بعد از اون دعوا با دوست پسری که مثلا قول موندن و وفاداری رو داده بود کرده بودم زدم بیرون و بعد چندساعت گریه کردن تو این هوای سرد تازه یکم سرپا شده بودم و منتظر بودم یه تاکسی رد شه و من رو تا خونمون برسونه
اسم من الهه هست ، ۱۹ سالمه و تهران زندگی میکنم
قدم ۱۵۷ و وزنم هم ۵۴ ، رنگ پوست سفید و چهره و اندامم رو مدیون ژن روسی پدرم و مادر ترکم هستم که به قول اطرافیانم اصلا شباهتی با ایرانی ها ندارم … البته حق هم داشتن دختری که موهای بور و چشم آبی داشته باشه رو خودم تا به حال ندیده بودم از نزدیک …
تو فکر و خیال به سر می بردم و سرما کاری کرده بود که خیانتی که دوست پسرم بهم کرده بود رو موقتا فراموش کنم و خدا خدا کنم یه تاکسی رد شه و سوار شم … رو به خیابون که بودم یه ماشین شخصی بوق زد و من بی اعتنا ( فکر کردم مثل همیشه پسرا … ) محلش ندادم و کمی فاصله گرفتم که صدای یک زن باعث شد برگردم و داخل ماشین رو نگاه کنم
خانوم : عزیزم بیا تو سردته اگه مسیرت مستقیم هست میرسونمت
من : نه خانوم ممنونم ازتون الان یه تاکسی پیدا میشه میرم
خانوم : این ساعت و این خیابون الان هیچ تاکسی ای رد نمیشه و همه تو خونه های گرمشون هستن و بیا تو عزیزم زیاد امن نیست اینورا
قانع شده بودم و راستش به همجنس خودم بیشتر اعتماد داشتم و از یه طرف سرمای شدید و عصبانیتم از دوست پسرم باعث شد دیگه مثل همیشه محتاطانه عمل نکنم و سوار ماشین بشم و هیچی واسم مهم نبود
نشستم تو ماشین و بهم دست داد و رو به جلو حرکت کرد …
خانوم : عزیزم این وقت شب خوب نیست تو خیابون اونم تنهایی شاید بلایی سرت بیارن
من : مهم نیست هرچی میخواد بشه و بغض دوباره سراغم اومد
با تعجب سرش رو به سمتم چرخوند و گفت چی شده عزیزم و ماجرا رو واسش تعریف کردم و بازم افتادم به گریه کردن و شروع کرد به دلداری دادن من و تونست کمی آرومم کنه و بعدش ازم آدرس خونمون رو خواست که وقتی بهش گفتم یهو گفت : عه چه خوب که فاصله ای نداریم با هم و قبلش بریم خونمون یه دست به سر و صورتت بزن و خودت رو جمع و جور کن و بعدش برگرد خونه که مامان بابات فکر بد نکنن و منم قبول کردم و ازش هی تشکر میکردم بابت لطف و محبتی که نشون میداد
بعد یه ربع رسیدیم به یه آپارتمان و با آسانسور رفتیم طبقه چهارم و یه خونه نقلی و با چیدمان ساده داشت که اثری از شوهر یا بچه تو نگاه اول وجود نداشت … کمی جلوی آیینه خودم رو مرتب کردم و بعدش ازم پذیرایی کرد و نشستیم رو مبل
خیره شده بود بهم انگار که تازه قیافه من رو دیده باشه و کمی لبخند زدم و ازش تشکر کردم و گفتم که اگه میشه واسم یه تاکسی بگیرید که من برم و گفت عجله ای نیست عزیزم یکم خودت رو گرم کن و به حرفام گوش بده و دوس دارم امشب همینجا بمونی و کمکت کنم از این حال و هوا در بیای اگه هم نخواستی خودم میرسونمت و نیازی به تاکسی نیست
اسمش سهیلا و ۳۹ سالش بود قدش حدود ۱۷۶ تا ۱۸۰ و وزنش شاید ۸۰ تا ۸۵ کیلو میرسید ولی مشخص بود به تیپ و ظاهرش خوب رسیده چون خودم همیشه اهل ورزش کردن هستم راحت ميتونستم حدس بزنم که کلی به خودش اهمیت میده …
کارمند یک شرکت خصوصی بود و تنها زندگی میکرد …
اومد نزدیکم نشست و دستام رو گرفت و فشار داد و کللی باهام حرف زد و یه جورایی سعی داشت حواسم رو کاملا پرت کنه و واقعا هم تونسته بود این کارو کنه و سرم رو گذاشته بودم رو شونه هاش و اونم با یه دستش موهامو نوازش میکرد و اون یکی دستش هم داشت آروم دستمو فشار میداد …
کم کم از دلداری دادنش دست کشید و شروع به تعریف کردن از چهره ام کرد که خیلی دختر خوشگلی هستی و با این اندام و چهره ناز و چشمای آبی خاصت چطور دلش اومده بره با یکی دیگه و من اگه جاش بودم خدا رو شکر میکردم که ماهی مثل تورو دارم پیش خودم و البته مطمئنم یکم بگذره دوست پسرت میفهمه چیو از دست داده و با همدیگه خندیدیم و وایب خیلی خوبی رو بهم داده بود
چشمام سنگین شده بود و دستی که رو سرم گذاشته بود و باهاش موهام رو نوازش میکرد انقدر باعث آرامشم شده بود که حس میکردم دارم بیهوش میشم و بهش گفتم که با اجازه برمیگردم خونه و خیلی خستم و تشکر کردم ازش ولی با کلی اسرار مجبورم کرد که امشب رو همونجا استراحت کنم و فردا صبح خودش موقع رفتن به سر کار منو میرسونه خونه
قبول کردم و گوشیم رو در آوردم
” سلام مامان من امشب رو پیش مهسا ( دوست صمیمیم ) هستم و ببخشید که جواب گوشی رو ندادم چون یکم حالش خوب نبود مجبور بودم پیشش باشم و فردا صبح میام شب بخیر “
گزینه ارسال رو فرستادم و رو به سهیلا گفتم ببخشید تورو خدا من نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم و سهیلا هم دستام رو کمی محکم تر فشار داد و گفت قربونت برم من از خدامه و تنهام همیشه …
ازش خواستم یه پتو برام بیاره که رو کاناپه بخوابم ولی پوزخندی زد و گفت این رسم مهمون نوازی نیست عزیزم و بلند شد و منو به سمت اتاقش راهنمایی کرد
یه اتاق با یه تخت تک نفره و میز آرایش ساده …
مانتوم رو از تنم درآورد و یه تیشرت آستین بلند تنم بود و با همون ساپورت بیرون مجبور بودم بخوابم چون چیز دیگه ای همراهم نبود و از طرفی هم معذب بودم … پتو رو گرفتم که بندازم رو زمین و بخوابم پایین ولی سهیلا کارمو نصفه گذاشت و گفت واسه دو نفرمون رو تخت جا هست و با اینکه میدونستم تخت خیلی کوچیکه اما قبول کردم و خوابیدم رو تخت و پتو رو انداختم رو خودم
سهیلا هم لباساشو در اورد و با یه تاپ و شورت اومد کنارم دراز کشید و تنش به تنم چسبیده شد و از پشت بغلم کرد و دستاشو دورم حلقه کرد و گفت عزیزم اینجا راحت باش و جات امن و گرمه پیش خودم خوشگل من و به چیزی فکر نکن شاید قسمت این بوده که دوست خوب و خوشگلی مثل تورو اینجوری پیدا کنم …
یکم معذب شدم ولی آرامش خاصی رو بهم داده بود و چشمام رو بستم که بخوابم
ولی سهیلا که انگار قصد خوابیدن نداشت دوباره شروع کرد به نوازش موهام و تعریف کردن ازم و اینکه چطور دلش اومده بهم خیانت کنه و حس کردم تن صداش داره عوض میشه ؛ خودشو بیشتر کشید سمتم و محکم تر فشارم میداد به خودش و وقتی یکی از پاهاش رو گذاشت بین پاهام و حس کردم موهام رو بو میکنه تازه ماجرا رو فهمیدم که همه اینا از سر محبت و اینا نیست و …!
پایان قسمت ۱
ادامه دارد …
نوشته: الهه
11 پاسخ به “حماقت (۱)”
عالی ادامه بده عزیزم
قشنگ نوشتی منتظر ادامه داستانت هستم
احتمالا دوست پسرت هن بخاطر اوسگل بودنت ولت کرده تیشرت آستین اش تا نصفه بازو هستش
ادامه بده… خوبه
کسشعره ولی خوب نوشتی.
بعد کلی چرت و پرت خوندن یک داستان خوب ارزشمنده
رویا و تخیل یک دختر با پوست تیره کمی کوتاه قد و لاغر با دماغی بر آمده از صورت اما با قدرت خیال پردازی بالا.
عالی بود
لطفاً زود ادامشو بنویس
مردا هم عاشق لز شدن وای وای
ادامه اش هم بنویس