دودره‌باز

سلام دوستان مجید هستم و۳۵سالمه.و مکانیکم،این داستان واقعی زندگی خودمه…باور کردن نکردنش مهم نیست…اولش باید بگم که ببخشید اگه غلط املایی و غیره و دستوری داشت.چون که با گوشیم تایپ کردم.دوما تمام اسمها چون داستان نیست و خاطره خودمه.اسامی مستعار هستن…اما از خودم بگم تنها چیزی که خدای مهربون بهم داد…قد و هیکل و شکل و شمایل بود.و هست…اما جریان،پدر و مادرم فقط۱بچه داشتن اون هم منه روسیاه…هر دو سرایدار ۱مجتمع تعمیرگاهی بودن توی این تهران درندشت، زندگیمون بد نبود کم و کسری نداشتیم…دو تا اتاق و یک سرویس حمام و توالت مجانی می‌نشستیم…و یک لقمه نون حلال هم میخوردیم…تا دیپلم راحت درس خوندم و خودمم مکانیک خودرو خوندم…چون اونجا که زندگی می‌کردیم همه مکانیک و تعمیرکار بودن…و دست به آچار.از بچگی همه چی دیده بودم و یا یاد گرفته بودم…پس مسلما من هم باید مکانیک میشدم.زمانی که دیپلم داشتم خدا میدونه راحت موتور پراید و پژو رو خودم جمع میکردم…فقط ابزار و یراق و وسایل نداشتم خودم مغازه بزنم…توی اون گاراژ هم دکون خالی نبود که بزنم…بدبختیم پدرم بد معتاد بود و مادرم شانس تخمی من سرطان ریه گرفت و زودتر از بابام مرد…هر چی داشتم و در می‌آوردم بی برو برگرد خرج نعشه و دوا درمون پدر و مادرم میشد…چیزی برام نمیموند که پس انداز کنم مغازه بزنم…در ضمن من اوستایی رو غیر مدرسه بیشتر پیش اوس خسرو یاد گرفتم…از مکانیکها و داش مشتیهای قدیم بود…فقط دوتا بچه داشت…لیلا دختر زیبای مهربون که بعدا پرستار شدو از من۳سال کوچیکتر بود.و صابر پسرش که هم سن من بود و عقب مونده بود.ولی خیلی هیکل بود…واین اوس خسرو بی نهایت پسر عقب مونده اش رو دوست داشت…من از بچه گی که براش کار می‌کردم خونه این رفت و آمد میکردم مثلا خریدخونه ای نونی سبزی چیزی براش میگرفتم…حتی خرید لوازم التحریر برای لیلای عزیزم…وکمک توی تمیز کردن و جابجایی وسایل به زن مهربونش خاله میترا…ولی بدی این اوس خسرو به یک چیزش بود.خیلی مشروب خوار بود.از قدیم توی شهریار باغ انگور بزرگی داشت که از پدرش بهش رسیده بود و سالانه عرق و شراب زیادی بار میزاشت و هم خودش مصرف می‌کرد هم میفروخت وضع مالیش هم از خوب خوبتر بود ولی سیرمونی نداشت…پوله دیگه شیرینه،،ولی برعکس زنش خاله میترا بشدت مذهبی و خانم بود.عجیب بود.توی این چندسال که من خونه این رفت و آمد میکردم…محبتی بین من و لیلا ایجاد شد.اولین بار یادمه نزدیک عید بود و خونه تکانی می‌کردیم… من و خاله و لیلا فرشها رو جمع میکردیم می‌بردیم روی پشت بوم و چون خانه ویلایی گنده بود.روی پشت بومش اینقدر بزرگ بود عین زمین فوتبال بود…همون جایی که میشستیم جمعش نمی‌کردیم تا خشک بشه…می رفتیم سراغ فرش بعدی، خلاصه اولین بار کلاس۱۱بودم و لیلا۹بود…اون متولد نیمه اول بود پس دو سال تحصیلی ازم پایین بود…مادرش گفت لیلا برین پایین دم دری بزرگه سالن اصلی رو هم جمعش کنید…وقتی رفتیم پایین هال فرش نداشت دیگه برده بودیمش بشوریمش…این صابر احمق کیر گنده و چاقش رو در آورده بود بیرون شقه شق بود…وسط هال خونه رو عین شلنگ آتش‌نشانی دستش گرفته بود وسط هال میشاشید.کیرش هم مث مال من گنده بود.ولی سفید بود.تا رسیدیم پایین…لیلا تا کیر اینو دید…جیغ بدی کشید و نا خودآگاه پرید بغلم.چشماشو بست…گفتم نترس لیلا خانوم …جیغ نزن مریضه گناه داره… تو برو پیش خاله خودم لباسشو تنش میکنم…اصلا متوجه نبود توی بغلمه…و گریه میکرد…هیچکدوم متوجه مامانش نبودیم که اومده ببینه چکار شده…تا چشمامو باز کردم دیدم.خاله روی پله هاست داره ما رو تماشا میکنه… دستامو روی شونه های نرم و نازکش گذاشته بودم…هورم نفس‌ها و نم اشکاش روی قفسه سینه من عین آتیش تنم رو میسوزوند…بوی خوش تنش و عرق بدنش…بوی خوش موهای قهوه‌ای بلندش…تنم و مور مور می‌کرد…نوجوون بودم و خام.وقتی خاله رو دیدم یخ زدم زبونم بند اومده بود.خاله تا ما رو دید…گفت های خوشم باشه…چشمم روشن…گفتم خاله بخدا فکرند نکن.صابر داره کارهای زشت میکنه…آبجی لیلا دید ترسید…لیلا دویید توی اتاقش… مادرش تا اومد از پله ها پایین صابر رو توی اون وضعیت دید.خیلی عصبی شد‌و با اون دسته جارو افتاد به جونش…اگه نبودم کشته بودش…من به زور صابر رو از دستش گرفتم.و بردمش کشیدمش کنار…خاله بد گریه میکرد…برای اولین بار دست خاله رو که بخاطر فرش شستن آستین‌آستینهاش بالا بود رو گرفتم…بردمش نشوندمش روی مبل…این اینجا گریه میکرد و لیلا توی اتاقش…گفتم خاله خواهش میکنم…گناه داشت چرا زدیش،،گفت پسرم از دست این دیوونه دارم من هم دیوونه میشم…روانی شدم.به اون خسروی بی پدر صدبار گفتم ببرش بزارش دیوونه خونه…تو که از هیچچی خبر نداری،،نمیتونم بهت چیزی بگم…ولی دارم بدبخت میشم…همش به خودش میگفت خدایا یک مرگی بهم بده راحت بشم…صابر یک گوشه کز کرده بود.ولی هنوزم کیر بزرگش شق بود…خاله گفت مجید پسرم اگه
ازت یککاری بخام برام انجام میدی،گفتم اره شما جون بخواه…گفت صابر رو ببرش حموم بشورش…راستش اگه من ببرمش…بزرگ شده الان…بنده خدا زبونش نمی‌نمیچرخید…تاته قضیه رو خوندم…گفتم باشه خاله نگو فهمیدم…ولی لباس ندارم که…گفت همین‌ها رو بیرون درشون بیار.خودمم چندتکه لباس زیر نو برای عید هم برای خسرو خریدم هم برای این از خدا برگشته…میدم بپوش،،گفتم چشم ولی دیرم بشه اوستا ناراحت میشه ها.گفت اوستاگوه خورده…خودم بهش زنگ میزنم…گفتم چشم…دست صابر رو گرفتم بردمش حموم…پشماش خیلی بلند بود.طفلی پشماش خیلی بلند بودن…گفتم خاله ببخشید…ژیلت میدی بهم…ببین گناه داره مریض میشه ها…گفت فدای تو پسرم بشم…یکوقت ژیلت رو ندی دست خودش ها…گفتم نه خیالت راحت باشه…نمیومد حموم.ولی خاله تا دوباره جارو رو برداشت بلند شد دویید توی حموم…خاله گفت آب داغ براش خوب نیست ولرمش کن…گفتم باشه…آب ولرم بود زیر دوش بود…هنوزم کیر لامصبش شق بود.بد راست بود…نمیزاشت صابون شامپو سر و تنش بمالم گفتم باشه…الان میگم خاله بیاد…گفت نه بگو لیلا بیاد…دوست دارم.گفتم گوه میخوری لاشی.زر نزن میزنم نفله ات میکنم ها…خوب می‌فهمید دعوا کردن رو…فقط همش میگفت دوست دارم…سرپا بود گفتم تکون نخور تمیزت کنم…به هر کلکی بود.بیشتر پشماشو براش تراشیدم…تا رسیدم به خایه هاش…گفتم پاتو بزار لبه وان.خندید.پدرسگ داشتم خایه هاشو تمیز میکردم…چنان آبی از کیرش پاشید روی شیکم و سینه من که حالم ازش بهم خورد…باور کنید ارضا شد آروم شد.تمیزش کردم.زنگ حموم و زدم…گفتم خاله لباس و حوله اینو بده…تنش کنم…گفت باشه عزیزم باشه…خودم شورتم تنم بود…بدنم تازه مردونه میشد.و تخت سینه ام مو در آورده بود…در حموم نیمه باز بود.صابر بی حال بودخاله آروم منو نگاهم می‌کردخجالت کشیدم.گفت تو هم عین پسر خودمی.خیلی دوستت دارم مجید.خدا خیرت بده…خجالت نکش…صابر رو دادمش بیرون.لحظه آخر متوجه شدم لیلا از دور نگاهم می‌کرد… برگشتم توی حموم و خودمو شستم و لباس گرفتم پوشیدم اومدم بیرون…خاله ناهار من و اوستا رو داد…باور کنید برای اولین بار زنی غیر مادرم منو بوسید خدا رحمتش کنه نازنین زنی بود…پیشونیم رو بوسید…بعدش پرسید مجید جان چی شد این صابر آروم شد…آخه ما رو بیزار میکنه…هر چند وقت یکبار اینجوری میشه…راستش حالا که همه چی رو فهمیدی دارم بهت میگم.من مجبورم از دست این دیوونه لیلا رو قایمش کنم.خودم یا پدرش ببریمش حموم…خیلی حالش خراب میشه…نمیشه هم براش زن بگیریم…دیدیش که بدجور بهم میریزه…منظورش این بود بدجور شهوتی میشه، گفتم اره فهمیدم خیالتون راحت به کسی چیزی نمیگم…گفت ولی نگفتی چی شد آروم شد…گفتم راستش ببخشید خاله معذرت میخوام…راستش،،گفت بگو دیگه عزیزم.گفتم آب بدنش که خالی شد آروم شد.ارضا که شد آروم شد…خندید.گفت عزیز دلم میدونم ارضا بشه آروم میشه…ولی چطوری به این زودی ارضا شد…آخه این اصلا چیزی حالیش نمیشه…بعضی وقتها نصف روز این حالتو داره…گفتم نمیدونم…من داشتم موهای زیر آلتش رو روی خاله خجالت میکشم.دیگه…خندید گفت نه بگو…گفتم موها بیضه هاشو میزدم…تا دستم خورد به بیضه ها و زیر بیضه هاش…چنان تخلیه شد حالم بهم خورد…گفت آهان فهمیدم…باشه پسرم قربونت بشم…دوباره پیشونی منو بوسید…با ظرف غذا برگشتم تعمیرگاه…اوس خسرو تا منو دید.از دور اومد جلو چنان بغلم کرد و منو بوسید…گفت دمتگرم خیلی مردی،صابر هم عین داداشته…گفتم شک نکن اوستا…رفت ته تعمیرگاه…یک موتورCg125قدیمی داشت آوردش… فرستاد موتور سازی مرتبش کرد خرجشم خودش داد.گفت به شرطی که هر وقت لازم بود به خاله توی نگهداری صابر کمک کنی…این مال تو…توی کونم عروسی بود…خلاصه هر روز با موتور میرفتم دنبال کارهای اوستا و خاله و صابر…تا اینکه با لیلا دیگه گرم گرفته بودیم…اون هم چی شد که رابطه ما بهتر شد…درست روز۱۲فروردین بودو تعمیرگاه تعطیل بود.خونه بودم وقت ناهار رد شده بود.ولی چون مادرم اون موقع ناخوش بود.هنوز ناهار نخورده بودم…گوشیم زنگ خورد اوس خسرو بود.گفت مجید جان بدو برو خونه ما حال صابر باز بهم خورده.مشنگ شده.من باغ هستم فردا ۱۳بدره توی باغ مهمون دارم…باید آماده اش کنم…بدو که خاله تنهاست…گفتم چشم…ولی اوستا هنوز ناهار نخوردم بخورم بعد برم…گفت نه بدو برو میگم خاله ناهارتو آماده کنه…گفتم چشم باشه…مادرم گفت کجا میری؟مگه نگفتی گشنه ام…گفتم خیلی عجله دارم…باید برم خونه اوستا همونجا هم ناهار میخورم.موتور رو روشن کردم و دودقیقه ای رسیدم.کوسخول توی اتاق خودش کیر بزرگش رو در آورده بود.داد و بیداد می‌کرد. رفتم پیشش.خاله گریه میکرد.و لیلا نبود.اگه هم بود من ندیدمش،گفت مجید ببرش حموم.تو رو خدا آرومش کن.گفتم باشه خاله.گفتم ولی بازم باید خودم و بشورم.گفت ببرش تو رو خدا ببرش،بردمش حموم لخت بودیم.اجبارا خایه هاش رو مالیدم…شق تر میشد.کوسکش داد بلند میزد
هیچچی حالیش نبود.صابون زدم دستم.کیرشو گرفتم دستم…نگاهم کرد.خندید.باز هم گفت لیلا بگو لیلا بیاد…گفتم زر نزن چلغوز،برگشت دستاش روی لبه وان بود.داد و بیداد می‌کرد… تا از پشت کونش دست انداختم خایه هاشو بگیرم…دستم خورد سوراخ کونش…لرزید…سوراخ کونش باز و گشاد بود…نخواستم انگشت بکنم ولی انگشتم تا ته رفت توی کون چاق و سفید و بزرگش،در جا آبش اومد ریخت توی آب تمیز وان که پر بود.حیف شد خالیش کردم…این دیوونه کونی بود…دلش می‌خواست کرده بشه نه اینکه بکنه…چون انگشتم تا رسید رفت ته کونش انگار بار بزرگی از روی دوشش برداشته شد و خالی شد…خلاصه که قلقش رو یاد گرفتم…اومدم بیرون موهام خیس بود…خاله گفت لیلا بدو سشوار رو بیار تا مجید موهاش رو خشک کنه…با موتور برمیگرده سرما نخوره…خیلی گرسنه بودم.در ضمن لیلا بدو باید بری خونه خاله تا…با مهسا اینا به خاله کمک کنید برای فردا ناهار درست کنه…جمعیت زیاده ناهار فردا پلو با خاله است…توی باغ نمیشه پلو رو ساخت…گفت باشه مامان…لیلا سشوار رو اورد،خاله داشت کوسخول خان رو مرتبش می‌کرد.لیلا نگاهم کرد لبخند قشنگی زد.دلم تکون خورد…کم کم داشت بین ما عشقی پیدا می‌شد.گرسنه بودم شدید.دیدم خاله به روی خودش نمیاره ساعت از۳هم گذشته بود.گفتم برم ۱ساندویچ بخورم…خداحافظی کردم و رفتم موتور رو برداشتم رفتم بیرون.سر خیابون فست فودی بود.رفتم ۱ساندویچ سرد سفارش دادم تا زود آماده بشه…مشغول خوردن بودم که دیدم لیلا زد بیرون…منتظر تاکسی شد…ساندویچ رو گذاشتم توی کاپشنم زیپش رو بستم و زیر بغلم…ساندویچ قلمبه شده بود…رفتم جلوی پای لیلا ترمز زدم…گفتم کجا لیلا خانوم.گفت باید برم خونه خاله ام…فردا همه فامیل باغ ما جمع هستن…پررو شدم گفتم میخای برسونمت. گفت وای نه،بابام بفهمه هر دوتا مون رو میکشه…گفتم اگه تو دهن لقی نکنی، از کجا میخواد بفهمه.؟.گفت باشه…نشست آدرس داد.گفت ولی تو رو خدا آروم برو میترسم.گفتم چشم…محکم بغلم کرده بود.گفت منتظر من بودی،،گفتم راستش نه…من ناهار نخورده بودم. توی ساندویچی بودم،.بابات عجله کرد منو زودی فرستاد خونه اتون.قرار بود خاله بهم ناهار بده که نداد.داشتم ساندویچ میخوردم.دیدمت اومدم پیش تو،گفت وای ببخشید بخدا…همش تقصیر این صابر دیوونه است…منو محکم بغلم کرده بود روی این سرعت گیر ها.سینه های ناز و تازه ور قلمبیده اش می‌چسبند به پشتم کیف میکردم…گفت مجید این چیه زیر بغلت قلمبه شده…گفتم بقیه ساندویچمه.مونده گفتم تو رو برسونم بعدا بخورمش گفت وای معذرت میخوام.گفتم فدای سرت لیلا خانوم.گفت مجید رسمیش نکن.همون لیلا رو بهم بگو.گفتم آخه… گفت آخه نداره.گفتم باشه لیلا جون خوبه.گفت بهتر شد.کنار پارک کوچیکی نکه داشتم.گفتم بزار دو لقمه بخورم ضعف کردم…دوتا گاز زدم دیدم نگاه میکنه…گفتم دهنی شده بخدا…اگه نه تعارفت میکردم…گفت باشه…وقتی کسی کسیو دوست داشته باشه ساندویچ دهنی که مهم نیست…نگاهش کردم گفتم لیلا واقعا دوستم داری، گفت خیلی زیاد…تو چی…گفتم لیلا از روزی که اومدی توی بغلم…بوی عطر تنت من مست خودش کرده.کنار موتور دستش و گذاشت روی دستم…ساندویچ رو گرفتم طرفش خیابون خیلی خلوت بود…یک گاز کند و دیگه با هم عین دوتا عاشق و معشوق بودیم…اون روز جزو بهترین روزهای زندگی ما دوتا بود…مدرسه ها باز شدن هر روز از مدرسه تا خونه می‌رسوندنش…چندبار ازم پرسید.مجید تو با صابر چکار میکنی که حالش خوب میشه آروم میشه،گفتم زشته نمیشه بگم.اولش باهام قهر کرد.ولی خودش آشتی شد.یک روز بهم زنگ زد.مجید بدو بیا خونه ما.گفتم مگه میتونم اوستا بفهمه کله منو میکنه…گفت بیا دیگه مامانم نیست.تنهام…این رو بگم که کاملا با سکس آشنا بودم.اون هم چطور…توی تعمیرگاه که بودیم.و نگهبانش بودیم.ته گاراژ دو تا برادر بودن که صافکاری نقاشی داشتن…هر کدوم دوتا شاگرد داشتن که افغانی بودن.این ناکس ها بی برو برگرد.شبهای جمعه جنده میاوردن میگاییدن…به بابام تریاک نعشه میدادن تا جا بده بزاره اینها توی همون تعمیرگاه کوس بکنند.من هم میرفتم از پنجره پشت کارگاه تماشا میکردم چندسال بود‌.خیلی دلم میخواست یکبار من هم برم بکنم…سینه ها و کوس این زنها هر چند هم که جنده بودن اما دل آدم رو حالی به حالی می‌کرد…خلاصه که با کوس کلک بازی غریبه نبودم.لیلا زنگ زد از اوستا اجازه گرفتم گفتم کار دارم باید برم جایی.گفت مجید برگشتنی برو در خونه ما ناهار ظهر رو از لیلا بگیر بیار.فک کنم خاله نیست صابر رو برده دکتر طول میکشه برگردن…گفتم چشم اوستا.قشنگ بره رو داد دهن گرگ،زود رسیدم خونه اوستا.موتور رو هم بردم داخل.لیلا تیپ نازی زده بود.وای لبهاشو قرمز کرده بود.رسیدم خونه برام شربت آورد.گفت مرد خونه من،آقای خونه من چطوره،؟گفتم مرسی عشقم خوبم.خودش اومد برای اولین بار نشست روی زانوی من کونش چقدر نرم بود.لبهاش رژ صورتی کم رنگی زده بود.خودش ماچم کرد.من بعدیش رو جواب دادم.
دستامو انداختم زیر بغلهاش محکم بغلش کردم.کشیدمش سمت خودم.اون هم با دستاش محکم بغلم کرد.چقدر بدنش نرم و لطیف بود.مجید کوچولو زود قد علم کرد و سر ناسازگاری برداشت…لیلا جفت پاهاش دو طرف من بود کوس کوچولوش روی کیر من بود.با وجودیکه شلوار جین تنگ پام بود اما بخاطر حجم بالای داش مجید لیلا جونم زود متوجه اندازه سایزش شد.گفت بی ادب اونجات رو برای من بزرگ کردی،خندیدم گفتم آره… دست خودم که نیست…خوشگلی نازی نرمی خانومی، بلند میشه دیگه…گفت مجید نشونم میدیش،گفتم عزیزم بخدا من برای این کار پیش تو نیومدم…فقط اومدم چون ازم خواستی و دوستت دارم.گفت خب الان هم خودم ازت میخوام…گفتم باشه…بلند شدم.اروم کشیدم پایین به زور از شلوارم بیرون اومد…تا نگاهش کرد.گفت وای از مال صابر هم که بزرگتره،گفتم زیاد مال صابر رو دیدیش مگه نه، گفت خیلی از وقتی که بچه بودیم…مال صابر حتی دو برابر مال بابامه…بابام بعضی شبها که مست میکنه…فک میکنه ما خوابیم… ولی بیداریم…خیلی توی اون کارها مامان عزیزم رو اذیت میکنه…مامانم زیاد گریه میکنه…نمیدونم بابام چکارش میکنه که همش نفرینش میکنه،.صداشون میاد همش میگه خسرو خدا لعنتت کنه پاره ام کردی.نکن اونجا.من یادم اومد که بعضی ازین جنده ها از پشت به اون شاگرد صافکارها نمیدادن و میگفتن درد داره،گفتم بابات حتما از پشت مامانت میکنه که اون دردش میاد.گفت خودم میدونم نمیخواستم بگم…بابام مست میشه نمی‌فهمه چی میگه…همش میگه میترا تو کونت بزرگه کردنیه…کون بچه هات هم به تو رفتن…باید کرده بشن…مست و دیوانه میشه…مجید تو عرق نخوری ها اگه نه دوستت ندارم…گفتم نه لیلا جون من نماز میخونم.تا اینو گفتم محکمتر بغلم کرد.کیرمو گرفت دستش…مالید.گفت چقدر کلفت و گرمه…مجید چیزی بهت بگم ناراحت نمیشی…گفتم نه به خدا…بگو وبپرس…گفت تو وقتی صابر رو حموم می بریش چکارش میکنی ؟گفتم هیچچی بخدا…بار اول اینجاشو موهاشو میتراشیدم…آبش اومد…میدونی چیه که…گفت آره دیدم زیاد هم دیدم.وقتی آبش میاد میریزه روی تشکش بعدشم مث غش کردها میفته میخوابه،بار دوم ولی از پشت تا اومدم خایه هاش رو بگیرم انگشتم رفت توی سوراخ پشتش…خیلی گشاد بود…زود آبش اومد…گفت همین رو میخوام بهت بگم.تو که از اون کارای زشت.باهاش نکردی اونجا تو بکنی توی پشت صابر.گفتم نه خدا نکنه.اون طفلی رو که خدا زده باز من با اون ازین کارها بکنم…چرا بهم همچین چیزی میگی،؟گفت میدونی چرا صابر اینجوری شد…من میدونم بابام نمیدونه…گفتم بگو چرا؟زد زیر گریه محکم بغلم کرد.گفت این بابای لعنتی من.صابر رو میبره حموم یا توی اتاقش از پشت اونجاشو میکنه توی پشت صابر…تا اون هم آبش بریزه…اولا بچه بودیم اون موقع که مامانم شیفت بود سر کار میرفت صابر۱۲ یا۱۳سالش بود.یکبار زود از مدرسه اومدم خونه دیدم بابا داره کاره زشت با صابر میکنه و اون هم گریه میکرد.من دیدم به مامان گفتم بد جور بابام کتکم زد.،آخه مادرشون هم قبلا پرستار بود بعدا یکهو دیگه نرفت سر کارش،پس بگو چرا نرفته سر کارش،.چقدر کثیف بود این اوستای من…لجن بود…گریه میکرد.گفتم عزیزم میزاری لباسمو بپوشم.با گریه گفت نه…بزار باشه میخام بگیرمش توی دستام…گفتم آخه… گفت آخه نداره.دکمه پیراهنش رو باز کرد.سوتین مشکی قشنگی داشت.گفت میدونم دوستشون داری…اینقدری که روی موتور الکی ترمز میزنی اینها بچسبند به پشتت حالتو میفهمم.گفتم ببخشید لیلا جونم.گفت بیا تو هم ببینشون و بگیرش توی دستات…اولین بار عمرم بود.چقدر بوسیدم و مالیدم اون دوتا لیموی خوشگلش رو…مست وجود همدیگه بودیم.اروم برام مالش میداد.نشست زیر پام ساک زد.گفتم بلدی مگه،؟گفت فکر بد نکن هزار بار دیدم بابام شبها با در باز اتاقشون کرده توی دهن مامانم،اون هم خوب براش لیس میزنه که زود آبش بیاد بگیره کپه مرگش رو بزاره،چقدر ناز برام ساک میزد…درازم کرد روی مبل.لخته لخت شد.میخواستم از خوشی غش کنم…اصلا برام مهم نبود قبلا با کسی بوده یا نه که این کارها رو بلده…الان هم برام مهم نیست…مهم این بود که.توی حالت 69 چنان کوسشو می‌مالید روی لب و دهنم و کیرمو ساک میزدکوس کوچولوی۱۵ساله اش رو که تازه پشم در آورده بود.کونش واقعا بزرگ و سفید و قشنگ بود.سوراخش خیلی تنگ بود زبونم توش نمی‌رفت.گفت مجید کوسمو بخور دوست دارم.معلوم بود خیلی تجربه داره.از من که اون همه صحنه سکسی هم دیده بودم وارد تر بود.کوسش سفید بود واقعا داخل کوسش صورتی بود.پلمب پود.پرده داشت…چوچوله ریزی داشت.وقتی دستامو رسوندم نوک سینه هاش رو گرفتم.موقعی بود که آه قشنگی کشیدو هر دو همزمان توی دهن هم آبمون اومد.ابمو از دهنش ریخت بیرون ولی من قورتش دادم.مث آب مردها سفت و شیری رنگ بود…گفت خوردیش،گفتم اره عشقم شیر عسل بود.برگشت لبهامو بوسید.کمی دیگه با هم لخت بودیم و گفتم ناهار منو پدر زنم رو بده ببرم تعمیرگاه،،خندیدوبدون معطلی گفت باشه عشقم…فقط خدا رحم کرد.موقع بیرون اومدن،از خونه خاله رو دیدم بالابر اومدن داخل.پرسیدمجیدتو اینجا چکار میکنی؟گفتم اوستا فرستاد بیام ناهار رو ببرم…اخم تندی کرد ومن زود زدم به چاک محبت…و در رفتم…فرداش که۱۳بدر بود.ساعت۲اوستا بهم زنگ زد.مجید دوبسته زغال دوتا هندونه گنده و 1شیل نوشیدنی بگیر بیار باغ.مهمون دارم.گفتم اوستا با موتور که نمیشه…گفت پراید سفیده رو بردارش بیا…فقط گواهینامه نداری حواست رو جمع کن.گفتم چشم اوستا…مث خر کیف کردم.عاشق رانندگی بودم.دیت فرمونم حرف نداشت.اکثرا شبها که کسی نبود…ماشینهای مختلف مشتری ها رو به بهانه چک کردن…سوار میشدم توی گاراژ که بزرگ هم بود جولان میدادم…پراید وبرداشتم و خرید کردم و رفتم سمت باغ.در باغ ماشین زیاد بود.با ماشین رفتم داخل.چیز میز زیاد گرفته بودم.ظهر بود.نذاشت برگردم…گفت کجا میخای برگردی بمون هم کمکم کن.هم ناهارتو بخور هم۱۳بدره کیف کن…من چشام فقط دنبال لیلا بودن…از دور دیدم با یک پسره بود که از من شاید بزرگتر بود…ولی ریزه میزه بود.بعدا فهمیدم پسرخاله آینه…و میخواد بره خارج…ازین کونی مونی ها بود…ولی پولدار بود…تا من دید کپ کرد…خودش رو جمع و جور کرد…بعدا فهمیدم پسره آخرای خدمتشه…اون روز گذشت فرداش که نه پس‌فردا دم مدرسه سوارش کردم.بردمش۱جای ونج.گفتم تو که نامزد داری چرا منو سرکارم گذاشتی،؟گفت بخدا مامان بابام اصرار دارند من با پارسا ازدواج کنم.ولی اون از من بزرگه…و داستان خودشون رو تعریف کرد…ولی من باورم نشد چون دیروز خیلی شنگول بود…خلاصه که من باهاش رابطه امو قطع نکردم.چون عشق اولم بود و بی نهایت خوشگل بود.یادمه صبح بود.توی خرداد بود نزدیک امتحانات بود.توی خونه درس میخوندم اوستا زنگ زد بدو بدو برو خونه ما صابر حالش بهم ریخته…خاله نمیتونه کاری بکنه…فک کردم باز شق کرده…ولی وقتی رسیدم دیدم آمبولانس در خونه است و نگو طفلی پر خوری کرده بوده و نمیدونم چرا حالش بد شده بود.رفتیم بیمارستان…توی بیمارستان وقتی به هوشش آوردن.و حالش خوب شد چون خودش رو کثیف کرده بود.و باید حتما دوشبی اونجا میموند.خاله بهم گفت بدو برو خونه براش لباس بیار این وحشی لباس بیمارستان رو نمیپوشه…برگشتم خونه خاله.خودش بهم کلید داده بود.جا لباسهاشو میدونستم.چون لیلا نبود رفته بود امتحان…وقتی رفتم داخل تازه رسیده بود.تا منو دید جریان رو گفتم…سریع لباس بهم داد.گفت بدو برو لباسها رو برسون بهش زود برگرد.گفتم چشم عزیزم…موتور رو موقعی که سوار آمبولانس شدم خونه اوستا گذاشته بودم…سوار شدم و لباسها رو رسوندم بهش…گفتم خاله کار نداری باید برگردم خونه درس دارم فردا امتحان دارم.گفت وای مجید جون میخای تنهام بزاری،،گفتم خاله پس بزار برم کتابم رو بردارم بیام اینجا پیش تو بمونم…گفت باریک الله پسر گلم بدو ها.خاله تنهاست…مرد باهام نیست. سریع برگشتم اول خونه کتابم رو برداشتم که از خونه اوستا برم بیمارستان…رسیدم خونه اوستا هنوز کلیدش دستم بود…رفتم داخل…لیلا تا منو دید پرید بغلم…با شلوارک بود.سوتین داشت.آرایش کرده بود تند تند بوسم می‌کرد… دلش کیر میخواست…زودی نشت زیر پام شروع کرد ساک زدن.شق که شد گفت دوست داری منو بکنی.؟گفتم دیوانه دختری باکره ای،؟گفت از پشت نه جلو…گفتم تو که گفتی مال تو کلفته اذیت میشم دردم میاد.گفت نه بیا آروم بکن.شوهرم میشی بالاخره که منو باید بکنی…دستهاشو گذاشت لبه تکیه گاه مبل داگیش کرد.قدش کوتاه بود بهش مسلط نبودم.بردمش توی اتاق خواب اوستا تختشون خیلی پر و قد بلند بود.داگی شد.خودش آب دهن گذاشت روی سوراخش…دیگه مطمئن شدم خوب بلده…گفت آروم بکن خب…سرش بزرگه دردم میاد.نمیدونست داره سوتی بهم میده…من هم گذاشتم درش و با یک فشار برای اولین بار کیرمو دادم توی یک سوراخ…چه جیغی زد.کمرش رو گرفته.ولی خواست از زیرم در بره.ولش نکردم افتادم روش…کیر بیشتر رفت داخلش.گریه کرد…گفت دوستم نداری مگه…که مث بابام که مامانم و اذیت میکنه داری زجرم میدی، گفتم لیلا خرم نکن.این کون قبلا کیر دیده به خودش…معلومه که تنگ نیست.زیرم گریه کرد.گفت بخدا پارسا نامرد چندباری به زور توی خونه اشون و توی باغ ما منو کرده…ولی کیرش لاغره اینقدر نیست که…گفتم باشه بالاخره دست خورده است پس ناز نکن.گفت مجید بخدا دردش داره منو میکشه.مال تو بزرگه و کلفته…مال اون نصف این هم نمیشه،گفتم پس تحمل کن بزار گشادت کنم.تا اون بفهمه کیر به چی میگن…بیشتر گریه کرد.مگه من جنده ام که هم به تو بدم هم به اون.فهمیدم چرت گفتم.عذر خواهی کردم ولی خوب گاییدمش.کونش مثل غار باز شده بود.ابمو ریختم کونش…کوسش خیس آب بود.لذت برده بود.گفت یک‌کم برام بخور بزار من هم کیف کنم بیشتر درد کشیدم.گفتم بروی چشم…کارم که تموم شد.لبهام خیلی بوسید.گفت بخدا ولی من فقط تو رو دوستت دارم…از پیشش مستقیم رفتم.بیمارستان…صابر رو برده بودن اتاق خصوصی توی بخش…رفتم اونجا…خاله تا منو دید باز هم اخماش رفت توی هم،پرسیدم خاله طوری شده.ناراحتی برگردم.پرسید رفته بودی خونه ما…نتونستم دروغ بگم گفتم آره… گفت لیلا خونه بود.گفتم آره خودش بهم زنگ زد.چرا میپرسی… گفت نیم وجبی ها.از اعتماد ما سواستفاده میکنید…گفتم کدوم سواستفاده؟؟یک کشیده بهم زد.صابر خواب بود کسی هم توی اتاق نبود…گفت لامصب هنوز آثار جرمش روی گردن و لبهات معلومه…این رنگ رژ لب لیلاست…فک کردی من خرم…گفتم خاله ببخشید بخدا دوستش دارم.اون هم منو دوستم داره…گفت لامصب اون نامزد پسر خاله اشه…میخاد ببردش خارج…چیش میخاد بهت برسه…خودتو علافش نکن.گفتم آخه خودش میگه دوستت دارم.گفت خودش گوه خورده.پسر جون من تو رو عین پسرم دوست دارم بهت میگم خودتو معطل لیلا نکن…گفتم باشه خاله معذرت میخام…خیلی خجالت کشیدم…اون روز ها گذشت و چندبار دیگه لیلا رو ترتیبش رو دادم.فک کنم خاله میدونست…تا اینکه دیپلم گرفتم.و بعدش نتونستم برم دانشگاه قبول نشدم.همش فکرم مریضی مادرم و اعتیاد پدرم بود…فقط زرنگی که کردم توی خدمت با دیپلم استخدام۵ساله شدم توی نیروی انتظامی غنیمت بود.هم کار یاد میگرفت اوستای کامل شده بودم هم بیمه داشتم که پدر مادرم بیمه درمانی بودن.چون پدرم بیمه نبود…درجه دار بودم…حقوق میگرفتم.سال سوم خدمتم سال دیپلم و کنکور لیلا بود.زنگ زد رفتم خونه اشون…گریه میکرد شدید…گفتم چی شده آخه بهم بگو…گفت مجید بدبخت شدم حامله ام…گفتم چی میگی تو که باکره ای،؟گفت نه نیستم.یک شب این صابر احمق اومد توی خواب بهم تجاوز کرد ابشم ریخت توی من…گفتم حالا میخای چکار کنی،؟گفت هیچچی خودمو میکشم.گفتم نه تو رو خدا ازین کارها نکن.گفتم خب بچه رو بنداز.گفت چطوری،گفتم غیر قانونی،.گفتم مجبوری پس زن همون پسر خاله ات بشی.گفت اون که بدونه باکره نیستم عمرا منو نمیخاد.گفتم ای بابا، گفت مجید تو منو دوستم نداری؟؟گفتم عاشقتم.گریه کرد.گفت منو بگیر…آبروم رو حفظش کن…گفتم من که نمیتونم.همون لحظه نگو مادرش خونه بود.گفت میتونی عزیزم میتونی…به بابات بگو من هم به خسرو میگم عقدش میکنیم…برای تو.به شرطی که بچه رو نگه داره…چون اگه بچه رو سقط کنه ممکنه تا آخر عمرش دیگه حامله نشه براش بده…گفتم ولی،،من نمیتونم یک بچه حروم زاده رو بزرگ کنم.گفت بخدا خودمون خرجش رو میدیم…خلاصه که فرداش عقدش کردم واون پارسا خان هم نگو رفته بود خارج و این هم تخم اون کوسکش بودکه انداخته بودن گردن بدبخت صابر،.این جریان رو بعدا فهمیدم.چندین سال بعدفهمیدم.خلاصه که بعدچند وقت شیکمش بالا اومد و یک دختر خوشگل به اسم باران بدنیا اومد…ما هم زندگیمون رو می‌کردیم… و من کنار اوستا وضع مالیم خوب شده بود.توی گاراژ غرفه گرفتم و کاسبی میکردم مکانیک خوبی بودم و خدمت نظامیم رو هم میکردم.سر۵سال خدمتم تموم شد تمدید نکردم.که این کوسخول خسرو رو گرفتن…برای حمل و ساخت و نگهداری و فروش مشروبات الکلی…سابقه هم داشت و مقدارش خیلی زیاد بود…خاله گفت تو رو خدا تو گردن بگیر خسرو بیاد بیرون تو نهایت۶ماه میفتی زندان.گفتم آخه… نمیشه که،،لیلا خرم کرد و من گردن گرفتم.خسرو آزاد شد.فک میکردم۶ماهه آزادم… اما نگو شاکی خصوصی هم داشت چون مشروباتش که فاسد بودن رو فروخته بود و چند نفری مسموم شده بودن.و تا مرز کوری رفته بودن.ومن مشنگ شلاق خوردم ۲وسال و نیم زندان افتادم.جریمه شدم که خودش پرداختش.کرد.بیرون که اومدم مغازه نداشتم پدر مادر نداشتم…کوسکش بی ناموس زن منو مجبور کرد ازم جدا شد دادگاه حق رو بهش داد.این خسرو خیلی نامرد بود.فقط ماهانه برام حقوق می‌ریخت زندان بی پول نباشم…اصلا از لیلا خبری نداشتم بهم گفت با بچه اش رفته اروپا با پسرخاله اش ازدواج کرده…زنگ زدم به خاله گفت نمیتونم کاری بکنم…پدرش مجبورش کرده…خلاصه که فقط سپردم به خود خدا…درست هفته اول که از زندان بیرون اومدم…بیکار بودم و سابقه دار…شکر خدا خاله چپ کرد و داغون شد.من و از گاراژ بیرون انداختن…ابزارم کنار گوشه بود جمعشون کردم.و میخواستم مغازه بزنم خود خسرو اومد گفت بیا۵۰ ۵۰ برای من کار کن…منو ببخش…ولی لیلا از اول هم شیرینی خورده پارسا بود و بچه هم مال اون بود.بعدا فهمیدم.بخاطر همین…طلاقش ازت گرفتم که خودش توله خودشو بزرگ کنه…بخدا مجید من مدیونتم…میخوام خودم برات دختر بگیرم…غصه نخور…از امروز خودت پای دخل باش شب نصفش کن…خیلی حرف زد تا برگشتم پیشش…دو سه ماهی پیشش بودم که خاله مرد و فوت شد.حتی توی مجلسش هم من لیلا رو ندیدم…و مطمئن شدم که خارجه…یکماهی من مواظب کوسخول خان بودم ولی دیگه گنده و مرد شده بود.ولی خونه اکثرا تمیز بود.و ظرفهای غذا تمیز بودن…بعدا دیدم اوستا زن گرفته۱ خانوم تقریبا چاق۴۵سالش میشد.اسمش فاطمه بود کون بزرگی داشت…مذهبی بود وبسیار معلوم بود…پلنگه…چشماش پر حیله و نیرنگ بودن…چندباری رفتم خونه اشون خودشو خیلی خشک و خشن نشون میداد.ولی کونش خیلی تو دید بود.چادر سرش می‌کرد ولی سینه هاش هم
بزرگ بودن و توی دید…خیلی هم به صابر رسیدگی می‌کرد… اوستا گفت زن برای عشق و حال زیاده من فقط اینو گرفتم که مواظب صابر باشه…واقعا صابر رو دوست داشت…کونش میزاشت ولی بچه اش بود دوستش هم داشت…۶ماهی بود زن اوستا شده بود… که ماه رمضون بود.اوستا گفت مجید برو خونه یک سر به صابر بزن.تنهاست…زنم رفته تور زیارتی قم…هنوز برنگشته…بچه تنهاست…کلید خونه رو داد بهم.در ضمن اوستا با من خیلی خوب شده بود.حتی برام ۱پراید صفر خرید…وضع مالیم بد نبود.ولی بیخودی زندان افتادم و سابقه دار شدم…مرگ پدر مادرم برام سخت بود.بدتر از همه طلاق زنم بود که سرم کلاه گذاشتن…و طلاقش گرفتن…الان میخواست یک‌جوری جبران کنه…کلید انداختم رفتم داخل…ولی به چی و به کی قسم که…زنی که لخت مادر زاد توی خونه بود.و صابر رو درازش کرده بود روی تخت خودشون.با اون کوس و کون بزرگش نشسته بود روی دهنش و داد میزد بخورش دیوونه لعنتی بخورشون…من هم سریع گوشی رو درش آوردم و شروع کردم فیلمبرداری…بی پدر کیر این بدبخت رو عین لور دنده کامیون ماک قدیمی دستش گرفته بود چپ و راست می‌کرد…میگفت پدرسگ برای من کیرتو راست میکنی،،من به پدر کوسکشت باج نمیدم به توی دیوونه بدم…بخورش بی پدر.بکن زبونتو توی کونم…میخوام برینم دهنت…سگ پدر واقعا یک تیکه کوچیک رید دهن صابر…اون بدبخت بلند شد با پیرهنش دهنش رو تمیز کرد و گریه میکرد.بدبخت رو چرخوند…چنان یک بادمجون بسیار بزرگ رو خشک خشک کرد کون صابر که چنان نعره ای کشید صداش گوشمو آزار داد…این هم می‌خندید… تازه فهمیدم صابر چرا لاغر شده و پیش این زنه مثل موش ساکته…خوب که فیلم گرفتم…خون جلوی چشمامو گرفت…لخته لخت بود…منو ندیده بود.هنوز با کون صابر مشغول بود.موهاش بلند بود…چنان از پشت موهاشو پیچوندم دور دستم و روی تخت خوابوندمش.گفتم زنیکه جنده چیکار میکنی با این بنده خدا…که نمیتونه باید چکار کنه…لال شده بود.کون سفید و بزرگش طرف من بود سرش روی تخت هر کاری کرد زورش بهم نرسید…گفت ولم کن تو رو خدا مجید ولم کن.اینها حقشونه…بدبخت.اون دخترش تهرانه دو کوچه پایین تره…تو و من رو مچل و کوسخول خودشون کردن…دلت برای اینها نسوزه…مرتیکه منو گرفته یکبار دست بهم نزده…همش جنده میبره باغ…انگار نه انگار من هم هستم…کسی نبود پرستاری این دیوونه رو بکنه…به بهانه ازدواج پرستار مجانی برای این گرفته…بعضی شبها که خونه میاد میره این و از کون میکنه…یا منو فقط از کون میکنه…زجرم میده.طلاقم هم نمیده…میگه طلاق میخوای باید از مهریه ات بگذری…اخه۱۴تاسکه چیه که نمیده…من هم اینو آزار میدم.ولش کردم گفتم خجالت بکش.گناه داره.لخت بود.گفت میکنی منو دلم کیر میخواد…گفتم خب از صبح به این میدادی دلش کس میخواد.گفت حیف کوس نیست بدی دیوونه جماعت باطلش کنه…نگاه کن چطوره… عجب کوس سفید و گنده ای داشت…من هم شق بودم…کشیدم پایین سیر گاییدمش…خوب کوس میداد…برای اینکه بکنمش.از اوستا پول تو جیبی که می‌گرفت یا توی کارتش که میزد.اونم می‌ریخت توی کارت من…کوس میداد روال.عاشق کیرم بود.کلفت بود…اون هم خوشش میومد.۴۵سالش بود ولی تپل و سفید و خوشگل بود…آدرس خونه لیلا رد پیدا کرد و بهم داد…شب بود رفتم سراغ لیلا…نمی‌دونست من هستم…زنگ زدم صدامو عوض کردم.گفت بله…گفتم بسته پستی دارین.گفت از طرف کیه؟گفتم چه میدونم خانم به من دادنش،من هم پیک هستم…آدرس دادن گفتن برسونید دست خانم لیلا…گفت باشید الان میام.تا اومد پایین…در رو باز کرد پریدم توی خونه.چاقو گذاشتم زیر گردنش.ترسیده بود جیک نمیزد…گفتم برو بالا جنده ۷خط…تموم جوونی و نوجوونی منو ریدی بهش.رفتیم بالا…گفت مجید جون بخدا دلم برات یکذره شده.گفتم بخاطر همینه که یکبار نیومدی ملاقاتم…ازم طلاق گرفتی،من ابروتون رو حفظ کردم.اما تو و اون ننه جنده گور به گور شدت سرم کلاه گذاشتین…تازه فهمیدم چرا بچه رو ننداختیش،نکو صاحب داشته.گفت مجید همش تقصیر بابام بود.به باجناقش یا همون شوهر خاله ام…بابت مرگ پسر خاله کوچیکم که مشروبات بابام رو خورده بود بدهکار بود…بازد پول دیه رو میداد…نمی‌داد قول منو داد…اون نامرد پارسا هم اولاش همش منو از کون می‌کرد خودت میدونی، بعدشم قبل رفتنش حامله ام کرد.من خر فک میکردم منو هم میبره با خودش اما فقط شیکمم رو پر کرد.بعددوسال دیدن بچه خوشگله و شیرین زبون…طلاق منو از تو گرفتن که پارسا بیاد منو بچه رو با خودش ببره خارج.‌برگشت اومد بجه رو برد منو حتی عقدم هم نکرد…بخدا من الان خودم پرستارم خرجم و خودم در میارم.بابام کمکم نمیکنه…دلم می‌خواست صدبار بیام ببینمت…بابام نمیزاشت…بخاطر همین خونه که مال اونه ازم کرایه نمیگیره…گفتم آخه چرا…گفت میخاد منو بده رفیقش که پولداره…گفتم ننه ای از بابات بگایم که مدلش رو ندیده باشه…اون شب خونه لیلا بودم.فرداش.بردمش دوباره بافقط۲شاخه گل رز مهریه عقدش کردم.دیگه بزرگ بود وجود پدرش هم،لازم نبود…هر شب میرفتم خونه لیلا میخوابیدم.حامله شده بود…داشت چاق میشد…لیلا خبر داد مجید بابام برام خواستگار آورده نمیدونه…که من حامله ام…رفتم خونه هیچکی بغیر خودم و لیلا نمی‌دونست زن و شوهریم…کلید انداختم رفتم داخل.یارو همسن خود خسرو بود.تا دوتاشون منو دیدن جا خوردن…گفت تو اینجا چه گوهی میخوری…تا اینو گفت چنان زدم زیر چونه اش که فکش جابجاشد.دندوناش ریخت توی دهنش…لیلا دویید توی خیابون…دوتاشون پیر بودن طوری کتکشون زدم گوه بالا آوردن… رفتیم کلانتری…گفتم جناب سروان برای زن تو که حامله است.خواستگار بیارن وایمیستی تماشا میکنی،با دهن خونی گفت پفیوس زمانی زن تو بود.چندساله ازت جدا شده.گفتم گوه خوردی چندماهه دوباره عقدش کردم این هم عقدنامه ما…افسره گفت راست میگه آقاجان.چرا با آبروی مردم و دختر خودت بازی میکنی، شرم کنید…حق داره بنده خدا…اون رفیقش که فقط عذر خواهی کرد و باوجودیکه کتک خورده بود دمش رو گذاشت روی کولش و رفت…من موندم و پدر زن کوسکشم.تمام جریان زندگیم رو بدون کم وکاست تعریف کردم.افسره گفت بخدا حق داری.حاجی من که بودم کشته بودمت…خلاصه به خیر گذشت.ولی فرداش…منو انداخت بیرون.گفتم پشیمون میشی ها.خندید…ومسخره ام کرد.گفتم غصه نخور میگایمت…رفتم سراغ زنش گفتم باید شهادت بدی که این شبها صابر رو میگایه پزشک قانونی هم تایید میکنه…گفت نه نمیتونم شوهرمه… گفتم مگه نگفتی طلاق میخایی،گفت باید۱۴تاسکه رو بده…گفتم مجبور میشه بده…وقتی من و لیلا و تو شهادت بدیم چه گوهیه. و چه کثافتکاری ها میکنه مجبوره طلاقت بده…باز هم گفت نه…گفتم باشه پس تو هم شریک جرمشی ازت شکایت میکنیم.که یک عقب مونده رو زجر میدین…گفت برو هر گوهی میخوری بخور…گفتم از تو که مدرک دارم…فیلمش رو تا نشون دادم…میخواست سکته کنه…شروع کرد التماس کردن…خودش راضی شد…رفتم سراغ خسرو و بهش گفتم ازت شکایت میکنیم…یا که حقمون رو بده.گفت کیر هم نمیدم بهتون…نمی‌دونست که زنش هم با ماست…وقتی دستگیرش کردن و بردنش…کلانتری و دادگاه…و بعدش پسره رو بردن پزشک قانونی همه چی ثابت شد…منگ مونده بود…چند وقتی توی زندان بود…زنش راحت طلاقش رو گرفت و مهریه رو گرفت…رفت پی کارش…توی زندان معلوم شد سرطان معده داره اینقدری مشروب خورده بود معده اش سوراخ شده‌بود…منو صدام زد…اموالش رو بنام دوتا بچه هاش زد و مغازه رو داد به من…ولی ازم خواهش کرد که مواظب پسرش باشیم…و چند وقت بعد توی زندان از سرطان مرد و گور به گور شد.در ضمن دوستان خانم من شاکی پدرش بود.خدا لعنتش کنه…سگ پدر خیلی نامرد و کثیف بود…بعدا لیلا بهم گفت پدرم اولین کسی بود که بهم تجاوز کرد…

نوشته: مجیدی

بازدید 9,034

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

12 پاسخ به “دودره‌باز”

  1. واقعا برای این داستان متاسفم کاری به دروغش ندارم ولی همه چی این داستان دردناکه

  2. (خدا رحمتی)خان!! قشنگ معلومه بدون فکر کردن می‌نویسی ،اون یه ذره فکر هم که مریض! بابا تویی که حوصله نوشتن داری حداقل یه مقدار فکر کن بعد بنویس ، یواش یواش داری حال آدمو به هم میزنی با این سبک داستان نویسی!

  3. سبک داستانا مثل همه مشتی ، اینجا بزن بهادر و بکن بودی تو اون یکی که زنتو زیر کیر 30 سانتی یه پیرمرد خوابوندی و اما وجه مشترکاونجا میوه فروشی بهت رسید اینجا مغازه و مکانیکی و…والا فکر کنم نویسنده یکیه

  4. خداییش این کسشعرا رو چجوری،سرهم میکنی؟چت جی پی تی هم نمیتونه اینقدر پشت سر هم کسشعرببافه.هر بارم یه داستان جدید میدی بیرون که ته همشون هم قهرمان داستان میشیای قدرت شیشه

  5. تنها بهش داستان که روت نشد در موردش حرف بزنیتعداد دفعاتی بود که خسرو گاییدت

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید