( قصه های شیرین ) شب های تولّد

سلام سلام من شیرین هستم 34 ساله از بلوچستان و داستان های واقعی زندگیمو بصورت سریالی باهاتون در ارطبات میزارم پس برای فهمیدن مفهوم این داستان باید قسمت های قبلی رو خونده باشید.
خوب بریم سر اصل مطلب
1393/05/04تولد 22سالگیم بود دوستام سیع کرده بودن همه آشنا هامونو دعوت کنن ولی چون من اهل پسر بازیو اینا نبودم همه زنو دختر بودن یه اکیپ دخترونه منو خالم بودیم مدوسا و سلنا و سلین و مستانه و چند تا دیگه از دوستامون قبل مهمونی موقع آماده شدن یه دست لباس بلوچی صورتی رنگ داشتم با کلی آینه دوزیو گل دوزی همونو میخواستم بپوشم ولی مدوسا اومد و گفت یه لباس مجلسی برات خریدیم اینو بپوش یه لباس طلایی رنگ که از یه طرف یقه رومی میخورد ساده و شیک بود و ست قشنگی با طلاهای زیادم زده بود وقتی پوشیدم رفتم جلو آینه خودم باورم نشد چقد بهم میومد اولین بار بود لباسی جز لباس محلی خودمون میپوشیدم تو همین حین هم مدوسا خیلی ازم تعریف میکرد یکم از جلو آینه رفتم کنار دیدم مدوسا لخت پشت سرم وایستاده داره کمر بند دیلدوشو میبنده بر گشتم نگاهش کردم گفتم داری چیکار می‌کنی اومد جلو با اون قد بلندش خفتم کرد به دیوار لبامو خورد پایین لباسمو داد بالا و سر دیلدو رو کرد تو کوصم و شروع کرد به تلمبه زدن گفت دارم کادوتو جلو تر بهت میدم گفتم الان وقتش نیست دیر شده ولی ول کن نبود با سرعت شروع کرد به کردنم انقد کرد که آبم پاشید بیرون رو کرد بهم گفت از کادو اصلیت خوشت اومد گفتم این بهترین کادوی عمرم بود سریع بلند شدیم و آماده شدیم من یه دستبند طلا انداختم که با زنجیر به انگشترم وصل میشد تو اون دست دیگمم سه تا تک پوش طلا بزرگ و پهن یه سربند طلا و یه سنجاق سینه سنگین یه گردنبند خفتی و گوشواره های بزرگ و یه رژ قرمز زدم و یه آرایش غلیظ که ترکیبش با اون لباس طلایی عالی شده بود مدوسا هم با اون بدن سکس سفیدش یه لباس مجلسی سفید هم پوشیده بود یه آرایش لایت هم کرد که واقعا مثل عروس ها شده بود خالم به لباس سبز درباری رنگ البته ما بخش میگیم سبز نسواری بلوچی پوشیده بود اونم مثل من کلی طلا انداخته بود و آرایش غلیظ و سلنا هم که طبق معمول خودشو شبیه سلنا گمز درس کرده بود موهای صاف لباس تقریبا ساده آرایش کم وقت رسیدن مهمونا شد یه چند تاییه که اومدن بعدشون سلین اومد تو خودش آرایشگر بود و سالن داشت انقد به خودش رسیده بود انگار شب عروسیشه واقعا زیبا بود زیبا تر هم شده بود و آخرین نفر مستانه خانوم تتو کار اومد دفعه آخری که دیدمش موهای فر شبیه ببعی داشت و پوست برنزه شده تیره و ممه های کوچیک سایز 60که جای تاپ و سوتین روسری بسته بود روشن با شلوار جین ولی اون شب موهاشو بافت آفریقایی زده بود از اینایی که با چند تا رنگ میبافن بلند میشه از مغز سر به پایین پوستش هم روشن تر شده بود و ممه های که یهو تبدیل شده بودن به سایز 90 انقد بزرگ بود که رگ های زیر پوستش دیده میشد ولی خیلی طبیعی بود اگه از قبل نمیدیمش نمی‌فهمیدم پروتز کرده پرسیدم گفت من برای کلاس های آموزشی میرم ترکیه اونجا انجام دادم یه لباس نقره ای رنگم پوشیده بود که واقعا جذاب شده بود خصوصا از مدل موهاش خیلی خوشم اومد تولد شروع شد و کلی رقصیدیمو کیکو بریدیمو کلا شب خوبی بود وسط رقصو عشقو حالمون سلنا و مدوسا رفتن بساط نوشیدنی و درس کنن اهل مشروب بودن چند تا شیشه ویسکی گرفته بودن تو شات پر کردن و یکی شات می‌چرخوندن یکی سینی مزه همه می‌خوردند میرقصیدنو و خوشحال بودن ولی من تاحالا نخورده بودم سلین یه شات بر داشت و گرفت سمتم گفت امشب شب توعه چرا خودت نمی‌خوری گفتم من اهلش نیستم تاحالا نخوردم گفت خوب حالا امشب بخور چیز خوبیه اولش هی بهونه می‌گرفتم و اونم هی اصرار کرد تا این که ازش گرفتم و یه شات خوردم مزش افتضاح بود بهم یه تیکه میوه داد گفت روش بخور خوردم دوسه تا پیک دیگه هم مستانه و سلین بهم دادن و منم خوردم گفتن دیدی ترسی نداشت یکم که گذشت خیلی حس سر خوشی میکردم و کم کم پیک های بیشتری می‌خوردم یکی از وسط اومد فاطمه بود یکی از هم کلاسیم دوتا شات بر داشت داد یکیشون دستم لیوانشو زد بهم و گفت سلامتی خودت که امشب شب توعه منم باهاش خوردم دستمو گرفت و برد وسط و شروع کردیم رقصیدن خیلی شب خوبی بود منم هی همه میومدن بهم شات میدادن دفعه اولی بود که مشروب می‌خوردم و حد خودمو نمی‌دونستم آخر شبم همه آوردن کادو هارو دادندو رفتن منم انقد مست بودم که به درو دیوار می‌خوردم راه که میرفتم رفتم بیهوش افتادم نیم ساعت که خواب بودم حس کردم می‌خوام بالا بیارم حالت تهوع داشتم همه خواب بودن سلنا صدامو شنید اومد منو بلند کرد برد تو دسشویی گفت فک کنم زیاده روی کردی بیشتر از حدت خوردی هی عق میداد ولی بالا نمی‌آوردم دو تا انگشتشو کرد تو حلقم بازی کرد تا بالا آوردم بعدم سرمو گرفتم زیر آب سرد تا حالم جا بیاد گفت وقتی مشروب میخوری فکر پس دادنشم باش در حدی بخور که اینجوری نشی کم کم با صداهامون مدوسا هم بیدار شد اومد پیشمون سلنا گفت من خوابم داره این بد مست باتو خیلی حال خوبی نداشتم بی‌حال بودم منو برد مدوسا تو اتاقم طلاهامو در آورد و آرایش مو پاک کرد و لباسمم در آورد لخت افتادم رو تخت چند دقیقه ای بدنمو نگاه کرد اونم مست بود ولی میفهمید داره چیکار می‌کنه و منی که حتی حال نداشتم خودمو صاف کنم تا به خودم اومدم دیدم پاهام روی شونه های مدوسا هسته و چند دقیقس داره منو می‌کنه منم اصلا نه حالشتو داشتم چیزی بگم نه کاری کنم و اونم قشنگ باهام حال کرد و آخرشم کنارم خوابید صب که شد فیلمای تولدم که می‌دیدم باورم نمیشد این کارو من کردم کلی خندیدیم هیچی یادم نمیومد بعد اون شبم هر وقت زیادتر از حدم مشروب می‌خوردم یکی دستشو میکرد تو حلقم بالا بیارم بعدم مدوسا می‌گرفت تا صبح باهام حال میکرد البته منم بدم نمیومد .
بعد چند ماه نوبت تولد مدوسا شد تولد 25سالگیش البته این مهم ترین تولد زندگیشم بود چون چند مدت بود دیگه تن فروشی نمی‌کرد من باهاش حرف زدم گفتم تمام هزینه هاتو من میدم ولی دیگه جندگی رو بزار کنار اونم قبول کرد و دوسه ماهی بود که این کارو نمی‌کردم البته در قبال پول خیلی زیاد وسوسه میشد ولی کلا با دو یا سه نفر رابطه داشت و کلا اون کار بدشو ترک کرده بود برای همین تصمیم گرفتم بهش یه کادوی ویژه بدم مدوسا عاشق تتو بود برا همین زنگ زدم برا مستانه و یه هفته قبل از تولد یه وقت تتو ازش گرفتم قرار این بود که خودش هر طرحی دوس داره انتخاب کنه مستانه هم تازه از ترکیه برگشته بود رفتیم پیش مستانه ماشاالله هر وقت میدیمش انقد تغییر میکرد که فقط از رو صدا قابل شناسایی بود نسبت به شب تولد من خیلی تغییر کرده بود تتو های روی بدنشو پاک کرده بود پوستش گندمی بود مو هاشو کاملا صاف و لخت کرده بود و رنگ نسکافه ای زده بود کلا قیافه دخترونه کیوتی ساخته بود از اون حالت لاتی در اومده بود خیلی کیوت شده بود رفتیم پیشش اونو مدوسا باهم شروع کردن راجب طراحی و اینا حرف زدن آخر تصمیم بر این شود که یه فول کاور بزنه رو دست راستش از کتف تا مچ دست طرحشم عکس خود مدوسا اصلی بود با موهای ماری و چند تا گلادیاتور که تبدیل به سنگ شده بودن و چند تا دیگه در حال حمله بودن اونم بصورت سه بعدی خیلی طرح گنگ و باحالی شد اون موقع 4میلیون هزینش شد اونم برای ما که دوستاش بودیم واقعا هم کار با ارزشی نمی انجام داد چندین جلسه کار کرد اون موقع کار هر کسی نبود همچین طرح های بزنه خلاصه رسید شب تولد و از شانس بد مدوسا همون روز پریود شد و خیلی اعصابش خورد بود چون لباس مورد علاقشو نمیتونست بپوشه جای اون لباس سفیدش یه پیراهن شلوار مجلسی شیک مشکی پوشیده که با پوست سفیدش و موهای مشکیش و اون تتوی بی نقص خیلی جذابش کرده بود منم این دفعه کار خودمو کردمو لباس بلوچی پوشیدم خالمم همینطور سلنا هم طبق معمول همون تیپ ساده و شیکشو زد موقع اومد مهمونا شد این دفعه خبری از دخترا نبود دوس پسر سلنا امیر اومده بود و یه زوج مشهدی (حامد و عاطفه ) که اونا هم دوستای سلنا بودن البته بچه های خیلی باحالی بودن و اون احمد لاشی اومده بود که من از دیدنشم چندشم میشد مهمونی شروع شد و کلی مشرب خوردیم و رقصیدیم همه وسط بودیم مست مست آخر شب هرکس دست یکیو گرفته بود و تو یه اتاق یا یه گوشه برده بودن برای حال سلنا که با دوست پسر خودش (امیر )رفته بود تو اتاقٕ من. خالمم تنها رفته بود حموم دوش بگیره مستیش بپره احمدم دست مدوسارو گرفت برد تو اتاق خالم تا ترتیبشو بده منو حامد و زنش موندیم عاطفه که انقد خورده بود مست مست افتاده بود یه گوشه حامدم دید زنش حواسش نیست مسته سیع کرد به من نزدیک بشه که من بهش گفتم من چون زن داری و خودمم شوهر دارم باهات کنار نمیام جواب رد بهش دادم اونم زیاد پیله نکرد چند دقیقه بعد رفت سمت حموم منم رفتم سمت دسشویی که یکم بشاشم مستیم بپره در حدی نخورده بودم که بالا بیارم کم کم ناله های خالم به گوش می‌رسید معلوم بود حامد تونسته مخشو بزنه و داشت باهاش سکس میکرد بر گشتم تو حال و پذیرایی دیدم مدوسا از اتاق اومد بیرون و گفت من برا امشب از احمد پول گرفتم ولی پریودم نمیتونم باش باشم اونم گیر داده حالا چیکار کنم کنم گفتم من عمرا سمت اون الدنگ برم گفت مه پاره کجاس گفتم خالم حمامه حامدم رفته ترتیبشو داره میده سلناهم که با دوست خودشه رفت سمت عاطفه .عاطفه طفلی خیلی مست بود رفت سمت حمام تا بفهمه حامد کی کارش تمام میشه بعدم اومد عاطفه رو بلند کرد برد در اتاقی که احمد توش بود دختره رو داد دستش گفت امشب از این استفاده کن تاحالا تستش نکردی من مواظبم شوهرش بیاد خبر میدم خودشم اومد پیش من منم از شدت حشریت داشتم پاره میشدم صدای ناله های سکس دوسه نفر همزمان میومد دیوونم کرده بود بعد نیم ساعت عاطفه از اتاق احمد اومد بیرون میدونست باهاش چیکار کردیم ولی راضی بود خودش دوباره مدوسا رفت تو اتاق حامد و خالمم از حمام اومدن بیرون و همه خوابیدن جز من که انقد حشری شده بودم که خوابم نمی‌برد نصف شب رفتم تو اشپز خونه یه بادمجون کلفت بر داشتم تکیه دادم به کابینت شلوارمو در اوردمو فرو کردم تو خودم انقد حشری بودم که اصلا موقعیتو نگا نکردم سرم پایین بود و با سرعت داشتم بادمجونو میکردم تو خودم یه دفعه حس کردم یکی اومد تو آشپز خونه تا سرمو بالا کردم چشام زیر تخمای سیاه احمد بود کیر احمد صاف تو صورتم بود گفت چرا بادمجون عزیزم وقتی ابزار واقعیش هست من مدتهاس دنبال تو هستم گفتم من بادمجونو به توی لاشی ترجیه میدم گفت امشب باهام کنار بیا و همون حرف های همیشگی منم قاطعانه گفتم نه بلند شدم شلوارمو بپوشم منو گرفت با دست جلو دهنمو بست و خوابوند منو رو زمین گفت دیگه این آخر خطه دیگه نمیتونی در بری کیرشو می‌مالید روی کوصم که خیس خیس بود کیرش بزرگ و خیلی سیاه بود با رگهای زیاد سر کیرشم قهوه‌ای سوخته بود گزاشت تو کوصم هی خودمو تکون میدادمو سیع میکردم صدامو ببرم بالا که کمکم کنن ولی بد منو خفت کرده بود دیگه کم کم داشتم تسلیم میشدم چاره ای جز شل کردن نداشتم سر کیرشو کرد تو کوصم تو همین عین امیر و سلنا صدامو شنیده بودم اومدن ببین جریان چیه نجاتم دادن شانس آوردم اون شب هم بخیر گذشت اومدن همگی و کلی باش دعوا کردن که وقتی دختره دلش نمی‌خواهد چرا میخوای به زور بکنیش گفت قسم خوردم یه روزی بکنمش دیگه هم بعد از اون نزاشتم کسی احمد رو خونم بیاره به حامدم گفتم که احمد زن اونم گاییده البته اونم در ظاهر ناراحت شد کاری نکرد احمدم هی قسم میخورد که یه روزی هر جور شده منو می‌کنه .
این داستان ادامه دارد
برای دیدن ادامش قصه های شیرین رو دنبال

نوشته: شیرین

بازدید 8,690

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

0 پاسخ به “( قصه های شیرین ) شب های تولّد”

  1. یه بار این اراجیف رو خودت میخونی ببینی چی نوشتی بعدش اگه احیانا متوجه شدی برای ما هم تعریف کن لطفا .

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
در حال بارگذاری ویدئوها...