توصیه میکنم برای اینکه داستان را به درستی درک کنید با حوصله و با دقت بخوانید.
آغاز
آه که چه مشتاق مرگم …
کیرم در دهان سارا بود و گاهی هم داشت سوراخ کونم را زبان میزد. لم داده بودم و از بالا داشتم عشق بازی سارا با کیرم را نگاه میکردم و قاعدتا باید پر از حال و لذت میبودم اما در آن لحظه من خالی بودم، خالی از هر چیزی، خالی از حس و حال، خالی از شهوت و حتی خالی از زندگی.
گاهی نگاهم به طنابِ گره کرده که یک حلقه بزرگ اندازه سر آدم داشت در گوشه آلونکم میافتاد و اگر سارا نیامده بود الان گردنم در آن حلقه بود. یادم نمیآید این دختر زیبا و خوشاندام با آن پستانهای گرد و نرم و لبانی نمناک و آلبالویی که خود را عاشق و شیفته من مینامید از کجا پیدایش شد. خسته بودم و ذهنم، مغزم فقط چهره بانوی خودم را میدید: رویا.
سارا نگاهی به چشمانم انداخت و متوجه شد که آنجا نیستم. بالا آمد و نوک سینهام را مکید و بعد آتشوار و با حرارت تمام لبانم را در دهان گرفت و خورد و خورد و خورد و یک آخیش از عمق وجودش سر داد و گفت: دوستت دارم دیوانه من.
این جمله برایم غریب بود. نمیدانم پدرم که گاه و بیگاه مادرم را جلوی ما لخت میکرد و به او تجاوز میکرد از عشق و محبت و دوستی چیزی میدانست یا خواهرم که به همراه عمهام به جندگی میپرداختند یا خود من که زمانی عاشق و شیفته دختر همسایهمان رویا بودم.
سارا پستانش را در دهانم گذاشت و من آن را با بیمیلی در دهان گرفتم. پستانهایی که هر مردی را از خود بیخود میکند برای من هیچ طعمی نداشت. با سارا همراهی میکردم تا لااقل او کمی لذت ببرد هر چند هر چقدر به خودم فشار میآوردم او را به یاد نمیآوردم. آیا او هم یک جنده مثل خواهرم بود که هر شبی زیر کیر یک نره خر میخوابید و به او حال میداد؟ اما من اهل کسِ جنده کردن نبودم. اصلا از این کثافتکاریها بدم میآمد. با وجودی که سالهاست که بعد از رویا کس ندیدهام و تشنه یک کس خیس و گرد و قلمبیده هستم اما هیچگاه دل صاحب مرده و تاریکم رضا نداده که کیرم را در یک کس غریبه جا دهم. میدانم این افکار یک مرد عهد هجر است و امروزیها راحتتر کیر به کس دیگری میدهند یا شاید هم من یک بیمار روانی هستم که فقط کس عزیزم را، کس دلبرم رویا را میخواهم؛ رویایی که سالهاست کنارم نیست.
همانطور که به پشت خوابیده بودم سارا برای بار نمیدانم چندم کیرم را به دست گرفت و روی آن نشست و کس گرمش را پر از کیرم کرد. بالا و پایین میشد و پستانش در هوا موج میزد. موهای سیاه بلندش که روی صورت نازنین و مهربانش افتاده بود با ملودی آه و اوه سارا به رقص آمده بود و همینطور ذهن من که گاهی رویا را تصور میکرد و گاهی طناب افتاده در گوشه اتاق را آرزو میکرد.
این تصور برای من زجرآور بود چون هم نمیخواستم در خیال بمانم و هم نمیتوانستم صورت رویای عزیزم را بهدرستی ببینم.
-عزیزم کجایی؟
واقعا صدای این دختر جذاب بود. ولی او کیست؟ این دختر که خود را سارا میخواند کیست؟ از کجا پیدایش شده است و اینجا چه میکند؟ چه سوال احمقانهای! خب دارد کس میدهد. آن هم به منی که گویا او عاشقش است ولی من حسی به او ندارم.
-همین جام.
-نه. نیستی. امروز این برای بار چندمه که که کیرت خوابیده. میخوای تمامش کنیم؟
به کیرم نگاهی انداختم. سارا روی کیر خوابیده من نشسته بود. داغی و خیسی و نرمی کسش را حس میکردم اما میلی و شهوتی در من نبود که کیرم را سیخ نگه دارد. دوباره چهره مبهم و بدون نقش و نگار رویا به ذهنم خطور کرد. الان باید رویای عزیزم اینجا میبود تا نشان میدادم که چطور کیرم برای ساعتها پمپ میزند و برای او جان فشانی و دلبری میکند و دوباره گردی حلقه یک طناب.
هوس سیگار کردم. چشمم در آلونک شلختهام به دنبال سیگار میگشت؛ به دنبال یار همیشه همراهم، مونس و غمخوار لحظات مَرَضیام، تنها کسی که مزه این زندگی گه را میفهمد. خوشبختانه سیگار عزیزم همیشه در دسترس است. دست کردم و از میز کنار تخت سیگاری بر لب گذاشتم و روشن کردم. تنها این دود است که جان پر درد و بیروح مرا میفهمد.
-میدونی تو این یه ساعته چند نخ سیگار کشیدی؟
معلوم است که نمیدانم. مگر مهم است؟ گویا سارا صدای مغزم را شنید. از تخت پایین میرود. ناراحت است اما نگاهش مهربان است و میفهمم که عمیقا عاشقانه مرا نگاه میکند. او یک جنده نبود. ولی خواهر من هم که یک جنده بود میتوانست در عین جندگی با محبت نگاه کند. شاید این نوع نگاه کردن یک هنر ریز زنانه است. شاید هم یک تبحر عاشقان است. آری! همین است. رویا میگفت چرا اینجوری نگاه میکنی؟ میگفتم چجور نگاه میکنم؟ میگفت همینجوری دیگه. آری! وقتی مبهوت زیبایی او میشدم، وقتی غرق در نگاه دلبرانه او میشدم جور دیگری نگاهش میکردم: نگاه یک عاشق به معشوقش. نمیدانم این چه جور نگاهی است ولی از آنجایی که چشمها حرف میزنند این نگاه و تمنای یک عاشق است که در افق نگاهش میگوید: دوستت دارم، ای زیبای من، ای محبوب من، ای جان جانم.
سارا شرت و سوتینش را پوشیده بود: عزیزم! ببخشید! من باید برم. جایی قرار دارم. اینجا رو یکم واست مرتب میکنم و میرم.
نگاهش میکردم که مشغول جمع و جور کردن خرت و پرتهای اتاق بود. دود سیگار به هوا میرفت و من خیره به چهره رویا در دودها بودم. سارا لباسهای افتاده در اتاق و ظرفها و کتابها را جمع میکند و اتاق کمی رنگ و رو میگیرد. اما به طناب گره کرده دست نمیزند و طناب همچنان آنجا افتاده است و مرا میخواند: سرت را به من بده عزیزم.
-عزیز دلم. قربونت برم. لطفا یکم غذا بخور. بهخدا شدی استخون خالی. غذا رو از یخچال درآوردم. واست قرمه سبزی درست کردم که دوست داری. سالاد و سبزی هم تو یخچال هست.
به لبانم بوسهای زد و گفت: قربونت برم یکم به خودت برس. شب بهت زنگ میزنم. خدافظ.
من عاشق قرمه سبزی بودم؛ قرمه سبزیای که مامان رویا درست میکرد. معدهام به قار و قور افتاد، حتی یاد قرمه سبزی رویا هم گرسنهام میکرد. الان چه کسی حال دارد برود و قرمه سبزی بخورد؟ ولم کن بابا. شاشم گرفته است. حوصله بلند شدن ندارم و میخواهم بخوابم، تا ابد. میخواهم تا ابد بخوابم. این زندگی سگی ول کنم نیست. این زندگی بدون رویا تا کی ادامه دارد؟ ای مرگ! ای عزیز من! کجایی؟ چرا مرا در آغوش نمیگیری؟ چرا اینقدر دوری؟ میخواهم به برم بیایی و بوسهای بر لبانم بزنی. مرگ! ای دوست من! چنان به تو مشتاقم که کودک به پستان مادر، چنان تو را خواهانم که کیر به کس.
چشمم هنوز صدای طناب را لمس میکند. طنابی که مرا بیوفقه با ملودیهای نرم و نازک میخواند.
ای مرگ! خودت بیا که مرا توان سوی تو آمدن نیست. خستهام. بریدهام.
با همین تمنای مرگ که در تک تک لحظاتم آن را حس میکنم به خواب رفتم: سرد و تاریک است، یک کوچه دراز که دیوارهایش تا آسمان کشیده شدهاند و چراغی دور که هر چه میروم به آن نمیرسم. درهایی کوچک در این کوچه تنگ و خلوت هستند. در میزنم و رویا را صدا میزنم. ناگهان بادی سرد با صدایی مهیب میآید و با سرعت مرا با خود تا ته کوچه پرتاب میکند و با وحشت از خواب میپرم.
اَه. کیر تو این زندگی کثافت. حتی یک لحظه هم خوابم نمیبرد. شب شده بود. از شاش دارم منفجر میشوم. به زور از تخت پایین رفتم و سرپایی تو توالت شاشیدم. صدای زنگ گوشی آمد. سارا بود.
-الو؟ عزیزم؟ غذا خوردی؟
-غذا؟
-آره دیگه.
-آره. همون موقع که رفتی خوردم. خیلی ممنون. خیلی خوشمزه بود.
-نوش جونت. ببین فردا پایهای بیام دنبالت بریم یه دوری بزنیم؟
-عه … فردا؟
-آره خب. پنج شنبه است.
-نمیدونم والا. یکم خستهم. حوصله ندارم.
-نگو نه دیگه. میام دنبالت. واست خوبه. سرحال میشی. ساعت ۱۰ میام. آماده باشی ها…!!!
-باور کن خستهم.
-ساعت ۱۰ اونجام. خدافظ عشقم.
قطع کرد.
نمیدانم فردا صبح چه شد. فقط چشمم را که باز کردم سارا روی کیرم نشسته بود. شب بود و سیگاری روی لبهای من. کون بزرگ و خوش فرمش جلوی چشمم بالا پایین میرفت. صدای آه و اوهش فضا را پر کرده بود و مشخص بود که لااقل این دختر دارد در این دنیا لذت میبرد. شاید هم فقط الان دارد لذت میبرد و او هم مثل من دردهایی دارد. لااقل من برای او یک دلگرمی بودم، اینطور که مشخص بود من به او حال میدادم و او از با من بودن لذت میبرد. باز همین هم جای دلخوشی برای من داشت. تنها نخ باریکی که مرا به زندگی وصل کرده بود.
سارا پایین آمد و با ولع کیرم را در دهان گرفت و چنان ساک زد که آهم در آمد. گفت: «ای جان! قربون این کیرت برم، من که از خوردنش سیر نمیشم.» و چنان مک میزد که میخواست شیره وجودم را بکشد.
این دختر یک ساکزن حرفهای بود و کارش را بلد بود. بالا آمد و نشست روی صورتم و کسش را در دهانم گذاشت. بوی خوبی میداد. لاله کس او بزرگ بود و قرمز شده بود: برام بخور عشقم.
بوسهای بر لبههای کسش زدم و شروع کردم به زبان زدن در کس خیس او. صدای جیغش درآمد. با دست بر پستان خود چنگ میزد و ناله میکرد: بخور عشقم، بیشتر بخور.
اما من یک مرده بیجان بودم. یک مردة دو تکه. یک بی احساس که هیجان در درونم موج میزد اما هیچ حس حیات یا شوق و هوس کس کردن نداشتم. اما این دختر را یاری میکردم. دست خودم نبود. نه! نه! دقیقا دست خودم بود. قسمتی از وجودم میخواست به این دختر که به یادش نمیآورم کیست لذت بدهد. اما همان زمان عذابی هم در درونم در جریان بود: گدازههایی از آتش فراق رویا سینهام را چنگ میزد.
زبانم در سوراخ کس او میرود و میآید. رعشه به تن سارا افتاد، صدایش بالا و بالاتر رفت. خودش را محکم روی صورتم فشار میداد. نفسهایش تند و تندتر میشد و در آستانه انفجار بود. میدانستم چه حالی است. زن نبودم و ارضای زنانه را تجربه نکردهام اما میگویند نهایت لذت است. خوشحال بودم که میتوانستم یک زن را ارضا کنم. این زندگی لعنتی هنوز در من جریان داشت و من هم داشتم این لعنتی را در جان دیگری تزریق میکردم.
دو ران بزرگ و گوشتیاش را محکم دور صورتم فشار داد و من هم با سرعت بیشتری زبان میزدم و زبان میزدم و زبان میزدم. تا اینکه با یک آه بلند سست و خاموش شد و بیحال افتاد. عاشق این بیحالی زنان بعد از ارضا هستم. یک زندگی خاموش شده بعد از یک لذت نهایی. زندگی مگر چیست؟ همین خاموشیِ بعد از لذت است. همین لذت کثافت که دست از سر مردمان برنمیدارد و همه را بنده خود کرده است. همین لحظه کوتاه. این همه سگ دو بزنی برای همین یک لحظه. اما نه. من این یک لحظه را نمیخواهم. من بعدش را میخواهم: آن خاموشی را، آن سکوت را. کاش همین جا میمردم و زیر این کس زیبا جان میدادم.
اما زندگی سمجتر از این حرفهاست. خر است. ول کن نیست.
-دوستت دارم عزیزم. کارت با زبون واقعا عالیه.
فقط نگاهش میکنم. نمیدانم از منِ سرد چه میخواهد و این سارا اصلا کیست که اینقدر مرا میشناسد و میداند که من یک کسلیس حرفهای هستم. خستهام. رویم را برمیگردانم و چشمانم را میبندم. میخواهم رویایم را ببینم.
-اما عزیزم! تو هنوز ارضا نشدی.
رویا بیا تا ببینمت. عزیز دل من کجایی؟ کجایی که چنین از من رخ میگردانی؟
احساس میکنم کیرم گر گرفت. میدانم رویا نیست که کیرم را به دهان گرفته ولی میخواهم که رویا باشد. ولی نیست.
چهره رویا را نمیتوانم تصور کنم. چرا؟ چرا چهرهات را از من دریغ میکنی بانوی نازنین من؟
یک قطره اشک از چشمانم سرازیر میشود. چشمانم را باز میکنم و کون سارا جلوی نگاهم است و کیرم را میخورد و صدای آبدار خوردنش اتاق کوچکم را، زندانم را طنین افکن کرده است.
نه حسی دارم، نه شهوتی. فقط دلتنگم و زخمهای در سینهام چنگ میزند. نفسم تنگ میشود. سر کیرم داغ میشود و به لحظه ارضا نزدیک میشوم. این لحظه کثافت دوست داشتنی.
دستم را روی سوراخ کون سارا گذاشتم و سارا فهمید که در حال ارضا هستم. ریتمش را آرامتر کرد. کیرم را تا ته در دهان میکرد و آرام بیرون میکشید و سر کیرم را یک مک محکم میزد.
بدنم لرزهای کرد و آب با فشار از کیرم پرت شد و دهان سارا را پر کرد. تا خالی شدن کامل آبم کیرم را در نیاورد و مدام مک میزد. تا کیرم آرام گرفت و خالی شد. آب را روی کیرم تف کرد: ای جانم. این بار چقدر زیاد بود. قربون این کیر خوش فرم برم.
دیگر نا نداشتنم. دلم میخواهد بیهوش شوم. نه! دلم میخواهد همین جا بمیرم.
دارم در حمام شاش میکنم. صبح شده است. رویا در تخت خوابیده است. میخواهم به آغوش او باز گردم. آغوش گرم و نرمش، در دستان مهربانش گم شوم، در پستانهای او غرق شوم. تاب دوریاش را ندارم و لخت از حمام بهسویش میدوم. پتو را کنار میزنم. دختری که خود را سارا میخواند آنجا خوابیده است.
-رویا! رویا کجایی؟
سارا با خوابآلودگی گفت: چی؟ چیزی شده عزیزم؟
-نه! بخواب.
از او دور شدم و به آشپزخانه رفتم و سیگاری کشیدم. سارا آمد. لخت بود. بدن زیبایی داشت. خوشم میآمد به پستانهای لخت او و کس عقبرفته او میان پاهای بزرگ و جذابش نگاه کنم. مرا بغل کرد: عزیزم! صبح به این زودی بیدار شدی. چیزی شده؟
اَه. آدمها چرا دست از سرمان برنمیدارند؟ ولم کنید بابا. چه از جانمان میخواهید. پُکی سنگین به سیگار میزنم. سارا میداند که این یعنی نمیخواهم حرفی بزنم. لبانم را میبوسد و دود سیگار را به دهانش میکشد و رفت.
مادرم آنجا نشسته است. جای همیشگیاش روبروی در آشپزخانه بود و خیره به آشپزخانهای که در آن کلفَتی میکرد ساعتها مینشست. اصلا هم کاری به بازی یا دعوای ما نداشت. یک زن خاموش و ساکت بود. در دنیای بچگیِ خودم او را زیبا و مهربان میدیدم. دوستش داشتم. اما پدرم یک سگ هار به تمام معنا بود. بد قیافه و عبوس و گرفته بود. گوشت تلخ بود.
نمیدانم چند سالَم است. ۷، ۱۰ یا شاید هم ۴. مادرم آنجا نشسته است. من در اتاق کوچکمان کنار خواهرم خوابیدهام. صدایی آمد. بلند شدم و آرام از اتاق بیرون رفتم. دیدم پدرم جلوی مادرم نشسته است و دارد با او کشتی میگیرد. همان بازیای که ما پسرها عاشق آن هستیم. گاهی من و خواهرم هم بازی میکردیم. ولی خواهرم خوشش نمیآمد. آخر دختر است دیگر. دخترها بیشتر عاشق عروسک بازی و آشپزی و بزک دوزک هستند. مادرم هم از بازی کشتی خوشش نمیآمد. پدرم عصبانی شد و لباس مادرم را پاره کرد. هیجان در وجودم موج زد. حس غریبی بود و البته ترس. اگر بخواهم از زبان همان کودک خردسال تعریف کنم داستانم گنگ و مبهم میشود چون نمیدانستم پستان چیست، کیر چیست، کس چیست. پس تصاویر آن شب را میآورم و از زبان یک بزرگسالِ کس و پستان دیده بازگویش میکنم.
لباس مادرم را پاره کرد و محکم او را به زمین زد. مادرم ساکت بود. این دیگر بازی نبود. اگر هم بازی بود یک بازی واقعا خرکی بود. پدرم پرید پشت مادرم و هر چه لباس بر تن مادرم بود در آورد و برای اولین بار بود که بدن لخت مادرم را میدیدم، بدن لخت یک زن را. من پشت دیوار در تاریکی ایستاده بودم و یواشکی وسط هال را دید میزدم. پدرم مادرم را از جلو روی زمین خواباند و شلوار و شرتش را در آورد. کون بزرگ مادرم پیدا شد. کرست او را هم از پشت باز کرد و پرت کرد. پدر ایستاد و لخت شد. آن موقع نمیدانستم کیر چیست ولی یک کیر بزرگ و سیاه بین پاهای پدرم ظاهر شد و سیخ و کلفت خودنمایی و عرض اندام میکرد. پدرم با صدای کلفت و کیریاش گفت: برگرد جنده.
مادر جلوی پدرم نشست.
-بخورش.
صورت مادرم را نمیدیدم ولی میتوانستم تجسم کنم که با چه چندشی آن کیر بد ریخت را میخورد. اصلا مگر کیر خوردن دارد؟ این چه کثافتکاری است که اینها میکنند؟ این هم شد بازی؟
پدرم موهای پشت سر مادرم را گرفته بود و سرش را محکم جلو و عقب میکرد و خود کثافتش هم سرش را بالا گرفته بود و حال میکرد: ها … جنده … بخور کثافت.
خواستم داد بزنم کثافت خودتی. ولی تخم نداشتم با پدرِ پدرسگم روبرو شوم. هیچ وقت جرأت نداشتم، چه برسد به الان که یواشکی هم داشتم آنها را دید میزدم. نمیدانستم چه کار میکنند ولی میدانستم اگر بفهمنند نگاهشان میکنم پدرم مرا زنده نمیگذارد. قبلا هم تا حد مرگ مرا زده بود، آن هم سر هیچ.
با دستان بزرگ و زمختش پستان مادرم را چنگ میزد: بخواب.
مادرم به پشت خوابید و دو پایش را با دست بالا گرفت. پدرم جلوی پاهای باز مادرم نشست و کیر سیاهش را در دست گرفت و جلوی کس مادرم تنظیم کرد و با یک فشار محکم تا ته فشار داد. جیغ مادرم در گلویش خفه شد و نفسش تنگ شد. پدرم وحشیانه شروع به تلمبه زدن کرد. صدای شلپ شلوپ خوردن پاهایشان بهم میآمد. خشکم زده بود. مادرم داشت زجر میکشید ولی مثل همیشه این زن ساکت بود. آخر مادر چرا؟ چرا اینگونه تن به این ذلت دادهای؟ تو در این زندگی فلاکتبار چه کشیدهای که چنین ساکتی؟
بعدها که با سکس آشنا شدم در هیچ سکسی هیچ وقت این رفتار رقتانگیز پدرم از خاطرم نرفت و مدام جلوی چشمم میآمد. این مرد لجن حتی یک بوسه هم بر لبان مادرم نزد. حتی یک کلمه محبتآمیز هم نگفت. بجز فحش از دهانش بیرون نیامد. حتی یک نگاه هم به صورت مادرم نکرد. او را یک جنده میدید که تصاحبش کرده و وحشیانه و پیروزمندانه کیرش را در کس او فرو میکرد، به سان عقابی که جوجهای را در چنگال گرفته و مستانه در آسمان پرواز میکند.
-برگرد کثافت جنده.
مادرم به حالت سگی رفت و کونش را به طرف پدرم بالا داد. تلمبههای پدرم محکم و محکمتر میشد و با هر ضربهاش موجی از کون مادرم راه میافتاد و از کمرش میرفت و ضربهای به پستانهای بزرگش میزد و سرش به عقب پرت میشد. زجری که این زن زیر این حجم از بیرحمی و شفقت میکشید غیر قابل توصیف و بیان است. گریهام گرفته بود و بیصدا اشک میریختم. هم از ترس، هم از دلسوزی برای این زن، برای مادر مظلوم و همیشه ساکتم.
-تخم سگ حرام زاده. جنده بی ناموس.
با هر کلمهای که میگفت تلمبه محکمی میزد. نعره محکمی زد و کیرش را درآورد و آب کثیفش را روی کون و کمر مادرم خالی کرد و با یک لگد محکم به کون مادرم بر زمین ولو شد. ناگهان دستی جلوی دهانم را گرفت و مرا به پشت دیوار کشید. خواهرم بود و با دست اشاره کرد که ساکت باشم. مرا کشید و به اتاق برد و در رختخوابم گذاشت. آرام در گوشم گفت: به هیچ کس چیزی نگو. فهمیدی؟
نمیدانم آن شب خوابیدم یا نه. ولی بعد از دیدن آن صحنهها خواب به چشمانم نیامد. میترسیدم گرگی بیاید و مثل پدرم که مادرم را گایید مرا بگاید. هر شب خودم را خیس میکردم و اگر خواهرم نبود که یواشکی پتو و تشک را ببرد و جایی خشک کند تا حالا صد بار زیر کتکهای پدرم مرده بودم و کاش مرده بودم.
خواهرم چند سالی از من بزرگتر بود. ولی برای من بیشتر از یک خواهر یا یک دوست بود. یک مادر بود. بجای مادرم او مراقب من بود. بیشتر وقتها او به من غذا میداد. مادرم بی صدا غذا را درست میکرد و بعد گوشهای، همان جای همیشگیاش مینشست. همان جایی که پدرم به او تجاوز کرده بود.
در مورد صحنههای آن شب با هیچ کس صحبت نکردم. حتی جرأت نداشتم در توالت به کیرم نگاه کنم. نمیدانم چرا. ولی انگار میترسیدم سیاه و بزرگ باشد. میترسیدم مادرم را بکند یا خواهرم را. میترسیدم دهان باز کند و مرا بخورد. در توالت بدون اینکه نگاهش کنم سرم را بالا میگرفتم و فوری آب روی آن میکشیدم و از توالت فرار میکردم.
نمیدانم چقدر گذشت. فکر میکنم بزرگتر شده بودم یا شایدم نه. دقیق یادم نیست. یک ظهر تابستان که خواب بودم از شدت تشنگی بیدار شدم. مست خواب و چشمنیمبسته به پای یخچال رفتم و آب خوردم. صدایی به گوشم رسید. انگار کسی آه و ناله میکرد: نکن. یواش. الان میبینه. بیا بریم تو اتاق.
هنوز خواب بودم. این صدای مادرم بود. جرات نداشتم و برگردم. جلوی یخچال خشکم زده بود. دوست داشتم همانجور چشمنیمبسته برمیگشتم و جایی را نمیدیدم ولی دیگر دیر شده بود و بیدار بیدار و هشیار هشیار شده بودم.
-گه بخور. خفه شو دیگه.
-آروم. بیا بریم تو اتاق.
-گفتم خفه شو.
پاهایم توانم رفتن نداشت.
-هوی کره خر! اونجا چی میکنی؟ بیا برو گمشو تو اتاقت.
خواستم نگاه نکنم ولی همین که برگشتم دیدم مادرم لخت زیر کیر پدرم خوابیده است و دستش را روی صورتش گرفته است. این حرامزاده حیا نداشت که نباید جلوی بچهها سکس کند.
-برو گمشو دیگه تخم سگ.
با داد پدرم از جا جستم و مثل فشنگ در رفتم. تمام بدنم به لرزه افتاده بود. خواهرم هم خانه بود و از پشت دیوار داشت سکس پدر و مادرم را نگاه میکرد. صدایشان میآمد و گوشم را گرفته بودم که نشنوم. خواهرم به اتاق آمد، حال بد مرا دید: چیزی نیست. دارن بازی میکنن. این بازی بزرگتراس. مامان چیزیش نمیشه.
آن ظهر را با گریه سر کردم ولی بعد از آن روی پدر گاه و بی گاه مادر را با کتک جلوی ما لخت میکرد و ترتیبش را میداد و ما را وادار میکرد که نگاه کنیم. مادر هم مثل همیشه ساکت، حتی گریه هم نمیکرد.
یک روز پدر از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت. خانه شلوغ شده بود. آدمها میآمدند و گریه میکردند ولی مادر و خواهرم خوشحال بودند. مادرم برای اینکه من نفهمم چه شده است مرا به خانه خاله پری فرستاد، مادر رویا. خانهشان چند کوچه آنورتر بود. من از همان جا عاشق رویا شدم. من و رویا هم سن بودیم و بعد از آن رویا همبازی من بود. اما او برای من فقط یک همبازی نبود. در همان عالم بچگی برایم یک فرشته بود، یک پری بود مثل مادرش.
تا کلاس سوم چهارم هر روز همدیگر را میدیدیم. مشقهایمان را با هم مینوشتیم و کلی بازی میکردیم. من که شبها کابوس میدیدم و از خوابیدن وحشت داشتم روزها در بغل رویا خوابم میبرد. آغوش او و سینه او و پاهای او بالش نرم و آرامم بود.
تا اینکه یک روز آن اتفاق وحشتناک افتاد. نزدیکهای شب است و بعد از بازی با رویا در کوچه مثل همیشه با لباسهای خاکی وارد خانه میشوم و در حیاط دارم پاهایم را میشورم. خواهرم میگفت با پای نشُسته وارد خانه نشوم، آخر مادر ناراحت میشود. کنار شیر آب چمبره زدهام. با صدای وحشتناک افتادن چیزی از جا میپرم. دلم هُری میریزد.
بعد از رفتن پدرم برای مدت کمی آرامش به خانهمان آمد. اما زندگی قرار نبود روی خوشش را به ما نشان دهد. پای عمویم به خانه ما باز شد. اوایل برایمان گوشت و میوه و خرت و پرتهای خانه را میآورد. از قیافهاش خوشم نمیآمد. مثل پدرم بد ریخت بود. بوی گند میداد. هر وقت میآمد میترسیدم و پا به فرار میگذاشتم او هم با مادرم به اتاق میرفتند. خواهرم مرا به حیاط میبرد و تا رفتن عمو، در حیاط بازی میکردیم و داخل خانه نمیشدیم.
آن اتفاق وحشتناک در شبِ آن ظهر تابستان رخ داد. من که شبها بیخواب بودم آن صبح خسته بودم از رختخواب بلند شوم. همان دم دمای صبح خوابم برده بود. نزدیکهای ظهر بود که با صداهایی بیدار شدم. وارد حال شدم و دیدم لباسهای زنانه و مردانه و شرت و شلوار جای جای هال پخش شده است. مادرم همیشه خانه را مرتب نگه میداشت. درِ حمام باز بود و صداهایی از آن میآمد: بخورش. آهان. خوبه. دستاتو بذار روی دیوار. اون پاتم بده بالا. اوووف. چه کیفی میده این کس.
نمیدانم چرا نزدیکتر شدم. ترسیده بودم. پاهایم دست خودم نبود و بیاراده به سمت حمام میرفتم. دیگر صدای تلمبه زدنهای یک مرد برایم آشنا بود. میدانستم چه خبر است اما میخواستم بدانم چه کسانی در حمام دارند بازی میکنند. یعنی بابا آمده است؟ اما صدای عمو بود: بهت گفته بودم فقط مال منی. حق برادر سگم نبودی. همون اول باید به من میگفتی بله. ولی اشتباه کردی.
درِ حمام کامل باز بود و بیاراده سرم را بردم جلو تا ببینم. عمو پشت مادرم ایستاده بود و یک پای او را در دست گرفته بود و کیر سیاه و کلفتش را در کس مادرم کرده بود. گویا این بازی برای بزرگترها بسیار جذاب است و تمامی ندارد.
-خودت گند زدی وگرنه مرحوم برادر خرم هیچ وقت از رابطه ما با خبر نمیشد. همین شد خودشو به کشتن داد. برگرد.
مادرم برگشت و قبل از اینکه بتوانم سرم را بدزدم مرا دید و جیغی سر داد و دستش را جلوی صورتش گرفت. عمو فوری برگشت و یک آن چشم در چشم شدیم. با تمام قوا به سمت در هال دویدم. در قفل بود. تا آمدم کلید را بچرخانم دست سنگین عمو پشت گردنم بود: تو اینجا چیکار میکنی وروجک؟ مگه بیرون نبودی؟
عموم لخت با یک بدن پشمالوی سیاه و کیر سیخ شده من را گرفته بود. مادرم از پشت داد زد: ولش کن کثافت.
درست است که بارها لخت مادرم را زیر پدرم دیده بودم ولی خجالت میکشیدم رو در رو، چشم در چشم به پستان و کس او نگاه کنم. سرم را پایین انداختم.
-باشه. برو گم شو وروجک.
کلید را چرخاندم و تا خانه رویا یک نفس دویدم. فقط آغوش رویا بود که کمی آرامم میکرد. همین که او را دیدم سفت بغلش کردم. بعدش هم حسابی در کوچه بازی کردیم. میترسیدم به خانه برگردم ولی دیگر نزدیک شب بود و باید برمیگشتم.
پای شیر آب چمبره میزنم و شستن پاهایم را طول میدهم. با صدای وحشتناک افتادن چیزی از جا میپرم. دلم هُری میریزد. یک چیز بزرگِ آتش گرفته از بالای پشت بام در حیاط افتاده بود و صدای ضجهاش کر کننده است. نفهمیدم چیست. به شدت تکان میخورَد و جیغ میزند. خشکم زده است و فقط نگاه میکنم. خواهرم به حیاط میدود و جیغ میزند: مامان.
همه جا سیاه است. صدای جیغ کر کنندهای در فضا طنین افکنده است. دلم سیگار میخواهد. این شبهای لعنتی تمامی ندارند. از شب بدم میآید. اینکه به زور خودت را در رختخواب جا دهی تا شاید کمی چشمانت بر هم روند. ولی من نفرین شدهام که لحظهای به خواب روم. با تنی کوفته از رختخواب بلند میشوم و به دنبال یار عزیزم هستم. فقط این دود است که دوستش دارم و پا به پای من مانده است، نه مثل رویای بیوفا. گرسنه هستم ولی نای غذا خوردن ندارم. دیگر به گرسنگی خو گرفتهام.
انگار کلید این آلونکم را همه دارند. معصومه خواهرم نزدیکهای ظهر در را باز کرد و وارد خانه کوچکم شد. خانهای که فقط یک هال است و یک آشپزخانه کوچک و حمام و توالت. همه زندگی من در این چند سال در همین اتاق گذشته است؛ زندگی که نه، همه مُردگی من. بعد از رویا من زندگی نکردم و هر لحظه برایم عذاب بود. قبل از آن هم زندگی نداشتم. فقط ورج و ووررجههای هورمونها بود که گاهی به حرکتم وا میداشت. من بچه درسخوان بودم یا بهتر است بگویم باهوش و زرنگ بودم و درس نخوانده ۲۰ میگرفتم. عاشق شعر و ادبیات و هنر بودم. خودم را غرق کتاب و رمان و فلسفه و شعر میکردم تا شاید کمی از زندگی دور شوم. عاشق خیال و داستانپردازی بودم. ساعتها مینشستم و داستانهای خیالیام را برای رویا تعریف میکردم و او هم با ذوق گوش میداد و من حظ میکردم. عاشق اعداد و حساب کتاب هم بودم، ریاضی و فیزیک را در هوا قورت میدادم.
یک رتبه عالی در کنکور گرفتم. همه میگفتند برو مهندسی برق، عمران. ولی من کامپیوتر را انتخاب کردم. در کنارش هم عشقی تار و نی میزدم. گاهی هم شعری، بیتی چیزی میسرودم. استعداد عجیبی در برنامهنویسی داشتم. آن سالها رشته کامپیوتر تازه وارد دانشگاه شده بود و میدانستم آینده درخشانی در آن دارم. همینطور هم شد. دانشگاه را تمام نکرده بودم که در یک شرکت برنامهنویسی استخدام شدم و عضو گروه ارشد برنامهنویسی شدم و یک سال بعد اولین و بزرگترین نرمافزار حسابداری را نوشتیم و همین باعث شد کلی پول به دست بیاورم. با همان پول این آلونک را خریدم و در این چند سال که دیگر فکرم کار نمیکند با تتمه همان پول زندهام. گاهی معصومه میآید تا ببیند پولی چیزی نیاز ندارم. ولی من به پول کثافت جندگی او نیاز ندارم. حاضرم از گرسنگی بمیرم ولی یک لقمه از پول جندگی خواهرم نخورم.
عاشقانه و دیوانهوار معصومه را دوست دارم. او اولین و تنها غمخوار واقعی من بود، او تنها پشتیبان و حامی من در همه عذابهایم بود. ولی نمیتوانستم با جندگی او کنار بیایم.
معصومه گفت: به! سر و وضع خونه شازده پسرو ببین …!!! بابا لااقل یه دوست دختری بگیر بیاد اینجا رو واست تمیز کنه. گه از سر و کله این خونه میباره.
روی تخت لم دادهام و زل به خواهر عزیزم نگاه میکنم. چشمانش را دوست دارم. سیگاری روشن کردم و رفتم که بشاشم و آبی به صورتم بزنم. معصومه ظرفها را شست و گفت: واست قرمه سبزی درست کردم که دوست داری. سالاد و سبزی هم گذاشتم تو یخچال.
-ولی …
-نگران نباش. میدونم غذایی که با پول من باشه نمیخوری. موادش رو با پول خودت خریدم. بیا اینم فاکتور خرید و اینم رسید.
چند تا تیکه کاغذ و کارت بانکیم را به دستم داد. گفتم: این کارت دست تو چیکار میکنه؟
-داداشِ حواس پرت ما رو باش. خودت هفته پیش دادی واست خرید کنم.
-آهان
-راستی فردا ساعت ۱۰ میام دنبالت بریم یه چند تا امضا بزنی واسه انحصار وراثت.
-ولی من چیزی از اون خونه کوفتی نمیخوام معصومه.
فوری صورتش برآشفته شد و با صدای بلند گفت: صد بار بهت گفتم بهم نگو معصومه. معصومه مرده. من الان فرشتهم. خواهرت فرشته شهره. نمیدونی مگه؟
باز خانه شلوغ شده است. آدمها میآیند و گریه میکنند. این بار دو سه هفته به طور کامل خانه خاله پری بودم. او زیبا و مهربان بود. دوستش داشتم. به خصوص که مادر رویا هم بود. گاهی مرا در آغوش میگرفت و آرام گریه میکرد. یک بار پرسیدم: خاله پری چرا گریه میکنی؟ او هم گفت هیچی عزیزم. فقط خستهم.
-مگه آدم موقع خستگی گریه میکنه؟
به زور با خنده گفت: پس چیکار میکنه؟
-خب میخوابه.
-راس میگی. حالا برو بذار من یکم بخوابم تا خستگیم در بره.
سرش را روی بالشت گذاشت و زار زار گریه کرد.
با دلتنگی زیاد که از رویا دور میشدم به خانه برگشتم. خانه ساکت بود. جای همیشگی مادر که جلوی در آشپزخانه مینشست خالی بود. گاهی ساعتها مینشستم و به جای خالی او نگاه میکردم. تا سالهای زیادی منتظر بودم یک روز از در بیاید و سر جایش ساکت بنشیند و با مهربانی ما را نگاه کند. یاد مادرم سینهام را درد میآورد. یاد این زن صبور زجر کشیده.
عمویم بیشتر از قبل به خانه رفت و آمد میکرد و حسابی هوای ما را داشت. نمیگذاشت چیزی کم داشته باشیم. حس عجیبی به او داشتم. از او متنفر بودم، بیشتر از پدرم.
برای اینکه تنها نباشیم عمه گلاب هم با ما زندگی میکرد. من قبلا او را هیچ ندیده بودم. تازه او را شناختم. یک زن درشت هیکل سبزه، با چشمانی درشت، پستانهایی بزرگ و رانهایی بزرگتر.
همین عمه گلاب خواهرم معصومه را جنده کرد. تا یکی دو سال عمو مرتب به خانه میآمد و پول به ما میداد اما بعد از مدتی گویا وضع مالیاش خراب میشود و نمیتواند مثل قبل به ما پول بدهد.
بعضی شبها میدیدم خواهرم گریه میکند. فکر میکردم دلتنگ مادر است. من هم دلتنگش میشدم اما فقط بغض میکردم و نمیتوانستم گریه کنم. گریه من فقط در آغوش مهربان رویا بود. این رویا برای من عجیب مأمن و مرهمی بود. بی دلیل نیست بعد از رفتن او من هم شکستم و نتوانستم کمر راست کنم.
گاهی وقتها که خواهرم گریه میکرد او را بغل میکردم. از پشت به او سفت میچسبیدم و فشارش میدادم. اما او مرا دور میکرد، صورتش را میگرفت و ناسزایم میگفت. نمیدانستم چه کنم.
گاهی وقتها میدیدم روی بازویش کبود شده است. هر چه میپرسیدم چه شده است میگفت هیچی، خوردم زمین. معلوم بود دروغ میگوید. بعضی وقتها هم میدیدم زیر گردنش یک کبودی سیاه یا جای گاز گرفتگی است. دیگر نمیپرسیدم چه شده است. این بار لابد میگفت خورده است به در و دیوار.
میدانستم چیزی را از من مخفی میکند. بزرگترها همیشه حقیقت را از بچهها مخفی میکنند. تا اینها یک هو حقیقت مثل یک پتک بر سر آن بچه فرود آید. آن روز در مدرسه حسابی دعوا کرده بودم. فکر میکنم کلاس چهارم یا پنجم بودم. یک نفر وسط دعوا گفت تو اگر مَردی برو خواهرت را کف خیابان جمع کن. نفهمیدم چه گفت ولی با هوی بچهها فهمیدم به چیزی گفته است. با یک مشت محکم او را کف زمین خواباندم. سر همان دعوا حسابی از ناظم کتک خوردم.
آن شب در خانه عصبی بودم و حوصله نداشتم. معصومه و عمه گلاب شام خوردند و گفتند ما میرویم بیرون و تو از داخل در را قفل کن و کلید را در بیاور و بخواب. ما هم شب میآییم خانه.
با عصبانیت گفتم: کجا میرید؟
معصومه گفت: چی؟
-گفتم کجا میرید؟
آرام گفت: میریم خونه یکی از دوستای عمه گلاب. یه مشکلی داره میریم کمکش. تو بخواب. ما زود میایم.
-میرید کف خیابون؟
-چی؟
-گفتم میرید کف خیابون؟
-کف خیابون چیه دیگه؟
-امروز بچهها تو مدرسه منو هو کردن و گفتن برو خواهرتو کف خیابون جمع کن.
عمه گلاب گفت: چیزی نگفتن که. شوخی بوده. فردا بهت میگم کف خیابون یعنی چی.
با داد و گریه گفتم: اصلنم شوخی نبود و کف خیابون چیز خوبی نیست.
و با دو رفتم در اتاق و محکم در را بستم.
میگویم: باشه. فردا ساعت ۱۰ آمادهم.
-آماده باشی ها! نیام باز مثل قبل ببینم خوابی.
معصومه بلند میشود که برود. در را باز میکند اما میبندد و برمیگردد و میگوید: ببین نمیخوام اون خونه بیفته دست بچههای عمو. از وقتی عمو گور به گور شده کلی سگ دو زدم تا تونستم حق وراثمون رو بگیرم.
نمیدانم چند ماه بود از خانه بیرون نزده بودم. نور آفتاب اذیتم میکرد. همان خانه کوچک و محقرم را دوست داشتم. دلم نمیخواست میان آدمیان قدم بزنم. تا رسیدن به دفترخانه بیشتر اوقات چشمانم را بسته بودم. بعد از امضا بیشتر توانستم چشمانم را باز کنم. موقع برگشت طنابهای حلقه شده که جلو در مغازهها نصب شده بودند توجهم را جلب کرد. طنابها شباهت عجیبی به طناب خودم داشتند. طنابهایی آویزان که یک حلقه قطرهای شکل بزرگتر از سر انسان پایین آن بود و بالای حلقه چند گره زده شده بود. آیا اعتراض یا جنبش خاصی در شهر شکل گرفته بود؟ آیا مردمان هم مثل من از زندگی نفرت داشتند و شوق مرگ را داشتند؟ از معصومه پرسیدم: تو شهر خبری شده؟
-خبر؟ چه خبری؟
-جریان این طنابا چیه؟
-کدوم طنابا؟
فوری ایستاد و گفت: بریم رستوران یه چیزی بخوریم؟
به طناب آویزان شده جلوی در رستوران نگاهی انداختم. میخواستم دور از هیاهو و آشوب مردم جایی ساکت تنها و در خودم باشم. دلم هوای رویا را کرد و گفتم: نه! حوصله ندارم. بریم خونه لطفا.
-باشه عزیزم. نمیخوام اذیت بشی.
و تا خانه هر دو در سکوت بودیم.
رویا از پشت زیر پایم خوابیده است و کیرم را آرام در کس او فرو میکنم و درمیآورم. خم میشوم و گردن او را میبوسم. سرعت کیرم را بیشتر میکنم. به کون بزرگ او چنگ میزنم و لمبههای کونش را باز میکنم و به داخل شدن و بیرون آمدن کیرم در کس او خیره میشوم. عاشق این صحنه هستم و دوست دارم بارها بارها در این حالت او را بکنم. بعد از چند دقیقه میخواهم چشمان خمار و جادویی او را ببینم: برگرد عزیزم.
رویا برمیگردد و سارا با چشمانی مست به من نگاه میکند. جا میخورم و به عقب میروم: تو؟
-خسته شدی عزیزم؟ بخواب تا من بیام روت.
بیاراده میشوم. سارا مرا به پشت میخواباند و خودش میآید و روی کیرم مینشیند. این سارا کیست؟ هر چه میکنم او را نمیتوانم به یاد آورم. چشمانم را میبندم شاید رُخی از رویا را ببینم. اما آه و ناله سارا نمیگذارد بر چهره رویا تمرکز کنم. چشمانم را باز میکنم و پستانهای رقصان سارا بالا و پایین میرود. این دختر مست شهوت است. به لرزه درمیآید و ارضا میشود و خودش را روی من میاندازد.
خستهام و همان جا زیر سارا به یاد رویا به خواب میروم.
معصومه کلید انداخت و وارد آلونکم شد. زندگی من تمام روز میان چهار دیوار میگذرد، سرتاسر زندگیام میان چهار دیواری گذشته است و خیال، مونس من بوده است. خودم را با کد زدن مشغول میکردم برای اینکه خودم را گیج کنم، برای اینکه وقت را بکشم تا دیگر وقت رفتنم برسد، برای اینکه خودم را، خاطراتم را فراموش کنم. اما نشد. خیالات و خاطرات چنان بر من هجوم میآوردند که استخوانهای روانم از هم میپاشید و من، تنها و درمانده بودم در برابر این هجومهای پیاپی و آخر سر کار به جایی رسید که مرز میان خیال و واقعیت را گم کردم.
چهره معصومه در هم بود و خستگی و آشفتگی از سر و رویش میبارد. مثل همیشه آمده بود چهاردیواری من را مرتب کند. معصومه داشت ظرفها را میشست که گفت: هنوز تو فکرشی؟
-تو فکر کی؟
-خر خودتی داداشی. من تو رو بزرگت کردم.
-راس میگی.
-اینکه خری؟
-اینکه بزرگم کردی.
-پس خر نیستی؟
-برادر تو باشم و خر نباشم؟
هر دو زدیم زیر خنده. مدتها بود نخندیده بودم. هر چند این خنده هم برایم زهر مار بود. ولی دوست داشتم خنده معصومه را ببینم. سر و سامانی به خانه داد و آمد کنارم روی تخت نشست: ببین عزیزم! تو تنها کسی هستی که تو این دنیا دارم. نمیتونم تو رو تو این وضع ببینم. تا کی میخوای این زندگی فلاکت رو ادامه بدی؟
بغض گلویم را خفه میکند. زندگی فلاکت؟ زندگی گه؟ حق با او بود: پس خودت چی؟
-من چی؟
-تو تا کی میخوای …؟
نمیتوانم حرفم را ادامه دهم. اشک در چشمان معصومه جمع میشود: خستهم داداشی.
معصومه میزند زیر گریه. بغلش میکنم. با هق هق میگوید: منو ببخش عزیز دلم. این زندگی نکبتبار تمومی نداره.
من هم همراه او اشک میریزم. ما نفرین شدهایم.
گفتم: من نمیخواستم که …
-چیزی نگو … میدونم عزیزم.
میدانستم معصومه هم در لجن زندگی میکند. حتما بیشتر از من عذاب کشیده است. راست میگفت زندگی نکبت بار ما تمامی ندارد. چشمم به طناب حلقهشده در گوشه اتاق افتاد. انگار معصومه هم موقع مرتب کردن خانه نخواسته بود طناب را بردارد.
-تو هیچی نمیدونی داداشی.
-به اندازه کافی میدونم.
-نه نمیدونی. ولی میخوام بهت بگم.
-نمیخوام چیز بیشتری بدونم. من طاقت شنیدنشو ندارم.
-دارم خفه میشم. اگه به تو نگم به کی بگم؟ بذار لااقل سفره دلمو پیش تو باز کنم. تو که تنها کس منی.
او را سفت فشار میدهم. میخواهم جانم را برایش بدهم. میخواهم آنقدر سفت فشارش دهم تا دردش به جان من وارد شود.
-میدونم تو متنفری از کار من. میدونم چشم دیدن منو نداری.
-اینجوری نگو!
-میدونم دیگه حاضر نیستی پول منو قبول کنی. حق هم داری. خودمم حالم از پولم بهم میخوره. حالم از خودم بهم میخوره. من یه زن خرابم.
اشکم بیشتر سرازیر میشود.
ادامه میدهد: هزار بار خواستم خودمو خلاص کنم. فقط بخاطر تو زندهم. تو تنها عزیز من تو این دنیای لجنی. ولی حتی تو هم از من دوری میکنی.
از خودم متنفر شدم. از خودخواهی خودم. راست میگفت از او دوری میکردم و تنهایش گذاشته بودم.
-ولی بهت حق میدم داداشی. تو پاک بودی. تو حتی به رویا دست هم نزدی. رویایی که خودشو در اختیارت قرار داده بود. رویا همه چیزو بهم گفته. تو مث بابا و عموی کثافتمون نبودی. تو یه انسان واقعی هستی. میدونی چی بیشتر از همه زجرم میده؟ اینکه تو توو سنی چیزایی دیدی که نباید میدیدی. من بزرگتر از تو بودم. درک خیلی از مسائل رو داشتم. ولی تو کوچولو بودی. فکر میکردی همه چیز بازیه. هیچوقت اون شب اولی که بابا مامان رو دیدی یادم نمیره، تا صب داشتی میلرزیدی. میدیدم شبا تا صب خوابت نمیبره و میدونم هنوز هم بیخوابی داری. غصه مامان یه طرف بود، غصه تو، تویی که بیشتر از همه چیز تو دنیا دوست داشتم حتی بیشتر از مامان، که میدیدمت با اون صحنهها روبرو میشی یه طرف.
اشک امانم را بریده است. نمیتوانم به چشمان معصومه نگاه کنم.
-کاری از دستم برنمیاومد. فقط میخواستم … فقط میخواستم … منو ببخش … فقط میخواستم تو کمتر عذاب بکشی. نمیخواستم عمو یا عمه تو رو وارد کثافتکاریشون کنن. خواهش میکنم بذار بگم چطور شروع شد. بذار سبک بشم.
-باشه عزیزم. بگو.
اشکهایش را پاک میکند: نمیدونم از کجا شروع کنم. بعد از اینکه مامان فوت کرد یکی دو سالی عمو خرج ما رو میداد تا اینکه سر یه قمار بزرگ خیلی از پولش رو از دست داد و نزدیک بود خونه و ماشینش هم از دست بده. من اون موقع دیگه بزرگ شده بودم و سینهام حسابی بزرگ شده بود و تو چشم میزد و خیلی از پسرها و حتی مردها دنبالم بودن. نیاز شدیدی به یه همدم داشتم، شهوت هم تو وجودم موج میزد و خیلی به پسرها تمایل داشتم. ولی عمه حسابی حواسش بهم بود. میدونستم عمه یواشکی یه کارهایی میکنه و یه جاهایی میره و خیال میکردم منو نمیذاره تو دام کسی بیفتم و از این بابت خیالم راحت بود. تا اینکه یه روز عمو و عمه هر دوشون اومدن خونه. عمو جریان بدهی سنگینش رو به یه آدم گنده و کلهخراب گفت و گفت اگه بدهیش رو نده بدبختش میکنن. عمو هم که نمیخواست خونه و ماشینش رو از دست بده بجاش من رو بهش پیشنهاد داده بود. شبش من رو بردن پیش یارو تا ببیندم و به قول خودشون یه قیمتی روم بذاره. همین که یارو منو دید چشمش منو گرفت. من با پستونای گنده و رونای بزرگ و یه قیافه ساده و معصوم و مهمتر از همه باکره، ارزش بالایی داشتم. عمو و اون یارو به توافق رسیدن که در ازای بخشیدن خونه و ماشین و مقداری از پولا ۴۰ شب من و عمه در اختیارش باشیم به شرطی که من باکره باشم و اون پردهمو بزنه.
-میشه ادامه ندی؟
-ببخشید عزیزم. میدونم برات سخته. ولی بذار بگم. من تو شوک بودم و نمیدونستم چی داره میشه. یعنی میدونستم ولی باورش برام سخت بود. هی فکر میکردم خوابم و الانه که از خواب بیدار بشم. فکر میکردم عمه نمیذاره کسی دست بهم بزنه. غافل از اینکه خودش منو آموزش میده چطور جندگی کنم.
-بسه دیگه!
-خواهش میکنم داداشی. بذار دردمو بریزم بیرون. خلاصه که عمه کلی تو گوشم خوند که خیلی خوبه و اونجور که بقیه میگن نیست و کلی هم پول توشه ولی من مجاب نمیشدم. تا اینکه یه روز عمو اومد و گفت اگه قبول نکنم تو رو به جای من میدن دست یارو. البته ارزش تو کمتر از من بود و فقط در ازای ماشین بودی. نمیخوام منت روت بذارم، مدیونی اگه فکر بد در موردم کنی و خیال کنی چیزی ازت طلب دارم، ولی فقط به خاطر تو بود که قبول کردم. ترسیده بودم و راهی نداشتم. نمیخواستم بلایی سرت بیاد. خلاصه ۴۰ شب رفتیم پیشش و تا صب ترتیب دوتامون رو میداد، خسته هم نمیشد مرتیکه کثافت. بعد از اون عمو منو به مزایده میذاشت و هر بار قیمتم بالا میرفت. جوون بودم و خوش هیکل. گاهی وقتا هم سر من قمارهای بزرگ میکرد و اگه میباخت من رو در اختیارشون قرار میداد. این وسط پول زیادی هم بهم میداد که هیچ وقت با دل خوش خرجشون نکردم. در واقع اصلا دست بهش نزدم فقط در حد نیاز و بخور نمیر. یه مدت اینجوری گذشت تا اینکه بدخواهای عمو تو محل پخش کردن که چیکار میکنم تا اینجوری قیمتم بیاد پایین و جلو عمو رو بگیرن.
وای بر من! این خواهرم چه عزیز، چه فداکار، چه مهربان بوده است و من چه بیفکر بودم. فکر میکردم خواهرم به میل خودش و برای هوس خودش جندگی میکرده و باز هم این بار حقیقت مثل یک پتک به سرم خورد. حالم داشت از خودم بهم میخورد و سرم در حد انفجار رسیده بود.
-وقتی عمو یکم سنش رفت بالاتر، کمتر منو میفرستاد جایی، ولی عمه دست بردار نبود و جای عمو رو گرفته بود و میگفت تا جوونی و هیکلت میزونه باید پول دربیاری، خودشم سهمی از پولای منو برمیداشت، گاهی وقتا هم خودش میخوابید و کاسبی میکرد. کینه و نفرت شدیدی از هر دوشون داشتم. تا اینکه یه روز جرأت کردم و زهرمو ریختم.
-چیکار کردی؟
-عمو رو کشتم.
-چی؟
-عمو رو من کشتم و اصلا هم پشیمون نیستم. حسابی دلم خنک شد.
-چرا چرت میگی؟ یعنی چی عمو رو من کشتم؟ چطوری آخه که کسی نفهمید؟
-عمو هیچوقت به من دست نزده بود. یه نقشه کشیدم تا بهش نزدیک بشم. بیشتر میرفتم دیدنش و تو لفافه بهش میرسوندم که ازش ممنونم که باعث شده پولدار بشم. تو حرکت بعدی لباسهای بازتر و بدننما میپوشیدم و سعی میکردم تحریکش کنم. وقتی از چشماش میدیدم تحریک شده فوری میرفتم تا تو کفم بمونه و آتیشش گر بگیره. یه مدت دور میشدم و دوباره میرفتم دیدنش و تحریکش میکردم. حالا وقت ضربه آخر بود. بهش گفتم میخوام باهاش بخوابم. اوایلش قمپز در کرد که تو برادرزادمی و حرامه و اینا. ولی میدونستم قرمساق مث سگ داره دروغ میگه و فیلم بازی میکنه و تو کفم داره میسوزه. تا اینکه راضی شد. گفتم ۷ شب باهاش میخوابم ولی سکس رو شب هفتم میکنیم. اینجوری بهونه آوردم که بذار کمکم رومون باز بشه و به بدن هم عادت کنیم و سکس سختمون نباشه و از این مزخرفات. گفتم شرطش اینه شبای قبلش تو یه خونه دیگه باشیم ولی دو شب آخر خونه خودش باشیم. اونم قبول کرد. حالا وقت اجرای اصل نقشه بود.
-چی؟
-مسموم کردنش. با یه قرصی که اسمشو نمیارم و استنشاق گازش کشنده است مسمومش کردم. شب اول فقط تو بغلش خوابیدم. چندشم میشد ولی مصمم بودم کارمو تموم کنم. وقتی خوابش برد دمدمای صبح قرص رو آوردم و چند دقیقه گذاشتم گازش فضای اتاقو پر کنه. دو سه شب این کارو کردم تا اثر کرد. عمو به سرفه افتاده بود. روزها سر درد و حالت تهوع داشت و همه و از جمله خودش فکر میکردن یه مریضی ساده است. ولی حالش هی بدتر میشد. میخواست بزنه زیر قرار و میگفت بذاریم برای یه وقت دیگه. ولی من گفتم یا الان یا هیچوقت. اون خر عوضی هم قبول کرد. تا اینکه رسیدیم به شب ششم تو خونه خودشون. این شب باید کارشو تموم میکردم وگرنه مجبور بودم فردا شبش خودمو کامل در اختیارش قرار بدم. اون شش شب صبر کرده بود که به شب هفتم برسه ولی من فقط شش شب فرصت داشتم. اون شب با وجودی که مرتب سرفه میکرد حسابی باهاش ور رفتم و شهوتیش کردم. التماس میکرد که بذاره همون شب کارمونو بکنیم. میگفت کلی پول بهم میده ولی خب غافل بود که چه خوابی واسش دیدم. خیلی دیر بالاخره خوابش برد و منم دست به کار شدم و قرصو بیشتر گذاشتم بمونه. آخرین فرصتم بود و عمو نباید فردا بیدار میشد و همینطور هم شد. صبح زود وقتی هنوز خواب بود از خونشون زدم بیرون، همه آثار حضور خودمو اونجا پاک کردم و طوری نشون دادم که تنهاست مثلا فقط یکی از بشقابهای شامو شستم و یکیو گذاشتم کثیف بمونه. به عمه گفتم برای یه کاری یکی دو روز از شهر میرم بیرون. همش منتظر بودم عمو زنگ بزنه ولی نزد. شب شد و خبری نشد. دلم مث سیر و سرکه میجوشید.
تا اینکه فرداش وقتی بچههای عمو از سفر برمیگردن میبینن عمو وسط هال افتاده و سقط کرده. منو میگی داشتم بال در میآوردم. اون کثافتو به سزای عملش رسونده بودم ولی خب ترس هم برم داشته بود نکنه دکترا آزمایش کنن و بفهمن مسموم شده ولی چون از چند روز قبلش مریض بود دیگه نداده بودن علت مرگ رو چک کنن.
-باورم نمیشه معصومه.
-باور کن. نمیدونی موقع تشییع جنازه، تو که نیومدی ولی قشنگ معلوم بود تو کو… ببخشید! قشنگ معلوم بود عروسیمه.
-نمیدونم چی بگم. هم ناراحتم و هم یه جورایی خوشحال. ناراحتیم بیشتر بخاطر اتفاقاتیه که واست افتاده و هم به خاطر این کاری که کردی. آخه تو آدم کشتی.
-من یه سگو کشتم. کسی که زندگی بابا، زندگی مامان و من و تو رو نابود کرد.
-نمیدونم. شاید حق با تو باشه. تو خیلی سختی کشیدی و حتما بهترین تصمیم و تنها راهت بوده.
-همینطوره! من همیشه در برابر عمه و عمو بیجرأت بودم. مث مامان ساکت بودم ولی از یه جایی به بعد دیگه باید میجنگیدم. الان هم عمه خیلی پاپیچم میشه که دوباره تن به کار بدم، خیلی تهدید میکنه ولی دیگه نمیخوام ادامه بدم. نمیخوام فرشته باشم و میخوام همون معصومه باشم. از تو هم میخوام داداشی بجنگی و از این وضع در بیای.
-ولی من خستهتر از این حرفام.
-بذار کمکت کنم تا از این وضع در بیای.
-میدونی چیه معصومه؟ الان که داشتی اینا رو میگفتی یه حسی که سالها سعی کرده بودم اونو بکشم و تا حدی هم موفق شده بودم باز دوباره درونم زنده شد. ولی گاه گاهی موج میگرفت و عذابم میدادی.
-چه حسی عزیزم؟
-نمیدونم چجور بگم. تقصیر من بود که مامان دست به … دست به … همون اتفاق دیگه.
-چرا تقصیر تو بود؟ تو که فقط یه بچه بودی کاری نکرده بودی.
-اون روز من خونه بودم. عمو اومده بود خونه و مامان و عمو فکر میکردن تنهان. نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدم و عه … خب دیدم … دیدم که عمو و مامان تو حمونن.
معصومه از شدت حیرت چشمانش گرد میشود و دستانش را جلوی صورتش میگیرد و نیمچه فریادی میزند: وای …
-همون چیزیو دیدم که میدونی. عمو و مامان داشتن … بعدشم منو دیدن، منم فوری در رفتم. تا اینکه همون شب مامان … .
معصومه گریه میکند و مرا بغل میکند: وای داداشی عزیزم! چی کشیدی تو؟
-شنیدم عمو یه چیزی به مامان میگفت. میگفت تقصیر مامان بوده که بابا فهمیده و خودشو به کشتن داده. میگفت مامان باید همون اول به عمو میگفت بله. تو چیزی در این مورد میدونی؟
-نمیدونم گفتنش درسته یا نه. ولش کن اصلا.
-نه بگو.
-بذار یه وقت در موردش صحبت میکنیم.
-نه همین الان بگو
-گاهی وقتا پیش میاومد عمو تو مستی و عصبانیت یه چیزایی میگفت، وقتی خیلی مست میکرد به بابا و مامان فحش میداد. عمه میگفت عمو بعد از مامان خیلی بیشتر از قبل مست میکرد. اکثر شبا مست پاتیل بود، اینقدر میخورد که بیهوش میشد یا بالا میآورد. تو مستی بداخلاق میشد. اول میکردم فقط در حد فحش و دری وریه. ولی دیدم یه چیزایی داره میگه. گیر دادم به عمه که بگه جریان چیه. اونم یه سری چیزا از قدیم گفت. گفت فقط در حد شایعه است و از این و اون شنیده.
-خب چی بوده؟
-انگار خواستگار اصلی مامان عمو بوده. حالا دقیق نمیدونم چجوری ولی مامان، زنِ بابا میشه و اینجوری بین بابا و عمو خراب میشه و رابطهشون قطع میشه. تا اینکه بابا سر یه قمار گنده که باخته بود از عمو میخواد که کمکش کنه، آخه عمو از معتبرای قماربازی بوده. عمو هم قبول میکنه و کار بابا رو درست میکنه و بعد از اون پاش به خونه ما باز میشه. من یادمه بچه بودم که عمو میاومد خونه. اون موقع تو هنوز نبودی. عمو که هنوز دلباخته مامان بوده با مامان ارتباط میگیره. بابا متوجه ارتباط عمو با مامان میشه و دعوا مرافه راه میندازه و دوباره بینشون خراب میشه. چند سال میگذره. دوباره بابا تو قمار یه باخت سنگین میده ولی این بار بابا حاضر نمیشه از عمو کمک بگیره. اگه یادت باشه بابا اون اواخر خیلی بداخلاق و عصبانی شده بود چون نزدیک بود تمام مال و منالشو از دست بده. اینجا به بعدش همون شایعاتیه که گفتم. انگار مامان بیخبر بابا میره از عمو درخواست کمک میکنه. عمو هم با یه شرط بیشرمانه قبول میکنه. مامان هم چارهای نداشته و درخواست عمو رو قبول میکنه. تا اینکه بابا میفهمه و قاطی میکنه و همون کارایی رو که دیدی جلوی چشم ما با مامان میکرد. بابا حاضر نشد کمک عمو رو قبول کنه و میره پیش اونی که قمارو باخته که چیزی بهت نمیدم و اینا. انگار اونجا دعواشون میشه و اونا هم میزنن بابا رو میکشن. جسد بابا چند هفته بعد تو یه بیابون پیدا میشه و پلیس هیچوقت نمیفهمه کار کی بوده. حسابی کتکش زده بودن و خون زیادی ازش رفته بود. دندههاش شکسته بود و کلیههاش بهشدت آسیب دیده بود. تو همون حال میندازنش تو یه خرابه تو بیابون. اونجا هم از بیغذایی و بیآبی و بیخونی میمیره.
-با زجر میمیره؟
-نمیدونم. شاید تو بیهوشی مرده و چیزی نفهمیده.
-ولی مامان با زجر زیاد مُرد.
-عه!!! بسه دیگه …!
-امیدوارم من و تو بدون زجر بمیریم.
-بس کن دیگه! پاشو بریم یه چیزی بخوریم که مُردم از گشنگی.
-ولی من جدی میگم. بسمون نیست این هم زجر تو زندگی؟ همینمون مونده با زجر هم بمیریم. پس آرزوی مردن راحتمون نباشه؟
همه جا تاریک است. صدای فریاد و نالههای معصومه از دور میآید. با تمام توان به طرف صدا میدوم. صدای جیغی بلند شد و باران خون از آسمان به زمین بارید. چند بار زمین میخورم و صورتم پر از خون است. لختههای خون همه را گرفته است. صدای جیغ میآید. معصومه را میبینم که از دست چند گرگ فرار میکند. لخت و عور است. فریاد میزند کمک! کمک! گرگها به او میرسند و تیکهپارهاش میکنند. میان دو دیوار بلند که خون از بالای آن به پایین سرازیر است ایستادهام. دیوارها بهم نزدیک میشوند و بین دو دیوار گیر کردهام. یک گرگ متوجه من میشود و به سمتم میدود. نزدیکتر میشود، گرگ صورت عمو را دارد. به سمت من میپرد و فریاد بلندی سر میدهم.
چشمانم را باز میکنم. نور چند مهتابی بالای سرم چشمم را میزند. صدای بوقبوق ممتدی به گوش میرسد. دوباره آرام چشمم را باز میکنم و به اطراف نگاه میکنم. روی یک تخت خوابیدهام و پردهای سبز رنگ دور تا دور تخت کشیده شده است. متوجه یک ماسک روی صورتم میشوم و شلنگهایی که به دستانم وصل است. من کجا هستم؟
صدایی از پشت پرده به گوش میرسد: خدا رو شکر خطر رفع شده. معدهش رو کامل شستشو دادیم و چند تا سرم تقویتی هم بهش زدیم. حالش تا چند ساعت دیگه خوب خوب میشه و میتونید مرخصش کنید.
-خیلی ممنون آقای دکتر! اگه به موقع نرسیده بودم خدا میدونست چی میشد.
-آره! به موقع آمبولانس خبر کردید. ولی خب میدونید که اقدام به خودکشی رو باید گزارش بدیم و حتما مددجویان باهاتون تماس میگیرن. اگه کاری داشتید به من خبر بدید.
-بله حتما خیلی ممنون.
صدای زن پشت پرده گفت: خیلی ممنون که اومدی رویا. واقعا لطف کردی. این مدت حالش خیلی خرابه. گفتم شاید تو بتونی کمکش کنی.
صدای رویای من گفت: خواهش میکنم عزیزم. خوب شد بهم گفتی. حالا حالش چطوره؟
پرده کنار رفت و معصومه و رویا آمدند بالای سرم.
معصومه با عصبانیت و نگرانی گفت: این چه کاری بود کردی؟
محو رویا هستم. چقدر دلتنگ او بودم. چشمهایش مثل همیشه جادویی و مهربان است. خوب نگاهش میکنم تا چهرهاش در مغزم ثبت شود تا دوباره بتوانم در خیالاتم او را واضح ببینم.
زیر لب گفتم، نه در مغزم گفتم: آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا، بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟
رویا گفت: سلام.
همان صدای آشنا و آرامشبخش بود. این صدا همیشه در گوشم زمزمه میکرد. چطور میتوانستم صدایش را، خود او را فراموش کنم که زندگی من وابسته به اوست؟ آیا من یک بیمار روانی هستم که هنوز در خاطرات گذشته ماندهام و تمنای وجودش را میکنم یا رویا که بیوفایی کرد و مرا به حال خودم رها کرد؟ اصلا مگر مهم است؟ گیریم که بیمار روانی باشم مگر میخواهم درمان شوم؟ اصلا مگر میخواهم بدون خیالِ رویا باشم؟ اگر هم بخواهم نمیتوانم. من بدون خیال رویا زنده نیستم، خیال او چون خون در رگهای من است. من صاحب این خیالات هستم و هر طور بخواهم با رویا رفتار میکنم و اجازه نمیدهم بار دیگر مرا رها کند.
نه! نه! خیالش را نمیخواهم. آه! خیالات از من دور شوید، گم شوید، دست از سرم بردارید. خود رویا را میخواهم، آغوشش را، نوازشش را، گرمای وجودش را.
رویا گفت: سلام عرض کردم خدمت شما.
روی برمیگردانم.
معصومه گفت: رویا این همه راه اومده تو رو ببینه.
-باشه ببینه.
-معصومه جان امکان داره چند لحظه ما رو تنها بذاری؟
-آره عزیزم حتما.
-چرا اینجوری میکنی با خودت؟ با توام! به من نگاه کن.
تا کلاس پنجم تقریبا هر روز با رویا بودم. راهنمایی که رفتیم رویا قد کشیده بود و سینههایش داشت نوک میزدند بیرون، به همین خاطر پدر رویا نمیخواست که دخترش با من ارتباط داشته باشد ولی خاله پری که حالا به او مامان پری میگفتیم میدانست که هم رویا دوست خوبی برای من است و هم من دوست خوبی برای رویا هستم. همینطور که بزرگتر میشدیم ارتباطمان کمتر شده بود. من در درس عالی بودم و به همین خاطر فصل امتحانات بیشتر اوقات خانه رویا بودم و به او در درسهایش کمک میکردم.
رویا مینشیند و دستم را میگیرد و با بغض میگوید: ببین من هنوز که هنوزه تو رو دوست دارم و دلم نمیاد تو رو اینجوری ببینم. ولی قبول کن ما برای هم مناسب نبودیم. تو بهترین دوست بچگی من بودی. تو بهترین کسی بود که منو درک میکردی. ولی خب … ولی خب …
-ولی خب چی؟
-ولی خب نمیشد ازدواج کنیم.
-باشه. قبلا هم اینا رو گفتی. حالا برو.
پانزده سالم شده بود. بیشتر حرف پسرها در مدرسه حرف کیر و کس بود. بچهها فیلم سوپر رد و بدل میکردند و بعضیها هم شانه بالا میانداختند که توانستهاند دختر همسایهشان را تور کنند و بکنندش و جوری از پیروزیشان صحبت میکردند که انگار ناپلئونِ فاتح روسیه هستند. ولی خب همه میدانستند که برای خالی بستن قبضی صادر نمیشود و نهایت فتحشان این است که سه بار در روز توانستهاند جلق بزنند. ولی بحث دختر جذابترین بحث میان پسرهای آن سن و سال بود.
من در مدرسه دوستی نداشتم و با کسی زیاد دمخور نمیشدم. آنجا فقط در خیال رویا بودم. اوایل بعضی از بچهها سربهسرم میگذاشتند چون هم بچه زرنگ مدرسه و محبوب معلمها بودم و هم بهقول آنها بچهسوسول و ننر بودم. ولی خب طولی نمیکشید که با یک دعوای جانانه حسابشان را کف دستشان میگذاشتم. حتی یک بار نامردی کردند و چند نفری سرم ریختند و حسابی کتک زدند. اما در آن دعوا من برنده شدم چون فقط زوم کرده بودم روی هیکلیترین و قلدرترینشان که تقریبا هم هیکل خودم بود. نمیگذاشتم از دستم در برود. من خیلی کتک خوردم و خونین و مالین شدم. کاری به بقیه نداشتم اما چنان آن یک نفر را زدم که دست کمی از خودم نداشت. با خودم گفتم اگر گندهشان به زمین بخورد بقیه حساب دستشان میآید. همین طور هم شد. بعد از آن بود که دیگر کسی کاری به کارم نداشت.
همان زمانها بود که با بهترین دوستم، سیگار آشنا شدم و گاهی وقتها هم زنگ تفریحها دور از چشم همگان سیگاری دود میکردم.
با وجود این که هر روز حرف کیر و سایز کیر و آبِ منی و انواع روشهای کس کردن محفل بچهها بود اما من که به گونهای قلدر همه هم بودم ولی خب کاری به کسی نداشتم از کیرم وحشت داشتم و هنوز که هنوز بود به کیرم نگاهی نمیانداختم.
فکر میکنم یک پنجشنبه بعد از ظهر بود که خانه رویا تنها بودیم. پدر و مادرش به قبرستان رفته بودند. یادم نمیرود. آن روز نگاه رویا بیقرار بود، متفاوت بود. مست و خمار و شهوتناک بود. عطر وجودش بکن تو و پر از هوس بود. به من نزدیک میشد و از من دوری میکرد. دل دل میکرد. گویا خجالت میکشید. تا آن زمان ما همدیگر را عادی و به اسم صدا میزدیم. عین دو پسر. تا اینکه رویا گفت: یک لحظه بیا اینجا عزیزم. اولین بار بود چنین نوع صدایی از او میشنیدم. دانستم مرا به سوی چیزی میخواند ولی نمیدانستم چیست.
نزدیک او شدم: چی شده رویا؟
-هیچی. یه لحظه بیا یه چیزی تو گوشت بگم.
-خب بلند بگو. کسی که خونه نیست.
-روم نمیشه. گوشتو بیار جلو.
گوشم را جلوی دهانش بردم. عطر تنش مست کننده بود. موهای لَختش چون آبشار از صورتم سرازیر میشد.
آرام و مستانه گفت: میخوام بغلم کنی.
-برا چی؟
-میخوام بغلم کنی.
یادم نمیآمد آخرین بار کی بغلش کردم. بیشتر در کودکیمان بود که روی پاهای او سر میگذاشتم و به پرواز درمیآمدم. چنان آرامشی میداد که از مرگ خوشتر بود.
آرام او را در برم کشیدم و سینهاش را به سینهام چسباندم. مثل یک جوجه آرام گرفت و من هم آرام شدم. خون در رگهایم متوقف شد. زمان ایستاد و وجودم پر از عطش شد. میخواستم او را درون خود بکشم. او را سفت چسبیدم. یک آه شهوتناک سر داد.
هر دو روی زمین خوابیدیم و دستهایمان گره کرده در پشت همدیگر بود. نشست و مثل دوران کودکی سرم را روی پاهایش گذاشت و موهایم را نوازش میکرد. گفت: میدونی؟ تو تنها دوست منی. بهترین کس زندگیمی. امروز یه پسر با موتور افتاد دنبالم. حسابی ترسیده بودم. ول کن نبود. فقط میگفتم کاش تو اونجا بودی. الان که پیشمی خیلی آرومم. قول بده هیچ وقت ترکم نکنی.
-منم عاشقتم رویا. دیوونهتم. نمیدونم بگم چقدر دوستت دارم. هیچ وقت ترکت نمیکنم. اون پسره چه شکلی بود تا حسابشو برسم؟
-نمیدونم. ترسیده بودم و خوب نگاش نکردم.
-دفعه بعد اگه باز اومد صورتشو خوب نگاه کن. حتما پیداش میکنم و حالشو جا میارم.
-قربونت برم.
و بی هوا لبانش را بر لبانم گذاشت. داغ داغ بود. نرم بود. برقی در وجودم جهید و خون در رگهایم فوران کرد.
او را روی زمین خواباندم و صورتش را میان دستانم گرفتم و سیر نگاهش کردم. یادم میآید صدایی از درونم میگفت خوب نگاهش کن که روزی نمیبینیاش. چشمان سیاه خمارش، لبهای درشت و نمَکینش، گونههای قرمز گلانداختهاش، موهای خرمایی بلند و لَختش، همه را به خاطر سپردم تا از یادش نبرم. ولی یک روز از یادش بردم و هر چه میکردم نمیتوانستم شفاف به یادش آورم. اکنون که اینجا بر بالینم نشسته است و دستانم را در دست دارد به یادش میآورم.
اشک در چشمانم حلقه میزند. رویم را برمیگردانم تا رویا اشکم را نبیند.
-کجا برم؟ چرا با خودت اینجوری میکنی؟
-فقط برو رویا و بذار تو عذاب خودم غرق بشم.
-چرا اینجوری میگی؟
اشکش در میآید و سرش را میگذارد روی دستم و گریه میکند. ایستاد و گفت: باشه عزیزم. منو ببخش. هیچ وقت نخواستم تو رو اینجوری ببینم. سینهم تنگ شده و نمیتونم حرف دلم رو به کسی بزنم.
صورتش میان دستانم بود و از بالا نگاهش میکردم. گفت: چرا اینجوری نگاه میکنی؟
-دوستت دارم.
و لب گوشتی پایینش را میان لبهایم گرفتم و محکم مکیدم. رویا داغ کرده بود. در حال خودش نبود. مست شهوت بود. در همان حالت دستش را برد و از روی شلوار کیرم را فشار داد. ناگهان بیاختیار از جا جستم و دستش را دور کردم.
-نه رویا!
-چرا؟ نمیخوای؟
-نمیدونم. نه نمیخوام.
-فکر میکردم دوستم داری.
-معلومه که دوستت دارم.
-خب چرا نمیخوای؟
-نمیدونم.
-نمیفهمم. همه پسرا از خداشونه. تو میگی نمیخوای؟ نکنه مشکلی داری؟
-نه ندارم.
-خب … پس … بذار … حالم اصلا خوب نیست. میخوام آرومم کنی.
-بغلت میکنم. میبوسمت.
-خب پس لختم کن و همه جامو ببوس.
-نه رویا. همینجوری خوبه.
-ولی من میخوام. منم دوستت دارم و میخوام لخت بشم تو بغلت.
رویا نشست و با یک حرکت سریع تی شرت و سوتینش را درآورد. پستانهای گلابی شکل او چشمک میزدند. نوک قهوهای آنها برآمده بود. دستم را گرفت و به سمت پستانش کشید. قبل از اینکه دستم به آنها بخورد دستم را عقب کشیدم: نه رویا.
بلند شدم و رفتم خانه.
تا چند روز رویا با من حرف نمیزد. دخترک قهر کرده بود. با هزار بدبختی از دلش در آوردم با این شرط که آخر هفته وقتی خانهشان خالی شد بروم و این بار کار را یکسره کنم.
رویا گفت: اون هفته خودم لباسمو درآوردم. مزهش به اینه که یکی دیگه لختت کنه. حالا پاشو و لباسامو در بیار و جناب عالی یادآوری کنم که قول دادی همه جامو ببوسی.
بلند شدم و تیشرتش را درآوردم. از بالای پیشانی شروع کردم به بوسیدن. به گونهها رسیدم و بعد به لبها. محکم هر دو لبش را به لب میگرفتم و سیر میخوردم. چنان میخوردم که سرخ سرخ شده بودند. آهش بلند شده بود. شهوت در من جریان پیدا کرد. ولی همچنان کیرم خوابیده بود. آقا خیال بیدار شدن نداشت.
به زیر گردنش رفتم و گاز میزدم و میبوسیدم. نرمی گوشش را زبان میزدم و میدانستم نقطه فوران کردن شهوت است. چشمانش خمار شده بود. خودش را تسلیم من کرده بود. اینقدر از بچههای مدرسه شنیده بودم که چه کار باید بکنیم که انجام نداده حرفهای بودم و هر کس نمیدانست میگفت صدها کُس زمین زدهام.
به پشت خوابوندمش و سوتینش را باز کردم. کار سختی بود باز کردن سوتین. بعدها هم هیچوقت یاد نگرفتم به راحتی سوتین را باز کنم و این قسمت را به دست خودشان میدادم. کمر لخت رویا زیر دستانم بود. با دستانم از بالا تا پایین کمرش میکشیدم و ماساژ میدادم. طفلک آرام گرفته بود و من از آرامش او لذت میبردم. با زبانم از پایین کمرش میکشیدم و تا پشت گردنش میرفتم و یک نفس عمیق در میان امواج موهایش میگرفتم و و با هر نفس روح جهان در من حلول میکرد. کمرش را غرق در بوسه و گاز کردم. چون لبو سرخ شده بود؛ برشته برشته و آماده آماده.
دست کردم و آرام شلوارش را کشیدم پایین. شورت نازک قرمزی پوشیده بود. از کون تا نوک پاهایش را نوازش میدادم و دست و زبان و لبم کار میکرد تا اینکه احساس کردم سیر و آماده شده است.
او را برگرداندم. شراره شهوت از چشمانش به جانم رخنه میکرد. تمنا در چشمانش موج میزد. مست مست و خراب خراب بود. تیشرتم را درآوردم و سینه لختم را روی پستانهای داغش گذاشتم و جان تازهای به بدنم تزریق شد. پس سکس چنین جذاب است که مردان شیفته و برده آن هستند؟ یا شایدم این سکس با معشوق است که چنین جذاب است؟ لبانم را به لبانش دوختم و اینقدر خوردم تا خسته شدم و هر دو از نا افتادیم.
اما من تازه جان گرفته بودم. تازه شروع کرده بودم. رفتم سراغ پستانهایش. با دست فشارشان میدادم. نوازششان میکردم. مثل نان بربری، داغ داغ و تازه تازه و نرم نرم بودند. همین است مردان چنان عاشق و دلباخته این پستانهای لعنتی هستند. نوک پستان را به دهان گرفتم و مثل نوزاد گرسنه مک میزدم و چنان جانی به من میداد که پستان مادر نمیداد.
رویا دیوانه شده بود. به خود میلرزید. به بدنش موج میداد. آه میکشید و غرق لذت بود و من از دیدن او، از لذت بردن او، غرقتر.
-شرتمو در بیار عزیزم.
سرم را میان پاهایش بردم. از روی شرت کسش را به دهان کشیدم. نرم و خیس و خوشبو بود. سرم داغ داغ شده بود. داشتم دیوانه میشدم. کونش را بالا داد و شرت را پایین کشیدم. نگاهم به چاک کس افتاد. آرام دست گذاشتم لای لبهای کسش. مگر میشود چنان داغی؟ مگر میشود چنان نرم؟ وای این چیست؟
پس پدرم حق داشت که دیوانه میشد و مادرم را جلوی ما پاره میکرد. مادرم زیبا و دلربا بود، بدن خوبی داشت. حتما هم کسش داغ و نرم بود. پس همین بود که عمو مادرم را میگایید. من که فقط دست به کس زدهام اما می فهمم چه حالی دارد کیر را در این کس فرو کنی.
سرم را نزدیک کس رویا کردم و خیره به آن نگاه کردم. از آن پایین لبان رویا را بین دو پستانش دیدم. کس جای خود دارد ولی هیچ چیز لب نمیشود. به سراغ لبش رفتم و هر دو لبش را به لب گرفتم و با ولع خوردم. هم زمان با دستانم با کسش بازی میکردم.
یک بالشت زیر کونش گذاشتم و میان پاهایش رفتم. آب کسش سرازیر شده بود. همین که زبانم را به کس رویا زدم آه جیغ مانندش بلند شد و یک موج به بدنش داد. از پایین کسش زبان میزدم و تا چوچولهاش بالا میآمدم. هر بار که به چوچوله میرسیدم یک تکان به خودش میداد. رویا داشت پرواز میکرد و مرا هم با خود همراه کرده بود: این دختر دوست داشتنی، این دلبر فریبا، این بهترین دوستم، این لبها و پستانها و این کس.
لبهای کسش را یکی یکی به لب میگرفتم و میخوردم. کس رویا طعم ترش و تیز و تندی میداد اما خوشمزه بود. عطرش مستم میکرد. هم زمان دستم را روی سوراخ کونش میکشیدم و نوک انگشتم را کمی فرو میکردم. با این حرکتم عشق میکرد و بعدها از محبوبترین خواستههایش بود که همیشه با دل و جان برایش انجام میدادم: انگشت در کون و زبان به کس.
قول داده بودم همه جا را ببوسم. حالا وقت سوراخ کون بود. زبانم را به سوراخ کونش میکشیدم و نوک زبانم را داخل کونش میکردم. نمیدانم در طبقه چندم بهشت سیر میکرد ولی هر جا بود آن بالا بالاها بود.
نفسهایش تندتر شد. صدای آهش بلندتر و تیزتر شد. به سراغ کسش رفتم. زبانم در قسمت پایین کسش بود و با انگشتم دایرهوار با چوچولهاش ور میرفتم. رانهای زیبایش را محکم به سرم فشار داد و با دستش به پستانهایش چنگ میزد. یک تکان شدید، یک جیغ بلند و بعد بیجان و بیحال. همان حالی که بعدها همیشه در آرزو و تمنایش سوختم و هیچ گاه به دست نیاوردم.
رویا آرام گرفت. کس و پستانهایش کمی سرد شد. کاش در همان حال مرده بود و هیچ گاه زنده نمیشد و مایه عذاب ابدی من نمیشد. اما زندگی به این راحتیها دست بردار نیست. وقتی دوباره خون در مغزش به جریان افتاد با صدای نحیفش گفت: وای! عالی بود.
-فقط برو رویا.
رویا با گریه میرود: خدانگهدار معصومه جان.
-خدافظ عزیزم.
معصومه با تشر میگوید: چرا گذاشتی رویا با گریه بره؟
سکوت میکنم و چشمانم را میبندم.
-با توام. جوابمو بده.
-ولم کن تو رو خدا. حوصله ندارم معصومه.
-این چه کاری بود کردی؟ چرا این همه قرص خوردی؟ میدونی اومده بودم خبرای خوشی بهت بدم؟ خدا رو شکر به موقع رسیدم. سکته کردم وقتی دیدمت. نمیخوای بدونی چه خبرای خوشی داشتم؟
-واسم مهم نیست.
-ولی واسه من مهمه. بالاخره خونه رو از چنگ عمو درآوردم و الان به ناممون شده و منم چند ماهه که پاک پاکم و عمه دیگه بیخیالم شده. همه اون پولهای کثیف هم بخشیدم چند تا خانواده بیسرپرست. الانم یه کار تو یه فروشگاه پیدا کردم.
-آهان! خیلی هم عالی.
-همین قدر بی حس؟ از فردا تمام وسایلتو جمع میکنی میریم خونه خودمون.
-الان حس رو نشونت میدم.
ماسک و سرمی که بهم وصل است را جدا میکنم و از تخت پایین میآیم و میروم.
-کجا میری؟ صبر کن حالت خوب بشه.
به حیاط بیمارستان میرسم. از دور رویا را میبینم که در پارکینگ به همراه یک آقا سوار یک ماشین شد. بی شک شوهرش است. دنیا دور سرم چرخید و تاریکی همه جا را فرا گرفت.
رویا با صدای نحیفش گفت: وای! عالی بود. حالا بیا تا من حسابی حالتو جا بیارم.
رویا دست کرد که شلوارم را در بیاورد. دستش را گرفتم و مانع شدم. گفت: باز چی شده؟
-میشه بذاری یه وقت دیگه؟
-نه! همین الان.
کمربند و زیپ شلوارم را باز کرد و شلوارم را در آورد. از روی شرت دست زد به کیر خوابیدهام. شهوت همه جای بدنم بود جز کیرم. انگار کیرم ارتباطش را با بدنم از دست داده بود. شرتم را درآورد و به کیر خوابیدهام زل زد. از نگاهش مشخص بود برای اولین بار است کیر میبیند. آرام به کیرم دست زد و آن را بالا پایین میکرد. لبخندی بر لبانش نقش بست شبیه همان لبخندی که من موقع دیدن پستانهایش داشتم. انگشتانش را دور کیرم حلقه کرد و آرام بالا پایین کرد: راست نمیشه؟
-نمیدونم.
-فکر میکردم پسرا زود کیرشون راست میشه.
-همینطوره.
-پس چرا این هنوز خوابه؟ چشه؟
-چیزیش نیست. باهاش بازی کن اونم بیدار میشه.
ولی از این حرفم مطمئن نبودم. هنوز نمیتوانستم به کیرم نگاه کنم. میترسیدم راست شود و اختیار از دستم خارج شود و به رویا تجاوز کنم. کمکم میتوانستم گرمای دستان رویا را از طریق کیرم حس کنم. انگار داشت ارتباطش با بدنم برقرار میشد.
-میخوای برات بخورم؟
-اگه خودت میخوای آره.
رویا دو دل بود که کیرم را در دهانش بگذارد. سرش را نزدیک کرد و آرام چند زبان کوچک به اطراف کیرم زد و کمکم به بوسه تبدیل شد. دل و جرأتش بیشتر شد و آرام اطراف کیرم را به دهان میگرفت و حرارت دهانش کیرم را سرزندهتر میکرد تا در نهایت با یک حرکت یکهویی سر کیرم را تا ته در دهانش گذاشت و چند لحظه مکث کرد. آتش از دهان رویا به کیرم تزریق میشد و راست شدن و سفت شدن کیرم را در دهان رویا حس میکردم. جرأت کردم و نگاهی به پایین انداختم. لبهای رویا دور کیرم حلقه زده بود و با دیدن همین صحنه جان تازهای به کیرم داده شد و به نهایت سفتی رسید.
کیرم را در آورد و نگاهی از سر ذوق و حیرت به کیرم کرد: ای جان! بالاخره اوستا افتخار دادن.
کمکم شروع کرد به ساک زدن. ناشی بود ولی تمام تلاشش را میکرد دندانش به کیرم نخورد. دیدن ساک زدن رویای عزیزم مرا غرق در لذت کرده بود. فقط میخواستم زمان در همین جا بماند و پیش نرود و رویا تا ابد برایم ساک بزنم و من از بالا تماشا کنم.
-کی آبت میاد؟
-نمیدونم. هر وقت خواست بیاد بهت میگم.
در واقع هیچ نظری نداشتم که آب آمدن چه حسی دارد فقط طبق گفتههای بچههای مدرسه باید منتظر میماندم تا حس عجیبی وارد کیرم شود و فقط چند ثانیه بعد از آن آبم میآید.
رویا کمی خسته شد. با دست اشاره کردم که رویم بخوابد. سینههایش را به سینهام چسباند و لبانش را بر لبانم گذاشت و کس داغش را هم روی کیرم گذاشت. در همان حالت چند دور دور هم چرخیدیم و همدیگر را سفت فشار میدادیم. رویا گفت: تا کجا میخوای پیش بریم؟
-نمیدونم. خودت چی میگی؟
-من میخوام با تو تجربهش کنم.
-الان؟
-آره.
-ولی من …!
ولی من نمیخواستم رویا را اذیت کنم. نمیخواستم به او تجاوز کنم.
-ولی من چی؟
-هیچی! فعلا بخورش تا یه بار آبم بیاد.
-بعدش میتونی؟
-حالا فعلا تو بخور.
در واقع فقط میخواستم وقت کشی کنم و از زیرش در بروم. رویا برگشت و کسش را روی دهانم تنظیم کرد و کیرم را به دهان گرفت. من هم با دست و زبان کسش را نوازش میکردم. چند دقیقهای بیشتر طول نکشید که حس عجیبی وارد کیرم شد. انگار فلج شده بودم و تمام قوا و حسهای بدنم سر کیرم جمع شده بود. حسِ عجیب شدیدتر شد: فکر کنم داره میاد.
سرعتش را کمی بیشتر کرد. یک لحظه بسیار کوتاه، خلسهای وصفناپذیر را حس کردم و یک لرزش به تمام بدنم وارد شد و نیرویی عظیم از کیرم خارج شد و آب کیرم دهان رویا را پر کرد. آب را تف کرد و با دستش باقیمانده آب را خارج کرد. سر کیرم حساس شده بود و با هر لمسی لرزهای به بدنم وارد میشد. وای! پس ارضا شدن این است؟!!! چه لحظه کوتاه ناب و خالصی.
آرام گرفتم و چشمانم سنگینی کرد. وارد یک فضای سفید و خالی از صدا شدم. مرده بودم؟ سبکی غریبی داشتم. تمام دردها و عذابهایم را فراموش کرده بودم. خودم را فراموش کرده بودم و سکوت و سکون همه جا را پر کرده بود.
حرارتی را روی صورتم و لبانم حس کردم. دوباره داشتم وارد جریان زندگی میشدم و آن مردگی ناب را از دست میدادم. صدایی از دور به گوشم رسید: بیدار شو آقایی!
به سختی چشمان سنگینم را باز کردم و صورت دلبر عزیزم رویا جلویم بود: چه خوابی رفتی!
-خوابم برد؟
-آره. نیم ساعتی میشه خوابیدی.
-واقعا؟ اصلا نفهمیدم.
-دیگه داره دیر میشه. میترسم مامان اینا سر برسن. بهتره پاشی بری.
رابطه من و رویا به همین منوال سپری شد. هر دو سه هفته یک بار یا هر وقت فرصتی میشد با دست و دهان همدیگر را ارضا میکردیم. رویا از من سکس میخواست اما هر بار با یک بهانه از زیرش در میرفتم. یک بار گفت: تو واقعا نمیخوای منو بکنی؟
-معلومه که میخوام.
-خب چرا هر بار میگی اول ساک بعدشم میخوابی یا میگی خستهم.
بدون فکر از دهنم در رفت: میدونی چیه؟ تا ۱۸ سالگی نمیخوام باهات سکس کنم.
رویا با تعجب و کمی خنده گفت: چی؟ اینو از کجات درآوردی دیگه؟
خلاصه که با چرت و پرت گفتن که هم خودم میدانستم چرت و پرت است و هم رویا میدانست هر بار یک چیزی میگفتم. یک بار رویا پرسید: تو واقعا منو دوست داری؟
-معلومه که دوستت دارم. عاشقتم رویا.
-تا حالا فکر کردی با من ازدواج کنی؟
در چشمانش زل زدم. مکث کردم. هیچ آیندهای جز با رویا بودن را نمیتوانستم تصور کنم. تمام خیالاتم از آینده پر بود از رویا: با تمام وجودم میخوام که تو تنها زن زندگی من باشی.
-منم میخوام تو شوهرم باشی. خب چرا نمیخوای الان سکس کنیم؟
جوابی نداشتم. فقط میدانستم نمیخواهم به رویا تجاوز کنم حتی در ازدواج. با خودم میگفتم تا آخر عمر همین جوری بدون دخول همدیگر را ارضا میکنیم. چه ایرادی دارد؟ مگر سکس فقط رفتن کیر در کس است؟ این همه نوازش، این همه بوسه و در آغوش کشیدن کافی نیست؟ دست و دهان کافی نیست؟ حتما کس باید طعم کیر را بچشد؟ حتما کیر باید در فضای کس ارضا شود؟
از رویا خواهش و از من فرار و پرت و پلا گفتن. رویا هم فهمیده بود نمیتواند نظر مرا تغییر دهد. تنها تغییری که کرده بودم این بود که با کیرم آشتی کرده بودم و گاهی هم جلق میزدم. گذشت و گذشت و من همان سال اول، کنکور قبول شدم؛ رشته مهندسی کامپیوتر. رویا یک سال بعد از من یک رشته درِ پیت قبول شد.
حالا وقتش بود. هر دو ۱۸ ساله بودیم و من واقعا بهانهای نداشتم. به همین خاطر درس و دانشگاه و پروژه و کد زنی را بهانه میکردم و تا جایی که میتوانستم از رویا دوری میکردم. در آتش دوریاش میسوختم اما میترسیدم نزدیکش شوم که یک روز کار از کار بگذرد. رویا هم دیگر مثل گذشته اصرار نمیکرد که سکس داشته باشیم. گاهی با هم میخوابیدیم. میدانستم رویا منتظر است من کاری بکنم ولی من خودم را به خریت میزدم. در چشمانش میدیدم که میگفت د لامصب بیا بکن دیگه. ولی من در نفهمی میماندم و هر دو به خوردن کیر و کس همدیگر رضا میدادیم.
من از همان ابتدا به خاطر ذکاوت و زرنگیام در دانشگاه محبوب اساتید بودم. رشته کامپیوتر دختر نداشت ولی دخترهای رشتههای دیگر گاهی به سراغم میآمدند. هیکل ورزیدهای داشتم و خوشتیپ هم بودم. من حتی سلام هم نمیتوانستم به دخترها کنم. زبانم میگرفت. هر دختری به من نزدیک میشد چهره رویا در ذهنم نقش میبست و دلم هوای او را میکرد. یکی دو سال از دانشگاه گذشته بود و من هر روز بیشتر هوایی رویا میشدم. دیگر نمیتوانستم دوریاش را تحمل کنم و آتش فراقش جانم را میسوزاند ولی توان رفتن به سوی او را هم نداشتم. باید دست به کاری میزدم. با هزار زور خودم را راضی کردم که یک صحبت جدی با رویا کنم، با وجود ترس شدیدی که داشتم میخواستم از رویا خواستگاری کنم. باید هر چه زودتر به او میگفتم. به او زنگ زدم: سلام عزیز دلم. میخوام ببینمت و باهات یه صحبت جدی دارم.
با لحن سردی متفاوتتر از همیشه گفت: سلام. اتفاقا من هم باهات صحبت دارم. فردا ساعت ۹ تو پارک میبینمت.
نمیدانستم از کجا شروع کنم. پس اجازه دادم اول رویا حرفش را بزند: ببین من خیلی فکر کردم. ما دوستای خوبی برای هم بودیم ولی …
قلبم ایستاد. همین ولیِ لعنتی همیشه همه چیز را خراب میکند. آن روز تا شب فقط سیگار میکشیدم. این بار حقیقت بر سرم نخورده بود، مثل یک میله آتشین از کونم وارد شده بود و قلب و مغزم را میسوزاند. رویا رفت و کات کرد. یکی از همکلاسیهایش از او خواستگاری کرده بود. او و خانوادهاش هم راضی بودند و به همین راحتی همه چیز بین ما تمام شد. میخواستم گریه کنم ولی اشکم درنمیآمد. خودم را با کد زدن در شرکت مشغول میکردم تا فراموش کنم اما فراموشیای در کار نبود. فکر میکردم یک شوخی است. هر روز منتظر بودم رویا بیاید و بگوید شوخی کردم. شبها چندین بار از خواب میپریدم، میرفتم پای پنجره میگفتم الان است که بیاید، درب آلونکم را باز میکردم و راهپله را میپاییدم که اگر بالا آمد بپرم و در آغوشش بگیرم. مرتب گوشی و ایمیل را چک میکردم تا پیامش را ببینم. با هر صدای پیامی از جا میپریدم و فوری نگاه میکردم که اسم رویا را ببینم. در خیابانها، مغازهها چشم میگرداندم تا پیدایش کنم. اما خبری نشد. نمیدانم چقدر گذشت. گذر زمان را از دست داده بودم تا اینکه یک روز معصومه گفت که رویا ما را به عروسیاش دعوت کرده است. معصومه به عروسیاش رفت اما من آن شب فقط در خیابان پرسه زدم. روزها و شبهایم شده بود خواب. خواب که نه، کابوس. الان چند سال است که نخوابیدهام. راستش از زمانی که یادم میآید خواب به چشمانم نیامده است. جز همان لحظاتی که در کنار رویا به خواب میرفتم. آرزویم این است یک بار بخوابم. نه! آرزوی واقعیام این است بمیرم.
به جای اینکه سیگار، کد زدن، پرسه زدن فکر مرا فلج و کرخت کند، به جای اینکه فراموش کنم روز به روز، ساعت به ساعت، دقیقه به دقیقه فکر او، اندام او، صورت او خیلی شدیدتر از پیش جلوی چشمم مجسم میشد اما از خیالم نمیرفت و ناپدید نمیشد و هر بار با عطش و شدت بیشتری به یادش میآوردم.
چگونه میتوانستم فراموش کنم؟ او جان من بود. چشمهایم که باز بود و یا روی هم میگذاشتم در خواب و بیداری او جلوی من بود. آسایش به من حرام شده بود. عادت کرده بودم هر روز تنگ غروب در خیابانها پرسه بزنم و دم دمای صبح به خیال اینکه خواب به چشمانم بیاید وارد تختم میشدم اما هر بار بیشتر از قبل بیخوابتر میشدم.
در تمام لحظات به یاد او بودم. به یاد اولین دیداری که داشتیم. اولین آغوش گرمش، اولین لمس بدنش، اولین هم آغوشی سینههایمان و اولین نزدیکی کیرم به کسش.
آیا رویا حقیقتا یک دوست و همراه من بود؟ یا او هم یکی از خیالات زاده ذهنم بود؟
آخرین شبی که به پرسه زدن رفتم مه غلیظی که جان مرا در بر گرفته بود و در خوابهایم مرا احاطه کرده بود شهر را پر کرده بود. نمیدانم چند شب را بیرون از خانه صبح کردم اما آن شبِ آخر آن مه غلیظ وارد مغزم شد و چهره رویا را برای همیشه در ذهنم مخدوش و خط خطی کرد و بعد از آن دیگر نتوانستم صورتش را، چشمانش را به وضوح قبل ببینم. فقط میدانستم شخصی که در خیال میبینم رویا است اما او محو و تاریک شده بود. دیگر حرارت آغوش و دستانش را حس نمیکردم و من هر لحظه در عطش دیدن دوبارهاش میسوختم و تا مرز جنون پیش میرفتم. تمنای مرگ در من شدت گرفته بود و بیشتر از آب، بیشتر از هوا مرگ را طلب میکردم. اما حتی مرگ هم از من دوری میکرد.
الان چند ماهی میشود که با معصومه برگشتهایم به خانه پدری. البته من با زور معصومه یا بهتر از بگویم برای دلخوشی معصومه قبول کردم در خانه پدری بمانم، وگرنه خودم میخواهم در چهاردیواری دنج خودم باشم. چند روزی در هفته به آلونکم میروم و روزها آنجا در تختم دراز میکشم. دیوارهای آنجا پر است از خیالات من.
معصومهها روزها سر کار میرود و این بار واقعا به زور مرا مجبور کرده است که کار کنم. من هم چند پروژه برداشتهام و مشغول هستم. هر چند هیچ لحظهای را بدون خیال رویا نمیگذرانم. بهخصوص حالا که بعد از سالها دیدمش و میتوانم چهرهاش را واضح ببینم.
معصومه شاد است و من هم از شادی او شادم. از اینکه او را جنده میدانستم از خودم بدم میآید. او دختر با حیایی است. حتی یک بار هم جلوی فحش نداد. جلوی من لباس بدننما نمیپوشید حتی لباس آستین کوتاه هم نمیپوشید. به من بسیار محبت میکرد. هر چند من دل و دماغی برای محبت او نداشتم ولی برای اینکه دلش را نشکنم خودم را از بیرون خوب نشان میدادم. سعی میکردم کمی شوخ باشم و معصومه را بخندانم. از خندههای از ته دلش خوشحال میشدم ولی از درون آشوبناک و بیقرار بودم.
تا اینکه بار دیگر حقیقتی دیگر بر سرمان فرود آمد. معصومه در عرض چند هفته ضعیف و نحیف شد. هر روز لاغرتر میشد. تمام بدنش درد گرفته بود. درد در استخوانهاش نفوذ کرده بود و خواب و خوراک را از او گرفته بود. نمیتوانست سر کار برود. چند ماهی طول کشید تا آزمایشات زیاد نشان داد که سرطان دارد و سرطان در بدنش پخش شده است و درمانی هم ندارد. سلولهای بدنش به جانش افتاده بودند و ذرهذره زجرکشش میکردند. معصومة عزیز من با مسکنهای قوی دردش را کمی آرام میکرد. اما درد اصلی او سرطانش و مردنش نبود. درد اصلی او من بودم. هر روز گریه میکرد، نه برای خودش و دردش، برای من. غصه مرا میخورد که من بعد از او چه میکنم. به سختی میتوانست حرف بزند. با هر کلامی آتشی از درد در مغزش نفوذ میکرد. میخواست به من بگوید قوی و محکم باشم.
راستش من هم از مردن او چندان ناراحت نبودم. بیشتر خوشحال بودم که از این همه عذابی که در زندگی کشیده است دارد خلاص میشود. ولی با بد دردی دارد خلاص میشود. هر روز منتظر بودم که تمام کند و راحت شود و هر روز بیشتر از پیش از درد و رنج او عذاب میکشیدم. تا اینکه یک روز صبح او را مرده در رختخوابش دیدم. لبخندی بر صورتش نقش بسته بود و من هم لبخندی زدم و او را در آغوش گرفتم و با بوسهای بر صورتش برای همیشه از او و آن خانه نفرین شده خداحافظی کردم و رفتم.
روی تختم در آلونکم دراز کشیدهام و خیره به طنابِ دارِ بالای سرم نگاه میکنم. میخواهم سرم را در آن بگذارم ولی جرأتش را ندارم. سالهای زیادی از رفتن معصومه میگذرد. نمیدانم اکنون چند سالم است. احساس یک مرد ۸۰ ساله فرتوت را دارم. سالهاست خودم را ندیدهام. آینهها را پوشاندهام تا خودم را نبینم. آینهها احساس خفگی به من میدهند. نفس همچنان میآید و میرود و قلب، عذاب را در رگهایم پمپاژ میکند و هنوز خسته نشده است. ولی من خسته از حتی تلاش برای فراموش کردن خودم هستم.
هر زنی که دوست داشتم یکی یکی رفتند و مرا رها کردند. کاش هیچ وقت هیچ زنی را دوست نمیداشتم.
آه که چه مشتاق مرگم …
کیرم در دهان سارا است و گاهی هم دارد سوراخ کونم را زبان میزند.
پایان.
پ.ن: طبق گزارش، شخصیت اصلی در صحبتهایش زمانها را رعایت نمیکرد. در این داستان نیز زمانها به عمد رعایت نشده است.
نوشته: پریمین
7 پاسخ به “مرگ و بانو”
یا خدا ۱۲ شب شروع کنیم، ۷ صبح تموم میشه
تا اونجایی که خوندم قشنگ بود.ولی چرا انقدر طولانی؟حالا نظر کاملو وقتی میدم ک کلشو خونده باشم
میتونستی توی دو قسمت بزاری گه خواننده اذیت نشه، لحن و بیانت اگه عامیانه بود بنظرم بهتر بود، داستانن روون تر میشد.
داداش اگر طنابه سر جاشه بنداز گردنت همه را راحت کن
پریمیمن جان،عالی بود دمت گرم. بسیار زیبا نوشته بودی. اشکم در اومد عزیزم. بسیار تاثیر گذار بود.…یک جاهایی همزاد پنداری کردم و فهمیدم که چرا خیلی وقتها دپرس طوری میشم. ما همه مون آسیب دیدهایم و نمیتونیم خودمون رو ببخشیم. دردناک است. حمل این بار درد از کودکی تا پیری. کاش من هم میتوانستم ببخشم و رها کنم.ممنون ازت 🌹
برای اولین بار یه داستان توی این سایت رو کامل و با حوصله خواندم. عالی بود. عالی
خسته شدم تا تهش نخوندم، بنظر سوژهت خوب بود ولی کشش در خواننده ایجاد نمیکرد، بهتر بود چند قسمتش میکردی