو لای پاهایش قرار دادم . کمی عقب جلو کردم که این کارم سیما رو حالی به حالی کرد و دو دستش را به دیوار تکیه داد و باسن زیبایش را به سمتم متمایل نمود . تأخیری در دخول مجاز نبود . مجبور شدم کمی به دنبال سوراخِ کُصش بگردم . سالها دوری از جماعت نسوان معمولاً این نواقص را در مردان ایجاد می کند . سیما مرا همیاری نمود تا سوراخ را پیدا کنم . فشاری ملایم ، آهی بلند و وسوسه کننده حاکی از موقعیت بجا را حاکی بود . به راحتی عملیات دخول انجام گرفت . اکنون کیرم تا ته داخل کُصِ سیما است . حرکتی به خودم ندادم و تأمل را پیشه کردم . سیما خود ، شروع کننده بود . خودش را عقب جلو میکرد و همزمان آه می کشید و حسِ لذت رو نمایان می نمود . همزمان با تلمبه زدن ، سینه ام رو به بدن نرم و آرامش دهنده سیما چسباندم و با دستام سینه هایش را نوازش کردم . دستانم تا آنجا که در حیطه و شعاع گردش بود ، فعال بود و کم کاری نمی کرد . حس کردم در حال ارضاء شدنم . خودم رو عقب کشیدم و کیرم را از کُصش خارج کردم . سیما متوجه حالتم شد و برگشت و به چشمانم زُل زد . میخواست مرا در حالت ارضاء شدن ، ببیند . بنظرم زود در آوردم ، چون خبری از منی نبود . سیما متوجه شد و کیرم رو در دستش گرفت و مورد نوازش قرار داد . کیرم آغشته به آبِ کُصش و لیز بود . به راحتی تو دستش لیز میخورد و اونم میمالوند . اون کارِ سیما منو به اُوج رسوند ، در آن لحظه بود که جهش و پرتاب منی ، بدن و دستان لطیف وی را آغشته نمود . وی توجهی به این موضوع نکرد . تبسمی خاص در چهره اَش مشخص بود و منم در اوج لذت بودم . استحمام خیلی طولانی نشد و بعد از کمی آب بر تن زدن از آنجا خارج شدیم .
به ساعت سرو شام نزدیک می شدیم ، اما لذتِ نزدیکی با سیما این اجازه رو نمی داد تا ازش دل بکنم . با این حال این قول رو به هم دادیم تا بعد از شام و موقع خواب ، ادامه بدیم . مراسم شام همراه با سخنرانی و بحث و گفتگو بود . من که بی صبرانه منتظر رفتن به اتاقمون بودم ، خیلی واردِ بحث و اظهار نظر نشدم تا زودتر مراسم تمام بشه . اما اینطور نشد و پذیرایی بعدِ شام و صحبت کردنها تا پاسی از شب ادامه داشت . من دل تو دلم نبود . سکسِ تو حموم ، عجیب تو من مؤثر واقع شد و هنوز تو فکر بدن زیبا و وسوسه کننده سیما بودم ، با این حال تو اون جمع بایستی کمی خوددار می بودم و به قولی جلب توجه نمی کردم . خلاصه جلسه شام و بحث و گفتگو به اتمام رسید و همگی راهی اتاقاشون شدند . در تمام مدتی که شام میخوردیم و صحبتها انجام می شد ، نگاهم به سیما بود و اونو زیر زیرکی برانداز میکردم . بسیار زیبا بود و خیلی مهربان ، به نظرم میرسید . سیما توجهی بهم نمیکرد ، به خوبی معلوم بود که بمن این اجازه را داده بود تا وی را برانداز کنم و به چشمام نوازی بدم و منم همین کار رو می کردم . در مسیر سالن تا اتاق ، دستام تو دستش بود و توجهی به نگاه های دیگران نداشت . به خوبی میدونست چه جوری دلِ همراهش رو بدست بگیره .
تخت خواب اتاق ، دو نفره بود و به اجبار و به نوعی از خدا خواسته ، می بایست کنار هم میخوابیدیم . سیما ازم خواست تا لحظه ایی از اتاق خارج بشم تا اون بتونه لباساش رو عوض کنه . از این حرفش تعجب کردم . تو حموم ، بهم اجازه ورود داد اما موقع تعویض لباس از خودش حجب و حیا نشون میداد . نکنه از کرده اَش پشیمان شده ، از اتاق رفتم بیرون و دقایقی تو راهرو و لاوی قدم زدم . بهش این اجازه رو دادم تا با حوصله کاراش رو بکنه . ده ، پانزده دقیقه ایی بیرون اتاق قدم زدم و وقتی برگشتم و در زدم ، بهم اجازه ورود داد . اتاق کم نور بود و فقط آباژورِ کنار تخت روشن بود و سیما تو رختخوابه و روانداز هم ، رو خودش کشیده و تا زیر گلوش بالا آورده بود . مسواک کردم و دست و صورتی به آب زدم . با زیر پیراهنی و شورت رفتم و کنارش با کمی فاصله خوابیدم . کمی خجل بودم و به راستی رُوم نمی شد ، اما در اون لحظه به این جسارت نیاز داشتم در غیر اینصورت بایستی تا آخر عمر حسرت چنین لحظاتی رو میخوردم . کمی از هم فاصله داشتیم . سیما با غلت زدن این فاصله رو از بین برد و بهم چسبید . جسارتش تو این کارا زیاده و خودش بیشتر پیش دستی میکنه . کمی روانداز رو پایین کشیدم . بند های لباس خواب صورتیش نمایان شد . شانه های لطیف و زیباش از زیر اون لباس نازک به خوبی نمایان بود . کُرست به تن نداشت و سینه هاش رو آزاد گذاشته بود . این کارش بسیار وسوسه کننده بود و منو تحریک کرد . از روی لباسش ، سینه هاش رو نوازش کردم . حسِ خوبی داشتم . سیما چشماش رو بست و بامن این فرصت رو داد تا هر چه تو چنته دارم ، رو کنم . آروم یه بوسه از گلوش گرفتم . رایحه خوبی میداد . وسوسه کننده بود . هنوز چشماش بسته بود . در حالی که دوتا سینه هاش تو دستام بود ، بوسه بارونش کردم و از چاکِ سینه گرفته تا لاله های گوشش رو لیس میزدم و ماچ میکردم . اینقدر غرقِ مالوندمش بودم که متوجه نشدم ، کیرم شق کرده و کم مونده شورتم رو پاره کنه . از قسمت پایین تنه خودم رو بهش چسبوندم و فشارش دادم . دیگه لازم بود که روانداز رو کنار بکشم تا با همون نور کم ، شاهد وقایع لذت بخش باشم . سعی داشتم اون لباس خواب رو از تنِ سیما در نیارم ، رنگش و نازکیش حس خوب و لذت بخشی رو بهم میداد . آروم دستم رو لیز دادم و وارد شورتش کردم . شورتش خیسِ آب بود . این کارم ، رایحه ایی رو تو اتاق پخش کرد . چشماش رو باز کرد و با چشمای خوشگلش منو نگاه کرد . دستم رو از شورتش خارج کردم . حس کردم ناراحت شده ، از لبش بوسه ایی سفت و طولانی گرفتم . رُژ زده بود و نرمی لبش و رایحه ملایم رُژش ، باعث شد این لب گرفتن کمی طولانی بشه . تکونی به خودش داد و منم سفت تر اونو گرفتم و به خودم فشار دادم . به خودم جسارت دادم و دو مرتبه دستم رو بردم سمتِ کُصش ، دیگه شورت پاش نبود . خودش شورتش رو در آورده بود و این کارش منو جسورت تر کرد . انگشتش کردم و انگشتم رو تا دو بند وارد کُصش کردم . آهی ملایم کشید و سعی کرد خودش رو کمی عقب بکشه . معلوم بود طنازی میکنه . نذاشتم ازم جدا بشه . کمی خودم رو پایین تر بردم و صورتم رو نزدیک سینه هاش بردم . همزمانی که سینه هاش رو می مکیدم ، انگشتم رو تا ته تو کُصش کردم و پیچش دادم . اینقدر ترشح اَش زیاد بود که تمام دستم مرطوب شده بود . با دستش دستم رو گرفت و کمکم کرد تا انگشتم بیشتر و بهتر بره داخلش . حسابی حالی به حالی شده بودیم و توجهی به کارامون نداشتیم . دستم رو ول کرد و کیرم رو گرفت تو دستش و شروع کرد به مالوندن ، داشتم از حال میرفتم . دستش که با آب خودش خیس شده بود رو به کیرم می مالوند و لیزش میداد . اگه کمی دیگه این کارش ادامه پیدا کنه ، آبم می اُومد و لذت کردنش رو از دست میدادم . فکر کنم متوجۀ این حالتم شده بود چون سر کیرم رو گرفت و فشار داد . حسِ کمی درد باعث شد که مواجه با تاخیر شم . دستامون همه جا کار می کرد . بوی حشری بودنم رو استشمام میکردم ، حجب و حیا در اون لحظه معنای خودش رو از دست داده بود .
دیگه تحمل جایز نبود ، با یه حرکت خودم رو انداختم روش و خیلی سریع تر از اونچه انتظار داشتم ، کیرم رفت تو کُصش ، آه بلندی کشید و ماچم کرد . زبونش تو دهنم بود و لبش رو از لبم جدا نمی کرد . شروع کردم به تلمبه زدن ، صدای جیر جیر تخت تو اتاق میپیچید . با تمام توانم تلمبه میزدم . کنترلی رو خودم نداشتم . حسابی عرق کرده بودم ، اما ول کن نبودم . آبم داشت می اُومد که مجبور شدم درش بیارم . اجازه نداد از روش بلند شم . کیرم رو کُصش بود و منم روش خوابیده بودم . همین کار باعث شد تا دوتا مون خیس بشیم . فکر نمیکردم اینقدر آب ترشح کنم ، اما مقدارش اینقدر بود که لباس خواب سیما و حتی تو نافش هم پر آب شده بود و منم که دستِ کمی از سیما نداشتم . ازش عذرخواهی کردم و کمی خجل شدم . اما سیما لبخند میزد و توجهی به این وضعیت نداشت . کیرم رو گرفت و شروع کرد به نوازش کردن . دیگه اون عشقی رو نداشت و شُل و وارفته شده بود . کنارش دراز کشیده بودم و با دستمال کاغذی کنار تخت خواب ، سعی داشتم اول سیما و بعد خودم رو تمیز کنم . خیلی لذت بخش بود . سیما دستش رو با آبم مرطوب می کرد و به کیرم میمالوند تا بتونه دستش رو روش لیز بده . بعد از اون سکسِ لذت بخش ، نیاز به این نوازش داشتم . خودم رو کشیدم بالا تا اون بهتر بتونه دست مالیم بکنه . دستش رو از لای پام لیز داد و به سمت سوراخ کونم رفت . سوراخ کونم رو نوازش میکرد و با انگشت دورش رو می مالوند . بنظرم سعی داشت تا منو حالی به حالی بکنه تا این لحظات رویایی و لذت بخش زود به اتمام نرسه . به خوبی معلوم بود که سیما هنوز ارضا نشده و نیاز به زمانِ بیشتری داره . خیلی طول نکشید . آمادگیِ دوباره پیدا کردم .
با یه حرکت سریع خودش رو ، روم کشید . هنوز کیرم تو دستش بود و سعی داشت برای استفاده و استعمال خودش ، آماده اَش کنه . تو این کار موفق شد . رو شکمم نشست و با یه حرکت کیرم رو فرستاد تو کُصش ، من حرکتی نمی کردم ، خودش بالا و پایین می رفت و لذت می برد . چشماش رو بسته بود و بطور عمیق و کامل از این لحظات استفاده می کرد . حس می کردم تا ته کیرم می رفت تو و خودش رو تکون میداد و بعد بلند می شد . بارها این کارو کرد و منم اون زیر با دستانم ، سینه هاش رو می مالوندم . در این لحظه حتی وصفش هم ، تحریک کننده است . اگه خودمون رو کنترل نمی کردیم ، صدای این لحظات لذت بخش و آه های بلندمون تا قسمتِ پذیرش هم می رسید ، اما چه می شود کرد ، حجب و حیا هم کمی لازمه . کمی خسته شده بودم و سیما دست بردار نبود ، تا اینکه حرکاتش کند و کند تر شد و دیگه از روم بلند نشد . همزمان منم در حال ارضا بودم . میخواستم بلندش کنم اما اون تمایلی از خودش نشون نداد و این اجازه و فرصت رو بمن داد تا آبم تو کُصش رون بشه . تو این لحظات ، جدا شدن و درآوردن کیرم از جایی که احساس آرامش و لذت می کنه ، بسیار سخته ، اون لحظه به عواقب کارمون توجه نداشتیم و هر دو در اوج لذت ، کاری نا بخردانه انجام دادیم و اونم ریختن منی تو رحمِ سیما بود که بی توجه گونه انجام شد .
دقایقی هر دو به پشت رو تخت ، در حال استراحت و رفع خستگی بودیم . ملحفه و روتختی خیس شده بود و خودمون هم دستِ کمی از اونا نداشتیم ، اما الان و در اون لحظه خیلی این چیزا مهم نبود . هنوز نفس های عمیق می کشیدیم . تو همون حالت غلت زدم و صورتم رو به سمت سیما برگردوندم . تبسمی خاص رو چهره اَش بود . گونه اَش رو بوسیدم و ازش تشکر کردم . عکس العملی نشون نداد . خسته بودیم . هم از کار و فعالیتِ کاری و هم اینکه سه بار سکس ، دیگه رمقی برامون باقی نذاشته ، با تعویض رو تختی و ملحفه ، هر دو به خوابی عمیق فرو رفتیم .
تو فکر ازدواج با سیما بودم و گزینه مناسب و خوبی برای یه زندگی مشترک بهش نگاه و توجه کردم . تو این مدتی که با هم همکار بودیم و روابط نزدیکی که با هم داشتیم ، خلق و خوی هم رو دریافته بودیم و تصور می کنم با پیشنهادم موافقت کنه و به قولی نه نگه . نزدیکی های تعطیلاتِ عید جدید و نوروز بود و ما خودمون رو برای یه تعطیلی دو هفته ایی آماده میکردیم . موقعیت مناسب بدست اُومد و به همراه حلقه ایی ساده ، بهش پیشنهاد دادم . اولش تو چشمام و بعد به حلقه ایی که به سمتش گرفته بود ، نگاه کرد . تبسمی ملایم تو چهره اَش نقش بست . چشمای خوشگلش پُره اَشک شد . لحظه ایی فکر کردم که با حرفم ناراحتش کردم ، گفت جوابم باشه بعد از تعطیلات . متعجب شدم . انتظار داشتم فوری جواب مثبت بده ، اما حق رو بهش دادم . سعی کردم صبوری پیشه کنم و تا اتمام تعطیلات نوروز تحمل کنم . دل تو دلم نبود و انتظار می کشیدم . تو تمام مدت تعطیلات ، تلفنش رُو پیغام گیر بود و ارتباطی با هم نداشتیم و من نتونستم با سیما تماس و ارتباطی داشته باشم . خیلی نگران نبودم و این فرصت رو بهش دادم تا خوب فکر کنه و بعد پاسخ مثبت رو ازش بگیرم . به هر ترتیبی بود اون روزها رو گذروندم و 15 روز از نوروز گذشت و تعطیلات هم تمام شد . زودتر از روزهای گذشته اُومدم شرکت و انتظار داشتم سیما رو ببینم . دل تو دلم نبود . برایش دستۀ گلی کوچک و زیبا گرفته بودم ، اما اون نیومده بود ، خودم رو تسکین دادم و احتمال دادم که روز اولی شاید دیرتر و شاید هم اصلاً نیاد ، اما فرداش و فرداهاش هم نیومد ، اصلاً خبری ازش نبود . یه هفته گذشت و من بارها به جایی که باهاش قرار میذاشتم رفتم و پرس و جو کردم . خونشون تو اون کوچه بود اما گفتند که همون شب عیدی از اونجا نقل مکان کردند رفتند . براش پیغام گذاشتم ، اس ام اس دادم ، ولی خبری ازش نبود . یک ماه گذشت . دیگه مایوس شده بودم . هنوز تو شرکت جاش خالی بود ، به امید اینکه شاید برگرده ، اما سیما دیگه رفته بود . تو خلوت خودم ، و برای خودم متاسف شدم . هنوز عکسش رو داشتم ، اما چه فایده وقتی خودش نباشه . الان 6 ماهه که سیما رفته و من ازش بی خبرم و میدونم که دیگه ازش خبری بدست نمیاد . فکر کنم روزگار با من بازی داره که اینطور بلا سر من میاره ، نمی دونم اما اگه میخواست بره چرا منو بازی داد ؟ ! !

نوشته: لادن رحیمی

بازدید 15,115

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

13 پاسخ به “دل بستن به منشی عاشق پیشه”

  1. چاشت؟برات قدری طعام آورد؟مگه متن قدیمیه ! از اون طرف تو سولاخش غلط میزدی بعد حرف محرم و نامحرم میزدی ! و عناصر دیگ زد و نقیض، متن به نظرم ساختگی هستش

  2. خانوم رحینی اگه خودت سیما هستی چرا مجتبی بدبخت رو ول کردی رفتیدلت خنک شد ؟ 😂😂😂

  3. داستان زیبایی بود ولی نوع نگارش و ادبیات آن ظاهرا از قلم یه خانم نوشته شده . خواننده کاملا وارد صحنه داستان میشه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید