چند روزی گذشته بود که با ندا دوستم درد و دل کردم .انتظار داشتم مثل همیشه ازم حمایت کنه! ولی در کمال تعجب گفت: مریم باورم نمیشه، طرف در نهایت ادب ومتانت، بلند شده اومده کمکت کرده از رو زمین بلندت کرده ،زیر بارون رفته برای تو پماد خریده ولی تو بهش بی احترامی کردی ؟! اصلا مگه وظیفه ای داشته که ازش طلبکاری ؟مگه اگر میرفتی بیمارستان حتما دکتر زن معاینه ات میکرد ؟ خودت داری میگی حتی حوله انداخته روت که نبینه، این کجاش بی احترامیه ؟ندا یک ریز سرکوفتم میزد . گفتم حالا میگی چکار کنم ؟ کلی صحبت کردیم و با حرفاش آرومم کرد. ولا بلای حرفاش شوخی میکرد .دو سه روزی با خودم کلنجار رفتم وحسابی فکر کردم .راستش خجالت میکشیدم باهاش رو برو بشم. ولی باید عذر خواهی میکردم.
آقای کمالی (رامین)حدود چهل و پنج سال سن داشت . که با دخترش مژده زندگی میکردند .مادر مژده در سه سالگی بر اثر بیماری فوت کرده بود و حالا مژده 15 ساله شده بود . توی این مدت برای مژده بیشتر از پدر و مادر، یک دوست بود . راستش گاهی به نوع بر خورد و رفتارش با مژده حسودیم میشد. این که اینقدر وقت میذاشت وکنار دخترش بود و باهاش خوش میگذروند .نوع رفتار و گفتار مژده با وجود سن کمش هم نشانه دیگه ای از تربیت درست آقای کمالی بود .
اونروز کیک درست کرده بودم. گفتم یک تیکه براشون ببرم و به این بهونه عذر خواهی وتشکر هم کنم . بشقاب روآماده کردم و چادرم رو انداختم رو سرم و رفتم پشت درشون، انگار داشتند بازی میکردند وبا خنده و سرو صدا بحث میکردن.در زدم. در حال بحث با مژده درب رو باز کرد .سلام کردم.به به سلام مریم خانم حالتون چطوره ؟ اوضاع پاتون چطوره ؟گفتم به لطف شما خوبم ،اونروز شما ومژده جون حسابی زحمت افتادید و شرمنده کردید…بشقاب کیک رو گرفتم جلوشون :بفرمایید کیک پخته بودم، گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید.بشقاب رو گرفت .به به حتما ،از بوش که معلومه یک کد بانو اونو درست کرده !حالا که زحمت افتادید چایی تازه دمه،پریا جون رو هم صداکنید دور هم میخوریم. . تشکر کردم !گفت جدی عرض کردم! خودمم نمیدونم چرا قبول کردم . پریا رو صدا کردم و همه کیک رو برداشتم ورفتم خونشون .ضمن خوشامد گویی، بشقاب وچنگال و چایی ریخت و آورد بوی چای تازه دم وهل وکیک حس خوبی بهم میداد .وقتی کیک میخورد به به و چه چه میکرد .راستش از تعریف و تمجیدش دلم داشت قنج میرفت. نیم ساعتی با صحبت و پذیراییشون گذشت. بلند شدیم و خدا حافظی کردیم. موقع خدا حافظی گفت :مریم خانم حتما یک شب شام تشریف بیارید دورهم گپی بزنیم .هرچند ممکنه دستپخت من بد باشه ولی مژده جون دستپخت خوبی داره .گفتم قطعا همینطوره تشکر کردم و اومدم خونه.
انگار کل حسی که هفته گذشته بهش داشتم از بین رفت و یک حس جذاب ودلنشین جاشو گرفته بود.از این که با همه رفتار زشتی که من داشتم و توهین هایی که کرده بودم حتی به روی خودش نمیاورد و وبا مهربونی جوابمو داده بود شرمنده بودم .اولین کار زنگ زدم به ندا و باهاش صحبت کرد م باز شیطنت ندا گل کرد .مریم جون مبارکه ؟چی مبارکه ؟با این تعریفای تو، خیلی زود لنگات تو هواست و کوست رو حالی داده!! بعدش از نوع گاییدن و سایز کیرش برام تعریف میکنی!!خندم گرفت ، خفه شو ندا !! مریم خیلی عوضی هستی! هفته پیش با فیلم بازی کردن ، کوس وکونت رو نشونش دادی ،آلان هم رفتی خونش لااقل قرص بخور زودی حامله نشی. کمی با ندا شوخی کردم و خدا حافظی کردم .شام خوردیم و کارهام رو کردم و رفتم تو تخت. بقول ندا داشت مورمورم میشد. داشتم اتفاقات اونروز رو تصور میکردم.نوازش انگشتاش که داشت شلورکم رو میکشید پایین و خودم رد انگشات روی پام رو دنبال میکردم .و اینکه چجور خیلی آروم و با نرمی داشت رونم رو لمس میکرد .انگار احساس اون روزش امشب داشت عمل میکرد .دستانش رو موقعی که داشت بغلم میکرد و میبرد روی مبل ،حس میکردم .جدی جدی داشتم داغ میشدم .لعنت بهت ندا با این حرفات !!!الان چه خاکی روی سرم بریزم .بد جور حالم خراب بود.دستم رو بردم توی شرتم و کمی کوسم رو نوازش کردم و با دست دیگم پستونام رو میمالیدم .غرق در حس بودم که گوشیم زنگ خورد .مامانم بود ده دقیقه ای صحبت کردیم و سعی کردم بخوابم .با هزار بد بختی خوابیدم .ولی از بس به حرفا و چرت و پرتای ندا فکر کرده بودم و خودم رو انگولک کرده بودم .خوابشو دیدیم . منو بغل کرد و برد رو تخت وداشت پستونام رو میخورد و میمالید. ومثل غروب با کیف و به به و چه چه میخورد .منم سرش رو فشار میدادم توی سینم وکیرش رو نوازش میکردم .چند دقیقه ای که خورد رفت پایین تخت و مشغول خوردن کوسم شد .در حالی که پستونام رو می مالیدم فشار میدادم التماسش میکردم که منو بکن .بلند شد سر کیرش رو کرد توی ذهنم یکم خوردم . رفت پایین گذاشتمش دم کوسم وفشار داد وای ی ی ی… !!!
صدای زنگ لعنتی ساعت بلندشد واز خواب پریدم .ساعت 7 بود.از روی شرتم کوسم رو لمس کردم شورتم خیس شده بود . دلم میخواست بخوابم شاید ادامه اش رو ببینم . ولی دیر شده بود .بلند شدم رفتم خودمو شستم و آماد شدیم که پریا رو ببرم مدرسه برم سر کار .
نوشته: مریم
17 پاسخ به “همسایه ها (۱)”
شانسو ببین؟ حالا اگه ما بودیم مار کون پشمالوی مرد همسایه رو گاز گرفته بود اصرار میکرد بمکش زهرش بیاد بیرون!!
خوب بود همچیش درست و حسابی ادامه بده ممنون😚
لایک
واقعا که مرغ همسایه غازه به این میگن.فک کنم از اونایی باشی که بدون باز کردن حساب پسانداز امام رضا تو قرعه کشی برندت کنه.داستانت تقریبا خوب بود.دستان مبارکمان بر بخش لایک جلوس نمود.
قابلیت جذب مخاطب رو داره به شرطی که آئین نگارش رو اجرا کنید و پاراگراف بندی رو رعایت کنیدامیدوارم در قسمت بعدی با رعایت این مسائل از جذابیت داستان کم نشه
یعنی یه زن که خودش بچه داره عقلش نمیرسه وقتی جاییش میسوزه اول باید لباس رو ازش جداکنه و بعد با آب سر یا یخ خنک کنه؟باید عین چوب بستنی بمونه تا همسایه از صداجیغش بیاد و بعد بره باباش رو خبر کنه و تازه اون بیاد اینکارا رو بکنه؟موضوع کلی داستان میتونه خوب باشه ولی بهانه بهتری هم میشد برا شروع درست کرد
فشنگ بود. پرداخت قصه و باز شدن گره ها کم کم. حس تعلیق خوبی را منتقل کردی، مریم جان.
شما خانمهای مطلقه که کستون میخاره میخواهین کس بدید دیگه چرا صغرا کبرا میچینید ؟ راحت برید کس و کونتون رو بدید دیگه
لایک ۱۸ تقدیمت
با اینکه داستانه ولی من کلی غیرتی شدم چطور ی هفته ای یادت رفت چه گهی خورده اون دوستت دیگه چی میگه
قشنگ بود لایک ولی تف تو روی همسایت با این شانسی که داره 😂😂😂😂
حالا که فرصت اظهار نظر هست مریم خانوم یه حال مشتی و حسابی بهش میدی یعنی حداقل یه شب تا صبحی زیرش ناله میزنی تا تلافی کنی ببینم چه کار میکنی اگه بخوای حاضرم قبلش چند جلسه تمرین کنیم
فکت :وقتی شلوارکتو کشید پایین با انبوهی از موهای زائد روبرو شد که حالش بهم خورد و حوله رو زود انداخت روش .
بعد چند روز یه داستان نسبتا خوب؛خدا کنه ادامهش هم خوب باشه…راضیم ازت مریم جون.
فقط کامنت شاه ایکس 😂😂😂
کیرش تو ذهنت!!!کیر منم تو ذهنت
👏 😎