پیرمرد پرحاشیه و زن همسایه (۲)

باسلام من داریوش هستم همون پیرمرد پرحاشیه خوشحال هستم که داستان قبلیم رو نزدیک به ۲۷هزارو خورده ای خوانده بودند و نظریه داده بودند قابل توجه اون دوست عزیز که گفته بود مگه میشه زیر ساپورت شورتش رو ببینی باید ببخشید درست فرمایش کردید منظورم رو خوب نرسوندم منظور من جوراب شلواری رنگ پا که بیشتر خانم ها داخل جشن و عروسی پروپاچه رو در معرض دید همگان می گذارند بود .بعدش من الان که ادامه داستان رو مینویسم 48 سالم هست بخاطر سختی کار در 25 سال خدمت کردم .خلاصه همیشه نظرهای خوب وبد هست میگذارم به قضاوت خوانندگان عزیز.
نزدیک به پنج ماه از سکونت ما میگذشت رابطه من با رویا هرروز بیشتر و بیشتر میشد در هفته حداقل ۳یا۴بار باهم سکس داشتیم دیگه برام شده بود یه عادت رابط رویا با زهره همسرم هم بد نبود اما رویا زیاد تمایل بهش نداشت چون خانم اهل دعا توسل وسفره فلان امام از اون بدترش اینکه داخل محله ما یه خیریه بود که زنها اونجا میرفتند وخیاطی میکردند وکسایی که لوازم زندگیشون رو جدید میکردند میوردن خیریه بگذریم رویا میگفت ازاین جنگولک بازیها خوشم نمیاد و به هر طریق زهره خانم رو به اصطلاح خودمون میپیچوند و میومد لخت درآغوش من. پسرهام دفترچه آماده به خدمت گرفته بودند و قرار بود برج 11 بهمن ماه 1401 اعزام بشند یک هفته مونده بود به اعزامشون که ساعت ۶عصر رو یا پیامک داد بیا طبقه بالا زهره هم توی خونه بود تا حواسش نبود رفتم پشت تلویزیون و کابل آنتن رو دستکاری کردم .و گفتم بایستی یه کار اساسی بکنم و رفتم طبقه بالا رویا سر راه پله منتظرم بود یادم رفت بگم رویاهام نزدیک به 45 سالش داره اما مثل من بهش نمیاد😊
تارسیدم سری همو توآغوش گرفتیم وشروع به لب گرفتن وممه خوردن و ساک زدن برام شد برگردونمش دستش روی نرده گذاشت دامنش رو بالا دادم سر گیرم رو تف زدم گذاشتم درسوراخ تنگ کونش تا اومدم فشاربدم بادستش هدایتش کرد به کوس تنگش وگفت عمرا بگذارم کونم بگذاری حیدر یکبار گذاشت رونه بیمارستان الزهرا شدم و تا1 سال بهش کوس نمیدادم .حیدر شوهر رویا بود که بخاطر اختلاس بانکی مجبور شده بود فرار بکنه خارج واونجا زندگی جدیدی رو برای خودش رو به راه کرده واز رویا میخواد که با محیا برن پیشش اما قبول نکردم وازطرف بانک واطلاعات اصفهان تمامی اموالشون مصادره شده والان مستاجر خواهرش هست.اینها به ماچه داشتم از پشت رویا رو میکردم که سرش رو پیچوند گفت هفته دیگه قراره کلید باغ خواهرم رو بگیرم محیا با دوست هم دانشگاهیش بریم روستای زیار دوسه روز بمونیم توکه پسرا سربرج میرن سربازی تو وزهره هم بیاید خلاصه با تلمبه زدنهای من رویا حرفش رو قطع کرد با دو دستش لپهای کون سفیدش رو باز کرد میگفت بیشتر بیشتر منهم یه انگشتم توی سوراخ کونش که فقط موقع کوس کردنش اجازه داشتم انگشتم رو توی سوراخ تنگش بکنم هی فشار میدادم ورویا یه لرزه کوچیکی کردکه مشخص بودبه اورگاسم رسید منهم آبم رو داخل کوس خوشگلش خالی کردم که یکدفعه صدا در واحدمون آمد سریع رویا نگه کرد گفت برو پشت بوم زهره داره میاد بالا سریع رفتم پشته بوم و با انتن خودم رو مشغول کردم از راه پله بالا یواشکی نگاه کردم دیدم رویا داره با زهره صحبت میکنه منهم یاالله گفتم سریع رویا رفت ویه چادر گل گلی سفیدی که خانمم براش بریده ودوخته بود سرش کرد گفت سلام آقا داریوش شبتون بخیر من هم با لبخندجواب سلامش رودادم مثل این بود که 5دقیقه پیش نه من کوس کردم نه رویا جون اون کون وکوسش رو حراج برام گذاشته بود😄 زهره گفت مقداری نذری بود یه بشقاب رو برای رویا خانم آوردم من هم گفتم دستت درد نکنه من مزاحمتون نمیشم سریع رفتم داخل خونه و کابل تلویزیون رو وصل کردم زهره که به خونه برگشت گفت رویا خانم برای شب پنجشنبه دعوتمون کرده باغ ویلا خواهرش نمیدونم چی بهش بگم آخه ۱بهمن میشه شنبه که پسرا اعزام میشن من هم حال وحوصله ندارم بعدش باید آش پشت پا براشون بگذارم من هم گفتم اتفاقا حال وهوامون عوض میشه زنگش بزن بهش بگو باشه ما که کسی رو توی این محل نمیشناسیم میریم باغ اونجا آش پشت پا رو علم میکنیم خودمون میخوریم اضافه اش رو میاریم ببر خیریه بده به دوستات .اگه اجازه بدید خوشتون آمد از خاطراتم که باغ و ویلا دو اتفاقهای جالبش رو بعدا براتون مینویسم
🙏😊🙏

نوشته: پیرمرد پر حاشیه

بازدید 6,130

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

13 پاسخ به “پیرمرد پرحاشیه و زن همسایه (۲)”

  1. وقتى يه ادم متاهل شيطونى ميكنه هزار جور حواسشو جمع ميكنه و احتياط ميكنه اونوقت تو ميگى تو راه پله خونه خودتون كردى ؟؟؟؟؟باورش سخت ميشه

  2. وقتى يه ادم متاهل شيطونى ميكنه هزار جور حواسشو جمع ميكنه و احتياط ميكنه اونوقت تو ميگى تو راه پله خونه خودتون كردى ؟؟؟؟؟باورش سخت ميشه

  3. اول اینکه نوشتین نرده پلرو گرفت و دامنشو زدی بالا فک کنم یادتون رفته که سالهاست دیگه زنهاتو خونشون دامن نمیپوشن دوم چجوری اون نرده وزن دو نفرو تحمل کرد و هر دوتون از اون بالا پرت نشدین سوم والا ما هم اپارتمان نشینیم طبقه چهارم تو راه پله درش باز بشه طبقه اول میشنوه ولی شما بهمدیگه از سکسای قبلیش داستان گفتین و هیشکی متوجه نشد حتی زنتم که از پله بالا میاومد پشت بوم رفتن تورو با داخل رفتن زنرو متوجه نشد و در انتها باید بگم دمپایهای دسشویی حیدر تو حلق ادم دروغگو … من خودم انواع ریسکارو تو کردن کرده ام اما خایه اینکارو ندارم تو چجوری حتی ابتم ریختی تو و نترسیدی حامله بشه لااقل مینویسی یخورده فک کن نزدیک به واقعیت بنویس 😎

  4. منم یکی از اهالی محل شما هستم پیش نماز مسجد از خانم شما خیلی تعریف میکرد حاجی داریوش مراقب باش ،

  5. کصکش از زندگی کلا ناامیدمون کردی ۴۸ ساله پیرمرد پرحاشیه من ۴۹ سالمه تازه میخوام ازدواج کنم با روایت تو باید برم شبکه افق برنامه جعبه سیاه کفن و آگهی ترحیممو تحویل بگیرم ، خوارتو گاییدم آخوندا ناکارمون کردن توی جاکش تیر خلاص رو زدی

  6. یعنی مرد به کونده پررویی تو ندیدم تا حالااین همه در قسمت اول قهوایت کردن قسمت دومم نوشتیسه هم توراهه؟؟ چقدر رو داری باباایکاش به جای روکمی سواد داشتی.

  7. خاک بر سرت ،احتمالا مث سگ دروغ میگی،،کدوم ۴۸ سالهی پیر مرده،،پس ۶۰ ساله و ۸۰ ساله ها چی هستن؟احتمال میدم تو حدود ۶۷…۸ به بالا سنته،،و تنها هم هستی،،و بالاجبار جق میزنی،،اینام توهمات ذهن بیمارته،،،من الان ۴۵ سالمه هنوز ازدواج نکردم،اگه ۴۸ پیر مرده که باید فکر قبر و قیامت رو بکنم بجای تشکیل خانواده

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید