نکته مهم: این داستان یه خاطره بازی طولانی برای خالی شدن مغز من که خیلی هم سکسی نیست یه روایت از ۵ سال زندگیه یه دختر دهه شصتی اگه خاطره خوندن دوست دارید بخونید اگر نه برید سراغ داستانهایی که سریع میتونه کارتون رو راه بندازه
صبح به هر سختی بود نفس رو بیدار کردم تا بره مدرسهاش برای آشنایی و کارگاه بازی چون ماشینم تعمیرگاه بود باید با اسنپ میرفتیم سریع یه ماشین رفت و برگشت گرفتم و نشستیم تو ماشین نفس دنبال بهونه بود که نره
راننده اولش با اخم بعدش با تعجب دائم از آینه نگام میکرد و معذبم کرده بود اگر نفس نبود حالشو میگرفتم
- مامان خوابم میاد من
- بیا بغلم عزیزم
عادتشه موقع خواب وسط روز بیاد بغلم سرش بذاره رو شونم بخوابه وقتی نفس تو بغلم خوابید با تعجب برگشت عقب رو نگاه کرد
-مشکلی پیش اومده؟ - نه ببخشید
و بعد با لبخند به رانندگیش ادامه داد تن صداش به شدت برام آشنا بود و یادآور یه دنیا خاطره خاک خورده تو دلم به خودم لعنت فرستادم که یه صدای شبیه هنوزم بعد ۱۵ سال میتونه دلمو دگرگون کنه تو حال خودم بودم که جلو مدرسه نگه داشت - نفس مامان پاشو رسیدیم عزیزم
به محض شنیدن اسم نفس دوباره خیره بهم از آیینه نگاه کرد یه عینک بزرگ آفتابی رو چشمش بود و قیافهاش مشخص نبود ولی سنگینی نگاهش رو کامل حس میکردم - نمیخوام برم
- پاشو قربونت برم قرار بهت خوش بگذره
با غرغر پیاده شد - چند دقیقه بایستید من میام
- حتما
تو ماشین نشستم و حرکت کرد و سرم تو گوشیم بود - خوبی نیلو؟
وقتی سرمو بلند کردم عینکش رو برداشته بود و باورم نمیشد که بعد ۱۵ سال دارم میبینمش فقط بهت زده نگاش کردم و بعد سرمو برگردوندم رو به بیرون بغض داشت خفهام میکرد همون موقع گوشیم زنگ خورد - جانم عزیزم
- بله رسوندمش دارم میرم خونه
- آره خوبم نگران نباش رسیدم خبر میدم
تو سکوت رانندگی کرد و خیره بهم نگاه میکرد به مقصد رسیدیم قبل پیاده شدن با تمام دلخوری که اون موقع تو دلم بود فقط نگاش کردم و تمام حرصمو سر در ماشین خالی کردم و رفتم تو خونه
تو آسانسور نگام به چشمام افتاد که پر اشک بود و بدون اینکه بخوام پایین ریختن
به محض رسیدم به خونه بغضم ترکید و ذهنم رفت توی گذشته
۲۰ سال قبل
من یه دختر آروم و درسخوان بودم که جز خودم و دوست صمیمیم سپیده هیچکس نه از شیطنتام خبر داشت نه حتی به ذهن کسی خطور می کرد که پشت این چهره آروم چه شیطنت هایی کردم
تو یه آپارتمان زندگی می کردیم خونه ما طبقه اول بود و خونه عموم طبقه سوم یه برادر بزرگتر دارم که اون موقع شهرستان دانشجو بود و من عملا تنها بودم مامان و بابا هر دو کارمند بودن تا میرسیدن خونه ساعت ۶ عصر بود من با پسری به اسم امیر دوست بودم که یکی از اقوام دورمون بود ( پسرخاله پسرعمو فرهاد) چون میترسیدیم کسی بیرون ما رو ببینه و شر بشه خیلی کم بیرون میرفتیم فقط فرهاد میدونست که امیر منو دوست داره و منتظر درسم تموم شه بیاد خواستگاریم یکی دوبار هم در موردش باهام حرف زده بود و نظرم رو در موردش پرسیده بود
من و امیر بیشتر تلفنی باهم در ارتباط بودیم و گاهی وقتا یواشکی میومد خونه ما چون خونه خالهاش هم تو همون ساختمون بود هیچ کس به رفت و آمدش شک نمیکرد و همین قرارای یواشکی تو خونه باعث شد تا ما رابطمون از مدل رابطههای اون زمان متفاوت بشه و من برای اولین بار تو ۱۶ سالگی سکس رو تجربه کنم بعدش وابستگیمون بهم خیلی بیشتر شده بود و رفت و آمد امیر بیشتر اون موقع دانشجو بود که اکثر کلاساش رو نمیرفت و از وقتی من از مدرسه میومدم تا قبل اومدن مامانم اینا اکثر روزا خونه ما بود و بعدش هم مقصدش خونه عموم بود تو همین رابطه های جذاب و پرشوری که اون روزا داشتیم یه روز وسط رابطمون ناخواسته پرده من پاره شد و هر دو شوک زده و ترسیده فقط همو نگاه میکردیم من گریه میکردم و امیر هم با تمام ترسش سعی داشت آرومم کنه تا بالاخره مجبور شد بره چون نزدیک اومدم مامانم اینا بود
از شوکی که داشتم دو روز تب کرده بودم و حالم بد بود
تو اون سن احساس میکردم دنیام تموم شده و تصمیم گرفتم دیگه باهاش قهر کنم دو هفته تموم هرچی زنگ زد خونمون جواب ندادم تا اینکه یه روز فرهاد زنگ زد برم بالا براش غذا درست کنم گاهی وقتا پیش میومد بینمون
وقتی رفتم بالا امیر خونهشون بود و به بهونه حرف زدن با من در مورد پرسیدن نظرم در مورد خودش فرهاد رو راضی کرده بود که منو بکشونه بالا تا باهام صحبت کنه
با یواش ترین صدای ممکن تو اتاق فرهاد با هم حرف میزدیم
- نیلو دیوونه دو هفته است مردم و زنده شدم چرا جوابمو نمیدی
- حالم ازت بهم میخوره
- از قصد نبود که قربونت برم یهویی شد دلم برات یه ذره شده تو این دو هفته بخدا ببخشید جبرانش میکنم یه دکتر پیدا کردم خودمم رفتم باهاش حرف زدم پس فردا کلاس زبانت نرو بریم پیشش
- بعدا آیروم میره معلوم میشه دکترا میفهمن
- قربونت برم تو که اول و آخرش زن منی کی میخواد بفهمه الانم چون خیالت راحت شه میگم بریم دکتر وگرنه که نریم هم مشکلی پیش نمیاد
تو خانواده به شدت سنتی و مذهبی من و امیر این اتفاق بدترین اتفاق ممکن بود - چرا پیش میاد تو خانواده خودت رو نمیشناسی یا خانواده منو؟
- خب پس بریم حلش کنیم دیگه که نگران نباشی
اون روزا گذشت دکتر رفتیم و بخاطر شرایط بدنیم پیشنهاد داد ترمیم نکنم چون همینجوریش هم موقع پریود درد شدید داشتم و دکتر معتقد بود بعد ترمیم دردم خیلی بیشتر میشه فقط کلی آموزش و توصیه بهمون کرد که چجوری مراقب بارداری باشیم دوباره رابطه ما به شکل قبل برگشت با این تفاوت که لذت و تجربه سکس از جلو به چیز دیگه بود و هردومون رو نسبت به سکس وحشیتر از قبل کرده بود امیر به قولش عمل کرد بعد کنکور اومد خواستگاریم و چون من اون سال قبول نشدم بابام مخالفت کرد و قرار شد من اول دانشگاه قبول شم بعد دوباره بیان خواستگاری این نه شنیدن خیلی براش سنگین بود انتظار داشت من خانوادهام رو راضی کنم ولی منم نمیخواستم خانوادهام حساس شن و نسبت به رابطمون شک کنن پس اصراری نکردم ذهنیتم این بود یه سال دیگه هم مثل قبل باهمیم و بعدش عقد میکنیم ولی زهی خیال باطل یهو امیر از این رو به اون رو شد نه جواب تلفن میداد نه پیشم میومد چون بعد خواستگاری هردومون خیلی محتاط تر شده بودیم یکی دوبار همو بیرون دیدیم که همش دعوا بود که چرا خانوادهام رو راضی نمیکنم بعد یه ماه هم بیخبر رفت عسلویه و خطش خاموش شد
انتظار هر چی رو داشتم جز اینکه اینطوری ولم کنه به شدت افسرده بودم و تنها کاری تو اون سن به ذهنم میرسید این بود که درس بخونم دانشگاه قبول شم بعدش برم سرکار و پول جمع کنم برا انجام ترمیم
روزا میگذشتن منو سپیده هر روز میرفتیم کتابخونه تا درس بخونیم سپیده برخلاف من شیطون و پسر باز بود و هر دقیقه با یکی دوست بود تو مسیر رفت و آمد مون با یه پسر دوست شد که خونه اش نزدیک کتابخونه بود یه خونه مجردی داشتن با سه از دوستاش و هر ۴ نفر دانشجو بودن و بچه شهرستان بجز علیرضا که خانوادهاش تهران بودن ولی با اینا زندگی میکرد
سپیده تقریبا هر روز خونه مهدی بود و صبح کتاباش رو میذاشت کتابخونه و میرفت اونجا و غروب میومد باهم بریم خونه بعضی وقتا مهدی ما رو میرسوند و قبلش باهم یه دوری میزدیم و یه دوستی داشت به اسم حمید که گیر داد به من تا باهم دوست شیم اصلا ازش خوشم نمیومد ولی انقدر سپیده و مهدی اصرار کردن که یکی دوبار باهاش بیرون رفتم خیلی تلاش میکرد که صمیمی بشه و سریع برسه به سکس ولی من با خودم عهد کرده بودم که محال که دیگه با کسی مثل امیر وارد رابطه بشم بعد یه ماه با کلی اصرار و خواهش قرار شد یه روز پنج شنبه که همه دوستاش هستن و سپیده هم هست منم نهار برم خونشون به شدت معذب بودم اولین باری بود که خونه یه پسر غریبه میرفتم کلا تنها ارتباط من با پسرا امیر بود که اونم فامیل بود و من با هیچ پسر دیگه ای هیچ وقت رابطه نداشتم اولش که رفتیم همه چی اوکی بود اونجا تازه با علیرضا و رسول آشنا شدم که از حمید و مهدی یه سال بزرگتر بودن حمید تلاشش رو میکرد که رو کاناپه بچسبه بهم و منم هر سری ازش نرم فاصله میگرفتم که نه تو جمع ضایع بشه نه خودم اذیت بشم همه چی اوکی بود تا سپیده و مهدی رفتن تو اتاق و تقریبا صدای سکسشون بیرون میومد و من به شدت معذب بین سه تا پسری که نمیشناسم اصلا انتظارش رو نداشتم ولی برای اونا عادی بود گویا
حمید که آنقدر ذهنش درگیر دستمالی کردن من بود که به چیزی توجه نداشت ولی علیرضا وقتی متوجه شد معذبم آهنگ گذاشت با صدای بلند و با شوخی و دلقک بازی کلا فضا رو عوض کرد تا بعد دو ساعت بالاخره از اتاق اومدن بیرون از سپیده خیلی ناراحت بودم نهار رو خوردیم و به سپیده گفتم پاشو بریم برنامه این بود تا غروب بمونه و کلا بچه ها هم نذاشتن که بریم
نشستیم پای بازی حکم و شطرنج و بگو بخند همه چی خوب بود تا حمید صدام کرد که بیا کارت دارم
رفتم تو اتاق ولی در رو نبستم که خودش در رو بست و بغلم کرد اولین بار بود به شدت هم عصبی شده بودم هم شوکه و تقلا میکردم از بغلش بیام بیرون
- حمید ولم کن چه غلطی میکنی کی گفته بغلم کنی؟
- بابا شل کن توام دیگه یه ماه منو سرویس کردی
- برو اونور ولم کن
با دستش آروم کمرم رو نوازش میکرد و با صدای آروم حرف میزدیم که صدامون بیرون نره و تلاشش این بود که لبامو ببوسه که منم مقاومت میکردم کلی زبون ریخت وقتی دید نتیجه نمیده عصبی گفت - انقد ادا تنگا رو در نیار من که میدونم دخترم نیستی میدی یا به زور بکنمت؟
جملهاش مثل آب جوش رو سرم بود سپیده دهن لق قضیه منو به مهدی گفته بود و اونم گذاشته بود کف دست حمید احساس میکردم به چشم یه هرزه نگام میکنه هرچی مراقب بودم جلو دوستاش ضایع نشه این حرفش باعث شد با جیغ و داد هولش بدم کنار و اونم همچنان منو تو بغلش نگه داشته بود - گفتم ولم کن عوضی کثافت
همون موقع صدای در زدن اومد وقتی حمید جواب نداد علیرضا در رو باز کرد و منو ول کرد بالاخره - چه خبر حمید چه غلطی میکنی؟
- به تو چه گمشو بیرون تو رابطه ما دخالت نکن
از اتاق اومدم بیرون و پشت علیرضا بودم که سپیده بغلم کرد - زر نزن من با تو رابطه ای ندارم عوضی دوبار باهات اومدم بیرون یابو برت داشته
هیچ کدومشون انتظار این لحن و این صدا رو از اون دختر خجالتی نداشتن کیفمو برداشتم و یه کشیده هم خوابوندم تو گوش سپیده - خودت میدونی بابت چی خوردی دهن لق گه خوری تو اینو هار کرده
تقریبا همشون تو بهت رفتار من بودن که از خونه زدم بیرون تو کوچه میرفتم و گوله گوله اشکام میومد تا چندبار یه ماشین بوق زد برگشتم عصبی بهش بتوپم که دیدم علیرضاست - بیا بالا این موقع اینجا خلوت خطرناک بیا خودم میرسونمت
آنقدر اعصابم خورد بود و ترسیده بودم که بدون حرف سوار ماشینش شدم بدون اینکه حرفی بزنه تو خیابون میچرخید و منم گریه میکردم یه جا پارک کرد پیاده شد و بعدش با دو تا آب پرتقال برگشت - ویتامین سی بدنت تموم شد انقدر گریه کردی بیا بخور تو که جفتشون رو سرویس کردی الان اونا باید گریه کنن نه تو
عصبی نگاش کردم که با خنده گفت - پاچه منو خدایی نگیر من طرف توام تو اون خونه ما یه قانون مهم داریم کسی جرات هرزگی نداره
- چقدر هم همتون پسر پیغمبرید
- هرزگی اینه که کسی رو به زور مجبور به کاری کنی اونی که با میل خودش میاد که نوش جونش مثل سپیده کجا ببرمت؟
- کتابخونه
- الان موقع درس خوندن؟
- دلم میخواد به تو چه
- ببرمت خونتون؟
- الان قیافم تابلوئه نمیرم خونه
- پس همینطور میچرخم هروقت دوست داشتی میبرمت خونتون
تو همین زمان گوشیش زنگ خورد مهدی و سپیده بودن و اصرار داشتن بیان پیشمون که علیرضا بهشون آدرس نداد و گفت خودم میرسونمش و چندتا فحش آبدار هم بار سپیده کرد
از اون روز یه ماهی با سپیده قهر بودم و انقدر اومد و رفت تا آشتی کردیم اون روز دوستاش حسابی از خجالت حمید در اومده بودن و منم کلا باهاشون قطع ارتباط کردم حتی با مهدی هم دیگه جایی نمیرفتم تا یه روز تو زمستون خیلی شدید سرم درد میکرد و صبح میخواستم برگردم خونه
ساعت رفت و برگشت منو سپیده باید باهم میبود تا مامانش بزاره بیاد کتابخونه و اون روز سپیده با مهدی قرار داشت و کلی قسم و آیه که نرو تو رو خدا هفته پیش پریود بودم و امروز تازه میخوام برم پیشش و از این حرفا چون خودمم به شدت تو فشار نداشتن سکس بودم کاملا درکش میکردم - پس من میرم نمازخونه میخوابم تو رو خدا زود بیا بریم خونه
- بیا باهم بریم
- عمرا من پامو تو اون خونه نمیذارم
- هیچ کس نیست بخدا حمید و رسول بعد امتحانا رفتن شهرشون علیرضا هم که اصلا این ساعت نمیاد بیا بریم اونجا بخواب غروب هم مهدی میبرتمون
آنقدر سرم درد میکرد که فقط دلم میخواست چشمام رو ببندم رفتیم و کلی مهدی بابت اون روز ازم عذرخواهی کرد من رو کاناپه هال خوابیدم و بچهها رفتن تو اتاق
لعنتی صدای سکسشون نمیذاشت بخوابم هم سردرد داشتم هم به شدت تحریک شده بودم و عصبی بودم و هجوم خاطرات سکسام با امیر داشت دیوونم میکرد به هر جون کندنی بود خوابیدم تا با حس سنگینی نگاه کسی چشمام رو باز کردم علیرضا رو مبل روبروم نشسته بود و خیره نگام میکرد
چون بچهها تو اتاق بودن مانتوم رو درآورده بودم یه تاپ مشکی تنم بود که کاملا چسب بود و بخاطر خوابیدنم سینه هام ازش بیرون بود با یه شلوار تنگ لی اولین بار بود که کسی جز امیر منو با این لباسا میدید پوستم به شدت سفید هست و اون موقع بدنم یه ذره تپل بود با یه باسن کاملا گرد که هنوز هم تو چشم
اولش چون گیج خواب بودم متوجه لباسم نبودم و همونطور خوابیده باهاش حرف میزدم - سلام نیلو خانم چه عجب از اینورا
- سلاااام خوبی؟ اسیر این دو تا اسکولم من وگرنه الان باید خونمون تو خواب ناز بودم
- چه وقت خوابیدن الان؟
- سرم درد میکنه
- مسکن خوردی؟
- آره فایده نداره باید بخوابم تا اوکی شه
- مسکنت رو باید عوض کنی یه چیز قویتر
- داری؟
شیطون خندید و ابروهاش رو انداخت بالا - اوهوم همیشه همرامه
- یه دونه میدی بهم؟
- کلا یه دونه است
- پس بمونه برا خودت
- روش مصرفش فرق داره تو خوشت نمیاد
- آمپول؟
- هم میشه خوردش آمپولم میتونه باشه
تازه دوزاریم افتاد چی داره میگه - بی تربیت بی حیا
قهقهه میزد از خنده و منم تازه متوجه لباسم شدم هول از جام بلند شدم مانتوم رو پوشیدم - چیو دیگه میپوشونی من دیدامو زدم خیالت راحت
- خیلی بیشعوری علیرضا
همچنان می خندید که رفتم تو اشپزخونه اب بخورم پشت سرم اومد و روبروم تکیه به در وایساد - بدم بهت
- چیو
- مسکن رو میگم دیگه
از حرفاش حس بدی نمیگرفتم لحنش شوخ بود مثل همیشه و سربه سرم میذاشت - نخیر بمونه برا دوست دخترتون مرسی از شما
- نگران نباش برا اونم میمونه
- پررو نشو دیگه علیرضا
- ولی خدایی الان به حمید حق میدم اون روز کسخلش در رفته بود
- چرا
- خیلی بدنت سفید و خوشگل بیشرف اینا رو چرا قایم میکنی چرا کفران نعمت میکنی
- خیالت راحت تو بیشتر از حمید دید زدی حمید فقط منو با مانتو دیده بود
- تو قبل اون روز خونه ما نیومده بودی
- نه اون روز اولین بار بود چطور
- هیچی بیخیال
(بعداً فهمیدم که حمید به دروغ گفته بوده من قبل اون روز باهاش خونشون رفته بودم و قبلش باهم سکس داشتیم سپیده هم کلی جیغ جیغ کرده بود که محال نیلو با تو اومده باشه خونتون و من ندونم)
هم از کلکل کردن باهاش خوشم اومده بود هم از تعریفش قند تو دلم آب شده بود اونم زبون باز حرفهای و دخترباز کلی تو آشپزخونه سربهسر هم گذاشتیم تا دوباره صدای اون دو تا نکبت بلند شد دیگه از آه و ناله گذشته بود سپیده تقریبا جیغ میزد - باز این مهدی وحشی شد
پشت در بلند گفت - لندهور دو تا جوون تو این خونه است رعایت کنید تا ما به گناه نیفتیم
بچهها اولش جا خوردن که خونه است بعد هم صدای خندهشون میومد
بدون حرفی بهم نگاه میکردیم چشماش به شدت خمار بود منم بدتر از اون میخواستم از در برم بیرون که دقیقا جلوش وایساده بود - نیلو
سرمو بالا آوردم یهو لبامو بوسید
بدون هیچ حرکتی فقط نگاش کردم سکوتم بهش جرات داد تا بغلم کنه تو اون لحظه مغزم کار نمیکرد آنقدر تحریک شده بودم که ذهنم فقط به سکس فکر میکرد منو چسبوندم به دیوار آشپزخونه و در رو بست یه دستش روی دستگیره بود و یه دستش پشت سرم و با ولع لبام رو میخورد نمیدونم چقدر گذشت که یهو به خودم اومدم و با دستام هلش دادم عقب - جاننمممم
- علیرضا نه برو اونور
- چرا نه
- نمیخوام
- چشمات که یه چیز دیگه میگه
همزمان سرمو چسبوند رو سینه اش ضربان قلب جفتمون بالا بود و نمیدونم چرا نمیتونستم باهاش مخالفت کنم هم میدونستم کارم اشتباهه هم به شدت نسبت بهش کشش داشتم آروم تو گوشم پچ زد - نیلو یه نیاز طبیعیه چرا خودت رو آزار میدی
هیچ حرفی نزدم فقط صدای نفسامون تو آشپزخونه پیچیده بود - اون یارو که رفته دنبال زندگی خودش چرا خودتو اذیت میکنی
شوک زده نگاش کردم همزمان که تو چشمام زل زده بود آروم کمرم رو نوازش میکرد - هرچی اون سپیده دهن لق ازت میدونه کف دست مهدی اون کسخلم همه چیز رو به ما ۳ تا کسخلتر از خودش میگه پس چیز پنهونی نداریم مگه اینکه سپیده چیزی رو ندونه
بدون اینکه بخوام اشکام ریختن - گریه چرا؟
- از سپیده متنفرم که آنقدر بیشعور
- موافقم باهات منم ازش متنفرم
دوباره سرمو چسبوند به سینه اش و آروم با موهام بازی میکرد یه حس آرامش عجیبی از حرکت دستاش لایه موهام داشتم - هیییس آروم دختر خوب چرا گریه میکنی الکی
- میخوام برم خونمون
- وسایلات رو بردار خودم میبرمت
بدون اینکه چیزی بگیم از خونشون زدیم بیرون و اون روز هم شد آخرین روز دوستی من و سپیده
اون روز رابطه من و علیرضا شروع شد با یه سری شروط
یکی اینکه کلا با سپیده ارتباطم رو قطع کنم / کتابخونهای که میرم رو عوض کنم / تو رابطمون حرفی از عاشق شدن و وابستگی نباشه جمله دقیقش این بود که نیلو روابط من بر پایه کردن هست اگر پایه خوش گذرونی و بکن بکن هستی باهم باشیم
عملا رابطه من و امیر هم فقط برپایه کردن بود با این تفاوت که اون ادعای عاشق بودن داشت و ولم کرد ولی این از اولش تکلیف منو روشن کرد
شرط منم این بود که فقط با من باشه و دور بقیه رو خط بکشه و دیگه با مهدی اینا زندگی نکنه اون هم پذیرفت
چون سپیده قبلاً گفته بود که علیرضا کلا دنبال کردن دختر و همزمان با چند نفر هم هست و اینکه خونه جدا گرفته دلیلش همینه
علیرضا یه خواهر داشت که ازدواج کرده بود پدرش هم فوت شده بود و با مادرش زندگی میکرد و رابطه خیلی نزدیکی باهاش داشت آنقدری که هر زمان قرار بود سکس داشته باشیم راحت به مامانش میگفت خونه مهمون دارم میری بیرون و اونم میپذیرفت
همه این اتفاقات همون روز عجیب اتفاق افتاد و جذابترین سکس ما هم همون روز بود بعد اینکه از خونه اومدیم بیرون رفتیم ناهار خوردیم مهدی تماس گرفت سراغ منو بگیره علیرضا هم گفت رفتش من چه بدونم کجا رفته؟
بعدش با مامانش تماس گرفت که بریم خونشون به شدت استرس داشتم که از چشمش دور نموند - نیلو میخوای بگم مامانم وایسه خونه ببینیش؟
- نه دیوونه
- استرست برا چیه؟ مگه تو خیابون خفتت کردم
- خب اولین بار دارم میرم خونه یه پسر
- مگه خونه اون یارو نمیرفتی
- نه فقط اون میومد خونمون
- میخوای بریم خونه شما؟
- نه دیوونه اون اگه نیومد چون خونه خالهاش تو همون ساختمون بود
- اوکی پس بریم خونه ما تا بعد بگم خالم بیاد تو ساختمون تون ساکن بشه
کلا همه چی رو به شوخی میگرفت انقدر سربه سرم گذاشت و خندیدم که اصلا نفهمیدم کی رسیدیم خونشون یه خونه ویلایی خوشگل که اتاق علیرضا از تراس هم در داشت و کلا از همون در خودش رفت و آمد میکرد و بعد اون روز اکثر روزایی که میرفتم مامانش هم خونه بود ولی هیچ وقت باهم رو در رو نشدیم
وقتی رسیدیم من تو اتاق بودم و علیرضا رفت خونه رو چک کنه با تردید پالتو و مانتوم رو درآوردم و دوباره با همون تاپ و شلوار بودم موهام رو باز کردم که مرتب کنم که صدای علیرضا اومد - بذار دورت باز باشه فکر نمیکردم انقدر موهات بلند باشه لامصب اینا رو کجا قایم میکردی؟
- زیر مقنعه
دستاش دور کمرم حلقه شد و منو کشید تو بغلش نرم لبامو میخورد و منم باهاش همراهی میکردم دستاش نرم باسنم رو فشار میداد به خودش قشنگ متوجه برجستگی جلوی شلوارش میشدم که رو تخت نشست منو کشید تو بغلش دوباره رفت سراغ لبام و گردنم و نرم سینه ام رو ماساژ میداد چشماش عسلی بود و حشری که شده بود رنگش به طرز عجیبی جذاب شده بود خیره چشماش بودم و اونم آروم سینه ام رو میمالوند دستش پایین تاپم نشست - درش بیارم
فقط سرمو بالا پایین کردم یه سوتین نخی عروسکی تنم بود
نسبت به سنم چون از ۱۶ سالگی سکس داشتم سینه هام پرتر و سفت بودن - جوووون چه خوشگلن اینا
سوتینمم درآورد و شروع کرد به خوردن سینه هام نرم لیسشون میزد و آروم نوکش رو میک میزد تمام بدنم نبض داشت لبام رو بهم فشار میدادم تا صدام درنیاد و مدام رو پاش وول میخوردم - نیلو ولش کن
- چی رو؟!!!!
- اون صدای جذاب تو لعنتی لباتو باز کن بزار بشنوم صداتو بدونم داری لذت میبری
- علیرضا اذیتم نکن
- تو داری اذیتم میکنی ببین من تو سکس خیلی صبور و باحوصلهام آنقدر میخورمشون تا صدات دربیاد
منو رو تختش خوابوند و به پهلو کنارم دراز کشید و دوباره لبامون تو هم گره خورد و همزمان سینه ام رو میمالید لباش رو که برداشت نوک سینه ام رو با انگشتش محکم فشار داد - آههه آیییی
- جااااان
- خودت ول کن صدا رو که من مجبور به فشار نشم
دوباره مشغول سینه هام شد و دستش پام رو ماساژ میداد کمکم دکمه های شلوارم باز شد ولی بخاطر بیش از حد تنگ بودنش دستش داخل نمیرفت و با تقلا مشغول درآوردن شلوارم بود تا وسط رونم شلوارم رو پایین کشید و بلافاصله مشغول مالوندن کسم شد انگشتاش رو دورانی حرکت میداد و روی چوچولم رو محکمتر میمالوند دیگه صدای نفسام و آه و ناله ام دست خودم نبود نرم کسمو میمالید و انگشت وسطش داخل کسم جلو عقب میشد و سینه هام رو میک میزد تا ارضا شدم و کلی قربون صدقهام میرفت - جووون حشری کوچولو تو چقدر خوردنی هستی بیشرف
بعد ارضا شدنم شلوار من و لباسای خودش رو درآورد با یه شرت روم دراز کشید
کیرش کاملا برجسته بود و نرم پایین تنهاش رو رو بدنم حرکت میداد چشمام بسته بود - باز کن چشماتو منو ببین
- اذیتم نکن
- باز کن چشماتو دوست دارم ببینی منم بدم میاد زیر من باشی تو ذهنت کس دیگه ای باشه
از اینکه دستمو خونده بود که تو ذهنم دائما امیر رو تصور میکردم هم شوک شده بودم هم خجالت کشیدم
دوباره لبام رو به بازی گرفت - نیلوفر هیچ وقت بهت قول نمیدم تا ابد پیشت بمونم چون میدونم که نمیمونم ولی بهت قول میدم تا ابد مزه سکسایی که با هم تجربه میکنیم از ذهنت پاک نشه
و عجیب سر این قولش موند :((
با دستام بدنش رو نرم نوازش میکردم و باهاش همراهی میکردم تا شورت و خودش و منو درآورد یه کاندوم رو کیرش کشید دوباره روم خوابید من آنقدر تحریک شده بودم که تمام رونم و کسم خیس خیس بود کیرش رو خیس کرد و آروم بین پاهام حرکت میداد روی شیار کسم کشیده میشد به محض اینکه به چوچولم میخورد تمام تنم میلرزید آنقدر تکرار کرد تا خودش هم ارضا شد
برام عجیب بود که چرا سکس کامل نداشتیم با اینکه میدونست دختر نیستم بعد ارضا شدنش بدن خودش و منو تمیز کرد منو کشید تو بغلش هر چی اون گرم بود من یخ زده بودم و تازه یادم افتاده بود چه غلطی کردم
- مطمئنی پردهات پاره شده؟
- آره باهاش دکتر زنان رفته بودم برا ترمیم
- چرا انجامش ندادی
- دکتر گفت مجرات خیلی تنگه برای پریود شدن خیلی اذیت میشی
- اوهوم اونقدری تنگه که من واقعا شک کردم پردهات پاره شده باشه سکس داشتی باهاش؟
- چند بار
- چند وقت سکس نداشتی؟
- شش ماه
- کی باید خونه باشی؟
- حدود ۸
- خوبه پس بیا تو بغلم یه چرت بزنیم سر دردت خوب شد؟
- اوهووم اصلا یادم رفت سرم درد میکرد
- گفتم بهت نیاز به مسکن قوی و طبیعی داری اون قرصا کارساز نیستن هر وقت سردرد داشتی خودم بهت مسکن میدم
منو کشید تو بغلش و پتو رو کشید رو جفتمون و همونطور لخت تو بغل هم خوابیدیم با حس مکیده شدن لبام بیدار شدم هوا تقریبا تاریک بود حدود ۶ اینا لبامو میخورد و نرم سینه ام رو میمالید به پهلو چرخیدمو خودمو بیشتر تو بغلش فرو کردم و با کلی کلنجار رفتن با خودم کیرش رو گرفتم و نرم میمالیدم تا سیخ شد - میخوریش؟
- چجوری؟ تا حالا انجامش ندادم
- پس بذار باشه بعداً
رو بدنم خوابیده بود همزمان با خوردن سینه هام کیرش هم رو کسم حرکت میکرد دوبار تنم خیس خیس بود یه کاندوم دیگه کشید روش و دوباره رو بدنم خوابید - بکنم توش؟
- اوهوووم
- دردت اومد بهم بگو
خیلی نرم و آروم کیرش رو فرو میکرد هم لذت بخش بود هم دردناک نمیدونم چرا تمام حسام تو سکس باهاش زمین تا آسمون متفاوت با امیر بود مهمترین تفاوتش این بود که همه حواسش بهم بود مهم براش لذت بردن من بود نه خودش
عموما تو سکس با امیر آنقدر زود ارضا میشد که من تقریبا هیچ وقت طعم ارضا شدن رو تجربه نکرده بودم تازه تو ارتباط با علیرضا فهمیدم ارضا شدن عمیق و واقعی چه شکلی هست
آنقدر نرم جلو عقب کرد تا کامل داخل رفت حالا صدای آه و ناله جفتمون بود که تو اتاق پیچیده بود صدای نفساش برام جذاب بود - چقدر تو جذابی لعنتی خوبه که الان زیرمی نمیدونی چه حالی دارم میکنم کثافت
نزدیک ارضا شدنش بود که تند و محکم ضربه میزد زیر دلم تیر میکشید - آه علیرضا آرومتر
- چشششم عزیزم ببخشید اذیتت کردم
دوباره نرم ادامه داد که بلافاصله کیرش رو درآورد و ارضا شد کاندوم پرآب شده بود هنوز نفس نفس میزد و خمار نگام میکرد بعد تمیز کردن خودش منو کشید تو بغلش آنقدر قربون صدقه ام رفت و ازم تشکر کرد که تمام حسای بدم از بین رفته بود و غرق یه آرامش عجیب بودم دیگه موقع رفتن بود ولی دلم نمیخواست ازش جدا شم خودش منو رسوند نزدیک خونمون و برای فردا صبح قرار گذاشتیم تا بریم یه کتابخونه جدید که خودش برای امتحاناش میرفت ثبت نام کنم
بعد اون روز تقریبا هفتهای دو بار خونشون میرفتم و برنامه سکس به راه بود هر دفعه یه چیز جدید یه کار جدید رو میکرد هیچ وقت رابطه باهاش برام تکراری نشد عاشق این بود باهم فیلم سوپر ببینیم بعد سکس کنیم یا اون موقع ها یه سایتی بود به اسم آویزون که داستان سکسی داشت دوست داشت داستان بخونیم بعد اون مدلی سکس داشته باشیم بیشتر اوقات مامانش هم خونه بود ولی کاری بهمون نداشت فقط موقع نهار یا عصرونه علیرضا رو صدا میکرد که سینی غذا رو بیار تو اتاق
روزایی که کلاس نداشت و از صبح پیشش بودم باهام تست هم تمرین میکرد و ازم در حالی آزمون میگرفت که من در حال تست زدن بودم و اون در حال مالوندن کسم یا خوردنش یا ور رفتن با باسنم و به طرز عجیبی نتایج این آزمون هام خوب میشد :))
من عادتم بود بعدازظهرها تو بغلش بخوابم رو پاش می نشستم و سرمو تو گردنش فرو میکردم تا خوابم ببره دیوونه عطر تنش بودم برا همین وقتی نفس تو بغلم خوابید با تعجب برگشت و نگاش کرد چون مثل عادت خودم میخوابه حتی اسم نفس هم اسمی بود که علیرضا دوست داشت رو دخترش بذاره و من به یاد عشق قدیمم این اسم رو برایش انتخاب کرده بودم
ارتباط من و علیرضا سه سال ادامه داشت هیچ وقت حرف از دوست داشتن و عاشقی نمیزد ولی همه جوره حواسش بهم بود لذت بهترین سکسها رو باهاش تجربه کرده بودم و یه حسی بهم میگفت دوستم داره و بالاخره رابطمون جدی میشه
بعد ۴ سال دوباره امیر اومد خواستگاریم از عسلویه برگشته بود و پا پیش گذاشت تا الان به بهونه درس خوندن نذاشته بودم خواستگاری بیاد ولی قضیه امیر فرق میکرد خودم قبلاً با اومدنش موافقت کرده بودم به شدت بهم ریخته بودم خانوادهام موافق بودن ولی خودم نه
ولی از نظرم فرصت خوبی بود که علیرضا رو محکم بزنم
قبل اینکه مامانم هماهنگ کنه یه روز که خونهشون بودم بعد یه سکس فوقالعاده جذاب که تو بغل هم خوابیده بودیم بهش گفتم دوباره برگشته و میخواد بیاد خواستگاریم
بدون هیچ تغییری مثل همیشه خونسرد و فان گفت - خوبه که اومده اشتباهش رو جبران کنه دیگه توان مگه منتظرش نبودی
- نه من عادت ندارم وقتی کسی رو دوست دارم منتظر یکی دیگه باشم
- تو غلط کردی کسی رو دوست داشته باشی ما یه قول و قراری داشتیم با همون هم پیش میریم
- بگم بیاد؟!
- اگه کیس خوبیه خانوادهات هم راضیم چرا که نه خودتم که دوسش داشتی قبلاً دوباره هم دوستش خواهی داشت تو الان فقط به من عادت کردی همین
- تو به من عادت نکردی؟
- نه من با تو حال میکنم خیلی زیاد تو کل کل باهات خوش میگذره سکس باهات جذابه دستپختت حرف نداره ولی همه اینا تا وقتی که هستی هست نباشی میرم سراغ یکی دیگه
بیرحمانه حرفاش رو میزد و منم گوله گوله اشکام میریخت - نیلو نرین تو اعصابم از اولش بهت گفته بودم تو رابطه از من چه انتظاری داشته باش میخوای آبغوره بگیری پاشو ببرمت خونتون
از لجش جلوی خودش زنگ زدم به مامانم و گفتم برای پنج شنبه قرار خواستگاری رو بذاره علیرضا هم خونسرد نگام می کرد بعد هم بدون هیچ تغییری تو رفتار و لحنش منو رسوند خونه
تو اون دو سه روز نه باهم تلفنی حرف زدیم نه پیامی رد و بدل شد دلم برای صداش یه ذره شده بود پنج شنبه عصر پیام داد فلان لباست رو بپوش خیلی بهت میاد
دلم میخواست خفهاش کنم همهاش منتظر بودم یه اشاره کنه تا همه چی رو بهم بزنم
تو شب خواستگاری وقتی با امیر تنها خواستیم صحبت کنیم وقتی اومد بغلم کنه چنان پسش زدم که باورش نمیشد تمام دق و دلیمو سرش خالی کردم و اونم دائم در حال معذرت خواهی بود و اینکه اشتباه کرده و قصدش این بوده یه سال عسلویه بمونه تا من کنکورم رو بدم بعدش هم بخاطر سربازی مجبور شده بمونه و کلی بهانه و حرف دیگه بهش جواب قطعی دادم و گفتم باید بهم زمان بدی
آخر شب علیرضا پیام داد - بله رو دادی عروس خانم
- نه هنوز
- خوبه فردا صبح زود میام دنبالت بگو میخوای بری کوه با دوستات
کلی ذوق کردم فکر کردم میخواد آشتی کنیم صبحش اومد دنبالم هنوز تو قیافه و اخم بودم باهاش - چه عروس اخمویی
- نگو این کلمه رو
- چشششممم
رفتیم خونشون و انگار که هیچ اتفاقی بین ما نیفتاده مثل سابق لباسام رو عوض کردم تو این دو سه سال کلی لباس راحتی و سکسی برام خریده بود که هروقت خونشون میرفتم لباسام رو عوض میکردم اون اتاق یه جورایی تبدیل به خونه ما دوتا شده بود - مامانت نیست؟
- نه تنهاییم بیا بریم صبحونه بخوریم
اول صبحونه خوردیم بعد تو بغل هم خوابیدیم من تا صبح بیدار بودم و به علیرضا فکر میکردم بعدش با حس مکیدن لبام چشمام باز شد لبامو با ولع میمکید و سینه ام رو فشار میداد یکی از جذاب ترین پوزیشن تو سکس بعد اینکه چند روز باهم سکس نداشتیم براش این بود که من رو بدنش بخوابم و کیرش رو بخورم و اونم کسم رو لیس بزنه تا هر دو ارضا بشیم بعدش بریم برا راند دوم تا حسابی از خجالت هم در بیایم
لباسامون کمکم در آورد و همچنان با ولع لبای همو میخوردیم و علیرضا کسم رو میمالوند - نیلو بیا روم
چرخیدم و مشغول خوردن کیرش شدم تا جایی که میتونستم تو دهنم فرو میکردم و محکم میک میزدم علیرضا هم کسم رو لیس میزد و زبونش رو تو سوراخش میچرخوند لذتش داشت دیوونم میکرد آنقدر هر دو ادامه دادیم تا ارضا شدیم دوباره تو بغل هم بودیم و لبای همو میخوردیم علیرضا با ولع عجیبی تمام بدنم رو میک میزد طولانیترین زمانی که باهم سکس نداشتیم دو هفته بود که بعدش علیرضا کل بدنمو کبود کرده بود ولع الانش بعد ۵ روز مثل همون موقع بود - جذاب لعنتی دلم میخواد قورتت بدم تمومت کنم
همه جوره قربون صدقه ام رفته بود و هر جمله محبت آمیز و عاشقانهای رو ازش شنیده بودم جز دوستت دارم و عاشقتم هیچ وقت این دوتا جمله رو نمیگفت و من هر لحظه منتظر شنیدن یکی از این جملهها بودم
دوباره بعد چند دقیقه مشغول شد تمام بدنم رو میک میزد تمام دور سینه ام کبود شده بود آنقدر محکم میکش میزد انگشتش داخل کسم جلو عقب میشد و من دیوونه وار دلم میخواست کیرش جایگزین انگشتش بشه
دوباره مشغول خوردن کسم شد آنقدر چوچولم رو میک زد که متورم شده بود بعد هم تا نفس داشتیم محکم کیرش رو حرکت داد آنقدر عقب جلو کرد و قربون صدقه ام رفت که نمیدونم چند بار ارضا شدم ولی از شدت لذت و ضعف داشتم بیهوش میشدم وقتی ارضا شد روم افتاد
جفتمون فقط نفس نفس میزدیم هیچ حرفی بینمون زده نمیشد من منتظر شنیدن به حرف امیدوار کننده از طرف اون بودم تا همه چی رو بهم بزنم اونم فعلا روزه سکوت گرفته بود برخلاف همیشه که کلی سربسرم میذاشت و سوال پیچم می کرد فقط محکم بغلم کرده بود و بدنم رو نوازش میکرد و موهام رو میبوسید
تا ساعت یک بدون حرف ساکت ساکت تو تخت تو بغل هم بودیم - نیلو پاشو بریم باهم دوش بگیریم بعدش بریم بیرون نهار بخوریم
- خودم یه چیزی درست میکنم خونه دوست ندارم بریم بیرون
- نه بریم بیرون مامان تا سه اینا برمیگرده سارا (خواهرش) هم باهاش خونه نباشیم بهتره
- اوکی
دوش گرفتیم و رفتیم بیرون همچنان در سکوت
ناهار خوردیم و بعد نهار تو پارک کنار هم نشستیم میتونستم حس کنم یه چیزی میخواد بگه ولی دودل با خودش تو کلنجار - علیرضا چقدر ساکتی امروز
- حرفایی که میخوام بزنم و دوست ندارم دارم هی عقبش میاندازم
- بالاخره که باید بگی بهم
- اووهوووم
همچنان منتظر ابراز علاقه بودم - نیلو این سه سال خیلی کنارت بهم خوش گذشت همه جوره پایه هم بودیم حواست بهم بود حواسم بهت بود و خوشحالم که اون روز اتفاقی اومدن خونه و تو سردرد داشتی خوشحالم که تو این سه سال دیگه هیچ وقت سرت درد نگرفت چون بلد بودم حالت رو خوب کنم
با ذوق داشتم به حرفاش گوش میدادم
این رابطه یه روزی باید تموم میشد و امروز بنظرم روز خوبیه اینکه تو اوج همه چی تموم شه امروزم گودبای پارتیمون بود
( هنوز فکر میکردم دستم انداخته و داره باهام شوخی میکنه)
برو دنبال زندگیت امیدوارم اون یارو بتونه خوشبختت کنه - خیلی شوخی مسخرهای بود علیرضا
خیره تو چشمام نگاه کرد - هیچ وقت تو زندگیم آنقدر جدی نبودم نیلو خودتو به خریت نزن برو دنبال زندگیت دختر
اشکام بیاختیار میریخت سرش پایین انداخت و دستاش تو موهاش قفل شد
پا شدم برم - خودم میرسونمت
- لازم نکرده خودم میرم
- نیلوفر خرابش نکن زهر نکن آخرش رو
- بیشعور اصلا میفهمی چی داری میگی مردم ماهی عیدشون بعد یه هفته میمیره زهر میشه بهشون بعد تو ازم میخوای یه رابطه سه سال رو با لبخند ژوکوند برات تموم کنم
تقریبا تو پارک جیغ میزدم و مشتامو میکوبیدم تو سینه اش تا منو کشید تو بغلش و محکم بغلم کرد - من آدم زندگی نیستم نیلو از اولش هم بهت گفتم برو دنبال زندگیت وقتی عشق اولت اومده سراغت برو نیلو اولش سخته مثل اوایل که با من بودی بعدش منو یادت میره برو قربونت برم برو زندگیت رو بساز من به درد زندگی کردن نمیخورم من تو عقایدم ازدواج جایی نداره
- مرده شور تو و عقایدت رو باهم ببرن ولم کن میخوام برم
- خودم میبرمت
تو ماشین نشستیم و من فقط گریه کردم از صبح امیر ده بار زنگ زده بود که جواب هیچ کدوم از تماسش رو نداده بودم از لج علیرضا جواب دادم - چرا جواب نمیدی نیلو؟
- چون دلم نمیخواست چی کار داری هی زنگ میزنی؟
- اومدم دنبالت بریم بیرون مامانت گفت با دوستات رفتی کوه
- دارم برمیگردم
- بریم بیرون بعدش
- نه کوهنوردی سختی داشتم خسته ام حوصله هم ندارم باشه برای بعد
- باشه عزیزم میخوای بیام دنبالت خستهای
- نه خودم میام خودمم بعدا بهت زنگ میزنم هی زنگ نزن
همچنان میچرخید تو خیابونا
- منو ببر خونه خسته ام
- اول آروم شو بعد الآن قیافهات تابلو
- به درک که تابلو من آروم نمیشم فقط نمیخوام دیگه ببینمت
- اوکی منم همینو میگم دیگه تو داری لج میکنی
- خفه شو علیرضا دیگه هیچی نگو
- چشممم
اون دیدار شد آخرین دیدار ما بعد اون روز من سیم کارتم رو عوض کردم و هیچ وقت تلفن خونه رو جواب ندادم ولی تا آخرین لحظه شب عروسیم عجیب منتظر بودم که بیاد و با یه اشاره اش من بزنم زیر همه چیز
با صدای زنگ موبایلم از هپروت ۲۰ سال قبل اومدم بیرون آنقدر گریه کرده بودم صدام گرفته بود از مدرسه نفس بود اصلا متوجه گذشتن ساعت نشده بودم سریع اسنپ رو زدم و هول لباس پوشیدم برم دنبالش
چشام قرمز قرمز بود در کمال تعجب دوباره علیرضا پذیرفت لغو کردم دوباره گرفتم و دوباره همون راننده قبلی
چون اسنپم با شماره امیر هست لغو نکردم که حساس نشه سریع رفتم پایین و بدون حرف سوار ماشین شدم
گوشیم زنگ خورد
- عزیزم هنوز نرفتی دنبال نفس
- نه خواب موندم سرم درد میکرد
- باشه عزیزم رسیدی خونه خبر بده
بدون حرف کنار خیابون پارک کرد و بعد چند دقیقه برگشت و آب معدنی رو گرفت سمتم
بدون حرف دستش رو پس زدم - هنوزم دروغگوی خوبی نیستی بخور اینو گریه کردی سرت درد میگیره
از اینکه راحت حالمو فهمیده مثل قبل دوباره دلم گرفت و دوباره اشکام راه افتاد - تو چه غلطی میکردی دم در خونه من
- باید دوباره میدیدمت یه حرفی هست که باید بهت میزدم ۱۵ سال مونده رو دلم
- من هیچ حرفی باهات ندارم
- من باهات حرف دارم
- تو حرفاتو زدی پس حق حرف زدن نداری
- من خر دقیقا شب عقد تو فهمیدم که چه غلطی کردم تازه اون موقع فهمیدم که تو با همه برام فرقی داشتی تازه اون موقع فهمیدم که هم به خودم ظلم کردم هم به تو اون موقع اون عقاید کسشرم نذاشت بفهمم حس واقعیم نسبت بهت چیه اون روز ازم پرسیدی دیگه چیکار باید میکردم که دوستم داشته باشی
تو اون موقعی که هیچ کاری هم نکرده بودی من دوستت داشتم فقط آنقدر خر بودم که نفهمیدم همون اولین روزی که دیدمت همون موقع که حمید و سپیده رو باهم جر دادی من از همون موقع دوستت داشتم ببخشید که آنقدر نادون بودم که نفهمیدم من شب تا عقدت تا خود صبح زار زدم شب عروسیش تا دم در خونهات دنبالت اومدم و هزار بار خودمو لعنت کردم که چرا نخواستم حرف دل خودمو و تو رو بفهمم - الان گفتنش فایدهای داره
- نه تو زندگیه خودت رو دادی منم زندگی خودمو تو یه دختر داری منم یه دختر دارم من الان به زندگیم عادت دارم و معنی عادت کردن رو الان فهمیدم ولی تو باید میفهمیدی که من دوستت دارم و همیشه یه حفره خالی تو قلبم برات مونده
همچنان اشکام میومد و در کمال ناباوری و علیرضا هم گریه میکرد و تمام زورش با فشار دادن فرمون خالی میکرد هیچ حرفی دیگه نزدیم تا رسیدم مدرسه نفس
بدون حرف بغلش کردم باهام قهر بود که دیر کردم اون منتظر ناز کشیدن بود منم بیحوصله وقتی صداش بلند شد تازه سرمو بلند کردم تو آیینه نگاش کردم
- نفس خانم چرا اخمات تو همه؟
- چون با مامانم قهرم
- قهر نکن عمو مامانت خیلی دوستت داره
- میدونم ولی دیر اومد دنبالم شما بچه داری؟
- بله یه دختر کوچولو که سه سالشه که هم خودشو خیلی دوست دارم هم اسمشو هم صاحب اسمش
- اسمش چیه؟
- نیلوفر که من نیلو جونم صداش میکنم
- اسم مامان منم نیلوفر
………
یه سری چیزا رو هیچ وقت نباید فهمید مثل احساس علیرضا نسبت به من که هیچ نباید میفهمیدم باید تو ذهنم همیشه همون آدم خودخواه میموند که در عین متنفر بودن ازش همچنان بعد از ۱۵ سال دوسش داشتم و بعضی وقتا یادآوری خاطراتش هم برام لذت بخش بود هم احساس گناه میکردم در برابر امیر
نمیدونم بعد این دیدار من آدم قبل میشم یا نه این داستان رو نوشتم چون قبلاً عاشق خوندن داستانهای سکسی بود و اصرار داشت داستان سکسای خودمون رو هم بنویسیم که من همیشه مخالفت میکردم اگه هنوز هم مثل من این عادت قدیمی رو داشته باشه احتمالا این داستان رو میخونه
کاش هیچ وقت نمی دیدمت و کاش هیچ وقت بهم نمیگفتی که دوستم داشتی یا هنوزم دوستم داری ……
نیلوفر ۰۵/۰۵/۰۵
نوشته: نیلوفر
3 پاسخ به “خاطرات فراموش نشدنی”
تاریخم رند کردی که ، داستانتو دوسه خط در میون خوندم مثل فیلمای جم تی وی چیزی رو از دست ندادم ، بخاطر احساساتت که خوب بیان شده بود لایک کردم
عالی بود
منم همین داستانو داشتم با این تفاوت که اون دختری که باهاش بودم رو دیگع ندیدم. الان ۱۵ سال از اون موقع گذشته ولی نمیدونم اگه ببینمش چی بهش میگم. امیدوارم که شوهر خوبی گیرش اومده باشه. من اون موقع اولین رابطم بود و نمیخواستم زود ازدواج کنم. ولی اون دنبال شوهر بود. فکر کنم خیلیها از این مدل تجربه ها داشتن. مشکل ما اینه که فکر میکنیم حتما باید به ازدواج ختم بشه و وقتی نمیشه دیگه توی همون زمان گیر میکنیم