یه خیانت کوچولو بد هم نشد

سلام و عرض ادب به همه دوستان…امیر عباس هستم۴۵ سالمه دیپلم نگرفته سربازی رفتم چون حاجی ماشالله وضعش خوب بود و تنها پسرش من بودم منو برد فروشگاه پیش خودش.زودی ازدواج کردم با دختری که مادرم توی مراسم جلسات دوره قرآن دید و پسندید.۱۵سالش بود و من ۲۰سالم…بله مهرانه خانوم فقط ۳ماه طول کشید تا دوران نامزدیش طول بکشه…چرا چون من خیلی هات بودم و هستم…نامزد بودیم پدر مادر عوضیش زیاد نمیذاشتن ما با هم تنها باشیم…آلت داداشتون هم تا دلتون بخاد سیاه و گنده و کلفته…مهم نیست باور کنید…ماجرا واقعیه ولی شمایی که همه رو مث خودت میبینی تخیلی فرضش کن…خلاصه که به بهانه سفر مشهد چند روزی بردمش مشهد توی هتل بودیم این لامصب هم تپل سفید ناز خوشگل سینه ها سفت و بزرگ…درسته که خیلی مذهبی بود… اما مذهبی ها خوبیشون اینه که باید حتما تمکین کنند و از حرف شوهرشون پایین نمیان…و خونه مذهبی ها هم اکثرا مردسالاریه،،ما هم همینجوری بار اومده بودیم…بله نازنین خانوم مهرانه من هم با وجودی که ۱۵سال و نیمش بود اما بدن فوق‌العاده رسیده و خوش اندامی داشت…اون زمانها من چندباری فیلم سوپر یا پورن دیده بودم…از کوس لیسی و اینجور چیزها خبر داشتم…ولی او خامه خام بود…از روز عقدمون تا سفر مشهد ده روز گذشته بود و من فقط چند باری که اتفاقی یا دعوتی خونه اونها بودم مالیده بودم و بوسیده بودمش…ولی از اولش دوستم داشت و داره…البته خدا شاهده من هم جدای اینکه وضع مالیم خوبه…شکر خدا بر و رویی هم خدا داده بهم.خوشگل و خوش‌تیپ هم هستم…و اینو هم بگم که قبل من دو تا باجناق دیگه هم بودن…من داماد سوم هستم.خلاصه که بردمش مشهد هتل خوب و بعد از دور زدن و حرم رفتن و غیره بعد شام برگشتیم هتل…من با شورت رفتم توی تخت…نگاهم کرد.گفتم مهرانه اگه با لباس بیایی توی تخت عصبی میشم.گفت نه بخدا اصلا نمیتونم مامانم گفته مواظب بکارتم باشم برای شب عروسی.گفتم خانم جان کاری به اونجات ندارم…فقط میخوام لخت باشی تا ببوسمت…گفت قسم بخور…گفتم لامصب تو زن عقدی منی اصلا به مامانت چی مربوطه…گفت وای نه اصلا نمیام…تا دید صورتم برافروخته شده زود اومد…توی تخت لخت شد.گفت امیر عباس تو رو به خون حضرت عباس مواظب آبروی من باش…گفتم لعنتی چرا پای حضرت عباس و میکشی وسط…کرست رو در آوردم جان چه سینه هایی، نمیدونستم که دردش میاد مث وحشی ها میخوردمشون،ناله و گریه کرد…امیر بقران از درد دارم میمیرم نوک سینه هام دردشون اومده کبود شدن.نازش کردم بوسش کردم.گفتم فدات شم آخه خیلی خوشگل هستن…گفتم پس چکار کنم…گفت آروم بخور و بمال…خیلی آروم… رفتم سراغ کوسش…چقدر خوشگل بود…صافش کرده بود صاف صاف بدون حتی۱پرز،نمی‌دونست میخام بلیسمش،کوسو بوسیدم.اونم منو بوسید…آخ وقتی کوسشو لیسیدم.اولش نمیزاشت گفت وای کثیفه،گفتم چرت و پرت نگو…ولی چند دقیقه نشد…اینی که پاهاشو سفت گرفته بود چنان لای پاهاش باز بود و سرمو فشار به کوسش میداد که حد نداشت…لامصب چوچوله داره اندازه رول کالباس،،میکشیدمش توی دهنم میمکیدمش،،گفت وای امیر جان عزیزم…بسمه…بسه،،گفتم نه عجله نکن…بی پدر یکهو چنان ابی مث بستنی و فرنی از کوس تپلش زد بیرون که حد نداشت…لش شد روی تخت…پرسیدم چطور بود…اولش ساکت بود.نفس نفس میزد…ولی بعدش خودش باوجودیکه اولا اکراه داشت ولی لبهامو مست بوسید.‌فهمیدم خیلی کیف کرده…حالا نوبت من بود.شورتمو در آوردم کیرسیاه و کلفتمو انداختم بیرون…خدا میدونه اولین بار بود که دقیق و تنها از اول تا آخرش رو نگاه می‌کرد… چندباری بهش حین لباس پوشیده بودن نشونش داده بودم ولی شق و بلند شده اش رو ندیده بود.تا نگاهش کرد گفت وای امیر اندازه مچ دستمه…گفتم بگیرش…گرفت توی دستش.‌گفت دستم به زور دورش می پیچه،گفتم زود باش دیگه.گفت چکار کنم.گفتم خب بخورش دیگه…گفت نه بخدا منو بکشی هم نمی‌خورمش…کثیفه،گفتم مهرانه مگه من مال تو رو نخوردم؟مگه کیف نکردی،؟گفت میخواستی نکنی و نخوری،،گفتم یعنی همین…؟؟؟همین قدر دوستم داری،گفت نه امیر عباس مجبورم نکن…گفتم اگه نخوری میکنمش توی جلوت،گفت مگه میزارم.گفتم میخای زوری بکنمت…ساکت شد…خود خرش گفت آبجیم گفته میتونید از پشت آروم بکنی…بیا بزار عقبم…من چون سربازی رفته بودم و پسر بودم و چند باری کون کرده بودم.میدونستم حتی ۱لحظه هم نمیتونه کلفتی این کیر رو توی کونش تحمل کنه…ولی چیزی نگفتم…با خودم گفتم دزد حاضر و بز حاضر.بمن چه نامرد من کوسشو لیسیدم ولی اون کیرمو نخورد…خیلی توی دلم ازش شاکی بودم…خودش چرخید جل الخالق چه کونی داشت تپل سفید زیبا کمر ناز باریک…خودتون ۱دختر ۱۵ساله خوش قد وبالا چشم و گوش بسته رو توی خیالتون فرض کنید دیگه…اینبار خیلی بیشتر کون و سوراخش روبوسیدم و لیسیدم…باز هم گفت خودت دوستداری ها…ازم بیشتر ازین توقع نکنی…من مال تو رو نمی‌خورم ها…گفتم باشه نخور چون دوستم نداری،گفت نه بخدا دوستت دارم ولی

اینکار رو دوست ندارم…کونش تپل بود…گفتم حالا با دست لای تپل کونتو باز کن.تا بکنم توی کون قشنگت…گفت بکن…اصلا نمی‌دونست درد داره…من هم کیر رو خوب خیس کردم…سوراخ رو بیشتر…آخه خودم مونده بودم…این سوراخ که مث ته سوزن تنگه این کیر کلفتو چطوری میخواد توی خودش جا بده…ولی بیشتر خشن شده بودم و هیجانی…ولی میدونستم دردش میاد.اصلا هم با انگشت بازش نکردم…چون یکبار نوه عموم رو توی باغ لایی کردم…دلم توشی خواست تا با انگشت کردم توش گفت دردم اومد…انگشتت نازکه دلم پاره شد.مگه میزارم کیر خرکیت رو بکنی توش…بخدا اگه منو بزور بگایی به آقاجون میگم…بابا بزرگمو میگفت…یاد اون که افتادم اصلا انگشت توی کون مهرانه نکردم…کوسخول خانوم قشنگ خوب لای کونشو باز کرده بود…دمر دمر شده بود.پاهاش بازه باز…چنان کون رو بهش گفتم باز کرده بود سوراخش کش اومده بود…کیر رو گذاشتم دم کونش با یک فشار زیاد خیلی زیاد…خدا میدونه خودم فهمیدم جدا اینکه کونش پاره شد…استخون لگن کونش هم باز شد.نصف بیشتر کیرم توش رفت…ولی چطوری بگم براتون و چی بگم…چنان جیغ عجیبی زد که نگو…دهنشو محکم گرفتم…خودمو روش انداخته بودم…اصلا نمیتونست تکون بخوره…جیغ میزد‌‌.ولی ولش نکردم و کیرمو بیرون نکشیدم…بلکه بقیه اش رو هم دادم توش…ازش عصبی بودم‌.چند بار تلمبه زدم.جیغ میزد ولی خفه…دستمو گاز می‌گرفت… ابمو ریختم توی عمق کونش.کیرمو کشیدم بیرون از دم خایه هام تا خود سرش پر خون بود…چه خونی…بله کیر رفته بود توی کوس نه کون…آبش رو هم ریخته بودم داخلش…تخت پر خون بود…بدجور و خیلی ترسیدم…که چش شده.خونین و مالین برگشت.با چشمای پر اشک و درد.گفت بدبخت شدم.امیر کردیش جلوم.گفتم اشکال نداره غصه نخور.‌کار حروم نکردیم که عزیز جان…تو زن منی خانوم منی عشق منی، گفت ها اگه زدی زیرش چی منو نخواستی چی، گفتم مگه دیوونه ام تو عزیز دل منی.قربونت بشم…شب عروسی من دستمو با تیغ میزنم خونشو میزنیم به دستمال میدیم مامانم،گفت قسم بخور…آقا کلی به قرآن به جون آقا ننه ام…به هرچی بگی قسمم داد که زنم بمونه طلاقش ندم…رفتیم حموم…نصف شب قرآن آورده قسمم داده…ولی اصلا حواسش نبود یا که بچه بود نمیدونم…خودمم نمیدونستم…که خب مشنگ آب رو ریختی توی کوس حامله میشه…گندش در میاد…خلاصه که کوسش جر واجر شد…حتی خوب هم نمیتونست راه بره…چند روزی موندیم و عروس داماده کامل شده برگشتیم شهرمون،.با کلی سوغاتی،.خدا شاهده تا خواهر بزرگم مهرانه رو دید منو کشید کنار گفت امیر عباس بخدا دختره رو بیچاره اش کردی راستشو بگو…تا بهش نگاه کردم…گفت وای دیوونه چقدر بیشعوری کوچیکه گناه داره…بابا بفهمه میکشدت،گفتم آخه چرا زنمه دیگه…عقدیمه،گفت وای بزار به مامان بگم…گفتم اگه بگی دیگه هیچوقت باهات حرف نمیزنم…گفتم من تک پسر بودم و دوستم داشتن…هیچکی موبایل نداشت اون موقع من داشتم…ماشین داشتم همه چی…و اطرافیانم منو خیلی دوستم داشتن…خلاصه که چندباری خونه همدیگه بودیم…بردمش گردش بردمش باغ…اونجا که تنها می‌شدیم… توی ماشینم که یادش بخیر یک پاترول گنده ۶سیلندر داشتم…درازش میکردم روی صندلی عقب و بخور که میخوری از اول عاشق لیسیدن کوس تپلش بودم و هستم اون هم کیف میکنه،و عاشق اینه دمر بشه کوسشو بکنم…میگه کیرت کلفته از جلو زیاد میره داخل دردم میاد…خلاصه که بار دوم باز هم توی ماشین زیاد و خوب گاییدمش و باز هم ریختم توش…خیلی بوسش میکردم…محبت دیدن رو خیلی دوست داره…یادمه دقیق دوماه از سفر مشهدمون رد شده بود که مامانش دستشو گرفته بود صبح اومدن خونه ما…مادرم در رو باز کرد…من و پدرم و پدر بزرگم داشتیم صبحانه می‌خوردیم…جنده رسید نرسید گذاشت زیر گوشم.گفت عوضی همینجوری امانت داری میکنی،گفتم چی شده خاله…گفت از من میپرسی چی شده…احمق عوضی بی پدر مادر دختره حامله شده…گفتم اولا احمق و عوضی بی پدر مادر خودتی، حرمت خودتو حفظ کن جلوی پدر مادر و اقاجونم چیزی بهت نمیگم…زدی توی گوشم مهم نیست مث مادرمی، ولی یکبار دیگه به کس و کارم فحش بدی عین کرباس جرت میدم…تا اینو گفتم مادرم بدجور زد توی گوشم.گفتم آخه مامان فحش میده…گفت باشه حاج خانوم عصبیه حق داره بعدشم جای مادرته.،مادرش بدجور گریه میکرد گفت این هم داماد ما و پسر حاجی،عجب ادبی داره،خوش به حالتون،میگن داماد جای پسرته،این از دشمن هم بدتره،.مادرم پرسید چیکار کردی مگه…گفتم شد دیگه.مگه کار خلاف کردم یا غیر شرعی زن خودمه.پدر بزرگم گفت طوری نیست حاج خانوم مهرانه دختر ماست ماشالله دخترم که زودی برای من نتیجه ام رو بارداره،خدا رو شکر…بلند شد خانومم رو بوسید جو رو آروم کرد.گفت حلاله حلاله،نگران نباشید عروسی خوشگلی براش بگیرم که توی فامیل همه انگشت به دهن بمونند…امیر عباس برو روی حاج خانوم رو ببوس…ازش عذرخواهی کن…پدر بزرگم خدا رحمتی خیلی مرد رندی بود…و بزرگ فامیل…مهرانه گریه میکرد. گفت آخه آقاجون اگه

بابام بفهمه منو میکشه.منه عوضی دهنم لق بود و هست.گفتم بابات گوه میخوره،پدرم بلند شد.چنان زد زیر گوشم که گوشم زنگ زد‌گفت برو گمشو توی اتاقت،عوضی حمال…پدربزرگم بهم اشاره کرد…رفتم توی اتاقم ولی در رو نبستم…مادرش گفت حاجی خیلی پسرت بد دهنه…اصلا اگه میدونستم بهش دختر نمیدادم،خودم کردم که لعنت به خودم باد…دم مادرم گرم گفت اگه پسرمو دوستش نداری همین الان هم دخترت مال خودت قحطی زن براش نیست…برو دادگاه میام جوابتو میدم…پدر بزرگم گفت معصومه عروس گلم تو رو خدا جو رو خراب نکن…پدربزرگم گفت حاج خانوم گفتم نگران نباشید که همه چی سرجاشه،مهرانه مال ماست…گفت ببینید چی میگن…گفت دخترم شما از در که اومدی داخل با توپ پر اومدی، امیر عباس جوونه و مغرور.‌راستش خواهرش از اول میدونست اومد در مغازه به من گفت امیر عباس توی مشهد کار دست مهرانه داده…من در جریان بودم ولی به پدر مادرش نگفتم…حالا کاریه که شده…جواب حاجی با من.حتی جهیزیه هم با من…گفت بخدا مشکل جهیزیه نیست…مردم چی میگن…مادرم گفت به مردم چی مربوطه بزار بچه بدنیا بیاد میگم۷ماهه بدنیا اومده…همه صلوات فرستادن…مادرش اومد بره.مهرانه اومد توی اتاقم…تا دیدمش بغلش گرفتم بوسیدمش.گفتم مطمئنی که بارداری،گفت آره تست گرفتم حالم هم خیلی بهم میخوره…بوسیدم و خندیدم…نفهمیدم مامانم و مامانش پشت سرمون هستن…گفتند ببین خیلی خوبکاری کردن…بیشعورها دارند میخندن،پرروها،خلاصه که سریع رفتیم سر خونه خودمون و بچه اولم پسر گلم توی۲۱سالگی باباش بدنیا اومد…خوشگل و ناز و خوش قد وبالا…همون موقع خواهر زنم هم حامله شد و دختری بدنیا آورد.از پسرم۱سال کوچیکتر‌.بعد فوت پدر بزرگ عزیزم…بعد انحصار وراثت وضع مالی بابام بهتر شد.و فروشگاه بزرگه رسید دست خودم و من فقط فروشگاه بزرگ وسط بازار رو کردمش مزون عروسی…یعنی از لباس زیر و رو و لوازم بهداشتی و کیف و کفش هم عروس هم داماد گرفته تا آیینه شمعدون و قرآن برای خرید عروسی…کلی هم مشتری روستایی و شهری داشتم و دارم…الحمدالله وضع مالی روز به روز بهتر میشد…بعد چند سال بچه دومم دخترم نازگل بدنیا اومد.خواستنی زیبا…مامانش۲۰سالش بود ومن۲۵سالم…همه هنوز که اگه ما رو نمی‌شناختند فک میکردن مجردیم…خانومم فروشگاه کم میومد چون بچه ها کوچیک بودن و اذیتش میکردن…مذهبی و چادری بود…البته نکته مهمش اینکه همون خواهر زنم قبل بدنیا اومدن دخترم…پسری بدنیا آورد.‌…حالا برگردیم سر ماجرای خودمون…موقع حاملگی همسرم…چون کم سن بود.خواهرم دکتر و سونوگرافی میبردش…گفتند باید رابطه کم باشه…مخصوصا فهمیده بودن که من خر کیرم…فقط لایی میکردم.و گاه گداری بهش یاد داده بودم و التماسش کرده بودم برام می‌خورد.ولی کم و زود تمومش میکرد…ولی کارم رو راه می انداخت…تا اینکه بچه بدنیا اومد و دوران نقاهتش تموم شد و وقت گاییدنش شد.بچه دوماهه نشده بود که حال خانومم خوب بود خودش گفت از امشب آزادی بیا بکن…البته دیگه لاشی بازی و هول بازی در نیاوردم…آبدهن زدم و کردم کوسش…پدرسگ چنان جیغی زد…بچه بیدار شد…بدبختی ما طبقه بالای خونه ویلایی حاجیمون زندگی می‌کردیم… از استرس و خجالت یک سیلی بهش زدم…دلش خیلی شکست…گریه کرد…بخدا مامانم اومد بالا…در رو که زد…تیز و بز لباس پوشیدیم…رفت دم در…مامانم گفت چی شده…دید چشماش پر اشکه…گفت مامان امیر زدم توی گوشم…مادرم خیلی بهم ریخت.خیلی باهام بد جور حرف زد…گفتم آخه مامان جیغ زد آبرومون رفت…گفت مگه چی شده؟من برگشتم توی اتاق تا رفتم توی اتاق دوباره صدای جیغ اومد برگشتم دیدم از زیر دامن روی پاهاش خونیه…نگو جای بخیه اش پاره شده…خلاصه که مامانم بهش رسیدگی کرد…چند شب بعد بابام بهم گفت امیرعباس خونه بزرگه پشت فروشگاه رو خالی کردم دادم شیک و بازسازی بکنند برای تو و مهرانه…خیلی خوشحال شدیم…دوماهی طول کشید تا رفتیم اونجا…ولی خوب شده بود و رابطه جلو زیاد داشتیم چون گفتم که من خوب هات هستم…البته فک کنم اونم از من کم نمیاره…زندگی بر وفق مردا بود…البته این جریانات مال همون وقت بعد زایمان اولش بود.شبها قبل سکس خوب براش میخوردم ولی اون نمی‌خورد عصبی میشدم…بخدا من میدونستم بکنم توی کونش جر میخوره ولی باز هم خود خرش گفت چرا اینقدر دلت میخواد من کیرتو بخورم…آخه اون رو میکنی توی کوسم باهاش میشاشی اونوقت ازم میخوای که برات بخورمش خب کثیفه دیگه.نمیدونست داره خنجر میکشه به دلم.چرا دوست نداری بجاش از پشت منو بکنی،،اومدم بگم کوسخول جر میخوری گفتم ولش کن.خودش میخواد من بگم نمیکنم…خونه بزرگ شب جمعه تنها…لب تخت دنبه کرد و قنبل…بقول شماها داگی…تف رو زدم دم کونش…ولی اینبار دقیق نشانه گرفتم چنان کردم توی کونش…با جیغ بلندی از زیر دستم فرار کرد بخدا کونشو با دستش گرفته بود بلند بلند داد میزد لعنتی پاره ام کردی…وای مامان مامان کشت منو…وای خدا پشتم خونی شده…کونش کمی خون اومده بود

بغلش کردم بوسش کردم گفتم عزیزم تو گفتی بکن دیگه من که نخواستم…گفت وحشی آروم بکن نه مث خر…خودش فهمید چی گفته…با گریه ای که میکرد.صورتمو گرفت توی دستاش گفت بخدا پاره ام کردی…امیر بغلم کن نمیتونم روش بشینم…دراز کشید دمرو بود.گفت…امیر برو روی پشتم نکن توش بزار لاش…گفتم توی جلو بکنم؟گفت نمیدونم…فقط بکن ارضا بشی…میدونم ارضا نشی عصبی میشی…گفتم آروم بکنم توی پشتت…گفت اگه قول میدی آروم بزاری…بکن…رفتم روش…تا کردم توش جیغ بدتری زد.ولی ولش نکردم.کیرم توی کون بود.چقدر خوب بود چه نعمتی رو ازم دریغ کرده بود…مگه میشه کون پسر رو با دختر یکی کرد…اصلا صدای گریه اشون قشنگه…هر کاری کرد ولش نکردم ناز و نرم گاییدمش…دیگه خودشو شل کرده بود روی تخت ولو بود.جالب بود آبم نمیخواست بیاد…گفت امیر میدونی چیه؟گفتم نه چیه چی شده…گفت فک کنم قلبم میخوادت از دلم بزنه بیرون.گفتم وای چرا؟گفت جدای دردش فک میکنم اصلا دوستم نداری که زجرم میدی،،خوابیدم روش گفتم عزیزم عاشقتم…فقط بزار ارضا بشم،گفت فقط زود باش بیشتر هم نده توش ته کیرت کلفته،خلاصه که تا چند روز مریض شد چون نمیتونست بره توالت شماره۲انجام بده، چیزی نمی‌خورد… تا خوب شد…رنگ و روش پریده بود…دیگه اصلا بهم کون نمی‌داد… اگه شده بود ساک میزد ولی کون بی کون…توی بایکوت کامل بودم…گفت اگه بهم بگی و به زور بکنی به بابات میگم.هرچی میخواد بشه هم بذار بشه…خلاصه که خانوم خانوما روز به روز بزرگ میشد و خانوم تر خوشگل تر.یک بار مریض شد سردرد داشت بعد زایمان دومش…رفتم داروخانه براش دارو گرفتم یارو گفت از این قرص چون خواب اوره نصفشو بده بخوره…آرام بخشه…همون شب افکار شیطانی به سرم زد…نوشته بود۱دوم…من گفتم.دکتر گفته روزی یکبار ولی ۲تا با هم…اون هم خورد.چقدر خر بودم…فقط برای اینکه کون بکنم…خوب مست خواب شد…روغن بچه داشتیم…دوتا کوچولو کنارمون خواب بودن یکی ۴ونیم ساله ویکی۴ماهه نبود.کونشو خوب با روغن بچه چرب کردم…سوراخ تنگه تنگ…آروم کیرمو فشار دادم توی کونش…رفت توش…توی خواب بدجور تکون تکون خورد…ولی خوابه خواب بود…آخ چقدر کیف داشت…کیر توی کونش روون شده بود…حواسم بود نریزم توی کونش،ولی خیلی کردمش…نرم کون سفید گنده…تا آبم اومد…تا صبح دوبار دیگه کونشو گاییدم…ولی فقط با سر کیر…بچه شیر می خواست گریه میکرد بیدار نمی شد…گذاشتمش زیر سینه اش نگه داشتم می‌خورد می‌خوابید…ظهر۱۱ از خواب بلند شد…براش چایی ریختم…گفت وای چقدر خوابیدم…گفتم خسته بودی…بچه رو گرفت شیر داد.گفت طفلی از گرسنه گی خوب شد طوریش نشده…گفتم نترس دیدم خوابی گذاشتمش زیر سینه ات شیر خورده…صبحانه اون یکی رو هم بهش دادم…خلاصه که بردمش حموم…گفت امیر حوصله ندارم…نگفتم که از کون کردمت غسل داری…توی حموم بودم اون توی توالت بود.جیغ زد…امیر دوییدم بیرون گفتم جانم چیه…گفت امیر خواب بودم منو از پشتم کردی.گفتم آره عزیزم دیدم چیزی نمیگی فک کردم خوشت میاد.داشت میشاشید و فحش میداد و گریه میکرد…ولی نمی‌دونست با چه کلکی گاییدمش.با این روش من چند بار در سال شاید ده باری گاییدمش…کونش گشاد گشاد شده بود…ولی دیگه زیر بار نمی‌رفتم… قرص می‌ریختم توی آبمیوه و دوغ بهش میدادم…عاشق کباب برگ بود…به بهانه اینکه خسته است میگفتم غذا نساز خودم میگیرم…و چیز خورش میکردم و میگاییدمش…چکار کنم خودش مقصر بود…تا اینکه رفتیم سفر حج…از همه حلالیت گرفتم و رسیدیم خونه خدا…گفتم مهرانه اگه چیزی بهت بگم اینجا منو میبخشیم،گفت آره عزیزم تو مرد خوبی هستی، ولی بخدا اگه بهم خیانت کرده باشی…نه نمیبخشمت…گفتم نه…خدا میدونه بهت خیانت نکردم…ولی بهت کلک زدم.گفت چی کلکی،گفتم چندین بار بهت دارو دادم خواب برد و توی خواب از پشت کردمت…گفت وای خاک تو سرت بی‌شعور…گفتم چرا بعضی روزا موقع تخلیه پشتم میسوزه…امیر خیلی خری…نمیبخشمت…توی خونه خدا گریه ام گرفت…گفت عزیزم بخدا شوخی کردم…تو شوهرمی حلال دنیا و آخرتت کردم.اشکال نداره…دستشو گرفتم و ازش عذرخواهی کردم…خلاصه که برگشتیم…چند شب بعدش…گفتم عشقم میزاری از پشت بکنمت…دیگه کونت روال گشاد شده…نگران نباش…گفت بیا بکن حاجی هم شدی آدم نشدی،،دمر کرد…آروم گذاشتم توش…ولی بازم دردش میومد آخه خودشو سفت می‌گرفت… خلاصه که کم کم گاه گداری بهم کون هم میداد…تا بچه هامون بزرگ شدن.و پسره از خدمت اومد براش مغازه زدم و همه انتظار داشتن دختر خاله اش رو براش بگیرم…من هم ازش پرسیدم…گفت نه من دختر عمه رو دوستش دارم و براش گرفتیم…رفتن سر خونه زندگیشون…همه خصوصا مادر زن جنده ام گفتن امیر نزاشته بیاد دختر خاله اش رو بگیره…تا که عید بود.پسرم توی مهمونی خونه مادر زنم گفت…مامان بزرگ والله به الله بخدا بابام کاری نداشت من خودم این دختر عمه ام رو دوستش داشتم و دارم و گرفتمش…چرا به زور حرف میزاری دهن همه.باجناقم جلوی من و پسرم گفت پسرجون

مبارکت باشه ما که بخیل نیستیم…تحفه که نگرفتی…بلند شدم گفتم مرتیکه گوزه نفهم دختر گوه تو رو می‌گرفت اونوقت تحفه گرفته بود…همه ساکت شدن…نهار نخورده دست زن و بچه ام رو گرفتم زدیم بیرون…دخترم هم واقعا مث اسمش نازگل و ناز و خوشگل شده بود…مدتی کلا زبون بست بودیم و خونه هم نمی‌ رفتیم،نمیومدیم،تا اینکه پدر زنم مرد و مجبور شدیم…و بعد چهلمش غیر خونه ای که مادر زنم توش ساکن بود و حقوق بازنشستگی پدر زنم براش کافی بود…بقیه املاکش بین فرزندانش تقسیم شد.و یک باغ بود مونده بود برای دخترها…من گفتم یا سهم خانوم منو بخرید یا میخرم…پول که نداشتن مجبوری فروختند و من زدم بنام خانومم مث چی کیف کرد…ولی باز شد برای ما شرررر ،که سرمون کلاه رفته و چه و چه،،ولی زیر بار نرفتم…نه میرفتم خونه اینها نه میومدم…تا عید دوسال قبل که دیدم مادر زنم خونه ماست چند روزی میومد می‌رفت… تا اینکه دیدم خواهر زنم با گل و شیرینی اومد…فهمیدم اومده خواستگاری دخترم…زنم بهش گفته بود امیر به شما زن نمیده…ولی مادر زنم میگفت شاید با این ازدواج کدورت‌ها برطرف بشه…گفتم مادر جون مهم نیست که بشه یا نشه.من اصلا دوست ندارم باهاشون برم بیام…اصلا در حد من و خانواده من هستن که بیان…حرفم خیلی خودخواهانه بود ولی خواستم آب پاکی رو بریزم رو دستشون…حتی خواهر زنم اومد فروشگاه…خواستگاری گفت امیر پسرم گناه داره خاطرخواه گلنازه بی رحم نباش بده بهش…چون شوهرم زیاد پولدار نیست به پسرم زن نمیدی، همونجا زنگ زدم دخترم…اومد پیشم گفتم گلناز،،زود تند بدون فکر بگو پسرخاله رو دوستش داری یانه؟اصلا انگار من نیستم و خاله تنهاست… گفت نه بابا…راستش من به مامان هم گفتم…مامان ایرج هفته دیگه روز تولد امام علی میخواد بیاد خواستگاریم…ایرج که الان دامادمه،،پسر رفیق فابریک منه و خیلی هم خر پوله از من بدتره…خاله اش گفت خدا هیچکس رو بی پول نکنه.،،بخدا خاله مسئله پول نیست من اصلا حسی به پسرخاله ندارم…خلاصه کلام بچه های دوتاییمون توی یک بازه زمانی نزدیک هم ازدواج کردن…من توی تموم مراسمات آشنایی دوتا فامیل همه رو دعوت کردم ولی باجناقم منو توی بله برون و خواستگاری رفتن برای پسرش دعوت نکرد…تا روزی که کارت عروسی برامون اوردن،.اتفاقا هم دامادم و هم عروسم که البته دختر خواهرم بود خونه ما بودن…دخترم گفت بابا چرا کارت‌های دعوت رو پاره کردی،؟گفتم عزیزم درست دو روز دیگه مراسم عروسی هستش،کارتهای همه رو از۱هفته قبل دادن مال ما رو امروز آوردن و توی هیچ مراسمشون نبودیم چون من رو نگفته بودن…بعد من میرم توی مراسم اینها چکار کنم…خانومم گفت امیر یعنی نمیخوای بزاری ما هم بریم…گفتم اگه دوستم داری نباید بری،پسرم که گفت من که میدونی اصلا بیزارم ازشون…دختره به شوهرش نگاه کرد اون هم گفت فرمانده آقاجونه،ما چکاره ایم،،مادرش صدام زد امیر بیا توی اتاق، رفتم اونجا…گفتم بله…ازم نخواه بیام که میدونم برای دوتامون عاقبت خوشی نداره…گفت امیر جون بعدش فک می‌کنند حتما برای۱کادو هست و چش روشنی، گفتم خانوم جان اگه من فکر کادو بودم موقع عروسی دخترش که خیال داشت بندازتش به پسر من بهترین کادو رو بهش نمی‌دادم… آخرش هم دیدی که من و تو از همه بدتر شدیم…گفت امیر بزار من برم.گفتم برو مهم نیست،گفت یعنی برم…؟؟چیزی نگفتم اومدم بیرون.دخترم رفت داخل گفت مامان اولش نشنیدی چی گفت،؟گفت هر کی دوستم داره نباید بره این مجلس،،خانومم گفت ساکت شو گلناز توی روابط منو پدرت موش ندوون…خلاصه اون دو شب ما گرفتارش بودیم…شب قبل مجلس گفت امیر تو رو خدا منو ببر عروسی بخدا حوصله غر زدنای مامانم رو ندارم…بخدا بعدا ما رو مقصر ميدونند…تو نمیخوای بیایی هم نیا ولی منو برسون خونه مامانم من با اون میرم…امیر به خدا اگه منو بزاری برم عروسی۱کون خوب مهمونت میکنم…بکن تا ته تهش…توی دلم کیف کردم…ولی به خودم نیاوردم…فرداش که جمعه بود…بهش۱نیم سکه دادم…رفت آرایشگاه رسوندمش خونه مامانش که با اونها و زن داداشها و خانواده همه با هم برند تالار،،برگشتم توی ماشین دیدم کادوش رو فراموش کرده برداره،،برگشتم توی خونه…در حیاط باز بود…رفتم داخل…دم در سالن زن داداشش گفت توی آشپزخونه هستن.رفتم داخل صداشون میومد.مادرش گفت چی شد اومدی فک نمیکردم عنق خان بزاره بیایی…خانومم گفت حق داره مامان توی هیچ مراسمی دعوتش نکردن…کارت ما رو هم چند روز دیرتر دادن…گفت همونها رو هم من التماس کردم تا بهتون دادن…اگه نه دل خوشی از تو و اون شوهرت ندارند…میدونی سر حساب باغ و ازدواج بچه ها همه از تو و شوهرت بیزارند…نمیدونستن من دارم گوش میدم،گفت مامان شوهرم گفت بیایید خودتون باغ رو بردارید که میخواستن بردارند…گفت اون هم چون میدونست اونها پول ندارند گفت…همه مث شوهر تو خر پول نیستن…که پول بادآورده داشته باشند مال مردم رو بچاپند،گفت مامان بادآورده چیه طفلی شب و روز کار میکنه…گفت آره تو

راست میگی ولی فقط خدا میدونه که اون همه پول از کدوم را حروم جمع شده…چرا مال ماها جمع نمیشه…بلند گفتم چون شما ها بجای اینکه کار کنید سرتون رو کردین توی کون و زندگی مردم فضولی میکنید…مهرانه فقط اگه۱دقیقه دیگه توی ماشین نباشی به مکه ای که رفتیم۷طلاقت میکنم.گفت بخدا امیر جون تو هم نمیگفتی خودم میخواستم برگردم…به مادر زنم گفتم…اونها رو که ولشون کن…ولی تو وقتی بمیری هم نمیام سر خاکت…و هیچوقت حلالت نمیکنم…چون بهم تهمت حروم خوری زدی…من با اون پول نوه های تو رو بزرگ کردم…قرآنی که میخونی از کمرت بزنه،.برادر زنم صدامو شنید…فهمید چی شده…گفت امیر جون نیا عروسی اینها کونشون سوخته که نه ازشون زن گرفتی نه بهشون دختر دادی…پشت سرت صفحه میزارند…اون باغ بابا رو هم دمت گرم خودت خریدی همه میدونند بیشتر هم پول دادی، این مامان من از همون اول زندگیت که بهش فحش دادی با تو لجه…این بد کینه است…برو سر زندگیت آبجی مهرانه…مامان مقصره…حتی مهری و شوهرش هم زیاد مقصر نیستن،مامان اونها رو سیخ میکنه…الان هم دروغ میگه…کارتهای اونها رو مامان عمدا نگه داشت دیر بهتون رسوند.‌شوهر مهری می خواست بله برون دعوتتون کنه مامان نذاشت…مهرانه برگشت به مادرش نگاه کرد. و گریه کرد رفت توی ماشین…تازه فهمید مادرش چقدر بد کینه است و چقدر با من لجه…توی ماشین گریه میکرد…من برگشتم فروشگاه خودم گفتم بمون تا بیام…رفتم…یکدست کت شلوار شیک پوشیدم زنگ زدم داماد و پسرم گفتم همه تایکساعت دیگه توی تالار باشید…زنم نمی‌دونست فقط گریه میکرد…تازه فهمیدم باجناق و خواهر زنم مقصر نیستند…این کرم پیر مقصره تا آبروی منو ببره…خراب ترم کنه…زنم وقتی منو شیک و پیک دید.تعجب کرد امیر کجا میخای بری،،گفتم عروسی…مگه تو نمیایی،گفت چرا نیام توی ماشین توی خیابون بوسم کرد…گفتم تازه به حرفم رسیدی مادرت مریضه و کرم داره…گفت آره ببخشید بخدا…خلاصه که رفتیم مجلس و بچه ها هم اومدن…پدر باجناقم کلی از ما معذرت‌خواهی کرد…گفت بخدا مادرزنت مقصره پسر من مقصر نیست…گفتم حاجی خودم فهمیدم…برگشتیم خونه دیگه بچه ها هم نبودن…دختره هم رفت خونه مادر شوهرش…من موندم و عشقم خودش بی معطلی دمر کرد گفت بکن عشقم.کیف کن…آخ که چقدر توی دلم مونده بود که تا ته بکنم توی کونش…بعد کلی آماده سازی کیر رو فرو کردم داخلش…‌پاهاشو و بدنش و با بدنم مهار کرده بودم…جیغ جیغ میکرد…میگفت امیر بسه زیاد نکن جر داد لامصب تهش کلفته پاره میشم،،اصلا گوش ندادم…چندبار کشیدم بیرون و تاتهش دادم توی کونش چنان گاییدمش و عقده ننه اش رو هم سرش در آوردم.خایه هام چسبیده بود به سوراخ کونش…هر چی فحش میداد و جیغ میزد…ولش نکردم کلی زیاد کردمش…ریختم توش تا از روی کمرش بلند شدم.محکم زد توی صورتم گفت حیوون وحشی حروم زاده…عوضی بی عقل نفهم…مگه آدم نیستی،؟پاشد رفت حموم…بعدش من رفتم…وقتی برگشتم خواب بود…پشتش رو بهم کرده بود…صبح حتی برام صبحونه هم آماده نکرده بود…رفتم فروشگاه اونجا صبحونه خوردم…ناهار هم بهم زنگ نزد بپرسه عشقم چی دوست داری برات درست کنم…ناهار با پرسنل خوردم…سفارش بار سنگین برای عید و قبل ماه رمضون دادم…چون خودتون میدونید که توی ایران قبل ماه محرم و ماه رمضون عروسی زیاده…حالا از فروشگاهمون بگم…طبقه اول کامل برای داماد هستش…طبقه دوم تمام برای عروس خانوم…نیم طبقه آخر… سفارشات خاص و انبار کوچولویی هست…البته۶۰متره…با سرویس و جای خواب…از قدیم بوده…ما۳تا پرسنل زن داریم دوتا مرد با خودم۳تا هستن…بجز اتاق پرو و انبار بالا بقیه با دوربین چک میشه…بعد دهه فاطمیه تا عید سرم شلوغ بود…مهرانه درست ده روز بود باهام قهر بود…اصلا حتی بهم چایی هم نمی‌داد بچه هامون هم دیگه فهمیده بودن…توی این گیر و دار یکی از پرسنل من…خانوم بود تصادف کرد…من به بچه ها گفتم…عروسم حامله بود…دخترم داشت درس میخوند…ساعت کاریش درست نبود…مجبور شدم زبون باز کردم و به مهرانه گفتم بیا تا ماه رمضون مغازه کنارم سرم شلوغه…گفت من دیگه باهات حرف نمیزنم…یادته بهت گفتم اگه فقط یکبار دیگه منو زجرم بدی باهات حرف نمیزنم…گفتم مگه تو خودت نگفتی منو ببر عروسی بعدش تا ته بکن پشتم…گفت من بگم چون میدونستم منو نمیبری خواستم تحریکت کنم…تازه بگم تو دیدی خودم بهت دادم چرا باهام اون کار رو کردی،گفتم حالا که تموم شد رفت.گفت نه من که نمیبخشمت حلالت نمیکنم…اصلا فک نکنم دیگه دوستت داشته باشم…گفتم یعنی تو هم مث مامانت کینه ای هستی؟گفت شاید هم بدتر باشم…کاش همون اول بهش گوش داده بودم…ازت جدا شده بودم…گفتم اونوقت واسه چی…نونت کمه آبت کمه…کم می پاشی و بذل و بخشش میکنی…کم میگردی…مامانت مکه نرفته حاج خانوم صداش می‌زنند تو بچه اونی۳بار مکه رفتی ده بار کربلا صدبار مشهد…اگه من بد بودم اینجوری باهات رفتار میکردم…گفت کاش آدم بودی،گفتم مرسی مهرانه خانوم بعد

یک عمر زندگی از تو که فک میکردم عزیزترین شخص زندگیم باشی همچین انتظاری نداشتم…من بی غیرت نیستم که طلاقت بدم…ولی دیگه بفهم و بدون که کاری به کارت ندارم…آب دهنش رو وقتی قورت میداد رنگ و روش پرید…فهمید گوه زیادی خورده…بدون خداحافظی زدم بیرون.دیگه این دفعه خودم قهر کردم…رفتم فروشگاه…بار برام رسید مشتری هم داشتم…یک راننده بود که بار منو از باربری تا فروشگاه و انبار می‌آورد…گفت حاج امیر بگو بچه ها بیاند بار رو خالی کنیم…گفتم عجله نکن…سرمون شلوغه…گفت بخدا کار دارم برنگردم باربری،بارهای منو میدن دیگران…دم روز عیده و بی پولم.گفتم نترس خودم جورت رو میکشم.گفت خودم کمک میکنم ولی حقم رو میگیرم…بنده خدا خودش با یکی از بچه ها خالی کردن…داشتم تلفنی با خانومی صحبت می‌کردم که بیاد کمک دست بشه حقوقش رو بگیره…گفت حاجی کارگر نگیر دخترم بیکاره میفرستمش بیاد پیش شما کمک باشه هرچی به دیگران میدی به اون هم بده…پرسیدم چند سالته،گفت ۲۰سال بیکاره…گفتم خوبه ولی خودت باید ضامن بشی.‌گفت چشم چشم…بعد ناهار دیدم خانومی زیبا قد بلند سفید آرایش زیبایی داشت مانتو کوتاه جلو باز تنش بود.شلوار جین گشاد زیبایی پوشیده بود.چه سینه هایی داشت اومد داخل…من پشت پاچال پای سیستم بودم.پرسیدم بفرمایید…گفت با حاج امیر آقا کار دارم…کی میان فروشگاه.؟گفتم بفرمایید.گفت با خودشون کار دارم.گفتم خودشون دارند باهاتون صحبت می‌کنند.گفت عه وا شما حاج امیر آقا هستین…گفتم اگه خدا حجش رو قبول کنه و شما هم بپذیرین،خندید…لبخند زیبا و ملیحی زد.گفت من پرستو هستم…گفتم باید بشناسمتون…؟؟گفت من دختر حسین آقا راننده نیسان هستم…پدرم گفت برای داخل فروشگاه پرسنل میخواهید،گفتم بله بله خوش اومدین…فروشندگی بلد هستی یا نه؟گفت آره چند جایی کار کردم.گفت ساعت کاری ما تا عید از۸صبح تا۲ظهر هستش…دوست داشتی بمون ناهار با مایی دوست نداشتی رفتی خونه۴اینجا باش تا۹شب…خیالت راحت بالای۸ساعت کار کنی اضافه کاری میگیری،پول ناهارت با ماست…شام خونه خودتون…خندید.گفت قبوله.بردمش طبقه بالا…سپردمش دست فاطی خانوم…که فاطی خانوم پرسنل قدیمی ماست۵۰سالشه،تا۹شب ندیدمش،۹برامون بار رسید همه کمک کردن ولی بچه ها خسته بودن.گفتم پرستو خانوم تو نیم ساعت بمون کمک کن…بقیه تمام روز بودن خسته اند…زنگ زد پدرش گفت اشکالی نداره…گفتم حسین آقا خودم میرسونمش تا در خونه…سرمون خیلی شلوغه…گفت حاجی من از تخم چشام بیشتر بهت اعتماد دارم.گفتم پس ما چون تعطیل میکنیم فقط داریم جنس می چینیم…در رو میبندم اگه اومدی دنبالش که زنگ بزن در رو باز کنم نیومدی خودم میرسونمش…گفت نه خسته ام حال ندارم…بقیه رفتند و من موندم و پرستو…تا حفاظو زدم اومد پایین…مانتو رو درش آورد و مشغول کار شد.من رفتم بالا.گفتم پرستو تو بارها رو جا بزن آسانسور بفرست بالا من اونجا خالیش میکنم…تموم شد بیا بالا بچینیم سر جاشون…گفت چشم…بیشتر از یکساعت شده بود که اومد بالا.عرق کرده بود.سر لخت بود با یک بلوز و شلوار…چقدر خوش هیکل بود.چقدر خوشگل بود…نمیتونستم ازش چشم بردارم…خودش زبون باز کرد…امیراقا مگه چندسالته که مکه رفتی…گفتم اولا۴بار رفتم…دوما همسن پدرتم…گفت بابام۴۷سالشه،گفتم من۴۴سالمه،گفت نه من باور نمیکنم.گفتم چرا باور نمیکنی…من دخترم از تو بزرگتره…پسرم بزرگتر از دخترمه،باور نمی‌کرد.میگفت بخدا فک کردم.۳۰سالت نباشه، کمی کار کردیم…رفتیم دست و صورت بشوریم…دم در سرویسها بدنمون به هم مالیده شد.چقدر ناز بود.چند وقت بود هیچ رابطه ای با مهرانه نداشت…خیلی وقت بود…من آدم هات و حشری خایه هام از پر ابی ورم کرده بودن…داشت با حوله صورتش رو خشک می‌کرد.حوله رو که داد به من‌… دستشو گرفتم…من توی عمرم خدا میدونه اصلا ازین کارها نکرده بودم…بغیر همسرم فقط فیلم دیده بودم و از این داستان‌ها خونده بودم…خودمو زدم کوچه علی چپ…تا دستشو گرفتم کشیدمش جلو…چیزی نگفت فقط نگاهم کرد…گفتم چقدر خوشگلی تو بچه،سرشو انداخت پایین…با دستام…کون ناز و تپلش رو بغل گرفتم…خودش بهم لب داد…چنان انرژی بهم داد که حد نداشت…گفتم مرسی خانوم خوشگله…اولین زنی بود که بعد همسرم میبوسیدمش…اون هم دختری که هم سن دختر خودم بود…لب توی لب بودیم.و من کیرم مث سنگ سفت شده بود…خودش نشست زیر پام کیرمو کشید بیرون.تا دید گفت ایوالله حاجی…اوف چقدر سیاه و کلفته…بقران تازه فهمیدم ساک ساک که میگن چیه و چطوره…؟؟دو دقیقه نشد…آبم اومد دیر کشیدم بیرون خیلی بود پاشید بیرون و توی دهنش…رفت شست صورتشو…برگشت.گفت مگه چند وقت بود رابطه نداشتی.؟گفتم با حاج خانومم بعد عمری زندگی به مشکل خوردم…هر دو لجبازیم،،گفت نگران نباش هوای منو داشته باشی خودم بهت میرسم.بوسش کردم و رسوندمش خونه…خدا میدونه همش فک میکردم توی خواب و خیالم…چی شد چیکار کردم.؟همون شب اول…دختر به این خوشگلی؟نه بابا معلومه من هم هنوز

برای خودم تیپ و تاری دارم…جان چقدر خوب شد…رسیدم خونه اول رفتم آشپزخونه شام برام کشیده بود روی ناهار خوری گذاشته بود.خودش داشت ماهواره فیلم تماشا می‌کرد… رفتم اتاقم…دوش بگیرم…از بالا تا پایین تماما صفا دادم خوشگل و تر وتمیز اومدم بیرون…چشاش داشت از کاسه در میومد.تقریبا از شب عروسی فامیلش به اینطرف که دعوامون شده بود.ریشهامو نتراشیده بودم…فقط هر روز دوش میگرفتم و زودی میخوابیدم…فرداش تیپ درستی زدم اصلا صبحونه هم نخوردم…شنگول شنگول بودم…ادکلن زده خوش‌تیپ رفتم فروشگاه وقتی ماشین رو درش آوردم فهمیدم داره از لای پرده نگاهم میکنه…بخدا ذوق و شوق داشتم که زودتر ببینمش…آخه خیلی خوشگل بود و هست…زود رسیدم فروشگاه…محمود داشت نظافت می‌کرد تا منو دید. گفت ایوالله حاجی لامصب ترکوندی ها…چندوقته اینجوری نبودی و ندیدیمت،بی حال بودی…مث اینکه قدم پرستو خانوم خیر بوده.تا برگشتم نگاهش کردم خودش عذرخواهی کرد…فرستادمش صبحونه آورد… همه نوبتی صبحونه خورده آماده کار بودیم…درست ساعت۱۱پشت دخل بودم که دختر و عروسم رسیدن…بوسیدمشون.پرسیدم چی آقاجون چیزی لازم دارین…عروسم گفت نه اومده بودیم بازار سیسمونی نوزاد ببینیم…خواستیم سری هم به شما بزنیم…گفتم که فضولی مامان خانوم رو هم بکنید.که امیر نمیدونم چرا از دیشب به خودش رسیده خوشگل موشگل کرده…هر دو خندیدن…آره باباجون.گفتم بهش بگین…دیگه تو برای امیر مردی،همینجور که گفتی امیر دیگه دوستت ندارم…بچه ها مات موندن مگه چی شده باباجون…تو که مهربون بودی؟گفتم وقتی زیادی خوب میشی دیگران فک می‌کنند وظیفه ات هستش،.همون لحظه پرستو اومد پایین گفت سلام حاجی…لطفا زنگ بزنید خیاطی مزون این لباس رو بفرستیم کمی روش کار کنند…آخه توی تن عروس خانوم خیلی گله گشاده…گفتم خب لباس دیگه بدین بهش…گفت فقط همین مدل و همین رنگ رو پسندیدند.گفتم باشه الان زنگ میزنم…تیپ زده بود وحشی…دخترها به هم نگاه کردن و زودی رفتن…دو شب بعد خود حسین بار آورد.کمک کرد.گفت حاجی خودت پرستو رو برسون…اون رفت من در رو بستم دستشو گرفتم رفتیم بالا…بی برو برگرد لب تو لب شدیم.لختش کردم…تخت نبود چون جا زیاد نبود…فقط یک کاناپه بود درازش کردم روی کاناپه…قربون سینه هاش بشم…چقدر سفت و بزرگ بودن…چه حالی می‌کرد.چرخوندمش.گفت امیر جون نکنه میخای کونمو جر بديش… گفتم شک نکن…خیلی خوشگله.گفت وای میترسم از کلفتیش.سوراخشو خیلی لیسیدم.گفت میری پایین از اون ژله‌ژلهای روان کننده بیاری،گفتم چشم عشقم…رفتم آوردم برگشتم…داگی کرده بود.‌.آخ که چه کونی با آه وناله بهم داد…گفت چرا کوس دوست نداری،؟گفتم لعنتی من عاشق کوسم چطور دوست ندارم…گفت پس چرا نکردیش،؟گفتم آخه تو دختری،گفت دختر چی هستم مطلقه هستم…گفتم نه بابا…جانم…گفت یعنی نمیدونستی؟گفتم بخدا نمیدونستم…جان…از این به بعد مال خودمی…دوباره مالیدیم همدیگه رو…شق کردم و چنان کوس تنگی داشت که حد نداشت…خوب کوسی بهم میداد…از جلو پاها رو میداد بالا تا ته کیر رو فرو میکردم داخلش فقط بهم لب میداد.میگفت دمتگرم توی کردن نمونه ای،همونجا دوش گرفتیم و موها رو خشک کردیم…زدیم بیرون…با هم رفتیم رستوران…خودم بعدش براش۱۰تومن زدم کارتش…گفت حاجی جمعه کجایی گفتم هیچ جا خونه ام…گفت بیا بریم گردش…گفتم در خدمتم…گفتم بیا بریم باغ من.گفت باشه…قرار گذاشتیم و رسوندمش…رفتم رسیدم خونه…یادم نبود.اصلا دم روز عیده جمعه ها سرم شلوغ تر میشه…رفتم توی اشپزخونه،چایی حاضر نبود.اصلا مهرانه خونه نبود…یکهو صدای در اومد.دیدم با دختر و دامادم دارند میان داخل…رسیدن همه حتی مهرانه سلام دادن.گفتم گلناز بابا.یک چایی برام دم کن خیلی خسته ام.گفت شام نمیخوری بابا…گفتم نه رفتم رستوران…بار اومده بود.مشغول چیدن بودم…بجنب عزیزم.مهرانه گفت گلناز نمیخاد خودم دم میکنم…من چیزی نگفتم…رفتم اتاقم لباس راحتی پوشیدم…برگشتم توی پذیرایی.دامادم گفت آقاجون اجازه میدی من مرخص بشم.گفتم کجا پسرم…نمیخاد بری،دیروقته؟اصلا تا الان کجا بودین؟من و من کردو گفت مامان جون رو بردیم جایی،؟؟دخترم و زنم توی آشپزخونه بودن…البته خونه ما خیلی بزرگه…گفتم مگه مادر جون رو کجا بردین؟گفت آقاجون مواظب کارهات باش،مامان جون داره تعقیبت میکنه.گفتم عه تازه یادش افتاده شوهر داره،گفت تو رو خدا نگی من گفتم ها…گفتم حتما دید با پرستو بودم و رفتم رستوران…گفت آره ما هم بودیم…ازت عکس گرفت…گفتم بگیره…گفت آقاجون چی شده؟گفتم هیچچی مهم نیست.پسر خوبی بود.گفت بزار امشب ما بریم خونه خودمون سنگها تون رو از هم وا بکنید.گفتم نه نمیخاد اوضاع ما خرابه،خود مهرانه چایی آورد…بعد چایی خودم رفتم اتاقم…دیدم چند دقیقه بعد بچه ها با مهرانه خداحافظی کردن و رفتن…صدای در حیاط که اومد…دیدم مهرانه با چشمای پر اخم و اشک اومد توی اتاق.با شورت خوابیدم تا راحت باشم…اومد چسبید بهم.خدا

میدونه خیلی وقت بود حتی بالش سرش ازم جدا بود.گفت دوش گرفتی…موهات بوی شامپو میده؟گفتم کلی عرق کرده بودم.کارم زیاد بود.دست تنها بودم…آخه یک دختر تنها که زور نداره کمکم کنه.مجبور شدم دوش بگیرم…پشتمو بهش کردم و دیگه چیزی نگفتم.خودم هم میدونستم کارم خیلی بده…خیانت خیلی بده…ولی خودش مقصر صددرصد بود.میدونست کم و کسر کرده بهم…چرخیدم پشتم بهش بود.گفت از من رو بر میگردونی؟گفتم مهرانه خسته ام میخوام بخوابم.اذیتم نکن.بگیر مث هر شب راحت بخواب دیگه،اینو بگم هنوزم که هنوزه خیلی خوشگله ها…دستشو انداخت روی من بازوم رو گرفت…فشار داد.بعدشم با موهام بازی می‌کرد. خودشو چسبوند بهم.سینه های نرم و بزرگش رو چسبوند بهم.محکم بغلم گرفت…امیر بغلم نمیکنی؟دستش طرف من آویزون بود…امیر عباس دیگه دوستم نداری،کی بود دیگه امیرعباس صدام نمیزد…نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار…سرش رو چسبوند توی موهام.دم گوشم گفت تو که رفیق نیمه راه نبودی؟گفتم ولی تو بودی،چند وقته ولم کردی،مگه نه؟من مقصر بودم یا تو؟.در گوشم با نفسهای آروم گفت امیرعباس منو میبخشیم؟دستشو بوسیدم.گفتم تو دوستم نداری من که عاشقتم.تو امیر رو ولش کردی،،تو با من زبون بست شدی،.حالا من چی بگم…دیدم چیزی نمیگه…ساکت بود.برگشتم ببینمش…دیدم وای وای بی حال افتاده…زودی زنگ زدم دخترم اومدن نزدیک بودن…زود بردمش اورژانس،بهش سروم وصل کردن فشارش افتاده بود.دو ساعتی بود…برگردوندمش خونه.دم اذون صبح بود…جلوی دامادم بغلش کردم روی دستم بردم گذاشتم روی تختش،به دخترم گفت عزیزم برین اتاقتون.ما رو تنها بزارین…اونها که رفتن…پرسیدم چت شد عزیزم…گفت امیر دستمو بوسیدی…اینقدری خوشحال شدم…قلبم دیگه جواب نداد.دراز کشیدم بغلش…بخدا باورتون نمیشه…تا صبح فقط همدیگه رو میبوسیدیم…ظهر بیدار شدیم…با خانومم رفتیم فروشگاه…مستقیم رفت بالا…نمیدونم چی داد به پرستو و چی بهش گفت که دیگه اصلا ندیدمش…اومد طبقه پایین کنار دست خودم.و من یکی از مردها رو فرستادم بالا…دیگه تا الان هیچوقت حتی بهم تو هم نمیگه…هر روز باهام میاد فروشگاه…تازه کار که میکنه کیف هم میکنه…تابستون پارسال برای اولین بار با هم رفتیم چین…برای خرید لباس عروس و بهداشتی…از اونجا که برگشتیم تازه شده یک خانوم دیگه…ولی هیچوقت ازم نپرسید با دختره چکار کردی.و من هم نپرسیدم تو با اون چکار کردی؟و چی بهش گفتی که رفت،،چندباری توی خیابون پرستو رو دیدم ولی انگار همدیگه رو اصلا نمی‌شناسیم.

نوشته: عباس جان

بازدید 9,960

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “یه خیانت کوچولو بد هم نشد”

  1. سلام جناب (خدارحمتی)چند روزی خبری ازت نشد، گمان کردم به رحمت خدا رفتیکستانت رو نخوندمش

  2. باز این عقده پولداری وبچه مایه دار اومد. ریدم دهنت کسکش ننویس یا تم داستانا تخمیتو عوض کن حالمونو بهم زدی ازبس یک جوره

  3. چهار خط اول خوندم اومدم کامنتا را دیدم. پس اشتباه نکردم که ادامه ندادم. جناب ارث میراث دوباره داستان داد بیرون

  4. داستانات خوبه ولی تکراری شدن پول دار مهربون کیر کلفت حاجی بابا یکم نوشتتو عوض کنقلم میزنی میفهمیم خودتی

  5. گفتی پسر حاجی هستی خانواده مذهبی/ میخوام بگم ریدم به صورت و دهن و مذهبت . آخه مردک ابنه ای که میدونم همه اش زر الکی زدی. آخه آدم مذهبی و سنتی میاد کوس زنش رو وصف میکنه ریدم به عقلت که نداری !!

  6. بکن تو باید واسه ی تو یه کتگوری جدید اضافه کنهکتگوری راننده ی اسنپ های شیشه ای خیالباف

  7. مرتیکه ی پلشته حال بهم زنبقیه کسشعرهاتو با یه اسم ثابت بفرست که نخونمشونالدنگ عقده ایآبروی هرچی مردبردی با این شخصیت لجن مالفامیلت حق دارند آدم حسابت نمی کنند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید