پارسا و آبجی کوچولو (۱)

این قسمت دارای صحنه های سکسی و جنسی نیست و بیشتر به جزئیات و معارفه اشخاص حاضر توی داستان پرداخته شده

سارا : داداااش؟
پارسا : جانم؟
سارا : هودی صورتیه منو ندیدی؟
پارسا : نه اخه من چیکار به هودی صورتی تو دارم
سارا : نیست پیداش نمیکنم خب هوففف
بابا : فقط یه روز کامل شما وقت می خواهد لباس جمع کنید ، زود باشید دیگه
پارسا : من حاضرم بخدا
سارا : پیدا شددد اومدم اومدم
پارسا : مامان کو؟
بابا : تو ماشینه زود باشید

من پارسام ۲۰ سالمه ۱۸۰ قدم و ۷۵ وزنم
آبجیم سارا ۱۶ سالشه خوشگل داداششه بدن ظریفی داره سفید کوچولو سینه هاش ۶۵ و باسنش عادی
اکثرا نیم تنه و شلوارک میپوشید ولی توی سرما بخاطر مشکلی که داشت مجبور بود خوب بپوشونه خودشو

من و سارا رابطه خیلی خوبی داشتیم ، از همچیش واسم میگفت ، من کمتر میگفتم ولی اون همچیو میگفت ، میدونستم با اینکه خوشگل ترین بود ولی توی رابطه نبود
هر وقت می فهمید دارم با دختری چت میکنم یا صحبت میکنم قیافه کج میکرد و قهر میکرد ، منم بی اهمیت بودم چون بعدش از دلش در میاوردم و راضیش میکردم

از موضوع اصلی دور نشیم
حرکت کردیم به سمت شمال که یه ۳ ۴ روز دور از هیاهو و هوای کثیف تهران آرامش داشته باشیم

توی مسیر گفتیم خندیدیم اهنگ گوش کردیم ناهار خوردیم و نزدیک کلبه ای شدیم که با سارا از هفته قبلش اجاره کرده بودیم داخل جنگل
جفتمونم جنگلو بیشتر از دریا دوست داشتیم و مامان و بابا هم واسه راحتی ما مخالفتی نمیکردن

وقتی رسیدیم وسایلو کم کم از ماشین آوردیم بیرون و گذاشتیم داخل کلبه ، لباسامونو عوض کردیم و تغییر پوشش دادیم هوای مرطوب جنگلی باعث شده بود سارا که یکم حساسه سریع هودی و کاپشن و شال و کلاه کنه
من و بابا بعد چیدن وسایل داخل کلبه ، آماده سازی جوجه رو با خانوما گذاشتیم و خودمون اومدیم از ذخیره کلبه که اندازه یک باز استفاده بود هیزم اوردیم و جلوی کلبه اتیش روشن کنیم
اتیشمون که راه افتاد خانومای ناز دار خونه اومدن با سینی جوجه و گوجه
با سنگ دور اتیش حالت منقلی درست کردیم و سیخارو چیدیم
ساعت حوالی ۸ شب بود و هوا حدودا تاریک
بودن کلبه های اطرافمون که با خانواده بودن اکثرا و اونجا هم برق کشیده شده بود چون جنگل نزدیک به جاده بود

خلاصه غذامونو خوردیم از هوا میگفتیم و دور اتیش خوش میگذروندیم که یهو سارا گفت وای من دیگه دارم از سرما میمیرم نمیتونم بمونم اینجا که بخاطر قرتی خانوم جمع کردیم رفتیم داخل کلبه و غذا کلا از دهن افتاد فقط یه چیزی خوردیم که شب گشنه نخوابیم
بعد از غذا بابا که انقدر خسته بود که رفت و خوابید روی تخت

طبقه بالا ۲ تا تخت یه نفره و طبقه پایین یه تخت ۲ نفره داشت و از قضا شومینه اصلیه بالا بود

سارا : مامان بزار بیام کمکت
مامان : قربون دستت دخترم نمیخاد اب یخه همینجوریشم تو سردت میشه هی برو بشین یه پتو بکش روت
سارا : نه کمک کنم زود تموم شه

دیدم گوشیم زنگ خورد
زود رفتم بالا و دیدم چقدر قشنگ و دنجه ولی باید زودتر جواب گوشیمو میدادم تا اونور غزل جرم نده

غزل دوست دخترمه که دشمن سر سخت ساراست (همون قضیه حسادتی ک گفتم)

پارسا : سلام خانومم خوبی؟
غزل : شما بهتری انگار یه زنگ نمیزنی
پارسا : دورت بگردم بخدا این اولین لحظه ایه که نشستم ، همش سرپا یا تو راه بودیم
غزل : بسلامتی ، دلم تنگ شده بود واسه صدات
پارسا : قربون چشات بشم من آخه
غزل : کاش الان پیشم بودی
پارسا : پیشت بودم که مثل هفته پیش کنی؟
غزل : پارسا اون بحث رو تموم نمیکنی؟ درک کن منو یکم
پارسا : تو درک کن ، نمیخوام راجبش اصلا صحبت کنم ولی اگه واسه من ارزش قائل بودی درکم میکردی
غزل : پارسا جونم عشقم (با صدای اروم) انگشتتم توش نمیرفت تو میخاستی اونجاتو بکنی توووم
پارسا با خنده : خب حالااا توام
غزل : من که جور دیگه جبران کردم
پارسا : فقط رفع تکلیف بود راضی نشدم

همون لحظه صدای پاهایی از پله ها اومد و بعععله هووی غزل خانوم وارد شد

پارسا : دخترم بت پیام میدم ، الان کار دارم
غزل : باشه قلبم شبت بخیر
پارسا : شب بخیر

سارا بدون نگاهی بهم اومد بالا با ساک لباساش که گذاشته بود رو تختش و شروع کرد لباساشو درآوردن و مرتب کردن

پارسا : اجی من شارژر نیاوردم شارژرتو میدی
سارا : ندارم😒
پارسا : دارم میبینم سیمشو😐
سارا : دارم به تو نمیدم
پارسا : چرا؟؟

سارا : برو از خانومت بگیر
پارسا : اوو حسوده داداااش ، بده دیگه اذیت نکن
سارا : نمیدم بخدا
پارسا : رو مخم نرو پامیشما
سارا : باشه بابا ولی یه شرطی داره
پارسا : چی
سارا : من بیام رو اون تخته نزدیک شومینه
پارسا : خودم سردمههه بابا

صدای پای یکی اومد از پله ها

مامان : چقدر حرف میزنید صداتون تا پایین میاد
چقدر اینجا قشنگه
سارا : من میخوام پیش شومینه میخوابم سردم میشه بخدا
من چیزی نگفتم که یهو
مامان : خب تختاتونو نزدیک کنید به شومینه که جفتتون گرمتون شه

پاشدم بدون اینکه کمک بخوام ازشون سریع نزدیک کردم و عملا شد یه تخت ۲ نفره

مامان : من رفتم بخوابم انقد سر و صدا نکنید دیگه

یکم با غزل چت کردم و سارا هم اومد کنارم تو اینستا میچرخید
با غزل خدافظی کردم و پشتمو به سارا کردم

سارا : خوابید عفریته؟
پارسا : سارا میفهمی داری چی میگی؟ اون دوست دخترمه دوسش دارم
سارا گوشیشو گذاشت کنار و نشست رو تخت ، بسمت من
سارا : ولی من ازش بدم میاد
برگشتم و تو چشاش نگاه کردم
پارسا : خب مشکلت باهاش چیه؟
دختر به این ماهی خوبی خوشگلی
سارا که عصبی شده بود : خوشگل؟ به اون گوه میگی خوشگل؟

یهو دیدم زد زیر گریه و خابید لحافو کشید رو خودش

خشک شده بودم از تعجب خاستم پتو رو کنار بزنم ولی نمیذاشت و حق حق میکرد

پارسا : اجی قشنگم چی شد؟ ارومتر دورت بگردم الان مامان اینا میشنون ، جون داداش اروم تر بیا بیرون ببینم چی شد اصلا

سارا بدون حرف فقط حق حق میزد

پارسا : بیای بیرون دیگه جوابشو نمیدم بخدا

یهو دیدم آروم پتو رو زد کنار خودمم کمکش کردم یکم کشیدمش بالا
چشای عسلیش پف کرده بود و قرمز شده بود کلل صورتش خیس بود از اشکاش

پارسا : اخه داداش قربون اون اشکات بشه چرا اینطوری میکنی تو
سارا : بدم میاد با اون دختره حرف میزنی بدم میاد قربون صدقش میری بدم میاد بهت زنگ میزنه
پارسا : اخه یعنی چی سارا من نمیفهمم منظورتو

تو بغلم گرفته بودمش و سرش رو سینم بود و صحبت میکردیم

پارسا : توام با کسی وارد رابطه میشی توام یکی میاد ک لبخند رو لبت میاره عزیزم
سارا : من نمیخوام هیچ خری نزدیکم شه ، من داداشمو میخوام ک اون دختره ازم گرفتتش

با بغض اینارو میگفت و من پشمام ریخته بود

صورتشو ناز میکردم سرشو میبوسیدم
بالارو نگاه کرد پیشونیشو بوسیدم

سارا : میشه دیگه جوابشو ندی؟
پارسا : اگه تو اینطوری اروم میشی چشم
رو صورت خیسش یه لبخند اروم نشست

باز بوسش کردم از پیشونیش و اومدم پایینتر رو دماغشم به بوس کردم
خندیدیم و گفت بخوابیم؟
گفتم بخوابم
هرکی رفت یه سمت و گرفتیم خوابیدیم

خوابم برده بود ک حس کردم یکی انگار از جلو چسبیده بهم
چشامو یکم نیمه باز کردم چیزی ندیدم یکم پایینتو نگاه کردم دیدم سارا چسبیده بهم و پشتشو کرده بهم
تا اومدم تکون بخورم دیدم اوه اوه کیرم عین سنگ شده و خورد به کون سارا

سارا عین یه بچه خودشو جمع کرده بود تو بغلم و من چند ثانیه شوکه بودم که چیکار کنم اصلا

اروم دستمو کردم زیر لحاف و خواستم بندازم دور شکمش ، وقتی دستم خورد به شکمش یکم سعی کردم اروم بکشمش بالا که حداقل سرش رو دستم باشه نه رو تخت
وقتی این کارو کردم هم بیدار نشد و دستمو همونجا نگه داشتم
بعد چند ثانیه اروم دستامو آوردم بالاتر و روی سینه هاش گذاشتم
یک آن تمام این چیزا از ذهنم گذشت که این همون ابجی کوچولومه ، همون که انقدر لوس و قرتیه واسمون و تو خونه و بیرون عین پرنسساس
حالا بزرگ شده و داره میدرخشه با خوشگلیاش ، اصلا این کار چند ساعت پیشش یعنی چی؟ به دوست دختر من حسودیش شد؟ یعنی اون منو دوست داره؟ بیشتر از داداشش؟ حسش بهم چیز دیگس؟
همه این فکرا از ذهنم میگذشت و مغزمو کلا قفل کرده بود

با ضربان قلب ۱۰۰۰ سعی کردم اروم دستامو قالب کنم رو سینه هاش ، شاید یکم بمالم شاید فشار بدم نمیدونم هیچی نمیدونستم فقط اون لحظه این تصمیمو گرفته بودم
وقتی یکم به سینه هاش فشار اوردم فهمیدم سوتین نداره و زیر این سویشرت زیپ دارش فقط یه بلوز داره و کاملا نوک سینه هاش زیر دستم حس میشد
داشت قلبم از سینم در میومد ولی اروم خیلی اروم داشتم ادامه میدادم
فقط دستامو رو سینه هاش میکشیدم گاهیم یکم فشار میاوردم که یه تکون خورد و من عملا همونجا به اندازه چند ثانیه قلبم وایساد
همونطوری موندم و تکون نخوردم ولی دیدم سارا اروم برگشت سمتم و من ک با چشمای از حدقه بیرون زده داشتم نگاش میکردم دیدم برگشت سمتم و صورتش جلو صورتم قرار گرفت و تو چشام قفل شد ولی بعد چند ثانیه…

دوستان عزیز سلام ، صحبت زیادی ندارم فقط خواستم بگم اگر استقبال بشه ، ادامه داستان رو به شکل جذاب تری ادامه میدم
سعی کردم توی این قسمت وارد موضوع اصلی و سکس بشم اما ترجیح دادم همونطور که خودم بیشتر دوست دارم به جزئیات توجه بشه
امیدوارم دوست داشته باشید و با لایک و نظر هایی ک میدید ترغیبم کنید به ادامه دادن
موفق باشید

نوشته: Parsa

بازدید 15,436

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

15 پاسخ به “پارسا و آبجی کوچولو (۱)”

  1. داستان قشنگی بود اخرش رو شرطی کردی خرابش کردی .کلا از مطالب شرطی بدم میاد .

  2. بببین کصکش تو موضوعی که به خواننده ربط داره باید چیزی که خوانندع دوست داره رو بنویسی نه خودت

  3. من تابوی خواهر و برادری زیاد خوندم از رمان های فارسی ممنوعه تا داستان های خود سایت ولی داستان شما اصلا منطق درستی نداره و باور پذیر نیستحداقل چندتا داستان درست و حسابی بخونین قبل از نوشتن مخصوصا داستانای تابوی کنستانتین

  4. آقای نویسنده فقط امیدوارم در جریان باشی که شما اجازه داری با این موضوع: پارسا و آبجی کوچیکه فقط ۵ قسمت داستان در این سایت منتشر کنی که عملا با این چهار خطی که در قالب قسمت معارفه نوشتین، یک قسمت را از دست دادید ، پس فقط ۴ قسمت دیگه در اختیار خواهید داشت، ضمن اینکه از تجربه های قبلی که دارم میتونم با اطمینان بگم این داستان و این نویسنده به احتمال خیلی بالا از دسته اون داستان های سرکاری است که نصفه و نیمه رها میشه، نمیدونم این بنده خدا ها چه بیماری دارند یا اسمش چی اما میدونم که این افراد وقتی اینجوری ملتی را سرکار می‌زارن سطح دپامین توی خونش بالا میره و احساس خوشی بهشون دست میده ، پس خیلی خودتون معطل این اراجیف این داستان نکنید

  5. دیدن رابطه‌ی خواهر برادری یکی از فانتزیامه که با اینکه خیلی بهش نزدیک شدم اما کامل نشده، دوتا تجربه داشتم یکیش یه دوست دختر مشهدی داشتم که اولین بار خودش برام تعریف کرد که داداشش روی اون و مامانش حس داره و چند بار تو خواب مالیده‌شون، یا تلاش کرده لخت مامانشو ببینه، اولا میگفت خیلی ازین کار داداشم ناراحتم، کم کم رو مخش کار کردم و خیلی در موردش با هم حرف میزدیم و بهش میگفتم که این حس داداشش کاملا طبیعیه و ممکنه که برای هر کسی پیش بیاد، دیگه خیلی نظرش عوض شده بود، و به داداشش اون حس بد رو نداشت، بعضی وقتا که کنار هم دراز کشیده بودیم همینطور که حرف میزدیم آروم آروم دستمو میبردم تو شرتش و همینطور که کسشو میمالیدم در مورد داداشش هم باهاش حرف میزدم و ازش سوال میکردم، یه بار یهو بهم گفت: تو خیلی هورنی میشی که میفهمی داداشم روی ما(خودشو مامانش) حس داره؟ اول گفتم نه همینجوری میپرسم و کنجکاوم، که یهو کیرمو از روی شرت گرفت گفت: ولی فکر کنم این باهات هم‌نظر نیست، که خندم گرفت، بعد از اون دیگه باز هم آزادانه تر در موردش حرف میزدیم و از زوایای مغز همدیگه اطلاعات بیشتر و جالبتری به دست میووردیم😐 اطلاعات و فانتزیایی که تا قبل از اون خودمون هم بعضیاشو کشف نکرده بودیم، و دیگه شده بود یه تفریح واسمون که دستمو میکردم تو شرتش تا هورنی بشه و راحت تر از فانتزیامون حرف بزنیم،، میگفتم حتما مامانت هم مثل خودت کوس نابیه که باعث شده داداشت واسش راست کنه، میگفتم منم اگه این کون هر روز تو خونه جلوم راه بره واسش راست میکنم، خیلی پاها و کون خوشکلی داشت و وقتی اینجوری ازش تعریف میکردم ذوق میکرد(ضعف خانوما) خلاصه اینکه خیلی دوران خوبی بود و بعدها حتی با داداشش هم دوست شدم، به جاهایی رسیده بودیم که تو نقش داداشش میومدم و توی خواب میکردمش، و خیلی باحال بود و خوش میگذشت، اما بعد ۳ سال دوستی درسش که تموم شد و رفت مشهد دیگه کم کم کات کردیم، ولی نشد که سکس خواهر و برادریشونو ببینم

  6. ببین 1 فکری دوست دخترتو بیار ابجیتم بیار مامانتم که بیاد من میکنم تو نگاه کن یاد بگیر اون وسط بشین کاندوم عوض کن

  7. خانمای خیس💦 هات🔥 بهم پیام بدن همه جوره ساپورت میکنمماشین دارن با وسیله میامفیک پیام نده لطفا@HossinKa1381@HossinKa1381

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید