جنایت، اعتراف و مکافات (۲)

قسمت دوم
جلسه ام تازه تموم شد. نمی دونم بهتون گفتم تو کار ساخت و سازم یا نه. حالا هم داشتم با این پیمانکارای حروم لقمه ای مذاکره می کردم که هر طوری بود میخواست یه گوشه از ساختمون با ارزشم رو مثل کیک رژیمی گاز بزنن. دوست داشتم از همین روزای اول پروژه دستاشون رو کوتاه کنم ولی گفتم بذار برای چند روز دلشون فعلا خوش باشه. اونا قهوه شون رو خوردن و رفتن. ولی من موندم؛ توی کافه ای که دنج بود ولی تو این ساعتا به زور یه میز و صندلی خالی پیدا می کردی. پنجره های شیشه ای شفاف خیابون رو بهم نشون می داد. گذر ماشین ها و موتورها سر و صدای زیادی ایجاد می کرد ولی به این طرف نمی رسید. تو این طرف فقط صدای پچ پچ و برخورد استکان و پیش دستی می شنیدی که یه موزیک کمرنگ کاورش می کرد.
به زهرا زنگ زدم. جواب نداد. آخ حواسم نبود. برای هزار بار گفته بود وسط کار بهش زنگ نزنم و ما یه چیز دیگه ای به نام تکست داریم. پس تکست دادم. اینم بگم که زهرا توی یه آزمایشگاه کار می کنه. همه چیز رو عملی یاد گرفت و دانشگاه نرفت ولی خب همه رو مجبور کرده خانم دکتر صداش کنن.
چون وسط کار بود با بدخلقی و تاخیر جواب می داد. زنگوله آویزون نزدیک در صدا داد ولی نتونست حواسم رو از گوشیم پرت بکنه. یه قلپ دیگه از قهوه سردم رو نوشیدم. زهرا نوشت که امشب بریم بیرون. زهرا همیشه همینطور بود. هر وقت عشقش می کشید برای هردومون برنامه می چید بدون اینکه از من نظر بخواد. برنامه امروزم رو روی مغزم بررسی کردم. کارای زیادی نداشتم. باید چند جا سر ساختمون می رفتم و یکی دوتا قرار دیگه. احتمالا میتونستم بهش جواب مثبت بدم. اوکی رو تایپ کردم و ناخنم به سمت دکمه سند رفت ولی وایستاد. کنار گوشیم یه جفت نیم بوت مشکی با کفی ضخیمش ظاهر شد. چشام از روی اونا به سمت بالا سرازیر شدن طوری که به جزئیات دیگه توجه نکردم و اونجایی متوقف شدم که چشمام با یه جفت چشم سبز کمرنگ تلاقی پیدا کرد.
+میتونم اینجا بشینم؟
و بلافاصله مروارید های سفیدش رو با خنده شیرینش بهم نشون داد. دستش روی تکیه صندلی بود و منتظر من بود تا بهش بگم مشکلی نیست.
-بفرمایید.
و اون دختر با گفتن ممنون اونجا نشست و وقتی آروم گرفت موهای فرفریش رو زیر شال شل و ولش مرتب کرد. کیفش رو که دو سه تا عروسک خرس کوچیک بهش وصل کرده بود روی یه صندلی دیگه گذاشت و بهم خیره شد. من نگاهم رو ازش دزدیدم ولی اون چهره زیبا و فریبنده تو ذهنم حک شد. اون پوست روشن و صاف، با یکی دوتا خال کوچیک، ابروی های مشکی و ظریفش، مژه های فر و پر پشتش، خط چشمی که از گوشه چشمای خوشگلش زده بود بیرون، اون سایه کم رنگی که بسته شدن پلکاش نشون میداد، بینی کوچیک و اون لب قهوه ای بدون رژ. سرم پایین بود؛ روی گوشیم، ولی گوشام از خجالت سرخ شده بود. عرق دستام روی کاور پلاستیکی گوشیم تو چشم بود. قلبم برای اولین بار تو چند سال اخیر شروع به محکم تپیدن کرده بود جوری که توی کت و شلوارم احساس راحتی نکردم.
بعد از یه مدت که برام به اندازه یه سال گذشت، گارسون اومد و سفارشمون رو گرفت. من چیزی نگرفتم ولی اون دختر یه قهوه خواست. کاری نداشتم انجام بدم… ته استکانم یه کم قهوه مونده بود. نمی دونستم باید برم و تنهاش بذارم یا صبر کنم تا شاید یه رعد و برقی توی آسمون احتمالات رخ بده. صورتش مماس با چشمای من بود ولی نمی نمی تونستم ببینم که منو میبینه یا نه. گه گاهی چشام رو سرسری از محور چشماش می گذروندم تا رد نگاهش رو بخونم. ولی دقیق نبودن.
قهوه اش اومد. وقتی داشت قهوه رو می گرفت و از گارسون تشکر می کرد تونستم بیشتر ببینمش. گوشواره های کوچیک و نقره ایش و گردنبند زنجیره ایش که روی دست انداز ترقوه اش تکون میخورد خیلی زیباش می کرد. دستای سفید و ظریفش که خالی از چیزی بودن و اون تنها به یه لاک استخونی اکتفا کرده بود، لاغر و دوست داشتنی بودن. از اون مدل دستایی که دوست داشتی محکم بگیریش و بوسشون کنی. بوی خوشی که از اون به سمت من حمله میکرد، دیوونه کننده ترین حسی بود که بهم می داد.
وقتی قهوه اش رو گرفت، حواسش از من پرت شده بود و من میتونستم با جرات بیشتری اون رو به خاطر بسپرم. گوشی توی دستم و زهرا اون سر شهر منتظر من بودن تا اون اوکی لعنتی رو بفرستم. باید این کار رو می کردم؟ یا باید برای خودم یه شانس در نظر می گرفتم؟ اولین بارم نبود که چنین فرصتی گیرم میومد. ولی هر بار من معصوم و بیگناه باقی موندم. بارها مردم به من نزدیک میشد و من پا پس می کشیدم و همه ش به خاطر زهرا بود. الان پونزده سال می گذره… از اون شب توی روستا. از اون شبی که من حلقه ای رو توی دست کسی انداختم که با یه توری سفید، چهره ش رو ازم مخفی کرده بود. پونزده سال تمام کنار زهرا موندم. ولی حالا همه چیز عوض شده. من و زهرا دیگه ما نیستیم. دیگه نمیزاریم تو قلب همدیگه کند و کاو کنیم. دیگه از همه چیز خسته و متنفر شدیم. شدیم دو تا بدن که توی زندان زندگی گیر افتادن. من و زهرا توی دریایی از بی توجهی و خودخواهی شناور بودیم ولی هیچ کدوم مون به روی خودش نمی آورد. هیچ کی اعتراض نمی کرد. هیشکی حتی آخ هم نمی گفت. هیچ کی دیگه براش مهم نبود طرف مقابلش چی فکر می کنه.
صفحه چت رو بستم تا پیام هایی که می فرسته سین نشه. گوشی رو سایلنت کردم و منتظر موندم. نمیدونستم برای چی. فقط می دونستم که به عواقب این کار فکر نمی کنم. داشتم خودم رو با تمام لحظه های بدی که با زهرا داشتم قانع می کردم. قانع می کردم که منم توی این گرداب بلاتکلیفی حق و حقوقی دارم. قانع می کردم که منم آدمم و برای مدت طولانی نمی تونم ضد طبیعتم عمل کنم.
پیام های زهرا مثل نوتیف های بی صدایی به صورت ویبره روی گوشیم میومد و انگار که می خواست منو منصرف کنه. انگار که داشت مثل یه قطار ترمز بریده بوق می زد و هشدار می داد. نمیدونستم با این کار قراره از این منجلاب رهایی پیدا کنم و یا با سر توی یه چاه دیگه بیوفتم. فقط میدونم اون جفت چشمای سبز داشت منو برای عبور از خط قرمزهای اخلاقیم تحریک می کرد. توی اون سکوت گوشام، لبخندهای اون مغزم رو توی جمجمه کوچیکش منفجر می کرد. از اینکه تونسته بودم به خودم، به شخصیتم و به ماهیتم غالب شده باشم و اون رو با یه جرات وصف نشدنی نگاه کنم برام لذت بخش و بی سابقه بود. اون چیزی نمی گفت ولی از اینکه تونسته بود توجهم رو جذب کنه خوشحال بود. این کار سخت ترین کاری بود که تو عمرم کرده بودم و اون لحظه تو ذهنم فقط همین جمله رو می گفتم: “تماس چشمی رو قطع نکن.”
آه زهرا… نمی تونم خودم رو ببخشم. اینکه تونستم پانزده سال ازدواج مقدس مون رو به یه جفت چشم حریص و لبخندهای پیروزمندانش بفروشم، برام غیر قابل بخشش بود. هنوز هم گوشه ای از قلبم به خاطر این قضیه درد و مغزم خودش رو شکنجه می کنه. دیگه مثل سابق نمی تونم با وجدان پاک بهت نزدیک بشم. دستام میلرزه وقتی بهت نزدیک میشم. اگه کمکم نکنی این حس رو فراموش کنم خودم رو از قید و بند این زندگی رها می کنم.
من مثل یه دائم الخمر روی صندلی کوچیکم ولو شده بودم و با چشمای سرخ و باد کرده اونو می دیدم. یه جرقه کافی بود، یه لرزش یه تار احساس توی قلبم، یه انفجار اتمی توی اراده و تصمیم گیریم تا خم بشم روی میز و صحبت رو شروع کنم. با اون انفجار، سیلی از کلمات ثنا و ستایش از دهنم خارج می شد. دوست داشتم بدونم کیه. دوست داشتم بدونه من کیم. دوست داشتم بدونم چند سالشه. می خواستم ازش بپرسم چه کار می کنه. و اینکه آیا مایله تا یه جایی برسونمش. نه نه نه. این آخری خیلی مناسب نیست.
من می خواستم با مهیب ترین صدای ممکن خالی بشم. می خواستم گدازه های احساس قلب آتشفشانم رو روی اون پرتاب کنم. اگه بهم مجوز می داد می تونستم باهاش صحبت کنم. ولی ویبره رفتن گوشیش روی میز حواسمون رو پرت کرد. ناخواسته مثل یه شوهر غیرتی به صفحه گوشیش خیره شدم ولی متوجه شدم که ریدم… اون رد نگاهم رو خوند و من ازش به خاطر تهاجم به حریم شخصیش عذرخواهی کردم.
اون همون طوری که با چهره کیوتش بهم نگاه می کرد گوشیش رو برداشت و شروع به صحبت کرد ولی به طور آزاردهنده ای از نگاه کردن به من دست برنداشت. این خلاصه ای از صحبت های اونه که با بازده کم مغزم توی به خاطر سپردن یادم میاد: جونم عسلم؟… خوبی؟… هیچ چی همین اطراف… آره بابا خوبم… خودکشی؟ چرا؟… نه بابا یه برک آپ ساده بود… ولش کن اونو… تو کجایی؟… نه مهم نیست. واقعا لازم نیست… چرا کات؟ خب بیشعور بود… اینقدر از این پسرای سبک و سبک مغز بدم میاد… آره واقعا… چی بگم؟… با یه بهانه ای دست به سرش کردم عوضیو… تو و ماهان چطورین؟ همه چی خوبه؟… راستی راحت اثاث کشی کردین؟… آره حتما. میام با هم خونه جدید رو می چینیم… بیخیال اون دیوونه. دیگه حتی اسمشم یادم نیست… باشه… حرف می زنیم… تا بعدا.
اون گوشی رو قطع کرد و اون رو سر جای قبلیش گذاشت. آفتاب کم قدرت از پنجره های کافه رو پوست سفیدش می نشست. دیدن اون پرزهای بور روی صورتش برام لذت بخش بود. بازم بهم نگاه کرد و خندید و باز شالش رو مرتب کرد. خنده هاش بهم اعتماد به نفس می داد. اون کاری می کرد که احساس بدی نداشته باشم. اون بدون هیچ کلمه ای بهم می گفت که بهش نزدیک شم. دستای پر استرسم زیر میز داشتن همدیگرو میمالیدن و نوک پای راستم رو تند و تند به زمین می کوبیدم. یه نفس عمیق کشیدم… اینقدر عمیق که نزدیک بود قهوه ام از معده ام بیاد بالا و بپره تو گلوم و همه چیزو خراب کنه. روی میز خم شدم. دستام رو روی همدیگه گذاشتم. از حرکتم جا خورد ولی گوشه لبش انهنایی از لبخند رو دیدم. این که ازش خیلی بزرگتر بودم بهم اعتماد به نفس و قدرت می داد. چشام رو از ته استکانم دزدیدم و روی چشماش متمرکز کردم.
-مشکلات دوست دختر دوست پسری؟
با این سوال متعجبش کردم ولی فهمیدم که کنجکاویش رو تحریک کردم. سرش رو کمی کج کرد و همون طوری که لبش رو تکون می داد، یکم زمان برای فکر کردن برای خودش خرید.
+من اسمش رو مشکل نمیذارم. این فقط یه رابطه کوتاه و بی معنی بود.
حرفم رو با تکون دادن سرم تاکید کردم ولی تو ته چهره م یه مخالفتی با حرفش بهش نشون دادم.
-چون که قبلا خیلی فرق می کرد. توی روابط یه چیزایی مثل گفتگو، سازش، بحث و فداکاری بود.
از حرفم خوشش نیومد ولی اونقدرام جدی نگرفتتش.
+چقدر قبلا بابا بزرگ؟
جفتمون خندیدیم و من یاد سی و پنج سالگیم افتادم. یاد چین و چروک اجتناب ناپذیر پیشونیم و سفیدی لای موهام.
-نه دیگه اونقدر قبلا… ولی جدا از شوخی شبیه بابا بزرگام؟ بی خیال. کدوم بابا بزرگی مثل من کت و شلوار میپوشه؟
+نمیدونم… بابابزرگ نیستی؟
-داری جدی میگی؟
+جرج کلونی بابا بزرگ هست؟
-چطور مگه؟
+اخه کت و شلوار میپوشه.
-شاید بابابزرگ نباشه.
+شاید؟
-نمی دونم… اروپایی ها رو که میشناسی.
+آمریکاییه.
-اونا هنوز ازدواج نکرده طلاق میگیرن.
+و هیچ وقت بابا بزرگ نمی شن؟
-داری این بحث رو کش میدی چون فکر می کنی من همسن جرج کلونی یا یکی از بابا بزرگای هالیوودم؟
و اون با خنده های قشنگش روی میز خم شد و آروم آروم قهقهه زد. نوک موهای فر اون تماس هایی رو با دستام برقرار می کرد. وقتی بلند شد، صورتش قرمز شده بود. دوست نداشتم مکالمه مون قطع بشه.
-نه نه واقعا منو به فکر فرو بردی.
+چرا؟
-واقعا مگه سنم به چند می خوره که با جرج کلونی مقایسه ام می کنی؟
+اینکه با جرج کلونی مقایسه بشی برات آزاردهنده هست؟
-اگه بحث سن باشه آره.
+اگه بحث دیگه ای باشه.
-بحث چی مثلا؟
+تیپ و قیافه، قد…
سکوت کردم. گرفتم چی میگه. اون دختر خیلی رک و اوپن بود. جوری که برای خلاص شدن از فشار نگاهش مجبور شدم حواسم رو پرت آهنگ و صدای شرشر قهوه توی لیوان کاغذی بکنم.
+نکنه این بحث هم برای آزاردهنده هست؟
-نه نه… فقط به خودم امیدوار شدم. و اون چیزی که درباره جرج کلونیِ کت و شلوار پوش گفتی… راستش این لباس رو اصلا دوست ندارم و فقط به خاطر جلسه ها و میتینگ های رسمی می پوشم.
+اتفاقا بهت میاد.
-ولی بحث اونش نیست… خیلی آدم توش راحت نیست. دور و برت رو نگاه کن. کدوم مردی خودشو اسیر این لباس کرده به جز من؟
+ولی مگه از متفاوت بودن لذت نمی بری؟ اونم با این مارک کت و شلوار؟
و اون ناخونش رو به مارک چاپ شده به سر آستینم رسوند و بهش ضربه زد.
-اونکه آره… ولی نه دیگه اینقدر.
و اون دیگه چیزی نگفت. حس کردم همه چیز داره خیلی سریع حول من می چرخه.
-مثلا به خودت نگاه کن. من عاشق لباسای ساده و روشنم. اون زنی که روشن می پوشه یعنی خیلی جسور و سرزنده هست. مثلا این جین کمرنگ با پیراهن کرمیت.
+دیگه چی متخصص؟
-و اون جورابای فانتزیت.
یه نگاه ریز از پشت شیشه میز به پاهاش انداخت و با آتیش چشماش بهم نگاه کرد. انگار که از توجهم به جزئیات شگفت زده شده بود.
+ولی آخرش بهم نگفتی چند سالته.
-آها… خب حداقل می دونیم که جوون تر از جرج کلونی ام.
+صورتتم که شیو می کنی و این کار رو سخت می کنه.
-آره خب.
+خب چند سالته؟
-خب از تو که بزرگترم؟
+آها.
-پارسال سی و سه سالم شد.
+الان چند سالته؟
-یه سال بیشتر.
+سی و چهار؟
-دقیقش سی و پنج.
+سی و پنج؟
-آره خب. چیه مگه؟
+هیچ چی فقط بهش نمی خوری.
-تعریفات رو باور کنم یا بابا بزرگ گفتنات رو؟
+هر کدوم که باور پذیر تره.
گوشیم روی صندلی کناریم از نوتیف های خفه شده ویبره می رفت. بارها با خودم گفتم چرا اون روز حتی فقط برای یک بار هم زهرا به خاطرم نیومد؟ زهرا… الهه من… این داستان قرار بود درباره تو باشه. درباره ما… ولی چرا اینطوری شد؟ بهت خیلی گفتم به منم کمک کن. بهت خیلی گفتم دستم رو بگیر و بهم یاد بده چطوری تظاهر می کنی. ولی گوشِت بدهکار نبود و من نتونستم زیر بار بی توجهی هات دووم بیارم.
+ولی تو ازم نپرسیدی.
-سنت رو؟
+آره دیگه.
-مگه همیشه نمی گید نباید سن خانوم ها رو بپرسید؟
+اون رو که مامان بزرگا میگن.
-آها… پس اگه قرار نیست اون کیفتون رو محکم بکوبونید تو صورتم، سنتون رو بپرسیم.
+مگه نمی خوای حدس بزنی؟
-آه نه نه… این یه کارو دیگه از من نخواین.
+چرا مگه؟
-بدتر از من توی سن حدس زدن وجود نداره. شاید بخاطر اینکه گذاشتید سنتون رو بپرسم نه ولی حتما به خاطر حدسم دیگه اون کیف رو به سمتم پرت می کنید.
خندید… همه چیز درباره اون قشنگ بود. اخمش، نیم رخش، تمام رخش، خشمش، خنده اش، خوش کلامیش، خوی خوش و منعطفش و همه چیز درباره اون به من احساس خوبی می داد. احساسی که مدت ها بود با زهرا تجربه اش نکرده بودم. اون حسی که شما رو پای حرف یه نفر می شونه و کاری میکنه که گردش زمان رو فراموش کنید. اون حسی که توش حتی تلخ ترین حرفا حکم شوخی و مسخرگی داره.
سنش رو بهم گفت. بیست و شیش سالش بود. معصوم و جوون. تصور اینکه اصلا به بیست و شیش ساله ها نمی خورد برام جالب توجه بود. وقتی تو بیست و شیش سالگی مجرد هستید، قطعا باید برای زندگی تون کار می کردید. ولی به اون نمی خورد شغلی داشته باشه. نمیدونم… شاید هم واقعا عاشق کارشه که بروز نمی ده.
شاید اصلا درباره سنش دروغ گفته باشه. شاید می خواسته با دروغ اختلاف سنی مون رو محو کنه. چون می دونید که… زنا دلایل مختلفی برای دروغ گفتن دارن و وقتی معلوم میشه دروغ گفتن، می تونن دلایلی بیارن که بگن اون دروغ لازم بوده.
حالا که به اون روز فکر می کنم. با خودم میگم ای کاش واقعا دروغ گفته بود و من درجا می فهمیدم و به خاطر روراست نبودنش تنهاش میذاشتم. زهرا… ای کاش واقعا دروغ گفته بود. ای کاش با اون چشماش منو اینقدر وابسته و محتاج نمی کرد. ای کاش اصلا بهم لبخند نمی زد و با شوخی هام ارتباط برقرار نمی کرد. ای کاش اون تشعشعاتی که از چشماش گسیل می شد با فرکانس کنجکاوی و علاقه من مچ نمی شد. زهرا… ای کاش همون اول با اون پیمانکارای لعنتی از اون کافه نفرین شده می زدم بیرون.
زهرا… از این افسوس می خورم و شرمنده ام که چرا مثل همیشه از خودم نپرسیدم که چی مثلا؟ چرا از خودم نپرسیدم آخرش که چی؟ چرا این سوال رو توی مسائل مربوط به تو می پرسیدم ولی امروز با نگاه های فرد روبه روم و لبخندهای سحرآمیزش خیلی زود مسخ شدم؟
-خب نمیخوای راجع بهش صحبت کنی؟
+چی؟
-به قول خودت همون عوضی.
+نه… بیخیال اون.
شوخیم گل کرده بود. دستی به موهام کشیدم و با لحن حق به جانب طوری گفتم: درست… پسر هم پسرهای قدیم.
+اوکی پاپا… اوکی.
و باز خندیدیم. منو انداخته بود زیر اتوبوس شوخی هاش درباره سنم و منم مجبور بودم با خنده های مصنوعیم نشون بدم جنتلمنم و مهم نیست چقدر شیطونه. توی سکوتی که توی مغزم بود داشتم نگاهش می کردم. خلاقیت خدا توی آفرینش اون بی مثال بود. هیچ چی نبود که در اون نشونه ای از بی نظمی و آشفتگی باشه. اون زرنگ و قوی بود حتی در برابر منی که سال ها ازش بزرگتر بودم.
اونقدری حواسم پرت نبود که متوجه نوتیف های گوشیم نشم. حتی لرزشش رو بعد از پیام های زهرا از روی صندلی کناریم حس می کردم. زهرا… اگه یه روز اینو خوندی، امیدوارم این قسمت رو نخونی و سرسری ازش بگذری. چون نمی دونم چرا ولی این که تو داشتی بهم پیام میدادی و من در کنار یکی دیگه بودم برام تابوشکنانه و لذت بخش بود. برام حسی از تازگی و جسوری رو داشت مثل زمانی که برای اولین بار یه پوزیشن جدید رو امتحان می کردیم. اون حسی که میدونی ممکنه کارت درست نباشه ولی کنجکاویت داره تحریک میشه.
زهرا… می دونم که حس کردی یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست. چون بلافاصله وقتی دیدی به پیام هات اهمیت نمی دم زنگ زدی و اسم تو با دو تا قلب قرمز توی چپ و راستش روی گوشیم ظاهر شد. می خواستم مثل اون توی چشماش نگاه کنم و به تو جواب بدم ولی نتونستم. فکر کردم دوباره منو از بلندگوی کوچیک گوشیم خورد میکنی. فکر کردم شاید متاهل بودنم برای اون دختر فاش بشه. پس با یه عذرخواهی بلند شدم و دور شدم… انقدر دور که اون نتونه چیزی بفهمه. اونقدر دور که عصبانیت و کفری شدنم از دست تو رو نبینه.
-جونم؟
+سلام خوبی؟
-کجایی؟ چی کار می کنی؟
+فکر کردم از سر ساختمون افتادی پایین.
-چون جواب ندادم؟
+آره خب…
-خب امشب بریم بیرون… اگه به خاطر همین زنگ زدی.
+آها… باشه… ممنون.
به اون دختر کنجکاو نگاه کردم. با اون چشمای جویا و سرشارش منتظرم بود. من به اون خیره شدم و این جمله رو توی گوشی گفتم: دوسِت دارم.
به اون دختر سحرآمیز لبخند زدم و دوباره رفتم سمتش.
+امیدوارم مزاحم کارتون نشده باشم.
-نه… این چه حرفیه؟
+بالاخره با این کت و شلوار معلومه شغل مهمی دارید.
-دیگه بیشتر از یه دیپلمات یا رئیس جمهور که سرم شلوغ نیست نه؟
+نه شاید…
-الخصوص برای هم صحبت شدن با فردی مثل شما.
زهرا… نمیخوام ناراحتت کنم ولی من اون رد قرمز شدن گونه ها رو از خجالت روی صورت اون دیدم. اون آب دهن قورت دادن که تیروئیدش رو تکون داد. ای کاش می فهمید… ای کاش سریع و راحت می فهمید که متاهلم و کیفش رو واقعا می کوبید توی صورتم و جلوی اون همه آدم ترکم می کرد. زهرا… مطمئن باش اگه این کارو می کرد، من وجدان آسوده تری نسبت به الان داشتم. ای کاش یه بار ازم می پرسید که زن و بچه دارم یا نه. ای کاش روی پیراهنم حک شده بود: “به من نزدیک نشید. من متعهدم.” ولی زهرا، دیگه برای افسوس خوردن دیره. دیگه نمی تونم این گندی که زدم رو جمع کنم. دیگه نمیتونم. ای کاش یه دکمه ای وجود داشت که با فشار دادنش می تونستم خودمو از هفت عالم ناپدید کنم. ای کاش میتونستم همه چیو با گفتن متاسفم درست کنم.
بعد از این همه مدت باید اعتراف کنم زهرا… حالا که بار گناهای گذشتم بیشتر روی شونه های زخمیم داره سنگینی میکنه نمیتونم دهنم رو بسته نگه دارم. می دونم این حرفا رابطه من و تو رو بیشتر به بن بست سوق میده ولی من میخوام با همه عواقبش صادق باشم باهات. می خوام بگم چقدر ازت دور شده بودم که اون دختر منو مسخ کرده بود. میخوام بدونی که چقدر من تو رابطه ام با تو احساس گناه و شرمساری می کردم که اون تونست منو به وجد بیاره. این قدر اون دختر شیرین و کیوت بود که نمیدونستم اگه به عقب برگردم بازم این کارو میکردم یا نه. ولی بعد از تماس تو، وقتی دوباره با هم شروع به حرف زدن کردیم، احساس کردم تیری به قلبم شلیک شد. احساس کردم همه خاطره هایی که با تو ساختم توی یه عملیات خود تخریبی فرو ریختن. قلب من برج های دوقلویی بودن که هواپیماهای نیرنگ و فریب بهش حمله ور می شدن. به سختی می تونستم نفس بکشم. توی هر پلک زدنم میلیون ها عکس از تو پشت پلکام نمایش داده می شد. عکسهایی از لبخندات، خوابت، غذا خوردنت، خشمت و گریه کردنت. من و تو مثل تعریفایی که می شنیدیم بی نقص نبودیم. ولی همین که تا الان با هم بودیم یعنی یه چیزی به نام زندگی بین مون جریان داره. میدونم فکر میکنی میخوام خودمو توجیه کنم ولی اگه به پانزده سال ازدواج مون هنوز باور داری، همه چیزایی که تا الان گفتم و قراره بگم همش راسته. اگه می خواستم دروغ بگم چرا اصلا قلم به دست گرفتم؟
حس کردم باید برم. بایدم این کارو می کردم. از همون اول. احساس حالت تهوع داشت به اوج خودش می رسید. از روی اضطراب داشتم پامو به زمین می کوبیدم و حس می کردم لباسام بهم چسبیدن.
-واقعا دوست داشتم بمونم ولی همین الان یه کار فوری برام پیش اومد.
+همین الان؟
اَه… لعنت به چشمات… داری وسوسه ام میکنی بمونم دختر.
-از این جلسه های یهویی هست دیگه. چی میشه گفت؟
+باشه پس… اصرار نمی کنم.
-مرسی…
+خواهش می کنم.
ولی دقیقا لحظه ای که می خواستم بلند شم، اون حسرت ناشی از فرصت سوزی دوباره بهم غالب شد. اون حسی که بهم می گفت: یه موقعیت دیگه رو هم به خاک دادی.
-بازم ممکنه ببینمت؟
چشماش درخشید. لبخندی از پیروزی و غرور روی صورتش بود.
+من گه گاهی میام اینجا پس، شاید آره…
و من اونو دور میز خالی تنها گذاشتم. نمیدونستم طوفان سرنوشت اونو دوباره جلوی پاهام سبز می کنه یا نه. نمی دونستم می خوام این اتفاق بیوفته یا نه. از طرفی زمزمه های کوتاه زهرا دور سرم می چرخید. چهره زیبای زهرا بهم خیره شده بود و من به سمت صندوق حرکت کردم. یه دختر نوجوون و بامزه و فسقلی پشت صندوق نشسته بود. کارت بانکیم رو بهش دادم
-سفارش من و قهوه اون خانم رو حساب کن.
زنگوله در دوباره صدا داد و من از اون کافه جهنمی خارج شدم. حس کردم کلی هوا به ریه هام پمپ شد. آفتاب داشت مستقیم به صورتم می تابید. سوار ماشین شدم و با سرعت روندم. باید به زهرا زنگ می زدم.
+دوباره که تو زنگ زدی.
وقتی صداشو شنیدم آروم گرفتم. اینقدر با رفتاراش آشنا بودم که می دونستم این جمله رو با چه حالت صورتی میگه. زهرا… من حتی عاشق اون نق زدناتم. عاشق لحظه هایی که با شوخی منو دست میندازی. عاشق وقتی که سرم عصبانی میشی.
-عزیزم اون پرونده های پاساژ مروارید که دیروز بهت دادم رو کجا گذاشتی؟
+داخل همون کیفیت دیگه.
-آها باشه مرسی عزیزم. خداحافظ… دوسِت دا…
اون گوشی رو قطع کرد. ولی این مهم نبود… چون حس کردم کیفم باهام نیست. همیشه صندلی عقب میذاشتمش ولی حالا نبود و پشت چراغ قرمز یادم اومد اصلا موقع سوار شدن کیفی دستم نبود. توی ترافیک به خریتم فحش میداد و یقین کردم که حتما تو کافه جا مونده.
همون چراغ راهنمایی هایی رو که رد کردم رو دوباره رد کردم و رسیدم کافه. زنگوله صدا داد ولی اینقدر عصبی شده بودم که متوجهش نشدم. میزم خالی بود و حتی اون دختر هم رفته بود. جای تعلل نبود. کل شغلم توی اون کیف بود و حالا نمیدونستم کجاست. بی درنگ رفتم سمت میز پیشخوان.
-سلام آقا…
+بفرمایید.
-من یه کیف توی اون میز جا گذاشتم می خواستم بدونم کسی اونو به شما تحویل نداده؟
+والا کسی به ما کیف تحویل نداده ولی اون خانومی که توی همون میز باهاتون نشسته بود پیش ما براتون یه پیغام گذاشت و گفت اگه اومدید بهتون بدم.
و اون جوون یه پاکت سفید با پاپیون قرمز بهم تحویل داد. بدون معطلی گره رو باز کردم و کاغذ رو کشیدم بیرون. راستش نمی دونستم کافه ها یه همچین چیزی دارن ولی توی کاغذ نوشته شده بود: سلام خوشتیپ حواس پرت… کیفتو جا گذاشتی نه؟ اشکال نداره. قرارمون باشه فردا ساعت سه، همین جا. نترس… توی کیفت فضولی نمی کنم…
پایان قسمت دوم

نوشته: جُوانسِویچ

ادامه…

بازدید 13,740

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

یک پاسخ به “جنایت، اعتراف و مکافات (۲)”

  1. جالب و خوندنی ،دقیق دست گذاشتی روی نقطه ایی حساس که خیلیهامون ناخودآگاه گرفتارشیم …

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید