زهرا، نمیدونم هنوز این کلمات آغشته به گناه رو میخونی یا نه. شاید فقط تا قسمت قبلی جایی که من تصمیم آخرم رو برای فتح زنونگی پارمیدا گرفتم خونده باشی. ای کاش می تونستم فقط درباره تو بنویسم و هیچ وقت پای این رسوایی بزرگ رو وسط زندگیمون نکشم. نمیدونم این قسمت رو میخونی یا نه… ولی اگه میخونی باید بدونی پای نوشتن هر کلمه از این قسمت، از قلبم مایه گذاشتم. قلبم رو به آتیش کشیدم و قلمم رو از خاکسترش پر کردم. دوست دارم اینو بخونی و بفهمی منم چقدر دلم شکسته.
برای هزارمین بار باید بهت بگم که زهرا، می دونم کارم رو هیچ جوره نمی تونم توجیه کنم. تو به من بدی کردی درست ولی هیچ وقت نتونستم دوست نداشته باشم. یادته وقتی سر چیزی عصبی می شدم چطوری با ناز و عشوه من رو گول میزنی؟ من معتادت بودم ولی تو از این قضیه سو استفاده کردی و من از یه جایی به بعد نتونستم باهاش کنار بیام. من خسته شده بودم از اینکه هر بار من مقصر بودم حتی موقع هایی که واقعا مقصر نبودم. من خسته شده بودم از اینکه دیگه مثل سابق نمی تونستم هیجان و آدرنالین داشته باشم. سی و پنج سالم شده بود و فکر می کردم به بن بست رسیدم و وقتی برای اولین بار پارمیدا رو دیدم، حس کردم هر کی که اون بالا نشسته یه شانس دوباره برای نفس کشیدن بهم داده بود.
من بارها بهت گفتم که من دوست دارم. بهت گفتم حتی اگه هفتاد سال مون هم بشه بازم عشق مون می تونه دنیا رو تکون بده. ولی انگار ما خودمون رو گم کردیم. ما اینقدر توی کوچه های فرعی گم شده بودیم که میخواستیم توی دنیای پارادوکسی، بی نقص باشیم. چطوری نتونستم قانعت کنم که توی سی و چهار سالگیت از هر زن دیگه ای زیباتری؟
واقعا چرا نتونستیم طراوت و شادابی ده پونزده سال پیش رو حفظ کنیم؟ اون موقعی که چشم تو چشم شدنمون هم می تونست سیلی از احساس توی رگ هامون تزریق کنه. موقعی که وقتی موقع آماده شدن برای یه مهمونی، لخت می دیدمت، دوست داشتم بی مقدمه بکنمت. موقعی که یه بوسه ساده هیجان و تنش آدم و حوا موقع دزدیدن اون سیب رو بهمون می داد.
من همیشه با آدما خوب بودم. تو منو خوب میشناسی زهرا. ولی وقتی ازشون بدی می دیدم دیگه نمی تونستم مثل سابق باهاشون خوب باشم. بهشون فرصت میدادم ولی سر فرصت دیگه هیچ اثری از من نبود. متأسفم زهرا… نمیخوام منت بزارم ولی نمیدونستم که یه روزی هم همین کار رو با تو می کنم و هیچ استثنایی برات در نظر نمی گیرم.
…
وقتی کارم با پارمیدا تموم شد، اون بدون صدا روی سینه ام پخش شد. سرش رو بوسیدم و موهاشو نوازش کردم. دست دیگه ام رو روی چال کمرش می کشیدم ولی انگار خدا قدرت تکلم رو ازم گرفته بود. نمی دونستم می خوام الان چیکار کنم. حس کردم روی مدار یه سیاه چاله بزرگ، دارم با سرعت نور حرکت می کنم. حس کردم یه تکون اضافی میتونه جزء جزء بدنم رو به قسمت های کوچکتر تجزیه کنه.
بهم حق بده زهرا. حس می کردم قراره مثل سابق خالی بشم. ولی انگار همون حس رو بعد از سکس آخرم با تو داشتم. اون حس گناه و مردگی. حسی که بدنم رو آروم آروم فریز می کرد. ولی… ولی چرا پارمیدا نفهمید؟ حس می کردم زن ها باید این چیزا رو از ده کیلومتری تشخیص بدن. ولی اون فقط توی بهت گردنم رو بوسید و بعد با همون چشمای بسته لبامو میک زد و من توی یه سکوت آخرالزمانی بی حرکت موندم تا وقتی اون به سمت دیگه تخت غلتید.
چیزی نتونستم بگم. بلند شدم و کاندوم رو کشیدم بیرون. حوله بلندم رو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون. توی آشپزخونه تاریک، به لامپ پرنور یخچال خیره شده بودم. کارتن آب پرتقال رو برداشتم و توی یه لیوان شیشه ای بلند خالیش و به سمت اتاق حرکت کردم.
پارمیدا بدون صدا دراز کشیده بود. صدای در چشماشو باز کرد و اون از سر خجالت، نشست و رو تختی رو روی شونه های لختش انداخت. چقدر معصوم و بیگناه بود و من چقدر بی رحم و دلسرد. وقتی لیوان را جلو بردم، با برق کم رنگ چشماش بهم زل زد و گفت:«ممنون»
من بازم چیزی نتونستم بگم و فقط با یه لبخند مصنوعی احساسات ضد و نقیضم رو نشون دادم.
+خوبی؟
پارمیدا بود. انگار شصتش از یه چیزایی خبردار شده بود.
-خوبم… چیز دیگه ای نمیخوای؟
+نه مرسی.
-امروز خیلی خسته شدی. بهتره بخوابی.
+تو نمی خوابی؟
-فعلا نه. باید به یه سری پرونده نگاه بندازم. خیلی طول نمیکشه.
توی چارچوب در بودم.
+پس بعدش بیا…
-حتما.
وقتی در رو بستم، دنیای پارمیدا نه، بلکه دنیای من به سیاهی رفت. حس کردم نخاله های دل تخریب شده ام، روی پاهام سنگینی کرد. حس میکردم هر لحظه ای که از دست میدم ممکنه یه موقع حسرت شون رو بخورم. فکر کردم ممکنه همین امشب بدون دیدن صورت خوشگل زهرا بمیرم. دیگه نمی خواستم هیچ جایی روی این کره خاکی باشم به غیر از آغوش گرم زهرا. دیگه هیچ چیزی برام مهم نبود.
زهرا، من رو ببخش اگه تا الان کلی اذیتت کردم. میدونم تو هم دلت مثل من تیکه پاره شده. اولش فکر می کردم پشیمونی می تونه عذاب وجدانم رو کمی کم کنه و قلب زخمیم رو تسکین بده. فکر می کردم می تونم خیلی راحت امشب رو فراموش کنم و بدون عقده و بغض برگردم سر زندگیمون. ولی نتونستم. هر بار که بهت نزدیک می شدم بعدش مجبور بودم کوه بزرگی از خشم و عذاب رو توی بدنم جابه جا کنم. بعدها این حس رو کمتر داشتم ولی وجدانم از اینکه تو نمی دونستی منو تا صبح ها بیدار نگه می داشت.
دقایق می گذشت. ساعت عدد نه رو نشون می داد. نمیدونستم چیکار باید بکنم. یعنی ایده ای به ذهنم نمی اومد. ولی اولین فکری که به ذهنم رسید رو عملی کردم. یه قلم و کاغذ گرفتم و شروع کردم به نوشتن. اگه درست بتونم اون شب نفرین شده رو به یاد بیارم، اینا آخرین کلمات من به پارمیدا بود:
“سلام. نمی دونم این کاغذ رو کی می بینی. اگه نصف شب داری میخونیش، پس حتما خواب بد دیدی که بیدار شدی. اشکال نداره. ولی اگه داری صبح می خونیش پس صبحت بخیر. می خواستم بگم که از آشنایی باهات خیلی خوشحال شدم. تو دختر خیلی خوبی هستی. جوونی و آینده دار. ولی ای کاش می تونستم با تموم وجود دوست داشته باشم. کاش میتونستم مثل تو صادق باشم. می خوام بگم که از هر لحظه بودن با تو احساس خوبی داشتم ولی… ولی متاسفم که باید بگم که رابطه مون فکر خوبی نبود. از اینکه اینطوری دارم ترکت می کنم خیلی ناراحتم. می خواستم خداحافظی مون قشنگ تر از این باشه ولی باور کن… باور کن که هر چی توی این رابطه عمیق تر بشیم بیشتر ضربه می خوریم و زخمی میشیم.
واقعا متأسفم… می دونم عذرخواهی تو این جور مواقع جواب نمی ده ولی نمیدونم چطوری بگم که منو ببخشی. می دونم که چقدر ممکنه احساس نفرت بکنی. میدونم که خیلی قراره سرم عصبانی بشی. امیدوارم دیگه آدم عوضی ای مثل من رو هیچ وقت نبینی. اشکالی نداره اگه نتونستی خشمت رو کنترل کنی. جا سیگاری روی عسلی رو بزن به ال ای دی و خرابش کن. با چاقو مبل ها رو تیکه تیکه کن. ظرف های آرکوپال توی کمد رو بنداز زمین و بشکونش شون. پرده های رو محکم بکش و پاره شون کن. قیچی بردار و تابلوفرش هام رو پاره پاره کن. توی آینه من رو ببین و اونا رو بشکون. می دونم تقریبا غیر ممکنه ولی اگه پاتو از این در گذاشتی بیرون، امیدوارم خشمت رو توی خودت نریخته باشی.”
تقریبا یه ربع بعد. یه تیکه چسب به سر کاغذ زدم و رفتم سمت اتاق و در رو خیلی آروم باز کردم. پارمیدا عین یه فرشته خوابیده بود. کاغذ رو جوری که ببینه به آینه میز کنسول چسبوندم و لباسم رو توی مشتم گرفتم. الان که فکر می کنم می فهمم که می تونستم اون کاغذ رو مچاله کنم و دور بندازم و تا خود صبح کنار پارمیدا دراز بکشم و توی قلبم زهرا رو برای همیشه بکشم. ولی من دیگه مغزم درست کار نمی داد. من انگار تصمیمم رو برای ترک پارمیدا گرفته بودم.
توی سالن، من به سرعت نور حوله ام رو انداختم کف زمین و لباس های چروک شده ام رو پوشیدم. اگه می رفتم دیگه نمی تونستم برگردم. ولی فکر کردم که هیچ شک و تردیدی نباید توی دلم جا بگیره وگرنه برگشتنم به زهرا رو بی ارزش می کنه. سویچ ماشین رو توی جیبم کردم ولی احساس کردم نمی تونم ماشین رو ببرم و ممکنه پارمیدا با صدای استارت ماشین و در پارکینگ بیدار بشه. موقع خروج، زمانی که میخواستم دستگیره دری که به حیاط باز می شد رو بچرخونم، چشمم به دست گل پژمرده شده روی میز خورد. آخرین گلی که برای زهرا خریده بودم. بی اختیار رفتم سمتش و گرفتمش. وقتی بوییدمش، احساس کردم ریه هام از عطر زهرا پر شد.
اون گل مرده و پژمرده، وقتی در رو آروم بستم باهام بود. مترو آخرین گزینه ام بود. ابرای آسمون توی همدیگه میلولیدن. حتی اونا هم می خواستم برای حال و روز من گریه کنن. توی مترو، اون گل پژمرده و سیاه و چرکی تونست توجه آدمای کمی که توی اون ساعت تازه بر می گشتن خونه شون رو جلب کنه. شایدم تازه می رفتن سر کار. به هر حال من فقط به یه چیز فکر می کردم. حدس بزن زهرا. اون چیز صورت زیبای تو بود.
وقتی داشتم از ایستگاه مترو میومدم بیرون، بوی خاک نم خورده و نسیم سردی رو احساس کردم. آسمون به یاد تلخ ترین شب زندگیم شروع به نواختن کرده بود. از ایستگاه تا خونه حدودا بیست دقیقه راه بود و من نتونستم منتظر معجزه ای بمونم تا منو برسونه خونه. توی اون بیست دقیقه، من مثل موش آب کشیده شده بودم. با اون دسته گل توی دستم، بخشی از مسیر رو حتی دویدم ولی انگار قسمت نبود برسم خونه. وقتی خیابون ها تاریک و تاریک تر شد، اینقدر احساس ضعف کردم که از خستگی گریه کردم. با جفت زانوهام روی زمین افتادم و توی خودم گریه کردم. میخواستم اینقدر زیر این بارون بمونم که گناهانم رو بشوره.
روی قسمتی از جیبم یه برجستگی کوچک دایره ای شکل بود که به سختی می تونستم توی اون تاریکی ببینمش. ولی دیدمش. از روی شلوار با نوک انگشتم دورش رو لمس کردم و بعد توی حرکت ضعیف دستای یخ زده ام از جیبم بیرون آوردمش. حلقه ازدواجم بود. حلقه پانزده سال ازدواج مقدس که من توی یه هفته ازش یه رسوایی بزرگ ساختم. زیر نور ضعیف ماه چرخوندمش و اون حرف اِی و زِد رو خوندم. علی و زهرا. سی و پنج و سی و چهار ساله. ساکن تهران. خسته ولی سرپا. ناامید ولی قوی. بی انگیزه ولی پرتلاش. تیکه تیکه ولی متحد. دل شکسته ولی عاقل. ارتش تک نفره در مقابل پانزده سال مشکلات زندگی.
وقتی حلقه ام رو توی انگشتم کردم حس کردم زهرا باهامه و کنارمه. چشمام رو بستم؛ زهرا پشت پلکام ظاهر شد و من حلقه رو بوسیدم. بلند شدم… تمام بدنم یخ کرده بود. دسته گل رو برداشتم. چندتا گلبرگ ازش کندم و توی مشتم نگه شون داشتم و بعد با یه حرکت، همه شون رو توی مشتم خرد کردم. وقتی مشتم رو باز کردم. تلی از خاکستر گل های مرده توی دستم بود ولی اونا نمرده بودن. اونا زنده تر از هر موجود دیگه ای توی این عالم هستی بودن. چون وقتی بینیم رو بهشون نزدیک کردم، تونستم بوی بدن و موهای زهرا رو تشخیص بدم… و بعد، هر چیزی که توی مشتم بود رو روبه آسمون بزرگ تهران نشونه گرفتم و با نرمی شلیک کردم… و انگار این حس بهم دست که من کل تهران رو از بو و خاطره زهرا پر کردم.
اشک هایی که روی گونه ام جاری شده بود رو سپردم به وزش نرم نسیم باد و تا خود خونه، یعنی آغوش اولین و آخرین پناه زندگیم، زهرا دویدم. وقتی به لیست بلند بالای زنگ آیفون های ساختمان رسیدم، بی درنگ مال خودمون رو فشار دادم و خارج از کادر دوربین وایستادم.
+کیه؟
آه زهرا. صدات حتی وقتی از اون میکروفون بی کیفیت رد می شد، می تونست شیرینی و لطافت خودش رو حفظ کنه. کاش میتونستی خودت بشنویش تا بفهمی که دروغ نمیگم.
-داخل حلقه ام نوشته اِی اَند زِد. میتونم بیام داخل؟
+اِی اَند… تویی علی؟ الان وقت شوخیه؟(با خنده)
و تو در رو باز کردی آسانسور دور بود و من بی توجه به اینکه توی آپارتمانم، پله های مارپیچ رو دونه دونه با سر و صدای زیادی بالا اومدم تا رسیدم به تو و تو زودتر از من توی چارچوب در منتظر بودی و من تونستم نگرانی قشنگ و خوردنیت رو توی چشمات ببینم وقتی که با دیدن متعجب شدی.
وقتی در رو بستیم تونستم ذهنت رو بخونم.
+برنامه شنا هم داشت…
ولی من امونت ندادم و با یه بوسه عمیق از لبهات باهات سلام کردم و آنقدر از دیدنت احساس خوشبختی و سرافرازی می کردم که رشته های کلامم رو توی همدیگه پیچ و تاب دادم.
-ببخشید که نبردمت. باید می بردمت. جمع مردونه بود ولی باید می بردمت. ساندویچات واقعا خوشمزه بود. چایت حرف نداشت. الان تازه داره یادم میفته که بابت شون ازت تشکر نکردم… اَه آدم چقدر احمق و یه دنده میشه گاهی اوقات. چون که می دونی واقعا احساس کردم جات خالی بود. انشاالله دفعه بعدی… دفعه بعدی چیه؟ اصلا همین فردا پا میشیم میریم کوهنوردی و دوچرخه سواری. گور بابای کار و ساختمان.
از بازوهام محکم گرفت و من اونورتر کشوند.
+صبر کن یه لحظه… چرا اینقدر تر شدی؟
-هیچ چی… برگشتنی ماشین روشن نشد. با مترو اومدم.
+چرا به همکاران نگفتی برسوننت؟
-همینطوری دیگه.
دستش رو رسوند به گونه هام و گردنم.
+تا چیزیت نشده برو یه دوش آب گرم بگیر. زود باش…
-ولی من اوکی ام.
+حرف نباشه دیوونه.(با عصبانیت مادرانه)
-تو نمیای؟
+نه خیر. دیگه بزرگ شدی…
وقتی از حموم در اومدم تو برام چایی داغ آماده کرده بودی. اینقدر داغ که خوردنش خیلی بهم کیف داد. روی مبل کنارت نشستم و روی پاهات دراز کشیدم. گرمی خون توی پاهات رو می تونستم با گوشم حس کنم.
با اینکه عقلم سر جاش نبود، نتونستم بهت بگم. همه رشته های وجودم توی هم دیگه گره خورده بودن. تارهای ویولون احساسم پاره شده بودن. برام هیچ چیزی درباره خودم مهم نبود. فقط اینو می دونستم که می خواستم خودم رو توی سیاه چاله تو رها و گم کنم. حرفی برای گفتن نبود. تو داشتی تارهای موی نمناکم رو لای انگشتات بازی می دادی و من داشت خوابم می برد. توی گوشم ملایم ترین موزیک بی کلام جهان نواخته می شد که اگه از موسیقی سر در می آوردم بلند می شدم و نوت هاش رو می نوشتم. ولی صد افسوس که فقط یه نویسنده ام.
کاش میتونستم همون موقع بهش بگم. کاش برای همیشه خودم رو از زنجیر این همه عذاب و تحقیر آزاد می کردم. کاش می تونستم. ولی انگار مجرم تر از این حرفا بودم. فکر می کردم پشیمونی تا روزی که بمیرم برام کافیه ولی انگار رنج و عذابم تازه داشت شروع می شد. دیگه نتونستم مثل سابق بهت نگاه کنم. به اصرار تو باهات سکس می کردم ولی بعدش تو می خوابیدی ولی من گذر زمان از دستم در می رفت و تا نیمه های شب به تماشای تو می پرداختم. هر باری که دستت رو می گرفتم حس می کردم دارم گناه ها و جنایاتم رو به تو منتقل می کنم.
این احساسات با گذر زمان کمرنگ تر و کم رنگ تر می شدن. جلسه های تراپی که یواشکی گرفته بودم بهم خیلی کمک کرد و من نفهمیدم دقیقا از کی متوجه شدم که از زندگی در کنار تو دارم مثل سابق لذت می برم. دیگه دوتایی زودتر از کار برمی گشتیم. بیشتر با همدیگه بیرون می رفتیم. بیشتر از قبل کار رو می پیچوندیم و همه اینا در کنار تو برام جذاب و قشنگ بود. اینقدر لذت بخش که دیگه نمی تونستم و نمی خواستم تو چشمای آدم دیگه ای دنبال چیزایی بگردم که کنار تو نداشتم.
زهرا، نمی دونم کی داری این نامه ها رو می خونی. نمی دونم اصلا ممکنه که با اینا روبه رو بشی یا نه. نمی دونم اصلا ممکنه که توی انبار قدیمی مون دست نوشته هام رو پیدا کنی یا نه. ولی الان که دارم یه دنیا عقده و درد رو با قلبم حمل می کنم و این کلمات رو می نویسم، دختر خوشگل مون، اون هدیه خدایی یعنی الهه دو سالش شده. یادته چند وقت مخت رو شست و شو دادم تا راضی شی و بذاری بچه دار شیم؟… و وقتی برای اولین بار الهه رو دیدم، با خودم گفتم دیگه هیچ چی نمیتونه منو از این خانواده شیرین جدا کنه و واقعا همینطوری هم شد. دیگه نمی رم تو کافه ها و منتظر بمونم برام یه معجزه ای شبیه معجزه پارمیدا اتفاق بیفته. آدمایی رو می بینم که من رو با تحسین و شگفتی نگاه می کنن. با چشمایی که میگه:«کاش بتونم وسوسه ش کنم» ولی دیگه هیچ وقت نمیخوام این حلقه رو از دستم در بیارم.
“من رو بیشتر دوست داری یا الهه رو؟” این سوال ورد زبونت بود هر وقت میدیدی که من به الهه بیشتر توجه می کردم. آخه این چه سوال بی رحمانه ای هست زهرا؟ چطوری انتظار داری بین تو و الهه یکی رو انتخاب کنم؟ سال ها منتظر وجود یه موجود مقدس مثل الهه توی زندگی مون بودم و تو آرزوم رو برآورده کردی. اگه یه روز مجبور شم فقط یکی تون رو نجات بدم، الهه رو نجات میدم و خودم رو فدای تو میکنم زهرا.
می خوام بدونی که اگه اینا رو یه روز خوندی، دوست دارم بشینی و برای مدت طولانی ای بهش فکر کنی. به من نه. به خودت، زندگیت و از همه مهم تر الهه. اون تازه دو سالشه. اون تقصیری نداره. امیدوارم تصمیمی نگیری که اون بیشتر از ما آسیب ببینه.
خواستم بعد از تولد الهه اعترافاتم رو برات بنویسم تا یه بهونه بزرگ برای موندن داشته باشی. بهونه ای برای برگشتن و بخشیدن. بهونه ای برای فشردن دست هام. بهونه ای برای ادامه دادن و جنگیدن. بهونه ای برای گریه کردن. می دونم که اگه اینا رو بخونی هیچ وقت احساس خوبی بهت دست میده. این کلمات فقط برای عذاب دادن نوشته شدن. فقط می خوام بدونی که من نمی تونم با کلماتم بخندونمت. ولی اگه گریه کردی، باهات گریه می کنم. نمیتونم خوشحالت کنم. ولی اگه رنجیدی من هم کنارت می رنجم. نمی تونم همه چیز رو برگردونم. ولی اگه تمایل نشون بدی منم صد خودم رو میذارم پای زندگیمون. نمی تونم اعتمادت رو دوباره جلب کنم. ولی اگه بهم دوباره باور داشته باشی، من هزار درصد بهت باور خواهم داشت. نمی تونم قلبت رو زخمی نکنم. ولی اگه بخوای میتونم پانسمانش کنم. نمی تونم جفتمون رو نجات بدم. ولی بین خودم و تو، تو رو انتخاب می کنم. زهرا، الهه، زندگی زیبامون، اگه با کارام شما رو ته اقیانوس نا امیدی بردم، حاضرم شُش هام رو بهتون بدم. اگه قلبتون رو به بدترین شکل رنجوندم، حاضرم بدون ذره ای تردید، قلبم رو بهتون هدیه بدم. فقط می خوام بدونید که پدر بودن یعنی این. یعنی که من از کوچک ترین و بزرگ ترین کار برای حفظ بقامون دریغ نکنم. زهرا، من می خوام تا آخر عمرم برای این زندگی تلاش کنم. تلاشی که اگه با بخشش تو همراه باشه، می تونه هزار برابر بشه.
پایان
برای هزارمین بار باید بهت بگم که زهرا، می دونم کارم رو هیچ جوره نمی تونم توجیه کنم. تو به من بدی کردی درست ولی هیچ وقت نتونستم دوست نداشته باشم. یادته وقتی سر چیزی عصبی می شدم چطوری با ناز و عشوه من رو گول میزنی؟ من معتادت بودم ولی تو از این قضیه سو استفاده کردی و من از یه جایی به بعد نتونستم باهاش کنار بیام. من خسته شده بودم از اینکه هر بار من مقصر بودم حتی موقع هایی که واقعا مقصر نبودم. من خسته شده بودم از اینکه دیگه مثل سابق نمی تونستم هیجان و آدرنالین داشته باشم. سی و پنج سالم شده بود و فکر می کردم به بن بست رسیدم و وقتی برای اولین بار پارمیدا رو دیدم، حس کردم هر کی که اون بالا نشسته یه شانس دوباره برای نفس کشیدن بهم داده بود.
من بارها بهت گفتم که من دوست دارم. بهت گفتم حتی اگه هفتاد سال مون هم بشه بازم عشق مون می تونه دنیا رو تکون بده. ولی انگار ما خودمون رو گم کردیم. ما اینقدر توی کوچه های فرعی گم شده بودیم که میخواستیم توی دنیای پارادوکسی، بی نقص باشیم. چطوری نتونستم قانعت کنم که توی سی و چهار سالگیت از هر زن دیگه ای زیباتری؟
واقعا چرا نتونستیم طراوت و شادابی ده پونزده سال پیش رو حفظ کنیم؟ اون موقعی که چشم تو چشم شدنمون هم می تونست سیلی از احساس توی رگ هامون تزریق کنه. موقعی که وقتی موقع آماده شدن برای یه مهمونی، لخت می دیدمت، دوست داشتم بی مقدمه بکنمت. موقعی که یه بوسه ساده هیجان و تنش آدم و حوا موقع دزدیدن اون سیب رو بهمون می داد.
من همیشه با آدما خوب بودم. تو منو خوب میشناسی زهرا. ولی وقتی ازشون بدی می دیدم دیگه نمی تونستم مثل سابق باهاشون خوب باشم. بهشون فرصت میدادم ولی سر فرصت دیگه هیچ اثری از من نبود. متأسفم زهرا… نمیخوام منت بزارم ولی نمیدونستم که یه روزی هم همین کار رو با تو می کنم و هیچ استثنایی برات در نظر نمی گیرم.
…
وقتی کارم با پارمیدا تموم شد، اون بدون صدا روی سینه ام پخش شد. سرش رو بوسیدم و موهاشو نوازش کردم. دست دیگه ام رو روی چال کمرش می کشیدم ولی انگار خدا قدرت تکلم رو ازم گرفته بود. نمی دونستم می خوام الان چیکار کنم. حس کردم روی مدار یه سیاه چاله بزرگ، دارم با سرعت نور حرکت می کنم. حس کردم یه تکون اضافی میتونه جزء جزء بدنم رو به قسمت های کوچکتر تجزیه کنه.
بهم حق بده زهرا. حس می کردم قراره مثل سابق خالی بشم. ولی انگار همون حس رو بعد از سکس آخرم با تو داشتم. اون حس گناه و مردگی. حسی که بدنم رو آروم آروم فریز می کرد. ولی… ولی چرا پارمیدا نفهمید؟ حس می کردم زن ها باید این چیزا رو از ده کیلومتری تشخیص بدن. ولی اون فقط توی بهت گردنم رو بوسید و بعد با همون چشمای بسته لبامو میک زد و من توی یه سکوت آخرالزمانی بی حرکت موندم تا وقتی اون به سمت دیگه تخت غلتید.
چیزی نتونستم بگم. بلند شدم و کاندوم رو کشیدم بیرون. حوله بلندم رو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون. توی آشپزخونه تاریک، به لامپ پرنور یخچال خیره شده بودم. کارتن آب پرتقال رو برداشتم و توی یه لیوان شیشه ای بلند خالیش و به سمت اتاق حرکت کردم.
پارمیدا بدون صدا دراز کشیده بود. صدای در چشماشو باز کرد و اون از سر خجالت، نشست و رو تختی رو روی شونه های لختش انداخت. چقدر معصوم و بیگناه بود و من چقدر بی رحم و دلسرد. وقتی لیوان را جلو بردم، با برق کم رنگ چشماش بهم زل زد و گفت:«ممنون»
من بازم چیزی نتونستم بگم و فقط با یه لبخند مصنوعی احساسات ضد و نقیضم رو نشون دادم.
+خوبی؟
پارمیدا بود. انگار شصتش از یه چیزایی خبردار شده بود.
-خوبم… چیز دیگه ای نمیخوای؟
+نه مرسی.
-امروز خیلی خسته شدی. بهتره بخوابی.
+تو نمی خوابی؟
-فعلا نه. باید به یه سری پرونده نگاه بندازم. خیلی طول نمیکشه.
توی چارچوب در بودم.
+پس بعدش بیا…
-حتما.
وقتی در رو بستم، دنیای پارمیدا نه، بلکه دنیای من به سیاهی رفت. حس کردم نخاله های دل تخریب شده ام، روی پاهام سنگینی کرد. حس میکردم هر لحظه ای که از دست میدم ممکنه یه موقع حسرت شون رو بخورم. فکر کردم ممکنه همین امشب بدون دیدن صورت خوشگل زهرا بمیرم. دیگه نمی خواستم هیچ جایی روی این کره خاکی باشم به غیر از آغوش گرم زهرا. دیگه هیچ چیزی برام مهم نبود.
زهرا، من رو ببخش اگه تا الان کلی اذیتت کردم. میدونم تو هم دلت مثل من تیکه پاره شده. اولش فکر می کردم پشیمونی می تونه عذاب وجدانم رو کمی کم کنه و قلب زخمیم رو تسکین بده. فکر می کردم می تونم خیلی راحت امشب رو فراموش کنم و بدون عقده و بغض برگردم سر زندگیمون. ولی نتونستم. هر بار که بهت نزدیک می شدم بعدش مجبور بودم کوه بزرگی از خشم و عذاب رو توی بدنم جابه جا کنم. بعدها این حس رو کمتر داشتم ولی وجدانم از اینکه تو نمی دونستی منو تا صبح ها بیدار نگه می داشت.
دقایق می گذشت. ساعت عدد نه رو نشون می داد. نمیدونستم چیکار باید بکنم. یعنی ایده ای به ذهنم نمی اومد. ولی اولین فکری که به ذهنم رسید رو عملی کردم. یه قلم و کاغذ گرفتم و شروع کردم به نوشتن. اگه درست بتونم اون شب نفرین شده رو به یاد بیارم، اینا آخرین کلمات من به پارمیدا بود:
“سلام. نمی دونم این کاغذ رو کی می بینی. اگه نصف شب داری میخونیش، پس حتما خواب بد دیدی که بیدار شدی. اشکال نداره. ولی اگه داری صبح می خونیش پس صبحت بخیر. می خواستم بگم که از آشنایی باهات خیلی خوشحال شدم. تو دختر خیلی خوبی هستی. جوونی و آینده دار. ولی ای کاش می تونستم با تموم وجود دوست داشته باشم. کاش میتونستم مثل تو صادق باشم. می خوام بگم که از هر لحظه بودن با تو احساس خوبی داشتم ولی… ولی متاسفم که باید بگم که رابطه مون فکر خوبی نبود. از اینکه اینطوری دارم ترکت می کنم خیلی ناراحتم. می خواستم خداحافظی مون قشنگ تر از این باشه ولی باور کن… باور کن که هر چی توی این رابطه عمیق تر بشیم بیشتر ضربه می خوریم و زخمی میشیم.
واقعا متأسفم… می دونم عذرخواهی تو این جور مواقع جواب نمی ده ولی نمیدونم چطوری بگم که منو ببخشی. می دونم که چقدر ممکنه احساس نفرت بکنی. میدونم که خیلی قراره سرم عصبانی بشی. امیدوارم دیگه آدم عوضی ای مثل من رو هیچ وقت نبینی. اشکالی نداره اگه نتونستی خشمت رو کنترل کنی. جا سیگاری روی عسلی رو بزن به ال ای دی و خرابش کن. با چاقو مبل ها رو تیکه تیکه کن. ظرف های آرکوپال توی کمد رو بنداز زمین و بشکونش شون. پرده های رو محکم بکش و پاره شون کن. قیچی بردار و تابلوفرش هام رو پاره پاره کن. توی آینه من رو ببین و اونا رو بشکون. می دونم تقریبا غیر ممکنه ولی اگه پاتو از این در گذاشتی بیرون، امیدوارم خشمت رو توی خودت نریخته باشی.”
تقریبا یه ربع بعد. یه تیکه چسب به سر کاغذ زدم و رفتم سمت اتاق و در رو خیلی آروم باز کردم. پارمیدا عین یه فرشته خوابیده بود. کاغذ رو جوری که ببینه به آینه میز کنسول چسبوندم و لباسم رو توی مشتم گرفتم. الان که فکر می کنم می فهمم که می تونستم اون کاغذ رو مچاله کنم و دور بندازم و تا خود صبح کنار پارمیدا دراز بکشم و توی قلبم زهرا رو برای همیشه بکشم. ولی من دیگه مغزم درست کار نمی داد. من انگار تصمیمم رو برای ترک پارمیدا گرفته بودم.
توی سالن، من به سرعت نور حوله ام رو انداختم کف زمین و لباس های چروک شده ام رو پوشیدم. اگه می رفتم دیگه نمی تونستم برگردم. ولی فکر کردم که هیچ شک و تردیدی نباید توی دلم جا بگیره وگرنه برگشتنم به زهرا رو بی ارزش می کنه. سویچ ماشین رو توی جیبم کردم ولی احساس کردم نمی تونم ماشین رو ببرم و ممکنه پارمیدا با صدای استارت ماشین و در پارکینگ بیدار بشه. موقع خروج، زمانی که میخواستم دستگیره دری که به حیاط باز می شد رو بچرخونم، چشمم به دست گل پژمرده شده روی میز خورد. آخرین گلی که برای زهرا خریده بودم. بی اختیار رفتم سمتش و گرفتمش. وقتی بوییدمش، احساس کردم ریه هام از عطر زهرا پر شد.
اون گل مرده و پژمرده، وقتی در رو آروم بستم باهام بود. مترو آخرین گزینه ام بود. ابرای آسمون توی همدیگه میلولیدن. حتی اونا هم می خواستم برای حال و روز من گریه کنن. توی مترو، اون گل پژمرده و سیاه و چرکی تونست توجه آدمای کمی که توی اون ساعت تازه بر می گشتن خونه شون رو جلب کنه. شایدم تازه می رفتن سر کار. به هر حال من فقط به یه چیز فکر می کردم. حدس بزن زهرا. اون چیز صورت زیبای تو بود.
وقتی داشتم از ایستگاه مترو میومدم بیرون، بوی خاک نم خورده و نسیم سردی رو احساس کردم. آسمون به یاد تلخ ترین شب زندگیم شروع به نواختن کرده بود. از ایستگاه تا خونه حدودا بیست دقیقه راه بود و من نتونستم منتظر معجزه ای بمونم تا منو برسونه خونه. توی اون بیست دقیقه، من مثل موش آب کشیده شده بودم. با اون دسته گل توی دستم، بخشی از مسیر رو حتی دویدم ولی انگار قسمت نبود برسم خونه. وقتی خیابون ها تاریک و تاریک تر شد، اینقدر احساس ضعف کردم که از خستگی گریه کردم. با جفت زانوهام روی زمین افتادم و توی خودم گریه کردم. میخواستم اینقدر زیر این بارون بمونم که گناهانم رو بشوره.
روی قسمتی از جیبم یه برجستگی کوچک دایره ای شکل بود که به سختی می تونستم توی اون تاریکی ببینمش. ولی دیدمش. از روی شلوار با نوک انگشتم دورش رو لمس کردم و بعد توی حرکت ضعیف دستای یخ زده ام از جیبم بیرون آوردمش. حلقه ازدواجم بود. حلقه پانزده سال ازدواج مقدس که من توی یه هفته ازش یه رسوایی بزرگ ساختم. زیر نور ضعیف ماه چرخوندمش و اون حرف اِی و زِد رو خوندم. علی و زهرا. سی و پنج و سی و چهار ساله. ساکن تهران. خسته ولی سرپا. ناامید ولی قوی. بی انگیزه ولی پرتلاش. تیکه تیکه ولی متحد. دل شکسته ولی عاقل. ارتش تک نفره در مقابل پانزده سال مشکلات زندگی.
وقتی حلقه ام رو توی انگشتم کردم حس کردم زهرا باهامه و کنارمه. چشمام رو بستم؛ زهرا پشت پلکام ظاهر شد و من حلقه رو بوسیدم. بلند شدم… تمام بدنم یخ کرده بود. دسته گل رو برداشتم. چندتا گلبرگ ازش کندم و توی مشتم نگه شون داشتم و بعد با یه حرکت، همه شون رو توی مشتم خرد کردم. وقتی مشتم رو باز کردم. تلی از خاکستر گل های مرده توی دستم بود ولی اونا نمرده بودن. اونا زنده تر از هر موجود دیگه ای توی این عالم هستی بودن. چون وقتی بینیم رو بهشون نزدیک کردم، تونستم بوی بدن و موهای زهرا رو تشخیص بدم… و بعد، هر چیزی که توی مشتم بود رو روبه آسمون بزرگ تهران نشونه گرفتم و با نرمی شلیک کردم… و انگار این حس بهم دست که من کل تهران رو از بو و خاطره زهرا پر کردم.
اشک هایی که روی گونه ام جاری شده بود رو سپردم به وزش نرم نسیم باد و تا خود خونه، یعنی آغوش اولین و آخرین پناه زندگیم، زهرا دویدم. وقتی به لیست بلند بالای زنگ آیفون های ساختمان رسیدم، بی درنگ مال خودمون رو فشار دادم و خارج از کادر دوربین وایستادم.
+کیه؟
آه زهرا. صدات حتی وقتی از اون میکروفون بی کیفیت رد می شد، می تونست شیرینی و لطافت خودش رو حفظ کنه. کاش میتونستی خودت بشنویش تا بفهمی که دروغ نمیگم.
-داخل حلقه ام نوشته اِی اَند زِد. میتونم بیام داخل؟
+اِی اَند… تویی علی؟ الان وقت شوخیه؟(با خنده)
و تو در رو باز کردی آسانسور دور بود و من بی توجه به اینکه توی آپارتمانم، پله های مارپیچ رو دونه دونه با سر و صدای زیادی بالا اومدم تا رسیدم به تو و تو زودتر از من توی چارچوب در منتظر بودی و من تونستم نگرانی قشنگ و خوردنیت رو توی چشمات ببینم وقتی که با دیدن متعجب شدی.
وقتی در رو بستیم تونستم ذهنت رو بخونم.
+برنامه شنا هم داشت…
ولی من امونت ندادم و با یه بوسه عمیق از لبهات باهات سلام کردم و آنقدر از دیدنت احساس خوشبختی و سرافرازی می کردم که رشته های کلامم رو توی همدیگه پیچ و تاب دادم.
-ببخشید که نبردمت. باید می بردمت. جمع مردونه بود ولی باید می بردمت. ساندویچات واقعا خوشمزه بود. چایت حرف نداشت. الان تازه داره یادم میفته که بابت شون ازت تشکر نکردم… اَه آدم چقدر احمق و یه دنده میشه گاهی اوقات. چون که می دونی واقعا احساس کردم جات خالی بود. انشاالله دفعه بعدی… دفعه بعدی چیه؟ اصلا همین فردا پا میشیم میریم کوهنوردی و دوچرخه سواری. گور بابای کار و ساختمان.
از بازوهام محکم گرفت و من اونورتر کشوند.
+صبر کن یه لحظه… چرا اینقدر تر شدی؟
-هیچ چی… برگشتنی ماشین روشن نشد. با مترو اومدم.
+چرا به همکاران نگفتی برسوننت؟
-همینطوری دیگه.
دستش رو رسوند به گونه هام و گردنم.
+تا چیزیت نشده برو یه دوش آب گرم بگیر. زود باش…
-ولی من اوکی ام.
+حرف نباشه دیوونه.(با عصبانیت مادرانه)
-تو نمیای؟
+نه خیر. دیگه بزرگ شدی…
وقتی از حموم در اومدم تو برام چایی داغ آماده کرده بودی. اینقدر داغ که خوردنش خیلی بهم کیف داد. روی مبل کنارت نشستم و روی پاهات دراز کشیدم. گرمی خون توی پاهات رو می تونستم با گوشم حس کنم.
با اینکه عقلم سر جاش نبود، نتونستم بهت بگم. همه رشته های وجودم توی هم دیگه گره خورده بودن. تارهای ویولون احساسم پاره شده بودن. برام هیچ چیزی درباره خودم مهم نبود. فقط اینو می دونستم که می خواستم خودم رو توی سیاه چاله تو رها و گم کنم. حرفی برای گفتن نبود. تو داشتی تارهای موی نمناکم رو لای انگشتات بازی می دادی و من داشت خوابم می برد. توی گوشم ملایم ترین موزیک بی کلام جهان نواخته می شد که اگه از موسیقی سر در می آوردم بلند می شدم و نوت هاش رو می نوشتم. ولی صد افسوس که فقط یه نویسنده ام.
کاش میتونستم همون موقع بهش بگم. کاش برای همیشه خودم رو از زنجیر این همه عذاب و تحقیر آزاد می کردم. کاش می تونستم. ولی انگار مجرم تر از این حرفا بودم. فکر می کردم پشیمونی تا روزی که بمیرم برام کافیه ولی انگار رنج و عذابم تازه داشت شروع می شد. دیگه نتونستم مثل سابق بهت نگاه کنم. به اصرار تو باهات سکس می کردم ولی بعدش تو می خوابیدی ولی من گذر زمان از دستم در می رفت و تا نیمه های شب به تماشای تو می پرداختم. هر باری که دستت رو می گرفتم حس می کردم دارم گناه ها و جنایاتم رو به تو منتقل می کنم.
این احساسات با گذر زمان کمرنگ تر و کم رنگ تر می شدن. جلسه های تراپی که یواشکی گرفته بودم بهم خیلی کمک کرد و من نفهمیدم دقیقا از کی متوجه شدم که از زندگی در کنار تو دارم مثل سابق لذت می برم. دیگه دوتایی زودتر از کار برمی گشتیم. بیشتر با همدیگه بیرون می رفتیم. بیشتر از قبل کار رو می پیچوندیم و همه اینا در کنار تو برام جذاب و قشنگ بود. اینقدر لذت بخش که دیگه نمی تونستم و نمی خواستم تو چشمای آدم دیگه ای دنبال چیزایی بگردم که کنار تو نداشتم.
زهرا، نمی دونم کی داری این نامه ها رو می خونی. نمی دونم اصلا ممکنه که با اینا روبه رو بشی یا نه. نمی دونم اصلا ممکنه که توی انبار قدیمی مون دست نوشته هام رو پیدا کنی یا نه. ولی الان که دارم یه دنیا عقده و درد رو با قلبم حمل می کنم و این کلمات رو می نویسم، دختر خوشگل مون، اون هدیه خدایی یعنی الهه دو سالش شده. یادته چند وقت مخت رو شست و شو دادم تا راضی شی و بذاری بچه دار شیم؟… و وقتی برای اولین بار الهه رو دیدم، با خودم گفتم دیگه هیچ چی نمیتونه منو از این خانواده شیرین جدا کنه و واقعا همینطوری هم شد. دیگه نمی رم تو کافه ها و منتظر بمونم برام یه معجزه ای شبیه معجزه پارمیدا اتفاق بیفته. آدمایی رو می بینم که من رو با تحسین و شگفتی نگاه می کنن. با چشمایی که میگه:«کاش بتونم وسوسه ش کنم» ولی دیگه هیچ وقت نمیخوام این حلقه رو از دستم در بیارم.
“من رو بیشتر دوست داری یا الهه رو؟” این سوال ورد زبونت بود هر وقت میدیدی که من به الهه بیشتر توجه می کردم. آخه این چه سوال بی رحمانه ای هست زهرا؟ چطوری انتظار داری بین تو و الهه یکی رو انتخاب کنم؟ سال ها منتظر وجود یه موجود مقدس مثل الهه توی زندگی مون بودم و تو آرزوم رو برآورده کردی. اگه یه روز مجبور شم فقط یکی تون رو نجات بدم، الهه رو نجات میدم و خودم رو فدای تو میکنم زهرا.
می خوام بدونی که اگه اینا رو یه روز خوندی، دوست دارم بشینی و برای مدت طولانی ای بهش فکر کنی. به من نه. به خودت، زندگیت و از همه مهم تر الهه. اون تازه دو سالشه. اون تقصیری نداره. امیدوارم تصمیمی نگیری که اون بیشتر از ما آسیب ببینه.
خواستم بعد از تولد الهه اعترافاتم رو برات بنویسم تا یه بهونه بزرگ برای موندن داشته باشی. بهونه ای برای برگشتن و بخشیدن. بهونه ای برای فشردن دست هام. بهونه ای برای ادامه دادن و جنگیدن. بهونه ای برای گریه کردن. می دونم که اگه اینا رو بخونی هیچ وقت احساس خوبی بهت دست میده. این کلمات فقط برای عذاب دادن نوشته شدن. فقط می خوام بدونی که من نمی تونم با کلماتم بخندونمت. ولی اگه گریه کردی، باهات گریه می کنم. نمیتونم خوشحالت کنم. ولی اگه رنجیدی من هم کنارت می رنجم. نمی تونم همه چیز رو برگردونم. ولی اگه تمایل نشون بدی منم صد خودم رو میذارم پای زندگیمون. نمی تونم اعتمادت رو دوباره جلب کنم. ولی اگه بهم دوباره باور داشته باشی، من هزار درصد بهت باور خواهم داشت. نمی تونم قلبت رو زخمی نکنم. ولی اگه بخوای میتونم پانسمانش کنم. نمی تونم جفتمون رو نجات بدم. ولی بین خودم و تو، تو رو انتخاب می کنم. زهرا، الهه، زندگی زیبامون، اگه با کارام شما رو ته اقیانوس نا امیدی بردم، حاضرم شُش هام رو بهتون بدم. اگه قلبتون رو به بدترین شکل رنجوندم، حاضرم بدون ذره ای تردید، قلبم رو بهتون هدیه بدم. فقط می خوام بدونید که پدر بودن یعنی این. یعنی که من از کوچک ترین و بزرگ ترین کار برای حفظ بقامون دریغ نکنم. زهرا، من می خوام تا آخر عمرم برای این زندگی تلاش کنم. تلاشی که اگه با بخشش تو همراه باشه، می تونه هزار برابر بشه.
پایان
نوشته: جُوانسِویچ
3 پاسخ به “جنایت، اعتراف و مکافات (۵ و پایانی)”
درودواقعا عالی بود
داستانت رو تا ته خوندم به عنوان کسی که نوعی تجربه مشابه داشته میخوام بهت چیزایی بگمنمیدونم ی جاهایی بین واقعی و خیالی بودن داستان دو به شک بودم ولی اگه واقعیهتراپی رو ادامه بده تا از بار عذاب وجدانت کم بشههیچ وخ راجب این موضوع با زهرا صحبت نکن و به نظر حذفش کن داستانتو اون دست نوشته هاتو از بین ببر
داستانت رو تا ته خوندم به عنوان کسی که نوعی تجربه مشابه داشته میخوام بهت چیزایی بگمنمیدونم ی جاهایی بین واقعی و خیالی بودن داستان دو به شک بودم ولی اگه واقعیهتراپی رو ادامه بده تا از بار عذاب وجدانت کم بشههیچ وخ راجب این موضوع با زهرا صحبت نکن و به نظر حذفش کن داستانتو اون دست نوشته هاتو از بین ببر