مثل هر روز ولی امروز خسته تر از سرکار اومدم و روی تخت دراز کشیدم میخواستم بخوابم تلفنم زنگ خورد فرزانه بود جواب دادم
مهراد:سلام جانم
مثل اینکه اعصاب نداشت و داد میزد
فرزانه:تلفن خریدی برای چی چرا جواب نمیدی به هرکی زنگ میزنم ازت خبر ندارن معلومه کجایی
مهراد:باشه شلوغش نکن اضافه کار بودم تازه اومدم آنتن نداشتم.
اروم نمیشد صداشو گرفته بود روی سرش منم سردرد داشتم تحمل نکردم تلفن قطع کردم و گذاشتم آخر هفته بود میخواستم راحت استراحت کنم چشامو بستم که صدای پیامک گوشیم اومد چند ثانیه مکث کردم میدونستم فرزانس پیام باز کردم بخونم
فرزانه:واقعا شعورت در همین حد هستش تلفن رو من قطع میکنی منو باش عمرمو پای کی گذاشتم
واقعا حوصله ناز کشیدن نداشتم امشب میخواستم راحت بخوابم ولی اگه اینو پشت گوش می انداختم از دست میدادمش پیام براش نوشتم
مهراد:ببخشید عزیزم من خیلی خستم میشه فردا صحبت کنیم
تلفن گذاشتم کنار که سریع پیام اومد
فرزانه:باشه فرار کن ولی یادت باشه اینو فراموش نمیکنم
تلفن خاموش کردم نمیدونم چقد گذشتم که خوابم برد
صبح با صدای زنگ در بیدار شدم به سختی تخت ول کردم بلند شدم و جلو آیفون دیدم فرزانس در باز کردم رفتم توالت صورتم شستم تو ایه به صورتم نگاه کردم هنوز خواب نیاز داشتم زیر چشمام سیاه شده بود صورتمو خشک کردم اومدم بیرون در خونه رو باز کردم فرزانه از آسانسور اومد نگاه من نمی کرد ولی خیلی عصبانی بود در باز منو کنار زد اومد داخل من یکم خندیدم
مهراد:از ترسمون سلام
فرزانه:چه سلامی چه علیکی رو پیشونی من چی نوشته
یکم نگاهش کردم
مهراد:تو که میدونی من اوضام فعلا خوب نیست وقت نمیتونم برات بزارم خودتم اولا هی میگفتم تو روزی نیم ساعت برام وقت بذار من راضی هستم چی شد پس
فرزانه:من گفتم ولی تو اصلا هیچ توجه به من نداری همون نیم ساعتم قطع کردی بابا منم ادمم توجه میخوام خسته شدم هرجا رفتم کنارم نبودی
بغلش گرفتم هی خواست خودشو عقب بکشه من سفت گرفتمش بالاخره تسلیم شد من موهاشو ناز میکردم
مهراد:ببخشید حق با توئه
موهاشو بو میکردم خیلی خوش بو بود موهای لختش منو دیونه میکرد تو حال خودم بودم یهو سینمو گاز گرفتم ولش کردم عقب رفتم
مهراد:چرا یهو سگ شدی
فرزانه:هنوز دلم خالی نشده
دوید سمت من موهامو گرفت سرمو کشید پایین درگوشم گفت
فرزانه:ایندفعه بیخیال شدم دفعه بعد راحت نیست
من تایید میکردم که موهامو ول کنه احساس میکردم پوست سرم داره جدا میشه
مهراد:باشه باشه فقط ول کن
ولم کرد می خندید من با اخم نگاهش میکردم دستم روی سرم بود اومد جلو گونمو بوس کرد
فرزانه:برو دوش بگیر من برات صبحانه آماده میکنم
لبخند زدم بهش نگاه کردم که داشت میرفت سمت آشپزخونه رفتم دوش بگیرم ۲۰دیقیقه ای سریع اومدم بیرون لباس پوشیدم سر میز نشستم به فرزانه نگاه کردم که با لبخند پهنی به من نگاه میکردم یه لقمه از املت خوردم به نگاه کردم
مهراد:تو نمیخوری
فرزانه:نه من خوردم قبل اینکه بیام
مهراد:مرسی
فرزانه: نوش جونت
مهراد:دوست داری ببرمت کجا امروز
فرزانه یکم نگاهم کرد خدا میدونست چه پیشنهادی داره
فرزانه : حالا بخور بعدش تصمیم میگیریم
لبخند زدم و مشغول خوردن شدم چن دقیقه طول کشید خوردم تشکر کردم از فرزانه بعد بلند شد ظرف هارو جمع کرد توی سینک گذاشت داشت ظرف دیروز میشست که مونده بودش داشتم بهش نگاه میکردم رفتم پشت بغلش گرفتم موهاشو جمع کرده بود لبمو گذاشتم روی گردنش بوسیدمش که خندید سرشو سمت من خم کرد
فرزانه:کرم نریز مهراد
خندیدم رفتم ده دقیقه بعد باه اماده شدیم بریم بیرون جلوی من راه میرفت تو پارکینگ دستشو گرفتم رفتیم سمت ماشین سوار شدیم ماشین روشن کردم رفتم از پارکینگ بیرون هنوز تصمیم نگرفته بودیم بریم کجا سر صبح بود مغازه ها بسته بود
مهراد:فرزانه بریم باراجین(پارک کوهستانی قزوین)
فرزانه:بریم فقط ذغال بگیریم قبلش
خندیدم بهش نگاه کردم
مهراد: داری راه می افتی
فرزانه خودشو لوس کرد با صدای بچه گونه
فرزانه:بابایم یادم داده دیده
خندیم کنار نگه داشتم پرسیدم چیزی میخواد یا نه رفتم مغازه ذغال تنباکو با تخمه خوراکی خریدم خداروشکر صبح گرم بود تو زمستون برگشتم تو ماشین را افتادیم تو را به بلوتوث وصل شد اهنگ گذاشته بود برا من میرقصید دلبری میکرد وقتی رسیدیم آتیش روشن کردیم زغال ها رو انداختم داخل فرزانه داشت طعم میزد منم زیر اندازو از پشت ماشین داخل آلاچیق پهن کردم قلیون آماده کردم اوردم نشستیم فرزانه داشت خوراکی می خورد با گوشیش ور میرفت منم قلیونو چاق میکردم که نزدیک صورت من شد منم نگاش میکردم
مهراد:چیه
فرزانه:دود بده من
مهراد:نه این مسخره بازیا چیه
فرزانه:قهر میکنما
کام عمیق گرفتم صورتمو سمت فرزانه گرفتم که لبشو چسبوند به لبام من شوکه شدم ولی حرکتی باحالی بود چند ثانیه بعد عقب کشید یکم صورتش سرخ شده بود دودی که از دهن من گرفت یه طرف دیگه فوت کرد
مهراد: خیلی وزه ای
یکم باهم شوخی کردیم صحبت کلیپ گرفتن قلیون که جمع کردم با فرزانه رفتیم تا از کوه بالا بریم شیب تندی داشت ولی با پای پیاده میشد رفت من جلو میرفتم پشتمو نگاه کردم عین بچه ها داره نفس نفس میزن
مهراد:خسته شدی
فرزانه:چرا این کوه تموم نمیشه هرچی میری بالا انگار نرفتی
خندیدم بغلش کردم یه جیغ کوچیکی کشیدم و میخندید
مهراد: تا من هستم خسته نمیشی
رسیدیم بالا گذاشتمش زمین گوشیشو سریع داد بهم رفت روی لبه
فرزانه:ازم عکس بگیر
یکم نگاهش کردم ازش عکس میگرفتم اونم دلبری میکرد ژست میگرفت اومد تا کنارم گوشی رو گرفت عکسارو ببین داشتم نگاهش میکردم چونشو گرفتم تا مجبور بشه نگاهم کنه تو چشماش نگاه میکردم یکم گونه هاش سرخ شد لبمو روی لباش گذاشتم چشمام بستم چندیقه لب میگرفتیم که زبونشو کرد تو دهنم یکم کارش عجیب بود داشت شهوتم بالا می گرفتم دستمو بردم زیر کاپشنش سینشو گرفتم پرتقالی خوش دست نرم تکون خورد بدنش لرزید اروم باهام حرف زد
فرزانه:دستات سرده درش میاری
مهراد:اما تو خیلی گرمی
فرزانه:مهراد
دستمو در اوردم خیلی خورد تو ذوقم رفتیم نم نم از کوه پایین سوار شدیم فرزانه بیرون نگاه میکرد بخاری روشن کردم به سمت امامزاده اسماعیل پارک کردم پیاده شدم آش گرفتم داشتم برمیگشتم سمت ماشین دیدم فرزانه با تلفن حرف میزنه من اومدم سریع قطع کرد نشستم تو ماشین با لبخند معلوم بود یه چیزیه
مهراد: چیزی شده دپرس شدی
فرزانه:هیچی نیست بیخیال
مهراد:حالا ما شدیم غریبه
فرزانه: مهراد چرت نگو بعدا بهت میگم
من نگاهش میکردم تا آخر مسیر دیگه نه زیاد حرف زد نه زیاد میخندید هی سعی میکردم حرف بزنم سرشو مینداخت تو گوشی رسیدیم خونه جلو تر از من رفت داخل من روی مبل نشستم یکم ناراحت بودم بخاطر اینکه نفهمیدم قضیه چیه
فرزانه: من میخوام برم دوش بگیرم
با صدای فرزانه از فکر اومدم بیرون
مهراد: باشه برو
از اتفاقایی که افتاده روی کوه گفتم شاید الان موقع خوبیه بلند شدم در حموم باز کردم بخار زیاد بود خوب ندیدم پیرهنمو درآوردم در بستم به فرزانه نگاه میکردم
فرزانه:توکه صبح دوش گرفتی
مهراد:میدونم
چونشو گرفتم لبشو بوسیدم بدنش خیس بود سینه هاش سفت خوش فرم موهاش خیس شده بود خیلی جذاب تر شده بود مثل بلور بود میخواست خودشو کنار بکشه نذاشتم و دستم دور کمرش گرفتم به خودم چسبوندم حس بدنش خیلی لذت بخش بود دستمو گذاشتم رو واژنش دستمو حرکت میدادم لبمو ول کرد سرشو روی شونم گذاشت بدنشو عقب جلو میکرد دستاش روی شونم بود نفس نفس میزد چرخوندمش سمت دیوار شلوارم کشیدم پایین خودمو چسبوندم بهش از پشت موهاشو دور دستم مشت کردم آلتمو روی واژنش کشیدم هیچ واکنشی نداشت آروم دخول کردم با ریتم آروم عقب جلو میکردم صدای بدنمون فضا رو پر کرده بود
فرزانه:مهراد تند تر
با صدای اروم میگفت
من سریع تر انجامش میدادم نفس نفس میزد ناله میکرد صداش حمام رو برداشته بود منم دندونمو محکم رو هم فشار داده بودم نفسمو پر حرص بیرون میدادم سینه هاشو از پشت تو مشتم گرفتم بدنشو به خودم چسبوندم محکم تلمبه میزدم
فرزانه داشت ارضا میشد هی میخواست با دستش یه جارو بگیره من دستم رو شکمش گرفته بودم دستم چنگ میزد بدنش می لرزید ولی من ادامه دادم
نگاه فرزامی کردم بیحال بود برگردوندمش دستشو دور گردن من حلقه کرد پاهاشو بالا گرفتم آلتمو داخل واژنش گذاشتم دوباره ادامه دادم فرزانه از ارتباط چشمی فرار میکرد سرش روی شونم بود هی زیر گوشم زمزمه میکرد تا ارضا بشم
میدونستم خسته شده بود ولی تند تند خودمو عقب جلو میکردم که حس کردم نزدیک ارضا شدنمه خیلی سریع تلمبه زدم خودمو محکم به فرزانه چسبوندم تا ته داخل بودم فرزانه سرشو بالا گرفت جیغ کوچیکی زد و من نفس نفس میزدم دیگه حرفی نزدم دوش گرفتیم اومدیم بیرون موهاشو داشت سشوار می کشید نشستم کنارش سشوار گرفتم موهاشو شونه میکردنم سشوار کشیدنم تموم شد موهاشو جمع کردم شروع کردم به بافتن که به فکرم رسید ازش بپرسم چرا انقدر یهو کم توجهی کرد
مهراد:فرزانه
فرزانه:بله
مهراد:چرا یهو رفتارت با من عوض شد
فرزانه حرفی نزد بغلش کردم زد زیر گریه نوازشش میکردم
مهراد:اروم باش عزیزم من پیشتم
هی گریه میکرد من منتظر بودم تا اروم بشه
مهراد: تورو خدا اینجوری نکن من خیلی ناراحت میشم
فرزانه چشماشو مالید اشکاشو پاک کرد با بغض گفت
فرزانه:پدربزرگم فوت کرد
من بغلش کردم گریش شدید تر شد
مهراد:چرا زودتر نگفتی
فرزانه:نمیخواستم ناراحت بشی گفتم فقط یه روز باهمیم نمیخوام خرابش کنم
من بغلش کردم نوازشش میکردم
مهراد:سلام جانم
مثل اینکه اعصاب نداشت و داد میزد
فرزانه:تلفن خریدی برای چی چرا جواب نمیدی به هرکی زنگ میزنم ازت خبر ندارن معلومه کجایی
مهراد:باشه شلوغش نکن اضافه کار بودم تازه اومدم آنتن نداشتم.
اروم نمیشد صداشو گرفته بود روی سرش منم سردرد داشتم تحمل نکردم تلفن قطع کردم و گذاشتم آخر هفته بود میخواستم راحت استراحت کنم چشامو بستم که صدای پیامک گوشیم اومد چند ثانیه مکث کردم میدونستم فرزانس پیام باز کردم بخونم
فرزانه:واقعا شعورت در همین حد هستش تلفن رو من قطع میکنی منو باش عمرمو پای کی گذاشتم
واقعا حوصله ناز کشیدن نداشتم امشب میخواستم راحت بخوابم ولی اگه اینو پشت گوش می انداختم از دست میدادمش پیام براش نوشتم
مهراد:ببخشید عزیزم من خیلی خستم میشه فردا صحبت کنیم
تلفن گذاشتم کنار که سریع پیام اومد
فرزانه:باشه فرار کن ولی یادت باشه اینو فراموش نمیکنم
تلفن خاموش کردم نمیدونم چقد گذشتم که خوابم برد
صبح با صدای زنگ در بیدار شدم به سختی تخت ول کردم بلند شدم و جلو آیفون دیدم فرزانس در باز کردم رفتم توالت صورتم شستم تو ایه به صورتم نگاه کردم هنوز خواب نیاز داشتم زیر چشمام سیاه شده بود صورتمو خشک کردم اومدم بیرون در خونه رو باز کردم فرزانه از آسانسور اومد نگاه من نمی کرد ولی خیلی عصبانی بود در باز منو کنار زد اومد داخل من یکم خندیدم
مهراد:از ترسمون سلام
فرزانه:چه سلامی چه علیکی رو پیشونی من چی نوشته
یکم نگاهش کردم
مهراد:تو که میدونی من اوضام فعلا خوب نیست وقت نمیتونم برات بزارم خودتم اولا هی میگفتم تو روزی نیم ساعت برام وقت بذار من راضی هستم چی شد پس
فرزانه:من گفتم ولی تو اصلا هیچ توجه به من نداری همون نیم ساعتم قطع کردی بابا منم ادمم توجه میخوام خسته شدم هرجا رفتم کنارم نبودی
بغلش گرفتم هی خواست خودشو عقب بکشه من سفت گرفتمش بالاخره تسلیم شد من موهاشو ناز میکردم
مهراد:ببخشید حق با توئه
موهاشو بو میکردم خیلی خوش بو بود موهای لختش منو دیونه میکرد تو حال خودم بودم یهو سینمو گاز گرفتم ولش کردم عقب رفتم
مهراد:چرا یهو سگ شدی
فرزانه:هنوز دلم خالی نشده
دوید سمت من موهامو گرفت سرمو کشید پایین درگوشم گفت
فرزانه:ایندفعه بیخیال شدم دفعه بعد راحت نیست
من تایید میکردم که موهامو ول کنه احساس میکردم پوست سرم داره جدا میشه
مهراد:باشه باشه فقط ول کن
ولم کرد می خندید من با اخم نگاهش میکردم دستم روی سرم بود اومد جلو گونمو بوس کرد
فرزانه:برو دوش بگیر من برات صبحانه آماده میکنم
لبخند زدم بهش نگاه کردم که داشت میرفت سمت آشپزخونه رفتم دوش بگیرم ۲۰دیقیقه ای سریع اومدم بیرون لباس پوشیدم سر میز نشستم به فرزانه نگاه کردم که با لبخند پهنی به من نگاه میکردم یه لقمه از املت خوردم به نگاه کردم
مهراد:تو نمیخوری
فرزانه:نه من خوردم قبل اینکه بیام
مهراد:مرسی
فرزانه: نوش جونت
مهراد:دوست داری ببرمت کجا امروز
فرزانه یکم نگاهم کرد خدا میدونست چه پیشنهادی داره
فرزانه : حالا بخور بعدش تصمیم میگیریم
لبخند زدم و مشغول خوردن شدم چن دقیقه طول کشید خوردم تشکر کردم از فرزانه بعد بلند شد ظرف هارو جمع کرد توی سینک گذاشت داشت ظرف دیروز میشست که مونده بودش داشتم بهش نگاه میکردم رفتم پشت بغلش گرفتم موهاشو جمع کرده بود لبمو گذاشتم روی گردنش بوسیدمش که خندید سرشو سمت من خم کرد
فرزانه:کرم نریز مهراد
خندیدم رفتم ده دقیقه بعد باه اماده شدیم بریم بیرون جلوی من راه میرفت تو پارکینگ دستشو گرفتم رفتیم سمت ماشین سوار شدیم ماشین روشن کردم رفتم از پارکینگ بیرون هنوز تصمیم نگرفته بودیم بریم کجا سر صبح بود مغازه ها بسته بود
مهراد:فرزانه بریم باراجین(پارک کوهستانی قزوین)
فرزانه:بریم فقط ذغال بگیریم قبلش
خندیدم بهش نگاه کردم
مهراد: داری راه می افتی
فرزانه خودشو لوس کرد با صدای بچه گونه
فرزانه:بابایم یادم داده دیده
خندیم کنار نگه داشتم پرسیدم چیزی میخواد یا نه رفتم مغازه ذغال تنباکو با تخمه خوراکی خریدم خداروشکر صبح گرم بود تو زمستون برگشتم تو ماشین را افتادیم تو را به بلوتوث وصل شد اهنگ گذاشته بود برا من میرقصید دلبری میکرد وقتی رسیدیم آتیش روشن کردیم زغال ها رو انداختم داخل فرزانه داشت طعم میزد منم زیر اندازو از پشت ماشین داخل آلاچیق پهن کردم قلیون آماده کردم اوردم نشستیم فرزانه داشت خوراکی می خورد با گوشیش ور میرفت منم قلیونو چاق میکردم که نزدیک صورت من شد منم نگاش میکردم
مهراد:چیه
فرزانه:دود بده من
مهراد:نه این مسخره بازیا چیه
فرزانه:قهر میکنما
کام عمیق گرفتم صورتمو سمت فرزانه گرفتم که لبشو چسبوند به لبام من شوکه شدم ولی حرکتی باحالی بود چند ثانیه بعد عقب کشید یکم صورتش سرخ شده بود دودی که از دهن من گرفت یه طرف دیگه فوت کرد
مهراد: خیلی وزه ای
یکم باهم شوخی کردیم صحبت کلیپ گرفتن قلیون که جمع کردم با فرزانه رفتیم تا از کوه بالا بریم شیب تندی داشت ولی با پای پیاده میشد رفت من جلو میرفتم پشتمو نگاه کردم عین بچه ها داره نفس نفس میزن
مهراد:خسته شدی
فرزانه:چرا این کوه تموم نمیشه هرچی میری بالا انگار نرفتی
خندیدم بغلش کردم یه جیغ کوچیکی کشیدم و میخندید
مهراد: تا من هستم خسته نمیشی
رسیدیم بالا گذاشتمش زمین گوشیشو سریع داد بهم رفت روی لبه
فرزانه:ازم عکس بگیر
یکم نگاهش کردم ازش عکس میگرفتم اونم دلبری میکرد ژست میگرفت اومد تا کنارم گوشی رو گرفت عکسارو ببین داشتم نگاهش میکردم چونشو گرفتم تا مجبور بشه نگاهم کنه تو چشماش نگاه میکردم یکم گونه هاش سرخ شد لبمو روی لباش گذاشتم چشمام بستم چندیقه لب میگرفتیم که زبونشو کرد تو دهنم یکم کارش عجیب بود داشت شهوتم بالا می گرفتم دستمو بردم زیر کاپشنش سینشو گرفتم پرتقالی خوش دست نرم تکون خورد بدنش لرزید اروم باهام حرف زد
فرزانه:دستات سرده درش میاری
مهراد:اما تو خیلی گرمی
فرزانه:مهراد
دستمو در اوردم خیلی خورد تو ذوقم رفتیم نم نم از کوه پایین سوار شدیم فرزانه بیرون نگاه میکرد بخاری روشن کردم به سمت امامزاده اسماعیل پارک کردم پیاده شدم آش گرفتم داشتم برمیگشتم سمت ماشین دیدم فرزانه با تلفن حرف میزنه من اومدم سریع قطع کرد نشستم تو ماشین با لبخند معلوم بود یه چیزیه
مهراد: چیزی شده دپرس شدی
فرزانه:هیچی نیست بیخیال
مهراد:حالا ما شدیم غریبه
فرزانه: مهراد چرت نگو بعدا بهت میگم
من نگاهش میکردم تا آخر مسیر دیگه نه زیاد حرف زد نه زیاد میخندید هی سعی میکردم حرف بزنم سرشو مینداخت تو گوشی رسیدیم خونه جلو تر از من رفت داخل من روی مبل نشستم یکم ناراحت بودم بخاطر اینکه نفهمیدم قضیه چیه
فرزانه: من میخوام برم دوش بگیرم
با صدای فرزانه از فکر اومدم بیرون
مهراد: باشه برو
از اتفاقایی که افتاده روی کوه گفتم شاید الان موقع خوبیه بلند شدم در حموم باز کردم بخار زیاد بود خوب ندیدم پیرهنمو درآوردم در بستم به فرزانه نگاه میکردم
فرزانه:توکه صبح دوش گرفتی
مهراد:میدونم
چونشو گرفتم لبشو بوسیدم بدنش خیس بود سینه هاش سفت خوش فرم موهاش خیس شده بود خیلی جذاب تر شده بود مثل بلور بود میخواست خودشو کنار بکشه نذاشتم و دستم دور کمرش گرفتم به خودم چسبوندم حس بدنش خیلی لذت بخش بود دستمو گذاشتم رو واژنش دستمو حرکت میدادم لبمو ول کرد سرشو روی شونم گذاشت بدنشو عقب جلو میکرد دستاش روی شونم بود نفس نفس میزد چرخوندمش سمت دیوار شلوارم کشیدم پایین خودمو چسبوندم بهش از پشت موهاشو دور دستم مشت کردم آلتمو روی واژنش کشیدم هیچ واکنشی نداشت آروم دخول کردم با ریتم آروم عقب جلو میکردم صدای بدنمون فضا رو پر کرده بود
فرزانه:مهراد تند تر
با صدای اروم میگفت
من سریع تر انجامش میدادم نفس نفس میزد ناله میکرد صداش حمام رو برداشته بود منم دندونمو محکم رو هم فشار داده بودم نفسمو پر حرص بیرون میدادم سینه هاشو از پشت تو مشتم گرفتم بدنشو به خودم چسبوندم محکم تلمبه میزدم
فرزانه داشت ارضا میشد هی میخواست با دستش یه جارو بگیره من دستم رو شکمش گرفته بودم دستم چنگ میزد بدنش می لرزید ولی من ادامه دادم
نگاه فرزامی کردم بیحال بود برگردوندمش دستشو دور گردن من حلقه کرد پاهاشو بالا گرفتم آلتمو داخل واژنش گذاشتم دوباره ادامه دادم فرزانه از ارتباط چشمی فرار میکرد سرش روی شونم بود هی زیر گوشم زمزمه میکرد تا ارضا بشم
میدونستم خسته شده بود ولی تند تند خودمو عقب جلو میکردم که حس کردم نزدیک ارضا شدنمه خیلی سریع تلمبه زدم خودمو محکم به فرزانه چسبوندم تا ته داخل بودم فرزانه سرشو بالا گرفت جیغ کوچیکی زد و من نفس نفس میزدم دیگه حرفی نزدم دوش گرفتیم اومدیم بیرون موهاشو داشت سشوار می کشید نشستم کنارش سشوار گرفتم موهاشو شونه میکردنم سشوار کشیدنم تموم شد موهاشو جمع کردم شروع کردم به بافتن که به فکرم رسید ازش بپرسم چرا انقدر یهو کم توجهی کرد
مهراد:فرزانه
فرزانه:بله
مهراد:چرا یهو رفتارت با من عوض شد
فرزانه حرفی نزد بغلش کردم زد زیر گریه نوازشش میکردم
مهراد:اروم باش عزیزم من پیشتم
هی گریه میکرد من منتظر بودم تا اروم بشه
مهراد: تورو خدا اینجوری نکن من خیلی ناراحت میشم
فرزانه چشماشو مالید اشکاشو پاک کرد با بغض گفت
فرزانه:پدربزرگم فوت کرد
من بغلش کردم گریش شدید تر شد
مهراد:چرا زودتر نگفتی
فرزانه:نمیخواستم ناراحت بشی گفتم فقط یه روز باهمیم نمیخوام خرابش کنم
من بغلش کردم نوازشش میکردم
…
ادامه دارد…
نوشته: Hesam_bardi
3 پاسخ به “فراموش نشدنی من”
سلامبد نبود،میتونی بنویسی،در مورد داستان اما چیز خاصی نداشت چون داستان متوسط و شایدم روتین بین زوجهای جوون بود و زیاد دیده میشه،بهرحال بنویسی بهتر از ننوشتنته،چون سایت به نویسنده «غیر از ژانر گی/محارم/خیانت»نیاز داره و…مرسی
مدلشو دوس داشتم ولی خب پدربزرگم فوت کرد خب چی…
بد نبودالبته اگه احمد شاخ بذارهو باز نیاد کسشر بنویسه